 |
|
3rd November 2007
|
#71
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست
|
|
|
عقاب
مردی تخم عقابی پیدا کردو ان را در لانه ی مرغی گذاشت.عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون امد و با انها بزرگ شد.در تمام زندگیش،او همان کارهایی را انجام داد که مرغها میکردند،برای پیدا کردن کرمهاوحشرات،زمین را می کند و قدقد میکرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار ،کمی در هوا پرواز می کرد .
سالها گذشت و عقاب پیر شد.
روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز اسمان دید. او با شکوه تمام ،با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش،برخلاف جریلن شدید باد پرواز میکرد.
عقاب پیر، بهت زده پرسید:<<این کیست؟>>
همسایه اش پاسخ داد:<<این عقاب است ــ سلطان پردگان.او متعلق به اسمان است و ما زمینی هستیم>>
عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد.زیرا فکر می کرد مرغ است.
|
|
|
|
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
3rd November 2007
|
#72
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست
|
|
|
گويند اسكندر تصم گرفت براي تصاحب كشور چين به آن كشور لشكر كشي كند . پس چندين روز به اطراف اولين شهر رسيد و شهر را محاصره كرد و خيمه اي براي خود بر پا نمود . در يكي از روزها فغفور پادشاه چين , در هيبت درباني به خدمت اسكندر رفت و گفت : پيغا از طرف پادشاه دارم كه بايد در خلوت آن را بگويم . به دستور اسكندر ملازمان از خيمه بيرون رفتند . هنگا كه خيمه خلوت شد وي رو به اسكندر كرد و گفت : فغفور منم .
اسكندر تعجب كرد و گفت : چگونه جرات كردي به تنهايي به اين مكان بيايي !!!
فغفور گفت : من تو را عاقل دانم . هيچگاه بين منو تو عداوتي وجود ندا شته اسظت . امدم تا هر چه از من خواهي قبول كنم . اسكندر گفت : خراج دو سال را از تو خواهم ؟ فغفور پس ك تفكر سر را به علامت رضايت تكان داد و گفت : اگر فردا پادشاه قصر را به قدوم خود منور كند ,غذايي با هم خوريم و من اين مبلغ را تقديم كنم .
روز بعد اسكندر به دربار رفت و فوج عظي از سپا هيا ن آن كشور ديد .
پس مدتي غذا را در ظروفي از جواهر اوردند .
پادشاه رو به اسكندر كرد و گفت : پادشاه هر قدر تمايل دارند توانند از اين جواهرات و محتويات آن ل كنند .
اسكندر گفت جواهرات را كه ن شود خورد پادشاه چين گفت : پس غذاي سلطان چيست ؟ اسكندر گفت : مثل همه انسانها نان است ! پادشاه گفت اي اسكندر اي اسكندر مگر در خانه تو چند لقمه نان به دست ن آيد كه براي گرفتن آن اين همه رنج و زحمت به خود دهي !!
اسكندر بعد از تفكري اظها ر داشت ,اگر اين سفر براي من هيچ چيز نداشت , پند عبرت آموز تو برايم كا في بود . اسكندر فرداي آن روز از چين خارج شد.
|
|
|
|
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
3rd November 2007
|
#73
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست
|
|
|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه دختری بود که همیشه حس میکرد تنهاست
تنها چون تو خانواده تقریبا شلوغش هیچ کس هم سن اون نبود همه زیادی ازش بزرگتر بودن و فقط یه خواهر کوچولو داشت که اونم زیادی بچه بود و درک نمیکرد که خواهرش چی میگه....
اهل هیچی نبود فقط اوقات بیکاریش میرفت باشگاه و بعضی وقتا هم با نزدیک ترین دوستاش دور هم تو خونشون جمع میشدن.........
اون روز مثل هر روز دیگه که دلش میگرفت خواست بره روی پشت بوم خونه تا یه کم دلش باز بشه اخه عادت نداشت بره بیرون از خونه. اگر هم میرفت فقط همین پارک کنار خونشون میرفت.اخه کنار خونشون یعنی دقیقا پشت دیوار خونشون یه پارک جنگلی بود (که بعدا شد یک بوستان باحال).اما تو اون زمان توی اون پارک همیشه خلوت بود و تقریبا هیچ کس به غیر از اهالی اون منطقه به اون جا رفت و آمد نمیکردن...............
در اون زمان اون هنوز 17 سالش هم نشده بود اردیبهشت ماه سال 1378 بو د
فکرای خسته کننده ازارش میداد
اخه چرا باید خانوادش با ازدواج اون دو تا مخالفت میکردن مگه چه اشکالی داشت ؟؟؟؟؟؟
درک نمیکرد که چرا باید کاخ امال و
ارزوهاشون این طور خراب بشه.............
تو خیال خودش بود و مثل همیشه واک منش رو هم گذاشته بود توی گوشش و داشت یه اهنگ غمگین گوش میداد تا راحت گریه کنه و خودش رو تو تنهایش خالی کنه.......
رفت و نشست لب پشت بوم و داشت به درختهای پر بار پارک نگاه میکرد که ناگها دید یه پسر کم سن و سال داره نگاش میکنه .تعجب کرد چون سابقه نداشت کسی پشت دیوار خونشون بشینه
ولی این اتفاق افتاده بود
پسره حدودا اون موقع هنوز 16 سالش هم نشده بود یه اقا پسر کم سن و سال.
با یه لبخند به پیشواز نگاش رفت. البته عادت نداشت به کسی لبخند بزنه اما اون فرق داشت هنوز به نظرش بچه بود و اشکال نداشت بهش لبخند بزنه
یا حتی جوابش رو بده .............
خلاصه با هم شروع کردن به صحبت کردن پسره از پایین و او از روی بوم.
وای چه خوب بود همه غماش رو فراموش کرد.......چه پسر خوبیه واقعا شاید بتونم بهش اعتماد کنم و براش درد دل کنم..........
این شده بود کار هر روزش تا سر یک ساعت با هم قرار فیکس کنن و اون از روی پشت بوم و پسره از تو پارک با هم درد دل کنن..........
کم کم داشت بهش عادت میکرد اخه پسره خیلی پسر خوبی بود اصلا حرفای بی معنی نمیزد هر چیزی تو دلش بود راحت به زبان میاورد.......
حالا داشت جراتش بیشتر میشد
ازش خواست بیاد پایین تو پارک تا با هم بیشتر آشنا بشن. اگر چه میترسید اما اشکال نداشت چون انقدر درختها به هم تنگ چسبیده بودن که که بینشون پیدا نبود.
اون رفت توی پارک تا از نزدیک با هم باشن
یه دختر 17 ساله و یه پسر16 ساله...................
حالا با هم دارن قدم میزنن و با هم میخندن و بازی میکنن.............آخه هنوز هر دوشون بچه ان................
ای کاش دختره هم میفهمید که اون یه حس دیگه نسبت بهش داره...........
|
|
|
|
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
3rd November 2007
|
#74
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست
|
|
|
حالا ادامه ماجرا…………
جریانات تازه آغاز شده بود و همه چیز تازه داشت شروع میشد
پسر داستان ما از اونجایی که بار اولش بود با یه دختر ارتباط برقرار میکرد فوق الاده در روابطش خجالتی و اروم بود ………
خلاصه روزی نبود که اون دو تا با هم تو پارک قرار نزارن و همدیگه رو نبینن .برای هر دوشون شده بود یک عادت تا هر روز همدیگه رو از نزدیک ببین و با هم درد دل کنن…………
هر دو از غمای روزگار تهی بودن و فقط به امید اینکه ساعت قرارشون برسه و برن همدیگه رو ببینن روزشون رو سر میکردن……….
تا این که یک روز پسر داستان ما اومد و با گریه و ناراحتی به دختره گفت که دارن از این شهر میرن شهر خودشون شیراز……….
وای خدای من از قم تا شیراز خیلی راه بود و اونها دیگه چطور باید همدیگه رو میدن……….
ولی این اتفاق افتاد و پسر داستان ما توی یه روز تابستانی به همراه خانوادش از اون شهر رفت ولی قرار شد که هر روز با هم تلفنی صحبت کنن و هر وقت که پسره یا دختره براشون مقدور بود برن شهر اون یکی تا همدیگه رو ببینن……..
این جریانات ادامه پیدا کرد و پسر داستان ما روزی نبود که تلفنی با دختره صحبت نکنه و هر روز حالش رو نپرسه . هر وقت که میتونست یه هدیه ای برای دختره میفرستاد تا دختره یادش نره که اون دوستش داره…
هر وقت که میشد و بیکار بود یه سری میومد شهر دختره تا مثل سابق تو همون پارک قدم بزنن وبگن و بخندن و همه غماشون رو به دست فراموشی بسپارن………
یک مدت اوضاع به این منوال گذشت تا این که تلفنها کم کم کمتر شد و به هفته ای یک بار رسید البته نه به خاطر بیوفایی پسره. بلکه به خاطر این که اون ها هر دوشون درس میخوندن و وقت کمتری داشتن .
هفت هشت ماهی شده بود که از هم دور شده بودن تا این که اون اتفاقی که نباید افتاد
یک روز دوباره سر و کله خانواده پسری که سال قبل قرار بود با هم ازدواج کنن پیدا شد
اگر چه دختره فکر نمیکرد که دوباره اون برگرده اما حالا که برگشته بودکسی که عاشقش بود و تصور نمیکرد بتونه این عشق رو هرگز فراموش کنه
بالاخره با اصرار خانواده پسره که پسر ما تو این یک سال هر روز حالش بدتر شده از عشق دختر شما و قسم خورده به غیر از دختر شما با هیچ کس دیگه ای ازدواج نکنه قرار های عقد و ازدواج اونها گذاشته شد
وای خدای من حالا چطور باید به دوست و یار همیشگی تنهاییهاش میگفت که قراره ازدواج کنه با همونی که همیشه حرفش رو براش میزده……..
توی این یک سال پسر16 ساله داستان ما حتی یک بار هم به دختره نگفت بود که چه حسی نسبت به دختره داره و بهش حتی یکی بار هم بهش نگفته بود که چقدر دوستش داشته و چه نقشه ها برای ایندش با اون کشیده بوده…..
خلاصه یک روز پسر از راه دور مثل همیشه تماس گرفت و دختر تلفنی بهش گفت که داره با همون آدمی که همیشه براش میگفته ازدواج میکنه و ازش به خاطر این همه وقت که همیشه یار و یاور تنهاییاش بوده تشکر کرد .پسر هم کلی تبریک بهش گفت و براش آرزوی خوشبختی کرد و کلی خوشحال شد(البته در ظاهر )
فقط خدا میدونه که اون لحظه اون پسره از راه دور چه حالی بهش دست داده……………بعد از این حادثه پسره دچار افسردگی حاد میشه
ولی چرا اخه اون یک بار هم نباید به دختره میگفت که عاشقش بوده و دوستش داشته و فقط براش یه دوست نبوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون پسر دیگه هیچ وقت به هیچ دختر دیگه ای حتی فکر هم نکرد و برای همیشه عشق کودکانه و پاکش رو به همون پاکی توی قلبش برای همیشه نگه داشت……….
و بعد از اون به زندگی عادی خودش بازگشت و طبق گفته آشنایانش داشنجوی رشته افسری و داره به زندگیش به امید آینده ای روشن ادامه میده
ولی دختر یک دختر شکست خورده و تنهاتر و خسته تر از همیشه بدون هیچ امیدی داره به زندگیش ادامه میده………و میدونه که باید تا اخر عمرش تقاص دلی رو که نادانسته شکسته پس بده………………….
|
|
|
|
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
3rd November 2007
|
#75
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست
|
|
|
رشته
--------------------
کودکی که آماده ی تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستید؛اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو درنظر گرفته ام؛او در اتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
- اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق اورا احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می تونم بفهمم مردم چه می گویند،وقتی زبان آنهارا نمیدانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و بادقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات،دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه از اینکه دیگر نمی توانم شمارا ببینم ناراحت خواهم بود!
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا کرد: خدایا! اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید؟
خداوند شانه ی اورا نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد؛ به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.
|
|
|
|
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
3rd November 2007
|
#76
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست
|
|
|
روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .
رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" .
مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم" .
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند.
بدانيد :
خوب بودن (( به خدا )) سهل ترين كار است
و ن دانم،
كه چرا انسان،
تا اين حد،
با خوبي،
بيگانه است!
و هن درد مرا آزارد!
|
|
|
|
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
3rd November 2007
|
#77
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست
|
|
|
پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است
پدر به نزد بيل گيتس رود و گويد:
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند
پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است
بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني رود
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد
و معامله به اين ترتيب انجام شود
نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم توانيد
چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد.
|
|
|
|
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
4th November 2007
|
#78
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست
|
|
|
یک حقیقت درباره جن ها
در باور برخی افراد، جنها تنها در شب، تاريکی، تنهايی و در محلهايی مانند گرمابه،آب انبار و ويرانه و بيابان وجود دارند. در باور عامه، جن به شکل انسان است با اين تفاوت که پاهايش مانند بز سم دارد. مژههای دراز او نيز با مژه انسان متفاوت است و رنگ موی او بور است.
به باور برخی، به زبان آوردن نام جن شگون ندارد و ممکن است آنها را حاضر کند. بنابراين برای دلخوشی جنها هم شده به آنها " از ما بهتران " گفته میشود. روزهای يکشنبه، سه شنبه و چهارشنبه از مابهتران به لباس و صورت آدميزاد درمی آيند . در اين روزها نبايد به ديدن مريض رفت، زيرا چه بسا که از ما بهتران به شکل يکی از دوستان يا بستگان به دیدن بيمار برود و به او آسيب برساند. ازمابهتران مانند آدميان جشن و سرور و شادمانی و گاهی هم عزاداری به راه میاندازند. اين مراسم بيشتر در گرمابههای عمومی و شب هنگام برگزار میشود. کسی که شب تنها به حمام برود و دائم بسم الله نگويد جن به سراغ او میآيد. اگر کسی در تاريکی تنها به حمام برود و بی احتياطی کند و در آنجا بخوابد، ناگاه متوجه میشود که دورادور او را جنييان گرفته اند، يا يکی دو جن در گوشه و کنار حمام مشغول شستشو هستند. جنيان ابتدا با محبت نزديک میشوند، اما اگر انسان با نگاه کردن با پاهايشان که سم دارد ايشان را بشناسد، آن وقت به آزار او مشغول میشوند
|
|
|
|
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
4th November 2007
|
#79
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست
|
|
|
ک داستان واقعی:
.. نیمه شب از خواب پریدم از درو دیوار صدا می اومد صداهای مرموز ترسناکی با ترس لرز خودم رو به اتاق سیامک رساندم انگار حال خوبی نداشت و مشغول دعوا با چند نفر بود. صداس خش دار بود صداهای دیگری هم می اومد هر چی خواستم در و باز کنم نشد .سیامک عادت نداشت در و قفل کنه اما هر چی زور میزدم باز نمی شد انگار کسی پشت در رو گرفته بود یهو یادم افتاد که اگه بسم ا... بگم و سورهای بخونم از شر ارواح شیطان نجات پیدا می کنم سوره رو خوندم ویهو در رو به طرف تو حول دادم این بار به راحتی باز شد چراغ روشن کردم سیامک دیدم که رو زمین افتاده بود و به زور نفس میکشید انگار کسی روش افتاده بود و زور می زد خودش رو آزاد کنه جیغ زدم سیامک ... سیامک...! یهویی چراغ های خونه خاموش شد و یکی از لامپ ها با صدای زیاد ترکید دندونام قفل شده بود زانوهام می لرزید به زور به سمت تلفن رفتم گوشی رو برداشتم اما قطع بود خدای من یه کاری باید می کردم . از خانه به سمت بیرون دویدم . ساعت ۳ نیمه شب بود دوان دوان خودم رو به سمت سر خیابون رسوندم تا اولین خونه ۱۰۰ متر راه بود جرات نداشتم پشتم رو نگاه کنم انگار ارواخ دنبالم بودند صدای صوت قهقهه میومد البته قبول دارم دچار توهم هم شده بودم اما هرچی بود من به خوبی اینارو میدیدم نزدیک بود ار ترس خودم رو خراب کنم با ترس در خانه خانوم کتی رو زدم چند لحظه بعد در باز شد ملتمسانه از اون شهرش خواستم کمکم کنن گفتم موضوع چیه اما آنها به جای کمک به من خندیدند به اونها گفتم مگه ارواح را در اطراف من نمیبینید با خنده گفتند چرااااا می خوان باهات عکس بگیرند نا امید به سمت همسایه بعدی رفتم اما اونهام من رو از خودشان روندند و از اینکه نیمه شب بیدارشان کردم عصبانی شدند نمیدونستم چی کار کنم به سمت خونه دویدم چراغها روشن شده بود دیدم سیامک پشت میز نشسته موهاش آشفته بود با خوشحالی گفتم حالت خوب شد؟ با یه نگاه نا آشنا منو میدید گفتم چرا اینطوری نگام می کنی؟ جوابم رو نداد نگهش آزارم میداد انگار سیامک نبود. خدای من اون سیامک نبود بدونه اینکه فرصت کنم کفش بپوشم به سمت بیرون دویدم سیامک هم پشت من میدوید به ماشین هایی که تک توک مرفتند اشاره می کردم اما کسی وای نستاد سیامک به من نزدیک شد گلویم رو با دست فشار میداد ... مرگ رو جلوی چشمام میدیدم دستاش یخ یخ بود داد زدم خدایاااااااا کمکم کن! فریادی که به زور از گلوم خارج شد ناگهان دستاش شل شد و روی زمین افتاد!
دو هفته بعد من در تهران بودم سیامک خیلی تلاش کرد تا از اون جدا نشم و می گفت : باور کن دست خودم نبود انگار شیطان در من حلول کرده بود مسخ شده بودم اما همه چی برای من تموم شده بود.
|
|
|
|
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
4th November 2007
|
#80
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست
|
|
|
250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت.با مرد خردمندی مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد، به شدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود.دخترش گفت که او هم به اين مهمانی خواهد رفت.مادر گفت تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا دختر جواب داد:ميدانم هرگز مرا انتخاب نمی کند،اما فرصتی است که دست کم يکبار او را از نزديک ببينم.روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت:"به هر يک از شما دانه ای می دهم، کسي که بتواند در عرض 6 ماه، زيبا ترين گل را برای من بياورد، ملکه آينده چين مي شود."
دختر پيرزن دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.ماه ها گذشت و هيچ گلی سبز نشد.دختر با باغبانان بسياری صحبت کرد و را گلکاری را به او آموختند.اما بی نتيجه بود، گلي نروييدروز ملاقات فرا رسيد.دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايی به رنگها و شکل های مختلف در گلدانهای خود داشتند.لحظه موعود فرا رسيد.شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده گلی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی سبز نشده است.شاهزاده توضيح داد:"اين دختر تنها کسي است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور مي کند.گل صداقت.همه دانه هايی که به شما دادم، عقيم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود."
|
|
|
|
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
|
برچسب ها
|
فرهنگ رانندگی, لطفا, ماری, های, هدیه الاغ و سگ به آدم, واقعی, کودکی, پسرم, الاغ, اسکن, اطلاعات, بادبادک, تلفن, خوش, خاطرات, داستان, داستان واقعی, داستان کوتاه, داستان کوتاه واقعی, داستان بلند, داستانک, داستان، نقد  |
|
کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
|
|
|
| ابزارهای موضوع |
جستجو در موضوع |
|
|
|
مجوز های ارسال و ویرایش
|
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
کد HTML غیر فعال است
|
|
|
پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي
مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو
»
برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید
...
روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی
دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا
محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست
بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.
قیمت: 16000
تومان

|
سایت سرگرمی و تفریحی *
ثبت هاستینگ و
دامنه *
سایت سرگرمی و عکس های جالب *
فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین
هدایای جالب و لوکس *
ست مروارید عشق *
سایت
یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش
لاغری در 10 دقیقه
*شارژ
موبایل با باطری قلمی *بهترین
هدیه روز مادر و روز زن
*راه های افزایش قد + حرکات جادویی
* ساعت LED آدیداس adidas
* ساعت بدون عقربه Gucci
* دستگاه کپی SMS و شماره تلفن
* ست چاقوی میراکل بلید
* دماسنج عشق
* سایت هدفمند سازی یارانه ها
* برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل
* ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش
* پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight
* کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream
* هاست ایرانی ، میزبانی ملی
* خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید
* پنل ارسال sms
* تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا
|