بلافاصله بعد از اينكه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله رو دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز كنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفكر، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي كنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: كي بود زنگ زد؟
زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري كه به من بدهكار بود نگفت؟!
من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي كمكم كردند… دوستانم خيلي تشويقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه كم نگران مي كرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زيبا و جذابي بود كه گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي كرد و باعث مي شد كه من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوكه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين كار هستي بيا پيشم… وقتي كه داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم كه چنين دامادي داريم… ما هيچكس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا كنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي.
نتيجهء اخلاقي: هميشه كيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد.
توي اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن...
مرد: الو؟
صداي زن اون طرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره.
زن: من توي يه فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي داره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ
بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.
زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلاً مي خواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.
يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود!
خورشيد بر پس كله اش ميتابيد. همانطور كه ماجراي بازي نهايي ديشب را، مطالعه ميكرد ميتوانست، چكه چكه كردن عرق را، بر دو طرف صورتش، احساس كند. شب قبل، نيمه دوم را از دست داده بود. احتياجش به خواب، بر علاقه اش به بازي چربيده بود.
يكي از مهمترين بازي ها يي بود كه تا حال برگزار شده بود. بازي اي كه در مورد آن سالها بود كه صحبت ميشد و او آنرا از دست داده بود. خسته بود، و به خواب احتياج داشت، چرا كة ك روز سخت كاري را پشت سر گذاشته بود.
خوابش عميق و بدون خواب ديدن بود. صبح سر حال از خواب، برخاست، اما احساس سرخوشي اش ديري نپاييد.
سالها بود كه روزي دوازده ساعت، در يك شركت كشتي راني، به عنوان يك سر مكانيك شناخته شده، كار ميكرد، و وظيفه حفظ و نگهداري ماشينهاي باربري، به دوشش بود.
بازي به انتهاي نيمه اول، نزديك شده بود. از روي بازي هاي قبلي ميتوانست پيش بيني كند كه اتفاق خاصي در انتهاي بازي نميافتد. هر دو تيم بي تعصب بازي ميكردند و از آغاز تا پايان بازي، به ندرت، صد صد تلاششان را ميكردند. به نظر ميرسيد كه هيچكدام از تيمها نميخواستند به باخت، تن دهند.
همواره به كارهاي مكانيكي علاقه مند بود. و سالهاي سال، از كار در تعمير گاه لذت ميبرد. اين كار، برايش شغل كاملي به حساب ميامد، و از اينكه هر روز، سر كار ميرفت، لذت ميبرد.
يك سال و نيم پيش، تغييرات موثري در شركت كشتيراني ايجاد شده بود. كاهش قيمتها ، به كاهش كارمندان و جانشيني ابزار و لوازم منجر شده بود. روحيه كاركنان پايين آمده بود، و بيشتر مكانيك ها، دنبال كاري در ديگر تعمير گاه ها ميگشتند.
روزنامه، داراي گزارشها و تفسيرهاي متعدد، در باره بازي بود. شروع به خواندن گزارشي كرده بود كه به وسيلة كي از ورزشي نويسان مورد علاقه اش، نوشته شده بود.
سگش را بيرون خانه رها كرده بود و حالا، هيچ خبري از او نداشت. ملك او، حصار كشي شده بود، و سگ ميان اندام شكاري اش، آزادانه در چمن پشت منزل، به گشت زني مي پرداخت. با صداي زوزه سگ، توجه اش به آن سمت جلب شد. ديد كه سگ دارد چيزهايي را بو، ميكشد.
پايين را كه نگاه كرد، خرگوش كوچكي را مشاهده كرد، كه بيشتر از شش اينچ بيشتر درازا نداشت. پوزه زيرين سگ ميلرزيد. سگ سرش را بالا آورد، و او را نگاه كرد. سپس سرش را به سمت حيوان كوچك، بر گرداند. همين كه مرد، سگ را به نام صدا كرد، سگ براي گرفتن خرگوش جستي زد و او را قاپيد.
سگ يك قدم عقب رفت و هوشمندانه به مرد زل زد. همچنان كه تصميم داشت خرگوش را نگه دارد، خرگوش، كوشش ضعيفي براي رهايي كرد. سگ از پاهاي عقبي خرگوش گرفته بود.
مرد ميتوانست صداي تپش قلب خرگوش را احساس كند. خرگوش با چشمهاي گشاد حيرت زده اش، به او نگاه ميكرد. مرد، پشت گردنش را نوازش كرد، در انديشه اينكه شايد حيوان كوچك را تسكين دهد. ناگهان، متوجة ك زخم بزرگ، در طرف راست بدن حيوان شد. خون اندكي از زخمش جاري بود و آشكارا، ران خرگوش را سرخ و تيره كرده بود. مرد ميتوانست سوراخ عميق زخم را، بر ماهيچه خرگوش مشاهده كند. قلبش به شدت شروع به زدن كرد، وقتي متوجه شد خرگوش جراحت كشنده اي، يافته است.
حصارهاي اطراف، خانه اش را از گربه ها محافظت ميكرد. و مرد ميدانست كه خرگوش، مورد حملة كي از آنها قرار گرفته، اما موفق شده است، فرار كند. خرگوش، از كنار حصار هاي خانه مرد، ميگذشته كه به وسيله سگ شكاري او نجات مييابد. سگ، حيوان زخميرا به حكم غريزة ا شايد به خاطر دلسوزي، با چنگالهايش، گرفته بود.
مرد لحظه اي فكر كرد كه با خرگوش، چه كند. به احتمال زياد، نميتوانست از زخم، جان سالم بدر ببرد. آيا ميتوانست او را، به سرعت بكشد، تا از اين فلاكت، خلاصش كند، و يا چند روزي، از او پرستاري كند تميزش كند و زخمش را ببندد ؟
اگر چه ممكن بود كاري انساني تلقي شود، آيا حق يا جراتش را داشت، كه حيوان را بكشد ؟ ميدانست كه هرگز، نميتواند خودش را مجبور به اين كار كند.
پرستاري از او هم، خودش مسئله اي بود. زخم آشكارا، كشنده به نظر ميرسيد. مدتي هم طول ميكشيد، تا از پا در آيد. خرگوش را گرفت و وارد محوطه اطراف خانه اش شد. به نرميخرگوش را، در طرف ديگر حصار رها كرد، جايي كه تا مدتي كوتاه، از دست گربه ها راحت بود. لختي، تماشايش كرد كه به آهستگي و لنگان لنگان، به سمت جنگل، ميرفت.
مرد برگشت و روي صندلي اش نشست، روزنامه را برداشت، لحظه اي به خرگوش فكر كرد، سپس پاراگراف اول مقاله اي را كه قبلاً داشت ميخواند، پي گرفت. تفسير بازي حاكي از اين بود كه نيمه دوميبه اين جالبي تا حال انجام نشده بود. همچنان كه تفسير را دنبال ميكرد، به خاطر از دست دادن بازي، زير لب ناسزايي، نثار كرد. آرزو داشت كاش آنقدر زمان در اختيار داشت، كه ميتوانست نيمه دوم را ببيند. به دست و پاكردن شغلي ديگر ميانديشيد.
سگ آهسته نشست. از روزنه حصار، به خرگوشي كه لنگان لنگان دور ميشد، چشم دوخت.
عزت، پاي مصنوعي و عصايش كه تكه لاستيكي، زير آن تعبيه كرده بود تا صدا ندهد، را آماده ميكرد. پاي مصنوعي اش را با شلوار مدرسه پوشاند و بر آن، جورابي پوشيد و كفشي هم روي آن به پا كرد كه طبيعي جلوه كند. هر روز صبح با تكيه بر عصايش و كشاندن پاي مصنوعي اش، لنگان لنگان وارد كلاس ميشد و تلو تلو خوران قدم به قدم، به سمت آخرين نيمكت ميرفت. در گوشه كلاس، جايي نزديك پنجره مينشست عصايش را روي زمين ميگذاشت. اطرافيان سعي ميكردند كمتر به او توجه كنند. او كاملا خودش را در اختيار كلاس ميگذاشت و با دقت صحبتهاي معلم را يادداشت ميكرد. گوش ميداد، سپس انديشمندانه، سگرمه هايش را، تو ميداد و پرسش گرانه، سرش را بالا ميآورد. گويي، با غرق
كردن خودش در درس، از هياهوي اطراف ميگريخت و از ما پنهان ميشد. لحظات متمادي، شاگرد خوبي در ميان ديگر شاگردان به حساب ميآمد. صداي زنگ تفريح، كه فضا را پر ميكرد، فرياد و هلهله دانش آموزان به هوا بر ميخاست. همه كارشان را رها ميكردند و با هل دادن همديگر، به سمت در خروجي كلاس به راه ميافتادند و به سمت حياط مدرسه طي مسير ميكردند.
فقط عزت اسكندر، زنگ تفريح را همانند يك آدم جا افتاده، عمل ميكرد. دفترچة ادداشتهايش را ميبست و آن را، آرام به كناري ميگذاشت. ساندويچ و مجله اي از كيفش در ميآورد زنگ تفريح را، سر جايش، به خوردن صبحانه و خواندن مجله ميپرداخت. وقتي دانش آموزي با حس كنجكاوي و يا ترحم نگاهش ميكرد. عزت، لبخند مليحي بر گوشه صورتش ميآورد، و وانمود ميكرد كه دارد از خواندن لذت ميبرد و
اينكه خواندن است كه او را از رفتن به حياط مدرسه باز ميدارد.
اولين بار بود كه دوچرخه ام را به مدرسه، آورده بودم. پنجشنبه بعد از ظهر بود. حياط خلوت بود و به جز عده اي كه آنطرف، فوتبال بازي ميكردند كس ديگري در محوطه نبود. من در حال تفريح با دوچرخه ام بودم. وسط حياط سوارش شده و به اين طرف و آن طرف ميرفتم. دور درختها ميگشتم و خودم را در يك مسابقه دوچرخه سواري، مجسم ميكردم.
با صداي بلند اعلام ميشد: خانمها و آقايان! اكنون زمان اجراي مسابقه بين المللي دوچرخه سواري فرا رسيده است. ميتوانستم با چشم ذهنم، تماشا گران، پرچمها و رقباي ديگر را ببينم. ميتوانستم صداي تشويق و هوار هواداران را بشنوم. هميشه مقام اول را به دست ميآوردم و پيش از ديگران به
خط پايان ميرسيدم و دسته هاي گل سرخ ، تبريكها و بوسه ها را دريافت ميكردم. به بازي ادامه ميدادم تا وقتي كه ناگهان احساس ميكردم تماشاگري بيش نيستم.
به عقب كه بر گشتم، عزت اسكندر را ديدم كه روي پله هاي آزمايشگاه نشسته است. فهميدم از ابتدا، مرا ميپاييده است. وقتي چشممان با هم تلاقي پيدا كرد. لبخندي زد و برايم دست تكان داد. به طرفش رفتم با دستانش به نرده تكيه داد، و سعي كرد بلند شود.
عصايش را بغل زده، و بدنش را به آراميروي پاهايش بلند كرد، و پله ها را يكي پس از ديگري پايين آمد. به من كه رسيد، شروع به ور انداز كردن دوچرخه كرد. دسته دوچرخه را گرفت، چندين بار زنگ آن را به صدا در آورد. سپس نشست، و سيمهاي مفتولي چرخ جلو را با انگشتانش لمس كرد. و من من كنان گفت :چه دوچرخه جالبي !
با غرور پاسخ دادم :
اين يك رالي 24 است. يك دوچرخه مسابقة سه سرعته.
نگاهي دوباره به دوچرخه كرد، گويي ميخواهد به صدق گفته هاي من پي ببرد.
دوباره پرسيد :
ميتواني دست بالا، دوچرخه را هدايت كني!
سرم را به علامت تاييد، تكان داده و روي دوچرخه پريدم. مهارت زيادي در دوچرخه سواري داشتم و علاقه زيادي هم به خود نمايي، با قدرت هر چه تمام تر پا زدم تا دوچرخه به بالاترين حد سرعت خودش رسيد. ميتوانستم تكان دوچرخه را، زير پاهايم احساس كنم. با دقت دستانم را بالاي دسته دوچرخه بلند كردم، به گونه اي كه بازوانم، موازي شانه هايم شده بود. به همين طريق مدتي مقاومت كردم، سپس راهم را كج كرده و به سمت او برگشتم. او تا وسط ميدان پيش آمده بود. جلوي پايش توقف كرده، پياده شده و گفتم:
ديدي كه چطور بود؟ او هيچ جوابي نداشت. خيره به دوچرخه نگاه كرد، گويي، فكر ي به كله اش زده است. ناگهان با عصايش ضربه اي به زمين زد. براي لمس دوچرخه، قدميجلو گذاشت، و دسته دوچرخه را گرفت. به سمت من خم شد و نجوا كنان گفت :
خواهش ميكنم به من اجازه بده ! كميسوارش شوم. و ادامه داد :
خواهش ميكنم. . . ! خواهش ميكنم. . . !
نفهميدم دنباله حرفش، چه بود. فقط خيره خيره، او را نگاه ميكردم. مثل كسي كه بر آرزويي فايق آمده است، وقتي سكوت مرا مشاهده كرد، خوش باورانه، شروع به تكان دادن دسته دوچرخه كرد و اين بار، با جرات بيشتري گفت :
اجازه بده ! سوار شوم. و سعي كرد روي دوچرخه بپرد، تا آنجا كه تعادلم را از دست داده و نزديك بود، هر دو يمان بيفتيم. نميتوانم بة اد بياورم كه بعدش چه شد. چنان از او تبعيت ميكردم كه ناگهان خود را، در حال كمك كردن به او، براي سوار شدن بر دوچرخة افتم. همانگونه كه بر عصايش تكيه ميداد، بر شانه من تكيه داد، و بعد از چندين بار سعي و كوشش، بدنش را بالا كشيد. پاي سالمش را از بالاي دوچرخه عبور داد و روي زين دوچرخه قرار گرفت. قصدش اين بود كه پاي مصنوعي اش را، روي يكي از ركابها قرار دهد و با پاي سالم قدرتمندش، روي ركاب ديگر فشار بياورد. كاري خيلي مشكل، اما شدني. عزت بر دوچرخه نشسته بود. محتاطانه و با دقت هلش دادم. وقتي دوچرخه راه افتاد، و او شروع به پا زدن كرد، رهايش كردم. تعادلش را از دست داد و شروع به تلو تلو خوردن كرد. اما به زودي، تعادلش را به دست آورد و كم كم بر دوچرخه مسلط شد. با يك پا، قدرتمندانه بر ركاب فشار ميآورد. و تعادلش را هم حفظ ميكرد. پس از مدتي از سرعت دوچرخه، كاست و از كنار درخت بزرگ و اغذيه فروشي كوچك مدرسه عبور كرد. ناگهان خودم در حال تحسين و فرياد زدن يافتم.
آفرين عزت !
رفت و رفت تا تقريباً، به انتهاي حياط رسيد. جايي كه مجبور بود دور بزند. نگران دور زدنش بودم. اما او محتاطانه و استادانه، از پس آن بر آمد. و در مسير برگشت هم اعتماد به نفسش را از دست نداد و چنان بر دوچرخه تسلط يافت كه بر سرعتش افزود. باد نيز سرعت او را بيشتر افزايش داد به گونه اي كه موهايش در باد، به نوسان در آمد. دوچرخه به نهايت سرعت خودش رسيده بود.
دوچرخه و عزت ، وارد راه رو، وسط درختان شدند. دور نماي عزت، رفته رفته داشت محو ميشد. و بين شاخ و برگ درختان، ميرفت كه از نظر ناپديد شود. او موفق شده بود.
او را بر دوچرخه مينگريستم كه چون تيري، به سرعت ره ميپيمود كه ناگهان، سرنگون شد. سرش را بالا آورد. و چنان نعره اي كشيد كه صدايش در فضاي حياط منعكس شد. فريادي جيغ مانند. تا حال، از سينه اش، چنان فريادي بر نكشيده بود.
فرياد ميزد :
كمك!!! كمك!!!
فوراً به سمتش دويدم. دوچرخه بر زمين افتاده بود و چرخهاي جلو ي آن، هنوز ميچرخيد. پاي مصنوعي اش را ديدم كه از بدنش باز شده، و كفش و جورابش از آن آويزان است. پر از گرد و خاك شده و رنگش به سياهي گراييده بود. انگار از بدنش جدا شده بود. و اينگونه به نظر ميآمد كه بي هيچ وابستگي اي به بدن، حيات مستقلي دارد.
عزت به صورت روي زمين افتاده بود و دستش را، در محل پاي قطع شده اش گذاشته بود. خون از آن سرازير بود و زخميدر محل پارگي شلوارش ايجاد شده بود.
او را صدا زدم. سرش را آهسته بالا آورد. پيشاني و لبش جراحت برداشته بود. صورتش بدون عينك، برايم عجيب به نظر ميرسيد. به من نگاهي كرد، گويي ميخواهد حواسش را متمركز كند. با صدايي ضعيف و لبخندي كه رفته رفته داشت محو ميشد گفت :
ديدي سوار دوچرخه شدم ؟
«امشب ميفهمم چرا وقتي كسي جون ميده، زندهها براش گريه ميكنند. آدما تا وقتي زندهاند، تأكيد ميكنم «آدمها» و باز هم تأكيد ميكنم: «تا وقتي زندهاند»، وجودشان رو بين همة اونهايي كه دوستشون دارن، تقسيم ميكنن. اونها هم به قسمتشون عادت ميكنن. وقتي مرگ سرو كلهاش پيدا ميشه، اوني كه بايد بره سفر، ميره و سراغ تك تك آشناها و اون قسمت از دلشو كه تقسيم كرده بود، پس ميگيره. براي همين
زندهها بعد از مرگ يك نفر، توي خودشون احساس خلاء ميكنن.»
اينها رو امروز توي يه تيكه روزنامة باطله خوندم. راستش ميدوني، تازه امشب ميفهمم گريه كنار قبر چه معني ميده! تازه امشب ميفهمم «طرف بعد از مردن زنش، بچهاش يا مادرش، يك ماه بيشتر زنده نموند» يعني چه. امشب ميفهمم چرا بيست سال پيش وقتي بيبي مُرد، دست بابام روي كمرش بود. امشب ميفهمم پنج سال پيش توي اون جادة لعنتي چي به سر من و تو اومد. امشب....
و صداي بوق خشن ماشين به خودش آورد. دوباره احساس كرد كه او ـ همراهش ـ دستش را رها كرده است و رفته است. پروندهاي كه همراه داشت را به دست رها شده سپرد و سيگارش را بالا آورد تا پكي بزند. خاموش شده بود. به كناري انداختش. از چهار راه گذشت. به اين ميانديشيد كه آيا براي هميشه تنها شده است؟ از پنج سال پيش به خاطر آن اتفاق لعنتي در جاده ؟ آيا همة آنچه احساس ميكرد، به تنهايي توهم بود؟ كه دوباره صدايي آشنا شنيد:
- «منو ميشناسي؟»
نگاهش كرد مرد و لبخند زد و گفت: - « هه... ! باز هم اومدي مثل هميشه»
- «گفتم منو ميشناسي؟» و اين بار خيره در چشمهاي مرد شد. جواب ميخواست.
- «تو هيچوقت سؤالهاي احمقانه نميپرسيدي. لااقل تا قبل از مرگت. من هر روز با تو زندگي ميكنم. اينو خودت هم ميدوني... »
- «دروغ ميگي !» و روي از مرد گرفت.
- « اون دكتره هم امروز توي مطبش مثل تو فكر ميكرد كه الآن اين پرونده زير بغلمه»
سكوتي كوتاه ميانشان ايستاد و زن دوباره پرسيد: -« منو ميشناسي؟!»
و اين بار غمي پنج ساله از دوري از حسرت، از عشق، در چشمهايش بود. مرد خواست تا چيزي بگويد، اما غمي كه به سينه داشت، سنگين بود.
- «نميدونم ميشناسمت يا نه. چون امروز نتوانستم واسه اون دكتره توضيحت بدم. من از اين وضع خسته شدم. از اين بودنها و در عين حال نبودنها.»
- «از كدومش خسته شدي؟ ! بودن يا نبودن؟»
- «شكسپير ميخوني ؟» و سكوتي تلخ و اين بار طولاني ميانشان ايستاد. كم كم به چهارراه بعدي ميرسيدند. مرد آخرين سيگار را از پاكت درآورد و آتش زد. نيمياز دودش را بلعيد و با نيمي ديگر گفت:
- « تو مردي، ولي وجود داري. چطور ميشه اينو واسه دكتر روي كاغذ نوشت؟»
- « من وجود دارم چون تو ميخواي.»
- « دكتر هم وقتي از مطب بيرون مياومدم، همينو گفت (مردهها تا وقتي كه زندهها
مرگشونو باور نكردن، وجود دارن)!»
- «تو مرگ منو باور كردي؟» و بدون اينكه منتظر جواب بماند، چند قدمي جلوتر رفت.
مرد اين بار چيزي نگفت و تنها به پروندهاي كه زير بغل داشت نگاه كرد. بوق خشن ماشين به خودش آورد. سرش را بالا آورد و صحنهاي ديد كه ديگر برايش تازگي نداشت. ماشين از جلويش، از روي جسم محبوبه گذشت و لهش كرد و خونابة كف خيابان را به بدن مرد پاشيد. پرونده از دستش رها شد. كاغذها در هوا رقصيدند و روي زمين، لاي خونها سنگين شدند.
همة چشمهاي زنده در چهارراه، روي بدن خيس مرد خيره ماند. وجود خلائي را در خود حس ميكرد. ناخودآگاه دست به كمرش گرفت و گريه كرد و مردم بياعتنا و معتاد به اين امر از كنارش گذشتند، ديگر هيچ چيز نميشنيد.
از خيابان گذشت. دو دست را در جيب پالتو كرد. احساس سبكي ميكرد. ديگر نيازي به پروندة جنونش نداشت به اين فكر ميكرد كه مردم پيرامونش همگي از اين پروندهها دارند و يا خواهند داشت و اينها اين كاغذهاي هويت، روزي تمام شهر را مدفون خواهند ساخت. از پسرك سبزه و كثيف، بستهاي سيگار خريد. اولي را گيراند و صدايي آشنا شنيد :
- «منو ميشناسي؟!»
علامه مجلسى(ره) نقل مىكند كه ابنابىالعوجاء كه يكى از ماديين بود، با سه نفر از همفكران خود قرار گذاشتند كه با قرآن مبارزه نمايند.هر يك متعهد شدند كه بخشى از قرآن را به عهده بگيرند و همانند آنسورههايى بياورند.قرار آنها تا يك سال بود.پس از پايان مدت تعيين شده در مكه به گرد هم به طور سرّى جمع شدند و يكى از آنها گفت: من چون به اين آيه رسيدم از معارضه بازماندم،«وَقيلَ يا اَرْضُ ابْلَعى مائَكِ وَ يا سَماءُ اَقْلِعى وَ غِيضَ الماءُ.»«و به زمين گفته شد كه آب را فرو بر، و به آسمان امر شد كه باران را قطع كن، آب بى درنگ خشك شد.»ديگرى گفت: من چون به اين آيه رسيدم دست از معارضه برداشتم،«فَلَمّا اسْتَيْئَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيّاً.»«پس چون برادران يوسف از اجابت خواهش خويش مايوس شدند در خلوت، راز خود به ميان آوردند.»در همين حال امام صادق(عليه السلام) آنها را ديد و اين آيه را تلاوت نمود:«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ اْلاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلى اَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَذا الْقُرْآنِ لايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ...»«بگو اگر جن و انس گرد آيند تا مثل اين قرآن بياورند هيچگاه نخواهند آورد...»
شيخ طبرسى در تفسير مجمعالبيان خبرى را چنين نقل كرده است كه: زمانى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) مىخواست سپاهى را براى جنگ مأموريت دهد.براى تعيين سپهدار يكايك ايشان را پيش خود مىخواند و از هر كدام مىپرسيد از قرآن چه مقدار آموختهايد؟ نوبت به جوانى رسيد كه سنش از همه كمتر بود.فرمود: از قرآن چقدر آموختهاى؟ عرض كرد: فلان و فلان سوره و سوره بقره را.فرمان داد حركت كنيد كه اين جوان امير شماست.عرض كردند: اين جوان از همه ما كوچكتر است! در جواب فرمود: ولى به همراه او سوره بقره است.(او صاحب اين امتياز است.)
شبى امام على(عليه السلام) از مسجد كوفه خارج شده، به سوى خانه مىرفت و كميل نيز با آن حضرت بود.در راه به در خانهاى رسيدند كه صداى تلاوت قرآن از آنجا به گوش مىرسيد و صاحب آن خانه اين آيه را با سوز و گداز مخصوصى مىخواند:«اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ الاْخِرَةَ وَ يَرْجُو رَحْمَةَ رَبّهِ..»«آيا كسى كه شب رابه طاعت خدابه سجود و قيام پرداخته و از عذاب آخرت ترسان و به رحمت الهى اميدوار باشد (با كسى كه شب و روز به كفر و عصيان مشغول است يكسان خواهد بود.»نواى دلنواز و آهنگ حزين آن شخص ناشناس چنان بود كه كميل را سخت تحت تأثير قرار داد و مجذوب خود ساخت و دلداده و فريفته آن شخص گرديد وليكن چيزى نگفت و از اين نشاط و جذبه باطنى خود سخنى به ميان نياورد.امّا اميرالمؤمنين(عليه السلام) با علم خداداد و بينش آسمانى درك كرد كه قلب كميل دلباخته آن شخص گرديده است.فرمود:اى كميل، نغمه و نواى مناجات اين مرد، تو را فريب ندهد; چه او از دوزخيان است و من به همين زوديها، از حقيقت اين موضوع براى تو پرده برمىدارم.كميل از اين مكاشفه و آگاهى و اينكه آن قارى پرسوز و گداز را اهل دوزخ خواند سخت در شگفت شد.اين ماجرا گذشت تا قائله خوارج پيش آمد.آنان كه قرآن را بدقّت ـ مطابق ضبط الفاظ و عبارات، بدون كم و زياد ـ حفظ كرده بودند، روبروى امام خود ايستادند و مبارزه كردند و امام هم به اجبار با آنان جنگيد.در همين وقايع بود كه امام در ميدان ايستاده، و شمشير خونين در دست داشت كه قطره قطره خون از آن مىچكيد و سرهاى آن تبهكاران، حلقهوار روى زمين قرار داده شده و كميل روبروى امام ايستاده بود.حضرت با سر شمشير خود به سرى از آن سرها اشاره كرد و فرمود:«اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ...»اشاره به اينكه اى كميل، يادت هست شبى كه با من بودى و صداى تلاوت قرآن از خانهاى بلند بود و صاحبخانه، اين آيه را مىخواند؟اينك اين همان شخص است كه در آن وقت شب، با آن حال و شور اين آيه را قرائت مىكرد و تو را مجذوب خودساخته بود.
روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی
دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا
محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست
بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.