شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 31st August 2008   #561

كمان

مدیر بازنشسته

 كمان آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2007
محل سکونت: شمال سر سبز
نوشته ها: 4,218
تشکر از دیگران: 7,627
تشکر شده 5,637 بار در 3,359 پست

حالت
خونسرد

 

زخمهاي عشق
چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با
عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه
شيرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي
کودکش لذت ميبرد .مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي
فرزندش شنا ميکند .مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد
و با فرياد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولي
ديگر دير شده بود ....
تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب
بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را
گرفت.تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به
کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاش ت او بچه را رها کند . کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي
بود, صداي فرياد مادر را شنيد , به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را
کشت.
پسر را سريع به بيمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد . پاهايش با
آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده
بود.
خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از و خواست تا جا ي زخمهايش را به او نشان دهد . پسر
شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و
گفت: اين زخم ها را دوست دارم, اينها خراش هاي عشق مادرم هستند ....

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


اين قانون طبيعت است كه هيچ كس به تنهايي نمي تواند خوشبخت باشد
بلكه خوشبختي و سعادت را بايد در سعادت و خوشبختي ديگران جستجو كرد.
كمان آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 31st August 2008   #562

كمان

مدیر بازنشسته

 كمان آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2007
محل سکونت: شمال سر سبز
نوشته ها: 4,218
تشکر از دیگران: 7,627
تشکر شده 5,637 بار در 3,359 پست

حالت
خونسرد

 

ماشين اسپرت
مرد جواني، از دانشکده فارغ التحصيل شد . ماهها بود که
ماشين اسپرت زيبايي، پشت شيش ه هاي يک نمايشگاه به
سختي توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو مي کرد که
روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان، از پدرش
خواسته بود که براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را
برايش بخرد. او مي دانست که پدر توانايي خريد آن را
دارد. بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به
اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت:
من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد
هستم و تو را بيش از هر کس ديگري دردنيا دوست دارم .
سپس يک جعبه به دست او داد . پسر، کنجکاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يک انجيل زيبا، که روي آن نام
او طلاکوب شده بود، يافت . با عصبانيت فريادي بر سر پدر کشيد و گفت : با تمام مال و دارايي که داري، يک
انجيل به من ميدهي؟
کتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد . خانه
زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يک روز به اين فکر افتاد که پدرش، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به
او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينکه اقدامي بکند، تلگرامي به دستش رسيد که
خبر فوت پدر در آن بود و حاکي از اين بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود
فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد.
هنگامي که به خانه پدر رسيد، در قلبش احساس غم و پشيماني کرد. اوراق و کاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها
را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليکه اشک ميريخت انجيل را باز کرد و صفحات
آن را ورق زد و کليد يک ماشين را پشت جلد آن پيدا کرد . در کنار آن، يک برچسب با نام همان نمايشگاه که
ماشين مورد نظر او را داشت، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته
شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است .

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


اين قانون طبيعت است كه هيچ كس به تنهايي نمي تواند خوشبخت باشد
بلكه خوشبختي و سعادت را بايد در سعادت و خوشبختي ديگران جستجو كرد.
كمان آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 31st August 2008   #563

s.erfani

کاربر سایت

 s.erfani آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2008
نوشته ها: 2
تشکر از دیگران: 0
تشکر شده 2 بار در 2 پست

 

دومین جلسه داستان خوانی

دومین جلسه داستان خوانی با داستان «شهید دانشگاه دیترویت» نوشته خانم ندا پیروی، دوشنبه 18 شهریور ماه ساعت 3 در سرای اهل قلم برگزار خواهد شد. قابل ذکر است که نقد و بررسی این داستان را استاد فتح الله بی نیاز به عهده دارند.
از علاقمندان به داستان نویسی دعوت می شود در این جلسه حضور به هم رسانند.
برای اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید:
[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]



(امیدوارم این تاپیک خلاف قوانین نباشه. چون یک جای دولتی بانی این کاره و برای جای خاصی تبلیغ نمی شه و هیچ منفعت مالی هم در پی نداره. در هر صورت من تابع قوانین هستم.)

s.erfani آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
s.erfani ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 4th September 2008   #564

Shaqayeq

عضو پيشكسوت

 Shaqayeq آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: غربت
نوشته ها: 1,504
تشکر از دیگران: 1,133
تشکر شده 1,210 بار در 864 پست

حالت
Bored

 

بابابزرگ من!

نشسته‌ام جلوی تلویزیون و کانال‌ها را بی‌هدف عوض مي‌کنم.

- آخیش خوب شد این المپیک تموم شد وگرنه ممکن بود با این نتایج که ما گرفتیم از ته لیست کشورها هم مي‌افتادیم پائین!

این را حامد گفت که داشت از توی حمام بیرون مي‌آمد و با حوله سرش را خشک مي‌کرد، هر شب باشگاه بدنسازی مي‌رفت، توی شانزده سالگی به قول بهروز دوستش، عشق بدن بود و با شدت و حدت تمرین مي‌کرد.
- به ما چی! شما هم به جای این حرفا برید درس و مشقتون رو بخونید، اینا برای خودشون پول مي‌گیرن اونوقت شما هی برید حرص و جوششون رو بخورید.

بابابزرگ معمولا اینطور موضع مي‌گیرد، گوش‌هایش شکسته است و مادربزرگ همیشه مي‌گفت او در جوانی توی محل برای خودش پهلوانی بود اما بعد از یک دعوا و هواداری از بچه‌های محل دستش شکست و دیگر گذاشت کنار، انگار دلخوری آن دست شکستن را هنوز دارد، با آن قامت کوتاه و بینی کشیده، موهای جلوی سرش ریخته است و هر وقت فرصت مي‌کند، مي‌پرسد:

- فروغ! وسیله‌اي، چیزی ندارید خراب شده باشه؟ مي‌خوام براتون تعمیر کنم.

مادر هم همیشه چیزی دارد که بدهد بابا بزرگ تعمیر کند، تعمیر که چه عرض کنم، دستی به سر و گوشش می‌کشد و در آخر هم مقداری پیچ اضافه مي‌آورد و مي‌گوید:

- این دیگه به درد نمي‌خوره، باید یکی دیگه بخرین!

البته مادر معمولا وسایلی که به درد نمي‌خورد را به بابا بزرگ مي‌دهد، دیگر هوش و حواسش سرجایش نیست و در هشتاد سالگی یادش نمي‌آید که این رادیو ترانزیستوری را چهار بار مثلاً تعمیر کرده!

- باز که بدون افطاری رفتی ورزش؟ اين جمله را مادر گفت:

- آره! عیبی نداره! هنوز اونقدر زور دارم!

بعد فیگور بازو گرفت و خندید، همیشه جلوی آینه مي‌رفت و این کار را مي‌کرد، از وقتی این ورزش را شروع کرده بود به قول بابا مثل نهنگ غذا مي‌خورد، سر یخچال که مي‌رفت مامان مي‌گفت خدا رحم کنه! باز سیل یخچال سوز حامد اومد!

حامد خندید و اين بار سروقت گاز رفت و دیگ غذا را برداشت و برای خودش توی بشقاب برنج ریخت، اندازه یک تپه برنج شده بود اما برای او فرقی نداشت تا چند دقیقه بعد قاشقش مي‌خورد به ته بشقاب، بابا اعتراض مي‌کرد که اینقدر ورزش سنگین برای یک بچه شانزده ساله زیاد و غیرطبیعی است اما حامد گوشش بدهکار نبود و هر روز مي‌رفت توی اتاقش و به عکس‌های روی دیوار نگاه مي‌کرد و فیگور مي‌گرفت، بابا اصرار داشت که او ورزشش را عوض کند و برود تکواندو، اما حامد گوش نمي‌داد و مي‌گفت:

- بابا تحت تاثیر‌هادی ساعی قرار گرفته، فکر مي‌کنه من هم برم تو المپیک لندن حتما طلای تکواندو مال منه و محله رو چراغونی مي‌کنن و قربونی میارن تو کوچه همسایه‌ها و بابا کیف مي‌کنه که پسرش قهرمان المپیک شده!

حامد همانطور که داشت غذا مي‌خورد، گفت:

- فروزان! کسی به من زنگ نزد؟

- نه! هیچکی... چرا! بهروز زنگ زد و گفت فردا نمي‌تونه بیاد استخر، گفت بهت بگم براش زنگ بزنی امشب.

بابابزرگ با جدیت داشت رادیو را تعمیر مي‌کرد که یکدفعه صدای ربنای شجریان پیچید توی اتاق!

- دیدی حامد خان! دیدی گفتم درستش مي‌کنم!

بابابزرگ فکر کرد که صدا از رادیو است اما کنترل تلویزیون دست من بود و داشتم کانال‌های تلویزیون رو مي‌چرخوندم و یکدفعه صدای ربنای شجریان از یکی از کانال‌ها پخش شد. همه ما فهمیدیم اما کسی به روی بابابزرگ نیاورد، مادر جلو پرید و کلی از بابابزرگ تشکر کرد و رادیو را گرفت و برد گذاشت توی کمد برای دفعه بعد که مي‌خواهد چیزی را تعمیر کند!

چهارسال پیش مادربزرگ فوت کرد و بابابزرگ تنها شد، اوایل خیلی سماجت مي‌کرد و حاضر نمي‌شد از آن خانه قدیمي‌دل بکند، مادر مي‌گفت:

- حق دارد، یک عمر با مادرم آنجا زندگی کرده، عادت به آپارتمان لانه زنبوری و غرغر همسایه و صاحب خانه را ندارد!

اما وقتی دکترها گفتند که کمي‌ فراموشی گرفته و ممکن است تنهایی برایش اتفاقی بیفتد، به ناچار قبول کرد و یکسالی مي‌شود پیش ما آمده است. بابا همه‌اش مي‌رفت ماموریت شهرستان و بودن بابابزرگ توی خانه نعمتی بود، گرچه اوايل که ما عادت نداشتیم او انگار صبح‌ها وظیفه داشت همه را بیدار کند و نمي‌گذاشت صبح‌ها بخوابیم و به قول حامد به خوبی نقش ساعت شماطه‌دار را بازی مي‌کرد، اما از روزی که آمده اینجا هر روز صبح ما شیر و نان بربری داغ داریم، خودش مي‌گوید:

- شصت سال اینجوری بیدار شدم، خروسخون بیدار مي‌شدم، اون موقع تو نانوایی کار مي‌کردم، باید اول وقت بیدار مي‌شدم، تشت خمیر را مي‌شستم خمیر درست مي‌کردم، تازه همیشه اذان مسجد محل رو من مي‌گفتم، بابام خدابیامرز یک طبل بزرگ داشت، ماه رمضونا وقت سحر توی محل مي‌زد تا مردم بیدار شن، اینجوری نبود که همه ساعت زنگی داشته باشن یا چه مي‌دونم تلویزیون و موبایلشون رو کوک کنن رو ساعت سحر! خدا بیامرز بابام چراغ محل بود همه رو بیدار مي‌کرد، فوری نان مي‌زدیم توی تنور و کار خلق خدا رو راه مي‌انداختیم و...

این خاطرات تمام زندگی بابا بزرگ است، روی دست‌هایش لکه‌های قهوه‌اي رنگی است، خودش دقیقا یادش مي‌آید چه روزی توی تنور دستش سوخته، چین‌های توی صورتش و دست‌های سفید با آن نقطه‌های سیاه و قهوه‌اي ریز در دل من حس خاصی را ایجاد مي‌کند، باور اینکه پنجاه سال پیش تهران اونجور بوده که بابای بابابزرگ من مردم را برای سحری خوردن بیدار کرده هم جالب و هم سخت است.

- بابابزرگ! خدایی راستش رو بگو! تو مشاور کیانوش عیاری نبودی؟

- کیانوش عیاری؟

- همین کارگردان دکتر قریب؟ همه حرفات مثل تو فیلم اونه!

بابابزرگ از تلویزیون همین یک سریال را دوست دارد، هر وقت شروع مي‌شود صندلی‌اش را مي‌برد مي‌گذارد جلوی تلویزیون و خیره مي‌شود، گوشهایش سنگین است و ما نباید در طول پخش سریال حرف بزنیم، بعضی اوقات هم آرام گریه‌اش مي‌گیردو دستمال سفید گلدارش را از توی جیبش در مي‌آورد و جوری که ما نبینیم شروع مي‌کند به پاک کردن اشکهایش.

اولین سالی است که حامد درست و کامل دارد روزه مي‌گیرد، یعنی بهتر بگویم حامد قبلا به بهانه‌های مختلف از زیر روزه گرفتن فرار مي‌کرد تا اینکه با آمدن بابابزرگ همه چیز درباره او فرق کرد.

- ببین بابابزرگ! من نمي‌تونم تا شب چیزی نخورم! خدایی سختمه، مي‌دونی که من مي‌رم ورزش و باید چربی بسوزونم و عضله‌هام رو بیاد، چیزی نخورم که هلاک مي‌شم!

- کی گفته چیزی نخوری، بخور اما به موقعش! تو دیگه به سن تکلیف رسیدی، باید نماز روزه ات رو سر موقع انجام بدی.

- والا خودم هم دوست دارم اما خیلی سخته آدم اول صبح بلند بشه نماز بخونه، اصلا یه قول! من روزه مي‌گیرم اما نماز صبح رو قضا مي‌خونم!

بابابزرگ پوزخندی زد و گفت:

- این روش رو که تو عبادت مي‌کنی‌، مي‌بری آبروی مسلمانی‌رو! تو که بابا و مامانت نماز مي‌خونن، فروزان هم مي‌خونه خب تو چرا سحرها بلند نمي‌شی بخونی، چی بگم از دست شما جوونا، از دستتون بیاد مي‌گید سی روز روزه رو هم بکنن سه روز، اون هم کله گنجشکی! به خدا برکت از خونه مي‌ره اگه کسی نمازش رو درست نخونه!



حامد پسر مودب و با حجب و حیایی است، حتی یادم مي‌آید کوچکتر که بودیم و مادربزرگ زنده بود و مي‌رفتیم خانه اش، همیشه اصرار داشت با بابابزرگ برود توی مسجد محل و نماز بخواند، بابابزرگ هم برایش سجاده خریده بود و حامد هم خیلی دوستش داشت، اما از وقتی رفت سال سوم راهنمایی یه آدم دیگه شد، یعنی به نماز و روزه و این جور چیزا کم محلی مي‌کرد، یه روز بهانه مي‌آورد که ژل زده و باید برود مهمانی و اگر بخواهد وضو بگیرد مدل موهاش خراب مي‌شه، از وقتی هم مي‌رفت ورزش آنقدر خوابش سنگین شده بود که برای نماز صبح بیدار نمي‌شد، این اواخر که دیگر اصلاً نماز صبح را نمي‌خواند و هر وقت مامان چیزی مي‌گفت، مثل فیلم اخراجی‌ها مي‌گفت:

- من قضاش رو خو‌ندم!

اما از پايیز پارسال که بابابزرگ پیش ما آمد دوباره حامد حال و روزش عوض شد، بابابزرگ برخلاف بابا که با اخم و تخم به حامد تذکر مي‌داد که نمازش را سروقت بخواند، از در دوستی وارد شد، حامد از مادربزرگ خیلی وصف پهلوانی‌های او را شنیده بود، گرچه من همیشه فکر مي‌کنم که چون مادربزرگ، عاشق بابابزرگ بوده و با هم ازدواج کرده‌اند، اگر او توی محل گوش یکی از اراذل و اوباش را پیچانده، مادر بزرگ تعریف مي‌کرد که او شش نفر از آنها را با ضرب دستش روی زمین خوابانده است، یک عکس سیاه و سفید و قدیمي ‌از بابابزرگ هم روی طاقچه بود که او توی زورخانه گرفته بود، توی دستش کباده‌اي بود و سبیل دسته دوچرخه‌اي داشت و شکمش کمي‌گنده بود، اگر توی چشم‌هایش خیره نمي‌شدی باورت نمي‌شد که او بابابزرگ باشد، کنارش هم با خط کج و کوله‌اي نوشته بودند، پهلوان جعفر...! من هنوز هم فکر مي‌کنم که خط مادربزرگم بود که به قول خودش کوره سوادی داشت.

حامد از بچگی آنقدر که با بابابزرگ عیاق بود با بابا نمي‌جوشید، به‌خصوص اینکه بابا همیشه هم سرکار بود، اما بابابزرگ قبراق بود و توی خانه خودشان هر روز صبح بیدار مي‌شد و دور حیاط مي‌دوید، گرچه دیگر زورش نمي‌رسید که میل‌های چوبی زیر راه پله را بردارد و میل بزند. حامد از روی عکس روی تاقچه بابابزرگ فتوکپی گرفته بود و روی جلد کتاب‌های دوران دبستانش چسبانده بود، حتی توی کلاسورش هم عکس بابابزرگ بود، بابابزرگ تعریف کرده بود که از نزدیک کشتی‌های تختی را دیده است، حامد هم با اغراق‌های کودکانه هر جا مي‌رفت پیش دوستهایش مي‌گفت که بابابزرگ با تختی هم کشتی گرفته است! رابطه آنها دوستانه و نزدیک بود تا اینکه بابا خانه‌اي در غرب شهر اجاره کرد و بین ما دوری افتاد و دیگر خیلی کم رفت و آمد مي‌کردیم، سال‌های آخر که مادربزرگ زمین گیر شده بود و دیگر عملاً برای راحتی او هم كه شده اصلا سر نمي‌زدیم! از روزی که بابابزرگ آمد، من و حامد را به زود خوابیدن و زود بیدار شدن تشویق کرد، اوایل کلک مي‌زدیم و وقتی او مي‌رفت بخوابد، ما هم مي‌رفتیم توی اتاقمان و بعد که صدای خر و پفش بلند مي‌شد ما از اتاقمان بیرون مي‌آمدیم و مي‌نشستیم پای تلویزیون تا اینکه یک شب که تشنه‌اش شده بود ما را دید و از آن روز دیگر مثل دزد و پلیس ما را مي‌پائید و مراقبمان بود، یک ماه اول بیدار شدن صبح عذاب آور بود ولی کم کم عادت کردیم، من بیدار مي‌شدم و درس‌های دانشگاهم را مي‌خواندم و مرتب تر از همیشه سرکلاس مي‌رسیدم و امتحانات ترم زمستانه و بهاره را خیلی عالی پاس کردم و حامد هم مي‌رود توی پارک نزدیک خانه و ورزش مي‌کند، دیگر مشکل نماز صبح او هم خود به خود حل شده.کاري که بابا با تهدید و جایزه و... نتوانسته بود انجام بدهد.

- بابابزرگ! قراره مهرماه بعد از عید فطر بریم برای مسابقه استانی، میایی ورزشگاه؟

- آره مي‌آم! اما نکنه منو راه ندن و بگن این دیگه درب و داغون شده!

- کی جرات داره؟ به من مي‌گن حامد بدن! کسی جرات نمي‌کنه با بابابزرگ من شوخی کنه!

حامد بشقاب غذا را گذاشت توی سینک و گفت: هر سال داره ماه رمضون سخت تر مي‌شه، از یه ور گرونی و از یه ور هم هی داره میاد توی تابستون، خیلی سخت مي‌شه، فکر نکنم کسی بتونه روزه بگیره سالهای دیگه.

بابابزرگ سرش را بلند کرد و گفت:

- واسه گرونی که چی بگم! اون‌ وقتا با سه شاهی مي‌شد شام و ناهار و صبحونه خورد حالا با ده هزار تومان به آدم فحش هم نمي‌دن، نمي‌دونم چرا ماه رمضون همه چی رو گرونتر مي‌‌شه، اما در مورد گرما هم این اراده خداست تا بنده‌های واقعی‌اش رو بسنجه، وقتی همه چی خوب باشه بنده خوب بودن هنر نیست! بنده خوب خدا اونه که توی سختی‌ها و مکافات هم بنده خوب بمونه، مي‌گن یه بابایی دو نفر رو مهمونی دعوت کرد، خیار آوردن گذاشتن سر سفره، یکی از مهمونا خیار رو خورد و کلی تعریف کرد، دومي‌که خورد دید تلخه، به دوستش گفت آخه این خیار تعریف داره؟ تلخه، عین زهر ماره! دوستش که از خیارا تعریف کرده بود گفت مرد اونه که خیار تلخ صاحب سفره رو بخوره و شکایت نکنه، وگرنه هر بچه‌اي مي‌تونه خیار شیرین رو بخوره! حالا بنده خدا هم باید اینجوری باشه.

بابابزرگ در مورد هرچی، حواس پرتی دارد اما در مورد احادیث و قرآن هیچ چیزی رو اشتباهی نمي‌گوید، حتی دکترش هم تعجب کرده بود، مي‌گفت: ایشون چهار جزء قرآن رو تو مکتب حفظ کرده، هنوز یادشه، اما آدرس خونه قبلیش رو ازش مي‌پرسم هر بار یه چیزی میگه!

بودن بابابزرگ توی خانه ما نعمتی شده است، بابا و مادر که بعد از مشکلات کاری بابا معمولا توی خانه با هم سر چیزهای کوچک جر و بحث شان مي‌شد با آمدن بابابزرگ خیلی از لجاجت‌های بیخودی شان را کنار گذاشتند، توی زمستان سخت پارسال وقتی شب یلدا را دور هم نشستیم اگرچه چشم‌های بابابزرگ و مادر به خاطر نبودن بابابزرگ خیس شد اما واقعاً لذت بردیم، حالا هم هر روز صبح از حفظ برایمان سوره‌اي را مي‌خواند و موقع افطار هم همین کار را مي‌کند، صدای پیر و خش دارش را دوست دارم، این چند روز صدایش را با موبایلم ضبط کرده‌ام و وقتی بیرون مي‌روم و توی اتوبوس، مترو و تاکسی فوری گوش مي‌دهم، امسال ماه رمضان خانه ما رنگ و بوی دیگری گرفته است، مادرم راست مي‌گوید:

- بزرگترها مثل تابلوهای قدیمي‌اند، ممکنه کمي‌رنگ و روشون رفته باشه ولی هنوز قیمتی و نفیس هستن...
این ماجرا را برای بابابزرگم نوشتم اگرچه مي‌دانم چشم‌هایش خوب نمي‌بیند و شاید هیچوقت آن را نبیند و نخواند.



ستاره دوستی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------






Shaqayeq آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 6th September 2008   #565

كمان

مدیر بازنشسته

 كمان آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2007
محل سکونت: شمال سر سبز
نوشته ها: 4,218
تشکر از دیگران: 7,627
تشکر شده 5,637 بار در 3,359 پست

حالت
خونسرد

 

دوستي

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند. سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .
معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ " "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند "
"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .معلم نیز ندانست که آیا آنها بعداز کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود. آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال بعد، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .
کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"
سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "
همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "
مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد . "معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می‌کرد سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد . بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟ هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .
بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


اين قانون طبيعت است كه هيچ كس به تنهايي نمي تواند خوشبخت باشد
بلكه خوشبختي و سعادت را بايد در سعادت و خوشبختي ديگران جستجو كرد.
كمان آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 7th September 2008   #566

كمان

مدیر بازنشسته

 كمان آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2007
محل سکونت: شمال سر سبز
نوشته ها: 4,218
تشکر از دیگران: 7,627
تشکر شده 5,637 بار در 3,359 پست

حالت
خونسرد

 

نخستين درس مهم - زن نظافتچى
من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت مي‌کند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد مي‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بي‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب مي‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما مي‌باشند، حتى اگر تنها کارى که مي‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


اين قانون طبيعت است كه هيچ كس به تنهايي نمي تواند خوشبخت باشد
بلكه خوشبختي و سعادت را بايد در سعادت و خوشبختي ديگران جستجو كرد.
كمان آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 7th September 2008   #567

كمان

مدیر بازنشسته

 كمان آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2007
محل سکونت: شمال سر سبز
نوشته ها: 4,218
تشکر از دیگران: 7,627
تشکر شده 5,637 بار در 3,359 پست

حالت
خونسرد

 

دومين درس مهم- کمک در زير باران

يک شب، حدود ساعت 5/11 بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که مي‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو مي‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه 1960 و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.

زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون: «از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بي‌شائبه به ديگران دعا مي‌کنم.»

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


اين قانون طبيعت است كه هيچ كس به تنهايي نمي تواند خوشبخت باشد
بلكه خوشبختي و سعادت را بايد در سعادت و خوشبختي ديگران جستجو كرد.

ویرایش توسط كمان : 7th September 2008 در ساعت 09:54 AM.
كمان آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
كمان ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 14th September 2008   #568

كمان

مدیر بازنشسته

 كمان آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2007
محل سکونت: شمال سر سبز
نوشته ها: 4,218
تشکر از دیگران: 7,627
تشکر شده 5,637 بار در 3,359 پست

حالت
خونسرد

 

مرواريدهاي زيبا

ماري کوچولو دخترک ٥ ساله زيبائي بود با چشماني روشن . يک
روز که با مادرش براي خريد به بازار رفته بودند، چشمش به يک
گردنبند مرواريد پلاستيکي افتاد . از مادرش خواست تا گردنبند
را برايش بخرد . مادر گفت که اگر دختر خوبي باشد و قول بدهد
که اتاقش را هر روز مرتب کند، آن را برايش مي خرد . ماري
قول داد و مادر گردنبند را برايش خريد . ماري به قولش وفا
کرد؛ او هر روز اتاقش را مرتب م ي کرد و به مادر کمک مي کرد .
او گردنبند را خيلي دوست داشت و هر جا مي رفت، آن را با
خودش م يبرد.
ماري پدر دوست داشتني داشت که هر شب برايش قصه
م يگفت تا او بخوابد . شبي بعد از اينکه داستان به پايان رسيد،
بابا از او پرسيد: ماري، آيا بابا را دوست داري؟ ماري گفت:
معلومه که دوست دارم . بابا گفت پس گردنبند مرواريدت را به
من بده! ماري با دلخوري گفت :نه! من آن را خيلي دوست دارم، بياييد اين عروسک قشنگ را به شما
م يدهم، باشد؟ بابا لبخندي زد و گفت: آه، نه عزيزم! بعد بابا گونه اش را بوسيد و شب بخير گفت.
چند شب بعد، باز بابا از ماري مرواريدهايش را خواست ولي او بهانه اي آورد و دوست نداشت آنها را از دست
بدهد. عاقبت يک شب دخترک گردنبندش را باز کرد و به بابايش هديه کرد.
بابا در حالي که با يک دستش مرواريدها را گرفته بود، با دست ديگر از جيبش يک جعبه قشنگ بيرون آورد و
به ماري کوچولو داد . وقتي ماري در جعبه را باز کرد، چشمانش از شادي برق زد : خداي من، چه مرواريدهاي
اصل قشنگي ! بابا اين گردنبند زيباي مرواريد را چند روز قبل خريده بود و منتظر بود تا گردنبند ارزان را از او
بگيد و يک گردنبند پرارزش را به او هديه بدهد.
هرگاه از چيزهاي بدلي كم ارزش خود دل بكنيم ، به آنچه كه لايقش هستيم دست خواهيم يافت .

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


اين قانون طبيعت است كه هيچ كس به تنهايي نمي تواند خوشبخت باشد
بلكه خوشبختي و سعادت را بايد در سعادت و خوشبختي ديگران جستجو كرد.
كمان آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
كمان ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 14th September 2008   #569

UFC

کاربر سايت

 UFC آواتار ها

تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: جنگل النگ
نوشته ها: 170
تشکر از دیگران: 48
تشکر شده 140 بار در 62 پست

 

کرم شب تاب

خدا هستی را قسمت میکرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هرچه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.
و هرکه آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز، یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا. تنها کمی از خودت؛ تنها کمی از خودت را به من بده.
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت : آن که نوری باخود دارد,بزرگ است, حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست .
هزاران سال است که می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این هما ن چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده
UFC آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 14th September 2008   #570

UFC

کاربر سايت

 UFC آواتار ها

تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: جنگل النگ
نوشته ها: 170
تشکر از دیگران: 48
تشکر شده 140 بار در 62 پست

 

زخم های عشق !!!

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد .

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند .

مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد .پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود...

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .

تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند.

کشاورزی که در ال عبور در آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .

پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخم ها را به او نشان دهد.

پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند ...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده
UFC آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
پاسخ

برچسب ها
فرهنگ رانندگی, لطفا, ماری, های, هدیه الاغ و سگ به آدم, واقعی, کودکی, پسرم, الاغ, اسکن, اطلاعات, بادبادک, تلفن, خوش, خاطرات, داستان, داستان واقعی, داستان کوتاه, داستان کوتاه واقعی, داستان بلند, داستانک, داستان، نقد


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا