شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 8th March 2010   #891

miladf

کاربر سايت

 miladf آواتار ها

تاریخ عضویت: Nov 2008
محل سکونت: بابل -- بابلسر
نوشته ها: 142
تشکر از دیگران: 20
تشکر شده 122 بار در 74 پست

حالت
Happy

 

4 ماجرای کشیش و پسرش!

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند . پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت .
یک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد : یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى مشروب . کشیش پیش خود گفت : « من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید . آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد ..»
اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست . اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت ..در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد . کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد . با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .
کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد . سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خوردکشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

من عشقت رو به همه دنيا نميدم حتي يادت رو به کوه و دريا نميدم با تو ميمونم واسه هميشه
اگه دنيا بخواد منو تو تنها بمونيم واست ميميرم جواب دنيا رو ميدم با تو ميمونم واسه هميشه

خاطرات تو رو چه خوب چه بد هک ميکنم تو تنهاييام فقط به تو فکر ميکنم با تو ميمونم واسه هميشه
miladf آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
miladf ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 10th March 2010   #892

saharnaz

مدیر ارشد بازنشسته

 saharnaz آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2008
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 9,287
تشکر از دیگران: 5,166
تشکر شده 12,108 بار در 5,842 پست

 

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید.
احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای
خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!
زندگی هم همینطور است.
وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه ‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم
آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟
زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردن است.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------






saharnaz آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
saharnaz ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 13th March 2010   #893

saharnaz

مدیر ارشد بازنشسته

 saharnaz آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2008
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 9,287
تشکر از دیگران: 5,166
تشکر شده 12,108 بار در 5,842 پست

 

نقد رمان یلدا(م.مودب پور)

نقد رمان یلدا





شخصیت ها :
سیاوش : پسری سر به زیر و جدی و مقرراتی... مهندس ساختمان... شخصیت اول داستان راوی نیز می باشد

نیما : دوست سیاوش... شوخ و بذله گو... محکم و با اراده... هیچ کس حریف زبونش نمیشه... مشکلات رو با منطق غیر عادی خودش دونه دونه حل میکنه...
سیما : خواهر سیاوش... دکتر... زیبا... منطقی

خلاصه داستان :

این رمان حکایت عاشق شدن پسری به نام سیاوشه... اولین دیدار اونا به طور تصادفی توی بیمارستانه... یلدا که تازه از خارج برگشته توی خیابون با یه پیر زن تصادف میکنه و با اضطراب زیاد میارتش بیمارستان...
سیاوش هم به خاطر عمل آپاندیس بابای دوستش ( نیما ) برای عیادتش اومده بوده... یلدا همسایه نیما اینا ست... خواهر سیاوش هم توی همون بیمارستان دکتره... اینا به یلدا کمک میکنن و بعد از اون هم چند بار یلدا رو میبینه... و رمان ادامه پیدا میکنه... در ادامه پای یک زن بنام شیوا به داستان باز میشه...
شیوا هم مثل یه مادر که برای پسرش قصه بگه حکایت زندگی پر فراز و نشیبشو میگه... اینکه چطور دختر پاکی مثل اون به علت ندونم کاریهای اطرافیانش به خط اعتیاد و فحشا میفته... و چطور ناقل ایدز میشه و تمام سعیشو میکنه که مردای فاسد رو بیمار کنه...
از زبون یلدا که از بچگی توی خارج بزرگ شده وضع زندگی آمریکا رو نقل میکنه... اینکه چطور یلدا هم آلوده میشه... بعداز اینکه کلی مشکلات رو رد میکنن اسیر خوخودخواهی اطرافیانشون میشن... عمه یلدا که با پیریش هنوز مجرده با ازدواج اونا مخالفت میکنه و ....
تو این رمان هیچ وقت حوصله تون سر نمیره... اتفاقها یکی بعد از اون یکی میاد و با قهرمانی شخصیتها حل میشه... اما آخر رمان بعد از تحمل کلی سختی...
برید تو کتاب بخونید دیگه...



************
قسمتهای منتخب رمان :

البته همونطور که قبلا هم گفتم تموم نوشته های مودب پور پر از فراز و نشیب و اطلاعاته... اما چنتا شو انتخاب کردم

وطن آدما اونجایی که زندگی می کنه و بهش آزادی و امنیت می ده!

قبل از اینکه اما بگین یاد بگیرین که این اماها ممکنه یه زندگی رو عوض کنه پس سعی کنین که از این کلمه درست و به وقتش استفاده کنین...

آدم با ترس و لرز که نمی تونه کار بکنه! نه یه اقتصاددان نه یه سرمایه دار، نه یه هنرمند، نه یه دانشمند و نه هیچکدوم از اینجور ادما نمی تونه بدون داشتن امکانات و امنیت فکری و فیزیکی از استعدادی که خدا بهش داده استفاده کنه .تازه تنها مسئله اینام نیس . یه ادم برای پیشرفت علاوه بر امکانات، احتیاج به یه ذهن بی دغدغه داره ! احتیاج به حمایت داره ! اینجا همه برای همدیگه دیوار شدن! تو خودت می دونی من دارم چی میگم!

ــ اینجا خونه ی توئه!
یلدا : تو خونه م باید بزور روسری سرم کنم؟ باید یه گوشه ی این خونه بشینم تا یکی دیگه برام تکلیف معین کنه؟ ببین سیاوش، من اگه اینجا بمونم فنا می شم ! تمام ساعتهای زندگیم داره بیخودی میگذره و از بین می ره ! ببینن اینجا هنوز همه دارن تو سر و مغز همدیگه می زنن که مثلا یه دختر تنهایی می تونه بره خارج برای درس خوندن یا نه ! مثلا یه دختر می تونه با فلان لباس بیاد از خونه بیرون یا نه ! همه نشستن و سر همدیگه داد می زنن که مثلا پونصد سال پیش پا افتاده دیگه ! اون وقت تو همین زمان که اینا سرشونو با این چیزا گرم می کنن، تو کشورای خارجی، دقیقه ای یه اختراع می شه ! اینجا همه دارن وقت شون رو تلف می کنن ! اینجا برای انسان و شخصیت ش ارزش قائل نیستن ! برای زمان که حتی یک ثانیه ش رو هم نمی تونیم برگردونیم، ارزش قائل نیستن ! اینجا یه عده به خودشون اجازه می دن که جای هزاران نفر تصمیم بگیرن که چی براشون خوبه و چی بده ! مثلا اینجا یه هنرمند برای اینکه هنرش رو عرضه کنه، چند نر باید در موردش نظر بدن تا اجازه ی اینکارو پیدا کنه؟ اصلا فکر نمی کنن که در واقع این مردم هستن که باید این نظر رو بدن!
سیاوش : خب بالاخره باید در همه جا یه نظارتی وجود داشته باشه دیگه.
یلدا : بهترین نظارت نظارت مردمه.
سیاوش : خب اونام شاید منظورشون همینه دیگه.
یلدا : یعنی خود مردم نمی تونن در مورد چیزی نظر بدن که باید یکی دیگه براشون تصمیم بگیره؟! تو چرا دیگه این حرف رو می زنی؟ اگه قراره نظارتی باشه، چرا رو چیزای دیگه نیس؟!


*************
این نثر قوی باعث میشه اولا آدم تا مدتی نتونه داستان رو فراموش کنه و ثانیاً چنان آدم رو توی داستان غرق میکنه که همراه با داستان هم اشک میریزه و هم میخنده. البته بیشتر میخنده . چون بیشتر از هرچیز جذابیت نوشته های مودب پور به خاطر لحن طنزشه... هیچوقت یادم نمیره... داشتم رمان یلدا رو میخوندم که احساس تشنگی کردم و رفتم آب بخورم... در حالی که داشتم آب میخوردم داشتم به تیکه های رمان فکر میکردم... منظور یکی از تیکه هاشو متوجه نشده بودم و تازه اون لحظه فهمیدم چی شده... نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر خنده. چشمتون روز بد نبینه چنان آب پرید تو گلوم که نزدیک بود خفه م کنه... انقدر خندیدم که داشت همینطور از چشام اشک میومد
و از ویژگیهای بارز دیگه میتونم بگم که...
تمام نوشته های ایشون از دل جامعه بلند شده و به نقل از خودش همه ش داستان زندگی های واقعیه... توی متن همه نوع اطلاعاتی به خواننده میده...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------






saharnaz آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
saharnaz ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 15th March 2010   #894

yamahdi

مدیر تالار فرهنگ و تمدن

 yamahdi آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: tehran
نوشته ها: 17,730
تشکر از دیگران: 3,354
تشکر شده 20,612 بار در 9,610 پست

حالت
شاد

 

یک کشتی مسافربری گرفتارتوفان گردید و غرق شد . تنها دو مرد از آن کشتی جان سالم بدر برده و با رنج و تقلای زیادی خود را به جزیره ای کوچک و متروک رساندند . بعد از چند ساعت که حالشان کمی بهتر شد ، شروع به جستجو پیرامون خود پرداخته و بزودی دریافتند که برای ادامه زندگی و یا نجات از آن وضع فلاکت بار ، تنها چاره ای که دارند ، دعاست
جزیره بسیار کوچک بود و تنها قسمت کمی از آن سرسبز بود و باقی آنرا زمینی خشک و بایر فراگرفته بود . مسافر اول به دومین مرد نجات یافته پیشنهادی داد بدین منوال که با هم اقدام به دعا نموده و در صورت اجابت دعای هر یک از آنها ، او حاکم جزیره شده و میتواند آنرا به دلخواه خود بین دو نفر تقسیم کند ، چرا که معلوم خواهد شد ارج و قرب وی نزد خدا بیشتر از دیگری خواهد بود
هر دو موافقت کرده و شروع به دعا نمودند و اولین چیزی را که خواستند ، غذا بود . فردای همانروزکه شروع به جستجو در جزیره کردند و در همین اثنا مسافر اولی که پیشنهاد را داده بود ، درختی کوچک را یافت که دارای میوه های نسبتا خوبی بود.
او با شادی فریاد زد که : " خدا دعای مرا اجابت نموده است و من میتوانم این جزیره را مطابق میل خود تقسیم میکنم . " بنابراین قسمت سرسبز جزیره را که درخت میوه نیز آنجا قرار داشت به خود اختصاص داده تا هر زمان که گرسنه شد از آن تناول نماید و قسمت خالی و خشک جزیره را به مسافر دوم بخشید . همچنین جیره غذائی بسیارمختصری برای مسافر دیگر جزیره تعیین کرد.
یک هفته بر همین منوال گذشت . مسافر اول ، اینبار که بشدت احساس تنهائی میکرد ، دست به دعا برداشت و تصمیم گرفت از خدا تقاضای یک همسر نماید . از قضا ، فردای همانروز کشتی دیگری در آن حوالی غرق شد و یک زن شنا کنان خود را به جزیره و درست به قسمتی که - متعلق به مسافر اول بود - رساند و طرف دیگر همچنان خالی بود.
بزودی مسافر اول دریافت که برای خود و همسرش ، سرپناه ، پوشاک و غذای بیشتری نیاز خواهد داشت ، لذا مجددا اقدام به دعا نمود و با تعجب دید که فردای همانروز تمامی درخواستهای او اجابت گردید و هر آنچه خواسته بود به یکباره فراهم شده است . این درحالی بود که طرف دیگر جزیره همچنان خالی مانده بود.
سرانجام مسافر اول از زندگی کردن در آن جزیره آنچنان خسته شد که دست به دعا برداشت و طلب نجات از آن جزیره متروک را نمود . بازهم دعایش مستجاب شد و درست فردای همانروز با تعجب دید که یک کشتی در نزدیکی ساحل جزیره و درست در کناره قسمتی که به وی متعلق بود ، لنگر انداخته است.
او بلافاصله دست همسرش را گرفته و همچنانکه کشتی داخل میشد به مسافر دوم که بیحال در گوشه جزیره افتاده و به خواب عمیقی فرو رفته بود ، توجهی نکرد و پیش خود گفت : " اگر این شخص پیش خدا ارزشی داشت حداقل یکی از دعاهای او نیز برآورده میشد . " بنابراین او را به حال خود گذاشته و سوار بر کشتی شد.
درست در لحظه ای که کشتی داشت جزیره را ترک میکرد ، ندایی آسمانی بگوشش رسید که : " چرا شریک خودت را در اینجا تنها میگذاری ؟ ! ".
مسافر اول پاسخ داد : " شریکم ؟ .... او که همراهمه . " منظورش ، خانمش بود.
در همین فکر بود که آن صدای آسمانی دوباره و با لحنی سرزنش آمیز او را خطاب کرد و گفت : " منظورم رفیقته که در جزیره تنهایش گذاشتی ، او تنها کسی بود که دعایش اجابت شد ! ".
مسافر اول که بشدت متعجب شده بود ، از کشتی پیاده شده و به شتاب نزد رفیقش رفت و او را از خواب بیدار کرد و گفت : " ببینم مگر تو چه دعائی میخواندی که حالا بایستی من بدهکارت بشم ؟ ".

رفیق او با بیحالی و در حالی که چشمانش را بزحمت میتوانست بگشاید با صدای ضعیفی گفت : " من فقط یک جمله دعا میکردم و آن این بود که خدایا تمامی خواستهای دوستم را استجابت کن ".

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بهار عشق شکوفا نمی شود بی تو

بیا که غنچه ی دل وا نمیشود بی تو

بر آی از افق ای آفتاب صبح امید
که شب رسیده و فردا نمی شود بی تو
yamahdi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 16th March 2010   #895

yamahdi

مدیر تالار فرهنگ و تمدن

 yamahdi آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: tehran
نوشته ها: 17,730
تشکر از دیگران: 3,354
تشکر شده 20,612 بار در 9,610 پست

حالت
شاد

 

شاید فردا دیر باشد


روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .
سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .
بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .
روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .
شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .
معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "
"من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "
"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "
دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .
معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .
آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال
بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .
او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود ... پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .
کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .
به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"
سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز
که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .
پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ
فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "
همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "
مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه
نداشته باشد . "
معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد
افتاد .
بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود
که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بهار عشق شکوفا نمی شود بی تو

بیا که غنچه ی دل وا نمیشود بی تو

بر آی از افق ای آفتاب صبح امید
که شب رسیده و فردا نمی شود بی تو
yamahdi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 17th March 2010   #896

yamahdi

مدیر تالار فرهنگ و تمدن

 yamahdi آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: tehran
نوشته ها: 17,730
تشکر از دیگران: 3,354
تشکر شده 20,612 بار در 9,610 پست

حالت
شاد

 

در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند. زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.

از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است.در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم. يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است.
در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد :گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود.. بزودي برمي گرديم...
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.»
مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود.
مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند. همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد.
روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.

اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست!!!
مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.
در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بهار عشق شکوفا نمی شود بی تو

بیا که غنچه ی دل وا نمیشود بی تو

بر آی از افق ای آفتاب صبح امید
که شب رسیده و فردا نمی شود بی تو
yamahdi آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 19th March 2010   #897

royapix

کاربر سايت

 royapix آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2010
محل سکونت: ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡
نوشته ها: 64
تشکر از دیگران: 121
تشکر شده 88 بار در 47 پست

حالت
Artistic

 

انیشتین و چارلی

حاضر جوابی....




روزی انیشتین به چارلی چاپلین گفت:

شما با این که حرف نمیزنید اما همه حرف های شما را میفهمند.

...

چارلی بلافاصله جواب داد:

اما شما با این که حرف میزنید هیچکس حرف های شما را نمیفهمد.


چارلی چاپلین هنرمند بزرگ عالم سینما ... با ساختن فیلم های صامت و حرکات پانتومیم حرفهای بسیاری را بدون ادای کلامی به تماشاگر میرساند.
انیشتین دانشمند بزرگ جهان که موفق به ارائه فرضیه نسبیت شد و با آن نام خود جاودانه کرد... در توضیحات خود (که مبنای ریاضی محکمی هم داشت) گرفتار این مسئله شد که تقریبا تمام مردم جهان صحبت های او را نمیفهمیدند. این مسئله بخاطر پیچیدگی فرضیه نسبیت بود و آنقدر توضیحات وی برای مردم نا آشنا بود که به وی لقب مرد تنهای قرن را داده بودند.
در آن زمان کسانی که صحبت های انیشتین را درک میکردند شاید از تعداد انگشتان دست تجاوز نمیکرد.
اشاره چارلی چاپلین به این مسئله است .



چاپلين و دخترش ژوزفين در صحنه اي از "كنتس از هنگ كنگ" (1967)

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



غم وگریه هم جزء لا ینفک زندگی است:صبر داشته باش ، سوگواری کن و از آن بگذر
royapix آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 20th March 2010   #898

Game Over

مدیر ارشد جی تاک

 Game Over آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,202
تشکر از دیگران: 3,392
تشکر شده 6,514 بار در 2,187 پست

حالت
Amused

 

داستان های کوتاه کوتاه

...........

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به قول زنده یاد شاملو: سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدنش پول می گیرد، البته اینجا چیزهای دیگری همچون تعصب کورکورانه، بی سوادی، منطق و خرد نداشتن نیز در امر " نفهمیدن" تأثیر گذارند.

ویرایش توسط Game Over : 20th March 2010 در ساعت 02:04 AM.
Game Over آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 20th March 2010   #899

Game Over

مدیر ارشد جی تاک

 Game Over آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,202
تشکر از دیگران: 3,392
تشکر شده 6,514 بار در 2,187 پست

حالت
Amused

 

باد شمال شرقی

دختر جوان از تپه بالا رفت.
خودش را به او رساند.کنارش نشست.
نفس تازه کرد و گفت:سلام.امروز اومدم فقط یه چیز به ام بگی.
به دور و بر نگاه کرد و ادامه داد:کافیه به ام بگی دوستم داری،یه بار
اون وقت ببین برات چه کارا که نمی کنم.
پیرمرد از خانه بیرون آمد.دود پیپ را بیرون داد و دختر را صدا زد.
دختر از جا بلند شد. لبه ی دامن را بالا گرفت.
سر جلو برد و گونه ی او را بوسید:لازم نیست همین الان بگی.
با سرعت از سرازیری جاده پایین رفت.همراه پیرمرد وارد خانه شد.
کلاغ روی دست مترسک نشست و غار غار کرد.
باد شمال غربی شروع به وزیدن کرد.
و گردن مترسک ناگاه به سمت خانه ی دختر شکسته شد.
کلاغ در جا پرید و دوباره سر جایش نشست.

نویسنده :سهیل میرزایی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به قول زنده یاد شاملو: سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدنش پول می گیرد، البته اینجا چیزهای دیگری همچون تعصب کورکورانه، بی سوادی، منطق و خرد نداشتن نیز در امر " نفهمیدن" تأثیر گذارند.
Game Over آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 20th March 2010   #900

Game Over

مدیر ارشد جی تاک

 Game Over آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,202
تشکر از دیگران: 3,392
تشکر شده 6,514 بار در 2,187 پست

حالت
Amused

 

واگویه

انگار همین دیروز بود.
شاید هم کمی نزدیک تر از...
مهم نیست.
الان که دارم این نوشته ها را تایپ می کنم
می بینم خیلی زود گذشت.
دیروز روبروی آینه ایستاده بودم و
با ناخن گیر مو های سپید سرم را
کوتاه می کردم.
یک لحظه به چروک های رو پیشانی ام
نگاه کردم.
با ناخن گیر؟
با هیچ چیز ...
یکی می گفت دلت سفید باشه.
یکی می گفت زندگی همینه.
یکی می گفت غصه ی چی رو می خوری؟
من به آن ها فقط نگاه می کنم
و
به دلم
که نمی دانم چه رنگی شده.
زندگی همینه
و من که تنها دلم تنگ می شود.
برای خودم.
یکی می گفت تو همه اش از خودت می نویسی.
یکی می گفت یه کم ام از آدم ها بنویس.
و من
باز نگاهشان می کردم.
خودم،آدم ها
چه فرقی می کند وقتی تو فراموش شوی؟
وقتی تو...
بعد،یادم می آید که این حرف ها را تنها
از روی دلتنگی می نویسم.
چشم.
چشم روی هم می گذارم و می گویم
چشم.هر چه شما بگویید.
من به وظیفه ام عمل می کنم.
هر چه شما بگویید.
با این همه گاه گاهی دلم برای همه تنگ می شود.

نویسنده:سهیل میرزایی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به قول زنده یاد شاملو: سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدنش پول می گیرد، البته اینجا چیزهای دیگری همچون تعصب کورکورانه، بی سوادی، منطق و خرد نداشتن نیز در امر " نفهمیدن" تأثیر گذارند.
Game Over آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
پاسخ

برچسب ها
فرهنگ رانندگی, لطفا, ماری, های, هدیه الاغ و سگ به آدم, واقعی, کودکی, پسرم, الاغ, اسکن, اطلاعات, بادبادک, تلفن, خوش, خاطرات, داستان, داستان واقعی, داستان کوتاه, داستان کوتاه واقعی, داستان بلند, داستانک, داستان، نقد


کاربران در حال دیدن موضوع: 3 نفر (0 عضو و 3 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا