پيش از اين اولين تلفن دور صندليام ميدويدم. قبل از آن دستهايم را لب تخت گذاشته بودم و وزن خود را تحمل ميكردم. بيست و پنج بار شنا رفتم. كف اتاق دراز كشيدم و آن قدر نوك انگشتهايم را به شست پايم رساندم كه شكمم ازعرق خيس شد. مطمئنم با اين كار رسوب سيزده نخ سيگار كه ديشب كشيدم همراه عرق از تنم بيرون ميزند.چطور ميشود بدون اطمينانهاي احمقانه زندگي كرد؟ همانجا، دراز كشيده روي فرش ماندم و گذاشتم هواي تازهاي كه از لاي پنجره ميآمد به كف پايم بخورد. انگشتهاي پايم مرطوب بودند و جريان هواي تازه را در ميان آنها احساس ميكردم. كمكم بدنم سرد ميشد. حوصلهي دوش گرفتن نداشتم. چرا وقتي آدم در خانه تنهاست بايد دوش بگيرد؟
سراغ كيفم رفتم و دوباره پولهايم را شمردم. آن قدركم مانده بود كه مثل وسواس خاراندن زخم، هي دوست داشتم دوباره بشمارمشان.اين بار روي تختم دراز كشيدم و به آفتاب شفاف بامدادي نگاه كردم. نور از لاي پردههاي عمودي كركره تابيده بود و ديوار لخت اتاق را راهراه ميكرد. تا وقتي حق التاليف مقالهي سي و پنج صفحهايام را نگرفتهام، بهتر است فقط روي همين تخت دراز بكشم. (بوطيقاي مرفولوژيك شعر )اگر پولش هم مثل اسمش باشد كلي كيف ميكنم. تا مامان از مشهد برگردد بايد كاري بكنم. تا آن موقع، غير از دزدي سيگار و كتاب كارهاي اخلاقي ديگري هم ميشود در زندگي انجام داد.
با اولين زنگ تلفن فكر كردم مريم است، هر چند دفعهي پيش براي هميشه از هم خداحافظي كرده بوديم. جليل آن طرف خط بود. صدايش كاملاً گرفته بود. گفت:
ـ خبر داري؟
ـ ازچي؟
ـ شاملو مُرد.
ـ مُرد؟
ـ آره.
ـ كي؟
ـ ديشب ساعت يك، توي آمبولانس.
فكر كردم : ( آخرين شير مرد ) انگار پيشتر هم اين جمله را شنيده بودم.
جليل هنوز صدايش گرفته بود. گفت:
ـ مي خوايم براش مراسم بگيريم. تو هم هستي؟
ـ حتماً.
ميخواستم بگويم باورم نمي شود. اما ديدم باورم شده است. كلمات هميشه باورپذيرتر از واقعيتاند. هيچ وقت از نزديك نديده بودمش، چون نميدانستم چي بايد بگويم. گفتگو با بعضي آدمها مثل پوشيدن كت شيكي ست كه كهنگي شلوار آدم را بيشتر نشان ميدهد. دوباره روي تخت دراز كشيدم و به آفتاب نگاه كردم. راه راههاي سايه روشن از سقف فاصله گرفته بود و به كف اتاق ميرسيد. ( بامداد غروب كرد.) اين ميتوانست تيتر روزنامههاي امروز باشد. شاملو هم الان دراز كشيده است. با موهاي فرفري سفيدش كه شبيه سر قديسين است. لاي شمد سفيد، با بدني سفيد، در جايي تاريك... مثل شعرهاي لوركا ست، در ساعت پنج عصر....
تلفن دوباره زنگ زد. اينبار اصلا به مريم فكر نمي كردم اما خودش بود.
ـ جدي خودتي؟
ـ چيه، خوشحال نشدي.
ـ چرا، خوشحالم.
ـ دروغگو.
ـ يه نفر مرده.
ـ كي؟ سعيد؟
ـ نه، شاملو.
ـ دوستت بود؟
ـ تقريباً.
ـ حالا چرا عقدت رو سر من خالي ميكني؟
ـ من كه چيزي نگفتم.
ـ رضا....
ـ جانم؟
ـ دوستتِ دارم.
ـ منم.... دوست ِ دارم.
ـ نمي خواستم بهات زنگ بزنم. مي خواستم فراموشش كني....
ـ مي دونم.
ـ زنگ زدم اين بار واقعا ازت خداحافظي كنم.
ـ ميخوام ببينمت، بيا خونه.
ـ نمي شه.
ـ بايد ببينمت، بيا خونه.
ـ ميخواي باز مامانت بيرونمون كنه.
ـ نيست، رفته مشهد.
ـ فقط همين يهبار، به شرط اينكه ديگه اصرار نكني.
كركره را كنار كشيدم و آفتاب سرتاسر ديوار را روشن كرد. تا نيامده بود بايد دوش ميگرفتم. بايد صبحانه ميخوردم كه دهانم بوي مرده ندهد. حتماً از فردا بچهها يكي يكي تلفن ميزنند، دربارهي شاملو مطلب ميخواهند. ميشود يك شعر نوشت: شير پيري با موهاي درخشان، با يك پاي قطع شده، خوابيده در محفظهاي سرد و فلزي كه با نورهاي سفيد فلورسنت روشن شده است... ( شير آهن كوه مَرد، مُرد.)... (هرگز از مرگ نهراسيدم، اگر چه دستانش از ابتذال شكنندهتربود.) از همهي اينها مي شود اينها مي شود توي شعر استفاده كرد.
توي آينه قدي حمام به خودم نگاه كردم. تيغ كند شده بود و روي صورتم صداي سمباده ميداد. گوشت صورتي از زير تيغ بيرون ميزد و رگهاي خاكستري از خورده ريش و كف روي شكمم پايين ميرفت. آدم وقتي خيس ميشود به ابديت نزديكتر است. آينه عرق كرد و كم كم محو شدم. اگر همين الان بميرم چه ميشود؟ آدمي خيس با صورتي پاك ميان نور و بخار، در فراسوي زمان! تا يك هفته كسي پيدايم نميكند. اما كسي هم نيست در را روي مريم باز كند. بيشتر اوقات مرگ هم چيز با شكوهي نيست.
به اتاقم كه برگشتم، مربع نور از ديوار پايين آمده بود و كمي از آن روي فرش رسيده بود. ذرات درخشان غبار در هوا بالا ميرفتند. احساس كردم اتفاقي ميخواهد بيفتد. مريم زنگ در را زد و اتفاقي كه در حال افتادن بود، جايي خودش را قايم كرد. مريم كفشهايش را دستش گرفته بود و خود را در آينهي بالاي جا كفشي نگاه ميكرد. انگار تازه خودش را كشف كرده بود. يكبار كه مامان حمام بود به مريم گفتم، كفشهايش را بياورد توي اتاقم. در اتاق را از تو قفل كردم و به مامان گفتم جليل آمده. امروز مثل بچه مدرسهايها لباس پوشيده بود. گفتم:
ـ كفشهات رو بذار توي جا كفشي. هرجا دوست داري بشين، كسي نيست. چي دوست داري برات درست كنم. كاپوچينوي افغاني ميخوري؟ خودم اختراع كردم.
ـ نه، مي خوام زود برگردم، فكر كنم امروز بابا بياد دانشكده دنبالم.
ـ چه خوشگل شدي.
ـ چاخان بازي نكن. اومدم فقط ازت خداحافظي كنم.
ـ چاي كه ميخوري.
ـ از همون كه خودت گفتي ميخورم.
رفتم توي آشپزخانه و مريم حرف ميزد. به سگ پشمالوي روي تلويزيون ور ميرفت و حرف ميزد. توي هر جيبش چند دليل داشت. اصرار داشت وضعيتم را برايم روشن كند. نميدانم زنها چه علاقهاي به حقيقت دارند.
ـ ... نميشه، باور كن نميشه، زندگي بايد متعادل باشه.
ـ آماده شد. توي عمرت همچين چيزي نخوردي.
دوست نداشت توي هال بنشينيم. سيني را با فنجانهاي بزرگ سراميكي بردم توي اتاقم. چهار گوشي آفتاب پايينتر آمده بود و روي فرش تا نزديك پايههاي تخت پيش ميرفت. آن اتفاق ناپيدا جايي همين جاها قايم شده بود. مريم پايين تخت نشست و پاهايش را توي آفتاب دراز كرد. جورابهاي شفاف در نور ميدرخشيدند. پاهايش هميشه كوچك تر از حد انتظار بودند. چطور ميتواند با اين پاهاي كوچك در زندگي متعادل راه برود. شايد به خاطر همين انگليسيها به زن مي گويند گربه.
ـ هنوز تو فكر اون دوستتي كه مرده؟
ـ دوستم نبود، شوخي كردم.
ـ پس تو چرا ناراحتي؟
ـ مگه ناراحتم؟
ـ خيلي.
ـ اون شعري كه يه دفه روي بازوت نوشتم يادته؟
ـ خر ديوونه. هر چه مي شستمش پاك نمي شد. نزديك بود بابام ببينه.
ـ شعرش مال شاملو بود.
ـ تو كه گفتي مال خودته! گفتي براي من نوشتيش ؟!
ـ چيزهايي كه آدم دوست داره مال خودشه.
ـ خوش به حالت.
ـ ( لبانت به ظرافت شعر، شهوانيترين بوسهها را به شرمي چنان مبدل ميكند، كه جاندار غارنشين از آن سود ميجويد تا به صورت انسان در آيد...)
تقديمش ميكنم به تو.
ـ واقعا كه جونور غارنشيني.
آفتاب آرام از پاهاي مريم روي فرش بالا ميآمد. هنوز مانتوي دانشكده تنش بود. دوتا از دكمههاي صدفي آن ميدرخشيدند. قهوه، با خامه و دارچيني كه قاطيش كرده بودم طعم خوبي ميداد. بعضي چيزها در زندگي مثل عطريست كه براي رفع بوهاي ديگر ميزنيم. مريم هميشه عطر خوبي ميزند. پدرش از انگلستان برايش آورده.
عطر انگليسي اتاق را پر كرده بود. آفتاب از روي تختخوابم گذشته بود، متكا و ملافههاي سفيد را درخشان كرده بود و به سوي ديگر دنيا ميرفت. مريم جلوي آينهي كوچك اتاقم ايستاده و دكمههايش را مرتب كرد. بدون آنكه به من نگاه كند گفت:
ـ كار بدي كردم دوباره اومدم.
ـ زندگي پر از همين چيزاي بده ولي هيچ كس دوست نداره بميره.
ـ به هر حال كار بدي كردم. دوست ندارم دوباره اذيت بشي.
ـ بذار يه شعر ديگه تقديمت كنم. (در آن دور دست بعيد كه رسالت اندامها پايان ميپذيرد و شعله و شور نبضها و خواهشها به تمامي فرو مينشيند و هر معنا قالب لفظ را وا ميگذارد. من درفراسوي مرزهاي تنم، تو را دوست ميدارم. )
ـ اين يكيش ازبقيه بهتر بود... رضا.
ـ جانم.
ـ ميخوام جدي بات حرف بزنم.
ـ مگه تا حالا شوخي ميكرديم.
ـ خيلي بيشعوري.
ـ عوضش دوسِت دارم.
ـ ميدوني رضا...از همهي اين حرفها گذشته فكر ميكنم من به دردت نميخورم.
ـ ميشه از اين حرفهاي رمانتيك نزني.
ـ فكر كردم شاعرانه ست.
ـ شاعرا خشنترين آدمهاي دنيان.
ـ دارم ميبينم. خب ديگه من ميرم. حسابي ديرم شد.
ـ صبر كن منم باهات تا يه جايي بيام.
ـ خيلي گشنمه، بيا بريم يه چيزي بخوريم.
ـ ... خوبه.
ـ نترس، مهمون من.
رفت طرف كتابخونه و سرسري كتابها را نگاه كرد. از روي تخت بلند شدم و جلوي پنجره ايستادم، تپهي پارك از ميان شهر بيرون زده بود. در آفتاب اريب بعدازظهر صورتي ميزد. شبيه فنجاني وارونه بود كه نوك آن چمن و درخت كاشته باشند.
ـ بذار يك شعر ديگه تقديمت كنم: ( چشمه سراي در دل و آبشاري در كف، آفتابي در نگاه و فرشته ئي در پيراهن، از انساني كه توئي قصهها ميتوانم كرد غم نان اگر بگذارد. )
ـ غم نون رو ولش كن، زودتر آماده شو بريم، اگه نه از غم گشنگي مي ميريم.
به فنجان صورتي ميان شهر نگاه كردم و پيراهنم را كردم توي شلوارم، صداي ورق زدن مريم را پشت سرم مي شنيدم. مثل وقتي كه هيچكس در خانه نيست و آدم صداهاي موهوم ميشنود. آن اتفاق توي خودم قايم شده بود، داشت از درونم بالا ميآمد و توي گلويم گير ميكرد. كدام خري گفته مرد نبايد گريه كند ؟
ـ رضا، داري گريه مي كني ؟
ـ من ؟!
ـ روت رو كن اين طرف ببينم.
ـ بيا، كدوم خري گريه ميكنه.
ـ اگه يه روز گريه كني ديگه بهات زنگ نميزنم. گدا كه هستي، بچه ننه نباش.
ـ منشيش ساله گريه نكردم. آخرين باري كه گريه كردم يه كتاب از (يوكيوميشيما) خونده بودم. بعدش داداشم مرد، هر كار كردم گريهام نگرفت.
ـ خيلي ماهي، به خاطر همين دروغ ات دوستت دارم.
بيرون هواي تازهي خوبي بود. يادم نيست چند روز ميشود از خانه بيرون نيامدهام. از تاكسي كه پياده شديم نور خورشيد به بالاي درختان چنار ميتابيد. مثل صبحي بود كه وارونه شده باشد. برگها تكان كه ميخوردند مثل آينههاي كوچك برق ميزدند. بعد از نهار دوست نداشتم تند راه بروم.
ـ حسابي ديرم شده.
ـ كي ببينمت ؟
ـ خوابش رو ببين.
ـ جدي ميگم. مامان تا هفتهي ديگه نميآد.
ـ مگه من شوخي ميكنم.
ـ باشه، هر جور راحتي.
ـ اما شايد براي مراسم اين دوستت كه مرده اومدم.
ـ الف بامداد.
ـ اسمش كه يه چيز ديگه بود.
ـ دوتا اسم داره، خودش از اين اسم دومش بيشتر خوشش مياومد.
ـ اين همون شاعري نيست كه گفته هوا خيلي سرده ؟
ـ نه اون يكي ديگه ست، اين همونه كه گفته روزگار غريبيست نازنين.
ـچه بامزه، دو تا از پسراي دانشكدهمون يه سري همين رو مي گن.
ـ پس خودت زنگ ميزني؟
ـ نه.
ـ مگه نميخواستي براي مراسم بياي؟
ـ گفتم شايد... رضا.
ـ جانم.
ـ از اينجا ديگه باهام نيا.
ـ ميترسي ؟
ـ نه؟ ولي نيا.
ـ باشه.
ـ رضا... مي دونستم بيام دوباره اذيت ميشي، ولي دوست داشتم بيام.
ـ خوب بود.
ـ دفهي آخر بود. فراموشش كن. براي مراسم هم بهتره نيام.
ـ هرجور راحتي.
ـ اميدوارم نوبل بگيري. خداحافظ.
ـ خداحافظ .
ـ دوستِ دارم رضا.
كنار سطل آشغال خالي و بزرگي ايستادم و به مريم نگاه كردم كه ميرفت آنطرف خيابان. تاكسي جلويش نگه داشت و سوار شد. جلوتر دور جوان كه كولههاي بزرگ داشتند سوار شدند و تاكسي رفت. سيگاري روشن كردم و دودش را بيرون دادم. بيچاره كورها كه وقتي سيگار ميكشند، بيرون آمدن دودش را نمي بينند. همينگوي هم جايي اين حرف را زده است. نور آفتاب به نوك چنارها رسيده بود. توي شعري كه براي شاملو ميگويم حتماً به اين موضوع اشاره ميكنم. آفتابي كه از همه چيز بالا ميرود. آفتابي در كشوي سردخانه. بعد توي زمين دفنش مي كنند. اما فردا از مشرق طلوع ميكند. اگر ساختار ريلكه را پيدا كند عالي ست. الان حتما مريم از تاكسي پياده شده، از جلوي مغازههايي كه نئونهاي سرخ و صورتي دارند ميگذرد. جلوي فروشگاهي كه يك جفت چوب اسكي را به طور ضرب دري توي ويترين گذاشته ميايستد و به عكس پسر بلوندي كه كلاه بافتني قرمز و چشمان سبز دارد نگاه مي كند. بعد مي رود توي كوچه تا به پدرش تلفن بزند. بايد يك جوري اين چند ساعت غيبتش را توجيه كند. بوي سوختگي بلند شد. فيلتر سيگار را هم كشيده بودم. انداختمش توي جوي آب. اگر مريم دوباره زنگ زد از او مي پرسم آيا همين كارها را كرده است يانه: ... حتما زنگ مي زنه... ممكن هم هست نزنه... ولي به نظرم زنگ ميزنه، هر بار ميگه ديگه زنگ نميزنم ولي چند روز بعدش زنگ ميزنه... ولي امروز فرق داشت، وقتي كسي زياد شوخي ميكنه حتما يه تصميم خيلي جدي گرفته.... واقعا ترسيده بود ديگه نتونه خداحافظي كنه... پس ديگه زنگ نميزنه.... اما طاقتش رو نداره، مي شناسمش، دو روز ديگه زنگ ميزنه ميگه ميخوام خداحافظي كنم.... توي دلش خودش هم به كارش مي خنده، آدم وقتي بتونه به خودش بخنده خيلي باهوش ميشه.... آدم باهوش هم محتاطه... پس ديگه زنگ نميزنه، دليل هم نداره زنگ بزنه، به ضررش تموم ميشه.... اما آدم هميشه به طرف كاري كشيده ميشه كه برايش بيشتر ضرر داره... مثل آدمهايي كه خودشون رو از بلندي پرت ميكنن پايين... تا ده ميشمارم معلوم بشه ميزنه يا نه..... ميزنه.... نميزنه.... ميزنه....نميزنه.... ميزنه.... نميزنه.... ميزنه.... نميزنه.... ميزنه.... نمي زنه... پس نميزنه... معلوم شد كه نميزنه.... از اول هم معلوم بود... واقعاً تو زندگي چي معلومه ؟.... مثل توپ والي بال ميمونه... بالاخره توي زمين يكي ميافته. .. فقط همين معلومه....
سوار اتوبوس كه ميشدم فكر كردم توپ معلق در آسمان چيزي خوبي براي شعر است. ميشود آن را تبديل به خورشيدي سرگردان كرد. خورشيدي كه نميداند به سمت شمال برود يا جنوب، مشرق يا مغرب. آن اتفاقي كه قايم شده بود داشت پيدا ميشد. يك تصوير بود. جايي توي تاريكي ايستاده بودم و داشتم سيگار مي كشيدم....
قطره خوني در سياهي.... حيف شد كيفم را برنداشتم. وقتي هيچي تويش نيست خندهام ميگيرد دستم بگيرمش. بايد يادداشتش كنم. شعري دربارهي خورشيد و مرگ. خدا رو شكر صندلي گيرم آمد بنشينم. ( هرگز از مرگ نهراسيدم، اگر چه دستانش از ابتذال شكنندهتر بود. هراس من باري، همه از مردن در سرزمين ست كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون باشد...) عضلاتم سفت شده بود. شايد تاثير ورزش امروز صبح باشد. فنجان صورتي وسط شهر بود. ولي حالا يك طرفش تاريك شده بود. شعرم داشت بيرون مي زد:
آنك انساني كه منم
لخته خوني
بازمانده از قتلگاه غروب
ايستاده در مشرق تاريكي
با شعلههاي سرخ يك سيگار...
بر پيشاني شب
چون خال خونين گلوله
مي لرزم...
شعر خوبي نيست، اما كاشكي ميتوانستم يادداشتش كنم، چون تا خانه برسم بدتر مي شود. آن اتفاق هنوز نيفتاده است. شايد هم بهتر باشد اگر مريم زنگ نزند. آدم اين طوري از خانه بيرون نيايد بهتر است، سبكي تحمل ناپذيري پيدا ميكند. ياد يك فيلم سياه و سفيد ايتاليايي افتادم، گداي بي چارهاي بود كه وقتي گرسنه ميشد، مثل بادبادك توي هوا به پرواز درمي آمد. بعد يكي مجبور مي شد سريع تكهاي نان دستش بدهد. اين طوري باد هرطرف بخواهد آدم را ميبرد. يا زنگ ميزند يا نميزند... هر طرف باد بيايد. بدهم نيست. اين هم يك جور آزاديست. چه اهميت دارد كه مثل خيلي چيزهاي ديگر ابلهانه است. (ابلها مردا، عدوي تو نيستم من، انكار توام !). تولد آدم مثل شوت دروازهبانيست كه گل خورده. ميكوبد زير آدم تا بروي توي هوا و بالاخره جايي بيفتي. خورشيد نوك كوها بود. اگر خودت را ول مي كردي معلوم نبود مي خواهد بالا برود يا پايين.
عضلاتم هنوز سفت بودند. اتفاقي ميخواست بيفتد. شاملو ديگر نبود ولي اگر مي خواستم، مي توانستم از اتوبوس پايين بپرم و كنار اتوبان بدوم.
اينجا چه طوره؟
نپرس , دختر عسلي يه كوچيكم؛ بد , بدون تو همه جاي دنيا بد از بدتره.
از لاي اين ديواراي شيري رنگ يه عالمه چشم مشغول پاييدن من اند .تازگي ها زل مي زنم بهشون , اون وقت مجبور مي شن سرشونو فرو كنن تو گردنشون و به خودشون بد و بيراه بگن . توي غذام چيزي مي ريزن كه وقتي مي خورم خيلي خسته مي شم , همه ي جونم زمين مي ريزه و ديگه نمي تونم برات قصه بگم . هنوز بدون قصه هاي من نمي خوابي مگه نه ؟ سيني غذامو مي ذازم جلوي شنگول صد مني كه هميشه ي خدا گرسنه اس . شنگول همين دختر چاق و سر تراشيده اس؛ داره آواز مي خونه و مي رقصه. گلاي سرخ باغچه رو مي كنه و روي لبش مي ذاره و با آب دهن برگاشو پشت پلكاش مي چسبونه و مي خونه خوشگلم و خوشگلم دل ها گرفتارمه... تا دايي ناصر مياد تو كه اتاق مونو گوني بكشه , ميره زير ملافه قايم مي شه . بعد داينا صر به من مي گه چشات سگ داره .
شنگول هيشكي رو نداره . به مادر بزرگ گفته م يه وقتايي هم جاي من بياد ملاقات شنگول . مادربزرگ جوري نگام مي كنه انگار گفته باشم چه قدر پير شده . شنگول از آدمايي كه اينجا ميان هيچي نمي خواد؛ نه سيگار نه شيريني . فقط و فقط ماتيك سرخ . بعدم كه دايي ناصر كه همه صداش مي زنن دايناسور مي بردش تو اتاق پشت باغ , تنها من مي دونم چرا شنگول تو لباساش دنبال مورچه مي گرده و داد مي زنه گازم گرفتن . هميناس به خدا هميناس كه غصه مي شه و غصه گوله مي شه و سرمو جلوي پام ميندازم و مي رم تو گلخونه و تا پيدام نكردن , همون جا مي مونم . ..
داشتم قصه ي حسن كچل رو مي گفتم برات . ببين يادمه .همه شون دروغ مي گن كه حواسم پرته كه ديوونه م مي دوني واسه چي ؟ واسه اين كه تو رو ازم بگيرن خيالشون رسيده . مگه نه ؟ جونم واست بگه حسن كچل تو كوچه اين ور و اونور فرار مي كرد و بچه ها دنبالش مي خوندن كچل كچل كلاچه , روغن كله پاچه , كچل نيا به كوچه , برو تو تنور هميشه .اشك چشماي حسن كچل در اومد و رفت توي تنور .
صداي اشتر مي ياد مي شنوي ؟ داره مي ياد اتاق ما . اشتر وقتي چشماشو درشت مي كنه تو صورتم , يه عالمه كرم سرخ باريك و دراز تو چشماش راه مي رن . زير سينه هاي بزرگ و صورت ريش دارش جمع مي شم و صدا توي دهنم خفه مي شه . موهامو مشت مي كنه و مي گه چرا كپه ي مرگتو نمي ذاري ؟ بعدم چونه م رو فشار مي ده و مي گه تا كي مي خواي اينجوري بلند بلند ور ور كني . اشتر لابد از قصه بيزاره , مثل همه ي آدماي بد قصه ها . مثل همين مباشر كه هميشه ي خدا حسن كچل و ننه طلا رو مي چزونه . بعدم مي زنه ؛ بيشتر توي سرم . روي انگشتش نوار چسب كثيفي چسبيده كه كناره هاش ور اومده . با همون انگشت و شست بي ناخنش , قرصا رو از روي سيني دواها ور مي داره و تو حلقم فرو مي كنه . شنگول روي تختش خر و پف مي كنه . اونم مي زد , پدرتو مي گم . بعدش گريه مي كرد. مادربزرگ نگفته شايد . سرم روي ديوار صدا مي كرد و همه ي غصه هام بيرون مي ريخت و قصه مي شد . توي شكمم بودي , مبادا توي آب ها غرق بشي . عق مي زدم و تو عين فرفره مي چرخيدي .مي گفتم نزن , الان مي ميره .مي گفت تو كه بچه تو شكمت نيست . آن قدر كوبيد به سرم , تا همه ي موهام ريخت . گفتم مگه من از كوزه روغن ريختم ؟ به مادر بزرگ داد كشيد همه اش پرت و پلا مي گه . بايد بخوابونيمش تيمارستان .
به سينه ش مي كوبم . مشتام همون جا پهن مي شه . بوي عطر زنونه , نه بوي من , از لاي رگاي كلفت دور يقه ش بيرون مي زنه . بو همه جا هست . توي لباساي من , لاي چيناي دامناي كوچيك تو , توي گردن عروسكات . بوها بلند مي شن , چتر مي شن روي سرم و باز عطرا مي باره , مي باره و ... مادر بزرگ ساكم رو داد دست يكي از زنا كه بالاي ميز بزرگي نشسته بود و بر و بر نگام مي كرد .انگار مدير مدرسه باشه و گفته باشه همه بايد روپوشاي سفيد و آبي بپوشن .مادر بزرگ به مدير مدرسه گفت يعني حالش خوب مي شه ؟ حالم خوبه . تو چه طوري دختر سفيدم ؟ حالم خوب نيست .
موي زرد درازي از گيره ي كراواتش آويزونه . ” پس اين چيه ؟ “ پرتم مي كنه و مي كوبدم به ديوار . مي گه ”خيالاته , خيالات .“ كتش رو مي پوشه و مي ره بيرون . به دامنم مي چسبي و جيغ مي كشي . مي برمت توي اتاق و درو از تو قفل مي كنم .
ننه طلا گفت بيا بيرون حسن جان . حسن كچل از توي تنور داد زد همين جا خوبه . بيرون پر از غصه اس . پر از عطر اي غريبه , پر از موهاي دراز سرخ و زرد و آبي . ننه طلا هر چي ايز و التماس كرد , حسن كچل بيرون نيومد .
اينجا هم پر غصه اس . چه قدر خسته مي شم از اين همه چشم , دو تا چشم سياه , دو تا چشم زرد , دو تا چشم سبز , دو تا چشم زل , دو تا چشم وزغ . يكي از روپوش سفيدا جلو جلو راه مي ره و بقيه عقب سرش . اتاق به اتاق . چيز هايي مي پرسن كه خودشون هم نمي دونن . و براي اونكه كاغذاشون رو سياه كنن , ديوونگي هامونو توش مي نويسن . خسته م دختركم , دلم مي خواد نخوابم .
آ تش پشت پلكامو داغ مي كرد و از پنجره ي اتاق خونه مون بيرون مي زد و يه تيكه از شب كوچه رو روشن مي كرد . كمد لباساشو آ تيش مي زنم فقط . شعله ها با ما كاري ندارن . خودش توي سرم بود اون وقت . خودش نبود صداش بود . مثل خرت خرت پاهاي مگس روي كاغذ بود . توي گوشم بود . مي گفت همه چي رو آتيش بزن . همه چي رو بسوزون . همه چي تموم شده . بوي عطر سوخته همون وقت بلند شده بود . چشمام داغ مي شد و مي سوخت .
آقاي آتيش نشان رو مي بيني ؟ عين عكس تو كتابا . صورت قشنگت رو توي لباس زردش قايم كردي . با يه دست تو رو بغل زده بود و با اون يكي بند كلاهشو گرفته بود . خيس خيس بودي و طلاي موهات چسبيده بود به صورتت با خطاي سياه اشك . وسط كوچه بلند بلند حرف مي زنه و دستاش تو هوا مي رقصه . پدرتو مي گم . انگار كسي دنبالش كرده باشه مي دووه طرفم . زنايي كه دوره م كرده ان جيغ و ويغ راه ميندازن . انگشتش رو توي صورتم دراز مي كنه و مي گه آخر كار خودتو كردي ديوونه ؟ رو به زنا مي گه اين منو آواره كرده . وقتي حامله بود , زد به سرش . باباش كه مرد , ديگه حسابي قاطي كرد . حالا كي ميتونه اين همه خسارتو ..
توي صفحه ي تسليت روزنامه پدربزرگ به ما مي خنده. روي پام مي شيني و با پشت دست خيسي صورتم رو پاك مي كني . مي پرسي چرا آدما كه مي ميرن , مي ذارنشون زير خاك؟ يه قاشق ديگه از سوپت بخور. نمي خوري و پشت سر هم مي گي چرا ؟ چرا ؟ چرا زير خاك ؟
- چه كارشون كنن پس؟
- بذارن تو خونه شون شايد بيدار بشن يه وقت .
چشماي عسلت نبايد پر اشك بشن . مي گي پس تو رو هم يه روز مي ذارن زير خاك ؟
- نه , مادرا هيچ وقت نمي ميرن . يعني حال ا نه . شايدم حالا ، شايدم خيلي وقته زير خاكم . شايدم ...
داد مي زنه بچه رو داري مثل خودت مي كني.
مي گي بزرگ كه شدم , تنهايي تنهايي همه شونو از زير خاك در مي يارم .
حسن كچل پاي تنور نشست و شروع كرد به گريه كردن . به ننه طلا گفت امروز كه از تنور اومدم بيرون , لب بوم ديدم تابوت ننه رباب رو مي برن قبرستون .از غصه بازم رفتم تو تنور.
شنگول غصه م مي ده . روي تخت نشسته و ته سيگاراي تو حياط رو روي پنجه ي برگ چنار ريخته و يكي يكي به لبش مي ذاره و فوت مي كنه . اگر بفهمن دوباره مي فرستنش زير زمين . بايد تنهايي آن قدر داد بزنه و سرش رو به تخت آهني بكوبه تا پيشوني ش مثل كوه آتشفشان بالا بياد و بعد نوكش دهن باز كنه و برفاي سرخ بيرون بريزن . بعدم حسابي دنده هاش رو نرم كنن و با آمپول خوابش كنن . اشتر مي گه تو از شنگولم ديوونه تري . واسه چي از صبح عين تراكتور ترتر مي كني؟ فقط براي تو و شنگول قصه مي گم .اين كجاش بده؟ از اين حرفا مي زنه چون از توي قصه ها بيرونش كرده ن . مگه نه ؟ يواش بخند الان دوباره مي ياد.
هوار مي كشيد مي خواي بچه رو با اين قصه هات پريشون كني؟
من هم داد مي زنم پس كي براش قصه بگه ؟بعدم همه ي موهام مي ريزه . مگه من از كوزه روغن ريختم؟
مادر بزرگ مي گه مبادا صداتو رو صداش بلند كني, مرد جماعت خيلي نازكه ها !
به مادربزرگ مي گه اين جنون داره .گولم زدين. فكر مي كني الكي رغبت نمي كنم بيام تو اين خراب شده ؟
مادربزرگ چرا صدامو نمي شنوه كه داد مي زنم دروغ مي گه . مي ره كه يه عالم موهاي رنگ و وارنگ بذاره لاي گيره ي كراواتش تا من از غصه دق كنم . بعدم هي توي سرم داد بزنه خيالات , خيالات تا نفهمم چي خياله و چي خيال نيست. بعضي وقتام برام جگر مي خره. مي شينه اين قدر مهربوني مي كنه تا قرصامو بخورم .
هر چي دوا و درمون كردن , حسن كچل خوب نشد . سرش رو مي زدن , ته اش رو مي زدن, تو تنور قوز كرده بود و بيرون نمي يومد . ننه طلا بقچه شو بست . حسن كچل رو سوار الاغ كرد و راه افتاد . توي راه حسن كچل مترسك سر جاليز رو ديد و گفت ننه آخه كلاغا تا كي بايد به سرش خرابكاري كنن و صداش در نياد؟ و شروع كرد به گريه كردن . ننه طلا چشماي حسن كچلو با دستمال بست تا اين قدر غصه نخوره .
مادربزرگ منو اينجا آورد و گفت اگر اينجا بموني خوب مي شي . من كه بد نبودم . فقط سرم پر از قصه اس . يك عده سفيد پوش دورم جمع مي شن . يادم نيست چي مي گن . اصلن چيزي نمي گن كه مادر بزرگ هي مي گه گوش بده , گوش بده به حرفاشون . فقط خودكاراشون عين داركوب نوك مي زنه به كاغذاي توي دستاشون. داركوبا مغزم رو سوراخ مي كنن , جيغ مي كشم نمره ي همه تون بيسته . بيست بي دو . بسه ديگه اين قدر نوك نزنين.
يك عالم قصه توي سرم معلق مي زنن و بالا پايين مي پرن تا مي يام يكي شونو بگيرم فرار مي كنن .شنگول مي گه بيا بازي . با فيلتراي سيگار و قند پشمك درست مي كنه . روي پاهاي چاقش خم مي شه و تعارفم مي كنه . شنگول دماغ اشتر رو مي گيره و اشتر داد مي زنه بياين اين خيكي بو گندو رو ببرين پايين زنجيرش كنين .
زنجير بوي آتيش مي ده و حسن كچل با چشماي بسته اين ور و اونور مي دووه . مباشر خرمن رو آتيش زده حسن كچل به سرش مي زد و دور خرمن مي چرخيد . خرمن خاكستر شد و قهقهه هاي مباشر توي خواب حسن كچل پيچيد . نفس نفس زنان از خواب پريد و كاسه ي آب رو از بالاي سرش برداشت و تا ته سر كشيد .
آتش نرم نرم از توي كمد بيرون مي زنه و زوزه مي كشه و فوفو مي كنه . بوي عطر سوخته پخش و پلا مي شه . سرفه مي كني . آتيش دوست ماست . توي بغلم هستي و گوشه ي اتاق قوز كرده م . يكي از زناي همسايه به دود خيسي كه از پنجره بيرون مي زنه مي گه به خير گذشت . گل هاي خاكستري چادرش رو دندون مي گيره و حلقه ي انگشتش رو توي آب ميندازه و به ليوان مي گه بچه , طفل معصوم بد جوري ترس خورده .
زنا دوره م كرده ان .
- بچه هه به خودش رفته . جل الخالق عين سيب از وسط ...
- شوكه شده , زن بيچاره.
- شوهره مي گه مريضه و از عمدي آتيش زده .
- پس خودش تا چهار صبح كدوم گوري بوده كه حالا قشقرق درست كرده؟
- حالا چرا قوز كرده اون گوشه اگه تقصير كار نيست؟
دود بالاي پنجره خيمه مي زنه و سوتكي توي گلوم جيغ مي كشه با صداي اذان صبح و خيسي كوچه مي دووم .
دو تا مرد دستاشو مي گيرن . پدرتو مي گم . داد مي زنه به من عرعرتو ببر بي حيا !دلم براش مي سوزهكه مثل هميشه تر و تميز نيست.
ننه طلا نفس نفس مي زد كه رسيدن به چشمه . الاغ سياهي را لب آب بسته بودن . حسن كچل گوشش رو به عرعر الاغ خوابوند و گفت ننه جان چه با غم عرعر مي كنه نه ؟ ننه طلا كلافه جواب داد آخه عرعر الاغ هم شاد و نا شاد داره بي عقل؟ يك دستمال ديگه در آورد و گوشاي حسن كچل رو هم سفت بست . بعد سر حسن را روي زانوش گذاشت و زار زار گريه كرد .
كنارت مي خوابم و با نفسات نفس مي كشم . تند تند نفس مي زني و من به نفسات نمي رسم . دهنت رو مزه مزه مي كني و سرت رو بر مي گردوني . از صداي كاميونايي كه از خيابان مي گذرن , يه قد مي پري . قد خودت هستم . خونه خاليه . گرسنمه. صداي پاهام تا اتاق مادر بيشترمنو مي ترسونه. به اتاقش كه مي رسم , ديگر پشت سرم نيستند . كوتوله هاي شاخ دارو مي گم . فرار مي كنن و دوباره توي كاغذ ديواري يا فرو مي رن . زير شمد مادر مي خزم . با زوزه ي كاميونا كه جاده از زيرشون فرار مي كنه , خودم رو بهش مي چسبونم . مادرم مي گه اين قدر اون پاهاي سردتو به من نزن . ساعت شب نما بالاي سرش تيك تاك ناله داري مي كنه . مادر ساعت رو جلوي صورتش مي گيره . مي گم اگه بابا توي جاده بميره چه كار كنيم؟ غرغر مي كنه زبونتو گاز بگير بچه , مگه فكر و خيال خودم كمه ؟
از پنجره سرك مي كشم . صداي شب مثل آب شدن برف توي گوشام پخش مي شه . توي شكمم تكون مي خوري . لرز مي كنم و ترس برم مي داره . باد پرده ها ي اتاقو مي مكه و پنجره رو به هم مي كوبه.
و تا صبح دو تا مرد مست به پنجره مي كوبن و صبح همه ي تنم از دونه هاي سرخ پر مي شه و تا قيامت مي خاره . درو به هم مي كوبه اونوقت با هم مي پريم . مي گه باز كه داري آب غوره مي گيري . چه كار كنم پس ؟ مي شينه سرشو مي گيره تو دستاش. بچه م تو شكمم غرق شده . تكون نمي خوره . باز مي گه تو كه بچه تو شكمت نيست . و سرشو از توي دستاش ول مي كنه و چشماش رو درشت مي كنه . يه دفعه انگشتام چنگ مي شن به عطراي روي گردنش .آتيش زير آبا ناله مي كنه .
مي گه دلم برات مي سوزه .چي كارت كنم پس اين مادر هيچي ندارت كجاست بياد ببينه چي انداخته تك من ؟
ننه طلا و حسن كچل رسيدن به آبادي علي غصه خور . يه دفعه از پشت كلبه خرابه اي , يه ديوونه كه سر و كولش رو زنگوله بسته بود , بالا و پايين پريد و حسن كچلو نشون داد و هي خنديد و خنديد . ننه طلا سنگ درشتي رو پرت كرد طرف ديوونه و دستمالا رو از دور چشما و گوشاي حسن كچل باز كرد .
پدرت گفت بگيرينش خانوم . به مادربزرگ گفت من تو اين معامله مغبون شدم . هميشه تا جواب دادنم دير مي شه , خيلي دير . ولي وقتي با هم تنها مي شيم , تا قيامت جواب دارم .
مادربزرگ چشماش رو اندازه ي نخودچي مي كنه چي كار كنم من ؟ اون وقت كه زن حامله رو تو يه خونه وسط بر و بيابون تنها مي ذاشتي فكر اينجاش نبودي . آخه تو شوهر بودي تا اين زن باشه ؟
شنگول مي گه مي رم بيرون شوهر مي كنم . وقتي براش گريه مي كنم , با اون زبون كلفت و كف كرده ش بشكن مي زنه و مي گه از حسودي كور شي الاهي . شنگول ديگه به قصه هام گوش نمي ده . باورم نمي كنه كه هر روز پيشم مي ياي . هر چي مي خوام بشينه تا براش بگم چه جوري از سرم مي ياي توي گوشم بعد رو به روي چشمام مي شيني و قصه مي خواي دستاش رو به هم مي كوبه و مي گه تو هميشه با قصه هات آدمو گول مي زني . دستش رو فشار مي دم , مثل يه تيكه چوب از لاي گوشتاي قرمز ترق ترق صداي شكستن مي ده . با صداي پاهاش توي راهرو جيغ مي كشه...
نزنين , نزنين , به سرم مي كوبن , دهنم , سرم , سرم . از جيغ تا دندونام راهي نيست , مي ره و بر مي گرده تف مي كنم پاي تخت . دندونم روي زمين صدا مي ده . مي ذارمش تو كيسه ي گردني م . توي باغچه ي حياط پر از دندوناي منه . سفيد و كرم خورده كيسه م ديگه جا نداره . بس كه دندون . چند تاش رو مي دم شنگول . همه رو پرت مي كنه توي باغچه . براي شنگول غصه مي خورم كه اين همه هيچي نمي دونه . وقتي از اتاق خرابه ي پشت باغ بر مي گرده همه ي تنش سياه و كبوده .
دماغ اشتر توي صورتم تكون مي خوره . تو بازم سگ شدي ؟ پيراهن شنگول رو از روي چربي هاي سوراخ سورخ تنش بالا مي زنه اينا جاي دندوناي تو نيست ؟ چونه م رو بالا مي گيره و فشار مي ده . به دو تا زني كه روپوششون پر از لكه هاي زرد و چربه مي گه لش مرگشو ببرين از اينجا . دايناسور از گوشه ي چشمش به من مي خنده.
دكتر گوشي ش رو روي سينه م مي ذاره . بلند بلند تا لاي تبريزي هاي حياط مي خندم . به يكي از سفيد پوشا مي گه بازم قرصاشو تف مي كنه بيرون؟
حسن كچل از ننه طلا قهر ميكنه و ميگه چرا به اون ديوونه كه زنگوله داشت , سنگ زدي؟ دستاش رو حلقه كرد دور تنش و نشست .
مي شينم و دستامو به تخت آهني مي بندن . دايناسور بوسه هاشو روي دستش مي ذاره و فوت مي كنه به من .دونه هاي سرخ از تنم بيرون مي ريزه و تا قيامت مي خاره . دونه ها رو برام مي خاروني . اينجا نه , اينجا . نه همين جا , يه كمي اونور تر , آفرين دختركم . لبم مثل بالشتك چاق شده . عين يه خيارشور پوسيده كه تلخ و شور بزنه . چرا همه ي قصه ها داره فراموشم مي شه ؟ پس چي مي مونه وقتي قصه هام تموم بشه؟ درد توي دندونام داغ مي شه . مادر تابم مي ده و بوي عطر پنبه اي كه روي دندون دردم گذاشته , زبونم رو آتيش مي زنه.
به صورتم مي زني مي گي پاشو , ماماني پاشو آتيش .
بخواب عزيزكم , آتيش دوست ماست .
سرفه مي كني با گريه . دلم طاقت نمي ياره .آتيش زوزه مي كشه و به تختمان مي رسه . بوي عطر سوخته مي پيچه و موهاي دراز رنگ و وارنگ گز مي كنن و مي سوزن . همه جا پر از وز وز مگس مي شه وزوزشون تا آخر دنيا دراز مي شه .
دايناسور با قد درازش پشت اشتر چرخ غذا رو هل مي ده . همه ي تنش تيغ داره مثل دايناسوراي كتابت كه بدت مي اومد رنگشون كني . اشتر نمي دونه شايد . شايد هم مي دونه كه شنگول رو مي بره توي اتاق خرابه ي پشت باغ , لاي آن همه لحاف تشكاي نم زده و گوشتاي تنش رو سياه مي كنه . دايناسور مي گه چشمات سگ داره و سبيلاش رو برام تكون مي ده . غذا رو تف مي كنم توي صورتش بس كه بدگله . كشيده مي خوابونه روي گوشم و مي گه حيف تو نيست به اين قشنگي ميون اين همه ديوونه ي پلاسيده ؟ مي خواد تو رو بياره توي اتاق خرابه تا ببينمت . شنگول ديگه برايش نمي رقصه و تا مي بيندش مي لرزه و انگشتش رو مك مي زنه . شنگول تازگي يا فكر مي كنه مورچه ها تموم عالم رو گرفتن . ملا فه هاش رو تكون مي ده و لخت مي شه . هي لباساشو مي تكونه . هزار بار جير جير اين در زرزرو رو در مي ياره . بدو بدو تو مي ياد و داد مي زنه مورچه ها گازم گر فتن . امروز بود شايدم فردا بود توي گلخونه قوز كرده بودم . صداي ديوونه ها حياط رو برداشته بود . شنگول جلوي در شيشه اي دراز به دراز افتاده بود . از هميشه ش كوچك تر شده بود و تكون نمي خورد . دايناسور داشت به اشتر مي گفت ما كه نفهميديم چه جوريا شد . داشتيم شيشه پاك مي كرديم , عينهو تاپاله افتاد زمين . ديوونه ها دور شنگول رو گرفته ن . پنجه ي دستشون رو روي چشماشون مي ذارن . انگشتاشونو عين بادبزن باز و بسته مي كنن . هي شنگول رو مي بينن و هي نمي بينن . اشتر ملافه ي بنفشي روي شنگول ميندازه و مي گه خدايا منو از اين ديوونه خونه نجات بده . خون از لاي آجرا راه مي ره و مي ريزه توي پاشويه ي حموم . نه پاشويه ي حياط . جلوي چشمم رو بخار مي گيره . فقط نوك زبون شنگولو مي بينم كنار شلنگ باغچه افتاده . داره تكون مي خوره و مي خونه خوشگلم و خوشگلم دل ها گرفتارمه ... پشت پلكام داغ مي شه و غصه هام شر شر مي ريزن بيرون . دور شنگول مي چرخم . هيچ كس نوك كنده شده ي زبونش رو نمي بينه مگر من . همه شون كورن لابد . دايناسور به اشتر مي گه همين برگه رو مي گه و با ته كفشش زبون شنگول رو له مي كنه و من جيغ مي كشم و ...
يكي از آبي پوشا با دستاي بزرگش ما رو عقب مي زنه و مي گه ببرينشون تو ساختمون . دارن غير قابل كنترل مي شن . اشتر مي گه با يه لشكرم نمي شه اينا رو پاييد . خدايا كي منو از اين جا نجاتم مي دي .
بپا , ننه طلا دوباره به حسن كچل مي گه بپا نيفتي . تونبان حموم چند تيكه چوب ريخت توي چاله ي آتيش و گفت دنبال علي غصه خور اومدين؟ خونه اش بالاي همين تونه . ننه طلا گفت ميگن دواي حسن پيش اونه. تونبان سياهي انگشتاش رو بي هوا به صورتش ماليد و گفت كل اگر طبيب بودي , سر خود دوا نمودي . حسن كچل از آتيش ترسيده بود و هي سرفه مي كرد .
سرفه مي كني و دامنم رو چنگ مي زني .حسن كچل يواش يواش پشت سر ننه طلا از پله هاي تون بالا رفت .علي غصه خور با كله ي سياه كچل ميون يه خروار لنگ و لحاف كهنه خوابيده بود . تا چشم حسن كچل به علي غصه خور افتاد بناي گريه كردن گذاشت و گفت آخه چرا همه ي بدبختي هاي عالم جمع شده دور و بر تو ؟ اشكاش رو با چادر ننه طلا خشك كرد و گفت به تو هم مي گفتن كچل كچل كلاچه , سيب و گوجه و آلوچه , كچل نيا به كوچه برو توي تنور هميشه ؟ علي غصه خور گفت آره كه مي گفتن . منم رفتم تو تنور . ننه م كه خسته شد , انداختم بيرون . خوب اگه غصه نمي خوردم , پس چي مي خوردم ؟ صداي بچه ها دوباره مي اومد . داد مي زدن علي كوچيكه , علي غصه خور! غصه نخور , پلو بخور ...
مادر بزرگ مي گه خوب شو , بيا خونه كدوم خونه ؟ مگه بيرونم نكرده ؟ مگه من روي تون حموم نيستم؟
مي گه نه اينا همه ش خيالاته . بعد مي زنه توي سرش و همه ي موهاش مي ريزه . دايناسور مي گه اگه حرف گوش بدي , ديگه موهاتو نمي تراشم . دور و برش رو دزدكي نگاه مي كنه و به تنم دست مي كشه عينهو بلور مي موني . تا صداي پاي اشتر رو مي شنوه انگشتش رو روي لبش مي ذاره و چشماشو مي چرخونه . اشتر دستاش رو به هم مي ماله خلوت كنين . كي ميگه مرده ؟ حالش بده . اشتر توي سرم تكه تكه مي شه و مي ريزه زمين . زبون دايناسور دور لبش رو مي ليسه و بوسه مي فرسته . دور حياط مي چرخم . غصه گوله شده توي گلوم و پايين نمي ره . دارم خفه مي شم . بوي دود مي پيچه . كي مي خواستم خودمون رو آتيش بزنم؟ كي بود كه سرفه مي كردي ؟ بايد از وقتي كه برق به سرم وصل كردن , اين جور شده باشم , كه هيچي يادم نياد يا شايد از وقتي كه شنگول مرده .
ديوونه ها غروب كه مي شه با شمع مي يان به اتاق ما . روي تخت خالي شنگول مي شينن . زبونه ي شمع مثل زبون شنگول لق لق مي خوره و آب دهنش مي ريزه بيرون .
صداي داد و بيداد از راه پله ها مي ياد . آتيش ديوارا رو ليس مي زنه . يه مردي تو رو از دستم مي كشه و پله ها رو پايين مي دووه .
مادر بزرگ دست به زانو از پله ها بالا مي ياد . نيگا كن مرتيكه ي پدر سوخته چه جوري آبرومون رو ريخته روزنامه رو از دستش مي گيرم بالاي عكسم درشت نوشته ن , زني به علت اختلالات رواني ... اين كه من نيستم شنگوله . مادربزرگ جوري نگام مي كنه كه درد زانوها امانش رو بريده باشه . بوي عطر سوخته از لاي چادرش بيرون مي زنه . گلا رو از رو لبم كنار مي زنه برگا رو از روي پلكام بر مي داره و دو تا مغز پسته ي تر به دهنم مي ذاره.
حسن كچل به علي غصه خور گفت پس من توام لابد تو هم مني .دو تايي افتادن تو بغل هم . ننه طلا هر چه مي خواد حسن كچل رو راضي كنه و با خودش ببره راضي نمي شه و مي گه همين جا خوبه ننه , بيرون پر غصه س و روي لنگ و لحافاي سياه دراز مي كشه .
دايناسور منو مي بره به اتاق خرابه . مي گه همه جا رو بگرد , دخترتو پيدا مي كني پس چرا نيستي . تيغاي دايناسور تنم رو سياه مي كنه . مي گه همين جا بخواب. زبونش لق لق مي خوره و صورتش رو توي چشمام هي درشت مي كنه . دونه هاي سرخ دوباره از تنم بيرون مي زنن و تا قيامت مي خارن .
مي گه تنت كهير مي زنه زياد نخاروني يه وقت. بايد ماست بخوري با پسته . بذار مادربزرگ به تنت سدر بماله . بعدم قايم شو تو تنور. بد اخمي نكني يه وقت مثل اون. كه دوباره تنها اومده بدون تو . پدرتو مي گم . پس تو كجايي؟ تنش بوي همان عطر سوخته رو داره . برام گريه مي كنه . پرتقالايي رو كه برام آورده يكي يكي به ديوار حياط مي كوبم . خونابه هاي زرد روي ديوار شره مي كنه . پرتقالاي شكم پاره روي زمين نفس مي كشن . دور حياط مي دوم و نفس مي كشم .
دايناسور دستم رو مي كشه كجا مي خواي در ري ؟ دونه هاي سياه و سرخ عرق روي تن پشمالوش راه مي رن . چنگ مي كشم به صورتش و با روپوش و شلوارم توي گلخونه نفس نفس مي زنم . دايناسور هوار مي كشه بي حياي عقل پريده , لخت و عور اومده تو اتاقم . آبي پوشا هرهر مي خندن. اشتر پس يقه م رو مي گيره و از گلخونه بيرونم مي كشه و مي گه تا قيام قيامت همين جا مي موني سليطه ي افسون گر.
ننه طلا به حسن كچل مي گه جني شدي حسن جان . صداي امبع , امبع بره هاتو نمي شنفي؟ حسن كچل مي گه ننه من ديگه هيچي نمي شنفم .نمي خوام بشنفم.
خوابم يا بيدار ؟ كجام ؟ ابرا مي ريزن رو سرم . نه مي شنوم , نه هيچ چي مي بينم . پس تو كجايي اين دونه هاي سرخ رو برام بخاروني؟ جلوي در شيشه اي افتاده م . خون لاي درز آجرا راه مي ره . درختا فرار مي كنن چشام تو ابرا گم مي شه. ننه طلا رو صدا مي زنم . مادر بزرگ مي گه كدوم علي ؟ كدوم حسن ؟ كدوم قصه ؟ كدوم غصه ؟
فنجان قهوه اش را روی تاقچه مقابل پنجره گذاشت و پرده ها را کنار زد. آسمان خاکستری تیره بود و ابرهای بارانزا پشته در پشته از سمت کوه های شمالی پیش آمده و روی شهر را پوشانده بود. اتوموبیل ها مانند لکه های رنگ زمینه خاکستری را نقش می زدند. خیابان های پایین دست در مهی رقیق شناور بود. از انتهای کوچه شرقی که به بزرگراه می رسید، زنی به طرف خیابان و سر کوچه پیش می آمد. جرعه ای قهوه نوشید و بخار نفسش شیشه را تار کرد. زن از کنار در باغ مهد کودک گذشت و صدای پارس سگ گرگی بلند شد. بارانی شکلاتی زنگی تنش بود و شال حاشیه داری با ریشه های بلند از سرتا پشت کمرش را می پوشاند... چند جرعه را پشت سر هم نوشید. روی صندلی کنار پنجره نشست و کتاب را از محل نشانه باز کرد، " نیچه گفت، خدا مرده است، ما او را در خود کشته ایم و به صورت بتی بیرون از خود او را می پوشیم. "
آخرین جرعه را سر کشید و چشم ها را برای لحظه ای بست. دوباره جمله نیچه را خواند. با ماژیک شبرنگ روی آن را خط کشید. صدایی مانند سایش یا خزش اجسامی کنار هم شنید. صدا شدید شد. تگرگ می بارید و دانه های یخ به شیشه می خورد. از روی صندلی بلند شد. زن زیر تاقی ایستگاه اتوبوس پناه گرفته بود. دو مرد جوان زیر یک چتر از خیابان می گذشتند. فنجان قهوه را به آشپزخانه برد. دو برگ قبض آب و برق از گیره ای آویزان بود. به تاریخ قبض ها نگاه کرد. صدای زنگ تلفن بلند شد. به اتاق برگشت و گوشی را برداشت. از آن طرف صدای سوت ممتد می آمد. گوشی را روی دستگاه گذاشت. قطره های درشت به شیشه می خورد و جاری می شد. خیابان شلوغ تر شده بود. دود از سطح خیابان جدا شده و مانند ابری تیره بالا می آمد. صدای سوت آمد و چیزی در فضا ترکید. زن کنار خیابان ایستاده بود و به اتوموبیل هایی که از مقابلش رد می شدند، نگاه می کرد. گاهی خم می شد و چیزی می گفت. هوا رو به تاریکی می رفت. اتوموبیل سفیدی کنار زن ایستاد و بوق زد. چراغ چهار راه قرمز شد. اتوموبیل ها ایستادند. زن گردنش را به یک طرف خم کرده بود. اتوموبیل سفید راهنما زد و کمی جلوتر رفت و دوباره بوق زد. زن خود را به اتوموبیل رساند و خم شد. راننده های پشت سری بوق می زدند. پلیس سرچهار راه سوت زد. چراغ راهنما سبز شده بود...
اتوموبیل سفید راه افتاد. زن چند قدم به دنبالش دوید. راننده گاز داد و دور شد. زن برگشت و سرجای اولش ایستاد. از کیفش دستمالی بیرون کشید و به طرف صورتش برد. به پنجره های رو به رویش نگاه می کرد...
روی صندلی نشست و کتاب را به دست گرفت، " دکتر گفت: زن ها همیشه با شهامت خود را عریان نشان داده اند، حال آن که مردها همیشه با نقاب حاضر شده اند، آیا این موضوع را قبول ندارید؟ به مهامانی های زنانه و مردانه و تفاوت این دو دقت کنید! " با مداد در حاشیه کتاب نوشت: آیا این عریانی نشانه شهامت است و با خودآگاهی انجام می شود یا غریزی و ذاتی آن هاست؟
به آسمان پشت پنجره نگاه کرد که از خاکستری به آبی تیره بدل می شد. صدای چند بوق پیاپی بلند شد، از جا برخاست و نگاه کرد. زن ایستاده بود و به راننده اتوموبیل قراضه ای که سرش را بیرون آورده بود و بلند بلند کلماتی را فریاد می زد، نگاه می کرد. بعد رویش را برگرداند و چند قدم پایین تر رفت. راننده با دست زن را تشویق به سوار شدن می کرد. زن پشت به او ایستاده بود...
بوق زد و در یک لحظه پنجره سفید شد. پایین صفحه نوشت: " آیا این عریان کردن در مورد زن های روشنفکر هم انجام می شود یا به قول میلان کوندرا، وقتی آن ها با مفاهیم زندگی می کنند نه با غرایزشان در این مورد هم تغییر ماهیت داده اند؟! "
بلند شد و به طرف کتابخانه رفت. چند کتاب را جا به جا کرد. کتابی را که در دست داشت میان بقیه کتاب ها گذاشت. به اتاق خواب رفت. ژاکتی روی پیراهنش پوشید. دستی به ریش دو سه روزه اش کشید و از پنجره اتاق به پایین نگاه کرد. خیابان خلوت تر شده و زن کنار خیابان نزدیک ایستگاه ایستاده بود. در نور چراغ های سر تیر، باران به شکل خطوط باریک هوا و تاریکی را هاشور می زد. کلید ضبط صوت را فشرد. ویولن ها قطعه زمستان را شروع کردند. صدای دستگاه را بالا برد و پشت پنجره برگشت. زن از اتوموبیل تیره ای دور شد. مرد پنجره را باز کرد و دست تکان داد. زن سرش را بلند کرد و بدون توجه به اتوموبیل ها تا وسط خیابان دوید، به پنجره نگاه کرد و یک لحظه دستش را بالا آورد. مرد پنجره را بست و پشت شیشه ایستاد. زن از خیابان گذشت. مرد به دستشویی رفت و از مقابل آینه شیشه ادوکلن را برداشت و به گردن و پیراهنش پاشید. با دست موهای کوتاه خاکستری را رو به عقب مرتب کرد. پشت در آپارتمان رفت و ایستاد. آسانسور پایین می رفت. کمربندش را باز کرد و از جا لباسی آویخت. ژاکت را بالا زد و پس از فرو بردن پیراهن در شلوار، دوباره ژاکت را مرتب کرد. صدای قرقره های آسانسور می آمد و ضربه ای که نشانه توقف بود. مرد دوباره دستی به موهاش کشید. در آپارتمان را باز کرد. صدای پاشنه کفش زن شنیده شد و مقابلش ایستاد. موهای خیس در طره های ظریف تابدار و فرخورده از باران اطراف صورتش آویزان بود. قطره های آب، سیاه از ریمل و خط چشم روی رنگ زمینه صورتش دویده بود و تا چانه ها را شیار زده بود. سرخی لب ها کمرنگ و در یک طرف با خطی اضافه رو به پایین کشیده شده بود. مرد از مقابل در کنار رفت: بدو تو آینه نگاه کن.
زن به طرف دستشویی رفت: مجبور بودی این همه وقت زیر بارون نگهم داری؟
عطری شیرین و ارزان قیمت همراه بوی پارچه های خیس در خانه پیچید.
مرد پرسید: چای می خوری؟
صدای زن از دستشویی شنیده شد: اول یه دوش بگیرم ، بعد.
دری به هم خورد و صدای ریزش آب با رگباری که بیرون شروع شده بود در هم آمیخت.
درِ سلول كه باز شد صدايي به شدت آهن به گوشم خورد و سايه اي كلفت كه حالا ديگر روي سرم خراب شده بود. تمام آن چيزي كه فلاسفه و روحانيون گناهش مي نامند درآن سايه يك جا جمع بود. زنجيري به پا كرده و كفش هايي از جنس فولادي كه از آب گذشته مي نمود. بايد از معيارهايي كه آدميان ضعيف دوستش دارند و دائم ستايشش مي كنند زجري مداوم را متحمل شده باشد كه موجب شده بود اينگونه پليد زندگي كند. از شيار در اتاقي كه مرا در آن جا انداخته بودند، مي آمد و مي رفت. خود را به زمين مي كشيد و از نوك انگشتانم شروع مي شد تا اين كه بلاخره تمام وجودم را مي پوشاند. از سنگيني بودنش لِه مي شدم كه گفت:
« هنوزم فكر مي كني كه من يه سايه ام؟ اما بدون كه تموم سايه ها شبيه به هم نيستن.»
پاسخي نداشتم و يا شايد نمي توانستم بگويم. ديگر براي سرِ پا نگه داشتن غرورم دليلي نبود. بايد آن احساسي را كه به مرور، اين عمر لعنتي برايم ساخته بود را با دست خودم فرو مي ريختم. نيازي به آن نداشتم. غرور بي پشتوانه به چه دردم مي آمد. التماس كردم. براي حقي كه از آن خودم بود. شايدم از آن او. بله اين بهتر است، من براي حقي كه او بر گردنم داشت التماس كردم. وقتي كه گفت:
« تو چطور از يك شبح درخواست مي كني؟»
ساكت شدم. از سكوتم خنديد. از تهِ دل خنديد. درست گفته بود، سايه ها با هم متفاوتند. لااقل سايه ي او با شبح هايي كه تا كنون ديده بودم فرقي اساسي داشت كه نمي فهميدم چيست!
من يكي از شش نفري بودم كه مي بايست در زمان اجراي آتش، قلب آن مجرم را نشانه مي رفتم.
حالا كه فكر مي كنم نمي توانم به نتيجه اي كه بتواند آرامم كند برسم. شايد من ادامه ي محكوميتش دراين دنيا بودم، نمي دانم. تكه اي از او بودم اما نه آنگونه كه بتوانم بار گناهش را به دوش بكشم. شانه هايم توان آن را نداشت تا سابيدن لايه هاي لطيف احساس نگاهش را كه آخرين بار، آن مجرم نگون بخت به من مي كرد را بر خود نگه دارند.
سايه، به همان شكلي كه آمده بود بر گشت. آرام بر روي پيكرم به طرف پايين كشيده شد تا اين كه از زير در چهار ديواريي كه بيشتر به قوطي كبريت مي ماند غيبش زد. منتظر بودم دوباره در باز شود و بي نتيجه رها نشوم اما پس از گذشت زمان كوتاهي دنيا تاريك شده بود و من در تكه اي از آن كه نمي دانستم چه موقعيتي ست رها شده بودم. نمي دانم، اما شايد فرياد زده بودم: « تو آمده بودي تا فقط همين يك جمله را به من گفته باشي؟!»
باز مثل هميشه متوجه شدم رمقي برايم نمانده است تا بتوانم صدايم را به گوشش برسانم. چرا من؟ در بين اين همه سربازاني كه در آن قرارگاه آمده و رفته بودند اين چه مكافاتي بود كه مي بايست سر من خراب شود!
پاس نيمه شب را كه تحويل گرفته بودم افسر نگهبان نامه اي محرمانه مبني بر اينكه، بايد ساعت چهار صبح در پارك موتوري قرارگاه حضور يابم را به دستم داد. آخريم ماه بازمانده از خدمت سربازيم را در آن نيمه شب لعنتي تازه شروع كرده بودم. ديگر مجبور نبودم موهايم را از ته بتراشم. كلاهم را از سرم برداشتم تا موهايم را زير آن به طرف بالا فُرم دهم. كيف كوچك چرمي خود را از جيبم بيرون مي كشيدم كه نور پايين چراغ ماشين اورال جناب سروان به بالا و پايين سريد و در پشت يكي از تپه هاي آلباتان ناپديد شد. با خودم گفتم:« غصه نخور. تو هم يه ماه ديگه همين جاده رو ميري و ديگه بر نمي گردي.»
نمي دانم خوشحال بودم يا اين كه دلهره ي عجيبي مرا مي خورد. فكر رفتن به آينده اي كه مي دانستم به جز اضطراب چيزي عايدم نمي شود. مجبور بودم به زندگيم، مانند كارگران روزمزدي كه در مزارع نيشكر ديده بودم نگاه كنم. آن ها براي همان روزي تلاش مي كنند كه مجبورند زندگي كنند. ساعت چهار صبح، كارگران در ميدان شهر حاضر مي شدند و آنقدرعجز و ناله مي كردند تا دل سركارگر كارخانه ي نيشكر به رحم آيد و مرداني كه از نظر او سرسخت به شمار مي آمدند را به كار روزانه و براي بريدن، در مزارع آتش زده و سياه نيشكر انتخاب كند. مردان سخت آناني بودند كه بيشتر التماس كرده باشند. زندگي براي پدرم فقط همان روزي بود كه موفق مي شد كار كند. براي مادرم شايد كمي فرق مي كرد. آنهم به خاطر زن بودنش. و من نيز ياد گرفته بودم مانند پدرم فكر كنم. اولين زندگي براي من بزرگ شدن بود. دوم، ديپلم گرفتن. سوم، رفتن به سربازي. پايان خدمت من با رهايي پدرم از زندان در يك روز اتفاق مي افتاد.
خوشحال بودم از اين كه بهترين دوستي كه داشتم و شايد تنهاترين دوستم را به همراه مادرم براي آزادي اش بدرقه مي كنم. آن صبح لعنتي بالخره شروع شد. فرمانده گفته بود:
« مرد بيچاره نبايد زجر كُش بشه.هر يك از شما بايس يك قسمت از بدن او رو نشونه بريد. تا درد رو احساس نكنه.»
گفتم: « جناب سروان، اون كيه؟»
« سرباز سئوال نمي كنه، فقط دستور رو اجرا مي كنه.»
صداي كشيده شدن دمپايي هايش مي آمد و پوتين هايي كه او را همرايي مي كردند. سايه اي را مي ديدم. سايه اي كه در وسط دو مامور حركت مي كرد. به تير مقابلمان او را مي بستند كه نور چراغ ميدان، مانند حيولايي سفيد بر صورتش درخشيد. ابتدا نتوانستم او را بشناسم. اما پس از مدتي شناختمش. پدرم بود. يك مرتبه و به شدت عرق سردي تمام وجودم را دربرگرفت. سرم گيج رفت و شريان ها و عضلاتم به لرزه افتاد. اسلحه از دستم افتاده بود كه توانستم فرار كنم. توانسته بودم خودم را فقط تا سالني كه انتهايش به محوطه ي بيروني زندان مي رسيد برسانم. همه جا تاريك شد و من ديگر نبودم. وجود نداشتم. به هوش كه آمدم فهميدم، تنهاترين لحظه ي خوبي كه بر من گذشته است زماني بوده كه نمي توانستم زندگي را احساس كنم چون بلافاصله پس از به هوش آمدنم مرا به اين جا آورده بودند و به جرم فرار از ماموريتم محاكمه شده بودم.
سايه آمده بود. اين بار نه براي تمسخر من. براي بردنم. قوي بود. مانند تكه چوبي كه سال هاست از درختي افتاده است مرا از از كف زمين بلندم كرد. اولين چيزي كه حس مي كردم بوي نمناك نيزارهايي بود كه هنوز براي آتش زدنشان مدتي فرصت مي خواستند. چشمان را با زور باز كردم. نوري نبود. سايه گفت:
« ها، حالا مي توني ببيني. مي توني ديگه آزاد شي.»
فقط گفتم:« برم بيرون كه چيكار كنم!»
فقط گفت:« نمي دونم. اما، شايد بتوني جاي سركارگري كه سال پيش با داس ني بري دو شقه اش كردند رو بگيري. اينجور كارها رو هر كسي قبول نمي كنه.»
بيرون از آن جا كسي نبود. سايه ها مي آمدند و مي رفتند. مدتي گذشت تا توانستم بفهمم به زنداني ديگر منتقل شده ام. زنداني كه همه ي زندانيانش سايه هايي در رفت و آمد بودند. نه سلام مي كردند و نه جوابت را مي دادند. آن چه بين آن ها مشترك بود، يك مسير خاكي اي بود كه مي رفتند و مي آمدند. آن جا فقط يك چيز سايه نبود، كشتزارهايي از نيشكر كه براي سوختن آماده مي شدند. گاهي اوقات وقت غروب، بوي نمِ شكر گنديده از آن ها بيرون مي زد وهوا را پر مي كرد.
وقتي گوشي تلفن را گذاشت ..كف دستش خيس بود. نگاهش به باران كه به پشت شيشه ميخورد و پايين ميامدبود.به فكر رفت كه در اتاق زده شد.
_ مرسي ايران خانم.
ايران خانم يك ليوان آب و قرص آورده بود و روي ميز شيشه اي جلوي كاناپه گذاشته بود."گلاره خانم.ميخوايدزنگ بزنم دكتر بيادسرم بهتون وصل كنه؟حتمي فشارتون اومده پايين.رنگتون شده عين گچ سفيد."
طبق عادت به خال گوشتي مو دار بالاي ابروي راستش نگاه كردو بعدگفت:"نه ايران دكتر لازم نيست.تو هم حاضرشو برو..يه وقت فردا هم بلند نشي بياي.اگر كار داشتم زنگ ميزنم بياي."و بعد خم شدوقرص رابا آب خورد.
لپ هاي سرخ ايران بالا و پايين رفت:"بالاخره چي شد؟خانم جون چيچي گفتن بهتون؟"
_تموم كرده.مرده..
گوشه روسري اش رابا انگشت گرفت وهي تكان داد.لبش را گاز گرفت و بعد ذكر گفت و فاتحه.وفوت كردبه چپ و راست و گفت:"گلاره خانم يه وقت غصه نخوريدها!اتاق را نور به مدت كوتاهي فتح كردو بعد صداي نور كه رعد بود. وشيشه ها چند بار لرزيدند.
"اه خانم جون هر چي ميگم بذاريد براي اين جا پرده بزنم نمي ذاريد نيگاه كنيد اين جوري ميشه ديگه...دور از جون آدم زهره ترك ميشه..اين درختها عينهو ..چي ميگن؟!...انگاري ميخوان بيفتن تو خونه.".....خم شد. ليوان را برداشت و بشقاب زيرش را.به طرف در كه رسيددوباره نگاهش رابه گلاره انداخت و گفت"خانم يه وقت غصه نخوريد ..پير بود جون كه نبود آخه.واللاه به خدا..."در اتاق را بست.
گلاره پاهايش را روي مخمل قرمز مبل دراز كرد.صدا .صداي باران بود.فكر كرد پير بود .جوان كه نبود آخه."آهي كشيد.دستش ميلرزيد و پاهايش.فكر كرد نمي تواند رانندگي كند.شقيقه ها يش ضربان ميزدند.بلند شد.چراغ را روشن كرد.به طرف تلفن رفت:"الووووو...تاكسي تلفني؟......"
*************************
به در چوبي كمدش آينه اي قدي وصل بودۀبازش كرددنبال لباس سياه: همه چيز را به هم ريخت فكر كرد لباسش بايد مناسب شبي با عنوان شب شام غريبان باشد.يك لباس ساده مشكي نه چيزي خيلي رسمي. دامن ماكسي سياه و بليز حرير مشكي اش را بيرون آورد.در كمدش را كه چوبي بود و آينه اي قدي داشت را بست.خودش را در قابي چوبي ديد. ديد ايران راست گفته بود عين گچ بود.سفيد .عين گچ. مثل همان وقت كه پيش شكوه بود.
شكوه گفت" چته عين گچ شدي؟! تو كه هيچ وقت اين جوري پريشون نبودي؟!"
-حالا يه دفعه سرخاب سفيد آب نزديمها:يعني اين قدر وحشتناكم.خيلي بدي شكوه...
شكوه رژگونه را از كنار آينه برداشت و به دست گلاره داد"تا قهوه ات سرد شه اين رو بزن به صورتت."گلاره رژ گونه را به گونه هايش ماليد وبه آيينه نگاه كرد وخودش را در قابي چوبي ديد..گونه هايش سرخ شده بود.از آيينه فاصله گرفت .قاب چوبي بزرگتر شد و او كوچكتر.ديد ايران راست گفته بود عين گچ بود.عين گچ .مثل همان وقت كه....
لباسها را پرت كرد روي تخت وگوشي تلفن كنار تختش را برداشت و شماره گرفت:
-الو سلام پري جان.شكوه هست؟
-هست ولي ميدوني كه موقع كار با هيچ كس حرف نميزنه. تو كه ميدوني.
گلاره اهي كشيد .پيشاني اش كوچك شد و راه راه.پوست لبش راكند وگفت:"كي كارش تموم ميشه؟
-ميدوني كه معلوم نيست.
خداحافظي كرد و گوشي را گذاشت.به ساعت ديوار ي نگاه كرد.پاندولش مي رفت و مي امد . بعد جوراب شلواري نازك نشكيش را بر داشت. روي زمين نشست و اهسته انگشتان پايش را در نازك جوراب شلواري رقصاند و بعد كشيدش بالاتر ناخن هاي پايش بي لاك بود . فكر كرد دفعه آخري كه پيش شكوه بودرنگ لاك ناخن پايش صورتي بود.شكوه پرسيد:از لاك هايي كه از من بردي؟....گلاره جواب داد:"آره حالا وسط اين حرفها به ناخن من چي كار داري تو؟!
شكوه گفت:"بازم كه هولي. عين هر بار. زيادي حرف بزني ابروهات رو بر نمي دارم ها!!!!!.....چشمكي زد و فنجان قهوه را در دستش چرخاند.مكث كرد.نگاهي طولاني.و بعد گفت: با ورت ميشه؟...همين زودي ها....2روز ديگه است...واضحه گلاره...چه قسمتي...بيا نشونت بدم اينجا رو نگا....صداي سشوار بلند شد.گلاره حس كرد چيزي در دلش جوانه ميزند.خنديد.پرسيد:"2روز ديگه چي ميشه؟".صداي سشوار قطع شد.رعد و برق دوباره زد.
گريه اش گرفت.بلند شد و جوراب شلواري را بالا كشيد.بليز ودامنش را پوشيد.برس را بر داشت و موهاي مش شده اش را شانه كرد.در قاب چوبي بود.ديد دختري كه در آينه است.موهايش راشانه ميزند و بعد با كش محكم ميبندتشان...........سرش را تكان داد و گفت:"بد شانس ...لعنت به تو"
مانتو و روسري مشكي اش را پوشيد. كيف چرمي اش را برداشت و چتر سياهش را.به طرف در رفت.باران مثل سيل بود كه مي باريد.منتظر ماند تا تاكسي برسد.دستهايش هنوز مي لرزيد.از كيفش دستكش ها را بيرون آورد.و به بي ام و سبزش نگاه كرد كه زير باران خيس ميشد وپوشيدشان.لاستيك سمت چپ جلو كم باد بود.يادش آمد كه مرد ريش بلند گفته بودكه:"كم باده ها خانم مواظب باش."گلاره چند بار دنده عقب و جلو كردتا توانست ماشين را كه لاستيك سمت چپ جلوش كم باد بود پارك كند. پياده شد . به ساعتش نگاه كرد..1/10 بودو10دقيقه دير كرده بود..سريع رفت و زنگ را زد.شكوه در را باز كرد.مو هاي بنففش فرش باز بود و روي شانه هاش ريخته بود.گفت:"پس قضييه نادر خان زياد هم ببرات مهم نيست كه دير اومدي هان؟؟؟؟؟گلاره پوست لبش را كند و گفت.:"به قرآن شكوه جون بيانگاه كن لاستيك سمت چپ جلوم كم باده..به خدا اين لكنته روبه زور تا همين جا آوردم.شكوه رفت تو وگلاره پشت سرش در را بست.
دستكشها گرمش كرد.باران هنوز مي باريد و بوق تاكسي تلفني را كه شنيدچترش را باز كرد و در را بست راننده مردي بود جوان با موهايي فرفري و سيبيلوپرسيد "نياوران ديگه"
-بله.
و .دنده يك شد.گلاره به ساعتش نگاه كرد9/30 بود صداي شكوه در سرش بود كه گفت:"2 روز بعد طرف ساعت8..8/30...بارون داره مياد.قشنگ افتادهخبرش اين جوري بهت ميرسه.
گلاره با تعجب پرسيد:"آخه چه طور ممكنه؟
-ممكنه.پيره ...جوون كه نيست.....ايناها بعدش هم عقذ ميشيد.
-عقد؟عقد يا عروسي؟
-جشن نميبينم عقب افتاده.
ابروان تاتو كرده اش را بالا انداخت وگفت:"مهم اينه كه كارت راه ميوفته....چه پر توقع واللاه..........زهر مار نخند اين جوري!ببين چه خوب شد رژ زدي.عين گچ بودي اول.
صداي بلند بوق ماشيني شكوه را از ذهن گلاره پراند.
ننده گفت:"همين جور دستش رو گذاشته روبوق..كجا ذاري ويراژ ميدي با اين عجله؟------------------------بعد نواري ذاخل ضبط گذاشت.آهنگ {مادر}معين بود.راننده سرش را تكان داد و زير لب خواندش.گلاره فكر كرد به مادرش كه او را ترك كرده بود وبه پدرش كه مادرش را.
شكوه ميگفت:"عين مامانت ميخندي اصلا همه چيزت عين هونه..خدا رو شكر كه بختت مثل اون نشدو نيست.
گلاره انگشتهايش را به هم قفل كرد وآهي كشيد.شكوه گفت:"مادرت وقتي پيش من اومد 17 سالش بود.
-مامان هميشه ميگفت شكوه خانم ار دفعه اولي كه من رو ديدگفت كه بابات وصله تن من نيست...گفت كه بابات چقدر بلا سر ما مياره......
-ازش خبر داري؟
_چند روز پيش تلفن كرد.خيلي كوتاه حرف زديم.گفت با كارت داره زنگ ميزنه اتفاقا حال شما رو هم خيلي پرسيد...
شكوه عطسه كرد و موهاي فر بنفشش تكان خورد.
راننده گفت:"خانم دستمال كاغذي مي خوايد؟
گلاره گفت:"بله اگه ميشه.
و دستمال كاغذي رابه عقب داد.دنده خلاص شد ماشين ها كنار هم به صف منتظر شدند.چراغ قرمز بود.صدا صداي برف پاك كن.ماشين كناري پيكان سفيدي بود.سوارش .دختر و پسري جوان بودند.با هم مي خنديدند. گلاره رويش را برگرداند.ياد نادر افتاد.
او را سوار كرد.دنده يك شد.بوي ادكلنش در فضا بود.تلخ بود----------هوا گرفته بود اما نمي باريد. نادر اخم نكرده بود اما نمي خنديد.پالتوي سورمه اي بلندش همان بود كه چهادشنبه سوري تنش. ايستاده بود كنار آتش با شعله هاي قرمز كش دار بلند.گلاره پشت شعله ها بود. خنديد.17 نفري بودند.همه هم كلاسي .همه دانشجوي رشته پزشكي. گلاره دوباره خنديد.كوپه آتش را دور زد. نادر همان جا بود.گلاره گفت:"من ديگه نمي خوام درس بخونم.پدرت در مورد من اشتباه كرده.من دانشجوي درس خوني هستم اما هيچ علاقهاي ندارم ديگه ادامه بدم.من يه ممتاز بي هدفم.استاد..پدرت ...فكر مي كرد ميكرد من نابغه ام.. امامي دوني الان اون قدر ذهنم مشغول كه ديگه به درس فكر نمي كنم...به چيزهاي ديگه فكر ميكنم...به آينده...به زندگي. به نظر من تو خيلي بيشتر لياقت تشويقهاي پدرت رو داشتي.تا من...تو خيلي با استعدادي..اما خوب وقتي باباي آدم بشه استاد آدم.......ديگه از تشويق مشويق خبري نيست.نادر گفت:"وقتي هم كه استاد نيست و پدرمه باز هم از تشويق خبري نيست.
دنده خلاص شد.ترمز دستي را بالا كشيد.رويش به سمت چپ بود.گلاره گفت:"نميگي كجا داريم ميريم؟"
نادر گفت:"چرا الن ميرسيم خودت ميبيني..."----------------گلاره گفت:"نادر...:"نادر ترمز دستي را پايين كشيد.چراغ سبز بود..گفت ميريم يه جاي دنج.چيزي در دل گلاره پايين ريخت...گفت:"يه جاي دج؟"-----------------------------و فكر كرد شكوه گفته بود كه ميبرتت يه جاي دنج بهت پيشنهاد ميكنه...قبول كن. تنها كليد تو همينه...توش پيروزي و موفقيت. چه خبر هاييه؟ اين پيشنهاد مربوط ميشه به ازدواج تو...اگر قبول كني راهها باز..كارت تا ارديبهشت حل؟....خوب خوب يك دل و يك اس پيك..1.2.3.4....5.6.7.8. گلاره ببين بيبي كجا افتاده؟ خودت نگاه كن.-گلاره خنديد.شكوه گفت :"عين مادرت ميخندي"
صدا صداي بوق بود گلاره حس كرد پرتاب شد به حال....توي ماشين...كنار نادر...گلاره پرسيد:"اين جاي دنج كجاست؟
نادر گفت:"يه جايي هست ديگه....تو جاده چالوس
شكوه گفته بود:" يه جاي دنج خارج از شهره.."""
جاده پيچيد...ماشين پيچيد...فرمان به راست شد..جاده صاف بود.ماشين صاف مي رفت.و بعد موتورخاموش شدو پياده شدند..گلاره دستكشش را در آورد...ناخن ها صورتي بودند................ثانيه ها در جاي دنج گيج مي خوردند..تا اين كه نادر گفت:"همين..."
گلاره پرسيد:" به چه قيمتي؟
نادر از جيب پالتوي سورمهاي رنگش 2 تا بليط بيرون آوردو با چشمهاي خاكستري نگاه گلاره كرد.گلاره گفت:"چرا 2 تاست؟
_چون منم بايد برم..
گلاره ياد شكوه افتاد كه درست گفته بود عين هر بار.گفته بود----"هواپيما ميبينم...گفت:"ديدي گلاره همه چيز درست ميشه...همه اس برات افتاده ايناهاش.
سرش را تكان داد و گفت:"اما شكوه تو كه ميدوني من ممنوع الخروجم...چه طوري آخه؟چي ميگي شكوه؟
شكوه آدامسش را تركاند و گفت:"بله بله...ميدونم به خاطر پدرسوختگي هاي اون باباي نامردت..فكر ميكني من نميفهمم اون مرتيكه عمدا همه چيز رو به اسم تو كرد.؟اما گلاره فال ميگه كليد مشكل تو دست نادره...همين كه گفتم.
**********************************************
دنده خلاص شد.چراغ قرمز بود. راننده گفت:" جمعه شبي انگار ريختن. همه تو خيابونن! اين همه ماشين من نميدونم از كجا اومده؟
همتن لحظه قرمزي چراغ آمبولانس پرتاب شد داخل تاكسي و روي گلاره افتاد كه گلاره فكر كرد عين شلاق...كف دست گلاره خيس شد و پشت گردنش. گلاره فكر كرد" اين نور غين شلاق هي ميره هي مياد".
نفس نفس زد.مثل آن روز.يادش افتاد......از كنار آمبولانس گذشت و در شيشيه اي بيمارستان را باز كرد و پله ها را كه ميرفت بالا مرد نگهبان گفت:" خانم ساعت ملاقات تموم شده ها؟!-گلاره 2 هزار تومن در جيب نگهبان گذاشت و رفت بالا.
چراغ سبز شد و آمبولانس رد شد.راننده گفت:" خدا الهي شفا بده........."گلاره لرزيد.از كنار گوشش زير روسري قطره هاي عرق سر ميخورد.چشمهايش تار ميديد..قلبش تندتر ميزد.گفت:" نيگه دار آقا....از اين بقاليا ميتونيد يه ليوان آبي چيزي برام بياريد؟حالم......حا...ل..م...خوش نيست....--------راننده گفت:" چي شده خانم؟ يا قمر بني هاشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پياده شد و رفت. گلاره خم شد سرش را روي زانوهايش گذاشت واز گريه شانه هايش تكان تكان خورد....راننده آمد و آب اورده بود. گلاره آب را خورد. سرش را بالا آورد وبا چشمهاي ملتهب قرمزش نگاه دراننده كرد و گفت:"فوري برو كلانتري.
-كجا؟؟؟؟؟؟؟
_هر كلانتري يا پاسگاهي كه اين نزديكيهاست.
_اما؟
_اما نداره.
راننده سوار شد و به آينه نگاه كرد كه گلاره در آن نشسته بود.دنده يك شد بعد 2 شد و بعد3. گلاره در كيفش را كه چرمي بود باز كرد دفترچه تلفن را بيرون آورد در بين صفحاتش عكسي بود.نگاهش كرد""بيژن دوستت دارم"" و سر و دست بيژن خيس شد.دفترچه تلفن را داخل كيف گذاشت.
دنده 3 بود 2 شد و بعد 1....-خلاص- چترش را برداشت....پياده شدو پولش را داد.راننده نيم نگاهي كردش و زير لب چيزي گفت و رفت.
چترش را باز كرد و آرام وارد كلانتري شد سراغ درجه دار ترين را گرفت.و پله ها را بالا رفت. بوي عفونت پيچيده بود.ديوار ها كثيف و طوسي بود ..راهرو تنگ و دراز و بو بوي عفونت بود. دست مجرم ها دست بند بود.و سرباز كنارشان.. سوت ميزدند و چشمك حواله گلاره. چيزي در ذهن گلاره باعث شد جوابي بهشان ندهد.اتاق درجه دارترين را پيدا كرد و رفت تو. فكر كرد شكوه اين ها را در فال من نديده بود.-درجه دارترين لباسي سبز رنگ داشت. ريش داشت اما تميز بود. از اين اتاق بوي عفونت نمي آمد.عقيقي در انگشتش بود ودرجه هايش در چشمان گلاره و چتر سياه در چشمان او بود.گفت:"بفرماييد"
- اول بايد يه تلفن بزنم.
شماره گرفت و گفت"سلام عمه زيبا.من گلاره ام .نميتونم زياد حرف بزنم اما يه پيغامي دارم.لطفا زنگ بزنيد به بيژن بگيد نره فرودگاه دنبالم. چي؟ بله قرار بود با اير فرانس برم......نه ...نشد...نمي ذارن از مرز رد بشم تا تكليف بدهي هاي بابام معلوم شه..ن ننميتونم حرف بزنم.
و گوشي را گذاشت.
پرسيد:" زيبا خانم كيه؟"
- عمه همسر آينده من.
درجه دارترين سر به زير داشت و چيزي نوشت.گلاره دستكشش را در آورد..لبهايش مي لرزيدند...چيزي در ذهنش بود بگو بگو خوذت رو خلاص كن.. و چشمهايش را بست و گفت:" من يه نفر رو كشتم."
-------------در جواب چرا ها گفت:"استادم رو يا بهتر بگم پدر همكلاسي پسرم رو.. فقط براي اينكه بتونم برم پيش بيژن.
و بعد همه چيز را تعريف كرد و گفت:" نادر از باباش كينه داشت..مي خواست ارث و ميراث بالا بكشه. استاد مريض بود نادر يه جوري تو همون بي حالي و مريضي باباش ازش امضا گرفت به خاطر اينكه گندش بالا نياد......خواست من تقديرش رو 20 روز جلو بندازم.......آخه دكتر ها گفته بودند بيشتر از 20 روز نمي مونه.
اذان ظهر بود که پسرک را آوردند به کلانتری، ديگه برف نمی باريد. برف از صبح يکريز باريده بود، تا اينکه نزديکی های ظهر وقتی همه جا را کفن پوش کرد وايستاد، اما بجايش سوز گزنده ای تو هوا پيدا شد که تا مغز استخوان نفوذ مي کرد.
پسرک پيش ازظهر که هنوزبرف ميباريد، از سرما رفت تو تعزيه ای در مسجدی که بين چهارراه زرينه و چهارراه آزادی بود. کارش همين بود، وقتی سرما بهش فشار می آورد، راه می افتاد و تعزيه و مجلس عزايی پيدا مي کرد و مي رفت تو، آنجا هم گرم بود و هم ميتوانست چای و قهوه بنوشد يا ميوه و حلوا بخورد. اما آنروز وقتی خواست برود تو مسجد، چشمش افتاد به يک جفت چکمه بچگانه. آخه يک لنگه از کفشهاش سوراخ بود و آب تويش نفوذ کرده بود، پاهايش از زور سرما کرخت شده بود. برای همين تصميم گرفت کفشهايش را با آن چکمه ها عوض کند، اما عجله کرد. بجای اينکه صبر کند تا چند نفر برخيزند و ميان شلوغی يواشکی چکمه ها را با کفشهايش عوض کند، تندی بسوی چکمه ها رفت و آنها را پايش کرد، انگار کفشهای خودش است. اما تا خواست بزند بيرون، مردگردن کلفتی که از اقوام صاحب عزا بود دست انداخت بازوشو گرفت. بعد هم که خواست وانمود کند اشتباهی آنرا پا کرده، يک پس گردنی محکم نوش جان کرد. بدتر از آن تندی او را تحويل پاسبانی که آنجا بود دادند. پاسبان هم بهش دستبند زد و يکراست آوردش کلانتری چهارراه عشرت آباد. تازه آنجا فهميد چه بدبياريی آورده است. از حواس پرتی و هول، بجای کفشهای کهنه خودش، يک جفت گالش پاره پايش کرده بود. اگر کفشهای خودش فقط يک سوراخ داشت، اينها هر دو تا لنگه اش سوراخ بودند. بعد هم تو راه که آمد زير لب گفت: «لامصب پاهام ليچ آب شده، خُّب شايد يکی زبل تراز مُو، کفشهامو با ای گالش ها تاق زده!»
پاسبانی که او راآورده بود، بردش توسالن کلانتری و ازش خواست روی نيمکت آنجا بنشيند. سالن شلوغ بود و گرم. با اينکه هنوز پاهايش خيس بودند و از سرما مورمور مي شدند، اما از گرمای سالن کيف کرد. بعد هم خودش را روی نيمکت کلانتری ولو کرد و مشغول ورانداز کردن آدمها شد. دفعه اولش نبود که او را به کلانتری می آوردند. برای همين بيشتر آدمها را از شکل و قيافه می شناخت و می فهميد چکاره اند. در آن لحظه مثه هميشه ميان کسانی که آنجا بودند، چند متهم را شناخت، اين را از دستبدی که بدستهايشان زده بودند فهميد. چندتايی هم شاکی بودند. چون نه دستبند داشتند و نه ترس در قيافه هايشان ديده ميشد.
پسرک با اينکه متهم به دزدی شده بود اما نمي ترسيد، مي دانست موقعی بايد بترسد که مال دزدی پيدا نشود، چون آنوقت متهم را بدجوری کتک مي زدنند، حتی از سقف کله پا آويزان مي کردند. اما حالا با او کاری نداشتند، تازه اگر زندانی اش هم ميکردند، باز اهميت نداشت، حتی خوشحال هم می شد، مي دانست آنجا نه گرسنه خواهد ماند و نه سرما خواهد خورد. برای همين با بيخيالی مشغول ورانداز کردن آدمهای تو کلانتری شد. نزديکش دو تا زن چادر مشکی کـه آرايش تندی کرده بودند، داشتند با هم بگومگو مي کردند. سعی کرد به حـرفهای آنها گوش دهد. يکی از زن ها که جوانتر بود يکريز مي گفت:
ـ «پول خودُمه، نمُخوام بهت بدُم، مگه زوره!.»
زنی که از او پيرتر بود، در جوابش گفت:
ـ «پس مُوچی؟ کی برات مشتری چاق و چله جور مکرد.»
ـ«خُب مُخواستی نکنی،مُو مشتری نمُخواستم. با يه عشوه ده تا مشتری پيدا مُکردم. تازه مگه حق حساب نمگرفتی!»
اما در همان لحظه ناگهان هردو ساکت شدند. بعد هم برگشتند و دور و بر خود را برانداز کردند، شايد احساس کردند ديگران حرفهايشان را می شنوند، چون بعد از آن آهسته با هم صحبت کردند. پسرک هم ديگر حرفهايشان را نشنيد. اما هنوز چيزی نگذشته بود که زن مسن يهو پريد و موهاي زن جوانتر را کشيد و باهاش دعوا کرد. همه کسانی که تو کلانتری بودند، متوجه آنها شدند. اما بيش از آنکه کار بجای باريک بکشد، پاسبان درجه داری از ته سالن آمد و دخالت کرد. پاسبان در حاليکه اجازه نداشت به آنها دست بزند، چند بار سرشان داد زد. بعد هم آنها را برد پيش افسر نگهبان. چند نفر با هم پچ پچ کردند، اما زود حواسشان به خودشان شد.
پسرک اينبار متوجه چند تا زن و مرد شد. سر يکی از مردها شکسته بود و باندپيچي شده بود. حدس زد دعوا کرده اند. آنوقت دو تا جوان را با دستبند آوردند که دزدی کرده بودند. با ديدن آنها همدلی خاصی به آنها پيدا کرد، برای همين ذوق زده به آنها نگاه کرد، اما جوانها بهش محل نگذاشتند، او هم رويش را برگرداند و دوباره تو خودش رفت.
چند ساعتی گذشت تا نوبت پسرک شد. همينکه رفت پيش افسر نگهبان زد زير گريه. اين کار شگردش بود. افسر نگهبان چندتا سئوال کرد، بعد هم کمی نگاهش کرد، دلش به رحم آمد. دست آخر هم چون دانست شاکی اش نيامده است، با يک تعهد آزادش کرد.
پسرک پس از اينکه تنگ غروب آزاد شد و از تو کلانتری گرم زد بيرون، بدجوری سرما بيرون تو تنش افتاد. فهميد هوا از صبح بيشتر سرد شده است. تصميم گرفت هرچه زودتر برود پيش دوستانش، تا هنوز هوا کاملا تاريک نشده جايی را برای خوابيدن پيدا کند. بی معطلی از چهارراه زرينه بسوی پاتوق هميشگی اش که خيابان آزادی و نزديک باغ نادری بود راه افتاد.
روی زمين برف زيادی نشسته بود، حتی روی ديوارها و پشت بام ها هم سفيد شده بود. بدتر از آن باد و کولاک بود که شروع شده بود و گه گاه برفهای روی درختها را تو هوا معلق مي داد.
پسرک دستهايش را زير بغل هايش زد و قوز کرد و تند راه افتاد. اما هنوز چند قدم برنداشته بود که يک لنگه گالشش از پايش بيرون آمد و تو برف ماند؛ تا برگشت آنرا بيابد، پايش تو برفها فرو رفت و تا زير زانو خيس شد. بعد هم سرما از نوک انگشتان تا مچ پايش را بی حس کرد.
ماشين ها بوق زنان با عجله درحرکت بودند. نگاهی با حسرت به آنها انداخت. هماندم هم دلش از گرسنگی مالش رفت. از ديشب تا حالا جز يک استکان چای و چند دانه خرما که تو مسجد بهش داده بودند، چيز ديگه ای نخورده بود. فکر کرد اگه خودشو برسونه نانوايی فروغ، تو گنبدسبز که داداش ممدسيا شاطر اونجاست، ميتونست لقمه نونی گير بياره. اما سرما بيشتر از گرسنگی کلافه اش کرده بود، بدتر از آن با اين گالش ها قادر نبود يک قدم درست و حسابی راه برود.
سرما و گرسنگی تو شقيقه هاش مي کوبيد و سرش گيج مي رفت. هر چند قدم که ميرفت می ايستاد و گالش هايش را سفت ميکرد. از سرما تنش مور مور می شد و چانه اش ميلرزيد.
کمی جلوتر جلو يک ساندويچ فروشی ايستاد. بوی روغن و چربی گوشت سرخ شده تو سرش پيچيد. دهانش پرآب شد. آب دهانش را تو دل تهی اش فرو داد. اما حالش بدتر شد. تصميم گرفت برود تو شايد لقمه نونی بگيرد، اما زير لب گفت: «اين غذاها مال آدمای پولداره و بيخود خودمو علاف مُکنم.» برای همين تندی رويش را برگرداند و راه افتاد. يک کم که رفت به چند تا مدرسه و دبيرستان رسيد. گروهی از پدر و مادر بچه ها جلوی مدرسه جمع بودند. ماشين های زيادی هم کنار خيابان ايستاده بودند، چراغ بيشتر ماشينها روشن بودند. آدمها را ديد که تو ماشين گرم و نرم نشسته بودند. آرزو کرد چقدر خوب بود می توانست تو يکی از آنها لم می داد و چرت می زد. تو همين فکر و خيال بود که زنگ مدرسه زده شد و يکباره عده زيادی دختر و پسر ريختند بيرون، از همه سن و سالی بودند، از کوچک تا بزرگ. کمی وايستاد و آنها را تماشا کرد. چشمش روی زمين بود تا اگر چيزی از جيب آنها بيفتد تندی برود بردارد. همانطور که آنها را تماشا مي کرد، ناگهان صدای بوق ماشينی او را بخود آورد، بعد هم صدای جيغی را شنيد. آنوقت ديد عده ای از بچه هايی که از مدرسه بيرون آمده بودند، بسوی خيابان دويدند. او هم رفت جلو تا ببيند چه اتفاقی افتاده است. با سختی خودش را به جمعيت رساند. از ميان مردم راه باز کرد و جلو رفت. آنوقت ديد دخترکی به سن و سال خودش رو برفها مچاله شده است. پهلوی دخترک لکه بزرگی از برفها قرمز شده بود. همانوقت بود که يک جفت نيم چکمه ديد که در يک قدمی اش روی برفها افتاده است. در حاليکه حواسش به چکمه ها بود، صدای يکی را شنيد که گفت:
ـ «بابا عجله کنين و برسونش مريضخونه، شايد هنوز زنده باشه!.»
بعدهم چند نفر ديگرصحبت کردند. اما او حواسش فقط به چکمه ها بود، يکی دو قدم رفت جلوتر و نزديک چکمه ها ايستاد. تصميم داشت آنها را با گالش هايش عوض کند، اما ميترسيد مثل ظهر کسی او را ببيند. قلبش تند تند ميزد. نگاهی به دور و برش انداخت. هيچکس ملتفت او نبود، همه به دخترکی که روی برفها افتاده بود خيره شده بودند. نگاهی ديگر به چکمه ها انداخت. ديد لايه داخلش از پوست است. مي دانست به اين چکمه ها سرما کارگر نيست. زير لب گفت: «اينارو خدا برای مُو رسونده. خدا نمُخواست از تو خانه اش دزدی کنُم، برا همی مُو را آورد اينجا! وگرنه چرا از همه جا پيش پای مُو بيفته؟.» با اين فکر بر ترسش چيره شد، در حاليکه خم مي شد و وانمود ميکرد دارد به دخترک نگاه می کند، تندی گالش هايش را در آورد و چکمه ها را پا کرد، آنوقت ديگر آنجا نماند و بتندی از ميان جمعيت بيرون آمد. در آخرين لحظه نگاهی به جمعيت انداخت، همينکه دانست کسی او را نديده است، از کنار خيابان با سرعت بسوی چهارراه زرينه راه افتاد. حالا ديگر احساس سرما نمی کرد. چکمه ها گرم و نرم بود. با خودش گفت: «خدا جون ممنون! ننه ام راس مُگفت که هيچ کارت بی حکمت نيس، از خانه ات دزدی کرُدم، برا همی اول گوشماليم دادی بعد اينارو جلوم انداختی!» از خوشحالی شروع به آواز خواندن کرد و چندبار چرخ زد. ديگر ترسی از ليز خوردن نداشت. با جسارت قدم برمي داشت و راه مي رفت. همانطور که بي خيال پيش مي رفت، يادش آمد صاحب کفشها زخمی و غرق خون تو خيابان افتاده است و او با نامردی کفشهايش را دزديده است. از اين موضوع کمی دلش به رحم آمد، حتی ايستاد و خواست برگردد و آنها را جای اولش بگذارد، اما دلش نيامد، برای اينکه خودش را راضی کند، زير لب زمزمه کرد: «معلومه دختره باباش پولداره، حتما بابا جونش برايش يکی ديگه ميخره. خدا اينارو برا مُو رسو...» هنوز حرف تو دهنش بود که دستی قوی گردنش را چسبيد و از زمين بلندش کرد، بعد هم کله پايش کرد و چکمه ها را از پايش کند و پشت سرآن محکم با کف دستش گذاشت تو سرش و او را ميان خيابان پرتاب کرد. از شدت درد سقف دهنش مور مور شد. مثه پارسال که برق گرفته بودش. چند بار خواست آب دهانش را قورت دهد، اما فهميد فايده ندارد. دهنش خشک شده بود. بعد هم چشمهايش سياه تاريک شد. به هر سختی بود سرش را بالا آورد وتوانست زير نور چراغ خيابان پاسبانی که ظهر دستگيرش کرده بود را بشناسد. پيش از آنکه بتواند حرفی بزند، پاسبان بسويش آمد و غريد:
ـ «ببينم، اينا از کجا ؟»
با گريه ساختگی گفت آنها را پيدا کرده است، اما پاسبان به حرفش گوش نداد و آمد جلوتر و يک اردنگی ديگر نثارش کرد. بعد هم بدون توجه به او در نور چراغ مشغول وارسی چکمه ها شد. پسرک با پای برهنه روی برفها افتاده بود، اينبار براستی از شدت درد و ناراحتی با صدای بلند گريه کرد و جيغ و داد راه انداخت. اما هرکار کرد نتوانست چکمه ها را پس بگيرد، پاسبان مدتی آنها را وارسی کرد، بعد هم تصميم گرفت برود، اما پسرک که حاضر نبود، به آسانی آنها را از دست بدهد، برخاست و بسويش دويد و پاهايش را چسبيد و با گريه گفت:
ـ «چکمه هامو بده! اونا مال خودمه»
پاسبان کمی نگاهش کرد، بعد با پنجه هايش پس گردنش را گرفت و او را از خودش جدا کرد و دوباره لگد محکمی به پهلويش زد و او را به گوشه خيابان پرت کرد. اينبار چنان از درد به پيچ و تاب افتاد که تا مدتی نتوانست جم بخورد، بعد هم که سعی کرد برخيزد سرش گيج رفت و ناچار شد روی برفها دراز بکشد. احساس کرد بار سنگينی رويش افتاده است. بعد هم درختهای کنار خيابان روی سرش چرخيدند و دور و نزديک شدند. با اينکه نميتوانست خودش را تکان دهد، اما هنوز چشمهايش همه جا را ميديد. پاسبان را ديد که به او نگاه نمی کرد و چکمه ها را تو بغلش جا داد و از آنجا دور شد. خواست فرياد بزند چکمه ها را خدا براش فرستاده است، اما صدايش درنيامد. تصميم گرفت کمی همانجا روی برفها دراز بکشد تا حالش جا بيايد. اما همانوقت بود که به سرفه افتاد. بعد هم خون گرمی از گوشه لبهايش سرازير شد. ناخودآگاه سرش را روی برفها گذاشت وچشمهايش را بست. بزودی از سرما بدنش بيحس شد، آنوقت احساس کرد خوابش می آيد. ديگر سرما را احساس نمی کرد. حالت خاصی داشت، با اينکه قادر بود همه جا را ببيند و فکر کند، اما نمی توانست خودش را تکان دهد. حتی قادر به حرف زدن نبود. مثه پارسال که وقتی رفت خانه ديد مردی گردن کلفت مثه همين پاسبان افتاده رو مادرش، آنوقت او هم دويد و پريد رويش و بهش فحش داد. اما آن مرد برگشت و چندتا بد و بيراه بارش کرد، بعد هم انداختش يک کناری، همانجا بود که سرش خورد به ديوار و مثل حالا بيحس شد. اما مي ديد که آن مرد مادرش را بغل کرده بود و تند تند ماچ می کرد. با اينکه همه چيز را ميديد اما نميتوانست کاری بکند. نفهميد چقدر گذشت تا بحال آمد.مادرش همچنان دراز کشيده بود، اما آن مرداز خانه شان رفته بود. با اينکه با مادرش دعوا کرد چرا آن مرد بيگانه را تو خانه راه داده است. اما مادرش از اين موضوع ناراحت نبود. آنوقت بود که دانست مادرش خودش ميخواسته است، برای همين از خانه فرار کرد. آنروزها خيلی خوشحال بود که از خانه فرار کرده است، چون با دوستانش تو خيابانها ول می گشت و هرجا که مي خواست مي رفت و هرکار که ميخواست مي کرد، اما مدتی که گذشت از اينجور زندگی کردن خسته شد. حتی يکبار برگشت خانه، اما تندی فهميد مادرش هميشه مردان غريبه را تو خانه می آورد. از ناچاری دوباره نزد دوستانش برگشت. با دوستانش کارش شده بود دله دزدی و ولگردی، آنقدر که خسته شد، آنوقت چندبار خواست برگردد به خانه، اما رويش نشد. همچنانکه به گذشته اش فکر ميکرد دوباره سرفه اش گرفت. بعد هم سوزش دردناکی را تو سينه اش احساس کرد، همه آرزويش اين بود که بتواند برخيزد و به خانه برود. ديگه حتی از اينکه مادرش مردهای غريبه را به خانه بياورد ناراحت نميشد. اما حتی نتوانست چشمانش را باز نگاه دارد، بزودی چشمانش سنگين شد.آنوقت همانطور که سرش رو برفها بود، چشمانش را رو هم گذاشت و خوابيد.
اشكان توي آينه خيره شده بود، چند باري عقب و جلو رفت و موهايش را با انگشتهايش حالت داد، كمي ژل كف دستهايش ماليد و بغل موهايش را خواباند، با برس و سشوار موهاي وسط سرش را بالا برد، لبخندي زد، با تي شرت سفيد و شلوار لي مدادي رنگ و لوله تفنگي و كمربند بزرگ چرمي درست شبيه خوانندهاي شده بود كه دوست داشت. كمي كرم برداشت و با دقت به تمام صورتش ماليد، همانطور كه اين كار را ميكرد صداي اسپيكر كامپيوترش را بلند كرد، صدا توي اتاقش چنان پيچيده بود كه توي دل خودش هم ميلرزيد.
- اشكان! اشكان! چه خبرته؟ كم كن صدا رو!
صداي مادرش بود، اشكان بدون آنكه توجهي كند كمي عطر را به گردن و پشت يقه پيراهنش ماليد.
- اشكان!
- چيه مامان؟ باز گير دادي؟
با بيحوصلگي كامپيوتر را خاموش كرد و از اتاقش بيرون آمد و بيآنكه بداند مادرش توي اتاقش است يا آشپزخانه، گفت:
- چي شده باز؟ آدم تو اتاق خودش هم نميتونه موزيك گوش كنه؟ تابستون شده باز دست از سر كچل ما بر نميدارين؟
زن از توي اتاق بيرون آمد و با صداي گلهمندي گفت:
- سر كچل شما؟ ماشاا... شما چيزي كه زياد داري مو و رو است!! آخه نميگي جز تو كساي ديگه هم تو اين خونه و آپارتمان زندگي ميكنن؟ خانم مناجاتي صد دفعه اومده گله كرده كه شما هر روز عروسي دارين تو خونه تون؟! بنده خدا مريض احواله، تو كه ميدوني... بچههاش رهاش كردن رفتن پي زندگيشون، ديگه ما نبايد اينجا شكنجه اش بديم.
اشكان همانطور كه نشسته بود و بند كتاني زرد رنگش را سفت ميكرد گفت:
- ميدوني چرا بچههاش ولش كردن؟ از بس هي چپ و راست بهشون گير سهپيچ داده كه حالا سالي يه بار هم نمييان بهش سر بزنن، اون هم چون گير خونش اومده پايين، ميياد به ما گير ميده! قابل توجه بعضيها!
جمله آخر به زن برخورد كه با تندي گفت:
منظورت چي بود؟ قابل توجه بعضيها يعني چي؟! اصلا كجا داري ميري؟ اشكان از جايش بلند شد و هندزفري موبايلش را توي گوشش گذاشت و در حاليكه در را ميبست گفت:
- بيخيال مامان! باز داري گير ميديها؟!
اين را گفت و در را پشت سرش بست. زن نگاهش به در چوبي مات ماند و همانجا روي مبل نشست. اشكان از وقتي وارد دبيرستان شده بود كمكم اخلاقش عوض شده بود، با آنكه پدرش تمام سعي اش را كرده و او را در يكي از بهترين مدارس غيرانتفاعي ثبت نام كرده بود و مادرش هم مرتب با دبيرستان در تماس بود اما رفتار اشكان روز به روز بدتر ميشد، اوايل همه دلمشغولياش كتاب و جزوه بود و ميخواست پزشكي بخواند و براي كلاس كنكورش برنامه ريزي ميكرد، اما از سال دوم ديگر آن اشكان سابق نبود، در اتاقش را قفل ميكرد، دير به خانه ميآمد، زياد ميخوابيد، پرخاشگر شده بود و ... مشاور مدرسه معتقد بود كه اينها نشانه بلوغ با تاخير در اشكان است و اين پرخاشگريها با كنترل صحيح برطرف ميشود اما اشكان آدم ديگري شده بود، مادرش نگران بود كه نكند سيگار يا مواد مخدر مصرف ميكند براي همين به بهانه اهدا خون او را به كلينيكي برد و از آنها خواست نمونه خون او را آزمايش كنند اما هيچ مورد خاصي پيدا نشده بود، او عصرها به پارك نزديك خانه شان ميرفت و اسكيت بازي ميكرد، توي اين كار آنقدر پيشرفت كرده بود و اعتماد به نفسش بالا رفته بود كه بعضي اوقات توي خيابان هم با اسكيت رفت و آمد ميكرد تا اينكه يكبار توي يكي از چالههايي كه شهرداري كنده بود افتاد و دستش شكست، از آن روز مادرش به او اجازه نداد كه ورزشهاي پرخطر انجام دهد. حالا كه تابستان شده بود او را در كلاس شنا ثبت نام كرده بود.
زن توي اين فكرها بود كه تلفن زنگ زد، از جايش بلند شد و گوشي را برداشت.
- سلام محبوبه! خوبي؟
- سلام! مرسي، تو چطوري؟
- من هم خوبم! صبح وقتي از خونه بيرون اومدم خواب بودي، گفتم حالت رو بپرسم، قرصهات رو خوردي؟
- آره! يادم نرفته بابا! البته شما صبح نرفتيد، به ساعت چهار نميگن صبح، ميگن نيمهشب!
مرد خنديد و گفت:
- راست ميگي، مجبور بودم ساعت هشت قم باشم، تازه امشب هم با عرض معذرت نميتونم بيام، چون باز فردا صبح يك جلسهاي با روسا داريم و نميتونم بيام و برگردم، جاده هم شلوغه هم خستهكننده و خطرناك.
زن با كمي دست پاچگي گفت:
- نه قربونت! نيا كه باز خون به جيگر ميشيم مثل اون دفعه كه بنزين تموم كردي و موندي تو جاده، بمون همونجا!
- اشكان چطوره؟
- اشكان؟! خوبه؟ چطور باشه؟ مثل هميشه، تازه همين ده دقيقه پيش از خواب بيدار شد و زد بيرون!
مرد سكوت كرد، او هم از دست اشكان به تنگ آمده بود، ميدانست اگر چيزي بگويد باز زن او را مقصر ميداند كه كارش را به زن و بچه اش ترجيح ميدهد، براي همين خداحافظي كرد. آقاي حقي يكي از مديران مياني يك شركت بود، مرد بسيار متين و افتادهاي كه كمتر كسي از همسايههايشان توي مجتمع اين را ميدانست، با آنكه ميتوانست راننده اختصاصي داشته باشد اما قبول نكرده بود، هيچوقت با ماشين اداره كارهاي شخصياش را انجام نميداد، به معني واقعي انساني بود كه زندگياش را براي خدمت به ديگران وقف كرده بود، حتي شبها كه به خانه ميآمد هم از كارش غافل نبود. محبوبه بارها از او گله كرده بود كه بايد براي زندگي شخصي و سلامتي خودش هم ارزش قائل شود، اما او كمتر به اين حرفها توجه ميكرد.آقاي حقي در روزهاي آخر جنگ مجروح شده بود و تركشهاي زيادي توي بدنش مانده بود كه بعضي از آنها آزارش نميداد اما يك تركش ريز توي كمرش بود كه حتي بعضي اوقات او را ويلچرنشين ميكرد، دكترها نگران بودند كه با خارج كردن آن مايع نخاعي صدمه ببيند براي همين هم با قرص و مسكنهاي قوي با اين درد ميساخت.
- ببين حميد! خيلي از فاميل به زندگي ما حسودي شون ميشه، حالا شايد گفتن كلمه حسودي درست نباشه، اما حسرتش رو كه ميخورن، ماشاا... توي كارت حسابي پيشرفت كردي، احترام داري، برو و بيا داري، زندگي خانوادگي خوبي هم داري، با زن و بچهات هم زندگي آرومي داري، اما ميدوني كه اينا همه از بيرونه ، مردم چي ميدونن توي خونه ما چه خبره، زندگي كه فقط كت و شلوار و ماشين خوب و خونهمبله نيست...
- تو ميگي چيكار كنم؟ من وظيفه دارم، واسه همين بهم مسئوليت دادن، واسه كارمه كه به قول تو احترام و برو و بيا دارم، واسه كارمه كه ميتونيم خونه خوب بخريم، ماشين خوب سوار بشيم و چيزاي ديگه. خانوم من اينا رو آسون به دست نياوردم، واسشون زحمت كشيدم و عرق ريختم.
- من نميگم زحمت نكشيدي، هر كي ندونه من كه ميدونم اما، ما زندگي خانوادگي موفقي نداريم، به هم كه نميتونيم دروغ بگيم، اصلا به نظر من موفقيت اون چيزي نيست كه مردم از بيرون ميبينن، مردم فكر ميكنن فلان شخص خوشبخت و موفقه، اما اينا چيزاي تو ويترينه، كسي تا حالا رفته از زن و بچشون بپرسه خدايي شماها احساس خوشبختي ميكنين؟ به نظر شما همسرتون، پدرتون، مادرتون آدمهاي موفقي هستن؟ ميدوني اينها لبخندهاشون تظاهره ... موفقيت و خوشبختي يعني اينكه من كه زنتم، اشكان كه پسرته هم احساسش كنه.
- تو ميگي من چيكار كنم كه تا حالا نكردم؟ همه اينا رو خودم هم ميبينم، آدمهايي رو ميبينم كه هزار برابر من احترام دارن، اما بعضيها فكر ميكنن اونا خوشبخت ترين مديران عالم هستن اما پاي حرفاشون كه ميشيني ميبيني هر كدوم يه جوري از زندگي شخصي شون ناراضياند، ما كه مشكلي نداريم.
- مشكلي نداريم؟ ميشه بگي مشكل يعني چي؟ تو اصلا ميدوني اشكان تو چه وضع و حاليه؟مي دوني مدرسه ميره يا نه؟ ميدوني كلاس موسيقي كه فرستاديش ميره يا ول كرده؟ ميدوني چي ميپوشه؟ چي گوش ميده؟ اصلا ميدوني امسال سه تا تجديد آورده؟
- چي؟؟ تجديد آورده؟ شوخي ميكني؟
- چه شوخي حميد؟ واسه همينه كه ميگم از زن و زندگيت داري دور ميشي، من نميگم كار نكن، خدمت نكن اما ميگم يكي از وظايفت اينه كه بدوني زن و بچه ات در چه حالياند؟ نميخوام مثل بعضي زنا غر بزنم كه حسرت يه سفر مونده تو دلم! اما ازت انتظار دارم حواست به بچه ات باشه، اشكان ثمره زندگي ماست، تو هر چي بري بالا، اگه اشكان بد از آب در بياد همه تو فاميل به هم نشونش ميدن و ميگن به به! پسر آقاي مدير رو ببينيد! اشكان امسال سه تا تجديد آورده، جرات كه نداره بهت بگه، به من گفت!
مرد همانطور كه نشسته بود روي مبل، داشت اين حرفها را در ذهن مرور ميكرد، اين حرفها مال امتحانات ثلث زمستانه بود، حدود شش ماه از اين ماجرا ميگذشت، از آن پس سعي كرده بود بيشتر با اشكان بجوشد اما اشكان مدام سعي ميكرد به بهانههاي مختلف از او فاصله بگيرد، مرد تازه فهميده بود كه در همه اين سالها چقدر از تنها پسرش دور شده و براي هم مثل دو تا غريبه بودند، تنها موضوع مشتركشان فوتبال بود كه از بخت بد هركدام به يكي از تيمهاي قرمز و آبي علاقه داشتند و اگر جمعهاي وقت ميشد و پاي بازي مينشستند آنقدر به هم تيكه ميانداختند و روي اعصاب هم راه ميرفتند كه دعوايشان ميشد، بيشتر اوقات از اشكان شروع ميشد، اين اواخر گستاختر از هميشه شده بود و حتي يكي دوبار جواب او را داده بود. مرد گوشي موبايلش را باز كرد و توي عكسها را گشت، عكسي از بهار امسال را كه از اشكان گرفته بود نگاه كرد، چشمهاي سياه درشتش با آن ابروهاي پر پشت و برجستگي لبهايش كاملاً شبيه او بود، اما توي چشمهاي اشكان حس غريبي ميديد، مثل آدمي بود كه او را نميشناخت، اين عكس را بعد از دعوا، توي يكي از پاركهاي همدان گرفته بود، اشكان آن روز سمج شده بود كه ماشين را بگيرد و تنهايي برود توي شهر بچرخد.
- آخه تو گواهينامه نداري پسر!
- ندارم كه ندارم! مهم اينه كه آدم رانندگي بلد باشه، مگه همه اينايي كه رانندگي ميكنن گواهينامه دارن؟ قول ميدم آروم برونم.
- متاسفم. به هيچ وجه نميتونم قبول كنم. اونايي كه اين كاررو ميكنن اشتباه ميكنن، من نميخوام به خاطر يه لحظه خوشي تو، يه عمر شرمنده مردم باشم.
- خوبه ازتون ماشين نخواستم حالا! طرف واسه پسرش بنز خريده اون هم وقتي 15 سالش بوده، ما يه ژيان هم تو 17 سالگي مون نداريم كه هيچ ،بابامون ضدحال ميزنه و نميذاره سوار ماشينش بشيم و سه سوته يه چرخ بزنيم!!
- اشكان؟! اين چه طرز حرف زدنه؟ ضدحال! سه سوته!
- پس چي بگم؟ مثل شما حرف بزنم؟ با سلام! همانگونه كه استحضار داريد بنده مايل ميباشم از وسيله نقليه شما استفاده بهينه بنمايم، با كمال تشكر! من بلد نيستم اينجوري حرف بزنم! اصلا خوشم هم از اين تريپها نميياد، ماشين نميدي نده، ديگه نميخواد لفظ كلام صحبت كني! آن روز دعواي سختي كرده بودند و سفر همدان با اوقات تلخي هرچه تمامتر، تمام شده بود، سه ماهي ميشد كه اشكان با پدرش حرف نميزد، حتي وساطت مادرش هم افاقه نكرده بود.
- ببين مامان! من حوصله اش رو ندارم، كارمندش كه نيستم بهم امر و نهي كنه، من همينم كه هستم، اگه ميتونين منو تحمل كنين تا درس و مشقم تموم شه، اگه نه كه همين فردا از اين خونه ميرم!
اين جور حرف زدن اشكان، مادرش را ديوانه ميكرد، حرص ميخورد اما به زور تحمل ميكرد، سعي ميكرد صدايش را بالا نبرد و آرام باشد.
- آخه پسرم! عزيزم! اين كه نشد طرز برخورد، اون هر چي باشه پدرته، مگه چي گفته؟ حرفش حق بود، دوستت داره، نگرانته، تو هم اينقدر تند نرو پسرم، تازه كجا رو داري بري؟ بابات دوستت داره.
- اون منو دوست داره؟ جدي ميگي؟ من تو شبانه روز ده دقيقه هم نميبينمش، بعد تو ميگي منو دوست داره؟ اصلا تعجب ميكنم چطور از بچگي صداش كردم بابا؟ بايد به جاش ميگفتم عمو! بعد يه عمر زديم رفتيم سفر، كوفتمون كرد، مامان! من باهاش حال نميكنم، ميدوني، فكر ميكنم اگه من بميرم هم واسش مهم نيست، شايد اگه وقت كنه تو روزنامه برام يه تسليت بنويسه وگرنه آقاي مدير كه فرصت نداره بياد تو مراسم ختم من! من واسه اون يه لكه ننگم، مطمئنم خجالت ميكشه به دوستاش بگه اون پسره كه تيپ فشن ميزنه پسر منه، از داشتن من شرم داره و از من بدش ميياد...
اشكان به عمد كارهايي ميكرد كه پدرش را حسابي آزار ميداد، ميدانست كه او به خوابيدن زياد حساس است، براي همين تا دير وقت توي رختخواب ميماند، ميدانست كه او دوست دارد شبهايي كه براي شام به خانه ميآيد اشكان هم سر ميز غذا باشد ولي اشكان درست همان موقع ميرفت حمام يا ميگفت اشتها ندارد و ..... او باور داشت كه پدرش به هيچ وجه او را دوست ندارد و به چشم يك آدم مزاحم به او نگاه ميكند.
سعي ميكرد چشمهايش را باز كند، بوي تند الكل پيچيد توي دماغش، خواست با دستش آن را بخاراند اما نتوانست، دور و بر تختش خالي بود، تعجب كرد، نميتوانست از جايش بلند شود، به زحمت چشمهايش را باز كرد، فضاي لخت اتاق توي ذوقش زد، تازه فهميد كه بيمارستان است، دليلش را نميدانست سعي كرد كه به خاطر بياورد كه آخرين بار كجا بوده است، نميتوانست هوش و حواسش را جمع كند، چيزهاي پراكندهاي مثل حامد دوستش، ماشين زانتيا و .... يادش آمد، توي جاده، كنترل ماشين زانتياي حامد از دستش خارج شده بود و با سرعت به تير برق زده بود، البته تنها لحظههايي كه با ترس فرمان را محكم توي دستش گرفته بود و ماشين بي تعادل بود را به خاطر داشت و نميدانست كه رهگذارن چطور جسد او را از ميان تكه پارههاي ماشين بيرون كشيده و به بيمارستان رسانده بودند. شانس آورد كه ايربك زانتيا باز شده بود...پرستاري وارد اتاق شد و به طرف سرمي كه از ميله آويزان شده بود رفت و كمي آن را باز كرد تا قطرهها سريع تر بريزند.سرش را چرخاند و گفت:
- به به! اشكان شوماخر!! شب شما به خير! بالاخره بيدار شدي؟ سه روزه خوابيدي پسر! مادرت فكر ميكنه تو هوشياريات رو كلا از دست دادي و ما داريم بهش دروغ ميگيم، با همه پرسنل دعوا كرده تو اين سه روزه!
اشكان خواست حرفي بزند كه ديد صورتش هم تكان نميخورد، نميدانست كه دستها، فك، دندانهاي جلو، چهار دنده پايين و پاي راستش شكسته و كاملا باند پيچي شده است، طحالش پاره شده بود و قسمتي از رودههايش را هم برداشته بودند. پرستار از پايين تخت ورقه آهني كه رويش كاغذي را با گيره چسبانده بود برداشت و از توي جيبش خودكار مشكي را برداشت و چيزهايي را يادداشت كرد و در حاليكه داشت مينوشت گفت: خدا رو شكر كن كه پدرت به موقع به دادت رسيد، پسر تو با چه سرعتي داشتي ميرفتي كه تيكه پاره شده بودي؟ اصلا خبر داري تو تصادف كليههات داغون شده بود؟من كه تو عمرم همچين موردي نديده بودم! جوري درب و داغون شده بودي كه تو اون وضعيت دياليز هم جواب نميداد، برو به جون بابات دعا كن كه يكي از كليههاش رو بهت داد، با اون حالي كه اون داشت اين كارش شبيه خودكشي بود، حتما خيلي دوستت داره، نه؟
اسكار ـ سروتو شاعر، داستاننويس، روزنامهنگار و سياستمدار بوليويايي در سال 1912 در لاپاز (بوليوي) زاده شد.
به گفتة پدرو شيموزه شاعر و منتقد معروف بوليويايي: مجموعه داستان «دايره سايه روشنها» نشاندهندة ظهور هنرمندي است كه با سادگي و در عين حال با قدرت و تخليلي سرشار، هيجانها و سرگشتگيهاي انسان را به تصوير ميكشد.
سروتو (كه با اين اثر به شهرت رسيد) جهان رازآلود و زندگي دلهرهآور انسان را در جامعة ستمگر و خفقانآور بوليوي، توصيف ميكند. انسانهايي تنها، در جهاني دشمنخو، خشن و آدميخوار. جهاني كه با وجود همة اين نابسامانيها، به نظر او به گونهاي شگفتانگيز، زيباست.
شخصيتها و اشباحي كه در اين داستانها، در رفت و آمدند، موجودات تنهايي هستند كه مدام تهديدي ناشناس و رعبآور چون سايه دنبالشان ميكند. نوشتههاي معروف او: رمان «سيلاب آتش» (1935) و «دايرة سايه روشن» (1958) است. داستان كركسها، از اين مجموعه انتخاب شده است.
اسكار سروتو، در سال 1981 در شهر لاپاز ـ زادگاهش ـ درگذشت.
سوار تراموا كه شد، بلافاصله حضور او را، احساس نكرد. (مرد، يك تاكسي را بدون آن كه توقف كند، گذاشته بود كه رد شود) دليلش را هم نميدانست. بعد دو، امنيبوس پر رد شد. نه دلش ميخواست با ناراحتي مسافرت كند، نه بين انبوه آدمها از ميلههاي امنيبوس، آويزان بماند. كاري كه از آن متنفر بود. ولي بيزارياش از تراموا، نيز كمتر از آن نبود. ترامواها را تنها وسيلة خوبي براي خانمها و افراد پا به سن گذاشتهميدانست. با آن موتورهاي پر هياهوشان كه انگار دچار سرگيجه شدهاند. با اين حال تصميم گرفت، تراموايي راكه با تكانهاي سخت نزديك ميشد، سوار شود. زن جواني با بچهاش، نزديك او ايستاده بود. با خود انديشيد: اگر آنها سوار شوند، من هم سوار
ميشوم. زن به راننده علامت داد. تراموا نفس زنان ايستاد. هر سه سوار شدند.
هنگاميكه به راهروي بين صندليها رسيد، دچار احساسي شد (بي آنكه تصوير اين احساس در ذهنش شكل بگيرد) كه چيزي غير عادي، در درون تراموا، در بين مسافران، يا در فضاي پيرامون، جريان دارد.
(تراموا، با تكاني شديد، از جا كنده شد. اعصاب مرد، در حالي كه ميكوشيد خودش را با هواي آغشته به آهن و شيشه درون تراموا، سازگار كند، به سختي متشنج شد).
يك جور احساس سيالي، به او دست داد. چشمهايش بدون اراده در جستوجوي آن احساس مبهم، خيره ماند. ننشست. در راهروي وسط تراموا نيز، پيش نرفت. به ميلة تراموا تكيه داد و لحظهاي نگاهش را گرداند. انگار چشم به راه آشنايي بود. با حركات منظم آدمك كوكي، روي اولين صندلي خالي نشست.ميخواست روزنامهاش را باز كند كه ناگهان، دختر جواني كه در جلو نشسته بود، سرش را به عقب برگرداند.
نگاه دختر جوان او را سخت تكان داد. فهميد اين همان چيزي بود كه به شكلي مبهم، آشفته خاطرش كرده بود. با دقتي موشكافانه، به دختر نگاه كرد. لحظهاي هم نگاهش را از او برنداشت. كوچكترين جزييات صورت دختر جوان، همچون عكس فوري، در خاطرش نقش بست. موهاي به رنگ عسل، كميتابدار و شفاف دختر را نگاه كرد. به نظرش
ميآمد كه قبلاً هم او را ديده است. صدايش را نشنيده بود، ولي با طنينش آشنا بود، طنين روشن، مشخص، بدون بازتابهاي احساسي. همة اين نشانهها را ميشناخت، اما
نميتواست توصيفشان كند. تراموا در تابش نور خورشيد، از ميان راهروهاي سبز سپيدارهاي نزديك محلة «ايتاليا» ميگذشت. مرد با نگاهي خيره به موهاي دختر، كوشيد همة آن نشانهها را در ذهنش، تصوير كند. دختر را موجودي ديد، لطيف با لبهاي سرخ كم رنگ و جذابيتهاي زنانه، پرتوي كه از گونههايشميتابيد، اجزاي صورت او را، ضمن در هم ميآميختنشان، به گونهاي مبهم، روشن ميكرد.
مأمور كنترل، با آشفتگي به او نزديك شد. مرد پولش را به طرف او گرفت. (و بعد متوجه شد كه پول را مانند كودكي، محكم در دستش نگهداشته است.) در چهارمين يا پنجمين صندلي، پشت سر دختر نشسته بود. به خاطرش آمد، هنگاميكه دنبال جايي براي نشستن ميگشت، دختر را از پشت سر ديده بود. (دوستي، همراه دختر بود. شايد هم خواهرش). بياينكه نگاهش را، روي او متوقف كند، در ميان ديگر مسافران، گمش كرده بود. گويي جذابيت زنانة او، تنها از راه چشمها با چهرهاش منتقل ميشد.
مسافران، پياده و سوار ميشدند، تراموا، با سرو صداي آهن پارههايي كه انگار به خوبي روغنكاري نشده باشد، با ناله و تكانهاي شديد مفصلهاي پيكر استخوانياش، به راهش ادامه ميداد. ساختمانهاي بزرگ خيابان سانتافه در دو سمت جاده، كه با درخشش خيره كنندة نماهاي آهكيشان، سر به آسمان كشيده بود. در نور خورشيد، غوطهور بود.
مأمور كنترل، روي سكوي تراموا، طناب زنگ را آن چنان با قدرت ميكشيد، كه گويي بهار در خون او جريان داشت.
دختر جوان ديگر به مرد نگاه نميكرد، با همراهش سخن ميگفت. انگار وجود او را از ياد برده بود. ولي جرياني مبهم، بر اعصاب مرد، فرمان ميراند و به او نهيب ميزد كه هنوز دختر جوان، در نهان، به او ميانديشد.
گروههايي از زنان جوان، با جامههاي رنگارنگ و نازك، مثل رودخانهاي، روان بودند. تراموا، نهنگآسا، در امواج خيابان شناور بود. خوشههاي انساني به شكلي نامطمئن، ازميلههاي تراموا آويخته بودند. تراموا، به سختي از پيچ خيابانهاي پاراگوئه و ماي پو (با قرچ قرچي كه گويي خشكي دردناك آهن را از خود دور ميكند)ميگذشت. هنگامي كه كاميوني غولپيكر، چون هيولايي خشمگين نمايان شد و با غرش به سوي تراموا هجوم آورد، مسافران، همزمان، فرياد وحشت سر دادند. ولي حيوان نوراني (كه مويي بيشتر با فاجعه فاصله نداشت) از مهلكه گريخت. هيچ اتفاقي نيفتاده بود. تنها چند بسته بر زمين غلتيده بود. مرد با خود انديشيد: بهتر است اين وسيلة نقليه را رها كند و بقية راه را پياده يا با تاكسي ادامه دهد.اين جانور عظيم الجثه، نگرانش ميكرد. يكي از همين روزها مرا خواهد كشت. ولي بلافاصله اين شگون بد را از خود راند. تراموا با تنآسايي به راهش ادامه داد. تكانهاي ملايم تراموا، اعتمادش را به او بازگردانده بود. با خندة بيخيال يكي از مسافران، هراسش پايان گرفت. نزديك خيابان كورينتس رسيده بودند.
ساختمانها به نظرش آشنا ميآمد. اينجا جزيرة كوچكي بود كه در آن زندگي كرده بود. بايد پياده ميشد. ولي چيزي او را در جايشميخكوب كرد و مانع شد كه تراموا را ترك كند. فهميد آن چيز، همان زن ناشناس است. وقتي به نقطهاي كه بايد پياده ميشد، رسيد همچنان بيحركت در جايش باقي ماند. به شدت ناراحت بود. با خود انديشيد كار بيهودهاي است. تا به حال چنين كاري نكرده بود. عادت نداشت دنبال زنهايي كه در خيابانميديد راه بيفتد. در حقيقت مردي تنها بود و زندگي را دوست ميداشت. حتي دوست داشت يكي از اين موجودات ظريف شريك زندگياش شود. شايد هم جستوجوي آن موجود ظريف ضروري بود. ولي يك جور شرم و حياي ذاتي او را از اين كار باز
ميداشت، زيرا، در اين صورت، خودش را مردي عياش تصور ميكرد. به نظرش ميآمد، مأمور كنترل، مخفيانه او را زير نظر دارد و طناب زنگ را با خشونت بيشتريميكشد. ولي بلافاصله با ديدن صورت جوان و بيخيال او، به بدگماني بيدليلش پي برد. مأمور كنترل را در طول زندگياش هرگز نديده بود. خيابانهاي MAI را پشت سر گذاشتند. به محلههاي جنوب شهر رسيدند. وارد بولواري شدند، محلهاي متروك، با ديوارهاي فروريخته. درانتهاي بولوار، دود كارخانهها، آسمان را سياه و تيره كرده بود. انديشيد: نميتوانند جاي دوري بروند. بالاخره كه بايد پياده شوند.
تراموا، كم كم خالي ميشد. به تدريج كه وارد شهر ميشدند، روز خيلي تند، رو به تاريكي ميرفت.
از رياخوئلو رد شدند: به سنگيني رخوت شراب. دو دختر جوان، ساكت بودند. مرد در روشنايي رو به زوال غروب، متوجه شد، سايهها از گردنهاي كشيدهشان بالا
ميرفت. چنان كه گويي آن دو، سايهها را ميبلعند. تراموا كم كم خالي شد. جز آنها (او و آن دو)، كسي نماند. شب شد. پرتوهايي شوم، شهر ناشناخته را روشن كرده بود.
چشمهايي جنايتبار از دورن تاريكي، به آنها خيره مينگريست.
بادي مسموم كه در گوشه و كنار خيابانميوزيد، ويراني و برگهاي مرده با خود ميآورد. اكنون كجاست؟ چرا در آنجاست؟ و به كجا خواهد رفت؟
نوري زرد رنگ، درون تراموا، جاري شد. گهگاه، بدون اينكه تراموا بايستد، مسافراني موهوم سوارميشدند، و سپس به شكلي اسرارآميز ناپديد ميگشتند. مرد دستخوش تكانهاي زلزلهوار دياري ويران بود كه انبوه سايهها از ژرفاي زمين بيرون
ميخزيدند و به دنبال هم روان ميشدند. زمان ميگذشت، هوا سرد ميشد، احساس كرد، تنش يخ زده است. رطوبتي هولناك، مانند تب تا مغز استخوانش نفوذ كرده بود. ناگهان رگبار گرفت. باراني سياه، روي تراموا، باريد. خروش تندر به شدت طنين افكند، چون صداي ريزش سنگ در پرتگاه. تراموا در دل تاريكي، پيچ و تاب ميخورد. رعد و برق آن را دنبال ميكرد.
توفان تمام شب زوزه سرميداد و تراموا به راهش ميرفت، آشفتهوار، شبزندهدار، تلوتلوخوران، كور، لجوج، بدون توقف، گويي غروب در خشمي بود كه تنها با آمدن روز به پايان ميرسيد.
خورشيد رنگباخته در شهري بيگانه به درخشش در آمد.اين كدامين شهر بود كه هرگز آن را نديده بود؟ برجها و ساختمانهاي مكعبي شكل خاكستري يكي پس از ديگري، كنار هم ايستاده بودند و در وراي ديوارهاي نامرييشان، ساكناني موهوم و شبح وار. آيا اين موجودات سخن ميگفتند؟ به دنياي او تعلق داشتند؟ مرد آنها را بسيار نزديك و در عين حال دور حس ميكرد، موجوداتي غير حقيقي و رعبآور، انگار ميخواستند به سمت او برگردند و با چشمهاي آتشين نگاهش كنند و سلاحهاي يخزدهشان را از غلاف بيرون كشند. خورشيد دوباره ناپديد شد و تاريكي آمد. دستههايي از موجودات ناشناخته، گاه در سكوت، گاه هياهوكنان، چون مستان به سوي تراموا، هجوم ميآوردند و دوباره ناپديد ميشدند. سگها در دوردست زوزه ميكشيدند. روز به پايان ميآمد و شب فرا ميرسيد و تراموا، به حركت مداومش ادامه ميداد.
دخترهاي جوان، حركتي نميكردند. حرف هم نميزدند. براي ديدن مرد نيز به عقب برنميگشتند. زنگ با صدايي خفيف نواخته ميشد.
دست مأمور كنترل، خسته بود. مرد ديد كه دست او طناب زنگ را چنگ زد و ديد كه اين دست، دست آدمي سالخورده است، دستي خشن و خشكيده.مرد، مسير دست را تا شانة مأمور كنترل دنبال كرد و با وحشت متوجه شد كه مرد جوان پير شده است. موهاي پوشيده و سفيدش مانند شاخههاي درخت گيلاس، روي شانه و گردنش آويزان بود. چين و چروكي عميق، چهرهاش را از همه سو، شيار زده بود. اونيفورم پاره پارهاش رنگ و رويش را از دست داده بود.
مرد از اينكه دستش را جلوي صورت بگيرد و به پوشت دستش نگاه كند هراسيد. خون شقيقههايش از تپش بازماند. تمامي حسهايش، واژگون بر پيكرش انباشته شد:
بيوزن، غايب، در بيرون تراموا، ساعتها، مانند قطرههاي زمان،ميلغزيد: تيره در خارستانهاي ابري كوهساران. آن گاه تراموا، وارد بياباني بيكران شد، به سستي و
بيصدا در آن لغزيد، در هوايي راكد و منجمد. حركتش، راحت اما كند و نگران كننده بود. همراه با محو شدن صداي تراموا، چيزي اساسي، حياتي و تسكين دهنده ناپديد شده بود. چيزي مانند توان حس كردن و خود را جزيي از دنيا دانستن. ناگهان كر شده بود. قلبش از فشار ناشي از ارتفاع به تندي ميتپيد. هواي يخ زده و راكد درون تراموا سنگين بود. سنگين چون خواب ماسهها در بيرون از تراموا و در پيرامون آن، نشاني از زندگي ديده نميشد. نوري عجيب، غير حقيقي و راكد، مانند هوا از جايي بر سرزمين باير فرو افتاده بود. هواي سردابه به مشام ميرسيد. صداي قار قار خفيفي توجهش را جلب كرد. شايد من مردهام و... نتوانست رشته افكارش را دنبال كند. بر خود لرزيد، و ترسان رو به رو نگريست: يك كركس، بر سينة دختر جوان نشسته بود. پر سياهش، رنگ باخته بود. كركس به شكل تلي از گل و لاي كپكزده درآمده بود. ظاهر نفرتانگيزش، موش يا خفاش را تداعي ميكرد. از خود پرسيد:اين كركس از كجا و چگونه وارد شده است. غرق در تفكري كه بيهوده مينمود، متوجه شد كه پرنده، بيكار ننشسته و منقار برگشتهاش، با ولع چشم دختر را از كاسه بيرون ميآورد. دختر جوان و همراهش، خشكيده و لال، همانند مجسمهاي بيحركت مانده بودند. با شتاب از جايش برخاست تا ميهمان ناخوانده را بترساند و به انبوه كركسهايي كه در همان لحظه چون مهي غليظ پيرامون تراموا بال گسترده بودند، و بدرقهاش ميكردند نگاه بيندازد. گروهي از كركسها در جستوجوي منفذي بودند تا از پنجرههاي كوچك و بسته به درون آيند. منقارهايشان را با ضرب آهنگي شوم و مبهم، بر شيشهها، ميكوبيدند. مرد حتي دو گام هم نتوانست بردارد: توفان سياه از در به درون تراموا هجوم آورد. پرندگان خشمگين و گوشتخوار، براي دريدن سينة مرد، از يكديگر سبقت ميگرفتند. مرد گاهي فرصت مييافت با مشتهاي منقبض ضربهاي بزند و از چشمهايش محافظت كند. انبوه بيپايان كركسها، هر دم حريصانهتر و درندهخوتر، در درون تراموا هجوم ميآوردند. ناگهان احساس كرد، كركسي چون موج خروشان بر پيكر او فرود آمده است. مرد تلو تلو خوران روي تكههاي شكستة صندلي غلتيد. عرق لزجي مانند خون، پيشانياش را نمناك كرد. از جا برخاست و به عقب رفت. هجومي سبعانه او را به انتهاي تراموا راند. توفان لجام گسيخته خشم، همانند آواري از پريشاني بر سرش فرو ريخت: بازوي مرگ. مرد پيش از آنكه خود را در خلاء پرتاب كند، لحظاتي چند در آستان در تراموا كه پاي بيحركت مأمور كنترل جلوي آن را سد كرده بود، دست و پا زد (زمين زير پايش با جوش و خروشي سرگيجهآور، در چرخش بود).
تراموا را ديد كه بر سينة مهتاب، بر دشتي كه با نوري مبهم روشن بود. ميگريخت و با شتاب در افق ناپديد ميشد و ابري تيره و بالدار آن را دنبال ميكرد
مادر را، در گورستان پروتستانهاي «گرين اِويل» قديم ، به خاك سپرديم. او هنگام مطالعه طالع نامه اش، به طور ناگهاني درگذشته بود. اين براي مادري 97 ساله، اتفاق غم باري نبود. او زماني با زندگي خداحافظي كرد كه هر شخصي آرزومند رسيدن به آن است. بي ادبي تلقي نشود اما به نظر مي رسد كه هر فردي ، اوقات خوش محدودي دارد. اما آنچه مي خواهم برايتان بگويم داستان نيست. تا زماني كه مادر زنده بود، چيزي راجع وصيتنامه نمي دانستيم. وصيتنامه اي كه تمام خانواده را تكان داد. مشاجرات هميشگي خاله« روبي» و خاله« ادنا» سر كم و زياد بودن ارث بر قرار بود كه فقط يك رقابت حسودانه تلقي مي شد .و عمويي به نام «چارلي» داشتيم كه با زدن آروغ پس از مهماني هاي مفصل از ديدن اين صحنه هاي تنفر بر انگيز لذت مي برد. كارش شده بود انجام شوخي هاي عملي. اين حداقل چيزي است كه از او در خاطرم مانده است. او مي توانست هميشه حداقل يك شكار را، به تله بياندازد. بعد از اينكه مي نشست، سرسختانه و به آهستگي ، از لب اعضاي فاميل نيشگون مي گرفت. مطمئنم كه« شكسپير1» مي توانست از او، در« جنجال بي سبب2» استفاده كند.
تنه تنومند شجره خانواده ما، همواره ، سناتور ايالات متحده،« ايزاك .سي.مونتاگ»3»بوده است. اصلاً مهم نيست كه در سال 1890 مرد. او تنها شخصي است كه ،از چهره اي شاخص در خانواده ما، برخوردار بود . خدمت او در مجلس « سنا4» با پشتكار زياد ، شايستگي، راستي و درستي و دلسوزي براي ستم ديدگان و... همراه بود. سناتور بسيار مورد احترام، و آنقدر شريف و آنقدر پاكدامن بود كه گمان مي كرديم دانه شكري است در ميان ما، كه با اين همه دانه نمك، قاطي شده است. وقتي دچار لغزشهاي زمان كودكي مي شدم مادر مي گفت:
خجالت نمي كشي ! خجالت نمي كشي !سناتور «مونتاگ» هرگز اين كار را انجام نمي دهد.
سناتور، خط كشي بود كه همه ما، به وسيله آن، سنجيده مي شديم. او تنه جاودان با افتخار شجره خاندان ماست. بقيه ما، برگهاي صرف هستيم كه روي شاخه بالايي نشسته ايم. نابهنگام، بر زمين پخش و پلا شده ايم تا به عنوان يك كپه كود، جمع آوري شويم. سرنوشتي درخور براي عمو «چارلي» و همه ما به عنوان بزرگترين فرزند ذكور مادر ، سر و سامان دادن به كوهي از عتيقه و اثاثيه اي كه طي 140 سال، در خانه مجلل «مونتاگ» انباشته شده بود، به من واگذار گرديده بود. هيولايي سه طبقه ، كه خود سناتور آن را ساخته و تماماً با چوبهاي آذيني، پوشيده شده بود به گونه اي كه مايه رشك خانواده هاي اشرافي سال 1860 بود. حتي طي پنجاه سالي ، كه در آن مراحل رشد را سپري مي كردم ،همواره اثاثيه آن شيك به شمار مي رفت. اما حالا، قطعاً قديمي و از مد افتاده است و با پارچه هاي خاكستري رنگي ،تحت حفاظت قرار گرفته است. ده سال پيش و قتي پيشنهاد دادم كه مادر اينجا را بفروشد و به يك خانه مدل جديد شهري، نقل مكان كنيم
با وحشت محض، بر سرم ، فرياد كشيد. و از شدت غليان ،شروع به داد و بيداد كرد.
- هرگز سناتور مرا نخواهد بخشيد!
بر اين باور بود كه سناتور، دم دروازه هاي بهشت، منتظر اوست تا او را به عنوان يك دختر نافرمان، سرزنش كند. دو خواهرم «ايزابل» و «آنابل» كمك دست نبودند. اين دو «بل» از مدتها پيش، به پيتزبورگ5 وسياتل6 نقل مكان كرده بودند، تا به امور خانواده اشان، كه بي شك تحت هدايت سختگيرانه سناتور «مونتاگ» بود ، بپردازند. البته هر دو «بل»، به هر نوع اقدام من ، معترض بودند، اما چون خيلي، از اينجا دور بودند مادر، مرا ، مامور اجراي خواستهايش كرده بود.
من 71 ساله ام. يك مرد زن مرده بازنشسته. بنابراين ، وظيفه رديف كردن امور خانه و لوازم و تجهيزات و اثاثيه آن را پذيرفته ام به گونه اي كه تمام مدت، كارم همين شده است. من و «بل» ها، پس از مراسم ختم و به خاك سپاري ،از ساختمان مجلل «مونتاگ» بيرون آمديم. و هر يك به خانه اي جديد ، نقل مكان كرديم. هيچكدام از ما، خواستار آن عتيقه هاي كهنه سياه نبود. بر هر چيزي كه در ديد رس بود، توري مندرسي، انداخته شد. «استيو» شوهر «ايزابل» به صورت زننده اي، دور زيور آلات ، چرخ مي خورد و اين جمله را تكرار مي كرد.
-هر تصميمي كه همه شما بگيريد، براي من خوب است.
«آرنولد» همسر پول دوست «آنابل» هم فقط علاقه مند بود بفهمد چقدر از يك سوم سهم «آنابل» ، نصيب او مي شود. عصبي و سر درگم بود:
- چقدر طول مي كشد تا تكليف اين وسايل مشخص شود ؟
تصميم گرفتيم بعد از اينكه ترتيب تمام كارها داده شد، دوباره يكديگر را ملاقات كنيم چرا كه در هر صورت ،مي بايد عوايد حاصله از حراج را ، بين خودمان ،تقسيم مي كرديم. تا كي وراجي؟ وصيت نامه مي توانست تكليف همه چيز را مشخص كند .
تصميم گرفتم از زير شيرواني ساختمان »مونتاگ» شروع كنم و كار را به پيش ببرم. زير شيرواني سيم كشي برق نشده بود، بنابراين فانوسي قديمي را كه كنار پله ها آويزان بود ، با چوب كبريتي كه جعبه آن بر ديوار نصب شده بود، روشن كردم. وقتي پله ها را بالا رفتم، قلبم به تپش افتاد . سكندري خوردني سريع ، داشت متقاعدم مي كرد كه اين كار ممكن است به قيمت جانم تمام شود. چندي نگذشت كه ، كلكسيون «اسميتسونيان7» كه متعلق به 1800 بود و همه نورها را به خود جذب مي كرد ، در سوسوي نور فانوس من، درخشيدن گرفت.اثاثيه قرن نوزدهم، از قبيل جالباسي ها چمدانهاي بزرگ ،صندوقها ،كتابها، تصاوير، يك اسب چوبي، سر يك گوزن شمالي كه يك چشمش افتاده بود و خدا داند كجاست ...و پرده هاي غبار گرفته تاريخي از هر طرف مرا محصور كرده بود و ثبات قدم مرا براي شروع كار تحت الشعاع قرار مي داد. فكر كردم نمي توانم كار را پيش ببرم. با رفتن به كافه «كريسپي كريم» و خوردن يك قهوه و دونات كنار آمدم. در يك روز باراني، با يك صندوق پر از كيسه زباله و يك تخته كار برگشتم. باران هواي زير شيرواني را خنك كرده بود. من به هر حال در چنين روز دلتنگ كننده اي نمي توانستم كارهاي زيادي انجام دهم. نخستين چيزي كه چشمم را گرفت، هشت جعبه چوبي خاكي بزرگ بود. آنها كنار قفسه هاي يك آشپزخانه بدريخت، جا خوش كرده و هر كدامشان با يك قفل دو زبانه و با يك لولا، چفت و بست شده بودند. آشكارا مشخص بود كه كسي در اين جعبه ها را، از روزي كه به زير شيرواني كشانده شده اند ،باز نكرده است .غبار يكي از جعبه ها را فوت كرده و برچسب رنگ و رو رفته آن را خواندم. در دسامبر 1876از طرف سناتور «مونتاگ» در «واشنگتن دي سي» براي سناتور «مونتاگ» در «گرين ِاويلِ» ايالت« تنسي8» ،ارسال شده بود. گشتم و يك آلت قديمي نجاري پيدا كردم مشخص نبود ، براي چه كاري طراحي شده است .به هر حال براي باز كردن در يكي از جعبه ها، خيلي به دردم خورد. چند جايزه افتخاري، با گواهي نامه هاي لوله شده اشان، كه آثار قلمكاري قرن نوزدهم بر رويشان خودنمايي كرد، بالاي وسايل جعبه به چشم مي خورد.بقيه جعبه را نامه ها و دسته ها ي كاغذ پر كرده بود. شروع به خواندن چند تا از نامه ها كرده وچند تا از دسته هاي كاغذ را هم باز كردم . سناتور، پدر پدر بزرگ من، اسناد و مكاتبات هجده سال حضور در كنگره اش را به خانه آورده بود. محتملاً ، بسياري از دانشگاهها به تحليل تاريخي اين اسناد ،علاقه نشان مي دادند. از آنها يادداشت برداشتم. تخته رسم براي همين كار بود. من تا حالا ،تنها يكي از جعبه ها را باز كرده بودم. يكي از جعبه هاي ديگر، كه قدري با ديگر جعبه ها ، متفاوت بود، حس كنجكاوي مرا تحريك كرد. جعبه قهوه اي فلزي لعاب داده كوچكي ،كه قفل هم بود . هيچ كليدي براي آن متصور نبود، اما از آن قفلهاي ساده ارزان بود و پس از كمي كلنجار رفتن با يك سنجاق مو، ِتلقي باز شد، گويي جنّي، داخلش بود كه نمي توانست بيش از آن، زمان خارج شدن را انتظار بكشد. جعبه از اشياي مختلفي آكنده بود. از قبيل زنجيرهاي طلا ، دكمه هاي سر دست، دكمه هاي ارتشي، مقداري گيره ، اوراق سهام و يك پاكت، كه مهر و موم آن دست نخورده بود ...
خطوط كم رنگِ قلم نوشته روي پاكت، قشنگ و خوانا بود و حدس مي زدم كه سناتور «مونتاگ» با دقت زياد، اين جملات را تحرير كرده است.
مهم............................................ .........
اين نامه تحت هيچ شرايطي باز نشود، مگراينكه ده سال از مرگ من و همسرم مارتا گذشته باشد.
سناتور «ايزاك سي مونتاگ»
مهم .................................................. ...
دستورات تهديد آميزي هم، پايين نامه، اضافه شده بود. اگر چه هيجان ديدن اشيا قديمي ، تمام وجودم را فرا گرفته بود اما اين نامه، نسبت به چيزهاي ديگر جاذبه زيادتري داشت ، زيرا ، به وسيله آموزگار، هدايتگر و مربي مطلقم، نوشته شده بود. براي محاسبه اينكه آيا ده سال از مرگ «مارتا» و سناتور گذشته است يا نه، هيچ احتياجي به ماشين حساب نداشتم. پيرمرد محترم در 1890 دار فاني را وداع كرده بود و مي توانستم به خاطر بياورم كه «مارتا» هم در 1898 جهان را ترك گفته بود. آشكار بود كه هيچكدام از والدين و پدربزرگ مادر بزرگهايم، اين نامه را پيدا نكرده بودند. اعتراف مي كنم كه وقتي داشتم چاقوي جيبي را در مي آوردم تپش قلبم كمي تند تر شده بود. مي خواستم نامه را با برش شسته رفته از قسمت مهر و موم شده باز كنم. احساس كمي گناه مي كردم. گناه ؟چرا گناه ؟ به خاطر تجاوز كردن به امور خصوصي سناتور ؟ فكركردم بهتر است زماني كه دوباره همديگر را ملاقات كنيم نامه را باز كنم.
********
همه باهم براي ملاقات من ، به منزلم آمدند. يك كتري قهوه، دم كردم و ميز را با دوجين از دونات هاي «كريسپي كريم» آراستم. اولين كسي كه به من پريد«آنابل» بود.
- چگونه به خود اجازه دادي كه جواهرات عتيقه مادر و مادر بزرگ را بفروشي؟ آنها ثروت هنگفتي بودند. شرط مي بندم كه تو عملاً آنها را نابود كرده اي براي خودت چقدر برداشتي ؟ كو اون اسب چوبي كه من از بچگي دوستش داشتم؟ مي خواستم آن را به يكي از نوه هايم بدهم.
لازم به توضيح است كه جوانترين نوه اش، يك دلال سهام سي ساله است.
«ايزابل» هم به من هجوم آورد و به خاطر برخي اثاثيه و همچنين شيشه هاي تراشيده نقش و نگار دار ، شديداً مرا مورد مواخذه قرار داد. نمي توانستم به خاطر بياورم كه او راجع چه چيزهايي صحبت مي كند. سريع چرخيد دستانش را بالا آورد و فرياد كشيد:
تو نوميد كننده اي !«آنابل» در «سياتل» زندگي مي كند من در« پيتزبورگ» آن را هجي كن!
پ- ي- ت- ... اوه! مهم نيست!
«آرنولد» پرسيد:
چقدر بابت تمام اين عتيقه جات، گيرت اومد؟
«استيو» شوهر «آنابل» گفت:
شما هر تصميمي بگيريد به حال من فرقي ندارد.
بعد از اينكه غبار سرو صدا، فرونشست دعوت كردم بنشينند و خودم هم پشت ميز تحريرم قرار گرفتم. نامه را نشان دادم و شرح دادم كه چگونه آن را پيدا كرده ام
«آرنولد» گفت:
بازش كن تا ببينيم آن پيرمرد محترم ،چه گفته است. «آنابل»به سمت جلو خيز برداشت:
عجله كن! جون به لب شدم كه ببينم چي توشه.
«ايزابل»گفت:
فكر نمي كنم مجاز باشيم بازش كنيم.
«استيو» دوباره گفت :
از مدتها پيش مهر و موم شده و همچنان بايد مهر و موم بماند. اگر چه شما هر تصميمي بگيريد به حال من فرقي ندارد.
چاقوي جيبي ام را در آوردم و به طرز شسته رفته اي از قسمت مهر و موم شده بازش كردم. نامه چندين صفحه بود. «آنابل» تا كنار من پيش خزيد. خم شد و يك طرف نامه را شروع به وارسي كرد پرسيدم:
مي خواهي تو آن را بخواني «آنابل»؟
- نه نه نه!
- تو بر من مقدمي.
و به سمت صندلي اش برگشت.
اينجا چنين آمده است:
27 ژوئن 1887. خواننده عزيز! ايمان دارم كه تو يكي از خويشاوندان عزيز من هستي. بار ها اين نامه را نوشتم و در پايان آن را سوزاندم. بزرگترين افتخار من هميشه پاكدامني راستگويي و آبرومندي بوده است. اطلاعاتي كه اينجا مي خواهم فاش كنم اگر منتشر شود خويشاوندان و دوستان مايوس خواهد كرد. اما من با يك جبر نا خود آگاه، به اين سمت رانده شده ام، تا راستي بر قرار بماند. من صاحب آگاهي هايي هستم كه هيچ شخص زنده اي از آن آگاه نيست.
در پايان سال 1868 يك دختر دوست داشتني به نام« بيلي آن » ...
«ايزابل» ناله كنان گفت:
اوه !... من مي دانستم كه نبايد هرگز آن را باز مي كرديم.
«آرنولد» در حالي كه لقمه دونات در دهانش بود گفت:
بايد آن را بسوزانيم.
«ايزابل»گفت :
اگر اصرار داري ادامه بده!
تقريباً مي توانستي صداي ترك خوردن ديوار وجدان “ايزابل»را بشنوي
در پايان سال 1868 يك دختر دوست داشتني به نام «بيلي آن برانسون» د ر جستجوي كار به دفتر كار من آمد. بيلي از زيبايي خاصي برخوردار بود كه توجه مردها را به خود جلب مي كرد و حسادت ديگر زنها بر مي انگيخت. اعتراف مي كنم كه او را به استخدام خود درآوردم اگر نشان مي داد عاري از گونه استعدادي است .او بانوي نظافتچي دفتر من شد. بزودي دريافتم كه بسيار باهوش و كار آمد است. در اوقات شلوغ به من، در كار پرونده ها و ديگر وظايف تايپي دفتر كمك مي كرد. هر خواسته مرا به سرعت جامه عمل مي پوشاند. آشكارا تلاش مي كرد به هر طريقي مرا راضي نگه دارد. اگر او مرد بود فورا او را به عنوان منشي استخدام مي كردم. اما او لياقتش از مردها هم بيشتر بود. هرگز از گذشته اش سخن نمي گفت، به جز اينكه، زماني كه خيلي كوچك بوده پدر و مادرش دار فاني را وداع گفته اند. به سرعت با هم انس گرفتيم تا حدي كه من انگار جاي پدرش بودم. بيست سال از او بزرگتر بودم. منزل من تنها دو بلوك با سكونت گاه او فاصله داشت. در يكي از شبهاي تاريك زمستاني از آنجا كه مسيرمان يكي بود، او را تا سكونت گاهش مشايعت مي كردم. اينجا اين نكته قابل ذكر است كه «مارتا» اصلاً به« واشنگتن» علاقه نداشت و به ندرت در منزل من حاضر مي شد. ترجيح مي داد در «تنسي» بماند. اين توضيح را هم اضافه كنم كه شبهاي زمستان، به جز كارهاي آشپزي و خانه داري اغلب مرا تنها مي گذاشت و من اندكي دلتنگ مي شدم. مطمئناً وقتي «بيلي» پاي به خانه ام مي گذاشت شبهاي غم گرفته ام، روشن مي شد شامي مي خورديم و سپس بحث كتابها را پيش مي كشيديم و...از آنجا كه من زياد اهل سفر بودم، و او هرگز سفر نكرده بود، مجذوب شنيدن ماجراهايي از سرزمينهاي دور مي شد. به دستگاه سه بعدي نماي تصاوير پاريس و لندن علاقه نشان مي داد. شرمسارم كه بگويم، من دلباخته بودم و درست مثل يك بچه مدرسه، دچار هيجان و جوش و خروش شده بودم.
ها! ها! پيرمرد محترم، عجب كله اش داغ بوده.
اين «آرنولد» بود كه مثل هميشه با صداي بلند فرياد سر داد.
«ايزابل»گفت :
خاموش ! «آرنولد» خب ادامه بده !
كوشش مي كردم كه ديدارهايمان را به حداقل برسانم. مردان زيادي سعي مي كردند كه مورد عنايت «بيلي آن » قرار گيرند اينكه چرا ، با من به سر بردن را ترجيح داده بود نمي توانم توضيحي بدهم. علي رغم خوب جلوه كردنش در چشم ديگر مردان، كاملاً خودش را حفظ مي كرد و من فكر مي كنم بر سينه تمام خواستگارانش دست رد زده بود. منزلگاه من شرايطي برايش پديد آورده بود كه به مذاقش خوشايند بود. هرازگاهي، مرد جواني براي مدتي كوتاه به دفتر من مي آمد و آن دو با هم دفتر را ترك مي كردند. هيچ جزيياتي در مورد اين جوان نمي دانستم. اما احساس شخصي من اين بود كه او مي توانست «بيلي» مرا از چنگ من در آورد. انتقاد سختي كه بر من وارد است اين است كه اين فكر نادرست در من رسوخ كرده بود كه حق مالكيت« بيلي آن» با من است.
«آرنولد» با ضربه اي شديد روي زانويش كوبيد:
لعنتي !من كه مي گويم «ايزاك» پير از «بيلي» سوء استفاده كرده بود ها! ها!
اين اوضاع تا ماهها شايد تا يك سال ادامه يافت. سرانجام ما ، به سرعت در پايان 1868مشخص شد. يك روز« بيلي آن » پيام فرستاد كه حالش خوب نيست و سر كار نمي تواند حاضر شود. من خواستم پيشش بروم اما از اين كار سر باز زدم. زيرا از اشخاص مورد سو ظني كه در پانسيون او به سر مي بردند نفرت داشتم. مي ترسيدم كه ممكن است اين رفتن مرا بد تعبير كنند و داستانهايي را شايع كنند كه حسن شهرت مرا لكه دار كند. در عوض يادداشتي به عنوان دلداري، برايش فرستادم. «بيلي» پيغام داد كه تا روز سوم كارش را پي خواهد گرفت. در طول روز، مشاهده كردم كه چهره اش، آن فروغ معمول و شادابي گذشته را ندارد. مثل اغلب موارد، او آخرين كارمندي بود كه هنگام عصر كارش را ترك مي كرد. با اضطراب زيادي وارد دفترم شد و به من فهماند كه با من، كمي حرف دارد. من حقيقتاً، علاقه اي به شنيدن مشكلات شخصي افراد نداشتم. اما دوستي ما به گونه اي شكل گرفته بود كه احساس كردم نمي توانم سر باز زنم. از او خواستم اجازه بدهد او را تا سكونت گاهش همراهي كنم، و او در طي مسير حرفهايش را بزند. بيرون با نامطبوع ترين شرايط مواجه شديم. هرچند باران مدتي بود كه بند آمده بود اما تاريكي و مه آلودگي زيادي، بر همه جا حاكم بود. همچنان كه سلانه سلانه قدم مي زديم با شرمندگي آشكاري سعي مي كرد كلماتش را با دقت و شمرده شمرده بر زبان آورد. گفت شرايطي برايش به وجود آمده كه زندگي اش را با مشكلي جدي مواجه ساخته است. براي فهم معضلي كه بدان دچار بود، زحمت زيادي به خود ندادم.
سرم را بالا نياوردم، اما شنيدم كه دو« بل» يكصدا فرياد ي كشيدند «استيو» در حال چرت زدن بود و من خشنود بودم كه هر تصميمي كه ما بگيريم براي او خوب است!
دستخوش هيجان و خشم و نوميدي شده بودم. مثل اين بود كه ناگهان نقابي از صورت اين دوشيزه فرو افتاده باشد ما بر روي پل كوتاهي بوديم كه آب زير آن، به طور طبيعي راكد بود. اما به خاطر بارندگي هاي جديد، به حركت در آمده و راهش را به سمت رودخانه« پُتومك9» ( رودخانه اي كه از شهر واشنگتن مي گذرد ) پيش گرفته بود. «بيلي» ايستاد. خيلي ناخشنود بودم. همچنان به اطراف نگاه مي كردم تا مطمئن شوم كسي ما را زير نظر ندارد.
- من چكار مي توانم انجام دهم.
دايماً اصرار مي كرد كه به حرفهايش ادامه دهد اما من اصلاً دوست نداشتم چيز بيشتري بشنوم.
دوباره نگاهي به من انداخت و اظهار داشت:
اوه سناتور! من چكار بايد بكنم.
چهره اش ذهنم را از كار انداخته بود. چگونه مي توانست آن اتفاق، آنگونه ناگهاني بيفتد. زيبايي صورتش مثل ديگر افراد معمولي به نظر مي رسيد . من ناچار بودم كه خودم را از اين بد نامي برهانم. ناگهان فكري به كله ام خطور كرد. راه حل مشكل او دست من بود. مي توانستم او را بلند كنم و در رودخانه خروشان پرت كنم. هيچكس هم از اين مسئله مطلع نمي شد. براين نقشه سر پوش گذاشتم. ديد انزجار برانگيزي نسبت به او پيدا كرده بودم چرا كه فكر مي كردم يك عمر تلاش به بي آبرويي بزرگي ختم خواهد شد .
فلاكتم زياد شده بود .آنچه انجام دادم به صورت خيلي ناگهاني اتفاق افتاد. خدايا روح مرا قرين رحمت كن !آن در يك لحظه اتفاق افتاد.خود استنباط كنيد كه من چه كردم.
سناتور «ايزاك سي . «مونتاگ»
يك تكه كاغذ زرد شده يك روزنامه، به آخرين صفحه نامه چسبانده شده بود. دستم را به سمتش دراز كردم اما ليز خورد و مثل پروانه اي كه از پس صد سال آزاد شده باشد رقصان رقصان آزادي اش را در هوا جشن گرفت. آمد و آمد و روي زانوي «ايزابل» نشست «ايزابل» به دقت آن را برداشت و آن را به من بر گرداند.
آهسته از بال كاغذ گرفته بود تو گويي پروانه اي را به دام انداخته است. تمام حضار سكوت كرده بودند حتي «آرنولد». جمله كوتاهي كه آنجا نوشته شده بود، حاكي از اين بود كه جسد زن جواني در قسمت پايين رودخانه «پُتومك» مايلها دور از «واشنگتن» پيدا شده است.
پايان.
پانوشتها :
1- Much Ado About Nothing.
2- Shakespeare
3- Isaac C. Montague
4- Senate
5- شهري در ايالت پنسيلوانياي آمريكا
6- شهري در ايالت واشنگتن آمريكا
7- Smithsonian
8- Tennessee
9- Potomac
يه روز يه كشيش به يه راهبه پيشنهاد مي كنه كه با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و كشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… كشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و كشيش موقع عوض كردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… كشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينكه كشيش به كليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي كتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي كنه و مي بينه كه نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري كن… كار خود را ادامه بده و بدان كه به جلال و شادماني كه مي خواهي مي رسي!»
نتيجهء اخلاقي: اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت كاملاً آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي.
روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی
دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا
محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست
بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.