30th September 2008
#621
تاریخ عضویت: Jun 2007
محل سکونت: شمال سر سبز
نوشته ها: 4,218
تشکر از دیگران: 7,627
تشکر شده 5,632 بار در 3,359 پست
حالت
داستان اموزنده
يک دختر مراکشي همراه پدرش که شغل او نخ ريسي بود زندگي مي کرد. از بخت خوب پيرمرد پولدار مي شه و تصميم مي گيره دخترش رو يک سفر با کشتي به درياي مديترانه ببره. اما کشتي با طوفان مواجه مي شن و کشتي غرق مي شه. پدر مي ميره و دختر به ساحل مصر مي رسه. يک خانواده مصري که کارشون نساجي بوده ميان و اون دختر رو با خودشون به خونه مي برن و بهش نساجي ياد مي دن. اما اين آخر خوش اين داستان نبود. يک روز يک دزد دريايي که کارش برده فروشي و برده دزدي بود اون دختر رو مي دزده و در بازار استانبول به يک مرد که شغلش دکل سازي بود مي فروشه. مرد خوشحال بود اما يکي از محموله هاي دکل اين مرد رو دزد دريايي مي دزده و اون مرد ديگه قادر به خريدن برده ديگري نبود. به خاطر همين دختر مجبور مي شه تنهايي تمام کار دکل سازي رو انجام بده. بعد از اينکه تمام کار رو ياد گرفت مرد دکل ساز اون دختر رو از بردگي آزاد مي کنه و چون از اون دختر راضي بود با اون شريک مي شه. اما اين بازم پايان خوش قصه نبود. يک روز وقتي که دختر داشت محموله اي رو به جاوه مي برد کشتي دوباره دچار طوفان مي شه و اون دختر دوباره به سواحل غريب مي رسه. وقتي که روي ماسه هاي ساحل چين نشسته بود و داشت به بخت بد خودش فکر مي کرد، يک نگاهي به آسمان انداخت و شروع کرد به غرغر کردن. ولي خدا داشت از اسمون به اون لبخند مي زد. در همين لحظه مأموران امپراطور اون رو مي گيرن و به قصر مي برن. توي چين يک افسانه اي بوده که يک روز يک زن خارجي مي آد و براي امپراطور يک خيمه مي سازه. امپراطور هم هر سال افرادش رو براي جمع آوري زنان خارجي مي فرستاده تا خيمه رو بسازن. وقتي اون دختر به دربار امپراطور رسيد امپراطور جوان بهش گفت آيا مي توني يه چادر بسازي؟ دختر که خيلي ترسيده بود پيش خودش فکر کرد که اين نمي تونه کار سختي باشه. گفت شايد بتونم.اول از پادشاه طناب خواست. اما در آنجا طناب نبود. پس دختر با به ياد آوردن حرفه پدر شروع به بافتن طناب کرد.دوم گفت پارچه لازم دارم. اما پارچه هم نبود. بعد دختر به فکر فرو رفت و باز با ياد آوردن حرفه خانواده مصري شروع به بافتن پارچه کرد.سوم از امپراطور درخواست ديرک کرد. ولي ديرک هم نبود. اين بار به ياد کار سخت دکل سازي که از آن مرد استانبولي ياد گرفته بود شروع به ساخت ديرک کرد و بعد با به يادآوردن تمام چادرهايي که در طول زندگيش ديده بود خيمه رو بر پا کرد.امپراطور خوشحال شد و به دختر گفت هر آرزويي داري بگو تا من برآورده کنم و هر چيز مکه مي خواهي بگو تا به تو بدهم.اما دختر به امپراطور گفت که من نه خانواده دارم نه خانه. پادشاه جوان هم که از صنعت دست دختر بسيار راضي بود و از آنجايي که دختر زيبا هم بود تصميم گرفت تا با اون ازدواج کنه.و اون دختر سالهاي سال در کنار همسر و فرزندش که خدا به اون بخشيد با خوبي و خوشي در سلامت کامل زندگي کرد. شايد کسي توي زندگيش انقدر سوار کشتي نشه و اين همه بدشانسي نياره ولي اين داستان يک درس بزرگ رو به ما مي ده و اون اينه که اگر چه مشکلات و سختي ها باعث ناراحتي ما مي شه ولي اونها ما رو مي سازن. در زبان چيني کلمه بحران از دو کلمه (وي-چي) تشکيل مي شه. که به معناي خطر و فرصته. يعني شخصيت ما در نقاط امن زندگي شکل نمي گيره. بلکه در دل خطر فرصتي براي پيروزي و ياد گيري ما وجود داره.هلن کلر مي گه: در دنيا رنجهاي بسياري وجود داره، ولي راههاي بسياري هم براي برطرف کردن اون رنجها وجود داره.همون طوري که ديديم اون دختر در تمام مشکلات و بد شانسي ها درسهايي رو گرفت که يکروز به دردش خورد.شايد امروز توبت من باشه که توي بهرانهاي زندگي غرق بشم. ولي در دل اون حتماً يک پيروزي وجود داره
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اين قانون طبيعت است كه هيچ كس به تنهايي نمي تواند خوشبخت باشد
بلكه خوشبختي و سعادت را بايد در سعادت و خوشبختي ديگران جستجو كرد.
كمان ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
5th October 2008
#622
تاریخ عضویت: Jul 2007
محل سکونت: جی تاک
نوشته ها: 5,597
تشکر از دیگران: 14,283
تشکر شده 18,796 بار در 6,607 پست
حالت
لبخند خدا
لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب
مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی
غذا مانده اند.
جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمی دهد
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت.
همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها
برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از آنچه هستی شادمان باش
و به خاطر آنچه داری شکرگذار
باور نـمی کنـم ...
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا
بـی نظـم چیـده باشـد
flower4u ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
6th October 2008
#623
تاریخ عضویت: Jul 2007
محل سکونت: جی تاک
نوشته ها: 5,597
تشکر از دیگران: 14,283
تشکر شده 18,796 بار در 6,607 پست
حالت
"خرید معجزه"
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند.
فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد.
سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت ، قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد ،
فقط 5 دلار ..
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود
که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد،
ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرک توضيح داد : برادر کوچک من ، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط
معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است،
بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد : چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب ،
فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت : من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم،
فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ؛ "دکتر آرمسترانگ" فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي ، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم ، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود ،
مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت : فقط 5 دلار!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از آنچه هستی شادمان باش
و به خاطر آنچه داری شکرگذار
باور نـمی کنـم ...
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا
بـی نظـم چیـده باشـد
flower4u ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
6th October 2008
#624
تاریخ عضویت: Jul 2007
محل سکونت: جی تاک
نوشته ها: 5,597
تشکر از دیگران: 14,283
تشکر شده 18,796 بار در 6,607 پست
حالت
یک email از طرف خدا ...
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم
را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،
مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به
من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی
جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف
تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با
اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت
را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را
روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از
روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت
نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد.
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می
کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که
متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر
پر از عشق تو...
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز
خوبی داشته باشی...
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از آنچه هستی شادمان باش
و به خاطر آنچه داری شکرگذار
باور نـمی کنـم ...
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا
بـی نظـم چیـده باشـد
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
6th October 2008
#625
تاریخ عضویت: Jul 2007
محل سکونت: جی تاک
نوشته ها: 5,597
تشکر از دیگران: 14,283
تشکر شده 18,796 بار در 6,607 پست
حالت
نفرت
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه
پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان
بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب
زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب
گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب
زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و
بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد.
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با
خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید .
حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید.
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از آنچه هستی شادمان باش
و به خاطر آنچه داری شکرگذار
باور نـمی کنـم ...
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا
بـی نظـم چیـده باشـد
flower4u ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
6th October 2008
#626
تاریخ عضویت: Jul 2007
محل سکونت: جی تاک
نوشته ها: 5,597
تشکر از دیگران: 14,283
تشکر شده 18,796 بار در 6,607 پست
حالت
شمع فرشته
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی
مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی
سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.
شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی
کاخی مجلل در حرکت هستند.
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته
ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از
او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو
دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم.
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از آنچه هستی شادمان باش
و به خاطر آنچه داری شکرگذار
باور نـمی کنـم ...
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا
بـی نظـم چیـده باشـد
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
6th October 2008
#627
تاریخ عضویت: Jul 2007
محل سکونت: جی تاک
نوشته ها: 5,597
تشکر از دیگران: 14,283
تشکر شده 18,796 بار در 6,607 پست
حالت
دوست همیشگی من
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود.
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با
مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت:
اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا دیگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی!
حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اینطور تشخیص داد كه باید به نجات دوستش برود .
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش
نگاه کرد و گفت:
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببین این دوستت مرده!
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!
سرباز در جواب گفت: قربان البته كه ارزشش را داشت .
افسر گفت: منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس می كشید، اون حتی
با من حرف زد!
من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت: جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!
ازت متشكرم دوست همیشگی من !!!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از آنچه هستی شادمان باش
و به خاطر آنچه داری شکرگذار
باور نـمی کنـم ...
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا
بـی نظـم چیـده باشـد
flower4u ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
6th October 2008
#628
تاریخ عضویت: Jul 2007
محل سکونت: جی تاک
نوشته ها: 5,597
تشکر از دیگران: 14,283
تشکر شده 18,796 بار در 6,607 پست
حالت
« خدا »
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این
همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود
داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.
ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود
ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را
کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است،
با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی
گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از آنچه هستی شادمان باش
و به خاطر آنچه داری شکرگذار
باور نـمی کنـم ...
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا
بـی نظـم چیـده باشـد
flower4u ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
6th October 2008
#629
تاریخ عضویت: Jul 2007
محل سکونت: جی تاک
نوشته ها: 5,597
تشکر از دیگران: 14,283
تشکر شده 18,796 بار در 6,607 پست
حالت
نجار
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء
تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی
است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که
کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت
برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما
افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار
بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم،
اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک
پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور
کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم. »
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از آنچه هستی شادمان باش
و به خاطر آنچه داری شکرگذار
باور نـمی کنـم ...
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا
بـی نظـم چیـده باشـد
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
6th October 2008
#630
تاریخ عضویت: Jul 2007
محل سکونت: جی تاک
نوشته ها: 5,597
تشکر از دیگران: 14,283
تشکر شده 18,796 بار در 6,607 پست
حالت
آرزو
يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته
بودن.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و
درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي
خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و
گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي
متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده
بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از آنچه هستی شادمان باش
و به خاطر آنچه داری شکرگذار
باور نـمی کنـم ...
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا
بـی نظـم چیـده باشـد
برچسب ها
فرهنگ رانندگی , لطفا , ماری , های , هدیه الاغ و سگ به آدم , واقعی , کودکی , پسرم , الاغ , اسکن , اطلاعات , بادبادک , تلفن , خوش , خاطرات , داستان , داستان واقعی , داستان کوتاه , داستان کوتاه واقعی , داستان بلند , داستانک , داستان، نقد
کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
ابزارهای موضوع
جستجو در موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
کد HTML غیر فعال است
پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي
مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو
»
برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید
...
روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی
دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا
محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست
بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.
قیمت: 16000
تومان
سایت سرگرمی و تفریحی *
ثبت هاستینگ و
دامنه *
سایت سرگرمی و عکس های جالب *
فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین
هدایای جالب و لوکس *
ست مروارید عشق *
سایت
یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش
لاغری در 10 دقیقه
*شارژ
موبایل با باطری قلمی *بهترین
هدیه روز مادر و روز زن
*راه های افزایش قد + حرکات جادویی
*
ساعت LED آدیداس adidas
*
ساعت بدون عقربه Gucci
*
دستگاه کپی SMS و شماره تلفن
*
ست چاقوی میراکل بلید
*
دماسنج عشق
*
سایت هدفمند سازی یارانه ها
*
برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل
*
ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش
*
پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight
*
کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream
*
هاست ایرانی ، میزبانی ملی
*
خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید
*
پنل ارسال sms
*
تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا