شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 6th November 2006   #1

صوفي آموندرس

کاربر سایت

 صوفي آموندرس آواتار ها

تاریخ عضویت: Oct 2006
محل سکونت: آتن
نوشته ها: 21
تشکر از دیگران: 4
تشکر شده 11 بار در 5 پست

 

داستان هاي كوتاه و جالب

سلطان سرزمين کوچکي مدام از خود درباره هدف و معناي زندگي ميپرسيد. اين سوالات به حدي ذهن او را
اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود.
پيشکار مخصوص که نگران حال سلطان بود روزي به او گفت : پادشاها، شما خيلي خسته و گرفته به نظر مي آييد. چه چيزي شما را اين چنين ناراحت کرده است؟
من فقط مي خواهم معني زندگي را بفمم و اينکه انسان عمر خود را صرف چه چيزي بايد بکند.پيشکار گفت: اين سوال پيچيده اي است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسيم کنيد. من هم به دنبال تمام فضلا و حکماي سرزمين مي فرستم تا بدينجا بيايند. آنها حتما پاسخ خوبي براي شما خواهند داشت.سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در اين سه پرسش خلاصه کرد:
1- بهترين زمان براي هر چيز کدام است؟
2- مهم ترين افراد در زندگي ما چه کساني هستند؟
3- مهم ترين کار چيست؟
تمام حکما و فضلا از گوشه و کنا سرزمين به طرف قصر سلطان روانه شدند. و هر کس جواب هاي خود را براي سلطان بيان کرد، اما هيچ کدام از آنها پادشاه را قانع نکرد.
پيشکار که نمي دانست چگونه به ساطان کمک کند، به فکر فرو رفت. او به ياد آورد که يکي از حکماي سرزمين به قصر نيامده است. او حکيم کهنسال و گوشه گيري بود که در کوهستان زندگي مي کرد. او هيچ علاقه اي به ثروت و قدرت نداشت. اما با روي باز به روستاييان فقيري که نزد او مي آمدند، کمک مي کرد.
پيشکار به پادشاه کمک کرد تا به جست و جوي حکيم پير که در لباس يک روستايي ساده در کوهستان زندگي مي کرد، برود. پادشاد که از اين فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتي به نزديک محل زندگي پيرمرد رسيد، محافظانش را متوقف کرد و خود به تنهائي به طرف خانه حکيم رفت. و به مردانش دستور داد تا منتظر بمانند.
حکيم، در حالي که عرق از سر و رويش مي ريخت، زمين کوچکش را بيل مي زد. اين کار براي پيرمردي به سن و سال او بسيار طاقت فرسا بود. سلطان با ديدن او سلام کرد و بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد.
حکيم با دقت به او گوش کرد . سپس لبخندي زد و دباره به بيل زدن مشغول شد. سلطان تعجب زده به حکيم گفت: اين کار براي شما بسيار سنگين است. اجازه بدهيد کمي به شما کمک کنم.
حکيم بيل را به او داد و خود در گوشه اي در سايه نشست. پادشاه بعد از ساعتي دست از کار کشيد. رو به حکيم کرد و دوباره سوالاتش را پرسيد.
حکيم بدون اينکه جوابي بدهد، بلند شد و به او گفت: حالا شما کمي استراحت کنيد. من به کار ادامه مي دهم.
اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بيل زدن مشغول شد و با اين که به اين کار عادت نداشت، چند ساعتي روي زمين پيرمرد کار کرد. بالاخره بيل را کنار گذاشت و از حکيم پرسيد: من اينجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگيرم. اگر نمي توانيد به من پاسخ دهيد، بگوييد تا به قصر برگردم..
در همين لحظه، مردي مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد و درست پيش پاي سلصان از حال رفت. سلطان با باز کردن پيراهن مرد، زخم بزرگي را در سينه مرد ديد که بشدت خونريزي مي کرد. سلطان ظرف آبي آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پيراهن تميز خود را تن مرد مجروح کرد. بعد کمک حکيم او را روي تخت خواباند. شب شده بود. سلطان خسته و خواب آلود روي زمين دراز کشيد. وقتي چشم باز کرد، خورشيد کاملا در آسمان بالا آمده بود. او حکيم را در حال غذا دادن به مجروح که اينک به هوش آمده بود، ديد. مرد با ديدن سلطان گفت :مرا عفو کنيد. تقاضا مي کنم مرا عفو کنيد. سلطان با تعجب پرسيد: چرا اين تقاضا را ميکني؟و غريبه ماجراي عجيب خود را چنين بيان کرد: شما مرا نمي شناسيد. اما من شما را به خوبي مي شناسم. من دشمن شماره يک شما هستم. در يکي از جنگها، شما پسر مرا کشتيد و تمام اموال مرا به غنيمت گرفتيد. وقتي فهميدم قصد داريد به ديدن حکيم برويد، تصميم گرفتم تا شما را بقتل برسانم. ساعت ها انتظار کشيدم تا از نزد حکيم برگرديد. اما وقتي خبري از شما نشد، به سمت خانه حکيم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و مرا مجروح کردند. من توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اينجا برسانم. اگر شما از من مراقبت نمي کرديد تا کنون مرده بودم. اکنون من زندگي خود را مديون شما هستم. حالا خودم و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهيم بود. پادشاها، مرا عفو کنيد!
سلطان از اينکه به راحتي دشمني ديرينه به دوستي صميمي تبديل شده بود، خوشحال بود. و نه تنها ار را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نيز به او پس بدهد و پزشک مخصوصش را براي درماناو بفرستد. سپس با خواندن محافظان، دستور داد تا غريبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند.
سلطان قبل از رفتن، تصميم گرفت تا براي آخرين بار سوالاتش را از حکيم بپرسد. به پيرمرد، که مشغول غذا دادن به پرندها بود نزديک شد و سوالات خود را تکرار کرد.پيرمرد نگاهي به او انداخت و گفت:
اما شما جواب هاي خود را گرفتيد!پادشاه با تعجب پرسيد : کي؟ چگونه؟ ديروز اگر شما به ضعف و پيري من رحم نمي کرديد و زمين را بيل نمي زديد، مورد حمله دشمنتان قرار ميگرفتيد. پس بهترين لحظه همان زمان بيل زدن مزرعه بود و من مهم ترين شخص براي شما، من بودم و مهم ترين کار، کمک کردن به من بود.
وقتي غريبه مجروح نزد ما آمد، مهم ترين لحظه، زماني بود که شما به معالجه او پرداختيد. اگر اين کار را نمي کرديد، زخم او خونريزي ميکرد و تلف مي شد و شما فرصت آشتي کردن با يک دشمن سرسخت را از دست مي داديد. پس مهم ترين شخص، همان مرد غريبه و مهم ترين کار، مراقبت از او بود." به ياد داشته باشيد، تنها لحظه مهم، حال است و مهم ترين شخص، کسي است که در کنار او هستيد و مهم ترين کار، عملي است که مي توانيد براي خوشحال کردن و سعادت اين شخص انجان دهيد. مفهوم زندگي در پاسخ به همين سه پرسش نهفته است."
سلطان که از اين پاسخ ها کاملا متقاعد شده بود، با خاطري آسوده به قصر برگشت و سعي کرد تا گفته هاي حکيم را در زندگي اش به کار ببرد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته است:
كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم.بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم.در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم.اينك در آستانه مرگ هستم.و فهميدم اگر خودم را تغيير مي دادم همه آنها درست مي شد.


ویرایش توسط pmohammadsadeg : 1st November 2011 در ساعت 04:33 PM.
صوفي آموندرس آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 8th January 2007   #2

admin

administrator

 admin آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2006
محل سکونت: ایران
نوشته ها: 2,502
تشکر از دیگران: 1,033
تشکر شده 7,271 بار در 1,782 پست

حالت
Relaxed

 

داستان هاي كوتاه و جالب (1)

جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشير زن کيست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ توهين کن.
شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست هايم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را نپرسيدم . پرسيدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کن


ویرایش توسط pmohammadsadeg : 1st November 2011 در ساعت 04:26 PM.
admin آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
18 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 8th January 2007   #3

admin

administrator

 admin آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2006
محل سکونت: ایران
نوشته ها: 2,502
تشکر از دیگران: 1,033
تشکر شده 7,271 بار در 1,782 پست

حالت
Relaxed

 

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آن ها به داخل گودال عمیقی افتاند .
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه گفتند دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .
اما قورباغه ها دیگر دائما به آن ها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید به زودی خواهید مرد .
بلاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته ای دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و پس از مدتی مرد .
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .
بقیه قورباغه ها فریاد می زدند دست از تلاش برداره اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد .
وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : " مگر تو حرف های ما را نشنیدی ؟ "
معلوم شد قورباغه ناشنوا است . در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .

admin آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
13 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 16th April 2007   #4

ghoghnoos

کاربر سایت

 ghoghnoos آواتار ها

تاریخ عضویت: Feb 2007
محل سکونت: زير همين آسمون....
نوشته ها: 2,738
تشکر از دیگران: 1,605
تشکر شده 1,380 بار در 878 پست

 

چند حکایت از پائولوکوئیلو

شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند
دیگری گفت:موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم
وقتی به قله رسید ند ، شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید
شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم
دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند.
مرشدمی گوید:تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند

رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک ای عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد
پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم،
غافل از اینکه برای به دست آوردن آزادی ، یک عمل جسورانه کافیست

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود
مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم
مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی
زائوچی در مورد این داستان می گوید :
خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کتد

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند
زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است
او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است ، همان پول گلدان ساده را می گیری؟
فروشنده گفت: من هنرمندم .
قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است.



داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.
ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود
همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل
چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند
خدایا کمکم کن
ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان باجان انسان میکنند

ghoghnoos آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 23rd May 2007   #5

Sky

عضو پيشكسوت

 Sky آواتار ها

تاریخ عضویت: Oct 2006
محل سکونت: جهنم !!!
نوشته ها: 1,070
تشکر از دیگران: 223
تشکر شده 720 بار در 363 پست

 

يه داستان جالب .. حتما بخونيد !!

قتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا



انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا


صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا



صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا



پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا



بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا



سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا



روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا



پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟



فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا



وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا



وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا



احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا



()()()()()() ()()



سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !



صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا



ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟



سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟



گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا



به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا



گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا



()()()()()() ()()



سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا



یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا



گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا



پرسید : دوستش هستید ؟



گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا



گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا



صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنكس يادت نره !



آره عشقه من بودي ولي گذاشتي تنهام ...
همدم تو بودم حالا همــــــــــدم غمهام ...
تو رفـــتي از پيـــشم ولي نرفتي از يــاد ...
بزار بزنم من قصه ي عشقمون و فريـاد ...



[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]

>> [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
>> [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
Sky آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 23rd May 2007   #6

arashN

کاربر سایت

 arashN آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2007
محل سکونت: گیلان زیبا
نوشته ها: 49
تشکر از دیگران: 1,201
تشکر شده 495 بار در 375 پست

حالت
Aggressive

 

sky عزیز خیلی خیلی قشنگ و زیبا بود...
انشالله همشه خوش باشی...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

arashN آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
6 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 6th June 2007   #7

Mahdi_gh

کاربر سايت

 Mahdi_gh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2007
محل سکونت: زیر آسمون روی زمین
نوشته ها: 87
تشکر از دیگران: 30
تشکر شده 63 بار در 39 پست

حالت
Breezy

 

Question داستان ها و روایات جالب از حضرت فاطمه زهرا

اذان بلال

روزی فاطمه (س)فرمود:میل دارم بانگ اذانٍ اذان گوی پدرم را بشنوم0
بلال بعد از رحلت پیامبر(ص)اذان نمی گفت،ولی وقتی خواسته حضرت فاطمه(س)راشنید قبول کرد0
وقتی بلال اذان گفتن را با « الله اکبرُ الله اکبر» شروع نمود،فاطمه بی اختیار به گریه افتاد و به یاد خاطرات روزهای با پیامبر بودن ،اختیار از کف داد0
هنگامی که بلال به فراز « اشهد ان محمدا رسول الله» رسید ،آن حضرت ناله ای جگر سوز از عمق دل کشید وبی هوش با صورت بر زمین غلتید0
مردم می پنداشتند آن حضرت وفات کرده است ،بلال اذان را تمام نکرد0
وقتی فاطمه (س) به هوش آمد از بلال خواست تا اذان را ادامه دهد،اما بلال ادامه ندادو عرض کرد: ای سرور بانوان،من از این بلایی که با شنیدن اذان من ،بر جان خود روا می دارید می ترسم0فاطمه (س)نیزاز تقاضای خود گذشت و او را معاف کرد0

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت *** که در مقام رضا باش و از قضا مگریز
حافظ

Mahdi_gh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 29th July 2007   #8

Pasalari

مدیر بخش کامپیوتر و تکنولوژی

 Pasalari آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2007
محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,106
تشکر از دیگران: 517
تشکر شده 4,311 بار در 2,114 پست

 

امیر ارسلان نامدار

امیرارسلان نامدار داستانی به زبان فارسی نوشته میرزا محمدعلی نقیب‌الممالک، داستانگوی ناصرالدین‌شاه قاجار است. فخر الدوله، دختر ناصر الدین شاه داستان‌های نقال‌باشی را می‌نوشت و داستان امیر ارسلان اینگونه بجا ماند. داستان امیرارسلان یکی از مشهورترین داستان‌های عامیانهٔ فارسی است. دو داستان دیگر نقیب الممالک عبارت‌اند از «داستان‌های ملک جمشید» و «زرین ملک.»

امیرارسلان نامدار در دیگر زبان‌ها
در سال ۱۹۸۶ یوشیکی تاناکا داستان‌نویس مشهور ژاپنی امیرارسلان نامدار را به ژاپنی بازنویسی کرد این کتاب Arslan Senki アルスラーン戦記 یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های داستانی ژاپن شد. [۱] .


چهره‌های داستان امیرارسلان
نام اشخاص داستان امیرارسلان بدین شرح است:

ارسلان
آصف وزیر
الماس خان ایلچی فرنگ
الماس خان داروغه
الهاک دیو
الیاس فرنگی
امیر هوشنگ
امیرارسلان نامدار
پاپ اعظم
پاپاس شاه فرنگی
پطرس شاه
پیر زاهد
خدیو مصر
خواجه طاووس و کاووس
خواجه فیروز تاجر
خواجه نعمان
خواجه یاقوت
دیو قلعهٔ سنگباران
ریحانهٔ جادو
سام خان فرنگی
سلیمان پیغمبر
سهیل وزیر
شمس وزیر
شیر گویا
فرخ لقا
فرهاد غلام
فولادزره
قمر وزیر
کاردان وزیر
گوهرتاج
مادر فولادزره
ماه منیر
مرآت جنی
مرجانه بانو
ملک اقبال شاه
ملک التجار
ملک ثعبان
ملک جان شاه
ملک خازن
ملک شاپور
ملک شاهرخ شاه
ملک فیروز
ملک لعل شاه
ملک شاه رومی
منظر بانو
همسر ملکشاه

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


با عــــــــلم اگر عــــــــمل برابر گردد
کام دو جــــــــــــهان تو را میسّر گردد
مغرور مشو به خود که خواندی ورقی
زان روز حــــــــــذر کن که ورق برگردد


[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]

Pasalari آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 6th October 2007   #9

Array

Guest

 Hosein.M آواتار ها


داستانك

مردك چشمانش به زور باز بود . چهره‌اش سالها اعتياد به افيون را داد مي زد . دست جوانكي را گرفته بود و مي كشيد و زير لب چيزهايي مي گفت .كسي راهشان را گرفت و گفت : هووووووي ، با اين جوان چكار داري و كجا مي بريش ؟!مردك سرش را بالا كرد و گفت : اين احمق جديدا با رفقاي بدي مي گرده ، تو جيبش سيگار پيدا كردم .:: به تو چه ؟! مگه تو چيكاره اين پسر هستي ؟ مرتيكه معتاد يه نگاهي به خودت کن ، دستش رو ول كن .مردك باز هم سرش را به زحمت بالا آورد و گفت : اي كاش پدرش نبودم !ا

 
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 7th October 2007   #10

Array

Guest

 Hosein.M آواتار ها


طناب

داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی ما جرا جویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیزرا نمی دید همه چیز سیاه بود اصلاً دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده بود به قله ی کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت هچنان سقوط می کرد اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود چاره ای نماند جز فریاد بزند (خدایا کمکم کن) ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد از من چه می خواهی ؟

_ ای خدا نجاتم ده!

_ واقعاً باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم ؟

_ البته که باور دارم

_ اگر باور داری طنابی که به کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت

مرد تصمیم گرفت

با تمام نیرو به طناب بچسبد گروه نجات می گویند که روز بعد یک

کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند دست هایش محکم طناب را گرفته بود

و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت آیا حاضرید آن را رها کنید ؟

 
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
پاسخ

برچسب ها
فرهنگ رانندگی, لطفا, ماری, های, هدیه الاغ و سگ به آدم, کودکی, پسرم, الاغ, اسکن, اطلاعات, بادبادک, تلفن, خوش, خاطرات, داستان, داستان واقعی, داستان کوتاه, داستان بلند, داستانک, داستان، نقد


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



ست مروارید عشق

بهترین هدیه برای دختران و خانم ها :
زیبا ترین و جذاب ترین هدیه سال برای دختر خانم ها و بانوان محترم

تولد – سالگرد ازدواج –هدیه آشنایی - روز عشق و ....

خودتان مروارید داخل صدف زنده كه در كنسرو شیشه ای بسته بندی شده است را در بیاورید و در قسمت مخصوصش در گردنبند قرار دهید

» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 8900 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *مجله اینترنتی پی سی پارسی *بزرگترین شهر دانلود *فال و طالع بینی -تاروت *دانلود *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight *پاتوق تفريحي ايرانيان *سرگرمی و تفریحی شهرشب * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *توپترينها *موبفا-مرجع تخصصی موبایل *قره جه طیار ، انتخابات گنبد *عکسهای بازیگران * درج آگهي و تبليغات *مجله تاپ مگ *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *عکس *پاتوق اینترنتی *عکس *مجله تفریحی خبری فان فارس *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا