شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 17th January 2012   #4781

::dadashi::

کاربر سايت

 ::dadashi:: آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2012
محل سکونت: یه جایی همین نزدیکیا
نوشته ها: 149
تشکر از دیگران: 441
تشکر شده 577 بار در 254 پست

حالت
Fine

 

پدر روزنامه می خواند، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد. حوصله پدر سر رفت و
صفحه ای از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کرد و
به پسرش داد و گفت:
بیا کاری برایت دارم. یک نقشه دنیا به تو می دهم، ببینم می توانی آن را
دقیقا همان طور که هست بچینی؟
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار
است. اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه کامل برگشت.
پدر با تعجب پرسید: مادرت به تو جغرافی یاد داده؟
پسر جواب داد: جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه، تصویری از یک آدم
بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنیا را هم دوباره ساختم!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
::dadashi:: آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
::dadashi:: ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 17th January 2012   #4782

::dadashi::

کاربر سايت

 ::dadashi:: آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2012
محل سکونت: یه جایی همین نزدیکیا
نوشته ها: 149
تشکر از دیگران: 441
تشکر شده 577 بار در 254 پست

حالت
Fine

 

ظهر يک روز سرد زمستاني وقتي اميلي به خانه برگشت پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه
تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده
بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آنرا خواند : (( اميلي عزيز عصر امروز
به خانه تو مي آيم تا تو را ملاقات کنم باعشق خدا ))
اميلي همانطور که با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت باخود فکر کرد که چرا
خدا مي خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمي نبود. در همين فکرها بود که ناگهان
کابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: (( من که چيزي براي پذيرايي
ندارم ! )) پس نگاهي به کيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت .با اين حال
به سمت فروشگاه رفت و يک قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد .وقتي از فروشگاه
بيرون آمد برف بشدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه
را حاضر کند .در راه برگشت زن و مرد فقيري را ديد که از سرما ميلرزيدند .مرد به
اميلي گفت: خانم ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم آيا امکان
دارد به ما کمکي کنيد؟ اميلي جواب داد: (( متاسفم من ديگر پولي ندارم و اين نانها
را هم براي مهمانم خريده ام (( مرد گفت: بسيار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روي
شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همانطور که مرد و زن فقير در حال دور شدن
بودند اميلي درد شديدي را در قلبش احساس کرد به سرعت بدنبال آنها دويد: آقا خانم
خواهش مي کنم صبر کنيد. وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد سبد غذا و کتش را به آنها
داد .مرد از او تشکر کرد و برايش دعا کرد. وقتي اميلي به خانه رسيد يک لحظه ناراحت
شد چون خدا ميخواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت .
همانطور که در را باز ميکرد پاکت نامه ديگري را روي زمين ديد نامه را برداشت و باز
کرد: (( اميلي عزيزم از پذيرايي خوب و کت زيبايت متشکرم با عشق خدا ))

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
::dadashi:: آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
::dadashi:: ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 17th January 2012   #4783

::dadashi::

کاربر سايت

 ::dadashi:: آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2012
محل سکونت: یه جایی همین نزدیکیا
نوشته ها: 149
تشکر از دیگران: 441
تشکر شده 577 بار در 254 پست

حالت
Fine

 

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي
کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي
کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا
شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را
شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي
پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود
که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي
داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه
پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط
معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول
ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول
داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه
جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي
کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي
بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
::dadashi:: آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
::dadashi:: ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 17th January 2012   #4784

::dadashi::

کاربر سايت

 ::dadashi:: آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2012
محل سکونت: یه جایی همین نزدیکیا
نوشته ها: 149
تشکر از دیگران: 441
تشکر شده 577 بار در 254 پست

حالت
Fine

 

امیدوارم اگر تکراری هم بودن یکم چشماتونو نوازش داده باشه و قطره هایی را که شاید خیلی وقته یادمون رفته سرازیر کنیم سرازیر کرده باشه
ممنون

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
::dadashi:: آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 17th January 2012   #4785

::dadashi::

کاربر سايت

 ::dadashi:: آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2012
محل سکونت: یه جایی همین نزدیکیا
نوشته ها: 149
تشکر از دیگران: 441
تشکر شده 577 بار در 254 پست

حالت
Fine

 

داستان طنز ، و جالب نخوني از دستت رفته
روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»

رییس پرسید: «بابا خونس؟
»

صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله
»

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودکی خیلی آهسته گفت: «نه
»

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟
»

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: «نه
»

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟
»

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس
»

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟
»

کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟
»

ـ مشغول چه کاری است؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان


رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟
»

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر
»

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟
»

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند


رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟
»

کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من».

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
::dadashi:: آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 18th January 2012   #4786

::dadashi::

کاربر سايت

 ::dadashi:: آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2012
محل سکونت: یه جایی همین نزدیکیا
نوشته ها: 149
تشکر از دیگران: 441
تشکر شده 577 بار در 254 پست

حالت
Fine

 

جان تاد، در خانواده‌اي پر اولاد به دنيا آمد. خانواده او بعدها به دهكده ديگري
رفت. در آنجا هنوز جان بچه بود كه پدر و مادرش مردند.
قرار شد كه يك عمه عزيز و دوست داشتني سرپرستي جان را به عهده بگيرد. عمه يك اسب
ويك خدمتكار به اسم سزار فرستاد تاجان را كه آن موقع شش سال بيشتر نداشت به خانه او
ببرد. موقعي كه داشتند به خانه عمه مي‌رفتند، اين گفتگو بين جان و سزار صورت گرفت:
جان: او آنجاست
سزار: اوه، بله، او آنجا منتظر توست.
جان: زندگي كردن با او خوب است؟
سزار: پسرم تو در دامان پر مهري بزرگ خواهي شد.
جان: او مرا دوست خواهد داشت؟
سزار: آه، او دريا دل است.
جان: او به من اتاق مي‌دهد؟مي‌گذارد براي خودم توله سگ بياورم؟
سزار: او همه كارها را جور كرده است. پسرم! فكر مي‌كنم كاري كرده كه حيرت كني.
جان: يعني قبل از اين كه برسيم نمي‌خوابد؟
سزار: اوه، نه، مطمئن باش به خاطر تو بيدار مي‌ماند. وقتي از اين جنگل بيرون برويم،
خواهي ديد كه توي پنجره شمع روشن كرده است.
و راستي هم وقتي كه به خانه نزديك شدند، جان ديد كه در پنجره شمعي مي‌سوزد و عمه در
آستانه در خانه ايستاده است. وقتي كه با خجالت نزديك شد، عمه جلو آمد، او را بوسيد
و گفت: «به خانه خوش آمدي!»
جان تاد در خانه عمه‌اش بزرگ شد. او بعدها وزير عاليقدري شد. عمه‌اش در واقع مادر
او بود.
او به جان خانه دومي داده بود.
سالها بعد عمه جان برايش نامه نوشت و گفت كه مرگش نزديك است. دلش مي‌خواست بداند
جان در اين باره چه فكر مي‌كند.
اين چيزي است كه جان تاد در جواب عمه‌اش نوشته است:
« عمه عزيزم! سالها قبل خانه مرگ را ترك كردم، در حاليكه نمي‌دانستم كجا مي‌روم و
يا اصلا كسي به فكرم هست يا عمرم به سر رسيده است. راه طولاني بود، ولي خدمتكار
دلداريم مي‌داد. بالاخره من به آغوش گرم شما و يك خانه جديد رسيدم. آنجا كسي در
انتظارم بود و من احساس امنيت كردم. همه اين چيزها را شما به من داديد.
حالا نوبت شما شده است. دارم براي شما مي‌نويسم كه بدانيد كسي آن بالا منتظر
شماست. اتاقتان آماده است، شمع در پنجره آن خانه روشن است، در باز است و كسي منتظر
شماست.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
::dadashi:: آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 18th January 2012   #4787

::dadashi::

کاربر سايت

 ::dadashi:: آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2012
محل سکونت: یه جایی همین نزدیکیا
نوشته ها: 149
تشکر از دیگران: 441
تشکر شده 577 بار در 254 پست

حالت
Fine

 

وارد فروشگاه شدم کریسمس نزدیک بود. با عجله به قسمت اسباب بازیها رفتم. دنبال یک
عروسک زیبا برای نوۀ کوچکم می گشتم. می خواستم برای کریسمس گرانترین عروسک فروشگاه
را برایش بخرم. پسر بچۀ کوچکی را دیدم که عروسک زیبایی را در آغوش گرفته بود و
موهایش را نوازش می کرد.
در این فکر بودم که عروسک را برای چه کسی می خواهد. چون پسر بچه ها اغلب به اسباب
بازیهایی مثل ماشین و هوا پیما علاقه دارند. پسر پیش خانمی رفت و گفت: عمه جان
مطمئنی پول ما برای خرید این عروسک کافی نیست؟ و عمه اش با بی حوصلگی گفت: گفتم که
پولمان کم است و سپس رفت تا چند شمع بخرد. پسر عروسک را در آغوش گرفته بود و دلش
نمی آمد آن را برگرداند. با دودلی پیش آن رفتم و گفتم: پسر جان این عروسک را برای
چه می خواهی؟
جواب داد: من و خواهرم چند بار به اینجا آمدیم. خواهرم همیشه آرزو داشت بابانوئل شب
کریسمس این را برایش بیاورد.
_ خوب شاید بابا نوئل این کار رو بکند.
_ نه، بابانوئل نمی تواند به جایی که خواهرم رفته برود باید این را به مادرم بدهم
تا برای او ببرد.
_ مگر خواهرت کجاست؟
_ او پیش خدا رفته پدرم می گوید که مادر هم می خواهد به آنجا برود تا او تنها
نباشد.
انگار قلبم از تپیدن ایستاد! پسر ادامه داد: من به پدرم گفتم تا از مامان بخواهد تا
برگشتن من از فروشگاه منتظر بماند. بعد عکس خودش را نشانم داد و گفت: این عکسم را
هم به مامان می دهم تا فراموشم نکند من مامان را خیلی دوست دارم اما پدرم می گوید
که خواهرم تنهاست و او باید پیش او برود و سرش را پائین انداخت. به آرامی دستم را
به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: می خواهی یک بار دیگر
پولهایت را بشماریم شاید کافی باشند؟ او با میل پولها را به من داد: فکر نمی کنم،
عمه چند بار آنها را شمرد ولی خیلی کم است. من شروع به شمردن پولها کردم و گفتم:
اما اینها که خیلی زیاد هستند حتما می تونی عروسک بخری. پسر با شادی گفت: آه خدایا
متشکرم که دعای مرا شنیدی!
بعد رو به من کرد و گفت: مادرم من عاشق رز سفید است با این پول که خدا فرستاده می
توانم برای او گل هم بخرم؟ اشک در چشمانم پر شد بدون آنکه او را نگاه کنم گفتم: بله
عزیزم هر چقدر که دوست داشتی برای مادرت گل بخر. چند دقیقه بعد عمه پسرک برگشت و من
سریع خودم را در جمعیت پنهان کردم و از آنها فاصله گرفتنم. ناگهان به یاد خبری
افتادم که هفتۀ پیش در روزنامه خوانده بودم: کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرده
بود. دختر در جا کشته شده بود و حال مادر هم بسیار وخیم بود.
فردای آن روز به بیمارستان رفتم اما زن جوان شب پیش از دنیا رفته بود! اصلا نمی
دانستم که حادثه به پسرک مربوط می شود یا نه. حس عجیبی داشتم بی هیچ دلیلی به کلیسا
رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا تابوتي گذاشته بودند که رویش یک عروسک، چند شاخه رز سفید
و یک عکس بود...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
::dadashi:: آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 18th January 2012   #4788

::dadashi::

کاربر سايت

 ::dadashi:: آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2012
محل سکونت: یه جایی همین نزدیکیا
نوشته ها: 149
تشکر از دیگران: 441
تشکر شده 577 بار در 254 پست

حالت
Fine

 

وارد فروشگاه شدم کریسمس نزدیک بود. با عجله به قسمت اسباب بازیها رفتم. دنبال یک
عروسک زیبا برای نوۀ کوچکم می گشتم. می خواستم برای کریسمس گرانترین عروسک فروشگاه
را برایش بخرم. پسر بچۀ کوچکی را دیدم که عروسک زیبایی را در آغوش گرفته بود و
موهایش را نوازش می کرد.
در این فکر بودم که عروسک را برای چه کسی می خواهد. چون پسر بچه ها اغلب به اسباب
بازیهایی مثل ماشین و هوا پیما علاقه دارند. پسر پیش خانمی رفت و گفت: عمه جان
مطمئنی پول ما برای خرید این عروسک کافی نیست؟ و عمه اش با بی حوصلگی گفت: گفتم که
پولمان کم است و سپس رفت تا چند شمع بخرد. پسر عروسک را در آغوش گرفته بود و دلش
نمی آمد آن را برگرداند. با دودلی پیش آن رفتم و گفتم: پسر جان این عروسک را برای
چه می خواهی؟
جواب داد: من و خواهرم چند بار به اینجا آمدیم. خواهرم همیشه آرزو داشت بابانوئل شب
کریسمس این را برایش بیاورد.
_ خوب شاید بابا نوئل این کار رو بکند.
_ نه، بابانوئل نمی تواند به جایی که خواهرم رفته برود باید این را به مادرم بدهم
تا برای او ببرد.
_ مگر خواهرت کجاست؟
_ او پیش خدا رفته پدرم می گوید که مادر هم می خواهد به آنجا برود تا او تنها
نباشد.
انگار قلبم از تپیدن ایستاد! پسر ادامه داد: من به پدرم گفتم تا از مامان بخواهد تا
برگشتن من از فروشگاه منتظر بماند. بعد عکس خودش را نشانم داد و گفت: این عکسم را
هم به مامان می دهم تا فراموشم نکند من مامان را خیلی دوست دارم اما پدرم می گوید
که خواهرم تنهاست و او باید پیش او برود و سرش را پائین انداخت. به آرامی دستم را
به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: می خواهی یک بار دیگر
پولهایت را بشماریم شاید کافی باشند؟ او با میل پولها را به من داد: فکر نمی کنم،
عمه چند بار آنها را شمرد ولی خیلی کم است. من شروع به شمردن پولها کردم و گفتم:
اما اینها که خیلی زیاد هستند حتما می تونی عروسک بخری. پسر با شادی گفت: آه خدایا
متشکرم که دعای مرا شنیدی!
بعد رو به من کرد و گفت: مادرم من عاشق رز سفید است با این پول که خدا فرستاده می
توانم برای او گل هم بخرم؟ اشک در چشمانم پر شد بدون آنکه او را نگاه کنم گفتم: بله
عزیزم هر چقدر که دوست داشتی برای مادرت گل بخر. چند دقیقه بعد عمه پسرک برگشت و من
سریع خودم را در جمعیت پنهان کردم و از آنها فاصله گرفتنم. ناگهان به یاد خبری
افتادم که هفتۀ پیش در روزنامه خوانده بودم: کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرده
بود. دختر در جا کشته شده بود و حال مادر هم بسیار وخیم بود.
فردای آن روز به بیمارستان رفتم اما زن جوان شب پیش از دنیا رفته بود! اصلا نمی
دانستم که حادثه به پسرک مربوط می شود یا نه. حس عجیبی داشتم بی هیچ دلیلی به کلیسا
رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا تابوتي گذاشته بودند که رویش یک عروسک، چند شاخه رز سفید
و یک عکس بود...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
::dadashi:: آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 18th January 2012   #4789

::dadashi::

کاربر سايت

 ::dadashi:: آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2012
محل سکونت: یه جایی همین نزدیکیا
نوشته ها: 149
تشکر از دیگران: 441
تشکر شده 577 بار در 254 پست

حالت
Fine

 

يك پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت
و دختر کوچولو چندتایی شیرینی باخودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من
همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه
رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام
شیرینیاشو به پسرک داد.همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد.
ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر میکرد که همونطوری خودش
بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از
شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده..
نتیجه اخلاقی داستان:
عذاب وجدان هميشه مال كسي است كه صادق نيست و آرامش مال كسي است كه صادق است
، لذت دنيا مال كسي نيست كه با آدم صادق زندگي مي كند، آرامش دنيا مال اون
كسي است كه با وجدان صادق زندگي ميكند..

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
::dadashi:: آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 18th January 2012   #4790

همراه دل

کاربر فعال بخش شعر

 همراه دل آواتار ها

تاریخ عضویت: Apr 2011
محل سکونت: توی دل بهشت:ماسال
نوشته ها: 10,368
تشکر از دیگران: 36,773
تشکر شده 16,374 بار در 7,568 پست

حالت
Fine

 

30

زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای کوچ میکردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدوداً ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت، اکثراً فامیل های نزدیک هم برای چند روزی میومدن و با بچه هاشون، در این باغ مهمون ما بودن، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیم اما خاطره ای
که میخوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم...

تا جایی که یادمه، اواخر شهریور بود، همه فامیل اونجا جمع بودن چونکه وقت جمع کردن انارها رسیده بود، ۸-۹ سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی از کارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی کردن و خوش گذروندن بودیم!


بزرگترین تفریح ما در این باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زیاد انار و دیگر میوه ها و بوته ای انگوری که در این باغ وجود داشت، بعضی وقتا میتونستی، ساعت ها قائم شی، بدون اینکه کسی بتونه پیدات کنه!


بعد از نهار بود که تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یکی از این درختان قایم شده بودم که دیدم یکی از کارگرای جوونتر، در حالی که کیسه سنگینی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی که مطمئن شد که کسی اونجا نیست، شروع به کندن چاله ای کرد و بعد هم کیسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره این چاله رو با خاک پوشوند، کارگرها اون زمان وضعشون خیلی اسفناک بود و با همین چند تا انار دزدی، هم دلشون خوش بود!



با خودم گفتم، انارهای مارو میدزدی صبر کن بلایی سرت بیارم که دیگه از این غلطا نکنی!


بدون اینکه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی کردن ادامه دادم، به هیچ کس هم چیزی در این مورد نگفتم!


غروب که همه کار گرها جمع شده بودن و میخواستن مزدشنو از بابا بگیرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسید به کارگری که انارها رو زیر خاک قایم کرده بود، پدر در حال دادن پول به این شخص بود که من با غرور زیاد با صدای بلند گفتم، بابا من دیدم که علی‌ اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاک قایم کرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، این کارگر دزده و شما نباید بهش پول بدین!


پدر خدا بیامرز ما، هیچوقت در عمرش دستشو رو کسی بلند نکرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من کرد، همه منتظر عکس العمل پدر بودن، بابا اومد پیشم و بدون اینکه حرفی بزنه، سیلی محکمی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بکش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انار هارو اونجا چال کنه، واسه زمستون!



بعدشم رفت پیش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچه س اشتباه کرد، پولشو بهش داد، ۲۰ تومان هم گذاشت روش، گفت اینم بخاطر زحمت اضافت!!!


من گریه کنان رفتم تو اطاق، دیگه هم بیرون نیومدم!


کارگرا که رفتن، بابا اومد پیشم، صورتمو بوسید، گفت میخواستم ازت عذر خواهی کنم! اما این، تو زندگیت هیچوقت یادت نره که هیچوقت با آبروی کسی بازی نکنی، علی اصغر کار بسیار ناشایستی کرده اما بردن آبروی مردی جلو فامیل و در و همسایه، از کار اونم زشت تره!



شب شده بود، اومدم از ساختمون بیرون که برم تو باغ پیش بچه های دیگه، دیدم علی اصغر سرشو انداخته پایین و واستاده پشت در، کیسه ای تو دستش بود گفت اینو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره!


کیسه رو بردم پیش بابا، بازش کرد، دیدیم کیسه ای که چال کرده بود توشه، به اضافه همه پولایی که بابا بهش داده بود...


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

من اگر آنقدر که یاد تو هستم،
یاد خدا بودم...


آن جهان نیمی از بهشت
مال من بود!!!...

همراه دل هم اکنون آنلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
پاسخ

برچسب ها
فرهنگ رانندگی, لطفا, ماری, های, هدیه الاغ و سگ به آدم, واقعی, کودکی, پسرم, الاغ, اسکن, اطلاعات, بادبادک, تلفن, خوش, خاطرات, داستان, داستان واقعی, داستان کوتاه, داستان کوتاه واقعی, داستان بلند, داستانک, داستان، نقد


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا