خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشه ء اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده و پسرش می دید به سایه اش گفت:
"دردم درد دیدن این هاست. حسینی و حسنی را می گویم. پدر حسنی در جهاد مرد. مادرش رفت ایران عروسی کرد. حالا من مانده ام و او. کاش دستش می بود. حسینی بهترین قالین باف بود و اما حالا چه به درد می خورد. حسنی با آن ذهن جن زده اش، شده بار دوش من. از کابل که آمدیم، فکر می کردیم در وطن چیزی باشه. حالا به خود می گویم چرا آمدم، کابل مین نداشت."
سایه از کنار دریچه رفت و در سایهء دیوار گم شد. خیرو روی تشک کنه یی نشست و به پیالهء چایی که مادر حسینی برایش آورده بود، خیره ماند.
در بیرون حسنی نقش دستی را که روی خاک های حویلی کشیده بود، خط خط می کرد. سایه اش انگار یک تنهء گرد وسنگی بود که روی حویلی تکان تکان می خورد. حسنی به سایه اش گفت:
"تاریکی بود. همین که ماما خیرو چراخ دستیش را روشن کرد، دست بریده یی را که یک ترموز را محکم گرفته بود، دیدم. بلای که در خانه همسایهء ما پیدا شده ، یک دست ندارد. می گویند که همو دست بچه های جوان را می کند و برای خود می گیرد. بعد، این دست را در جای دور می اندازد و به سراغ دست دیگری می رود.
ماما خیرو می گوید که در بمباران طیاره ها دست کدام کس بریده شده. ماما خیرو ، نمی تواند بسیار چیز هارا ببیند. من با چشم های خود دیدم گه چگونه بلا دست زن گدا را برید. زن را گرفته بودند، شش ، هفت بلا، یکی که خود را مثل کوچی ها ساخته و دستار سیاه پوشیده بود، ساطور بزرگش را بالا برد و بعد به سر دست زن پایین آورد. همه از بلا ها می ترسیدند. من فرار کردم، یکی که نمی دانم بلا بود یا از بچه های اسپندی، دست را در یک تار بسته دور سرش چرخ می داد و می خواند :
ملا دست دزده بریده
ملا کس دزده دریده
می خواستم ببینم با دست زن گدا چی می کنند، اما ماما خیرو دستم را گرفت و بردم خانه. "
سایه انگار دلتنگ شده باشد، آهسته از جا برخاست و رفت سوی دروازه ء حویلی که در کنار آن حسنی به سایه اش که کنار دروازه افتاده بود ، چشم دوخته بود. حسنی به سایه اش می گفت:
" قالین می بافتم . خلیفه بخشی برایم یک بایسکل بخشش داد. می گفت حسنی بهترین قالین باف است. اما حالا با این دست بریده چکنم؟ حسینی در بین مین زار دوید ، گفتم ندو ندو ، دوید. حالا او هم شده بی دست، درست مثل من. حسینی می گوید بیا برویم کابل، دست خود را از شیطان پس بگیریم. اول ها خنده ام می گرفت، حالا فکر می کنم حسینی حق به جانب است. شیطان دست مارا بریده، می رویم پیشش، دستش را می گیریم و تا دست های ما را جور نکند، رهایش نمی کنم. یا هو..."
دو سایه به هم نزدیک می شوند. هر دوسایه دست های راست شان را که از بند و آرنج بریده شده ، تکان می دهند.
خیرو دوباره کنار دریچه می آید. سایه اش این بار بزرگتر و سنگین تر حرکت می کند. سایه به خیرو می گوید:
" دیگر نمی شد در کابل زندگی کرد. طالبان، ازهمه پول می خواستند، می گفتند ده میل سلاح داشتی، سلاح هارا بده، می گفتیم سلاح نداریم ، می گفتند پول بده، قیمت ده میل سلاح ره. حسنی می رفت بیرون ، می ترسیدم که به نام دزد دستش را ببرند. زنده گی شده بود ، مصیبت . رفتیم قریه. از چه راه هایی. همه ماین، همه جا کمین طالبان، همه جا خطر دزد. در یک موتر داینا کوچ وبار را انداختیم و رفتیم. مادر حسینی وقتی دست بریده حسینی را می دید، می زد به سرو رویش . با صد عذر و زاری نمی شد آرامش کرد. شب و روز می رفتیم. هر بار که می دیدیم یا خبر می شدیم که طالبان در راه اند راه را چپ می کردیم. سفر نبود، درد سر بود. "
خیرو چیزی نگفت. سایه دوباره تکان خورد و در سایهء دیوار محو شد. در برون حسنی و حسینی هنوز هم با سایه های شان، کنار دروازه ایستاده بودند. حسنی نمی دانست با سایه اش حرف می زند یا حسینی. می گفت:
" موتر می رفت. همه روز را خواب بودم. جاده سنگلاخی بود. تشنه بودم. آب نبود. خاک بود و موتر می رفت. بعدتر دانستم که بلا ، راه را بسته و ما از راه دیگر رفتیم. ماما خیرو می گفت که از راه دور می رویم تا روی بلا را نبینیم. شب در راه ماندیم. ماما خیرو می ترسید. همه می ترسیدن. من هم می ترسیدم. می ترسیدم که بلا یک باره از دستم بگیرد. بلا نزدیک شد. جیغ زدم. ماما خیرو دستم را گرفت، بلا گم شد. بعد حسینی را دیدم . دستش را بلا بریده بود. بلا دورش چرخ می زد . بوبوی حسینی که می دید. فریاد می زد. با جیغ و فریاد همو بود که بلا می ترسید و می رفت. ورنه شاید دست مرا هم می برد. "
مادر حسینی سرش را با چادر سبزش پوشاند و بر تشک کنار خیرو نشست. سایه نداشت یا خیرو فکر کرد که سایه ندارد. مادر حسینی به سایه یی که محو و ناپیدا در کنارش افتاده بود، دید و زیر زبان گفت: " در کابل طالب ها دست حسینی رابریدند. هیچ کس نمیدانست چرا ؟ حسینی و دزدی؟ به نام دزدی بریدند. همه می دانستند که حسینی بچه ء خوبی است. از کار که می آمد یک سر می رفت نزد آقا معلم و از او ریاضی و هندسه یاد می گرفت . آقا معلم درخانه اش مکتب ساخته بود، دخترها و بچه ها می رفتند چیزی یاد بگیرند. طالبان از همان جا بردنش . ده دستش کتاب بود. دستش را بریدند که دزدی کرده است! دست راستش را... نامرد ها!"
دیگر اتاق تاریک تر از آن شده بود که سایه یی در آن دیده شود.اتاق آهسته آهسته در تاریکی شام یک رنگ می شد. اما در بیرون، در کنار دروازه، سایه های محو حسنی و حسینی هنوز هم تکان می خوردند. حسنی به سایه اش که دیگر با سایهء حسینی آمیخته بود گفت:
"حسینی رنگی به رخ نداشت. صدایش به زوزهء باد می ماند. دستش را با پارچه سفیدی بسته بودند. گلچهره گریه می کرد . بوبوی حسینی گریه می کرد. نمی دانستم که چکنم؟ یک بار دلم شد بروم به حویلی همسایه و بلا را ببرم سر گوچه و درپیش همه دستش را ببرم، اما در خود لرزیدم . در دستم درد احساس کردم. دستم را ماما خیرو محکم گرفت و درد را از آن فرار داد. حسینی وفتی ولیبال می کرد، مرا می گفت که توپ های بیرون رفته را بیارم. توپ هارا که می آوردم. بلا را می دیدم که به ما می بیند. بلا همیشه ریش سیاه و دستار سیاه و چشمهای سیاه داشت. وقتی می گفتم ، بلا آمد ، همه می دویدند و خود را درخانه هایشان پنهان می کردند. من هم می گریختم. حسینی هم. "
خیرو دیگر باسایه اش حرف نمی زد. دیگر در زیر پایش سایه یی نبود که تکان بخورد. حرف های خیرو از سینه اش به زبانش را راه باز می کردند و در اتاق که دیگر در سیاهی شام رنگ می باخت، می پیچید:" حسینی و حسنی با هم دو سال تفاوت ندارند، اما حسنی را جن زده. جن در حیاط همسایه پیدا شده بود. حالا او درهر جا و هر چیز کار جن را می بیند. می گفت که بلا دست حسینی را برده . اگر بریم به بلا بگویم دستش را پس می دهد. شبها می ترسد . فکر میکند بلا دستش را می برد . وقتی دستش را محکم می گیرم ، آرام می شود . یک روز طالبان حسینی را گرفتند که چرا وقت نماز ولیبال می کنی. حسنی آمد و گفت بلا حسینی را برد. دستش را می برد. رنگ از رخ ما پرید. رفتیم به گوچه . حسینی با توپ پاره اش نشسته بود و گریه می کرد. گفتیم برو خوب شد. خوب شد که دستش را نبریدند. اما روزش رسید که دستش را بریدند."
در حویلی هم دیگر سایه یی نبود. حسینی و حسنی برگشتند به طرف اتاق. حسینی به یاد روزی افتاد که آن حادثه برایش افتاده بود: " در حویلی همسایه بود. بلند و سیاه چهره. شاید دو آدم هم برابرش نشوند. وقتی دهن باز می کرد، می توانست آدم را از منزل دوم بخورد. همین که دیدمش، سراپا وحشت زده فریاد زدم. اما صدایم را کسی نشنید. نزدیک آمد. تمام بدنم از ترس می لرزید. ریشش سیاه و رگ های سفید در خود داشت. وقتی نزدیک شد، از دهن بزرگش ماری به طرفم آمد. بعد دیدم که یک دست نداشت. دستش را از ساعد بریده بودند. با دست دیگرش دشتم را محکم گرفت. می خواست دستم را ببرد و برای خودش بگیرد. دوباره فریاد زدم. دستم را رها کرد و من در میان سیاهیی که تا چند روز از چشمانم نرفت افتادم."
حسینی مکثی کرد و باز به یاد روز دیگری افتاد: " بلا رفته بود در زمین . نمی دانستم. بچه هایی که می دانستند ، می گفتند نرو نرو، آوازشان به گوشم نمی رسید. سنگ پیش پایم آمد. افتادم. می دانستم که بلا دستم را خواهد برد. می خواستم دستم را میان رانهایم پنهان کنم. اما دستم در اختیارم نبود. دستم یک گز پیشتر از من به روی خاک ها افتاد. بلا از زیر زمین به تندی برخاست. ندانستم چگونه، اما با صدای بلندی دستم را از آرنج برید. دیگر نفهمیدم.وقتی به خود آمدم دستم نبود. حالا تصمیم دارم با حسینی بروم به خانهء همسایه که بلا در آن جا خانه کرده است. به هر زوری که باشد دستم را از پیشش می گیرم."
حسنی چشمانش را بست و در حالی که به حرف های درونش گوش می داد ، به دروازهء اتاق تکیه داد:
" وقتی ولیبال می کردم ، بلا نبود. دستم را هم کسی نمی خواست ببرد. اما حسنی درست می گفت. بلا همیشه بود. همین که من غافل شدم ، دستم را برید. حالا بی دست چگونه دار قالین را راه بیندازم ؟ حالا چگونه قالین ببافم؟ بلا کارش را کرد. حالا خلیفه بخشی مرا بهترین قالین باف خود نمی داند. من باید دستم را از پیش بلا پس بگیرم."
اما در اتاق، خیرو همچنان به صدایی گوش می داد که از سینه اش روی لبانش جاری می شد:
" صدازدیم که ماین است. نشنید. سر ماینها، می دوید. نمی شد که تنها رهایش کنیم. از عقبش رفتیم. شاید از ما ترسید یا فکر کرد که همو بلا در پشتش است. تند تر دوید. سنگی در پیش پایش آمد. خورد به روی و دستش درست سر ماین آمد. داکتر ها دستش را قطع کردند. حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او. هر دو می روند به شهرتا دست شیطان را ببرند. "
آن وقتها من اینجا نبودم . یعنی اصلا پرستار نبودم. آن وقتها (درست پنج سال پیش اوایل بهار وقتی که نرمه باد خنکی توی تن آدم می پیچید و هوا بوی باران می داد) توی شرکتی کار می کردم اطراف میدان تجریش. شرکت صادرات و واردات. از ایران صنایع دستی (گلیم و گبه و خیلی چیزهای دیگر) صادر میکرد به کشورهای عربی. یکی دوتا کشور اروپایی هم بود .آن وقتها آدمی بودم شاداب با پوستی صاف و کشیده. چهار سال بعد (توی این چهار ساله سه بار کارم را عوض کردم) سی و دو را دیدم .توی آسایشگاه بعد از اینکه از اتاق رئیس بیرون آمدم و قرار داد استخدامم توی دستم بود دیدمش . روی برانکارد سفیدی خوابیده بود و یک ور صورتش غرق خون بود . چند روز بعد یکی از پرستارها دم گوشم ( آنقدر آرام که بیشتر حرفهایش را نفهمیدم ) گفت که سی و دو چه کار کرده . یعنی قبل از اینکه کارش به این آسایشگاه بکشد . همان وقت بود که ترسیدم . واقعا ترسیدم . با خودم گفتم که من هم ممکن است همین کار را بکنم . همین کار را بکنم و بیفتم روی یکی از این تختهای سفید و مستطیلی.
بار دوم که دیدمش لمس لمس بود . مچاله شده بود گوشه تخت و با پلکهای نیمه باز به کلید پریزهای گوشه اتاق نگاه می کرد . روی تختش تابلو کوچکی چسبانده بودند که رویش نوشته شده بود : سی و دو . قرصهایش را بی هیچ درد سری می خورد . نه زور می خواست نه التماس . قرص را جلوی دهنش می گرفتی و چند بار دهنت را جلوی پلکهای نیمه بازش عین ماهی باز و بسته می کردی بعد دهنش خود به خود باز می شد .
این آدم پنج سال پیش توی یک روز خوب بهاری ( روزی که باران ملایمی هم می آمده و از پنجره باز همسایه کناری آواز بنان به گوش می رسیده ) زنش را با قیچی باغبانی کوچکی مثله کرده .بعد هم همه چیز را فراموش کرده. نشسته گوشه اتاق ، سیگاری روشن کرده و به تکه های جسد خیره مانده .
هنوز معلوم نیست که پلیس را کی خبر کرده .یکی از پرستارها می گفت پیرزن خانه نشینی بوده که به غیر از نشستن پای پنجره هیچ کار دیگری نداشته . بعد هم شنیدم که همین پارسال همسایه دیوار به دیوارشان اعتراف کرده که خبر کردن پلیس کار او بوده . ولی من فکر میکنم که خودش بوده . یعنی گوشه اتاق نشسته و سیگارش را روشن کرده . سومین سیگار را که خاموش کرده از سرجایش بلند شده . گوشی را برداشته و یک بار تمام جمله هایی را که می خواسته بگوید توی ذهنش مرور کرده . نه برای ظاهر سازی و نقشه کشیدن و از این جور چیزها . یک جور حس خود کم بینی داشته .چیزی که همیشه وادارش می کرده قبل از حرف زدن با کسی اول همه کلمات را توی دهنش مزمزه کند بعد حرفش را بزند .
پلیس گوشی را برداشته . همکارش از آن دور با صدای بلند با کسی حرف می زده .
سی و دو گفته : یکی آمده توی خانه ام و همه چیزم را به هم ریخته .
پلیس از سر جایش نیم خیز شده وگردن کشیده تا شاید بتواند همکارش را توی حیاط ببیند . که ندیده .
: چیزی هم برداشته .
: نمی دانم .
: یعنی چه نمی دانید آقا . خب نگاه کنید ببینید چیزی برداشته یا نه؟
: توی خانه را پر از آشغال کرده . همه جا را به گند کشیده . اصلا نمی شود توی خانه راه رفت .(من هم خیلی می ترسم وقتی خانه ام هم به هم می ریزد و همه جا پر آشغال می شود. می ترسم که جایی – جایی که نمی توانم ببینم- اتفاقی افتاده باشد و من بی خبر بمانم )
: به آدم خاصی شک دارید ؟می خواهید از کسی شکایت کنید؟
: شاید شکایت کردم . فکر می کنم باید خودتان بیایید و این گند کاری را ببینید .
پلیس روی میزش دست می کشد و دوباره گردن می کشد توی حیاط . همکارش تنها ایستاده گوشه حیاط ، سیگاری گوشه لبش است و خیره شده به در خروجی پاسگاه.
خودکار را پیدا می کند و می گوید : آدرستان را بدهید . در اولین فرصت برای بازرسی می آییم .
سی و دو آدرسش را می دهد و دوباره می نشیند گوشه اتاق .
همیشه کمی تند خو و عصبی بوده . حتی حالا که دراز کشیده روی این تخت و زانوهایش هم جمع شده اند توی شکمش کمی عصبی به نظر می رسد .توی این یک سالی که پرستارش بوده ام حسابی به هم عادت کرده ایم . وضعیتش کمی پایدار تر شده . شوکهای عصبیش کمتر شده . راحت تر می خوابد و توی خواب هذیان نمی گوید. روی باسن چپش جای یک ماه گرفتگی هست . لبهایش کلفت و موهایش جو گندمی. قدبلند است . از آن آدمهایی که قد بلندشان در جمع همیشه توی چشم می زند . البته گاهی با هم دعوایمان می شود که چیز مهمی نیست . توی دعوا خیلی زود خودش را عقب می کشد . گاهی هم با مشت روی کلیه راستش می کوبم تا دور بر ندارد . نمی دانم چرا همیشه به من مظنون است . همه اتفاقات توی این بیمارستان را از چشم من می بیند . گاهی هم می ترسم که این ظنش کار دستم بدهد . مثلا چند بار به نظرم آمد که چیزی زیر پتویش قایم کرده . چیزی که نوکهای تیزش را از زیر پتوی حس می کردم . این طور وقتها دور و برش نمی پلکم . می گذارم تا خوابش ببرد . آن وقت بر می گردم و خیلی آرام زیر پتویش را می بینم . ولی قبل از اینکه من بیایم قایمش می کند. جایی می گذارد که نمی شود پیدایش کرد.
یکی از پرستارهای قدیمیش می گفت :باغبانی را دوست داشته . حتی توی باغچه آسایشگاه باغبانی می کرده . یعنی اجازه داده بودند باغبانی کند . می گفت جلوی درختها زانو می زده و پوست صورتش را به تنه شان می مالیده . یک جور حس عجیبی داشته .
: قیچی باغبانی چه؟ دم دستش بوده؟
: قیچی و هرچیز دیگری که فکرش را بکنی .یعنی همه کار می کرده . درختها را طوری هرس می کرده که شکل مرغابی می شدند .
: تا چند سال؟
: تا چهار سال.
: یعنی توی این چهار سال هیچ نشانه ای نداشته؟ واقعا چیزی یادش نمی آمده؟
نگهبان بخش می گفت : هیچ کس آمدن پلیسها را ندیده . حتی آن پیرزن بی کار پشت پنجره هم چیزی ندیده .
ولی پلیسها آمده بودند .درست پنج سال پیش توی غروب همان روز بهاری . باد سردی می زده و یکی از پلیسها کاپشن چرمش را تنگ تنش کرده و زیر لب فحشی داده . آن یکی از روی جوب آب گرفته پریده و به کاغذ توی دستش نگاهی کرده . بعد هم با صدای بلند شماره پلاک را برای همکارش خوانده : دوازده ممیز سه . آن یکی گفته : عجب جایی زندگی می کند سگ پدر . زنی که مانتوی کوتاه تنگی پوشیده بوده لب ورچیده و چپ چپ پلیس را نگاه کرده . پلیس پیش خودش فکر کرده که : عجب لعبتی است. چه باسنهایی دارد.
پلاک دوازده ممیز سه را پیدا می کنند.یکی از آنها زنگ می زند و آن یکی با بیسیم توی دستش بازی می کند . در خود به خود باز میشود . یعنی اینکه سی و دو از توی خانه آیفون را می زند و در را باز می کند . یکی از پلیسها درست دوسال و سه ماه بعد وقتی که توی دفتر کارش نشسته بود و چاییش را می خورد(کمی ازموهای سرش ریخته بود و زیر چشم چپش جای زخم تازه جوش خورده ای را می شد دید) قضیه را برای همکار تازه واردش این طوری تعریف کرده : بی پدر مث رستم بود. قد بلند و چهار شونه . درو که باز کردیم دیدیم همه اساس خونه رو کپه کرده وسط هال . خودش هم وایساده بود گوشه اتاق و یه قیچی گرفته بود توی دستش . از اونایی که باهاش شاخه درختا رو میزنن .همه جاش خونی بود. صورتش ، لباساش ، دستاش. زن بدبخت هم افتاده بود توی هال کنار تلوزیون . دست نداشت . من که ندیدم .شایدم دست چپ داشت ولی دست راستش نبود .اکبری که دید وا رفت . ولو شد گوشه اتاق و بالا آورد . ولی من نه . یه لگد حواله خایه هاش کردم سگ پدر قاتل . اصلا انگار نه انگار .اصلا به رو خودش نمی آورد فقط می گفت منو چرا می زنین . منو چرا می زنین .عجب صحنه ای بود... انگار یه بشکه رنگ قرمز ریخته بودند تو خونه . همه جا خون بود .رو دیوار ، رو آینه . حتی رو سنگ توالت.
سه نفر دکتر روانشناس چهار ماه تمام با این آدم سر و کله زدند و آخر سر هم چیز زیادی دستگیرشان نشد . نماینده شان توی دادگاه نتیجه بررسی ها را به این شکل اعلام کرد : آقای سی و دو به هیچ وجه قادر به یادآوری ماوقع نیست و تلاشهای تیم پزشکی نیز در استفاده از سدیم آمیتال و حتی خواب مصنوعی بی نتیجه مانده است. در حقیقت صحنه قتل به طور کامل از روی حافظه متهم برداشته شده و فرد مزبور قادر به یادآوری چیزی نیست .البته باید توجه داشت که مسئله به سرکوب خاطرات مربوط نمی شود بلکه نوعی فراموشی عضوی مطرح است . حتی احتمال استفاده از مواد محرک روانی به وسیله متهم در زمان وقوع جرم وجود دارد . بسیاری از نشانه های بیماری در آقای سی و دو از جمله بی هوشی موقت با علایم استفاده از مواد محرک روانی تطابق کامل دارد. ولی در هر صورت ذکر دلایل دقیق فراموشی عضوی موجود در متهم از حوزه امکانات و توانایی های این گروه خارج است.
زن سی و دو آن روز صبح از خواب بیدار شده ، خمیازه بلندی کشیده و پتو را تازیر گلو بالا آورده.صورتش کک مکی و کمی ریزه است ولی چشمهای خیلی قشنگی دارد .موهایش هم سیاه وشلال .با خودش گفته که بیرون حتما باد سردی می زند و از اینکه زیر این پتو نرم خوابیده و گرمای ملایمی روی همه بدنش پخش شده ذوق کرده. کف دستش را را روی تخت کشیده و دنبال بازوی شوهرش ( همین مرد ) گشته . چند ثانیه بعد چشمهایش را باز کرده و دیده که غیر از خودش هیچ کس دیگری روی تخت نیست و سمت چپ تخت خالی خالیست.
این خالی بودن تخت تنها چیزی است که هیچ کس توضیحی برایش ندارد.حتی خود سی و دو هم اصلا یادش نیامد که آن روز صبح کجا رفته بوده .
زن آن روز صبح از روی تخت بلند شده و یکراست رفته توی دسشتشویی .توی آینه به چروک تازه ای که زیر چشم راستش افتاده نگاه کرده و چند مشت آب به صورتش پاشیده . چند بار هم با صدای بلند شوهرش را صدا زده . بعد که فهمیده توی خانه تنهاست کمی ترسیده .(باید ترسیده باشد . وقتی کسی یکدفعه غیب می شود و هیچ جا هم نیست آدم می ترسد .مثلا ممکن است توی آن ساعت صبح مثل آدمهای نیمه دیوانه خودش را پشت کمد لباسها قایم کرده باشد و به صدای نفسهای آدم گوش بدهد.یک قیچی باغبانی هم توی دستش).
زن برگشته توی اتاق . لباس خوابش را عوض کرده و پیرهن صورتی یقه دار با شلوار مشکی اش را پوشیده . به ساعت که نگاه کرده دیده هنوز ساعت پنج و بیست دقیقه صبح است . کمی نگران شده . اصلا سابقه نداشته که توی این ساعت صبح مرد خانه نباشد . رفته توی اتاق خواب کناری ، حمام و آشپزخانه را نگاه کرده . آن یک تکه نم زدگی سقف آشپزخانه دوباره توی چشمش خورده و با خودش گفته که آخر همین هفته مرد را وادار می کند کارگر و بنا خبر کند .
این دو نفر هیچ مشکلی با هم نداشتند . حتی می شود گفت که زندگیشان از خیلی هایی که من می شناسم بهتر بود . زن خب... واقعا شوهرش را دوست داشت . از گفتنش هم اصلا نمی ترسید . مثلا وقتی یکی از همکارهای توی اداره اش با غیض از تلفنهای مشکوک شوهرش حرف می زد و بعد هم تمام مردهای عالم را به یک مشت حیوان هوس باز تشبیه کرد ، زن با خونسردی به چشمهای همکارش نگاه کرد و با صدای نسبتا بلندی ( طوری که همه بشنوند ) گفت که شوهرش یک تکه جواهر است . بعد از مردنش توی مراسم ختم ، یکی از همکارها همین جمله را برای بقیه تکرار کرد و اتفاق عجیبی افتاد . یک عده بغضشان ترکید و بقیه (ناخوداگاه) زدند زیر خنده .
زن آن روز صبح ساعت شش و بیست دقیقه از خانه اش بیرون آمد . بیست دقیقه قبل آن ، وقتی که کارش با دستشویی تمام شد و برگشت توی اتاق خواب ، مرد را دید که روی تخت دراز کشیده و پتو را تا روی دماغش بالا آورده. چند بار آرام مرد را صدا زد و وقتی دید جوابی نمی دهد چند قدم جلو تر رفت و خیلی نرم ( شوهرش همیشه می گفت مثل گربه ) خودش را کشید روی تخت خواب . مرد ، انگار که اصلا از سرجایش تکان نخورده باشد ، خواب خواب بود .صدای نفسهای آرام و منظمش زن را مطمئن کرد که حتما خواب خوبی می بیند . زن دستش را به پوست صورت شوهرش کشید و گونه اش را بوسید. بعد از روی تخت پایین آمد و لباسهایش را پوشید . اما بارانی اش را برنداشت. پیش خودش گفت : امروز باران نمی گیرد . بارانی نمی خواهم .
آن روز صبح هوا اصلا سرد نبود . اتفاقا به قدری خوب بود که زن برای یک لحظه وسط کوچه ایستاد و ریه هایش را پر از هوا کرد . توی آن کوچه باغی (یکی از محله های قدیمی تجریش ) با یک نم باران همه چیز مثل بهشت می شد . زن با خودش فکر کرد که این درختها چقدر کارشان را خوب بلدند .بعد برگشت و به خانه شان نگاه کرد . خانه آجر نمای قدیمی با پنجره های بزرگ قهوه ای رنگ . به آجرها خورده شده نزدیک سقف نگاه کرد که با نم باران شب قبل آنها هم قهوه ای می زدند . زن پیش خودش گفت چقدر همه چیز زیباست . واقعا زیبا.
دوز دارویش را کمی کمتر کرده اند . یک کم از آن حالت خماری همیشگی درآمده . هشیار تر شده. سرش را از روی تخت بلند می کنم و یکی از قرصها را می اندازم توی دهنش . با کمی آب وادارش می کنم که قورتش بدهد . آب از کنار لبش سرازیر می شود روی لباس سفید آسایشگاه . گردنش نمی تواند وزن سرش را تحمل کند و مدام خم می شود به این طرف و آن طرف . البته هنوز چهارشانه است . پیشانی بلندی دارد و نگاهش ( وقتی به آدم می دوزش ) آنقدرعمق دارد که پیش خودت فکر می کنی تمام گذشته و آینده را می شود از آن تو خواند. هر روز دم غروب می گذارمش روی صندلی چرخدار و می رویم توی حیاط . همیشه حواسم هست که از کنار آن تپه کوچک وسط حیاط رد نشوم . تپه را که می بیند دیوانه می شود . تخم چشمهایش میپرند بالا و کف از گوشه لبش می ریزد بیرون . آن روز سر ظهر خانواده یکی از مریضها آمده بودند برای ملاقات . یکی از پسرها با دوچرخه آمده بود.از آن دوچرخه های حرفه ای که فنر های محکمی کنار چرخهایشان دارند . دوچرخه را همان دم در آسایشگاه به دیوار تکیه داد و با بقیه خانواده اش رفت برای ملاقات . احتمالا همان دور و برها با گل و بته ها لاس می زده که دوچرخه را دیده .ما به آن می گوییم هجوم خاطرات گذشته . اصلا نمی شود جلویش را گرفت . دوچرخه را دیده و یکدفعه به یاد زندگی آن بیرون افتاده . البته زنش را به خاطر نیاورده یاد بقیه چیزهایی افتاده که آن بیرون داشته(گاهی تار میزده ، خیلی سال پیش.تار هم یادش آمده).کمی با دسته دوچرخه بازی کرده . پرستار اعلمی از کنارش رد شده و پرسیده : امروز چه طوری مرد بزرگ؟
لبخندی تحویل پرستار اعلمی داده و دسته دوچرخه را محکم تر فشار داده توی دستش . اعلمی حتی به فکرش هم نمی رسید که او بتواند همچین کاری کند . یعنی یک دفعه بپرد روی دوچرخه و رکاب بزند طرف تپه .بعد هم از آن طرف تپه سرازیر بشود و با سر برود توی درختهای آن پایین . یک ماه بعد خود اعلمی به من گفت که عین دیوانه ها شده بود . رکاب میزد و جیغ می کشید . رکاب میزد و جیغ می کشید.
یک شب قبل از اینکه زنش را با قیچی باغبانی مثله کند( حدود ساعت ده شب ) از پشت روی چشمهای زنش را می گیرد و موهایش را می بوسد . موهای زنش بوی بلوط میداده .گفته : موهایت بوی بلوط می دهد .
زن موهای سیاهش را یک وری تاب می دهد و بر می گردد . با نوک انگشت لپهای سی و دو را می گیرد و می کشد .از قیافه مرد خنده اش می گیرد و می رود توی آشپزخانه . در زود پز را که باز می کند می گوید : بوی نرم کننده است . نرم کننده اش بوی بلوط می دهد . ولی من به سی و دو می گویم که دروغ می گوید . زن من هم دیشب همین حرف را می زد . ولی دروغ می گفت . عین زن تو .
سی و دو پنجره را باز می کند و سرش را بیرون می گیرد . می گوید : عجب بهاری شده امسال . زن هم از توی آشپزخانه بیرون می آید و کنار سی و دو می ایستد . دستهای مرد را توی دستش می گیرد و نفس عمیقی می کشد . می گوید : هوا بوی برگ می دهد . سی و دو هم نفس عمیقی می کشد و دست زن را محکم تر فشار می دهد . اگر کسی از توی آن کوچه رد شود و سرش را کمی بالا بگیرد تا توی خانه آنها را نگاه کند می تواند قسم بخورد که چیز خیلی زیبایی توی آن خانه جریان دارد . یک چیز زیبا وسیال . به هر حال فردای همان روز سی و دو زن را می کشد و به آواز بنان گوش می دهد .بعد هم همه چیز از حافظه اش پاک می شود .
البته من هم فکر می کنم که حتما از آن قرصهای روان گردان خورده . یعنی یک مشت از آن قرصها را ریخته توی دهنش بعد هم چشمهایش را بسته .برای خود کشی شاید. ولی فقط حافظه اش پاک شده . یک جور فراموشی عضوی . همان چیزی که دکترها می گویند . به نظر من او می خواسته بعد از کشتن زنش خود کشی کند . اصلا شاید از همان اول هم همه چیز را برنامه ریزی کرده بوده . اول زنش را می کشته و بعد هم خودش را . ولی کسی که یادم نیست می گفت اول می خواسته خودش را بکشد . هیچ کاری هم به زنش نداشته . کشتن زنش شاید فقط یک جور اتفاق بوده . بعد از خوردن قرصها قاطی می کند . دیوانه دیوانه می شود . بعد هم زنش را با قیچی تکه تکه می کند انگار که گوسفندی چیزی را قربانی کرده باشد . می گفت نمونه هایش را داشته ایم . فقط نمی دانم چرا هرچه فکر می کنم یادم نمی آید که کی این حرفها را می زد . پرستار اعلمی بود یا دکتر صالحی ؟ اصلا یادم نیست .
گاهی هوشیار تر می شود و طوری به آدم نگاه می کند که انگار می خواهد چیز مهمی بگوید. لبهایش را جمع می کند و سرش را کمی تکان می دهد ولی دست آخر حرفی نمی زند . دکتر ها می گویند یواش یواش وضعیتش بهتر می شود . حتی ممکن است دوباره بتواند سر پا بایستد و برود توی باغ باغبانی کند . اما من نمی گذارم دوباره برگردد توی آن باغ . یا اینکه درختها را با قیچی هرس کند ( شکل مرغابی) . یکی باید آن قیچی را از جلوی دستش بردارد . این آدم دیوانه است . قیچی را که دوباره ببیند به سرش می زند . خون جلوی چشمهایش را می گیرد و دهنش کف می کند .
مریض تخت کناری ناله ای می کند و خون بالا می آورد . معلوم نیست چه مرگش شده. زنگ را می زنم و منتظر دکترها می مانم . اول زیر چشمی به من نگاه می کند و بعد هم به تخت کناری . پیش خودش فکر می کند : چه بلایی سر این بدبخت آوردی . گفتم که به من مظنون است . همیشه بوده . پیش خودش فکر می کند که می خواهم بلایی چیزی سرش بیاورم . می گویم : بدبخت اگر من نبودم تا به حال هفت کفن پوسانده بودی . اصلا کدام پرستاری حاضر می شود آدم خطرناکی مثل تو را ضبط و ربط کند ؟ پشتش را به من می کند که یعنی بود ونبودت برایم یکی است . بلند می شوم و با مشت محکم روی کلیه راستش می کوبم . صدایی می دهد مثل زوزه گرگ . می گویم : خیلی قدر نشناسی . خیلی .
نمی دانم چرا ولی گاهی دلم برایش می سوزد . شاید به همین خاطر هم بوده که هنوز تر و خشکش می کنم . بعضی آدمها توی این جور چیزها شانس دارند . برخلاف مریض تخت کناری که کسی محل سگ هم بهش نمی گذارد .
آن روز ( یک روز تابستانی ، سر ظهر که هوا بدجوری دم کرده بود ) کنار در آسایشگاه دسته دوچرخه را توی دستش گرفت و به گلهای کنار دیوار نگاه کرد بعد با خودش گفت: اینها را تازه کاشته ام.
زبری دسته های دوچرخه را با کف دستش حس کرد و پوست تنش مور مور شد.پرستار اعلمی از کنارش گذشت و با خنده گفت : چه طوری مرد بزرگ؟
آن موقع من توی دفتر رئیس آسایشگاه بودم . نشسته بودم برای استخدام . درست همان وقتی که پای ورقه های استخدام را امضاء می کردم سی و دو رکاب می زد و از روی تپه بالا می رفت. به نیمه های تپه که رسید رئیس آسایشگاه گفت : اگر از کارتان راضی نباشیم قراردادتان یک طرفه فسخ می شود . روی تپه بدجوری به نفس نفس افتاده بود. اگر می خواست می توانست از آن بالا توی دفتر رئیس را ببیند . اما نگاه نکرد . دستش را از روی فرمان دوچرخه برداشت و سرازیر شد روبه پایین .
گفتم : بله البته . اگر از کارم راضی نباشید .
وقتی سرش به تنه درخت کاج آن پایین خورد رئیس آسایشگاه مهر استخدام شد را کوبید روی پرونده ام . کناره سرش شکاف برداشت و خون شتک زد روی برگهای خشک روی زمین . انگشت سبابه رئیس هم قرمز شد .
اعلمی دویده بود تا پایین تپه و زیر بغلهای سی و دو را گرفته بود . از روی زمین که بلندش کرد سر خونیش را دید . داد می زد یکی برود کمکش . یکی از مستخدمهای آسایشگاه هم خودش را رسانده بود کنار اعلمی . یکریز زیر لب زمزمه می کرد : اینکه خیلی بی آزار بود . آینکه خیلی بی آزار بود .
سی و دو را نیمه بی هوش آوردند توی بخش . از کنار من که رد شد تازه از توی دفتر رئیس آمده بودم بیرون . فرمهای استخدامم را توی مشتم گرفته بودم و پشت سر رئیس آسایشگاه ایستاده بودم .
البته سه هفته بعد همه فهمیدند چه بلایی سر سی و دو آمده . توی تختش خوابیده بود و هذیان می گفت . گاهی از سر جایش می پرید و داد می زد . چیزهایی می گفت که کسی نمیتوانست بفهمد .
دکترها می گفتند حافظه اش بر گشته . می گفتند درست مثل این می ماند که دوباره توی همان شرایط قرار گرفته و زنش را دارد می کشد. یکی از دکترها هم چند روز پشت سر هم معاینه اش کرد . آخر سر توی گزارش پزشکی اش نوشت : تمام ما وقع را جزء به جزء به یاد می آورد . کشتن خانم سی و دو و بعد هم جدا کردن اعضاء بدن . می شود گفت که وضعیت این مورد تا حدودی خاص و پیچیده است . به نظر می رسد که بیمار در هر لحظه خودش را در وضعیت قتل خانم سی و دو تصور می کند و توی ذهنش دوباره زنش را می کشد . نکته عجیبی که هنوز نمیتوان در باره آن اظهار نظر قطعی کرد جمله ای است که به کرات از طرف متهم بیان می شود . متهم در موقعیتهای مختلف قبل از رسیدن به وضعیت بحرانی عصبی می گوید : جیبهای بارانی ات را گشته ای؟
به نظر اینجانب این جمله می تواند کلید مهمی در درک انگیزه های متهم در کشتن مقتوله باشد ولی هر حال اعلام نظر قطعی در باره بیمار به بررسی های دقیق تر پزشکی موکل می شود .
یک روز بعد از تمام شدن معاینات از سر جایش بلند شده بود و شیشه قرصهای مریض تخت کناری را ( که از زور آرام بخشها نیمه بیهوش بود ) از توی کشوی کمدش در آورده بود و خالی کرده بود توی دهنش . اولش کسی نفهمید . پرستارها فکر می کرد که مریض روی آن تخت خودش قرصهارا خورده . حتی معده اش را شستشو دادند ولی یکی دوساعت بعد که سی و دو کف بالا آورد و رئشه گرفت همه فهمیدند که کی قرصهای توی آن شیشه را کش رفته.
آخرش ولی نمرد . آرام بخشهایش را دو برابر کردند . شده بود مثل یک تکه گوشت بی بو و بی خاصیت . خیلی بی آزار شده بود . خودش را مچاله می کرد گوشه تخت خواب و به کلید پریزهای روی دیوار خیره می شد . آن وقت بود که من آمدم . پرستار قبلی بدون هیچ خبری غیبش زده بود . کسی هم آخر سر نفهمید کجا رفته یا چه بلایی سرش آمده . همین شد که من را فرستادند به این بخش . سی و دو سر قضیه آن پرستار هم به من مظنون است . فکر می کند که من بلایی سر آن زن بیچاره آورده ام . من هم با مشت روی کلیه راستش می کوبم و می گویم که اگر به جای من آن زنک چاق و پف کرده پرستارش می بود تا به حال استخوانهایش هم پوسیده بود . درست مثل زن بدبختش . هر بار که به سی و دو می گویم مگر توی جیبهای بارانی زنش چیزی بوده که او را دیوانه کرده جواب نمی دهد . دوست دارم از زبان خودش بشنوم . دوست دارم خودش بگوید که چرا به زنش گفته توی جیبهای بارانی اش را بگردد . آن روز بعد از ظهر زنش از سر کاربر می گردد خانه . کیف دستی اش را می اندازد روی تخت و توی آینه میز توالت به صورتش نگاه می کند . پیش خودش فکر می کند که چشمهایش چقدر ریز است . بعد هم می رود توی هال و ولو می شود روی مبل . از خانه همسایه صدای آواز بنان میاید . خوب که گوش می دهد صدای خوردن قطره های باران روی کانال کولر هم هست . دوباره بلند می شود و می رود توی آشپزخانه . خورده های نان را از روی یپیشخوان آشپزخانه جمع می کند و می ریزد کف دستش . بعد هم در یخچال را باز می کند و به ساندویج نیم خورده شب قبل گاز می زند . همین که بر می گردد شوهرش را می بیند که پشت سرش ایستاده . مرد دست راستش را پشت بدنش پنهان کرده و نفس نفس می زند . زن می گوید : کی آمدی که من ندیدم؟
مرد جوابی نمی دهد . زن بی خیال باقی مانده ساندویج را بر می گرداند توی یخچال و در یخچال را می بندد . می گوید : امروز صبح کجا رفته بودی ؟ آن هم توی آن ساعت؟
مرد نفس عمیقی می کشد و قیچی باغبانی را محکم تر فشار می دهد توی دستش . می گوید : امروز بارانی ات را نپوشیده بودی ؟
زن لیوان را زیر شیر آب می گیرد و پر می کند : امروز هوا خوب بود . بارانی نمی خواست .
مرد می گوید : توی جیبهایش را گشته ای ؟
زن به قیچی توی دست مرد نگاه می کند و یک قدم عقب می رود . تازه می بیند که صورت مرد عرق کرده و هنوز نفس نفس می زند .
: این کارها یعنی چه ؟
مرد می گوید : گفتم توی جیبهای بارانی ات را گشته ای ؟ شاید هم از همه جا بی خبری . نه؟
زن لیوان را می گذارد روی یخچال . یک قدم دیگر عقب می رود و به چشمهای قرمز مرد زل می زند .
: دیوانه شدی؟
مرد انگار که مست باشد تلو تلو می خورد و کمی جلو می آید . قیچی را بالا می آورد و صاف و مستقیم رو به سینه زن می گیرد : گفتم جیبهای بارانی ات را گشته ای . شاید چیزی آن تو جا گذاشته باشی .
زن پشتش را می چسباند به یخچال . به چوب لباسی نگاه می کند و بارانی آبی رنگش که به آن آویزان است . جیبهای بارانی صاف صاف است . زن پیش خودش فکر می کند که جیبهای بارانی اش خالی است . چیزی توی آنها نیست .
می گوید : توی جیبهای بارانی ام که چیزی نیست .
به سی و دو می گویم . همین را گفت . نه ؟ گفت توی جیبهایش چیزی نیست . اصلا همه زنها همین را می گویند . همه شان وقتی می بیند هوا پس است شروع می کنند به دروغ گویی .زن من هم همین را گفت . می گفت : توی جیبهای بارنی ام که چیزی نیست . توی جیبهایم که چیزی نیست. عین زن تو دروغ می گفت . اصلا همه شان دروغ می گویند .فکر می کند من نمی دانم توی جیبهای بارانی اش قایمش می کند. مثل زن تو . نه ؟ عین زن تو که توی جیب بارانی اش قایمش کرده بود.
سی و دو فقط نگاهم می کند . اصلا حرف نمی زند . می گویم : حالا که یادت آمده .نه؟ یادت آمده که می گفت توی جیبهایش چیزی نیست؟
ساکت که می ماند عصبانی می شوم . با مشت دوباره روی کلیه راستش می کوبم تا زوزه اش بلند شود . می گویم : بعد با چاقو زدی . نه . آنقدر زدی که بدن تکه پاره اش افتاد جلوی پایت .
باز هم ساکت می ماند . می گویم : شاید من هم زدم . نه ؟ امکانش هست. ولی اصلا دوست ندارم مثل تو بیفتم روی این تخت و یکی قرص بیندازد توی دهنم.
چشمهایش را می بندد و لبهایش تکانی می خورند . می گویم : راستی نگفتی بالاخره توی جیبهای بارانی زنت پیدایش کردی یا نه؟
نفس عمیقی می کشد و گردنش را طوری کج می کند تا رفتنم را نبیند . می دانید بعضی چیزها را آدم ندیده . بعضی چیزها را نمی تواند دیده باشد . اما می تواند حس کند . با تمام گوشت و پوستش . عین دیدن . مثلا من زن سی و دو را می بینم که روی زمین افتاده و قبل از اینکه چشمهایش را ببندد نگاه خیره اش را به آن بارانی آبی رنگ می دوزد.
می روم توی اتاق پرستارها و لباسهایم را عوض می کنم . شلوار پارچه ای سیاه ، پیرهن طوسی با راه راه های کم رنگ و بارانی آبی رنگم را می پوشم . پرستار اعلمی دستش را به پشتم می کوبد و می گوید : این بارانی ات هم دیگر بد جوری زهوارش در رفته . باید یکی برای خودت بخری . لبخندی می زنم و به جیب بارانی ام دست می کشم . بعد دستم را توی جیبم می برم و چند بار لمسش می کنم . نوک تیز و دسته بیضی شکل قیچی باغبانی را لمس می کنم . پیش خودم فکر می کنم که هنوز وقتش نشده .باید بیشتر صبر کرد .بعد از فکری که توی سرم بوده وحشتم می گیرد . سرم سنگین می شود و چشمهایم سیاهی می رود . اعلمی از کنارم رد می شود و خداحافظی می کند.تلو تلو خوران خودم را از در ورودی آسایشگاه بیرون می کشم و تاکسی می گیرم . توی تاکسی سرم را تکیه می دهم به شیشه پنجره و سیگاری روشن می کنم . پیش خودم فکر می کنم که شاید اصلا چیزی توی جیبهای بارانی اش نباشد. اما راضی نمی شوم . می دانم که چیزی آن تو هست . زیر لب می گویم : دروغ می گوید . همه شان دروغ می گویند . بعد دستم را توی جیبم می برم و دسته قیچی را با مشتم فشار می دهم .حس می کنم که حالم به هم می خورد . به راننده می گویم نگه دارد . بیرون از ماشین کنار شمشادها می ایستم و نفس عمیقی می کشم. اما نفسم پایین نمی رود . نفسم با هر چیزی که در معده ام بوده از توی دهنم می ریزد بیرون . راننده از ماشین پیاده می شود و زیر بغلهایم را می گیرد . دستش را کنار می زنم و سر پا می ایستم . بعد قیچی را از توی جیبم در می آورم و پرتاب می کنم بین درختها . قیچی برای یک لحظه دور خودش چرخی می زند و با تاریکی یکی می شود.راننده شانه هایم را مالش می دهد و می گوید : حالتان بهتر شد ؟ بهترید؟
دو لنگهکفش آویخته، معلق در خلاء ترسانگیز | جهانشاه آلمحمود
دولنگه ی کفش های اسپرت خارجی،پنج سال بود هرجا که پروانه میرفت ،آویخته میششدند،از دو بند به هم گره خورده شان. و همیشه هم جائی که وقت دراز کشیدن جلوی چشمش باشند.آن وقت میدیدشان : معلق در خلاء . انگار آدمی نامرئی پوشیده گام زنان در بیکرانه ی فضا. بی انتهای سیاه . برهوت ترس انگیز
تمام تنش درد میکرد. به سختی خودش را از تختخواب تکنفره ی فنردررفته اش بلند کرد در را باز کند.سرش به دوران افتاد خودش را کنار کشید نازی رد بشود.دوتا نایلکس بزرگ دستش بود لابد پر از میوه و خوراکی ،چیزی پروانه اصلاً نیازی به آن احساس نمیکرد.
- گفتم لابد مرده ای که دروباز نمیکنی؟
رد که شد بوی کالباس و سبزی و عطر انیس انیس اش حال پروانه را به هم زد.
- - تف به گورت کنن با این بوی پیف پافت . . . یکی از اون قرمساقا یه عطر انی منی دیگه واسه ات نمیگیره؟
- تقصیری نداری بوی پهن وجودتو پر کرده
ورفت توی آشپزخانه
- میگم این ساختمون شما بی صاحابه؟ بازکه زرت آسانسورش قمصوره؟
پروانه در را لگد کرد و رفت تا باز خودش را روی تختخوابش بیندازد.نازی توی کابینت ها میگشت
- به نادر گفتم پیش پرپر میمونم امشبو راحت بگیر بخواب . . .هرچند دوساله راحته . . .پرسید پروانه هنوز خرابه؟ نگفتم اوراقی
نورچراغ آشپزخانه درست میافتاد توی چشمش ساق دست چپش را فشرد روی چشمهایش
- به مول هات چی گفتی؟
- اونا شبا کاری به من ندارن . . . بندریش کنم؟
- جون نازی حرف از خوردنی نزن
- الدنگ بدنت باید مقاومت کنه
بوی سوسیس داغ شده حال پروانه را به هم میزد . مثل بوی انیس انیس بوی ماریه بود. با آن دندانهای زردش که دندان طلایش را هم از سکه انداخته بود. همیشه بوی سوسیس کالباس میداد . آنهمه غذاها ی جورواجور به بیت شیخ هواشم می آمد زنک جزآن کوفت ها لب به چیزی نمیزد.
نازی آرنج ها را گذاشته بود روی سنگ اوپن آشپزخانه :
- اون پسره روبروئیه هنوز میاد توی تراس؟
- گورپدر تو هرچه نر تو دنیاست من نمیتونم لشمو تا دستشوئی بکشم چه میدونم توی تراس چه خبره؟
- ارواح عمه ات راست میگی
وسیگاری گیراند و رفت سراغ جلزوولز سوسیس ها و ترانه ای جلف را زمزمه کرد.
ماریه ، پروانه را خریدارانه ورانداز کرده بود
- دلتو خوش نکن تازه رسیدی برات بهشته اینجا صبرکن تا جزیره رو بفهمی
- شایدم راست بگی
- برای ماریه فیس نیا لاجون! خاک برسرمردای ما کنن یه انگشت دخترای فجیره صدتای شماست اما حالا همه هوس ایرونی شو میکنن خاک برسرا
پروانه آدامسی را که دهنش بود تف کرده بود روی میز بارکه ماریه آنطرفش نشسته بود. ماریه دندان فشرده و چشم درانده و یکباره گیس پروانه را محکم گرفته بود و سرش را از پهلو کوبیده بود روی میز . جوری که جای کتک نماند. سرپروانه سیاهی رفت نفسش بندآمده بود اما فقط با خودش لج کرده بود دست نبرده بود از خودش دفاع کند
- تا دندونات توی دهنت آدامس نشدن با دهن ورش دار دگوری
پروانه مقاومت کرده بود. ماریه صورت له شده ی پروانه را روی میز ساییده بود . صورتش مثل بعد از آمپول دندانپزشکی سر شده بودو خیس از آب دهانش
- ورش دار گفتم تا خفه نشدی
پروانه تسلیم شده بود هورت کشیده بود آدامس را و مزه ی خاک و غبار را. ماریه هلش داده و پرتش کرده بود وسط اتاق. پروانه منگ مانده بود و او پیروزمندانه سیگار مارلبوروئی برای خودش گیرانده و یکی هم به طرف پروانه پرت کرده بود
- من آدمت کنم بهتره تا اون گاومیشای نر
نازی روبرویش نشست و به شانه اش زد.بوی سوسیس دیوانه اش میکرد
- ولم کن تورو خدا
- - پانشی بخوری میچپونمشون توی حلقت
پروانه که تکان نخورد خودش لقمه را دهنش گذاشت:
- کوفت بخور
ماریه هم با دهن پر حرف میزد .توی آن هفت ماه هفت هزاربار از روزهای عشیره اش گفته بود و از شوهر ایرانی اش که به هوای بردنش به ایران وسط بروبیابان ولش کرده و رفته بود.
شیخ هواشم هم با دهن پر حرف میزد. همیشه و همیشه دهانش می جنبید مثل شتر و کف میکرد مثل شتر نر . روی دشداشه ی سفیدش عبایی کرمی رنگ انداخته بود با حاشیه ی طلایی. شاهانه . . اما خودش شتر بود و دائم جای شپش هایش را می خاراند روی گردن سینه، رانها و لای رانها را
- ها شسمچ قلبی؟ موگول؟
پروانه چشم تنگ کرده و شانه بالا انداخته بود . شیخ.به فارسی شکسته بسته گفته بود:
- اسم... اسم نداری ؟
- پروانه
زده بود زیرخنده ته دهانش پیدا بود
- بروانه ؟ بر بر میزنه ها میدونم چه قشنگم هست ها؟
دوباره دهن را پرکرده بود و آب از لب و لوچه اش جاری شده بود به ریش پرکلاغی شده ی زبرش.
- یه چیزی بخور . . .همه چی هست . . .ها بخور؟ مشروب هم استغفراله بخوای هست عدنان میبره میخوری . . .خواستی بیای دهنت میشوری ها؟
پروانه پاروی پا انداخته و فرو رفته بود توی مبل . سیگاری گیرانده بود. شیخ در حال خوردن با ولع نگاه کرده و چشم و ابرو جنبانده بود
- بکری که انشاله
- آره ارواح ننه ی قحبه ات
شیخ با سر به عدنان که شتری سیاه بود دست به سینه کنار در اتاق اشاره ای کرد . لوسترهای بزرگ را خاموش کرد و چهار نور موضعی از چهارطرف اتاق جائی نزدیک زمین روشن شده بود. عدنان رفته بود و شیخ با دهن پر و لب و لوچه ی خیس به طرف پروانه آمده بود بوی تند عرق شتر و عطرهای سرگیجه آور میداد.
- چائی که میخوری؟
نازی چای را روی میز کوچک کنار تخت گذاشت و خودش هم نشست
- یه دوش بگیری حال میای . . . داری میگذرونیش ها؟
- هفتاد ساعتش رفت اما گمون نمیکنم هفتادسال دیگه هم خماریش بره
- خوب میشه و باز دل مردای بدبخت رو میبری
- مرده شور جنس نرو ببره
- خدا از دلت خبر داره . . .بقول بهزاد اساس عالم از مثبت منفی، نرو ماده، فاز و نول تشکیل شده نمیشه ازش در رفت
- بهزاد کدوم خریه دیگه
نازی انگشتانش را غنچه کرد به لبهای جمع شده اش زد
- اووم . . .ماه
وبرخاست برود قند بیاورد . پروانه که برخاسته و لبه ی تخت نشسته بود احساس کرد نمیتواند سنگینی سروگردنش را تحمل کند روی زانوانش خم شد. موبایل نازی زنگ زد دوید به طرف کیفش
- حلال زاده است بی پدر . . .
موبایل را روشن کرد و به طرف توالت رفت
- س . . .سل لام؟ میدونستم خودتی
حال پروانه داشت به هم میخورد. فقط صدای مادینه را می شنید نمیدانست نرینه چه میگوید. تف کرد توی ته مانده ی چای لیوانش و قندی که دستش بود را پرت کرد طرف کفش های اسپرت خارجی که به دستگیره ی کمد آویزان کرده بود. سرش سیاهی رفت و روی تختخواب ولو شد.
آن که پشت پیشخوان مغازه بود آنقدر موهای بلندش را ژل زده بود که خیس و چندش آور شده بود.
- انتخاب کن . . .هرکدومو خواستی بردار
پروانه لرزیده بود با اینهمه تصمیمش را گرفته بود . دست دراز کرده برای کفش هائی که توی خواب هم دیده بود شان : اسپرت سفید خارجی با آرم کرکسی که محو نقش شده بود.
زیر چشمی اما پسرها را نگاه کرده بود . صاحب مغازه ی ژل زده با چشم های ککس نگاه میکرد و خودش را جدی گرفته بود و فقط لب میلیسید.شاگردش پشت به در مغازه مدام خندیده بود چندش آور . بوی عرق شتر مغازه را پر کرده بود کفشهارا که داده بود به پروانه دستش را گرفته بود لرزشی از دستها به تیره ی کمردختر دویده بود
- اجازه بدین خودم پاتون میکنم
پروانه دستش را کشیده و نشسته بود کفش هارا پا کند. فکر کرده بود کفش هارا که پاکرد در برود . یکی دوروزی موقعیت مغازه را سنجیده بود راه های دررو را هم ...
- پدرسگ مثل غزال میدوه نفسم بند اومد دستم بهش رسیده بود میدونستم چه بلائی سرش بیارم که دیگه با این قد و قواره توی کوچه لی لی بازی نکنه
- چی از جونش میخوای آخه؟ چشمت به قدوبالاش نره بچه است طفلی سایه پدر که بالا سرش نیست توهم که ماه به ماه میای خونه نشئه باشی توسرش بزنی خمارم باشی میچزونیش خداروخوش نمیاد
مادر سر نماز بود که کفش هارا دستش دید چندتا الله اکبر بلند گفته بود . پروانه زودی رفته بود به اتاق پشتی . مادر گفت:
- اینا رو از کجا آوردی پروانه؟
چیزی نگفته بود . یکهفته توی خانه کتک خورده بود . مادرش داداشش دائی رستم خاله ملیحه هرکس آمد خواست بداند . دائی بدجور نگاه کرده بود . جوری که تن پروانه لرزیده بود احساس کرده بود همه میدانند کفش ها از کجا آمده اند . کفش ها بوی عرق شترهای مست را میدادند بوی تن غریبه ها .
شب اولی که در کوچه بود یاد مغازه افتاد آن که سرش غرق ژل مو بود فحشش داده بود . شاگرد مغازه خندیده بود زیرجلکی خندیده بود بعد توی پاساژ دنبالش آمده بود:
- نه ،نه و نیم بیا . . میریم بالا لااقل امشب
نازی هنوز داشت توی توالت با موبایل حرف میزد نمیشنید چه میگویند فقط خنده های نازی ،عشوه هایش و گاه واژه های کریهش را میشنید . حالش به هم خورد به طرف حمام دوید و بالا آورد سه روز بود چیزی نخورده بود حس کرد دارد احشای خودش را بالا می آورد .بوی تعفن در سرش پیچید سرش گیج شده بود. شیر آب را باز کرد احساس کرد آب هم بدبوست و کثیف و لزج .
اتاق بالای مغازه بوی تعفن گرفته بود . پروانه گریه کرده بود نمیدانست چه باید بکند پسری که موهایش غرق ژل سر بودند بوی حیوان هارا میداد . خودش هم بد بو بود . غرق عرقی لزج و متعفن . همه بدنش درد میکرد بی تجربه بود میخواست بگریزد اما گرفتار پنجه های کرکس بود و گم شده میان چیزی که لذت بود و شرم و لجن و دردو کثافت
بعدشاگرد مغازه که آمده بود پروانه به التماس افتاده بود در خودش مچاله شده بود
- دِ نشد ما هم بازی بودیم انگار
و خندیده بود با هم خنده ی کریهش. و اینبار دیگر درد بود و سیاهی ودر هم پیچیدن بوی حیوان و کثافت و مردار نتوانسته بود جلوی خودش را بگیرد عق زده بود
مادر توی حمام حبسش کرده بود . و یکروز غروب داداشش با پیت نفت از حمام بیرونش کشیده بود . مادر التماس کرده بود . او جیغ زده بود . روزها بودکه گیج و منگ گوشه ی حمام کز کرده بود . روی زمین که کشیده شد انگار از هوش رفته بود . همسایه ها که به حیاط ریختند لحظه ای در آن شلوغی کسی کشان کشان بیرونش برده بود . توی کوچه و بعد خیابان که انتهائی نداشت.
لنگان و لرزان به طرف کفش ها رفت . همان کفش های اسپرت سفید که دیگر عاشقشان نبود . بندگره خورده شان را گرفت و به دنبال خود روی کف اتاق کشاند. گوشه دیوار که رسید تکیه داد جانش را نداشت کفش هارا لگد کند. وقتی پایش کرده بود باید میگریخت باید بال در می آورد میگریخت تا نه از جهنم خیابان سردربیاورد نه از خانه "شری افسون" نه بیت شیخ هواشم نه اینجا نه توی دود نه غرق لجن . کفش هارا از بند گرفت بالا آورد. لحظه ای دلش لرزید حسی مادرانه درتنش وول زد کفش هارا روی سینه فشرد.
- کفشای جادوئی ها؟ کش های پرنده
وبا درد سختی که در استخوانهایش میجوشید خندید یکبار خانه ی شیخ هواشم خواب دیده بود با کفش ها دارد پرواز میکند.نشست با همه ضعفی که داشت کفش هارا پا کرد احساس کردسبک شده است دارد توی اتاق پرواز میکند . به طرف پنجره رفت بازش کرد شب بود اما نه شبی تاریک . پراز نورهای رنگی که نمدانست از کجا می آیند دیگر درد نداشت خمار نبود در پنجره را گرفت و بالا رفت توی پنجره ایستاد نفسی عمیق کشید.کفش های پرنده اورا بلند کردند و بردند میان نورهای رنگی میان شب نا آشنا . . .
روبروي قنادي گلها؛ پسرها نشستهبودند توي سايه و داشتند پيازهاي كبابيمراد را پوست ميكندند. از چشمانشان دانههاي اشك گلولهگلوله پايين ميچكيد و صداي فينفينشان بلند بود. زن آنها را ديد, چادرش را پايينتر كشيد و به سمتشان رفت.
نورخورشيد از پوستطلايي پيازها رد ميشد. و جا به جا زمين را طلايي ميكرد.
صداي مراد همراه گردههاي زغال از كبابي بيرون زد:
_هي پسرا چي كار مي كنين ؟ دست بجنبونين ديگه ……….ظهر شد .
نور خورشيد روي صندليهاي ته كبابي افتاده بود. زن وارد كبابي شد و هنگامي كه جلوي مراد ايستاد سعي كرد صورتش را پنهان كند .
-ببخشين آقا ؟…اين آدرس تو همين محلهاس؟ پسرها از روي كنجكاوي سرك كشيده بودند كه ببينند زن از مراد چه مي خواهد. صداي دلنشين وگرفتهی زن آرام در گوشهاي مراد ريخته شد. يكهاي خورد و به سرعت سرش را از گوني زغال بيرون آورد .نگاهش سر تا پاي زن را كاويدو بدون آنكه به كاغذ نگاه كند اشاره كرد به در كبابي و سرهاي نيمه پنهان و چشمهاي كنجكاو پسرها و گفت:
-والا آبجي ما سواد درس حسابي نداريم.از شاگردام بپرس
نگاهش يك آن روي لبهاي زن گير كردو بعد انگاركه خجالت كشيده باشد دستپاچهدستپاچه سرش را در گوني زغال فرو برد وآب دهانش را قورت داد . چادر زن روي زمين كشيده شد وصداي خش خش چيزي در زير آن توجه مراد رابه خود جلب كرد .چند لحظه بعد مراد به جاي خالي زن جلوي در كبابي خيره شد و صداي زن را شنيد كه گفت:
- ببخشين آقا ؟ اين آدرس مال همين محله اس؟ .پسر ها كه نگاه سنگين مراد را ديده بودند خنديدند ويكي از آنها كار دو پياز را در قدح مسي روبر يش انداخت .كاغذ را از دست زن گرفت .دانه در شت عرقي از شقيقه راستش كش آمد تا زير چانه:
- نه !توي اين محله نيس ….مال اينجا نيس و همانطور كه كاغذ رابه زن مي داد
زبانش را به كركهاي نو رسته بالاي لبش كشيد. زن چيزي نگفت از آنها فاصله گرفت ..صداي خش خش توجه پسرها را هم جلب كرد
خورشيد داغ تر شده بود وسايه داشت از باريكه جلوي قنادي گل ها رد مي شد.
مراد داشت روپوش چرب و سياهش را مي پوشيد كه پسرها پيازهارا به داخل كبابي آوردند .
چند لحظه بعد زن به جاي خالي پسرها وپوستهاي پيازي كه بي هدف و سرگردان اين طرف و آن طرف ريخته شده بود برگشت .نور خورشيد با گل هاي ريز چادرش بازي مي كرد . سرش داغ شده بود . تنش گر گرفته بود. فكر كرد از سرو صداي خيابان است و يا از خستگي . دلش مي خواست برود اما چيزي مانعش مي شد.شلوغي خيابان كلافه اش كرده بود .همانجا روي لبه ي جدول نشست .
مراد كبريت را كشيد وكليد فن را زد. فن با صداي نا هنجار ي به كار افتاد .آتش گر گرفت . روي تن ذغالها دويد و به آخر نرسيده خاموش شد. دود سفيد كه از دودكش بيرون آمد زن هنوز بر لبهی جدول نشسته بود . .بوي كباب كه به دماغش رسيد سرش را به طرف كبابي چرخاند .دو مرد با نگاههاي كنجكاو از جلويش رد شدند . .لبهاي صورتي رنگ زن درميان سياهي چادر جلوه خاصي داشت بوي عرق مردها با بوي كباب قاطي شد . زن از جايش بلند شد . قدمي به جلو برداشت اما نرفته ايستاد .دوباره نشست به اطرافش نگاه كرد .آدم ها به نظر ش عجيب مي آمدند.كش آمده بودند روی زمين بادهانهاي باز به او می خنديدند. صداي خنده شان اوج مي گرفت. سياه مي شد. مي آمد تا كنار پاهايش. چادرش را مي كشيد لختش مي كرد. سايه مي شد مي نشست روي تنش .عرق مي شد. سرش گيج رفت نتوانست طاقت بياورد. بلند شد چيزی درونش بزرگ می شد. داغ می شد . كبابی شلوغ شده بود.زن به داخل كبابی رفت. مراد او را شناخت.
= آبجی آدرسو پيدا كردی؟ زن منمنی كرد و چادر را محكم به خودش چسباند. برجستگی سينه هايش چادر را لرزاند. مراد كلافه گفت: آبجی در خدمتيم!
و روبه يكي از پسرها كرد
- ببين خانم چی می خواد؟
مردی كه كنار پيشخوان ايستاده بود به طرف زن برگشت اما چون نتوانست چيزی از چهره و اندامش را ببيند سرش را برگرداندو به سرخی زغالها خيره شد. مراد به مرد اخمی كرد.زن بي توجه به اين همه گفت :
- پنج سيخ كباب لطفا
- می خوريد يا می بريد؟ شاگرد قد بلند پرسید و خنده كجي كرد .
- - می خورم.
زن اين را گفت و به ته كبابی رفت. آفتاب از روی صندليهای پلاستيكي قرمز رنگ افتاده بود كف موازييكها. صندلی زير تن گوشتين زن نالهاي كرد و زن را در خود جای داد. چند مگس كه دنبال هم می كردند روی ميز كنار نمكدان پلاستيكی نشستند. دو تا از مگس ها روی هم سوار شدند و بقيه پرواز كنان به طرف سقف پريدند. زن به مگس ها خيره شد. آنها بی خيال از نگاه زن داشتند كار خودشان را می كردند. آهی كشيد و سرش را به عقب برگرداند. مراد مشغول چانه زدن با مشتری ها بود. شقيقه هاي پرمویش خيس عرق شده بودند.مراد سنگيني نگاه او را گرفت و به سمت زن برگشت .زن نگاهش را دزيد. مگس ها رفته بودند. رديف منظمی از مورچههای زرد كف موزاييكها مشغول حمل ذرههای گوشت سوخته بودند. زن خودش را روی صندلی جابهجا كرد. خنكی مطبوعی به زير چادرش پاشيده شد. به جای خالی مگس ها دست كشيد. كمی چادرش را از هم باز كرد. صدای مراد را شنيد كه گفت: «پسر بيا كباب خانوم ببر ...» ا سرش را كه بالا گرفت، مراد را ديد ايستاده بود و سينی كباب دستش بود. زن خودش را جمع و جور كرد. مراد سبيلش را جويد. پسرها در گوشی به هم چيزی گفتند و خنديدند.
- بفرما آبجی ... نوش جان
و رفت. زن آرام تشكر كرد و لرزید. اولین لقمه را كه در دهانش گذاشت، مگس ها به جاي اولشان برگشتند زن نفس عمیقی كشيد. خنده ها رفته بودند سرش آرام گرفته بود گذاشت تا هوای خنك به داخل چادرش برود. پاهايش را كمی از هم باز كرد و مشغول خوردن شد. آفتاب موازييكها را می ليسيد و جلو می رفت. صدای مشتری هايی كه می آمدند و می رفتند به گوش می رسيد و صدای مراد كه گه گاهی به پسرها چيزی می گفت و سرشان داد می كشيد.
كم كم كبابی خلوت شده بود. مراد فن را خاموش كرد. فن كه خاموش شد صدای پچ پچ پسرها به وضوح شنيده می شد. تعداد مگس ها بيشتر شده بود زن سينی پلاستيكی را عقب زد و با تانی از جايش بلند شد. رويش را كه برگرداند مراد با عجله خودش را به كاری مشغول كرد. دوباره گرمش شد و با دستپاچگی از پشت ميز كنار آمد.موقع رد شدن چادرش گير كرد. به ميز و از روی سرش سر خورد پايين . يك دسته مو از زير چادرش ريخته شد بيرون. روی شانه هايش. پسرها لبهاشان را ليسيدند. مراد سرفه ای كرد. آنها مشغول شستن سيخ های كباب شدند. زن به سرعت چادرش را مرتب كرد. مراد با سرو صدا قدح ها را جابجا كرد. دوباره لبهای صورتی از چادر بیرون زدند جلوی پيشخوان چرب و بدبود بود. مراد با صدای گرفته ای گفت: «مهمون ما باش آبجی! » و پيشبدش را باز كرد. سرخی زغال ها كمرنگ شده بود. زن ساكت و آرام جلوی پيشخوان ايستاده بود. مراد زير چشمی نگاهش كرد.
زن چادرش را تنگ چسبانده بود به شانه هايش.
مراد پارچه چرك آلودی را برداشت و مشغول پاك كردن پيشخوان شد. مگس ها هجوم آورده بودند دور قدح ها . مراد كلافه شده بود با پا زد به قدح ها صدای ويزويز مگس ها بيشتر شد. گره ای به ابروهايش انداخت و با سرعت بيشتری دستش را تكان داد.
= مهمون ما باش آبجی ... قابل نداره ...
پسرها با سروصدا كار می كردند اما تمام حواسشان به زن و مراد بود. مراد رو به پسرها غرولندي كرد و پسرها سرشان را پايين انداختند. زن دوباره گرمش شده بود. حرارت شديدی از درون چادرش بيرون می زد. حركتی نمی كرد و چيزی نمی گفت. آرام و خيره جلوی پيشخوان ايستاده بود. مراد كلافه و خسته گفت: «آبجی برو» برو مهمون ما باش... نوش جان! و برای اينكه به لبهای زن نگاه نكند به سراغ دخل رفت. با سروصدا آن را باز و بسته كرد.
ذره های سوخته گوشت بر شانه ی مورچه ها حمل می شد.و موزاييكهای چرب و چركآلود به حركت آنها سرعت بيشتری می داد. زن عرق كرده بود . چيزي داشت درونش حركت مي كرد ،قد مي كشيد، خم مي شد . يكبار ديگر به مراد نگاهي انداخت . مراد سرش را كرده بود توي دخل. حتي بر نگشت به زن نگاهي بياندازد. زن راه افتاد. يكی از پسرها طوری كه مراد نفهمد گفت: «مهمون ما باش آبجی...» و بعد هر دو خنديدند . صدای خشخشی از زير چادر زن بلند شد. مراد به سرعت سرش را برگرداند. زن را ديد. ايستاده بود جلوی در خروجی و آدرس را گرفته بود توی دستش. پسرها مشغول شستن دست و صورتشان شدند. مگس ها به طرف سقف پرواز كردند. زن نبود.
- اوستا ما می تونیم بريم..
مراد سری تكان داد و پسرها رفتند. به سرعت دخل را كشيد. گيج شده بود. به ته كبابی نگاهی انداخت كسی نبود. از پشت پيشخوان كنار آمد. پاكت سياهرنگی روی زمين افتاده بود. پاكت را برداشت. يك مشت لباس زير زنانه و عطریكه از درون پاكت بيرون می زد ,غافلگيرش كرد. با عجله خودش را به پياده رو رساند. به دروبر نگاهی انداخت. بعد از ظهر گرم و آرام ريخته شده بود توی خيابان. چند قدمی به اطراف دويد. اثری از زن نبود نااميد و كلافه به داخل آمد. بوی چربی با بوی عطر می رفت كه قاطی شود. همانجا روی زمين نشست و به زن فكر رد. چيزی درونش كوچك می شد. پاكت را برداشت و در آغوش كشيد. بوی تن زن همه جا را پركرد .زغالها سرد و سياه شده بودند مگس ها چسبيده به هم روی ميز افتاده بودند.
پايان
پيش از اين اولين تلفن دور صندليام ميدويدم. قبل از آن دستهايم را لب تخت گذاشته بودم و وزن خود را تحمل ميكردم. بيست و پنج بار شنا رفتم. كف اتاق دراز كشيدم و آن قدر نوك انگشتهايم را به شست پايم رساندم كه شكمم ازعرق خيس شد. مطمئنم با اين كار رسوب سيزده نخ سيگار كه ديشب كشيدم همراه عرق از تنم بيرون ميزند.چطور ميشود بدون اطمينانهاي احمقانه زندگي كرد؟ همانجا، دراز كشيده روي فرش ماندم و گذاشتم هواي تازهاي كه از لاي پنجره ميآمد به كف پايم بخورد. انگشتهاي پايم مرطوب بودند و جريان هواي تازه را در ميان آنها احساس ميكردم. كمكم بدنم سرد ميشد. حوصلهي دوش گرفتن نداشتم. چرا وقتي آدم در خانه تنهاست بايد دوش بگيرد؟
سراغ كيفم رفتم و دوباره پولهايم را شمردم. آن قدركم مانده بود كه مثل وسواس خاراندن زخم، هي دوست داشتم دوباره بشمارمشان.اين بار روي تختم دراز كشيدم و به آفتاب شفاف بامدادي نگاه كردم. نور از لاي پردههاي عمودي كركره تابيده بود و ديوار لخت اتاق را راهراه ميكرد. تا وقتي حق التاليف مقالهي سي و پنج صفحهايام را نگرفتهام، بهتر است فقط روي همين تخت دراز بكشم. (بوطيقاي مرفولوژيك شعر )اگر پولش هم مثل اسمش باشد كلي كيف ميكنم. تا مامان از مشهد برگردد بايد كاري بكنم. تا آن موقع، غير از دزدي سيگار و كتاب كارهاي اخلاقي ديگري هم ميشود در زندگي انجام داد.
با اولين زنگ تلفن فكر كردم مريم است، هر چند دفعهي پيش براي هميشه از هم خداحافظي كرده بوديم. جليل آن طرف خط بود. صدايش كاملاً گرفته بود. گفت:
ـ خبر داري؟
ـ ازچي؟
ـ شاملو مُرد.
ـ مُرد؟
ـ آره.
ـ كي؟
ـ ديشب ساعت يك، توي آمبولانس.
فكر كردم : ( آخرين شير مرد ) انگار پيشتر هم اين جمله را شنيده بودم.
جليل هنوز صدايش گرفته بود. گفت:
ـ مي خوايم براش مراسم بگيريم. تو هم هستي؟
ـ حتماً.
ميخواستم بگويم باورم نمي شود. اما ديدم باورم شده است. كلمات هميشه باورپذيرتر از واقعيتاند. هيچ وقت از نزديك نديده بودمش، چون نميدانستم چي بايد بگويم. گفتگو با بعضي آدمها مثل پوشيدن كت شيكي ست كه كهنگي شلوار آدم را بيشتر نشان ميدهد. دوباره روي تخت دراز كشيدم و به آفتاب نگاه كردم. راه راههاي سايه روشن از سقف فاصله گرفته بود و به كف اتاق ميرسيد. ( بامداد غروب كرد.) اين ميتوانست تيتر روزنامههاي امروز باشد. شاملو هم الان دراز كشيده است. با موهاي فرفري سفيدش كه شبيه سر قديسين است. لاي شمد سفيد، با بدني سفيد، در جايي تاريك... مثل شعرهاي لوركا ست، در ساعت پنج عصر....
تلفن دوباره زنگ زد. اينبار اصلا به مريم فكر نمي كردم اما خودش بود.
ـ جدي خودتي؟
ـ چيه، خوشحال نشدي.
ـ چرا، خوشحالم.
ـ دروغگو.
ـ يه نفر مرده.
ـ كي؟ سعيد؟
ـ نه، شاملو.
ـ دوستت بود؟
ـ تقريباً.
ـ حالا چرا عقدت رو سر من خالي ميكني؟
ـ من كه چيزي نگفتم.
ـ رضا....
ـ جانم؟
ـ دوستتِ دارم.
ـ منم.... دوست ِ دارم.
ـ نمي خواستم بهات زنگ بزنم. مي خواستم فراموشش كني....
ـ مي دونم.
ـ زنگ زدم اين بار واقعا ازت خداحافظي كنم.
ـ ميخوام ببينمت، بيا خونه.
ـ نمي شه.
ـ بايد ببينمت، بيا خونه.
ـ ميخواي باز مامانت بيرونمون كنه.
ـ نيست، رفته مشهد.
ـ فقط همين يهبار، به شرط اينكه ديگه اصرار نكني.
كركره را كنار كشيدم و آفتاب سرتاسر ديوار را روشن كرد. تا نيامده بود بايد دوش ميگرفتم. بايد صبحانه ميخوردم كه دهانم بوي مرده ندهد. حتماً از فردا بچهها يكي يكي تلفن ميزنند، دربارهي شاملو مطلب ميخواهند. ميشود يك شعر نوشت: شير پيري با موهاي درخشان، با يك پاي قطع شده، خوابيده در محفظهاي سرد و فلزي كه با نورهاي سفيد فلورسنت روشن شده است... ( شير آهن كوه مَرد، مُرد.)... (هرگز از مرگ نهراسيدم، اگر چه دستانش از ابتذال شكنندهتربود.) از همهي اينها مي شود اينها مي شود توي شعر استفاده كرد.
توي آينه قدي حمام به خودم نگاه كردم. تيغ كند شده بود و روي صورتم صداي سمباده ميداد. گوشت صورتي از زير تيغ بيرون ميزد و رگهاي خاكستري از خورده ريش و كف روي شكمم پايين ميرفت. آدم وقتي خيس ميشود به ابديت نزديكتر است. آينه عرق كرد و كم كم محو شدم. اگر همين الان بميرم چه ميشود؟ آدمي خيس با صورتي پاك ميان نور و بخار، در فراسوي زمان! تا يك هفته كسي پيدايم نميكند. اما كسي هم نيست در را روي مريم باز كند. بيشتر اوقات مرگ هم چيز با شكوهي نيست.
به اتاقم كه برگشتم، مربع نور از ديوار پايين آمده بود و كمي از آن روي فرش رسيده بود. ذرات درخشان غبار در هوا بالا ميرفتند. احساس كردم اتفاقي ميخواهد بيفتد. مريم زنگ در را زد و اتفاقي كه در حال افتادن بود، جايي خودش را قايم كرد. مريم كفشهايش را دستش گرفته بود و خود را در آينهي بالاي جا كفشي نگاه ميكرد. انگار تازه خودش را كشف كرده بود. يكبار كه مامان حمام بود به مريم گفتم، كفشهايش را بياورد توي اتاقم. در اتاق را از تو قفل كردم و به مامان گفتم جليل آمده. امروز مثل بچه مدرسهايها لباس پوشيده بود. گفتم:
ـ كفشهات رو بذار توي جا كفشي. هرجا دوست داري بشين، كسي نيست. چي دوست داري برات درست كنم. كاپوچينوي افغاني ميخوري؟ خودم اختراع كردم.
ـ نه، مي خوام زود برگردم، فكر كنم امروز بابا بياد دانشكده دنبالم.
ـ چه خوشگل شدي.
ـ چاخان بازي نكن. اومدم فقط ازت خداحافظي كنم.
ـ چاي كه ميخوري.
ـ از همون كه خودت گفتي ميخورم.
رفتم توي آشپزخانه و مريم حرف ميزد. به سگ پشمالوي روي تلويزيون ور ميرفت و حرف ميزد. توي هر جيبش چند دليل داشت. اصرار داشت وضعيتم را برايم روشن كند. نميدانم زنها چه علاقهاي به حقيقت دارند.
ـ ... نميشه، باور كن نميشه، زندگي بايد متعادل باشه.
ـ آماده شد. توي عمرت همچين چيزي نخوردي.
دوست نداشت توي هال بنشينيم. سيني را با فنجانهاي بزرگ سراميكي بردم توي اتاقم. چهار گوشي آفتاب پايينتر آمده بود و روي فرش تا نزديك پايههاي تخت پيش ميرفت. آن اتفاق ناپيدا جايي همين جاها قايم شده بود. مريم پايين تخت نشست و پاهايش را توي آفتاب دراز كرد. جورابهاي شفاف در نور ميدرخشيدند. پاهايش هميشه كوچك تر از حد انتظار بودند. چطور ميتواند با اين پاهاي كوچك در زندگي متعادل راه برود. شايد به خاطر همين انگليسيها به زن مي گويند گربه.
ـ هنوز تو فكر اون دوستتي كه مرده؟
ـ دوستم نبود، شوخي كردم.
ـ پس تو چرا ناراحتي؟
ـ مگه ناراحتم؟
ـ خيلي.
ـ اون شعري كه يه دفه روي بازوت نوشتم يادته؟
ـ خر ديوونه. هر چه مي شستمش پاك نمي شد. نزديك بود بابام ببينه.
ـ شعرش مال شاملو بود.
ـ تو كه گفتي مال خودته! گفتي براي من نوشتيش ؟!
ـ چيزهايي كه آدم دوست داره مال خودشه.
ـ خوش به حالت.
ـ ( لبانت به ظرافت شعر، شهوانيترين بوسهها را به شرمي چنان مبدل ميكند، كه جاندار غارنشين از آن سود ميجويد تا به صورت انسان در آيد...)
تقديمش ميكنم به تو.
ـ واقعا كه جونور غارنشيني.
آفتاب آرام از پاهاي مريم روي فرش بالا ميآمد. هنوز مانتوي دانشكده تنش بود. دوتا از دكمههاي صدفي آن ميدرخشيدند. قهوه، با خامه و دارچيني كه قاطيش كرده بودم طعم خوبي ميداد. بعضي چيزها در زندگي مثل عطريست كه براي رفع بوهاي ديگر ميزنيم. مريم هميشه عطر خوبي ميزند. پدرش از انگلستان برايش آورده.
عطر انگليسي اتاق را پر كرده بود. آفتاب از روي تختخوابم گذشته بود، متكا و ملافههاي سفيد را درخشان كرده بود و به سوي ديگر دنيا ميرفت. مريم جلوي آينهي كوچك اتاقم ايستاده و دكمههايش را مرتب كرد. بدون آنكه به من نگاه كند گفت:
ـ كار بدي كردم دوباره اومدم.
ـ زندگي پر از همين چيزاي بده ولي هيچ كس دوست نداره بميره.
ـ به هر حال كار بدي كردم. دوست ندارم دوباره اذيت بشي.
ـ بذار يه شعر ديگه تقديمت كنم. (در آن دور دست بعيد كه رسالت اندامها پايان ميپذيرد و شعله و شور نبضها و خواهشها به تمامي فرو مينشيند و هر معنا قالب لفظ را وا ميگذارد. من درفراسوي مرزهاي تنم، تو را دوست ميدارم. )
ـ اين يكيش ازبقيه بهتر بود... رضا.
ـ جانم.
ـ ميخوام جدي بات حرف بزنم.
ـ مگه تا حالا شوخي ميكرديم.
ـ خيلي بيشعوري.
ـ عوضش دوسِت دارم.
ـ ميدوني رضا...از همهي اين حرفها گذشته فكر ميكنم من به دردت نميخورم.
ـ ميشه از اين حرفهاي رمانتيك نزني.
ـ فكر كردم شاعرانه ست.
ـ شاعرا خشنترين آدمهاي دنيان.
ـ دارم ميبينم. خب ديگه من ميرم. حسابي ديرم شد.
ـ صبر كن منم باهات تا يه جايي بيام.
ـ خيلي گشنمه، بيا بريم يه چيزي بخوريم.
ـ ... خوبه.
ـ نترس، مهمون من.
رفت طرف كتابخونه و سرسري كتابها را نگاه كرد. از روي تخت بلند شدم و جلوي پنجره ايستادم، تپهي پارك از ميان شهر بيرون زده بود. در آفتاب اريب بعدازظهر صورتي ميزد. شبيه فنجاني وارونه بود كه نوك آن چمن و درخت كاشته باشند.
ـ بذار يك شعر ديگه تقديمت كنم: ( چشمه سراي در دل و آبشاري در كف، آفتابي در نگاه و فرشته ئي در پيراهن، از انساني كه توئي قصهها ميتوانم كرد غم نان اگر بگذارد. )
ـ غم نون رو ولش كن، زودتر آماده شو بريم، اگه نه از غم گشنگي مي ميريم.
به فنجان صورتي ميان شهر نگاه كردم و پيراهنم را كردم توي شلوارم، صداي ورق زدن مريم را پشت سرم مي شنيدم. مثل وقتي كه هيچكس در خانه نيست و آدم صداهاي موهوم ميشنود. آن اتفاق توي خودم قايم شده بود، داشت از درونم بالا ميآمد و توي گلويم گير ميكرد. كدام خري گفته مرد نبايد گريه كند ؟
ـ رضا، داري گريه مي كني ؟
ـ من ؟!
ـ روت رو كن اين طرف ببينم.
ـ بيا، كدوم خري گريه ميكنه.
ـ اگه يه روز گريه كني ديگه بهات زنگ نميزنم. گدا كه هستي، بچه ننه نباش.
ـ منشيش ساله گريه نكردم. آخرين باري كه گريه كردم يه كتاب از (يوكيوميشيما) خونده بودم. بعدش داداشم مرد، هر كار كردم گريهام نگرفت.
ـ خيلي ماهي، به خاطر همين دروغ ات دوستت دارم.
بيرون هواي تازهي خوبي بود. يادم نيست چند روز ميشود از خانه بيرون نيامدهام. از تاكسي كه پياده شديم نور خورشيد به بالاي درختان چنار ميتابيد. مثل صبحي بود كه وارونه شده باشد. برگها تكان كه ميخوردند مثل آينههاي كوچك برق ميزدند. بعد از نهار دوست نداشتم تند راه بروم.
ـ حسابي ديرم شده.
ـ كي ببينمت ؟
ـ خوابش رو ببين.
ـ جدي ميگم. مامان تا هفتهي ديگه نميآد.
ـ مگه من شوخي ميكنم.
ـ باشه، هر جور راحتي.
ـ اما شايد براي مراسم اين دوستت كه مرده اومدم.
ـ الف بامداد.
ـ اسمش كه يه چيز ديگه بود.
ـ دوتا اسم داره، خودش از اين اسم دومش بيشتر خوشش مياومد.
ـ اين همون شاعري نيست كه گفته هوا خيلي سرده ؟
ـ نه اون يكي ديگه ست، اين همونه كه گفته روزگار غريبيست نازنين.
ـچه بامزه، دو تا از پسراي دانشكدهمون يه سري همين رو مي گن.
ـ پس خودت زنگ ميزني؟
ـ نه.
ـ مگه نميخواستي براي مراسم بياي؟
ـ گفتم شايد... رضا.
ـ جانم.
ـ از اينجا ديگه باهام نيا.
ـ ميترسي ؟
ـ نه؟ ولي نيا.
ـ باشه.
ـ رضا... مي دونستم بيام دوباره اذيت ميشي، ولي دوست داشتم بيام.
ـ خوب بود.
ـ دفهي آخر بود. فراموشش كن. براي مراسم هم بهتره نيام.
ـ هرجور راحتي.
ـ اميدوارم نوبل بگيري. خداحافظ.
ـ خداحافظ .
ـ دوستِ دارم رضا.
كنار سطل آشغال خالي و بزرگي ايستادم و به مريم نگاه كردم كه ميرفت آنطرف خيابان. تاكسي جلويش نگه داشت و سوار شد. جلوتر دور جوان كه كولههاي بزرگ داشتند سوار شدند و تاكسي رفت. سيگاري روشن كردم و دودش را بيرون دادم. بيچاره كورها كه وقتي سيگار ميكشند، بيرون آمدن دودش را نمي بينند. همينگوي هم جايي اين حرف را زده است. نور آفتاب به نوك چنارها رسيده بود. توي شعري كه براي شاملو ميگويم حتماً به اين موضوع اشاره ميكنم. آفتابي كه از همه چيز بالا ميرود. آفتابي در كشوي سردخانه. بعد توي زمين دفنش مي كنند. اما فردا از مشرق طلوع ميكند. اگر ساختار ريلكه را پيدا كند عالي ست. الان حتما مريم از تاكسي پياده شده، از جلوي مغازههايي كه نئونهاي سرخ و صورتي دارند ميگذرد. جلوي فروشگاهي كه يك جفت چوب اسكي را به طور ضرب دري توي ويترين گذاشته ميايستد و به عكس پسر بلوندي كه كلاه بافتني قرمز و چشمان سبز دارد نگاه مي كند. بعد مي رود توي كوچه تا به پدرش تلفن بزند. بايد يك جوري اين چند ساعت غيبتش را توجيه كند. بوي سوختگي بلند شد. فيلتر سيگار را هم كشيده بودم. انداختمش توي جوي آب. اگر مريم دوباره زنگ زد از او مي پرسم آيا همين كارها را كرده است يانه: ... حتما زنگ مي زنه... ممكن هم هست نزنه... ولي به نظرم زنگ ميزنه، هر بار ميگه ديگه زنگ نميزنم ولي چند روز بعدش زنگ ميزنه... ولي امروز فرق داشت، وقتي كسي زياد شوخي ميكنه حتما يه تصميم خيلي جدي گرفته.... واقعا ترسيده بود ديگه نتونه خداحافظي كنه... پس ديگه زنگ نميزنه.... اما طاقتش رو نداره، مي شناسمش، دو روز ديگه زنگ ميزنه ميگه ميخوام خداحافظي كنم.... توي دلش خودش هم به كارش مي خنده، آدم وقتي بتونه به خودش بخنده خيلي باهوش ميشه.... آدم باهوش هم محتاطه... پس ديگه زنگ نميزنه، دليل هم نداره زنگ بزنه، به ضررش تموم ميشه.... اما آدم هميشه به طرف كاري كشيده ميشه كه برايش بيشتر ضرر داره... مثل آدمهايي كه خودشون رو از بلندي پرت ميكنن پايين... تا ده ميشمارم معلوم بشه ميزنه يا نه..... ميزنه.... نميزنه.... ميزنه....نميزنه.... ميزنه.... نميزنه.... ميزنه.... نميزنه.... ميزنه.... نمي زنه... پس نميزنه... معلوم شد كه نميزنه.... از اول هم معلوم بود... واقعاً تو زندگي چي معلومه ؟.... مثل توپ والي بال ميمونه... بالاخره توي زمين يكي ميافته. .. فقط همين معلومه....
سوار اتوبوس كه ميشدم فكر كردم توپ معلق در آسمان چيزي خوبي براي شعر است. ميشود آن را تبديل به خورشيدي سرگردان كرد. خورشيدي كه نميداند به سمت شمال برود يا جنوب، مشرق يا مغرب. آن اتفاقي كه قايم شده بود داشت پيدا ميشد. يك تصوير بود. جايي توي تاريكي ايستاده بودم و داشتم سيگار مي كشيدم....
قطره خوني در سياهي.... حيف شد كيفم را برنداشتم. وقتي هيچي تويش نيست خندهام ميگيرد دستم بگيرمش. بايد يادداشتش كنم. شعري دربارهي خورشيد و مرگ. خدا رو شكر صندلي گيرم آمد بنشينم. ( هرگز از مرگ نهراسيدم، اگر چه دستانش از ابتذال شكنندهتر بود. هراس من باري، همه از مردن در سرزمين ست كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون باشد...) عضلاتم سفت شده بود. شايد تاثير ورزش امروز صبح باشد. فنجان صورتي وسط شهر بود. ولي حالا يك طرفش تاريك شده بود. شعرم داشت بيرون مي زد:
آنك انساني كه منم
لخته خوني
بازمانده از قتلگاه غروب
ايستاده در مشرق تاريكي
با شعلههاي سرخ يك سيگار...
بر پيشاني شب
چون خال خونين گلوله
مي لرزم...
شعر خوبي نيست، اما كاشكي ميتوانستم يادداشتش كنم، چون تا خانه برسم بدتر مي شود. آن اتفاق هنوز نيفتاده است. شايد هم بهتر باشد اگر مريم زنگ نزند. آدم اين طوري از خانه بيرون نيايد بهتر است، سبكي تحمل ناپذيري پيدا ميكند. ياد يك فيلم سياه و سفيد ايتاليايي افتادم، گداي بي چارهاي بود كه وقتي گرسنه ميشد، مثل بادبادك توي هوا به پرواز درمي آمد. بعد يكي مجبور مي شد سريع تكهاي نان دستش بدهد. اين طوري باد هرطرف بخواهد آدم را ميبرد. يا زنگ ميزند يا نميزند... هر طرف باد بيايد. بدهم نيست. اين هم يك جور آزاديست. چه اهميت دارد كه مثل خيلي چيزهاي ديگر ابلهانه است. (ابلها مردا، عدوي تو نيستم من، انكار توام !). تولد آدم مثل شوت دروازهبانيست كه گل خورده. ميكوبد زير آدم تا بروي توي هوا و بالاخره جايي بيفتي. خورشيد نوك كوها بود. اگر خودت را ول مي كردي معلوم نبود مي خواهد بالا برود يا پايين.
عضلاتم هنوز سفت بودند. اتفاقي ميخواست بيفتد. شاملو ديگر نبود ولي اگر مي خواستم، مي توانستم از اتوبوس پايين بپرم و كنار اتوبان بدوم.
اينجا چه طوره؟
نپرس , دختر عسلي يه كوچيكم؛ بد , بدون تو همه جاي دنيا بد از بدتره.
از لاي اين ديواراي شيري رنگ يه عالمه چشم مشغول پاييدن من اند .تازگي ها زل مي زنم بهشون , اون وقت مجبور مي شن سرشونو فرو كنن تو گردنشون و به خودشون بد و بيراه بگن . توي غذام چيزي مي ريزن كه وقتي مي خورم خيلي خسته مي شم , همه ي جونم زمين مي ريزه و ديگه نمي تونم برات قصه بگم . هنوز بدون قصه هاي من نمي خوابي مگه نه ؟ سيني غذامو مي ذازم جلوي شنگول صد مني كه هميشه ي خدا گرسنه اس . شنگول همين دختر چاق و سر تراشيده اس؛ داره آواز مي خونه و مي رقصه. گلاي سرخ باغچه رو مي كنه و روي لبش مي ذاره و با آب دهن برگاشو پشت پلكاش مي چسبونه و مي خونه خوشگلم و خوشگلم دل ها گرفتارمه... تا دايي ناصر مياد تو كه اتاق مونو گوني بكشه , ميره زير ملافه قايم مي شه . بعد داينا صر به من مي گه چشات سگ داره .
شنگول هيشكي رو نداره . به مادر بزرگ گفته م يه وقتايي هم جاي من بياد ملاقات شنگول . مادربزرگ جوري نگام مي كنه انگار گفته باشم چه قدر پير شده . شنگول از آدمايي كه اينجا ميان هيچي نمي خواد؛ نه سيگار نه شيريني . فقط و فقط ماتيك سرخ . بعدم كه دايي ناصر كه همه صداش مي زنن دايناسور مي بردش تو اتاق پشت باغ , تنها من مي دونم چرا شنگول تو لباساش دنبال مورچه مي گرده و داد مي زنه گازم گرفتن . هميناس به خدا هميناس كه غصه مي شه و غصه گوله مي شه و سرمو جلوي پام ميندازم و مي رم تو گلخونه و تا پيدام نكردن , همون جا مي مونم . ..
داشتم قصه ي حسن كچل رو مي گفتم برات . ببين يادمه .همه شون دروغ مي گن كه حواسم پرته كه ديوونه م مي دوني واسه چي ؟ واسه اين كه تو رو ازم بگيرن خيالشون رسيده . مگه نه ؟ جونم واست بگه حسن كچل تو كوچه اين ور و اونور فرار مي كرد و بچه ها دنبالش مي خوندن كچل كچل كلاچه , روغن كله پاچه , كچل نيا به كوچه , برو تو تنور هميشه .اشك چشماي حسن كچل در اومد و رفت توي تنور .
صداي اشتر مي ياد مي شنوي ؟ داره مي ياد اتاق ما . اشتر وقتي چشماشو درشت مي كنه تو صورتم , يه عالمه كرم سرخ باريك و دراز تو چشماش راه مي رن . زير سينه هاي بزرگ و صورت ريش دارش جمع مي شم و صدا توي دهنم خفه مي شه . موهامو مشت مي كنه و مي گه چرا كپه ي مرگتو نمي ذاري ؟ بعدم چونه م رو فشار مي ده و مي گه تا كي مي خواي اينجوري بلند بلند ور ور كني . اشتر لابد از قصه بيزاره , مثل همه ي آدماي بد قصه ها . مثل همين مباشر كه هميشه ي خدا حسن كچل و ننه طلا رو مي چزونه . بعدم مي زنه ؛ بيشتر توي سرم . روي انگشتش نوار چسب كثيفي چسبيده كه كناره هاش ور اومده . با همون انگشت و شست بي ناخنش , قرصا رو از روي سيني دواها ور مي داره و تو حلقم فرو مي كنه . شنگول روي تختش خر و پف مي كنه . اونم مي زد , پدرتو مي گم . بعدش گريه مي كرد. مادربزرگ نگفته شايد . سرم روي ديوار صدا مي كرد و همه ي غصه هام بيرون مي ريخت و قصه مي شد . توي شكمم بودي , مبادا توي آب ها غرق بشي . عق مي زدم و تو عين فرفره مي چرخيدي .مي گفتم نزن , الان مي ميره .مي گفت تو كه بچه تو شكمت نيست . آن قدر كوبيد به سرم , تا همه ي موهام ريخت . گفتم مگه من از كوزه روغن ريختم ؟ به مادر بزرگ داد كشيد همه اش پرت و پلا مي گه . بايد بخوابونيمش تيمارستان .
به سينه ش مي كوبم . مشتام همون جا پهن مي شه . بوي عطر زنونه , نه بوي من , از لاي رگاي كلفت دور يقه ش بيرون مي زنه . بو همه جا هست . توي لباساي من , لاي چيناي دامناي كوچيك تو , توي گردن عروسكات . بوها بلند مي شن , چتر مي شن روي سرم و باز عطرا مي باره , مي باره و ... مادر بزرگ ساكم رو داد دست يكي از زنا كه بالاي ميز بزرگي نشسته بود و بر و بر نگام مي كرد .انگار مدير مدرسه باشه و گفته باشه همه بايد روپوشاي سفيد و آبي بپوشن .مادر بزرگ به مدير مدرسه گفت يعني حالش خوب مي شه ؟ حالم خوبه . تو چه طوري دختر سفيدم ؟ حالم خوب نيست .
موي زرد درازي از گيره ي كراواتش آويزونه . ” پس اين چيه ؟ “ پرتم مي كنه و مي كوبدم به ديوار . مي گه ”خيالاته , خيالات .“ كتش رو مي پوشه و مي ره بيرون . به دامنم مي چسبي و جيغ مي كشي . مي برمت توي اتاق و درو از تو قفل مي كنم .
ننه طلا گفت بيا بيرون حسن جان . حسن كچل از توي تنور داد زد همين جا خوبه . بيرون پر از غصه اس . پر از عطر اي غريبه , پر از موهاي دراز سرخ و زرد و آبي . ننه طلا هر چي ايز و التماس كرد , حسن كچل بيرون نيومد .
اينجا هم پر غصه اس . چه قدر خسته مي شم از اين همه چشم , دو تا چشم سياه , دو تا چشم زرد , دو تا چشم سبز , دو تا چشم زل , دو تا چشم وزغ . يكي از روپوش سفيدا جلو جلو راه مي ره و بقيه عقب سرش . اتاق به اتاق . چيز هايي مي پرسن كه خودشون هم نمي دونن . و براي اونكه كاغذاشون رو سياه كنن , ديوونگي هامونو توش مي نويسن . خسته م دختركم , دلم مي خواد نخوابم .
آ تش پشت پلكامو داغ مي كرد و از پنجره ي اتاق خونه مون بيرون مي زد و يه تيكه از شب كوچه رو روشن مي كرد . كمد لباساشو آ تيش مي زنم فقط . شعله ها با ما كاري ندارن . خودش توي سرم بود اون وقت . خودش نبود صداش بود . مثل خرت خرت پاهاي مگس روي كاغذ بود . توي گوشم بود . مي گفت همه چي رو آتيش بزن . همه چي رو بسوزون . همه چي تموم شده . بوي عطر سوخته همون وقت بلند شده بود . چشمام داغ مي شد و مي سوخت .
آقاي آتيش نشان رو مي بيني ؟ عين عكس تو كتابا . صورت قشنگت رو توي لباس زردش قايم كردي . با يه دست تو رو بغل زده بود و با اون يكي بند كلاهشو گرفته بود . خيس خيس بودي و طلاي موهات چسبيده بود به صورتت با خطاي سياه اشك . وسط كوچه بلند بلند حرف مي زنه و دستاش تو هوا مي رقصه . پدرتو مي گم . انگار كسي دنبالش كرده باشه مي دووه طرفم . زنايي كه دوره م كرده ان جيغ و ويغ راه ميندازن . انگشتش رو توي صورتم دراز مي كنه و مي گه آخر كار خودتو كردي ديوونه ؟ رو به زنا مي گه اين منو آواره كرده . وقتي حامله بود , زد به سرش . باباش كه مرد , ديگه حسابي قاطي كرد . حالا كي ميتونه اين همه خسارتو ..
توي صفحه ي تسليت روزنامه پدربزرگ به ما مي خنده. روي پام مي شيني و با پشت دست خيسي صورتم رو پاك مي كني . مي پرسي چرا آدما كه مي ميرن , مي ذارنشون زير خاك؟ يه قاشق ديگه از سوپت بخور. نمي خوري و پشت سر هم مي گي چرا ؟ چرا ؟ چرا زير خاك ؟
- چه كارشون كنن پس؟
- بذارن تو خونه شون شايد بيدار بشن يه وقت .
چشماي عسلت نبايد پر اشك بشن . مي گي پس تو رو هم يه روز مي ذارن زير خاك ؟
- نه , مادرا هيچ وقت نمي ميرن . يعني حال ا نه . شايدم حالا ، شايدم خيلي وقته زير خاكم . شايدم ...
داد مي زنه بچه رو داري مثل خودت مي كني.
مي گي بزرگ كه شدم , تنهايي تنهايي همه شونو از زير خاك در مي يارم .
حسن كچل پاي تنور نشست و شروع كرد به گريه كردن . به ننه طلا گفت امروز كه از تنور اومدم بيرون , لب بوم ديدم تابوت ننه رباب رو مي برن قبرستون .از غصه بازم رفتم تو تنور.
شنگول غصه م مي ده . روي تخت نشسته و ته سيگاراي تو حياط رو روي پنجه ي برگ چنار ريخته و يكي يكي به لبش مي ذاره و فوت مي كنه . اگر بفهمن دوباره مي فرستنش زير زمين . بايد تنهايي آن قدر داد بزنه و سرش رو به تخت آهني بكوبه تا پيشوني ش مثل كوه آتشفشان بالا بياد و بعد نوكش دهن باز كنه و برفاي سرخ بيرون بريزن . بعدم حسابي دنده هاش رو نرم كنن و با آمپول خوابش كنن . اشتر مي گه تو از شنگولم ديوونه تري . واسه چي از صبح عين تراكتور ترتر مي كني؟ فقط براي تو و شنگول قصه مي گم .اين كجاش بده؟ از اين حرفا مي زنه چون از توي قصه ها بيرونش كرده ن . مگه نه ؟ يواش بخند الان دوباره مي ياد.
هوار مي كشيد مي خواي بچه رو با اين قصه هات پريشون كني؟
من هم داد مي زنم پس كي براش قصه بگه ؟بعدم همه ي موهام مي ريزه . مگه من از كوزه روغن ريختم؟
مادر بزرگ مي گه مبادا صداتو رو صداش بلند كني, مرد جماعت خيلي نازكه ها !
به مادربزرگ مي گه اين جنون داره .گولم زدين. فكر مي كني الكي رغبت نمي كنم بيام تو اين خراب شده ؟
مادربزرگ چرا صدامو نمي شنوه كه داد مي زنم دروغ مي گه . مي ره كه يه عالم موهاي رنگ و وارنگ بذاره لاي گيره ي كراواتش تا من از غصه دق كنم . بعدم هي توي سرم داد بزنه خيالات , خيالات تا نفهمم چي خياله و چي خيال نيست. بعضي وقتام برام جگر مي خره. مي شينه اين قدر مهربوني مي كنه تا قرصامو بخورم .
هر چي دوا و درمون كردن , حسن كچل خوب نشد . سرش رو مي زدن , ته اش رو مي زدن, تو تنور قوز كرده بود و بيرون نمي يومد . ننه طلا بقچه شو بست . حسن كچل رو سوار الاغ كرد و راه افتاد . توي راه حسن كچل مترسك سر جاليز رو ديد و گفت ننه آخه كلاغا تا كي بايد به سرش خرابكاري كنن و صداش در نياد؟ و شروع كرد به گريه كردن . ننه طلا چشماي حسن كچلو با دستمال بست تا اين قدر غصه نخوره .
مادربزرگ منو اينجا آورد و گفت اگر اينجا بموني خوب مي شي . من كه بد نبودم . فقط سرم پر از قصه اس . يك عده سفيد پوش دورم جمع مي شن . يادم نيست چي مي گن . اصلن چيزي نمي گن كه مادر بزرگ هي مي گه گوش بده , گوش بده به حرفاشون . فقط خودكاراشون عين داركوب نوك مي زنه به كاغذاي توي دستاشون. داركوبا مغزم رو سوراخ مي كنن , جيغ مي كشم نمره ي همه تون بيسته . بيست بي دو . بسه ديگه اين قدر نوك نزنين.
يك عالم قصه توي سرم معلق مي زنن و بالا پايين مي پرن تا مي يام يكي شونو بگيرم فرار مي كنن .شنگول مي گه بيا بازي . با فيلتراي سيگار و قند پشمك درست مي كنه . روي پاهاي چاقش خم مي شه و تعارفم مي كنه . شنگول دماغ اشتر رو مي گيره و اشتر داد مي زنه بياين اين خيكي بو گندو رو ببرين پايين زنجيرش كنين .
زنجير بوي آتيش مي ده و حسن كچل با چشماي بسته اين ور و اونور مي دووه . مباشر خرمن رو آتيش زده حسن كچل به سرش مي زد و دور خرمن مي چرخيد . خرمن خاكستر شد و قهقهه هاي مباشر توي خواب حسن كچل پيچيد . نفس نفس زنان از خواب پريد و كاسه ي آب رو از بالاي سرش برداشت و تا ته سر كشيد .
آتش نرم نرم از توي كمد بيرون مي زنه و زوزه مي كشه و فوفو مي كنه . بوي عطر سوخته پخش و پلا مي شه . سرفه مي كني . آتيش دوست ماست . توي بغلم هستي و گوشه ي اتاق قوز كرده م . يكي از زناي همسايه به دود خيسي كه از پنجره بيرون مي زنه مي گه به خير گذشت . گل هاي خاكستري چادرش رو دندون مي گيره و حلقه ي انگشتش رو توي آب ميندازه و به ليوان مي گه بچه , طفل معصوم بد جوري ترس خورده .
زنا دوره م كرده ان .
- بچه هه به خودش رفته . جل الخالق عين سيب از وسط ...
- شوكه شده , زن بيچاره.
- شوهره مي گه مريضه و از عمدي آتيش زده .
- پس خودش تا چهار صبح كدوم گوري بوده كه حالا قشقرق درست كرده؟
- حالا چرا قوز كرده اون گوشه اگه تقصير كار نيست؟
دود بالاي پنجره خيمه مي زنه و سوتكي توي گلوم جيغ مي كشه با صداي اذان صبح و خيسي كوچه مي دووم .
دو تا مرد دستاشو مي گيرن . پدرتو مي گم . داد مي زنه به من عرعرتو ببر بي حيا !دلم براش مي سوزهكه مثل هميشه تر و تميز نيست.
ننه طلا نفس نفس مي زد كه رسيدن به چشمه . الاغ سياهي را لب آب بسته بودن . حسن كچل گوشش رو به عرعر الاغ خوابوند و گفت ننه جان چه با غم عرعر مي كنه نه ؟ ننه طلا كلافه جواب داد آخه عرعر الاغ هم شاد و نا شاد داره بي عقل؟ يك دستمال ديگه در آورد و گوشاي حسن كچل رو هم سفت بست . بعد سر حسن را روي زانوش گذاشت و زار زار گريه كرد .
كنارت مي خوابم و با نفسات نفس مي كشم . تند تند نفس مي زني و من به نفسات نمي رسم . دهنت رو مزه مزه مي كني و سرت رو بر مي گردوني . از صداي كاميونايي كه از خيابان مي گذرن , يه قد مي پري . قد خودت هستم . خونه خاليه . گرسنمه. صداي پاهام تا اتاق مادر بيشترمنو مي ترسونه. به اتاقش كه مي رسم , ديگر پشت سرم نيستند . كوتوله هاي شاخ دارو مي گم . فرار مي كنن و دوباره توي كاغذ ديواري يا فرو مي رن . زير شمد مادر مي خزم . با زوزه ي كاميونا كه جاده از زيرشون فرار مي كنه , خودم رو بهش مي چسبونم . مادرم مي گه اين قدر اون پاهاي سردتو به من نزن . ساعت شب نما بالاي سرش تيك تاك ناله داري مي كنه . مادر ساعت رو جلوي صورتش مي گيره . مي گم اگه بابا توي جاده بميره چه كار كنيم؟ غرغر مي كنه زبونتو گاز بگير بچه , مگه فكر و خيال خودم كمه ؟
از پنجره سرك مي كشم . صداي شب مثل آب شدن برف توي گوشام پخش مي شه . توي شكمم تكون مي خوري . لرز مي كنم و ترس برم مي داره . باد پرده ها ي اتاقو مي مكه و پنجره رو به هم مي كوبه.
و تا صبح دو تا مرد مست به پنجره مي كوبن و صبح همه ي تنم از دونه هاي سرخ پر مي شه و تا قيامت مي خاره . درو به هم مي كوبه اونوقت با هم مي پريم . مي گه باز كه داري آب غوره مي گيري . چه كار كنم پس ؟ مي شينه سرشو مي گيره تو دستاش. بچه م تو شكمم غرق شده . تكون نمي خوره . باز مي گه تو كه بچه تو شكمت نيست . و سرشو از توي دستاش ول مي كنه و چشماش رو درشت مي كنه . يه دفعه انگشتام چنگ مي شن به عطراي روي گردنش .آتيش زير آبا ناله مي كنه .
مي گه دلم برات مي سوزه .چي كارت كنم پس اين مادر هيچي ندارت كجاست بياد ببينه چي انداخته تك من ؟
ننه طلا و حسن كچل رسيدن به آبادي علي غصه خور . يه دفعه از پشت كلبه خرابه اي , يه ديوونه كه سر و كولش رو زنگوله بسته بود , بالا و پايين پريد و حسن كچلو نشون داد و هي خنديد و خنديد . ننه طلا سنگ درشتي رو پرت كرد طرف ديوونه و دستمالا رو از دور چشما و گوشاي حسن كچل باز كرد .
پدرت گفت بگيرينش خانوم . به مادربزرگ گفت من تو اين معامله مغبون شدم . هميشه تا جواب دادنم دير مي شه , خيلي دير . ولي وقتي با هم تنها مي شيم , تا قيامت جواب دارم .
مادربزرگ چشماش رو اندازه ي نخودچي مي كنه چي كار كنم من ؟ اون وقت كه زن حامله رو تو يه خونه وسط بر و بيابون تنها مي ذاشتي فكر اينجاش نبودي . آخه تو شوهر بودي تا اين زن باشه ؟
شنگول مي گه مي رم بيرون شوهر مي كنم . وقتي براش گريه مي كنم , با اون زبون كلفت و كف كرده ش بشكن مي زنه و مي گه از حسودي كور شي الاهي . شنگول ديگه به قصه هام گوش نمي ده . باورم نمي كنه كه هر روز پيشم مي ياي . هر چي مي خوام بشينه تا براش بگم چه جوري از سرم مي ياي توي گوشم بعد رو به روي چشمام مي شيني و قصه مي خواي دستاش رو به هم مي كوبه و مي گه تو هميشه با قصه هات آدمو گول مي زني . دستش رو فشار مي دم , مثل يه تيكه چوب از لاي گوشتاي قرمز ترق ترق صداي شكستن مي ده . با صداي پاهاش توي راهرو جيغ مي كشه...
نزنين , نزنين , به سرم مي كوبن , دهنم , سرم , سرم . از جيغ تا دندونام راهي نيست , مي ره و بر مي گرده تف مي كنم پاي تخت . دندونم روي زمين صدا مي ده . مي ذارمش تو كيسه ي گردني م . توي باغچه ي حياط پر از دندوناي منه . سفيد و كرم خورده كيسه م ديگه جا نداره . بس كه دندون . چند تاش رو مي دم شنگول . همه رو پرت مي كنه توي باغچه . براي شنگول غصه مي خورم كه اين همه هيچي نمي دونه . وقتي از اتاق خرابه ي پشت باغ بر مي گرده همه ي تنش سياه و كبوده .
دماغ اشتر توي صورتم تكون مي خوره . تو بازم سگ شدي ؟ پيراهن شنگول رو از روي چربي هاي سوراخ سورخ تنش بالا مي زنه اينا جاي دندوناي تو نيست ؟ چونه م رو بالا مي گيره و فشار مي ده . به دو تا زني كه روپوششون پر از لكه هاي زرد و چربه مي گه لش مرگشو ببرين از اينجا . دايناسور از گوشه ي چشمش به من مي خنده.
دكتر گوشي ش رو روي سينه م مي ذاره . بلند بلند تا لاي تبريزي هاي حياط مي خندم . به يكي از سفيد پوشا مي گه بازم قرصاشو تف مي كنه بيرون؟
حسن كچل از ننه طلا قهر ميكنه و ميگه چرا به اون ديوونه كه زنگوله داشت , سنگ زدي؟ دستاش رو حلقه كرد دور تنش و نشست .
مي شينم و دستامو به تخت آهني مي بندن . دايناسور بوسه هاشو روي دستش مي ذاره و فوت مي كنه به من .دونه هاي سرخ از تنم بيرون مي ريزه و تا قيامت مي خاره . دونه ها رو برام مي خاروني . اينجا نه , اينجا . نه همين جا , يه كمي اونور تر , آفرين دختركم . لبم مثل بالشتك چاق شده . عين يه خيارشور پوسيده كه تلخ و شور بزنه . چرا همه ي قصه ها داره فراموشم مي شه ؟ پس چي مي مونه وقتي قصه هام تموم بشه؟ درد توي دندونام داغ مي شه . مادر تابم مي ده و بوي عطر پنبه اي كه روي دندون دردم گذاشته , زبونم رو آتيش مي زنه.
به صورتم مي زني مي گي پاشو , ماماني پاشو آتيش .
بخواب عزيزكم , آتيش دوست ماست .
سرفه مي كني با گريه . دلم طاقت نمي ياره .آتيش زوزه مي كشه و به تختمان مي رسه . بوي عطر سوخته مي پيچه و موهاي دراز رنگ و وارنگ گز مي كنن و مي سوزن . همه جا پر از وز وز مگس مي شه وزوزشون تا آخر دنيا دراز مي شه .
دايناسور با قد درازش پشت اشتر چرخ غذا رو هل مي ده . همه ي تنش تيغ داره مثل دايناسوراي كتابت كه بدت مي اومد رنگشون كني . اشتر نمي دونه شايد . شايد هم مي دونه كه شنگول رو مي بره توي اتاق خرابه ي پشت باغ , لاي آن همه لحاف تشكاي نم زده و گوشتاي تنش رو سياه مي كنه . دايناسور مي گه چشمات سگ داره و سبيلاش رو برام تكون مي ده . غذا رو تف مي كنم توي صورتش بس كه بدگله . كشيده مي خوابونه روي گوشم و مي گه حيف تو نيست به اين قشنگي ميون اين همه ديوونه ي پلاسيده ؟ مي خواد تو رو بياره توي اتاق خرابه تا ببينمت . شنگول ديگه برايش نمي رقصه و تا مي بيندش مي لرزه و انگشتش رو مك مي زنه . شنگول تازگي يا فكر مي كنه مورچه ها تموم عالم رو گرفتن . ملا فه هاش رو تكون مي ده و لخت مي شه . هي لباساشو مي تكونه . هزار بار جير جير اين در زرزرو رو در مي ياره . بدو بدو تو مي ياد و داد مي زنه مورچه ها گازم گر فتن . امروز بود شايدم فردا بود توي گلخونه قوز كرده بودم . صداي ديوونه ها حياط رو برداشته بود . شنگول جلوي در شيشه اي دراز به دراز افتاده بود . از هميشه ش كوچك تر شده بود و تكون نمي خورد . دايناسور داشت به اشتر مي گفت ما كه نفهميديم چه جوريا شد . داشتيم شيشه پاك مي كرديم , عينهو تاپاله افتاد زمين . ديوونه ها دور شنگول رو گرفته ن . پنجه ي دستشون رو روي چشماشون مي ذارن . انگشتاشونو عين بادبزن باز و بسته مي كنن . هي شنگول رو مي بينن و هي نمي بينن . اشتر ملافه ي بنفشي روي شنگول ميندازه و مي گه خدايا منو از اين ديوونه خونه نجات بده . خون از لاي آجرا راه مي ره و مي ريزه توي پاشويه ي حموم . نه پاشويه ي حياط . جلوي چشمم رو بخار مي گيره . فقط نوك زبون شنگولو مي بينم كنار شلنگ باغچه افتاده . داره تكون مي خوره و مي خونه خوشگلم و خوشگلم دل ها گرفتارمه ... پشت پلكام داغ مي شه و غصه هام شر شر مي ريزن بيرون . دور شنگول مي چرخم . هيچ كس نوك كنده شده ي زبونش رو نمي بينه مگر من . همه شون كورن لابد . دايناسور به اشتر مي گه همين برگه رو مي گه و با ته كفشش زبون شنگول رو له مي كنه و من جيغ مي كشم و ...
يكي از آبي پوشا با دستاي بزرگش ما رو عقب مي زنه و مي گه ببرينشون تو ساختمون . دارن غير قابل كنترل مي شن . اشتر مي گه با يه لشكرم نمي شه اينا رو پاييد . خدايا كي منو از اين جا نجاتم مي دي .
بپا , ننه طلا دوباره به حسن كچل مي گه بپا نيفتي . تونبان حموم چند تيكه چوب ريخت توي چاله ي آتيش و گفت دنبال علي غصه خور اومدين؟ خونه اش بالاي همين تونه . ننه طلا گفت ميگن دواي حسن پيش اونه. تونبان سياهي انگشتاش رو بي هوا به صورتش ماليد و گفت كل اگر طبيب بودي , سر خود دوا نمودي . حسن كچل از آتيش ترسيده بود و هي سرفه مي كرد .
سرفه مي كني و دامنم رو چنگ مي زني .حسن كچل يواش يواش پشت سر ننه طلا از پله هاي تون بالا رفت .علي غصه خور با كله ي سياه كچل ميون يه خروار لنگ و لحاف كهنه خوابيده بود . تا چشم حسن كچل به علي غصه خور افتاد بناي گريه كردن گذاشت و گفت آخه چرا همه ي بدبختي هاي عالم جمع شده دور و بر تو ؟ اشكاش رو با چادر ننه طلا خشك كرد و گفت به تو هم مي گفتن كچل كچل كلاچه , سيب و گوجه و آلوچه , كچل نيا به كوچه برو توي تنور هميشه ؟ علي غصه خور گفت آره كه مي گفتن . منم رفتم تو تنور . ننه م كه خسته شد , انداختم بيرون . خوب اگه غصه نمي خوردم , پس چي مي خوردم ؟ صداي بچه ها دوباره مي اومد . داد مي زدن علي كوچيكه , علي غصه خور! غصه نخور , پلو بخور ...
مادر بزرگ مي گه خوب شو , بيا خونه كدوم خونه ؟ مگه بيرونم نكرده ؟ مگه من روي تون حموم نيستم؟
مي گه نه اينا همه ش خيالاته . بعد مي زنه توي سرش و همه ي موهاش مي ريزه . دايناسور مي گه اگه حرف گوش بدي , ديگه موهاتو نمي تراشم . دور و برش رو دزدكي نگاه مي كنه و به تنم دست مي كشه عينهو بلور مي موني . تا صداي پاي اشتر رو مي شنوه انگشتش رو روي لبش مي ذاره و چشماشو مي چرخونه . اشتر دستاش رو به هم مي ماله خلوت كنين . كي ميگه مرده ؟ حالش بده . اشتر توي سرم تكه تكه مي شه و مي ريزه زمين . زبون دايناسور دور لبش رو مي ليسه و بوسه مي فرسته . دور حياط مي چرخم . غصه گوله شده توي گلوم و پايين نمي ره . دارم خفه مي شم . بوي دود مي پيچه . كي مي خواستم خودمون رو آتيش بزنم؟ كي بود كه سرفه مي كردي ؟ بايد از وقتي كه برق به سرم وصل كردن , اين جور شده باشم , كه هيچي يادم نياد يا شايد از وقتي كه شنگول مرده .
ديوونه ها غروب كه مي شه با شمع مي يان به اتاق ما . روي تخت خالي شنگول مي شينن . زبونه ي شمع مثل زبون شنگول لق لق مي خوره و آب دهنش مي ريزه بيرون .
صداي داد و بيداد از راه پله ها مي ياد . آتيش ديوارا رو ليس مي زنه . يه مردي تو رو از دستم مي كشه و پله ها رو پايين مي دووه .
مادر بزرگ دست به زانو از پله ها بالا مي ياد . نيگا كن مرتيكه ي پدر سوخته چه جوري آبرومون رو ريخته روزنامه رو از دستش مي گيرم بالاي عكسم درشت نوشته ن , زني به علت اختلالات رواني ... اين كه من نيستم شنگوله . مادربزرگ جوري نگام مي كنه كه درد زانوها امانش رو بريده باشه . بوي عطر سوخته از لاي چادرش بيرون مي زنه . گلا رو از رو لبم كنار مي زنه برگا رو از روي پلكام بر مي داره و دو تا مغز پسته ي تر به دهنم مي ذاره.
حسن كچل به علي غصه خور گفت پس من توام لابد تو هم مني .دو تايي افتادن تو بغل هم . ننه طلا هر چه مي خواد حسن كچل رو راضي كنه و با خودش ببره راضي نمي شه و مي گه همين جا خوبه ننه , بيرون پر غصه س و روي لنگ و لحافاي سياه دراز مي كشه .
دايناسور منو مي بره به اتاق خرابه . مي گه همه جا رو بگرد , دخترتو پيدا مي كني پس چرا نيستي . تيغاي دايناسور تنم رو سياه مي كنه . مي گه همين جا بخواب. زبونش لق لق مي خوره و صورتش رو توي چشمام هي درشت مي كنه . دونه هاي سرخ دوباره از تنم بيرون مي زنن و تا قيامت مي خارن .
مي گه تنت كهير مي زنه زياد نخاروني يه وقت. بايد ماست بخوري با پسته . بذار مادربزرگ به تنت سدر بماله . بعدم قايم شو تو تنور. بد اخمي نكني يه وقت مثل اون. كه دوباره تنها اومده بدون تو . پدرتو مي گم . پس تو كجايي؟ تنش بوي همان عطر سوخته رو داره . برام گريه مي كنه . پرتقالايي رو كه برام آورده يكي يكي به ديوار حياط مي كوبم . خونابه هاي زرد روي ديوار شره مي كنه . پرتقالاي شكم پاره روي زمين نفس مي كشن . دور حياط مي دوم و نفس مي كشم .
دايناسور دستم رو مي كشه كجا مي خواي در ري ؟ دونه هاي سياه و سرخ عرق روي تن پشمالوش راه مي رن . چنگ مي كشم به صورتش و با روپوش و شلوارم توي گلخونه نفس نفس مي زنم . دايناسور هوار مي كشه بي حياي عقل پريده , لخت و عور اومده تو اتاقم . آبي پوشا هرهر مي خندن. اشتر پس يقه م رو مي گيره و از گلخونه بيرونم مي كشه و مي گه تا قيام قيامت همين جا مي موني سليطه ي افسون گر.
ننه طلا به حسن كچل مي گه جني شدي حسن جان . صداي امبع , امبع بره هاتو نمي شنفي؟ حسن كچل مي گه ننه من ديگه هيچي نمي شنفم .نمي خوام بشنفم.
خوابم يا بيدار ؟ كجام ؟ ابرا مي ريزن رو سرم . نه مي شنوم , نه هيچ چي مي بينم . پس تو كجايي اين دونه هاي سرخ رو برام بخاروني؟ جلوي در شيشه اي افتاده م . خون لاي درز آجرا راه مي ره . درختا فرار مي كنن چشام تو ابرا گم مي شه. ننه طلا رو صدا مي زنم . مادر بزرگ مي گه كدوم علي ؟ كدوم حسن ؟ كدوم قصه ؟ كدوم غصه ؟
فنجان قهوه اش را روی تاقچه مقابل پنجره گذاشت و پرده ها را کنار زد. آسمان خاکستری تیره بود و ابرهای بارانزا پشته در پشته از سمت کوه های شمالی پیش آمده و روی شهر را پوشانده بود. اتوموبیل ها مانند لکه های رنگ زمینه خاکستری را نقش می زدند. خیابان های پایین دست در مهی رقیق شناور بود. از انتهای کوچه شرقی که به بزرگراه می رسید، زنی به طرف خیابان و سر کوچه پیش می آمد. جرعه ای قهوه نوشید و بخار نفسش شیشه را تار کرد. زن از کنار در باغ مهد کودک گذشت و صدای پارس سگ گرگی بلند شد. بارانی شکلاتی زنگی تنش بود و شال حاشیه داری با ریشه های بلند از سرتا پشت کمرش را می پوشاند... چند جرعه را پشت سر هم نوشید. روی صندلی کنار پنجره نشست و کتاب را از محل نشانه باز کرد، " نیچه گفت، خدا مرده است، ما او را در خود کشته ایم و به صورت بتی بیرون از خود او را می پوشیم. "
آخرین جرعه را سر کشید و چشم ها را برای لحظه ای بست. دوباره جمله نیچه را خواند. با ماژیک شبرنگ روی آن را خط کشید. صدایی مانند سایش یا خزش اجسامی کنار هم شنید. صدا شدید شد. تگرگ می بارید و دانه های یخ به شیشه می خورد. از روی صندلی بلند شد. زن زیر تاقی ایستگاه اتوبوس پناه گرفته بود. دو مرد جوان زیر یک چتر از خیابان می گذشتند. فنجان قهوه را به آشپزخانه برد. دو برگ قبض آب و برق از گیره ای آویزان بود. به تاریخ قبض ها نگاه کرد. صدای زنگ تلفن بلند شد. به اتاق برگشت و گوشی را برداشت. از آن طرف صدای سوت ممتد می آمد. گوشی را روی دستگاه گذاشت. قطره های درشت به شیشه می خورد و جاری می شد. خیابان شلوغ تر شده بود. دود از سطح خیابان جدا شده و مانند ابری تیره بالا می آمد. صدای سوت آمد و چیزی در فضا ترکید. زن کنار خیابان ایستاده بود و به اتوموبیل هایی که از مقابلش رد می شدند، نگاه می کرد. گاهی خم می شد و چیزی می گفت. هوا رو به تاریکی می رفت. اتوموبیل سفیدی کنار زن ایستاد و بوق زد. چراغ چهار راه قرمز شد. اتوموبیل ها ایستادند. زن گردنش را به یک طرف خم کرده بود. اتوموبیل سفید راهنما زد و کمی جلوتر رفت و دوباره بوق زد. زن خود را به اتوموبیل رساند و خم شد. راننده های پشت سری بوق می زدند. پلیس سرچهار راه سوت زد. چراغ راهنما سبز شده بود...
اتوموبیل سفید راه افتاد. زن چند قدم به دنبالش دوید. راننده گاز داد و دور شد. زن برگشت و سرجای اولش ایستاد. از کیفش دستمالی بیرون کشید و به طرف صورتش برد. به پنجره های رو به رویش نگاه می کرد...
روی صندلی نشست و کتاب را به دست گرفت، " دکتر گفت: زن ها همیشه با شهامت خود را عریان نشان داده اند، حال آن که مردها همیشه با نقاب حاضر شده اند، آیا این موضوع را قبول ندارید؟ به مهامانی های زنانه و مردانه و تفاوت این دو دقت کنید! " با مداد در حاشیه کتاب نوشت: آیا این عریانی نشانه شهامت است و با خودآگاهی انجام می شود یا غریزی و ذاتی آن هاست؟
به آسمان پشت پنجره نگاه کرد که از خاکستری به آبی تیره بدل می شد. صدای چند بوق پیاپی بلند شد، از جا برخاست و نگاه کرد. زن ایستاده بود و به راننده اتوموبیل قراضه ای که سرش را بیرون آورده بود و بلند بلند کلماتی را فریاد می زد، نگاه می کرد. بعد رویش را برگرداند و چند قدم پایین تر رفت. راننده با دست زن را تشویق به سوار شدن می کرد. زن پشت به او ایستاده بود...
بوق زد و در یک لحظه پنجره سفید شد. پایین صفحه نوشت: " آیا این عریان کردن در مورد زن های روشنفکر هم انجام می شود یا به قول میلان کوندرا، وقتی آن ها با مفاهیم زندگی می کنند نه با غرایزشان در این مورد هم تغییر ماهیت داده اند؟! "
بلند شد و به طرف کتابخانه رفت. چند کتاب را جا به جا کرد. کتابی را که در دست داشت میان بقیه کتاب ها گذاشت. به اتاق خواب رفت. ژاکتی روی پیراهنش پوشید. دستی به ریش دو سه روزه اش کشید و از پنجره اتاق به پایین نگاه کرد. خیابان خلوت تر شده و زن کنار خیابان نزدیک ایستگاه ایستاده بود. در نور چراغ های سر تیر، باران به شکل خطوط باریک هوا و تاریکی را هاشور می زد. کلید ضبط صوت را فشرد. ویولن ها قطعه زمستان را شروع کردند. صدای دستگاه را بالا برد و پشت پنجره برگشت. زن از اتوموبیل تیره ای دور شد. مرد پنجره را باز کرد و دست تکان داد. زن سرش را بلند کرد و بدون توجه به اتوموبیل ها تا وسط خیابان دوید، به پنجره نگاه کرد و یک لحظه دستش را بالا آورد. مرد پنجره را بست و پشت شیشه ایستاد. زن از خیابان گذشت. مرد به دستشویی رفت و از مقابل آینه شیشه ادوکلن را برداشت و به گردن و پیراهنش پاشید. با دست موهای کوتاه خاکستری را رو به عقب مرتب کرد. پشت در آپارتمان رفت و ایستاد. آسانسور پایین می رفت. کمربندش را باز کرد و از جا لباسی آویخت. ژاکت را بالا زد و پس از فرو بردن پیراهن در شلوار، دوباره ژاکت را مرتب کرد. صدای قرقره های آسانسور می آمد و ضربه ای که نشانه توقف بود. مرد دوباره دستی به موهاش کشید. در آپارتمان را باز کرد. صدای پاشنه کفش زن شنیده شد و مقابلش ایستاد. موهای خیس در طره های ظریف تابدار و فرخورده از باران اطراف صورتش آویزان بود. قطره های آب، سیاه از ریمل و خط چشم روی رنگ زمینه صورتش دویده بود و تا چانه ها را شیار زده بود. سرخی لب ها کمرنگ و در یک طرف با خطی اضافه رو به پایین کشیده شده بود. مرد از مقابل در کنار رفت: بدو تو آینه نگاه کن.
زن به طرف دستشویی رفت: مجبور بودی این همه وقت زیر بارون نگهم داری؟
عطری شیرین و ارزان قیمت همراه بوی پارچه های خیس در خانه پیچید.
مرد پرسید: چای می خوری؟
صدای زن از دستشویی شنیده شد: اول یه دوش بگیرم ، بعد.
دری به هم خورد و صدای ریزش آب با رگباری که بیرون شروع شده بود در هم آمیخت.
درِ سلول كه باز شد صدايي به شدت آهن به گوشم خورد و سايه اي كلفت كه حالا ديگر روي سرم خراب شده بود. تمام آن چيزي كه فلاسفه و روحانيون گناهش مي نامند درآن سايه يك جا جمع بود. زنجيري به پا كرده و كفش هايي از جنس فولادي كه از آب گذشته مي نمود. بايد از معيارهايي كه آدميان ضعيف دوستش دارند و دائم ستايشش مي كنند زجري مداوم را متحمل شده باشد كه موجب شده بود اينگونه پليد زندگي كند. از شيار در اتاقي كه مرا در آن جا انداخته بودند، مي آمد و مي رفت. خود را به زمين مي كشيد و از نوك انگشتانم شروع مي شد تا اين كه بلاخره تمام وجودم را مي پوشاند. از سنگيني بودنش لِه مي شدم كه گفت:
« هنوزم فكر مي كني كه من يه سايه ام؟ اما بدون كه تموم سايه ها شبيه به هم نيستن.»
پاسخي نداشتم و يا شايد نمي توانستم بگويم. ديگر براي سرِ پا نگه داشتن غرورم دليلي نبود. بايد آن احساسي را كه به مرور، اين عمر لعنتي برايم ساخته بود را با دست خودم فرو مي ريختم. نيازي به آن نداشتم. غرور بي پشتوانه به چه دردم مي آمد. التماس كردم. براي حقي كه از آن خودم بود. شايدم از آن او. بله اين بهتر است، من براي حقي كه او بر گردنم داشت التماس كردم. وقتي كه گفت:
« تو چطور از يك شبح درخواست مي كني؟»
ساكت شدم. از سكوتم خنديد. از تهِ دل خنديد. درست گفته بود، سايه ها با هم متفاوتند. لااقل سايه ي او با شبح هايي كه تا كنون ديده بودم فرقي اساسي داشت كه نمي فهميدم چيست!
من يكي از شش نفري بودم كه مي بايست در زمان اجراي آتش، قلب آن مجرم را نشانه مي رفتم.
حالا كه فكر مي كنم نمي توانم به نتيجه اي كه بتواند آرامم كند برسم. شايد من ادامه ي محكوميتش دراين دنيا بودم، نمي دانم. تكه اي از او بودم اما نه آنگونه كه بتوانم بار گناهش را به دوش بكشم. شانه هايم توان آن را نداشت تا سابيدن لايه هاي لطيف احساس نگاهش را كه آخرين بار، آن مجرم نگون بخت به من مي كرد را بر خود نگه دارند.
سايه، به همان شكلي كه آمده بود بر گشت. آرام بر روي پيكرم به طرف پايين كشيده شد تا اين كه از زير در چهار ديواريي كه بيشتر به قوطي كبريت مي ماند غيبش زد. منتظر بودم دوباره در باز شود و بي نتيجه رها نشوم اما پس از گذشت زمان كوتاهي دنيا تاريك شده بود و من در تكه اي از آن كه نمي دانستم چه موقعيتي ست رها شده بودم. نمي دانم، اما شايد فرياد زده بودم: « تو آمده بودي تا فقط همين يك جمله را به من گفته باشي؟!»
باز مثل هميشه متوجه شدم رمقي برايم نمانده است تا بتوانم صدايم را به گوشش برسانم. چرا من؟ در بين اين همه سربازاني كه در آن قرارگاه آمده و رفته بودند اين چه مكافاتي بود كه مي بايست سر من خراب شود!
پاس نيمه شب را كه تحويل گرفته بودم افسر نگهبان نامه اي محرمانه مبني بر اينكه، بايد ساعت چهار صبح در پارك موتوري قرارگاه حضور يابم را به دستم داد. آخريم ماه بازمانده از خدمت سربازيم را در آن نيمه شب لعنتي تازه شروع كرده بودم. ديگر مجبور نبودم موهايم را از ته بتراشم. كلاهم را از سرم برداشتم تا موهايم را زير آن به طرف بالا فُرم دهم. كيف كوچك چرمي خود را از جيبم بيرون مي كشيدم كه نور پايين چراغ ماشين اورال جناب سروان به بالا و پايين سريد و در پشت يكي از تپه هاي آلباتان ناپديد شد. با خودم گفتم:« غصه نخور. تو هم يه ماه ديگه همين جاده رو ميري و ديگه بر نمي گردي.»
نمي دانم خوشحال بودم يا اين كه دلهره ي عجيبي مرا مي خورد. فكر رفتن به آينده اي كه مي دانستم به جز اضطراب چيزي عايدم نمي شود. مجبور بودم به زندگيم، مانند كارگران روزمزدي كه در مزارع نيشكر ديده بودم نگاه كنم. آن ها براي همان روزي تلاش مي كنند كه مجبورند زندگي كنند. ساعت چهار صبح، كارگران در ميدان شهر حاضر مي شدند و آنقدرعجز و ناله مي كردند تا دل سركارگر كارخانه ي نيشكر به رحم آيد و مرداني كه از نظر او سرسخت به شمار مي آمدند را به كار روزانه و براي بريدن، در مزارع آتش زده و سياه نيشكر انتخاب كند. مردان سخت آناني بودند كه بيشتر التماس كرده باشند. زندگي براي پدرم فقط همان روزي بود كه موفق مي شد كار كند. براي مادرم شايد كمي فرق مي كرد. آنهم به خاطر زن بودنش. و من نيز ياد گرفته بودم مانند پدرم فكر كنم. اولين زندگي براي من بزرگ شدن بود. دوم، ديپلم گرفتن. سوم، رفتن به سربازي. پايان خدمت من با رهايي پدرم از زندان در يك روز اتفاق مي افتاد.
خوشحال بودم از اين كه بهترين دوستي كه داشتم و شايد تنهاترين دوستم را به همراه مادرم براي آزادي اش بدرقه مي كنم. آن صبح لعنتي بالخره شروع شد. فرمانده گفته بود:
« مرد بيچاره نبايد زجر كُش بشه.هر يك از شما بايس يك قسمت از بدن او رو نشونه بريد. تا درد رو احساس نكنه.»
گفتم: « جناب سروان، اون كيه؟»
« سرباز سئوال نمي كنه، فقط دستور رو اجرا مي كنه.»
صداي كشيده شدن دمپايي هايش مي آمد و پوتين هايي كه او را همرايي مي كردند. سايه اي را مي ديدم. سايه اي كه در وسط دو مامور حركت مي كرد. به تير مقابلمان او را مي بستند كه نور چراغ ميدان، مانند حيولايي سفيد بر صورتش درخشيد. ابتدا نتوانستم او را بشناسم. اما پس از مدتي شناختمش. پدرم بود. يك مرتبه و به شدت عرق سردي تمام وجودم را دربرگرفت. سرم گيج رفت و شريان ها و عضلاتم به لرزه افتاد. اسلحه از دستم افتاده بود كه توانستم فرار كنم. توانسته بودم خودم را فقط تا سالني كه انتهايش به محوطه ي بيروني زندان مي رسيد برسانم. همه جا تاريك شد و من ديگر نبودم. وجود نداشتم. به هوش كه آمدم فهميدم، تنهاترين لحظه ي خوبي كه بر من گذشته است زماني بوده كه نمي توانستم زندگي را احساس كنم چون بلافاصله پس از به هوش آمدنم مرا به اين جا آورده بودند و به جرم فرار از ماموريتم محاكمه شده بودم.
سايه آمده بود. اين بار نه براي تمسخر من. براي بردنم. قوي بود. مانند تكه چوبي كه سال هاست از درختي افتاده است مرا از از كف زمين بلندم كرد. اولين چيزي كه حس مي كردم بوي نمناك نيزارهايي بود كه هنوز براي آتش زدنشان مدتي فرصت مي خواستند. چشمان را با زور باز كردم. نوري نبود. سايه گفت:
« ها، حالا مي توني ببيني. مي توني ديگه آزاد شي.»
فقط گفتم:« برم بيرون كه چيكار كنم!»
فقط گفت:« نمي دونم. اما، شايد بتوني جاي سركارگري كه سال پيش با داس ني بري دو شقه اش كردند رو بگيري. اينجور كارها رو هر كسي قبول نمي كنه.»
بيرون از آن جا كسي نبود. سايه ها مي آمدند و مي رفتند. مدتي گذشت تا توانستم بفهمم به زنداني ديگر منتقل شده ام. زنداني كه همه ي زندانيانش سايه هايي در رفت و آمد بودند. نه سلام مي كردند و نه جوابت را مي دادند. آن چه بين آن ها مشترك بود، يك مسير خاكي اي بود كه مي رفتند و مي آمدند. آن جا فقط يك چيز سايه نبود، كشتزارهايي از نيشكر كه براي سوختن آماده مي شدند. گاهي اوقات وقت غروب، بوي نمِ شكر گنديده از آن ها بيرون مي زد وهوا را پر مي كرد.
وقتي گوشي تلفن را گذاشت ..كف دستش خيس بود. نگاهش به باران كه به پشت شيشه ميخورد و پايين ميامدبود.به فكر رفت كه در اتاق زده شد.
_ مرسي ايران خانم.
ايران خانم يك ليوان آب و قرص آورده بود و روي ميز شيشه اي جلوي كاناپه گذاشته بود."گلاره خانم.ميخوايدزنگ بزنم دكتر بيادسرم بهتون وصل كنه؟حتمي فشارتون اومده پايين.رنگتون شده عين گچ سفيد."
طبق عادت به خال گوشتي مو دار بالاي ابروي راستش نگاه كردو بعدگفت:"نه ايران دكتر لازم نيست.تو هم حاضرشو برو..يه وقت فردا هم بلند نشي بياي.اگر كار داشتم زنگ ميزنم بياي."و بعد خم شدوقرص رابا آب خورد.
لپ هاي سرخ ايران بالا و پايين رفت:"بالاخره چي شد؟خانم جون چيچي گفتن بهتون؟"
_تموم كرده.مرده..
گوشه روسري اش رابا انگشت گرفت وهي تكان داد.لبش را گاز گرفت و بعد ذكر گفت و فاتحه.وفوت كردبه چپ و راست و گفت:"گلاره خانم يه وقت غصه نخوريدها!اتاق را نور به مدت كوتاهي فتح كردو بعد صداي نور كه رعد بود. وشيشه ها چند بار لرزيدند.
"اه خانم جون هر چي ميگم بذاريد براي اين جا پرده بزنم نمي ذاريد نيگاه كنيد اين جوري ميشه ديگه...دور از جون آدم زهره ترك ميشه..اين درختها عينهو ..چي ميگن؟!...انگاري ميخوان بيفتن تو خونه.".....خم شد. ليوان را برداشت و بشقاب زيرش را.به طرف در كه رسيددوباره نگاهش رابه گلاره انداخت و گفت"خانم يه وقت غصه نخوريد ..پير بود جون كه نبود آخه.واللاه به خدا..."در اتاق را بست.
گلاره پاهايش را روي مخمل قرمز مبل دراز كرد.صدا .صداي باران بود.فكر كرد پير بود .جوان كه نبود آخه."آهي كشيد.دستش ميلرزيد و پاهايش.فكر كرد نمي تواند رانندگي كند.شقيقه ها يش ضربان ميزدند.بلند شد.چراغ را روشن كرد.به طرف تلفن رفت:"الووووو...تاكسي تلفني؟......"
*************************
به در چوبي كمدش آينه اي قدي وصل بودۀبازش كرددنبال لباس سياه: همه چيز را به هم ريخت فكر كرد لباسش بايد مناسب شبي با عنوان شب شام غريبان باشد.يك لباس ساده مشكي نه چيزي خيلي رسمي. دامن ماكسي سياه و بليز حرير مشكي اش را بيرون آورد.در كمدش را كه چوبي بود و آينه اي قدي داشت را بست.خودش را در قابي چوبي ديد. ديد ايران راست گفته بود عين گچ بود.سفيد .عين گچ. مثل همان وقت كه پيش شكوه بود.
شكوه گفت" چته عين گچ شدي؟! تو كه هيچ وقت اين جوري پريشون نبودي؟!"
-حالا يه دفعه سرخاب سفيد آب نزديمها:يعني اين قدر وحشتناكم.خيلي بدي شكوه...
شكوه رژگونه را از كنار آينه برداشت و به دست گلاره داد"تا قهوه ات سرد شه اين رو بزن به صورتت."گلاره رژ گونه را به گونه هايش ماليد وبه آيينه نگاه كرد وخودش را در قابي چوبي ديد..گونه هايش سرخ شده بود.از آيينه فاصله گرفت .قاب چوبي بزرگتر شد و او كوچكتر.ديد ايران راست گفته بود عين گچ بود.عين گچ .مثل همان وقت كه....
لباسها را پرت كرد روي تخت وگوشي تلفن كنار تختش را برداشت و شماره گرفت:
-الو سلام پري جان.شكوه هست؟
-هست ولي ميدوني كه موقع كار با هيچ كس حرف نميزنه. تو كه ميدوني.
گلاره اهي كشيد .پيشاني اش كوچك شد و راه راه.پوست لبش راكند وگفت:"كي كارش تموم ميشه؟
-ميدوني كه معلوم نيست.
خداحافظي كرد و گوشي را گذاشت.به ساعت ديوار ي نگاه كرد.پاندولش مي رفت و مي امد . بعد جوراب شلواري نازك نشكيش را بر داشت. روي زمين نشست و اهسته انگشتان پايش را در نازك جوراب شلواري رقصاند و بعد كشيدش بالاتر ناخن هاي پايش بي لاك بود . فكر كرد دفعه آخري كه پيش شكوه بودرنگ لاك ناخن پايش صورتي بود.شكوه پرسيد:از لاك هايي كه از من بردي؟....گلاره جواب داد:"آره حالا وسط اين حرفها به ناخن من چي كار داري تو؟!
شكوه گفت:"بازم كه هولي. عين هر بار. زيادي حرف بزني ابروهات رو بر نمي دارم ها!!!!!.....چشمكي زد و فنجان قهوه را در دستش چرخاند.مكث كرد.نگاهي طولاني.و بعد گفت: با ورت ميشه؟...همين زودي ها....2روز ديگه است...واضحه گلاره...چه قسمتي...بيا نشونت بدم اينجا رو نگا....صداي سشوار بلند شد.گلاره حس كرد چيزي در دلش جوانه ميزند.خنديد.پرسيد:"2روز ديگه چي ميشه؟".صداي سشوار قطع شد.رعد و برق دوباره زد.
گريه اش گرفت.بلند شد و جوراب شلواري را بالا كشيد.بليز ودامنش را پوشيد.برس را بر داشت و موهاي مش شده اش را شانه كرد.در قاب چوبي بود.ديد دختري كه در آينه است.موهايش راشانه ميزند و بعد با كش محكم ميبندتشان...........سرش را تكان داد و گفت:"بد شانس ...لعنت به تو"
مانتو و روسري مشكي اش را پوشيد. كيف چرمي اش را برداشت و چتر سياهش را.به طرف در رفت.باران مثل سيل بود كه مي باريد.منتظر ماند تا تاكسي برسد.دستهايش هنوز مي لرزيد.از كيفش دستكش ها را بيرون آورد.و به بي ام و سبزش نگاه كرد كه زير باران خيس ميشد وپوشيدشان.لاستيك سمت چپ جلو كم باد بود.يادش آمد كه مرد ريش بلند گفته بودكه:"كم باده ها خانم مواظب باش."گلاره چند بار دنده عقب و جلو كردتا توانست ماشين را كه لاستيك سمت چپ جلوش كم باد بود پارك كند. پياده شد . به ساعتش نگاه كرد..1/10 بودو10دقيقه دير كرده بود..سريع رفت و زنگ را زد.شكوه در را باز كرد.مو هاي بنففش فرش باز بود و روي شانه هاش ريخته بود.گفت:"پس قضييه نادر خان زياد هم ببرات مهم نيست كه دير اومدي هان؟؟؟؟؟گلاره پوست لبش را كند و گفت.:"به قرآن شكوه جون بيانگاه كن لاستيك سمت چپ جلوم كم باده..به خدا اين لكنته روبه زور تا همين جا آوردم.شكوه رفت تو وگلاره پشت سرش در را بست.
دستكشها گرمش كرد.باران هنوز مي باريد و بوق تاكسي تلفني را كه شنيدچترش را باز كرد و در را بست راننده مردي بود جوان با موهايي فرفري و سيبيلوپرسيد "نياوران ديگه"
-بله.
و .دنده يك شد.گلاره به ساعتش نگاه كرد9/30 بود صداي شكوه در سرش بود كه گفت:"2 روز بعد طرف ساعت8..8/30...بارون داره مياد.قشنگ افتادهخبرش اين جوري بهت ميرسه.
گلاره با تعجب پرسيد:"آخه چه طور ممكنه؟
-ممكنه.پيره ...جوون كه نيست.....ايناها بعدش هم عقذ ميشيد.
-عقد؟عقد يا عروسي؟
-جشن نميبينم عقب افتاده.
ابروان تاتو كرده اش را بالا انداخت وگفت:"مهم اينه كه كارت راه ميوفته....چه پر توقع واللاه..........زهر مار نخند اين جوري!ببين چه خوب شد رژ زدي.عين گچ بودي اول.
صداي بلند بوق ماشيني شكوه را از ذهن گلاره پراند.
ننده گفت:"همين جور دستش رو گذاشته روبوق..كجا ذاري ويراژ ميدي با اين عجله؟------------------------بعد نواري ذاخل ضبط گذاشت.آهنگ {مادر}معين بود.راننده سرش را تكان داد و زير لب خواندش.گلاره فكر كرد به مادرش كه او را ترك كرده بود وبه پدرش كه مادرش را.
شكوه ميگفت:"عين مامانت ميخندي اصلا همه چيزت عين هونه..خدا رو شكر كه بختت مثل اون نشدو نيست.
گلاره انگشتهايش را به هم قفل كرد وآهي كشيد.شكوه گفت:"مادرت وقتي پيش من اومد 17 سالش بود.
-مامان هميشه ميگفت شكوه خانم ار دفعه اولي كه من رو ديدگفت كه بابات وصله تن من نيست...گفت كه بابات چقدر بلا سر ما مياره......
-ازش خبر داري؟
_چند روز پيش تلفن كرد.خيلي كوتاه حرف زديم.گفت با كارت داره زنگ ميزنه اتفاقا حال شما رو هم خيلي پرسيد...
شكوه عطسه كرد و موهاي فر بنفشش تكان خورد.
راننده گفت:"خانم دستمال كاغذي مي خوايد؟
گلاره گفت:"بله اگه ميشه.
و دستمال كاغذي رابه عقب داد.دنده خلاص شد ماشين ها كنار هم به صف منتظر شدند.چراغ قرمز بود.صدا صداي برف پاك كن.ماشين كناري پيكان سفيدي بود.سوارش .دختر و پسري جوان بودند.با هم مي خنديدند. گلاره رويش را برگرداند.ياد نادر افتاد.
او را سوار كرد.دنده يك شد.بوي ادكلنش در فضا بود.تلخ بود----------هوا گرفته بود اما نمي باريد. نادر اخم نكرده بود اما نمي خنديد.پالتوي سورمه اي بلندش همان بود كه چهادشنبه سوري تنش. ايستاده بود كنار آتش با شعله هاي قرمز كش دار بلند.گلاره پشت شعله ها بود. خنديد.17 نفري بودند.همه هم كلاسي .همه دانشجوي رشته پزشكي. گلاره دوباره خنديد.كوپه آتش را دور زد. نادر همان جا بود.گلاره گفت:"من ديگه نمي خوام درس بخونم.پدرت در مورد من اشتباه كرده.من دانشجوي درس خوني هستم اما هيچ علاقهاي ندارم ديگه ادامه بدم.من يه ممتاز بي هدفم.استاد..پدرت ...فكر مي كرد ميكرد من نابغه ام.. امامي دوني الان اون قدر ذهنم مشغول كه ديگه به درس فكر نمي كنم...به چيزهاي ديگه فكر ميكنم...به آينده...به زندگي. به نظر من تو خيلي بيشتر لياقت تشويقهاي پدرت رو داشتي.تا من...تو خيلي با استعدادي..اما خوب وقتي باباي آدم بشه استاد آدم.......ديگه از تشويق مشويق خبري نيست.نادر گفت:"وقتي هم كه استاد نيست و پدرمه باز هم از تشويق خبري نيست.
دنده خلاص شد.ترمز دستي را بالا كشيد.رويش به سمت چپ بود.گلاره گفت:"نميگي كجا داريم ميريم؟"
نادر گفت:"چرا الن ميرسيم خودت ميبيني..."----------------گلاره گفت:"نادر...:"نادر ترمز دستي را پايين كشيد.چراغ سبز بود..گفت ميريم يه جاي دنج.چيزي در دل گلاره پايين ريخت...گفت:"يه جاي دج؟"-----------------------------و فكر كرد شكوه گفته بود كه ميبرتت يه جاي دنج بهت پيشنهاد ميكنه...قبول كن. تنها كليد تو همينه...توش پيروزي و موفقيت. چه خبر هاييه؟ اين پيشنهاد مربوط ميشه به ازدواج تو...اگر قبول كني راهها باز..كارت تا ارديبهشت حل؟....خوب خوب يك دل و يك اس پيك..1.2.3.4....5.6.7.8. گلاره ببين بيبي كجا افتاده؟ خودت نگاه كن.-گلاره خنديد.شكوه گفت :"عين مادرت ميخندي"
صدا صداي بوق بود گلاره حس كرد پرتاب شد به حال....توي ماشين...كنار نادر...گلاره پرسيد:"اين جاي دنج كجاست؟
نادر گفت:"يه جايي هست ديگه....تو جاده چالوس
شكوه گفته بود:" يه جاي دنج خارج از شهره.."""
جاده پيچيد...ماشين پيچيد...فرمان به راست شد..جاده صاف بود.ماشين صاف مي رفت.و بعد موتورخاموش شدو پياده شدند..گلاره دستكشش را در آورد...ناخن ها صورتي بودند................ثانيه ها در جاي دنج گيج مي خوردند..تا اين كه نادر گفت:"همين..."
گلاره پرسيد:" به چه قيمتي؟
نادر از جيب پالتوي سورمهاي رنگش 2 تا بليط بيرون آوردو با چشمهاي خاكستري نگاه گلاره كرد.گلاره گفت:"چرا 2 تاست؟
_چون منم بايد برم..
گلاره ياد شكوه افتاد كه درست گفته بود عين هر بار.گفته بود----"هواپيما ميبينم...گفت:"ديدي گلاره همه چيز درست ميشه...همه اس برات افتاده ايناهاش.
سرش را تكان داد و گفت:"اما شكوه تو كه ميدوني من ممنوع الخروجم...چه طوري آخه؟چي ميگي شكوه؟
شكوه آدامسش را تركاند و گفت:"بله بله...ميدونم به خاطر پدرسوختگي هاي اون باباي نامردت..فكر ميكني من نميفهمم اون مرتيكه عمدا همه چيز رو به اسم تو كرد.؟اما گلاره فال ميگه كليد مشكل تو دست نادره...همين كه گفتم.
**********************************************
دنده خلاص شد.چراغ قرمز بود. راننده گفت:" جمعه شبي انگار ريختن. همه تو خيابونن! اين همه ماشين من نميدونم از كجا اومده؟
همتن لحظه قرمزي چراغ آمبولانس پرتاب شد داخل تاكسي و روي گلاره افتاد كه گلاره فكر كرد عين شلاق...كف دست گلاره خيس شد و پشت گردنش. گلاره فكر كرد" اين نور غين شلاق هي ميره هي مياد".
نفس نفس زد.مثل آن روز.يادش افتاد......از كنار آمبولانس گذشت و در شيشيه اي بيمارستان را باز كرد و پله ها را كه ميرفت بالا مرد نگهبان گفت:" خانم ساعت ملاقات تموم شده ها؟!-گلاره 2 هزار تومن در جيب نگهبان گذاشت و رفت بالا.
چراغ سبز شد و آمبولانس رد شد.راننده گفت:" خدا الهي شفا بده........."گلاره لرزيد.از كنار گوشش زير روسري قطره هاي عرق سر ميخورد.چشمهايش تار ميديد..قلبش تندتر ميزد.گفت:" نيگه دار آقا....از اين بقاليا ميتونيد يه ليوان آبي چيزي برام بياريد؟حالم......حا...ل..م...خوش نيست....--------راننده گفت:" چي شده خانم؟ يا قمر بني هاشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پياده شد و رفت. گلاره خم شد سرش را روي زانوهايش گذاشت واز گريه شانه هايش تكان تكان خورد....راننده آمد و آب اورده بود. گلاره آب را خورد. سرش را بالا آورد وبا چشمهاي ملتهب قرمزش نگاه دراننده كرد و گفت:"فوري برو كلانتري.
-كجا؟؟؟؟؟؟؟
_هر كلانتري يا پاسگاهي كه اين نزديكيهاست.
_اما؟
_اما نداره.
راننده سوار شد و به آينه نگاه كرد كه گلاره در آن نشسته بود.دنده يك شد بعد 2 شد و بعد3. گلاره در كيفش را كه چرمي بود باز كرد دفترچه تلفن را بيرون آورد در بين صفحاتش عكسي بود.نگاهش كرد""بيژن دوستت دارم"" و سر و دست بيژن خيس شد.دفترچه تلفن را داخل كيف گذاشت.
دنده 3 بود 2 شد و بعد 1....-خلاص- چترش را برداشت....پياده شدو پولش را داد.راننده نيم نگاهي كردش و زير لب چيزي گفت و رفت.
چترش را باز كرد و آرام وارد كلانتري شد سراغ درجه دار ترين را گرفت.و پله ها را بالا رفت. بوي عفونت پيچيده بود.ديوار ها كثيف و طوسي بود ..راهرو تنگ و دراز و بو بوي عفونت بود. دست مجرم ها دست بند بود.و سرباز كنارشان.. سوت ميزدند و چشمك حواله گلاره. چيزي در ذهن گلاره باعث شد جوابي بهشان ندهد.اتاق درجه دارترين را پيدا كرد و رفت تو. فكر كرد شكوه اين ها را در فال من نديده بود.-درجه دارترين لباسي سبز رنگ داشت. ريش داشت اما تميز بود. از اين اتاق بوي عفونت نمي آمد.عقيقي در انگشتش بود ودرجه هايش در چشمان گلاره و چتر سياه در چشمان او بود.گفت:"بفرماييد"
- اول بايد يه تلفن بزنم.
شماره گرفت و گفت"سلام عمه زيبا.من گلاره ام .نميتونم زياد حرف بزنم اما يه پيغامي دارم.لطفا زنگ بزنيد به بيژن بگيد نره فرودگاه دنبالم. چي؟ بله قرار بود با اير فرانس برم......نه ...نشد...نمي ذارن از مرز رد بشم تا تكليف بدهي هاي بابام معلوم شه..ن ننميتونم حرف بزنم.
و گوشي را گذاشت.
پرسيد:" زيبا خانم كيه؟"
- عمه همسر آينده من.
درجه دارترين سر به زير داشت و چيزي نوشت.گلاره دستكشش را در آورد..لبهايش مي لرزيدند...چيزي در ذهنش بود بگو بگو خوذت رو خلاص كن.. و چشمهايش را بست و گفت:" من يه نفر رو كشتم."
-------------در جواب چرا ها گفت:"استادم رو يا بهتر بگم پدر همكلاسي پسرم رو.. فقط براي اينكه بتونم برم پيش بيژن.
و بعد همه چيز را تعريف كرد و گفت:" نادر از باباش كينه داشت..مي خواست ارث و ميراث بالا بكشه. استاد مريض بود نادر يه جوري تو همون بي حالي و مريضي باباش ازش امضا گرفت به خاطر اينكه گندش بالا نياد......خواست من تقديرش رو 20 روز جلو بندازم.......آخه دكتر ها گفته بودند بيشتر از 20 روز نمي مونه.
اذان ظهر بود که پسرک را آوردند به کلانتری، ديگه برف نمی باريد. برف از صبح يکريز باريده بود، تا اينکه نزديکی های ظهر وقتی همه جا را کفن پوش کرد وايستاد، اما بجايش سوز گزنده ای تو هوا پيدا شد که تا مغز استخوان نفوذ مي کرد.
پسرک پيش ازظهر که هنوزبرف ميباريد، از سرما رفت تو تعزيه ای در مسجدی که بين چهارراه زرينه و چهارراه آزادی بود. کارش همين بود، وقتی سرما بهش فشار می آورد، راه می افتاد و تعزيه و مجلس عزايی پيدا مي کرد و مي رفت تو، آنجا هم گرم بود و هم ميتوانست چای و قهوه بنوشد يا ميوه و حلوا بخورد. اما آنروز وقتی خواست برود تو مسجد، چشمش افتاد به يک جفت چکمه بچگانه. آخه يک لنگه از کفشهاش سوراخ بود و آب تويش نفوذ کرده بود، پاهايش از زور سرما کرخت شده بود. برای همين تصميم گرفت کفشهايش را با آن چکمه ها عوض کند، اما عجله کرد. بجای اينکه صبر کند تا چند نفر برخيزند و ميان شلوغی يواشکی چکمه ها را با کفشهايش عوض کند، تندی بسوی چکمه ها رفت و آنها را پايش کرد، انگار کفشهای خودش است. اما تا خواست بزند بيرون، مردگردن کلفتی که از اقوام صاحب عزا بود دست انداخت بازوشو گرفت. بعد هم که خواست وانمود کند اشتباهی آنرا پا کرده، يک پس گردنی محکم نوش جان کرد. بدتر از آن تندی او را تحويل پاسبانی که آنجا بود دادند. پاسبان هم بهش دستبند زد و يکراست آوردش کلانتری چهارراه عشرت آباد. تازه آنجا فهميد چه بدبياريی آورده است. از حواس پرتی و هول، بجای کفشهای کهنه خودش، يک جفت گالش پاره پايش کرده بود. اگر کفشهای خودش فقط يک سوراخ داشت، اينها هر دو تا لنگه اش سوراخ بودند. بعد هم تو راه که آمد زير لب گفت: «لامصب پاهام ليچ آب شده، خُّب شايد يکی زبل تراز مُو، کفشهامو با ای گالش ها تاق زده!»
پاسبانی که او راآورده بود، بردش توسالن کلانتری و ازش خواست روی نيمکت آنجا بنشيند. سالن شلوغ بود و گرم. با اينکه هنوز پاهايش خيس بودند و از سرما مورمور مي شدند، اما از گرمای سالن کيف کرد. بعد هم خودش را روی نيمکت کلانتری ولو کرد و مشغول ورانداز کردن آدمها شد. دفعه اولش نبود که او را به کلانتری می آوردند. برای همين بيشتر آدمها را از شکل و قيافه می شناخت و می فهميد چکاره اند. در آن لحظه مثه هميشه ميان کسانی که آنجا بودند، چند متهم را شناخت، اين را از دستبدی که بدستهايشان زده بودند فهميد. چندتايی هم شاکی بودند. چون نه دستبند داشتند و نه ترس در قيافه هايشان ديده ميشد.
پسرک با اينکه متهم به دزدی شده بود اما نمي ترسيد، مي دانست موقعی بايد بترسد که مال دزدی پيدا نشود، چون آنوقت متهم را بدجوری کتک مي زدنند، حتی از سقف کله پا آويزان مي کردند. اما حالا با او کاری نداشتند، تازه اگر زندانی اش هم ميکردند، باز اهميت نداشت، حتی خوشحال هم می شد، مي دانست آنجا نه گرسنه خواهد ماند و نه سرما خواهد خورد. برای همين با بيخيالی مشغول ورانداز کردن آدمهای تو کلانتری شد. نزديکش دو تا زن چادر مشکی کـه آرايش تندی کرده بودند، داشتند با هم بگومگو مي کردند. سعی کرد به حـرفهای آنها گوش دهد. يکی از زن ها که جوانتر بود يکريز مي گفت:
ـ «پول خودُمه، نمُخوام بهت بدُم، مگه زوره!.»
زنی که از او پيرتر بود، در جوابش گفت:
ـ «پس مُوچی؟ کی برات مشتری چاق و چله جور مکرد.»
ـ«خُب مُخواستی نکنی،مُو مشتری نمُخواستم. با يه عشوه ده تا مشتری پيدا مُکردم. تازه مگه حق حساب نمگرفتی!»
اما در همان لحظه ناگهان هردو ساکت شدند. بعد هم برگشتند و دور و بر خود را برانداز کردند، شايد احساس کردند ديگران حرفهايشان را می شنوند، چون بعد از آن آهسته با هم صحبت کردند. پسرک هم ديگر حرفهايشان را نشنيد. اما هنوز چيزی نگذشته بود که زن مسن يهو پريد و موهاي زن جوانتر را کشيد و باهاش دعوا کرد. همه کسانی که تو کلانتری بودند، متوجه آنها شدند. اما بيش از آنکه کار بجای باريک بکشد، پاسبان درجه داری از ته سالن آمد و دخالت کرد. پاسبان در حاليکه اجازه نداشت به آنها دست بزند، چند بار سرشان داد زد. بعد هم آنها را برد پيش افسر نگهبان. چند نفر با هم پچ پچ کردند، اما زود حواسشان به خودشان شد.
پسرک اينبار متوجه چند تا زن و مرد شد. سر يکی از مردها شکسته بود و باندپيچي شده بود. حدس زد دعوا کرده اند. آنوقت دو تا جوان را با دستبند آوردند که دزدی کرده بودند. با ديدن آنها همدلی خاصی به آنها پيدا کرد، برای همين ذوق زده به آنها نگاه کرد، اما جوانها بهش محل نگذاشتند، او هم رويش را برگرداند و دوباره تو خودش رفت.
چند ساعتی گذشت تا نوبت پسرک شد. همينکه رفت پيش افسر نگهبان زد زير گريه. اين کار شگردش بود. افسر نگهبان چندتا سئوال کرد، بعد هم کمی نگاهش کرد، دلش به رحم آمد. دست آخر هم چون دانست شاکی اش نيامده است، با يک تعهد آزادش کرد.
پسرک پس از اينکه تنگ غروب آزاد شد و از تو کلانتری گرم زد بيرون، بدجوری سرما بيرون تو تنش افتاد. فهميد هوا از صبح بيشتر سرد شده است. تصميم گرفت هرچه زودتر برود پيش دوستانش، تا هنوز هوا کاملا تاريک نشده جايی را برای خوابيدن پيدا کند. بی معطلی از چهارراه زرينه بسوی پاتوق هميشگی اش که خيابان آزادی و نزديک باغ نادری بود راه افتاد.
روی زمين برف زيادی نشسته بود، حتی روی ديوارها و پشت بام ها هم سفيد شده بود. بدتر از آن باد و کولاک بود که شروع شده بود و گه گاه برفهای روی درختها را تو هوا معلق مي داد.
پسرک دستهايش را زير بغل هايش زد و قوز کرد و تند راه افتاد. اما هنوز چند قدم برنداشته بود که يک لنگه گالشش از پايش بيرون آمد و تو برف ماند؛ تا برگشت آنرا بيابد، پايش تو برفها فرو رفت و تا زير زانو خيس شد. بعد هم سرما از نوک انگشتان تا مچ پايش را بی حس کرد.
ماشين ها بوق زنان با عجله درحرکت بودند. نگاهی با حسرت به آنها انداخت. هماندم هم دلش از گرسنگی مالش رفت. از ديشب تا حالا جز يک استکان چای و چند دانه خرما که تو مسجد بهش داده بودند، چيز ديگه ای نخورده بود. فکر کرد اگه خودشو برسونه نانوايی فروغ، تو گنبدسبز که داداش ممدسيا شاطر اونجاست، ميتونست لقمه نونی گير بياره. اما سرما بيشتر از گرسنگی کلافه اش کرده بود، بدتر از آن با اين گالش ها قادر نبود يک قدم درست و حسابی راه برود.
سرما و گرسنگی تو شقيقه هاش مي کوبيد و سرش گيج مي رفت. هر چند قدم که ميرفت می ايستاد و گالش هايش را سفت ميکرد. از سرما تنش مور مور می شد و چانه اش ميلرزيد.
کمی جلوتر جلو يک ساندويچ فروشی ايستاد. بوی روغن و چربی گوشت سرخ شده تو سرش پيچيد. دهانش پرآب شد. آب دهانش را تو دل تهی اش فرو داد. اما حالش بدتر شد. تصميم گرفت برود تو شايد لقمه نونی بگيرد، اما زير لب گفت: «اين غذاها مال آدمای پولداره و بيخود خودمو علاف مُکنم.» برای همين تندی رويش را برگرداند و راه افتاد. يک کم که رفت به چند تا مدرسه و دبيرستان رسيد. گروهی از پدر و مادر بچه ها جلوی مدرسه جمع بودند. ماشين های زيادی هم کنار خيابان ايستاده بودند، چراغ بيشتر ماشينها روشن بودند. آدمها را ديد که تو ماشين گرم و نرم نشسته بودند. آرزو کرد چقدر خوب بود می توانست تو يکی از آنها لم می داد و چرت می زد. تو همين فکر و خيال بود که زنگ مدرسه زده شد و يکباره عده زيادی دختر و پسر ريختند بيرون، از همه سن و سالی بودند، از کوچک تا بزرگ. کمی وايستاد و آنها را تماشا کرد. چشمش روی زمين بود تا اگر چيزی از جيب آنها بيفتد تندی برود بردارد. همانطور که آنها را تماشا مي کرد، ناگهان صدای بوق ماشينی او را بخود آورد، بعد هم صدای جيغی را شنيد. آنوقت ديد عده ای از بچه هايی که از مدرسه بيرون آمده بودند، بسوی خيابان دويدند. او هم رفت جلو تا ببيند چه اتفاقی افتاده است. با سختی خودش را به جمعيت رساند. از ميان مردم راه باز کرد و جلو رفت. آنوقت ديد دخترکی به سن و سال خودش رو برفها مچاله شده است. پهلوی دخترک لکه بزرگی از برفها قرمز شده بود. همانوقت بود که يک جفت نيم چکمه ديد که در يک قدمی اش روی برفها افتاده است. در حاليکه حواسش به چکمه ها بود، صدای يکی را شنيد که گفت:
ـ «بابا عجله کنين و برسونش مريضخونه، شايد هنوز زنده باشه!.»
بعدهم چند نفر ديگرصحبت کردند. اما او حواسش فقط به چکمه ها بود، يکی دو قدم رفت جلوتر و نزديک چکمه ها ايستاد. تصميم داشت آنها را با گالش هايش عوض کند، اما ميترسيد مثل ظهر کسی او را ببيند. قلبش تند تند ميزد. نگاهی به دور و برش انداخت. هيچکس ملتفت او نبود، همه به دخترکی که روی برفها افتاده بود خيره شده بودند. نگاهی ديگر به چکمه ها انداخت. ديد لايه داخلش از پوست است. مي دانست به اين چکمه ها سرما کارگر نيست. زير لب گفت: «اينارو خدا برای مُو رسونده. خدا نمُخواست از تو خانه اش دزدی کنُم، برا همی مُو را آورد اينجا! وگرنه چرا از همه جا پيش پای مُو بيفته؟.» با اين فکر بر ترسش چيره شد، در حاليکه خم مي شد و وانمود ميکرد دارد به دخترک نگاه می کند، تندی گالش هايش را در آورد و چکمه ها را پا کرد، آنوقت ديگر آنجا نماند و بتندی از ميان جمعيت بيرون آمد. در آخرين لحظه نگاهی به جمعيت انداخت، همينکه دانست کسی او را نديده است، از کنار خيابان با سرعت بسوی چهارراه زرينه راه افتاد. حالا ديگر احساس سرما نمی کرد. چکمه ها گرم و نرم بود. با خودش گفت: «خدا جون ممنون! ننه ام راس مُگفت که هيچ کارت بی حکمت نيس، از خانه ات دزدی کرُدم، برا همی اول گوشماليم دادی بعد اينارو جلوم انداختی!» از خوشحالی شروع به آواز خواندن کرد و چندبار چرخ زد. ديگر ترسی از ليز خوردن نداشت. با جسارت قدم برمي داشت و راه مي رفت. همانطور که بي خيال پيش مي رفت، يادش آمد صاحب کفشها زخمی و غرق خون تو خيابان افتاده است و او با نامردی کفشهايش را دزديده است. از اين موضوع کمی دلش به رحم آمد، حتی ايستاد و خواست برگردد و آنها را جای اولش بگذارد، اما دلش نيامد، برای اينکه خودش را راضی کند، زير لب زمزمه کرد: «معلومه دختره باباش پولداره، حتما بابا جونش برايش يکی ديگه ميخره. خدا اينارو برا مُو رسو...» هنوز حرف تو دهنش بود که دستی قوی گردنش را چسبيد و از زمين بلندش کرد، بعد هم کله پايش کرد و چکمه ها را از پايش کند و پشت سرآن محکم با کف دستش گذاشت تو سرش و او را ميان خيابان پرتاب کرد. از شدت درد سقف دهنش مور مور شد. مثه پارسال که برق گرفته بودش. چند بار خواست آب دهانش را قورت دهد، اما فهميد فايده ندارد. دهنش خشک شده بود. بعد هم چشمهايش سياه تاريک شد. به هر سختی بود سرش را بالا آورد وتوانست زير نور چراغ خيابان پاسبانی که ظهر دستگيرش کرده بود را بشناسد. پيش از آنکه بتواند حرفی بزند، پاسبان بسويش آمد و غريد:
ـ «ببينم، اينا از کجا ؟»
با گريه ساختگی گفت آنها را پيدا کرده است، اما پاسبان به حرفش گوش نداد و آمد جلوتر و يک اردنگی ديگر نثارش کرد. بعد هم بدون توجه به او در نور چراغ مشغول وارسی چکمه ها شد. پسرک با پای برهنه روی برفها افتاده بود، اينبار براستی از شدت درد و ناراحتی با صدای بلند گريه کرد و جيغ و داد راه انداخت. اما هرکار کرد نتوانست چکمه ها را پس بگيرد، پاسبان مدتی آنها را وارسی کرد، بعد هم تصميم گرفت برود، اما پسرک که حاضر نبود، به آسانی آنها را از دست بدهد، برخاست و بسويش دويد و پاهايش را چسبيد و با گريه گفت:
ـ «چکمه هامو بده! اونا مال خودمه»
پاسبان کمی نگاهش کرد، بعد با پنجه هايش پس گردنش را گرفت و او را از خودش جدا کرد و دوباره لگد محکمی به پهلويش زد و او را به گوشه خيابان پرت کرد. اينبار چنان از درد به پيچ و تاب افتاد که تا مدتی نتوانست جم بخورد، بعد هم که سعی کرد برخيزد سرش گيج رفت و ناچار شد روی برفها دراز بکشد. احساس کرد بار سنگينی رويش افتاده است. بعد هم درختهای کنار خيابان روی سرش چرخيدند و دور و نزديک شدند. با اينکه نميتوانست خودش را تکان دهد، اما هنوز چشمهايش همه جا را ميديد. پاسبان را ديد که به او نگاه نمی کرد و چکمه ها را تو بغلش جا داد و از آنجا دور شد. خواست فرياد بزند چکمه ها را خدا براش فرستاده است، اما صدايش درنيامد. تصميم گرفت کمی همانجا روی برفها دراز بکشد تا حالش جا بيايد. اما همانوقت بود که به سرفه افتاد. بعد هم خون گرمی از گوشه لبهايش سرازير شد. ناخودآگاه سرش را روی برفها گذاشت وچشمهايش را بست. بزودی از سرما بدنش بيحس شد، آنوقت احساس کرد خوابش می آيد. ديگر سرما را احساس نمی کرد. حالت خاصی داشت، با اينکه قادر بود همه جا را ببيند و فکر کند، اما نمی توانست خودش را تکان دهد. حتی قادر به حرف زدن نبود. مثه پارسال که وقتی رفت خانه ديد مردی گردن کلفت مثه همين پاسبان افتاده رو مادرش، آنوقت او هم دويد و پريد رويش و بهش فحش داد. اما آن مرد برگشت و چندتا بد و بيراه بارش کرد، بعد هم انداختش يک کناری، همانجا بود که سرش خورد به ديوار و مثل حالا بيحس شد. اما مي ديد که آن مرد مادرش را بغل کرده بود و تند تند ماچ می کرد. با اينکه همه چيز را ميديد اما نميتوانست کاری بکند. نفهميد چقدر گذشت تا بحال آمد.مادرش همچنان دراز کشيده بود، اما آن مرداز خانه شان رفته بود. با اينکه با مادرش دعوا کرد چرا آن مرد بيگانه را تو خانه راه داده است. اما مادرش از اين موضوع ناراحت نبود. آنوقت بود که دانست مادرش خودش ميخواسته است، برای همين از خانه فرار کرد. آنروزها خيلی خوشحال بود که از خانه فرار کرده است، چون با دوستانش تو خيابانها ول می گشت و هرجا که مي خواست مي رفت و هرکار که ميخواست مي کرد، اما مدتی که گذشت از اينجور زندگی کردن خسته شد. حتی يکبار برگشت خانه، اما تندی فهميد مادرش هميشه مردان غريبه را تو خانه می آورد. از ناچاری دوباره نزد دوستانش برگشت. با دوستانش کارش شده بود دله دزدی و ولگردی، آنقدر که خسته شد، آنوقت چندبار خواست برگردد به خانه، اما رويش نشد. همچنانکه به گذشته اش فکر ميکرد دوباره سرفه اش گرفت. بعد هم سوزش دردناکی را تو سينه اش احساس کرد، همه آرزويش اين بود که بتواند برخيزد و به خانه برود. ديگه حتی از اينکه مادرش مردهای غريبه را به خانه بياورد ناراحت نميشد. اما حتی نتوانست چشمانش را باز نگاه دارد، بزودی چشمانش سنگين شد.آنوقت همانطور که سرش رو برفها بود، چشمانش را رو هم گذاشت و خوابيد.
روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی
دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا
محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست
بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.