شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 7th October 2008   #631

كمان

مدیر بازنشسته

 كمان آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2007
محل سکونت: شمال سر سبز
نوشته ها: 4,218
تشکر از دیگران: 7,627
تشکر شده 5,632 بار در 3,359 پست

حالت
خونسرد

 

عشق: تنها نيروي خلاق

به هر كجا كه مي رويد عشق و محبت افشانيد و اين كار را از خانه خودتان آغاز كنيد: به فرزندانتان، به همسرتان، به شوهرتان و به همسايه ديوار به ديوارتان عشق بورزيد... هرگز پذيراي كسي نباشيد مگر اين كه او را راضي تر و شادمان تر از قبل بدرقه كنيد. تجسم عيني مهرباني هاي خداباشيد، مهربان در چهره، در چشمان، در لبخند و در سلام هاي گرم و دوستانه.
"مادر ترزا"



استاد دانشگاهي از دانشجويان رشته جامعه شناسي خواسته بود تا به كوچه پس كوچه هاي كثيف و پر جمعيت بالتيمور بروند و سوابق 200 پسر نوجوان را گرد آورند. سپس از آنان خواسته بود كه نظر و ارزيابي خود درباره آينده همان نوجوانان را در گزارشي به رشته تحرير درآورند. دانشجويان در مورد هر يك از اين نوجوانان نوشته بودند: " هيچ شانسي ندارد". بيست و پنج سال پس از اين واقعه، استادي ديگر از دانشگاه ضمن برخورد با مدارك و بررسي هاي اين تحقيق از دانشجويان خود مي خواهد تا مساله را پيگيري كنند و ببينند چه بر سر آن 200 نوجوان آمده است. دانشجويان دريافتند به استثناي 20 پسري كه مرده و يا به محل هاي ديگر كوچيده بودند، 176 نفر از 180 نفر باقيمانده در شغل هاي نسبتاً خوبي چون وكالت، طبابت و تجارت مشغول بكار هستند.
استاد متعجب مي شود و تصميم مي گيرد موضوع را تا اخذ نتيجه نهايي پيگيري كند. همه اين مردان در منطقه تحقيق بسر مي بردند و از اين رو براي استاد اين امكان وجود داشت تا تك به تك آنان را ملاقات كرده و بپرسد: "علت موفقيت شما چه بوده است؟" در هر مورد، ‌اين پاسخ پراحساس را شنيده بود كه: " يك معلمي داشتيم كه..."
معلم هنوز در قيد حيات بود، لذا استاد توانست وي را، كه حالا ديگر كاملاً پير شده بود ولي هنوز هشياري و ذكاوت از سكناتش مي باريد، پيدا كند و فرمول سحرآميزش را كه به وسيله آن توانسته بود اين بچه هاي كوچه پس كوچه هاي كثيف پائين شهر را به چنان موفقيت هايي برساند، بپرسد.
چشمان معلم از شنيدن اين سوال برق زده بود و لبانش با لبخندي ملايم به حركت درآمده بود كه:
" خيلي ساده است ، من از صميم قلب به يكايك آن بچه ها عشق مي ورزيدم."

"اريك باترورث"

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


اين قانون طبيعت است كه هيچ كس به تنهايي نمي تواند خوشبخت باشد
بلكه خوشبختي و سعادت را بايد در سعادت و خوشبختي ديگران جستجو كرد.
كمان آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 20th October 2008   #632

flower4u

مدیر انجمن عشق و دلدادگی و همکار بخش گفتگوی آزاد

 flower4u آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2007
محل سکونت: جی تاک
نوشته ها: 5,597
تشکر از دیگران: 14,283
تشکر شده 18,796 بار در 6,607 پست

حالت
Spaced

 

صداقت...




مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم. برای آن یک ساعت هم که

پول نمی گیرم !

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگردان آن روز برای کلاس نیایند و

وقتشان تلف نشود !

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول

نمی کرد و عذر می خواست !

یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند ...

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید.

به فکر فرو رفت...

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد!

ناگهان فکری به ذهنش رسید. او تصمیم گرفت بازیگر باشد...

از فردا صبح مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد و همه سفارشات

مشتریانش را قبول می کرد!

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت:

خوب بچه ها درس جلسه قبل را مرور می کنیم!!!

سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد. تا

حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و

مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

اما او دیگر با خودش «صادق» نیست!!!

او الان یک بازیگر است...



پ.ن : وقتی که این داستان رو خوندم با خودم فکر کردم که چقدر در اطراف ما از این نوع آدم ها وجود دارند که حتی با

خودشون هم صادق نیستن و صداقت و راستی رو از یاد بردن....امیدوارم همیشه صدق و راستی رو در زندگی

اولویت قرار بدیم...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


از آنچه هستی شادمان باش
و به خاطر آنچه داری شکرگذار
باور نـمی کنـم ...
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا
بـی نظـم چیـده باشـد
flower4u آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
flower4u ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 21st October 2008   #633

كمان

مدیر بازنشسته

 كمان آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2007
محل سکونت: شمال سر سبز
نوشته ها: 4,218
تشکر از دیگران: 7,627
تشکر شده 5,632 بار در 3,359 پست

حالت
خونسرد

 

حکايتی از کريم خان زند

حکايتی از کريم خان زند
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را
ملاقات كند...
سربازان مانع ورودش مي شوند !
خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد
ماجرا چيست؟
پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستو ر مي دهد كه مرد را به حضورش
ببرند...
مرد به حضور خان زند مي رسد و کريم خان از وي مي پرسد : چه شده است
چنين ناله و فرياد مي كني؟
مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط
ندارم !
خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟!
مرد مي گويد من خوابيده بودم!!!
خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟
مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي
شود ....
مرد مي گويد : من خوابيده بودم ، چون فكر مي كردم تو بيداري...!
خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از
خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد
بيدار باشيم...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


اين قانون طبيعت است كه هيچ كس به تنهايي نمي تواند خوشبخت باشد
بلكه خوشبختي و سعادت را بايد در سعادت و خوشبختي ديگران جستجو كرد.
كمان آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th October 2008   #634

Dead_Girl

عضو پيشكسوت

 Dead_Girl آواتار ها

تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: Lost in the arms of destiny
نوشته ها: 2,699
تشکر از دیگران: 2,182
تشکر شده 2,694 بار در 1,345 پست

حالت
Tired

 

بوف کور ـ شناخته ای ناشناخته

بوف کور به معنی جغد است کور است. نامی که صادق هدایت برای داستان خویش برگزیده است. در این داستان صادق هدایت براساس یکسری شیوه‌ها و رفتارهای خاص حرکت می‌کند و اغلب متدهای آن نیز برگرفته از همین نام یعنی بوف کور می‌باشد. بطوری که در اواخر داستان می‌گوید: «در این وقت شبیه یک جغد شده بودم، ولی ناله‌های من در گلویم گیر کرده بود و به شکل لکه‌های خون آنها را تف می‌کردم». شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر می‌کند. بوف کور یا به بیانی دیگر جغد کور پرنده‌ای است که در دید برخی از عموم محبوب و دارای نام و نشان و ویژگی‌های بارز و پیام‌آوری از لحاظ اجتماع کشور نیست. اما برعکس این قضیه را هم می‌توان صادق دانست که در کشورهای دیگری اعم از چین و... برای این پرنده ارزش و جایگاه خاصی را در اجتماع خویش تلقی می‌نمایند. یکی از خصیصه‌های منحصر به فرد و تک شناسی این پرنده این است که در شب و تاریکی بسیار تیزبین و کنجکاو است، اما در روشنایی و روز تنبل و کم سوء جلوه می‌نماید. یعنی باید گفت که برخلاف خیلی از موجودات که در روز می‌بینند، این پرنده در شب می‌بیند.

شاید بتوان گفت: در انتخاب موضوع داستان صادق هدایت بیشتر بدین خاطر بوده است که این نام با نوع تفکر و خیالات سمبلیک صادق هدایت همگن و هم مفهوم گردیده،‌ و این را هم نباید از نظر دور داشت که چنین فردی با این خصوصیات طبعاً دنیایش مجزای از دنیای دیگران است و ما نیز این تفاوت فکری و اندیشه‌ای را به عینه در سطرها و یا صفحه‌های کتاب بوف کور مشاهده می‌کنیم. به نظر می‌آید که هرچند قاعده یک رمان یا داستان این است که از یک جایی آغاز می‌شود و طبیعتاً به یک جایی هم خاتمه می‌یابد و در مجموع نقش شخصیت‌های ساختگی رمان یا داستان نیز برای خواننده مبرهن است و البته می‌توان در پایان نیز نتیجه‌ای را گرفت که این نتیجه دارای پیامدهای مختلفی اعم از اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اخلاقی و ... می‌شود. اما این نوع سبک را بیشتر می‌توان در رمانها و یا در داستانهای ایرانی و احیاناً رمانها و یا داستانهایی تفقد کرد که اغلب به فرهنگ واقع‌بینی نزدیکتر و یا تشابهی دارند. ولی در رمانهای خارجی که دارای دو ویژگی به نام تخیل فانتزی و فراتخیلی هستند و از قواعد و اصول خاصی و البته بر وفق و مقصود فرهنگ جامعه خویش به جلو می‌روند؛ این نوع واقع بینی دارای جایگاهی نمی‌تواند باشد.
شایان ذکر است که صادق هدایت نیز با اینکه بوف کور از شاه‌کارهای آن هم به شمار می‌آید و در پرورش وتعالی ادبیات و فرهنگ ایران خودی را نشان می‌دهد، اما باز در این داستان رگه‌هایی از فرهنگ افکار دانشمندانی نامی و بزرگ اعم از سی زیف و فرنتس کافکار و در جای جایی از این داستان افکار شوپنهاور را می‌توان دید.
با این تفاصیل بوف کور داستانی است که برخلاف داستانهای دیگر ایرانی که باید با مداقه و جزم بیشتری به آنها پرداخت و قضاوت و نتیجه‌گیری کرد. اما در این داستان حتی خواننده با یک و یا چند بار مطالعه باز، برای قضاوت و نتیجه‌گیری، تفاوتی را نمی‌توان یافت.

و راحت‌تر اینکه برای رسیدن به فهم و حقایق و پیام‌هایی که در درون بوف کور است، با ترکیب معنی دو واژه و یا خواندن یک سطر و یا یک صفحه بهتر می‌توان چیزهایی را فهمید و بعنوان آموزه‌هایی لازم، بهره جست. به بیانی می‌توان گفت که یک تشبیه از تشبیهات ناب در قلم صادق هدایت در بوف کور می‌تواند خود فرایندی پایان نیافته را دربرگیرد. و یا صناعات ادبی و استعاره‌ها و کنایاتی که در بوف کور بکار رفته است، هرکدام پیامی وسیع و پرمحتوا را برای جامعه بازگو و به ارمغان می‌آورد. مثلاً در جایی از این داستان می‌گوید: اما من تعریف دروغی نمی‌توانم، بکنم و در صورتی که زندگی جدیدی را باید طی کرد، آرزومند بودم که فکر و احساسات کرخت و کند شده می‌داشتم. بدون زحمت نفس می‌کشیدم و بی‌آنکه احساس خستگی کنم، می‌توانستم در سایه ستونهای یک معبد برای خودم زندگی بسر ببرم»و یا در جایی دیگر از این داستان، خیلی ماهرانه و دقیق آسمان را به یک چادر کهنه سیاه تشبیه می‌کند. او می‌گوید:«‌آسمان سیاه و قیراندود مانند چادر کهنه سیاهی بود که بوسیله ستاره‌های بیشمار درخشان؛ سوراخ سوراخ شده باشد».

اما با این حال، شاید گفت که صادق هدایت در بوف کور بیشتر مورد تکریم و توجه و تحسین دیدگاهها و فرهنگهای ادبیات غرب قرار می‌گیرد تا فرهنگ و افکار خودی، بطوری که در اول کتاب بوف کور همان جمله «و نه لانو» که می‌گوید: «در این کتاب اهمیت هنر به معنی بسیار آبرومند کلمه در نظر من بسیار صریح جلوه می‌کند.» مصداقی بارز باشد و حق هم همین است، چراکه ریشه‌های فکری بوف کور نیز از ساختار و حوزه فکری چنین دانشمندانی شکل و نطفه می‌بندد. باز باید اضافه کنم که با اینکه برخی معتقد به این هستند که صادق هدایت به جمع‌آوری و تدوین فرهنگ «فولکلورینک»مردم ایران پرداخته است که البته این امر در دیگر آثار آن بیشتر به چشم می‌خورد، اما به نظر می‌آید که در هضم و جاه انداختن دیدگاه خویش در سطح افکار عامه، نوشته‌های آن از نمره‌های پایینی برخوردار هستند. یعنی به اصطلاح درک و فهم داستانهای صادق هدایت برای عموم به سادگی میسر نمی‌باشد.
صادق هدایت در بوف کور نه به مانند یک شعبده‌باز که چشم تماشاگر را با تکنیک‌های خاص خود به هر سویی روانه می‌سازد که ایشان از تکنیک خاصی به نام پراکتیو استفاده می‌کند و در این تکنیک هم خوب می‌دانید که تماشاگر لذت فراوان می‌برد، اما در فهم و درک واقعی این نوع تکنیک‌ها تماشاگر عاجز است. و یا به بیانی تماشاگر از یادگیری این نوع از حرکات پراکتیو ناتوان جلوه می‌نماید. در داستان بوف کور لذایذ و جذابیت‌های گونه به گون را مشاهده می‌کنیم و حتی هر کدام از این لذایذ و جذابیت‌ها نیز دارای آموزه‌های مختلفی است. اما اینکه خواننده عمق این نوع لذایذ و جذابیت‌ها را لمس و درک کند، در بوف کور آنچنان به چشم نمی‌آید. و دیگر در این داستان؛ مرزبندی صادق هدایت است که بین خویش و دنیایی که در آن هست، ایجاد می‌کند و به عینه به چشم می‌آید و در جای جای این داستان بر همین اصل هم استوار است. بطوریکه در صفحه ۱۰می‌گوید:«زیرا در طی تجربیات زندگی باین مطلب برخوردم که چه ورطه هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است، باید خاموش شد، تا ممکن است باید انکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای اینست که خودم را به سایه‌ام معرفی کنم- سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هرچه تمامتر می‌بلعد.» ولی در قسمتهای دیگر کتاب بر این اصل استوار نمی‌ماند و خود را با این همه تحلیل و تعمق و ساختن دنیاها باز درمانده است و از خود نیز گریزان و خستگی مفرط را احساس می‌کند.

صادق هدایت در تحلیل و تجزیه بوف کور خستگی مفرط را احساس می‌کند. بطوری که در تحلیل و تجزیه بوف کور کاخی را در تخیل خود می‌سازد که با وارد شدن به این کاخ با درب‌های تو در تو مواجه می‌شود اما سرانجامی در کار نیست، چراکه با کشف یک مجهول به دنبال آن مجهول دیگری است. شاید گفت برخلاف اینکه خود می‌گوید: «برای سایه‌ام می‌نویسم، چون اشتهایش زیاد است». ولی،‌ باید گفت که اشتهای خودش خیلی بیشتر از آن چیزی است که هرگز قابل تصور نیست. یکی دیگر از ویژگیهای صادق هدایت در بوف کور و دیگر آثارش خلق دنیایی وحشت‌برانگیز است که در این دنیا نویسنده از ویژگیها و نشانه‌هایی تعریف می‌کند که برای ذهن و روحیه خواننده آزاردهنده و اغیار و البته بدآموزی‌های خاصی را هم ایجاد می‌کند. یعنی مطالعه چنین دیدگاههایی در این دنیا(دنیای صادق هدایت)بدون مطالعه و آگاهی کامل از اینجور داستان‌ها و عدم تکمیل و ساختمان فکری و شخصیتی فرد، بی‌گمان می‌تواند پیامدهای نامطلوبی را در اجتماع به همراه داشته باشد که این پیامدها را نیز ما به عینه در مسیر زندگی از آثار این نویسنده تجربه کرده‌ایم.

باید بگویم که گرچه صادق هدایت برای هر آنچه فرا روی خود هست، مرزبندی می‌کند. اما از بهتر اینکه آنچه مشهود است، عکس این قضیه هم می‌تواند باشد. یعنی مرزبندی در افکار صادق هدایت کمتر به چشم می‌خورد. چراکه مرزبندی بدین مفهوم است که صاحب تفکر، چارچوب مشخصی را برای خویش درنظر بگیرد و وقتی چارچوب مشخص باشد، در واقع همان تعیین مرزبندی نیز می‌تواند بشمار آید.

یعنی به بیانی ساده هرکس که مرز فکری خویش را مشخص کند، در واقع افکار و رفتارهای خویش را برای دیگران و بعد برای خویش روشن و واضح کرده است. البته در قسمتهای مختلف بوف کور ما شاهد واقعیات فرهنگی و معنوی و آداب و رسوم اجتماعی هم هستیم. به نحوی که در صفحه ۶۰بوف کور می‌گوید:«کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن می‌کنند، در صورتیکه بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پیه سوزی که روغنش تمام بشود، خاموش می‌شوند».

و یا در جای دیگری از داستان به رسوم اجتماعی در ایران واقف است، چه اینکه از همان فرهنگ باکره بودن دختر در شب زفاف صحبت می‌کند که این یک رسم اجتماعی و استوار در بین ایرانیان به شمار می‌رود و یا در قسمت دیگری از داستان به حیات پس از مرگ معتقد می‌شود و در جایی دیگر مرگ در مرگ را می‌ستاید و در جایی دیگر نیز به اصول فلسفی و عالم مثل اعتقاد راسخ دارد و جالب اینکه در صفحه ۶۹ کتاب با ادبیات سلیس و دلگشا مرگ را می‌ستاید و می‌گوید:«تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید! حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می‌کند، ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند». علاوه بر این موارد نکته مهم و آموزنده‌ای که می‌توان در داستان بوف کور گرفت، در ارتباط با روح و روح‌شناسی است که بخش عمده‌ای از داستان بوف کور به روح‌شناسی مرتبط می‌شود و صادق هدایت استادی و مهارت خاص خود را در این داستان به معرض نمایش می‌گذارد.

و حتی در خیلی از موارد به شباهت جسم و روح اشاره می‌کند و در شخصیت‌های داستان بوف کور این تکنیک به عینه رعایت و به چشم می‌آید. در خیلی از صفات داستان می‌گوید که:«آن پیرمرد قوزپشت گویی که شباهت کاملی را با من داشت و حتی در آنجا که می‌گوید: جسمش را قطعه قطعه کردم و در چمدان گذاشتم و بر درشکه آن پیرمرد نعش‌کش گذاشتم و جالب اینکه پیرمرد نیز می‌گوید لازم نیست اجرتی به من بدهی من خانه و خود تو را خوب می‌شناسم و در یک جایی که خلوت و صدایی به گوش مشاهده می‌شد، جسمش را به خاک سپردم، که در این داستان آنچه برداشت می‌شود اینست که گویی این روح در کالبد خویش و پیرمرد و حتی آن مرده که شاید هم خودش باشد، قرار می‌گیرد و تا اندازه‌ای به همان سفر روح در پیکر افراد دنیای مادی مرتبط می‌شود و حتی در این جا سفر جسم و هستی آن نیز تا اندازه‌ای برای ذهن خواننده معلوم می‌شود. و در کتاب تناسخ روح نیز به این مسائل اشاراتی شده است.

جالب اینجاست که در جای دیگر داستان می‌گوید که:«اگر چه خون در بدن می‌ایستد و بعد از یک شبانه روز بعضی از اعضای بدن شروع به تجزیه شدن می‌کنند، ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن می‌روید- آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادن قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقیمانده خونی که در عروق کوچک هست، زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟ حس مرگ خودش ترسناک است چه برسد به آنکه حس بکنند که مرده‌اند! پیرمردهایی هستند که با لبخند میمیرند، مثل اینکه خواب بخواب می‌روند و یا پیه‌سوزی که خاموش می‌شود. اما یک نفر جوان قوی که ناگهان می‌میرد و همه قوای بدنش تا مدتی بر ضد مرگ می‌جنگد چه احساساتی خواهد داشت؟»

و در اینجا باید گفت که صادق هدایت ابتدا واقعیات و بر اساس سند و کتب تاریخی و گفته‌هایی که مرسوم است صحبت می‌کند، ولی باز شکاک شده و به یک طریقی مرگ را با دو پرسش پیر و جوان هم می‌پذیرد و هم به نقد می‌کشد. در جایی دیگر به دنیایی ارواح و دنیای مردگان سفر می‌کند و در جایی دیگر با دنیایی ملاقات می‌کند که ویژگیها و نشانه‌های آن با دنیای بیداری متفاوت است. جالب اینجاست که براساس همین سیر و سیاحت‌هایی که نویسنده می‌کند ولی چارچوب فکر خویش و نطفه فکری را طرح‌ریزی و نمی‌بندد و با واقعیاتی که در دید نویسنده واقعی و بارز هم هستند، پایبند نیست و باز از این نوع سیر سیاحت‌ها نیز احساس خستگی می‌کند و به تعبیری باید گفت در داستان به دنبال واقع‌سازی و رشد و نمو دادن به این‌ واقعیات، نیست بلکه واقعیاتی را می‌بیند و نمی‌بیند و اگر چنانچه بر همان جمله اول کتاب که می‌گوید:«در زندگی زخمهای هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد». به نظر می‌رسد که اگر بر همین اصل پایبند باشد و به دنبال ریشه‌یابی و علت بروز این زخمها و احیانا چاره‌ای برای آنان باشد، می‌توان دیدگاه آن را به واقعیت نردیکتر دانست.

دیگر اینکه در بوف کور صادق هدایت از یک فرهنگ در آمیختگی و وسواسی و شکاکی بهره می‌جوید که این درآمیختگی و اختلاط را ما در داستانهای افرادی می‌بینیم که نویسنده با این افراد اخت فکری و تأثیرپذیر شده است و به عینه این مهم هویداست. بطوری که در بوف کور صادق هدایت پیرمرد قوزپشت را به اشکال مختلفی به تصویر می‌کشد که شخصیت اول داستان را نیز به آن تشبیه می‌کنم و یا اینکه به کل نسل و تبار خویش را مبتنی بر یک اصل معقول و منطقی نمی‌داند، به نحوی که گاهی خود را هم پسر و هم پسرعمو و هم اینکه پسر دایه می‌پندارد و گاهی هم از این فرزندی برحذر و منکر می‌شود و خود نیز مادر و فرزند شدن خود را هم از آن پدر هم از آن عمو می‌داند و دوباره بر اثر یک رسم و فرهنگ اجتماعی در هندوستان بنام آزمایش«مارناگ» که پدرش بر اثر زهر سمناک و زهرآلود مار هندی می‌میرد و فرزند عمو می‌شود و در بخش بخش داستان از دایه و صحبت از آن و از «لکاته»که زن آن است، سخن به میان می‌آورد و در برخی جاهای دیگر داستان آنان را به بوته نقد و حضیض ذلت می‌کشاند.
بنابراین حاصل نتیجه این است که صادق هدایت به دنبال سطحی‌نگری نیست، ولی آنچه را که به عنوان عمق هم انتخاب کرده است قریب به ذهن و دارای پیامدی اصولی و واقعی و اقناع کننده نیست و احیانا در دید چشم عموم هم اغیار و مهجور. به تعبیری می‌توان گفت که نویسنده یک نوع چندگونه اندیشی و تصور و تصویر کشاندن تکنیک‌هایی از فرهنگ آنارشیسم را در داستان دنبال می‌کند و البته هر بخش داستان نیز می‌تواند دارای واقعیات و سمبل‌هایی اجتماعی و پرداختن به آسیبهای اجتماعی و فرهنگی و در برخی جاها مسایل سیاسی باشد، اما با ترکیب نمودن داستان و استخراج مفاهیم و مصادیق مختلف؛ خواننده عاجز است، و فقط می‌توان با تجزیه و دکوپاژ کردن هر کدام از مفاهیم داستان بصورت جداگانه به نتایجی دست یافت.

حسن سخن اینکه چند نکته مهم در بوف کور مورد توجه و تحسین می‌تواند باشد و پیروی و تعلیم آنها نیز به نفع خواننده است که این نکات عبارتند از: اول تنوع و آموزه‌های اخلاقی و ادبی و اجتماعی که در بوف کور به چشم می‌خورد دوم اینکه در هر سطر و یا صفحه می‌توان پیامهای مختلفی را از بوف کور به جامعه رساند سوم اینکه نقد آن در هر اندازه و ظرفیت فکری در آگاهی و تفهیم هرچه بیشتر جامعه به خصوص قشر جوان و عام مفید فایده خواهد افتاد چهارم اینکه نوع ذهنیت‌ها نسبت به آثار صادق هدایت با گسترش دیدگاههای آن طبعاً می‌تواند یک جهت ثابت و مطمئنی را انتخاب کند.

و دیگر نکاتی است که می‌تواند در بوف کور انتقادی و اما سازنده باشد. اول اینکه در بوف کور با یک درآمیختگی آنچنانی مواجه می‌شویم که نتیجه‌ای مقنع را دربر ندارد، پس باید خود را از این نگاههای غیراصولی و متغیر بدور سازیم دوم اینکه بدون مطالعه و آگاهی کامل از افکار نویسنده پا در این مسیر نگذاریم. سوم اینکه در تشریح افکار و عقاید اینگونه نویسندگان تا آنجائیکه شناخت و مهارت هست، بخصوص برای قشر جوان کوشش فراوان به خرج دهیم تا با آگاهی و سلامت فکری آرام‌تری به دیدگاههای آن بنگرند. به هر روی پیام‌نگارنده و این است که داستان بلند بوف کور و یا رمان بوف کور با اینکه دارای فواید بسیاری است، لیک از معایبی نیز برخوردار است، معایبی که باید نقد اخلاقی، و در برخی موارد نقد اجتماعی شوند. لذا در یک جمله می‌توان گفت خواننده اگر با خواندن چنین اثری به دنبال نتیجه‌گیری است به یقین نتیجه در آغاز داستان نهفته است و در وسط و پایان آن نیز هم به همین منوال است. اما تأمل و تعمق در داستان و پیدا کردن نقش ثابت هر شخصیت در داستان با توجه به فیگور داستان که از قواعد و اصول خاصی بهره می‌جوید، بی‌گمان خواننده را به نتیجه درخور توجهی و به تعبیر قانع کننده - نخواهد رساند.


منبع:آفتاب

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


Sorrow Rebuild Me As I Step Out Of The Light
Misery Strengthen Me As I Say My Goodbyes

I Heal My Wounds With Grief
And Dream Of You
And Weep Myself Alive
Dead_Girl آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 28th October 2008   #635

Mosafer

عضو پيشكسوت

 Mosafer آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 1970
محل سکونت: اهل كاشانم
نوشته ها: 1,939
تشکر از دیگران: 1,141
تشکر شده 2,034 بار در 1,114 پست

حالت
Thinking

 

گوسفند سياه

شهري بود كه همه ي اهالي آن دزد بودند.


شب‌ها پس از صرف شام، هر كس دسته كليد بزرگ و فانوسش را برمی‌داشت و از خانه بيرون می‌زد؛ براي دستبرد به خانة يك همسايه. حوالي سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه خودش كه آن را هم دزد زده بود.


به‌این ترتيب، همه در كنار هم به خوبی‌و خوشي زندگي می‌كردند؛ چون هر كس از ديگري می‌دزديد و او هم متقابلاً از ديگري، تا آنجا كه آخرين نفر از اولي می‌دزديد. داد و ستدهاي تجاري و به طوركلي خريد و فروش هم در‌این شهر به همين منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خريدارها و هم از جانب فروشنده‌ها. دولت هم به سهم خود سعي می‌كرد حق و حساب بيشتري از اهالي بگيرد و آنها را تيغ بزند و اهالي هم به سهم خود نهايت سعي و كوشش خودشان را می‌كردند كه سر دولت را شيره بمالند و نم پس ندهند و چيزي از آن بالا بكشند؛ به‌این ترتيب در‌این شهر زندگي به آرامی‌سپري می‌شد. نه كسي خيلي ثروتمند بود و نه كسي خيلي فقير و درمانده.


روزي، چطورش را نمی‌دانيم؛ مرد درستكاري گذرش به‌این شهر افتاد و آنجا را براي اقامت انتخاب كرد. شب‌ها به جاي‌اینكه با دسته كليد و فانوس دور كوچه‌ها راه بيفتد براي دزدي، شامش را كه می‌خورد، سيگاري دود می‌كرد و شروع می‌كرد به خواندن رمان.


دزدها می‌آمدند؛ چراغ خانه را روشن می‌ديدند و راهشان را كج می‌كردند و می‌رفتند.


اواضاع از‌این قرار بود تا‌اینكه اهالي، احساس وظيفه كردند كه به‌این تازه وارد توضيح بدهند كه گر چه خودش اهل‌این كارها نيست، ولي حق ندارد مزاحم كار ديگران بشود. هر شب كه در خانه می‌ماند، معني اش‌این بود كه خانواده‌ای سر بی‌شام زمين می‌گذارد و روز بعد هم چيزي براي خوردن ندارد.


بدين ترتيب، مرد درستكار در برابر چنين استدلالي چه حرفي براي گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراين پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بيرون می‌زد و همان طور كه از او خواسته بودند، حوالي صبح بر می‌گشت؛ ولي دست به دزدي نمی‌زد. آخر او فردي بود درستكار و اهل‌این كارها نبود. می‌رفت روي پل شهر می‌ايستاد و مدت‌ها به جريان آب رودخانه نگاه می‌كرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌ديد كه خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.


در كمتر از يك هفته، مرد درستكار دار و ندار خود را از دست داد؛ چيزي براي خوردن نداشت و خانه اش هم كه لخت شده بود. ولي مشكل‌این نبود، چرا كه‌این وضعيت البته تقصير خود او بود. نه! مشكل چيز ديگري بود. قضيه از‌این قرار بود كه‌این آدم با‌این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی‌آنكه خودش دست به مال كسي دراز كند. به‌این ترتيب، هر شب يك نفر بود كه پس از سرقت شبانه از خانة ديگري، وقتي صبح به خانة خودش وارد می‌شد، می‌ديد خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه‌ای كه مرد درستكار بايد به آن دستبرد می‌زد.


به هر حال بعد از مدتي به تدريج، آنهايي كه شب‌هاي بيشتري خانه شان را دزد نمی‌زد رفته رفته اوضاعشان از بقيه بهتر شد و مال و منالي به هم می‌زدند و برعكس، كساني كه دفعات بيشتري به خانة مرد درستكار (كه حالا ديگر البته از هر چيز به در نخوري خالي شده بود) دستبرد می‌زدند، دست خالي به خانه برمی‌گشتند و وضعشان روز به روز بدتر می‌شد و خود را فقيرتر می‌يافتند.


به‌این ترتيب، آن عده‌ای كه موقعيت مالي شان بهتر شده بود، مانند مرد درستكار،‌این عادت را پيشه كردند كه شب‌ها پس از صرف شام، بروند روي پل و جريان آب رودخانه را تماشا كنند.‌این ماجرا، وضعيت آشفته شهر را آشفته‌تر می‌كرد؛ چون معني اش‌این بود كه باز افراد بيشتري از اهالي ثروتمند‌تر و بقيه فقيرتر می‌شدند.


به تدريج، آنهايي كه وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفريح روي پل روي آورده بودند، متوجه شدند كه اگر به‌این وضع ادامه بدهند، به زودي ثروتشان ته می‌كشد و به‌این فكر افتادند كه «چطور است به عده‌ای از‌این فقيرها پولي بدهيم كه شب‌ها به جاي ما هم بروند دزدي». قراردادها بسته شد، دستمزدها تعيين و پورسانت‌هاي هر طرف را هم مشخص كردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همين قرار و مدارها هم سعي می‌كردند سر هم كلاه بگذارند و هر كدام از طرفين به نحوي از ديگري چيزي بالا می‌كشيد و آن ديگري هم از... اما همان طور كه رسم‌این گونه قراردادهاست، آنها كه پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهيدست‌ها عموماً فقيرتر می‌شدند.


عده‌ای هم آنقدر ثروتمند شدند كه ديگر براي ثروتمند ماندن، نه نياز به دزدي مستقيم داشتند و نه‌اینكه كسي برايشان دزدي كند. ولي مشكل‌اینجا بود كه اگر دست از دزدي می‌كشيدند، فقير می‌شدند؛ چون فقيرها در هر حال از آنها می‌دزديدند. فكري به خاطرشان رسيد؛ آمدند و فقيرترين آدم‌ها را استخدام كردند تا اموالشان را در مقابل ديگر فقيرها حفاظت كنند، اداره پليش برپا شد و زندان‌ها ساخته شد.


به‌این ترتيب، چند سالي از آمدن مرد درستكار به شهر نگذشته بود، كه مردم ديگر از دزديدن و دزديده شدن حرفي به ميان نمی‌آورند. صحبت‌ها حالا ديگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.


تنها فرد درستكار، همان مرد اولي بود كه ما نفهميديم براي چه به آن شهر آمد و كمی‌بعد از گرسنگي مرد.


منبع:[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]

برگرفته از كتاب شاه گوش می‌كند - انتشارات مرواريد چاپ اول 1382
ایتالو كالوينو
حروف‌چین: شهاب لنکرانی
برگردان: فرزاد همتي و محمد رضا فرزاد

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



من رفتم
Mosafer آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 2nd November 2008   #636

كمان

مدیر بازنشسته

 كمان آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2007
محل سکونت: شمال سر سبز
نوشته ها: 4,218
تشکر از دیگران: 7,627
تشکر شده 5,632 بار در 3,359 پست

حالت
خونسرد

 

بهشت و جهنم


روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
"، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط
اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب
افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در
دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام
از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمايند، اما از آن جايی که
اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: "تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت
است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک
ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه
کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده
است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟
اينها ياد گرفته اند که به يکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان
فکر می کنند!"
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می انديشيد، هنگامی که عيسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد،
هنگامی که محمد وفات می يافت نيز به شما می انديشيد، گواه اين امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان
آورده اند، اين کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما يادآوری می کنند که يکديگر را دوست داشته
باشيد، که به همنوع خود مهربانی نماييد، که همسايه خود را دوست بداريد، زيرا که هيچ کس به تنهايی
وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
ايمان بزرگترين مسال هي زندگي ماست. ايمان با خودش دو چيز را به همراه مي آورد؛ عشق و اخلاق و کسي که اين
دو را داشته باشد، جهان در نگاه او ديگر بدون شعور نيست.
گاهي به اين مي انديشيم که واقعا چه چيزي به زندگي امان معنا خواهد داد؟ چه چيزي انسان را م يتواند از ظلمت و
تاريکي که بدان دچار شده نجات بخشد و چه چيزي مي تواند هستيِ خاموش را به حرف بياورد. ايمان بزرگترين
مسال هي زندگي ماست و با خودش دو چيز ديگر را به همراه مي آورد؛ عشق و اخلاق و کسي که اين دو را داشته
باشد، جهان در نگاه او ديگر بدون شعور نيست.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


اين قانون طبيعت است كه هيچ كس به تنهايي نمي تواند خوشبخت باشد
بلكه خوشبختي و سعادت را بايد در سعادت و خوشبختي ديگران جستجو كرد.
كمان آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 7th November 2008   #637

ehsankia

عضو پیشکسوت

 ehsankia آواتار ها

تاریخ عضویت: Oct 2008
محل سکونت: خراسان شمالی
نوشته ها: 2,127
تشکر از دیگران: 3,577
تشکر شده 3,139 بار در 1,492 پست

حالت
Balanced

 

عشق جوان به دختر

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))

ehsankia آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 14th November 2008   #638

protester

کاربر سایت

 protester آواتار ها

تاریخ عضویت: Nov 2008
نوشته ها: 3
تشکر از دیگران: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست

 

امید و آرزو

آقا امید منم آرزو،در را باز کنید.سلام!چشمان آبی و موهای طلایی اش کافی بود که مانند احمق ها یک دل نه صد دل عاشقش بشی.لباس چسبان و دامن کوتاهش خوراک خوبی برای نگاههای هوس آلود بود.امرتون؟امکان داره یه آنتی ***** روی لپ تاپ من نصب کنید؟من تا 7 دقیقه ی دیگه مزاحم میشم.عصر جمعه بود و مجتمع مسکونی شقایق خالی از کلاغ های خبرچین و پیرزن های فضول. در را که باز کرد عطر شهوت انگیزی اتاق را پر کرده بود. لپ تاپ بر روی تخت خواب دو نفره قرار داشت.Desktop هم به عکس برهنه و بی ریای آرزو مزین شده بود.نه این فرق داره سریال نامبرش را باید از Keygen پیدا کنی.نصبش چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه. حیف شد امکان نداره بیشتر در خدمتتون باشم؟ یه سری نرم افزار crack دار دارم که نمی دونم چه طوری باید نصب کنم.امید کاملا خود را به کوچه ی علی چپ زده بود.این یکی تازه 5 درصدش نصب شده احتمالا 25 دقیقه ای طول می کشه.چه خوب!قایم باشک حال میده. من قایم میشم شما من را بکنید پیدا.بهتر بود همان پیدا کنید خودمان را می گفتی نه این که مانند سفرای روس و انگلیسی قجر سخن بگی.جایزه ی برنده هم بوس کردن دیگری باشه.شرط داره.شرطش اینه که یکدیگر را از پشت پنجره بوسه زنیم.آخه شیشه گرد و خاک داره.اما نه به اندازه ی خرده شیشه ی شما!من فکر می کردم ایرانیا خیلی بی جنبه باشند.بی جنبشون کردند.منظورت بعد از 57 ،نه؟چه توفیری می کنه؟با گفتن هیچی به او نزدیک تر شد.گفت:این همه نزدیکی از برای نزدیکی؟گفت:مگه اشکالی داره.بهت نمیاد متشرع باشی.جواب داد:اگه ایران با کره جنوبی بازی داشته باشه تو باکره ای؟گفت: این همه در لفافه سخن گفتن برای چیست؟آره من دست نخورده ام.گفت:خود تو این همه صغری و کبری چیدی،نصب نرم افزار را بهونه کردی.حالا به من میگی در لفافه سخن میگم.با من بحث نکن.اصلا اون سه حرفی داری یا من سر کارم.اگه منظورت حیاست آره.این قدر برای من سیاوش بازی در نیار! تو خودت هم خورده شیشه داری. اگه نداشتی تو این زمان و مکان چه کار می کنی؟من اعتراض دارم،تو پیش خودت رضایت من را مفروض دانستی،فکر کردی چون خوشگلی،چون پولداری،چون جوونی من هم از خداخواسته به خواسته تو تن میدم.دیگر تنها حایل میان آن ها لباس های امید بود.که ناگهان امید گفت:مگه نگفتی قایم باشک بازی کنیم.تو چشم بذار من قایم میشم. فقط کافیست اجازه بدی من سک سک کنم.اون وقت می تونی منو بوس کنی.آرزو چشم گذاشت اما امید رفته بود. شاید هم از بین رفته بود.
قرنها گذشت و در تفسیر این داستان گفتند که آرزو همان خدا بوده و امید بنده ی ناشکر خدا.اما عده ای دیگر که خود را برای تفسیر داستان لایق تر می دونستند فرمودند که نه آقا!آرزو شیطان بوده است و امید جوان پاک دامن!
و هیچ کس نگفت که آیا خدا و شیطان ممکن است به جای یکدیگر اشتباه گرفته شوند؟


ویرایش توسط protester : 14th November 2008 در ساعت 05:13 PM.
protester آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 14th November 2008   #639

protester

کاربر سایت

 protester آواتار ها

تاریخ عضویت: Nov 2008
نوشته ها: 3
تشکر از دیگران: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست

 

خودکشی،شاید وقتی دیگر !

زمان : 16 آذر 1386 مکان : خیابان آذر نصف جهان

بعد از ظهر یک جمعه ی پاییزی پیرمردی 23 ساله بدون عینک با عصای شکسته ی خود شروع به قدم زدن می کند. صدای خرد شدن برگ ها در زیر چکمه های آفتاب سوخته ی او بی شباهت به آه و ناله های دخترک معصومی نبود که در تنها خانه ی چراغ روشن، ساختمان ابتدای خیابان مورد تجاوز قرار می گرفت.جغد ها هجوم وحشتناکی به درختان لخت آورده بودند در حالی هنوز چند ساعتی تا غروب آفتاب فاصله داشتیم.تمامی مغازه ها تعطیل جز تابوت سازی که مشمول قانون ممنوعیت کشیدن سیگار در مکان های عمومی نمی شد و این روزها چند شیفته کار می کرد. غار غار کردن کلاغ ها در عین زجر آور بودن لذت بخش بود! از داخل امامزاده صدای پزشک جواب کرده هایی به گوش می رسید که آخرین شانس خود را امتحان می کردند؛ اما جلوی امامزاده جوانکی شاکی ایستاده بود که می خواست فریاد زند این ها همش دروغه! الکی اسم خودشو گذاشته امام زاده! حتی تا مرز انکار خدا هم پیش رفته بود اما مادر پیرش جلوی دهانش را گرفته بود تا مبادا عذاب نازل شود ! متولی امام زاده هم به تعطیلات آخر هفته رفته بود که اگر می بود کلی از معجزات امام زاده می گفت و این که حتما مصلحت نبوده که حاجت روا شی! سوسک بخت برگشته ای که شکمش هم برگشته بود ناگهان زیر پای نحیف پسر بچه ای سر به هوا برای همیشه از این دنیا راحت شد اما چند دقیقه بعد آه خاله سوسکه دامنش را گرفت و بادکنکش تر کید! آیفون یکی از مجتمع های مسکونی(!) چنان اسیر تار عنکبوت بود که به هر احمقی می فهماند چند سالی است هیچ بنی بشری پا به اون ساختمون نگذاشته. نیمه ی یکی از روزنامه های مرحوم دوم خردادی از زیر در ورودی پارکینگ عشوه گری می کرد : " خاتمی : من یک تدارکاتچی هستم! من قهرمان نیستم. بیچاره ملتی که محتاج قهرمان باشد. " خانم میانسالی از منزلش خارج شد. وای چه فیلم زنده ی صحنه داری! روبنده داشت اما قسمت تحتانی بدنش لخت مادر زاد! کمی جلوتر مردی معرکه ای به راه انداخته بود. ریش هایش را به حراج گذاشته بود و از محاسن محاسنش(!) می گفت که کجاها جاده صاف کنش بوده : گزینش دانشگاه،گزینش استخدام، گزینش ....! حال که ویزایش آماده بود او را نیازی به این سیم خاردارها نبود. در همین اثنا شیخی را دید که دستپاچه سی دی های مستهجن ( نه مبتذل) را در زیر عمامه اش مخفی می کرد.(این که او از کجا فهمید آنها مستهجن است بماند!)آن سوی خیابان پسری مشغول بستن بند های کفش دوست دخترش بود تا چه بسا خاک پای او سرمه ی چشمان کورش شود. اما این طرف خیابان روزگار تلافی می کرد : دختری تمام حقوق برج قبلیش را هزینه کرده بود تا در نظر پسرک برج نشین مقبول افتد اما صد افسوس که پسر او را تنها یک شب و آن هم از برای کار دگر می خواست! پیرمرد در افکار خود غرق شده بود که فریاد جوانی او را نجات داد،مدعی عملیات انتحاری بود اما بمب ساعتی او عددی منفی نشان می داد! چند لحظه بعد ملودی غم انگیزی موسیقی متن خرد شدن برگ های زرد و نارنجی شد و آن نفس های سنگین جوانمردی در کنار درب بسته ی سازمان بنیاد جانبازان بود! جلوتر یک تجمع قانونی شکل گرفته بود قرار بود جوانی 76 ساله اعدام شود اما در لحظه ی آخر خبر رسید اعدام به فردا موکول شده است و این سناریویی بود که به گفته ی ساکنان محله برای 1386 بار اجرا می شد و نامش را شکنجه ی سفید نهاده بودند! تجمع غیر قانونی هم داشتیم چند جوان مو سفید در کنار آتشی که از کتاب های توقیف شده ی خود بر افروخته بودند از گذشته ی خود احساس غرور می کردند! کمی جلوتر چند ستاره دار (درجه دار ) نیروی انتظامی که فرصت رسیدگی به تجمع قبلی را نداشتند مشغول سوار کردن یکی از دانشجویان ستاره دار به آمبولانس تیمارستان بودند مثل این که نظام بوروکراسی فرو پاشیده بود. ناگهان جوانی دیگری را دید که دندان عقل خود را از درختی پوسیده آویزان کرده بود تا بلکه از عذاب دندان درد نجات یابد. به زاینده رود نزدیک می شد و تا خیابان توحید تنها یک پل آذر فاصله بود . این همان چهار راهی بود که 7 تیر 1386 از 6 بامداد تا 1 بعد از ظهر جناب سروان خطاب می شد و حتی متلکی نصیبش شد که مگر کارت بسیج نداشتی! پیرمرد قول داده بود پیامک آذر خانم را روی پل آذر بخونه : " اگر توی این دنیا هیچ جایی برای آرامش وجود نداره، اگر تمام رویاهای ما از عشق، آزادی، عدالت یه خیال باطله خداوند می بایست جواب بده که چرا ما را آفریده!"می بایست جواب او را می داد اما نه تنها شارژ موبایلش تمام شده بود بلکه شارژ عمر آذر خانم هم به چنین سرنوشتی مبتلا شده بود. این آخرین پیامک او قبل از خودکشی بود. با وجود ترسی که از ارتفاع داشت تعادل خود را روی نرده های پل حفظ و شروع به کف زدن و تشویق خدا کرد! مردمی که فشار اقتصادی فرصت هر گونه تفکری را از آن ها گرفته بود بی تفاوت عبور می کردند! بدون کلاه احترام نظامی گذاشت تا نهایت بی ادبی خود را نشان داده باشد (در ارتش احترام بدون کلاه نوعی ناسزا محسوب می شود). آن سوی پل از اتفاق یه سرباز آفتاب سوخته که نه تنها از پادگان بلکه از تیمارستان نیز فرار کرده بود به خاطر ترسی که با دیدن احترام نظامی در او نهادینه شده بود پاسخ احترام یا همان بی ادبی او را داد! بیش از این نمی خواست معطل کند چون می ترسید دوباره شک کند. زمان ایستاده بود و با این وجود شروع به شمارش کرده بود،کامپیوترهای فرشتگان هم هنگ کرده بود تا گناه او ثبت نشود.9،10،....،4 ناگهان گریه ی یک دختر بچه همه چیز را خراب کرد. او مادر گم کرده ی خود را صدا می زد. خواست بی خیالش شود اما از آن جا که بشر شرقی کوچکترین پیشامد ساده را به علل ماواءالطبیعه ربط می دهد شک کرد که نکند این نشانه ای برای منصرف کردنم باشد اصلا نکند این روح آذر باشد! با خود گفت : خودکشی،شاید وقتی دیگر!

protester آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 16th November 2008   #640

sorahi

کاربر سایت

 sorahi آواتار ها

تاریخ عضویت: Nov 2008
محل سکونت: تهران - یوسف آباد
نوشته ها: 1
تشکر از دیگران: 3
تشکر شده 2 بار در 1 پست

 

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

sorahi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
پاسخ

برچسب ها
فرهنگ رانندگی, لطفا, ماری, های, هدیه الاغ و سگ به آدم, واقعی, کودکی, پسرم, الاغ, اسکن, اطلاعات, بادبادک, تلفن, خوش, خاطرات, داستان, داستان واقعی, داستان کوتاه, داستان کوتاه واقعی, داستان بلند, داستانک, داستان، نقد


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا