ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 15 1234511 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 142
  1. #1
    s.HOSSEIN.m
    مدیر بازنشسته انجمن نظامی و جنگ افزار
    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    اراک
    نوشته ها
    3,449
    4,119
    12,133

    مجموعه اشعار مهدی سهیلی

    مهدی سهیلی شاعر و نویسنده ایرانی درهفتم تیر ماه سال ۱۳۰۳ در تهران متولد شد. نیای مادرش« اصفهانی» و نیای پدرش «تهرانی» بود.وی پنج فرزند به نام های سروش، سهیلا، سها، سامان و سهیل دارد. در ۱۹۵۷ چند اثر از وی را در در« شوروی_مسکو) به چاپ رساندند. او سال ها در رادیو ایران برنامه اجرا کرد. او در زمینه نمایش نامه نویسی نیز فعالیت داشته است.وی در ۱۸ مرداد ۱۳۶۶ در سن ۶۳ سالگی در گذشت .

    من خیلی از شعر های این شاعر توانا لذت میبرم.
    امیدورام این مجموعه مورد رضایت دوستان عزیزم در جی تی واقع بشه.
    و امیدوارم با کمک دوستان عزیزم مجموعه کامل و زیبایی از اشعار مهدی سهیلی رو داشته باشیم..
    آنچه ما را نمی کشد ، ما را قوی تر می سازد !

    اشک
    هایی که پس از هر شکست میریزیم همان عرقیست که برای پیروزی نریخته ایم!
    سرباز : گروهبان از 4 طرف محاصره شدیم !
    گروهبان : خوبه حالا از هر طرفی که بخوایم میتونیم حمله کنیم !

  2. #2
    s.HOSSEIN.m
    مدیر بازنشسته انجمن نظامی و جنگ افزار
    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    اراک
    نوشته ها
    3,449
    4,119
    12,133
    مهدي سهيلي


    M.Soheyli

    از كتاب طلوع محمد
    قهرمان خسته





    اي قهرمان خسته ميدان زندگي !

    اي رهنورد خسته تن و خسته جان من !

    موي سپيد گونه تو گرد راه تست

    آثار خسته جاني تو در نگاه تست

    در راه عمر تو كه همه پاك بود و پاك ـ

    بسيار ديده ام كه نشيب و فراز بود

    بسيار ديده ام كه بچشم نجيب تو ـ

    درد و ملال بود و غمي جانگداز بود

    اما به زندگاني پر افتخار تو ـ

    نه حرف عجز بود، نه دست نياز بود.

    ***

    دست تو پاك بود و دلت پاك و چشم، پاك

    روح تو جز بشهر حقيقت سفر نكرد

    جان تو جز به راه مروت گذر نكرد

    مرد خدا توئي

    روشندلي كه دين و شرف را بروزگار ـ

    هرگز فداي يافتن سيم و زر نكرد

    ***

    تو پاكدامني

    در چهره تو نقش مسيحا نشسته است

    اندهگين مباش ـ

    گر روزگار، با تو گهي كجمدار بود.

    زيرا نصيب تو ـ

    از اين شكستها شرف و افتخار بود.

    ***

    اي مرد پاكباز !

    در راه عمر، هر كه سبكبار ميرود ـ

    پا مينهد به درگه حق، رو سپيد و پاك

    و آن سيم و زد طلب كه گرانبار زيسته است

    دست گناه مينهدش در دهان خاك

    ***

    اي قهرمان خسته تن و خسته جان من !

    دانم تو كيستي

    دانم تو چيستي

    يكعمر در سراچه دلتنگ زندگي ـ

    مردانه زيستي

    در پيش خلق، خنده بلب داشتي ولي ـ

    پنهان گريستي .

    در چشم من مسيح بزرگ زمانه اي

    اي مرد پاكزاد

    بر جان پاك تو ـ

    از من درود باد ـ

    از من درود باد
    آنچه ما را نمی کشد ، ما را قوی تر می سازد !

    اشک
    هایی که پس از هر شکست میریزیم همان عرقیست که برای پیروزی نریخته ایم!
    سرباز : گروهبان از 4 طرف محاصره شدیم !
    گروهبان : خوبه حالا از هر طرفی که بخوایم میتونیم حمله کنیم !

  3. #3
    s.HOSSEIN.m
    مدیر بازنشسته انجمن نظامی و جنگ افزار
    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    اراک
    نوشته ها
    3,449
    4,119
    12,133
    مهدي سهيلي


    M.Soheyli

    از كتاب طلوع محمد
    گريه اي در شب





    مردم نميدانند پشت چهره من ـ

    يكمرد خشماگين درد آلوده خفته است

    مردم ز لبخندم نميخوانند حرفي

    تا آنكه دانند ـ

    بس گريه ها در خنده تلخم نهفته است

    وز دولت باران اشكم ـ

    گلهاي غم در جان غمگينم شكفته است

    ***

    من هيچگه بر درد « خود » زاري نكردم

    اندوه من، اندوه پست « آب و نان »‌نيست

    اين اشكها بي امان از تو پنهان ـ

    جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست

    ***

    شبها ز بام خانه ويرانه خود ـ

    هر سو ببامي ميدود موج نگاهم

    در گوش جانم ميچكد بانگي كه گويد:

    « من دردمندم »

    « من بي پناهم »

    ***

    از سوي ديگر بانگ ميآيد كه: اي مرد !

    « من تيره بختم »

    «‌ من موج اشكم »

    « من ابر آهم »

    بانگ يتيمم ميخلد ناگاه در گوش:

    « كاي بر فراز بام خود استاده آرام !»

    « من در حصار بينوائيها اسيرم » ـ

    « در قعر چاهم »

    ***

    بي خان و ماني ناله اي دارد كه: « اي مرد !

    من تيره روزم ـ

    بر كوچه هاي « روشني » بسته است راهم »

    ***

    ناگه دلم ميلرزد از اين موج اندوه

    اشكم فرو ميريزد از اين سوك بسيار

    در سينه مي پيچد فغان « عمر كاهم »

    ***

    با موج اشك و هاله يي از شرم گويم:

    كاي شب نشينان تهي دست !

    وي بي پناه خفته در چنگال اندوه !

    آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت !
    من خود تهي دستم، توان ياري ام نيست

    در پيشگاه زرد رويان، رو سياهم

    شرمنده ام از دستگيري

    اما در اين شرمندگي ها بيگناهم

    دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم

    اين را تو ميداني و ميداند خدا هم
    آنچه ما را نمی کشد ، ما را قوی تر می سازد !

    اشک
    هایی که پس از هر شکست میریزیم همان عرقیست که برای پیروزی نریخته ایم!
    سرباز : گروهبان از 4 طرف محاصره شدیم !
    گروهبان : خوبه حالا از هر طرفی که بخوایم میتونیم حمله کنیم !

  4. #4
    s.HOSSEIN.m
    مدیر بازنشسته انجمن نظامی و جنگ افزار
    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    اراک
    نوشته ها
    3,449
    4,119
    12,133
    مهدي سهيلي


    M.Soheyli

    از كتاب طلوع محمد
    گنهكاري در محراب



    سر به محراب تو سايد شرمگين مردي گنه آلود

    اي خدا بشنو نواي بنده اي آلوده دامان را

    غمگسارا! سينه ام از غم گرانبارست

    مهربانا! خلوتم از گريه لبريزست

    اي خدا! تنها تو مي بيني بجانم اشك پنهان را

    پاك يزدانا!

    با همه آلوده داماني-

    روح من پاكست و ذوق بندگي دارم

    گرزيانمندم بعمري ازگنهكاري

    در كفم سرمايه شرمندگي دارم

    ***

    اي چراغ شام تار بينوايان!

    در كوير تيرگيها رهنوردي پير و رنجورم

    ديده ام هر جا كه ميچرخد نشان از كورسوئي نيست

    سينه مالان ميخزم بر خار و خارا سنگ اين وادي-

    ميزنم فرياد،اما ضجه ام را بازگوئي نيست.

    ***

    ايزدا!پاك آفرينا!بي همانندا!

    جان پاكم سوي تو پر ميكشد چون مرغ دست آموز

    آنكه مي پيچد بپاي جان من ابليس نادانيست

    راز پوشا! من سيه روئي پشيمانم

    هر سر موي سياهم آيه شام سيه روئيست

    رشته موي سپيدم پرتو صبح پشيمانيست

    ***

    زندگي بخشا!

    هر زمان از مرگ ياد آرم ـ

    بند بند استخوانم مي كشد فرياد از وحشت

    ز آنكه جز آلودگي ره توشهاي در عمق جانم نيست

    واي اگر با اين تهيدستي بدرگاه تو روي آرم

    گر تهيدست و گنهكارم،پشيمانم

    جز زبان اشك خجلت ،ترجمانم نيست.

    ***

    روز و شب دست دعا بر آسمان دارم-

    تا بباري بر كوير جان من باراي رحمت را

    من تو راميخواهم ازتو اي همه خوبي!

    عشق خود رادردلم بيدار كن نه شوق جنت را

    ***

    اي خداي كهكشانها!

    تا ببينم در سكوتي سرد و سنگين آسمانت را-

    نيمه شبها ديده ميدوزم به اخترهاي نوراني

    تاديار كهكشانها ميپرم با بال انديشه-

    ليك من ميمانم و انديشه و اقليم حيراني

    ***

    در درون جان من باغي ز توحيد است،اما حيف-

    گلبنانش از غبار معصيت ها سخت پژمرده است

    وز سموم بس گنه، اين باغ، افسرده است

    تا بشويد گرد را از چهره اين باغ-

    بر سرم گسترده كن اي مهربان! ابر هدايت را

    تا يخشكد بوستان جان من در آتش غفلت-

    برمگير از پهندشت خاطرم چتر عنايت را

    ***

    كردگارا!

    گفتگوي با تو عطر آگين كند موج نفسها را

    آنچه خرم ميكند گلزار دل را،گفتگو با تست

    نيمه شبها دوست ميدارم بدرگاهت نيايش را

    ندبه من ميدواند بررخم باران اشك شرم-

    تا بدين باران شكوفاتر كند باغ ستايش را

    ***

    اي سخن را زندگي از تو!

    من بجام شعر خود ريزم شراب واژه ها را،گرم-

    تا ببخشم مستي پاكي بجان بندگان تو

    بي نيازا! شرمگين مردي تهي دستم

    آنچه دارم در خور تقديم،شعر واشك خود بر آستان تو؟

    ***

    سر به محراب تو سايد شرمگين مردي گنه آلود

    اي خدا! بشنو نواي بندهاي آلوده دامان را

    غمگسارا! سينه ام از غم گرانبارست

    مهربانا! خلوتم ازگريه لبريزست

    اي خدا! تنها تو مي بيني بجانم اشك پنهان را
    آنچه ما را نمی کشد ، ما را قوی تر می سازد !

    اشک
    هایی که پس از هر شکست میریزیم همان عرقیست که برای پیروزی نریخته ایم!
    سرباز : گروهبان از 4 طرف محاصره شدیم !
    گروهبان : خوبه حالا از هر طرفی که بخوایم میتونیم حمله کنیم !

  5. #5
    s.HOSSEIN.m
    مدیر بازنشسته انجمن نظامی و جنگ افزار
    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    اراک
    نوشته ها
    3,449
    4,119
    12,133
    مهدي سهيلي


    M.Soheyli

    از كتاب طلوع محمد
    مادر مرا ببخش




    مادر! مرا ببخش .

    فرزند خشمگين و خطا كار خويش را

    مادر! حلال كن كه سرا پا نامت است

    با چشم اشكبار، ز پيشم چو ميروي

    سر تا بپاي من

    غرق ملامت است.

    ***

    هر لحظه در برابر من اشك ريختي

    از چشم پر ملال تو خواندم شكايتي

    بيچاره من، كه به همه ي اشكهاي تو

    هرگز نداشت راه گناهم نهايتي

    ***

    تو گوهري كه در كف طفلي فتاده اي

    من، ساده لوح كودك گوهر نديده ام

    گاهي بسنگ جهل، گهر را شكسته ام

    گاهي بدست خشم بخاكش كشيده ام

    ***

    مادر! مرا ببخش.

    صد بار از خطاي پسر اشك ريختي

    اما لبت به شكوه ي من آشنا نبود

    بودم در اين هراس كه نفرين كني ولي ــ

    كار تو از براي پسر جز دعا نبود.

    ***

    بعد از خدا ، خداي دل و جان من توئي

    من،بنده اي كه بار گنه مي كشم به دوش

    تو، آن فرشته اي كه زمهرت سرشته اند

    چشم از گناهكاري فرزند خود بپوش.

    ***

    اي بس شبان تيره كه در انتظار من ـــ

    فانوس چشم خويش ــ به ره ، بر فروختي

    بس شامهاي تلخ كه من سوختم زه تب ـــ
    تو در كنار بستر من دست بر دعا ـــ

    بر ديدگان مات پسر ديده دوختي

    تا كاروان رنج مرا همرهي كني ـــ

    با چشم خواب سوز ـــ

    چون شمع دير پاي ـــ

    هر شب، گريستيئ ـــ

    تا صبح ، سو ختي.

    ***

    شبهاي بس دراز نخفتي كه با پسر ـــ

    خوابد به ناز بر اثر لاي لاي تو.

    رفتي به آستانه مرگ از براي من

    اي تن به مرگ داده، بميرم براي تو.

    ***

    اين قامت خميده ي در هم شكسته ات ـــ

    گوياي داستان ملال گذشته هاست

    رخسار رنگ رفته و چشمان خسته ات ـــ

    ويرانه اي ز كاخ جمال گذشته هاست.

    ***

    در چهره تو مهرو صفا موج مي زند

    اي شهره در وفا و صفا! مي پرستمت

    در هم شكسته چهره تو، معبد خداست

    اي بارگاه قدس خدا! مي پرستمت.

    ***

    مادر!من از كشاكش اين عمر رنج زاي ـــ

    بيمار خسته جان به پناه تو آمده ام

    دور از تو هر چه هست، سياهيست ، نور نيست

    من در پناه روي چو ماه تو آمده ام

    مادر ! مرا ببخش

    فرزند خشمگين و خطا كار خويش را

    مادر ،حلال كن كه سرا پا ندامت است

    با چشم اشكبار ز پيشم چو مي روي ـــ

    سر تا به پاي من ـــ

    غرق ملامت اس
    آنچه ما را نمی کشد ، ما را قوی تر می سازد !

    اشک
    هایی که پس از هر شکست میریزیم همان عرقیست که برای پیروزی نریخته ایم!
    سرباز : گروهبان از 4 طرف محاصره شدیم !
    گروهبان : خوبه حالا از هر طرفی که بخوایم میتونیم حمله کنیم !

  6. #6
    s.HOSSEIN.m
    مدیر بازنشسته انجمن نظامی و جنگ افزار
    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    اراک
    نوشته ها
    3,449
    4,119
    12,133
    مهدي سهيلي


    M.Soheyli

    از كتاب طلوع محمد
    من و پائيز






    تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !

    تو بي برگي و منهم چون تو بي برگم

    چو مي پيچد ميان شاخه هايت هوي هوي باد ـ

    بگوشم از درختان هاي هاي گريه مي آيد

    مرا هم گريه ميبايد ـ

    مرا هم گريه ميشايد

    كلاغي چون ميان شاخه هاي خشك تو فرياد بردارد

    بخود گويم كلاغك در عزاي باغ عريان تعزيت خوان است

    و در سوك بزرگ باغ، گريان است

    ***

    بهنگام غروب تلخ و دلگيرت ـ

    كه انگشتان خشك نارون را دختر خورشيد ميبوسد

    و باغ زرد را بدرود ميگويد ـ

    دود در خاطرم يادي سيه چون دود ـ

    بياد آرم كه: با « مادر » مرا وقتي وداع جاوداني بود

    و همراه نگاه ما ـ

    غمين اشك جدائي بود و رنج بوسه بدرود .

    ***

    تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !

    دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهي مانده ـ

    و دست بينواي شاخه هايت خالي از برگ است

    تنت در پنجه مرگ است

    مرا هم برگ و باري نيست

    ز هر عشقي تهي ماندم

    نگاهم در نگاه گرم ياري نيست.

    ***

    تو از اين باد پائيزي دلت سرد است ـ

    و طفل برگها را پيش چشمت تير باران ميكند پائيز

    كه از هر سو چو پولكهاي زرد از شاخه ميريزند

    تو ميماني و عرياني ـ

    تو ميماني و حيراني .

    ***

    الا اي باغ پائيزي

    دل منهم دلي سرد است

    و طفل برگهاي آرزويم را

    دست نااميدي تير باران ميكند پائيز

    ولي پائيز من پائيز اندوه است ـ

    دلم لبريز اندوه است .

    چنان زرينه پولكهاي تو كز جنبش هر باد ميبارد ـ

    مرا برگ نشاط از شاخه ميريزد

    نگاه جانپناهي نيست ـ

    كه از لبهاي من لبخند پيروزي بر انگيزد

    ***

    خطا گفتم، خطا گفتم

    تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

    ترا در پي بهاري هست ـ

    اميد برگ و باري هست

    همين فردا ـ

    رخت را مادر ابر بهاري گرم ميشويد ـ

    نسيم باد نوروزي ـ

    تنت را در حرير ياس مي پيچد ـ

    بهارين آفتاب ناز فروردين ـ

    بر اندامت لباس برگ ميپوشد ـ

    هنرور زرگر ارديبهشت از نو ـ

    بر انگشت درختانت نگين غنچه ميكارد ـ

    و پروانه، مي شبنم ز جام لاله مينوشد ـ

    دوباره گل بهر سو ميزند لبخند ـ

    و دست باغبان گلبوته ها را ميدهد پيوند .

    در اين هنگامه ها ابري بشوق اين زناشودي ـ

    به بزم گل، تگرگ ريز، جاي نقل ميپاشد ـ

    و ابري سكه باران به بزم باغ ميريزد

    درختان جشن مي گيرند

    ز رنگارنگ گلها ميشود بزمت چراغاني

    وزين شادي لبان غنچه ها در خنده ميآيد

    بهاري پشت سر داري ـ

    تو را دل شادمان بايد

    ***

    الا اي باغ پائيزي !

    غمت عزم سفر دارد

    همين فردا دلت شاد است ـ

    ز رنج بهمن و اسفند آزاد است

    تو را در پي بهاري هست

    اميد برگ و باري هست

    ولي در من بهاري نيست

    اميد برگ و باري نيست .

    ***

    تو را گر آفتاب بخت نوروزي

    لباس برگ ميپوشد

    مرا هرگز اميد آفتابي نيست

    دلم سرد است و در جان التهابي نيست

    تو را گر شادمانه ميكند باران فروردين ـ

    مرا باران بغير از ديده تر نيست .

    تو را گر مادر ابر بهاري هست ـ

    مرا نقشي ز مادر نيست .

    ***

    تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

    تو بزمت ميشود از تابش گلها چراغاني

    ولي در كلبه تاريك جان من ـ

    نشان از كور سوئي نيست

    نسيم آرزوئي نيست

    گل خوش رنگ و بوئي نيست

    اگر در خاطرم ابريست ابر گريه تلخست ـ

    كه گلهاي غمم را آبياري ميكن شبها

    اگر بر چهره ام لبخند مي بيني

    مرا لبخند انده است بر لبها

    تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي
    آنچه ما را نمی کشد ، ما را قوی تر می سازد !

    اشک
    هایی که پس از هر شکست میریزیم همان عرقیست که برای پیروزی نریخته ایم!
    سرباز : گروهبان از 4 طرف محاصره شدیم !
    گروهبان : خوبه حالا از هر طرفی که بخوایم میتونیم حمله کنیم !

  7. #7
    s.HOSSEIN.m
    مدیر بازنشسته انجمن نظامی و جنگ افزار
    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    اراک
    نوشته ها
    3,449
    4,119
    12,133
    مهدي سهيلي


    M.Soheyli

    از كتاب طلوع محمد
    نگاهي در سكوت





    خداوندا! به دلهاي شكسته

    به تنهايان در غربت نشسته



    به آن عشقي كه از نام تو خيزد

    بدان خوني كه در راه تو ريزد



    به مسكينان از هستي رميده

    به غمگينان خواب از سر پريده



    به مرداني كه در سختي خموشند

    براي زندگي جان مي فروشند



    همه كاشانه شان خالي از قوت است

    سخنهاشان نگاهي در سكوت است



    به طفلاني كه نان آور ندارند ـ

    سر حسرت ببالين ميگذارند



    به آن « درمانده زن » كز فقر جانكاه ـ

    نهد فرزند خود را بر سر راه



    بآن كودك كه ناكام است كامش

    ز پا ميافكند بوي طعامش



    به آن جمعي كه از سرما بجانند

    ز « آه » جمع، « گرمي » ميستانند



    به آن بيكس كه با جان در نبرد است

    غذايش اشك گرم و آه سرد است



    به آن بي مادر از ضعف خفته ـ

    سخن از مهر مادر ناشنفته



    به آن دختر كه ناديدي گناهش

    عبادت خفته در شرم نگاهش



    به آن چشمي كه از غم گريه خيز است

    به بيماري كه با جان در ستيز است



    به داماني كه از هر عيب پاك است

    به هر كس از گناهان شرمناك است ـ



    دلم را از گناهان ايمني بخش

    به نور معرفت ها روشني بخش
    آنچه ما را نمی کشد ، ما را قوی تر می سازد !

    اشک
    هایی که پس از هر شکست میریزیم همان عرقیست که برای پیروزی نریخته ایم!
    سرباز : گروهبان از 4 طرف محاصره شدیم !
    گروهبان : خوبه حالا از هر طرفی که بخوایم میتونیم حمله کنیم !

  8. #8
    s.HOSSEIN.m
    مدیر بازنشسته انجمن نظامی و جنگ افزار
    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    اراک
    نوشته ها
    3,449
    4,119
    12,133
    مهدي سهيلي


    M.Soheyli

    از كتاب طلوع محمد
    واپسين نگاه




    واي ... صد واي ... اختر بختم

    پدرم، آن صفاي جانم مرد

    مرگ آن مرد، ناتوانم كرد

    چكنم؟ بعد از او توانم مرد

    هر پدر، تكيه گاه فرزندست

    ***

    ناله، بي او چگونه سر نكنم؟

    او بمن شوق زندگاني داد

    نيست شد تا مرا توان بخشيد

    پير شد، تا بمن جواني داد

    او خداوند ديگر من بود

    ***

    پدرم لحظه هاي آخر عمر

    نگه خويش در نگاهم دوخت

    بمن آن ديدگان مرگزده

    بيكي لحظه، صد سخن آموخت

    نگهش مات بود و گويا بود.

    ***

    واپسين لحظه، با نگاهي گفت:

    واي، عفريت مرگ، پيدا شد

    آه ... بدرود، اي پسر، بدرود !

    دور، دور جدائي ما شد

    اي پسر جان! پدر ز دست تو رفت.

    ***

    نگه بي فروغ او ميگفت:

    نور چشمان من، خدا حافظ !

    واپسين لحظه ها ديدارست

    پسرم! جان من - خداحافظ

    تو بمان، زندگي براي تو باد.

    ***

    آفتاب منست بر لب بام

    شمع عمرم رود به خاموشي

    قصه تلخ زندگاني من

    ميرود در دل فراموشي

    تو، پدر را زياد خويش مبر.

    ***

    چون پدر را بخاك بسپاري

    پا نهي بي اميد در خانه

    نيست بابا، وليك ميشنوي

    بانگ او را بصحن كاشانه

    من چه گونه دل از تو برگيرم؟

    ***

    باد باد آنزمان كه شب، همه شب

    از برايت فسانه ميخواندم

    همره لاي لاي مادر تو

    تا بخوابي، ترانه ميخواندم

    واي ! آن عهد ها گذشت، گذشت.

    ***

    در جهاني كه بس تماشا داشت

    شد تمام اين زمان سياحت من

    زندگاني بجز ملال نبود

    مرگ، آرد پيام راحت من

    زندگاني ما پس از مرگ است.

    ***

    همره ناله هاي آرامم

    خستگي از تنم فرو ريزد

    واپسين ناله هاي خسته ي من

    بانگ شاديست كز جگرخيزد

    پسرم! اشك غم چه ميريزي؟

    ***

    پسرم، اشك گرم را بگذار

    در دل كلبه هاي سرد، فشان

    از رخ كودكان خاك نشين -

    با همين سيل اشك، گرد فشان

    حق پرستي به خدمت خلق است.

    ***

    پسرم! دوستدار مادر باش

    او براي تو يادگار منست

    همچو جان پدر عزيزش دار

    كو چراغ شبان تار منست

    غافل از حال او مباش، مباش

    ***

    مادرت گوهري گرانقدرست

    بانگ بر او مزن، گهر مشكن

    دل من بشكند ز آزارش

    جان بابا، دل پدر مشكن

    هيچكس نازنين چو مادر نيست.

    ***

    زندگي پاي تا سر افسانه است

    مادر دهر، قصه پردازست

    عمر ما و تو قصه اي تلخست

    تلخ انجام و تلخ آغازست

    قصه يي ناشنيدنش خوشتر

    ***

    بسته شد دفتر حيات پدر

    ديگر اين داستان بسر آمد

    قصه ما بسر رسيد و كنون -

    نوبت قصه ي پسر آمد

    قصه ي عمر تو بسر نرسد
    آنچه ما را نمی کشد ، ما را قوی تر می سازد !

    اشک
    هایی که پس از هر شکست میریزیم همان عرقیست که برای پیروزی نریخته ایم!
    سرباز : گروهبان از 4 طرف محاصره شدیم !
    گروهبان : خوبه حالا از هر طرفی که بخوایم میتونیم حمله کنیم !

  9. #9
    s.HOSSEIN.m
    مدیر بازنشسته انجمن نظامی و جنگ افزار
    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    اراک
    نوشته ها
    3,449
    4,119
    12,133
    مهدي سهيلي


    M.Soheyli

    از كتاب طلوع محمد
    همه جا پائيز است



    من درختي بودم

    پاي تا سر همه سبز

    همه سر سبز اميد

    همه سرمست بهار

    كه به9 هر شاخه ي من نغمه ي فروردين بود

    و به امداد سبكپويه نسيمي ناگاه ـــ

    برگ برگم همه را مشگر صحرا بودند

    بزم ما رنگين بود

    ***

    در شبان مهتاب

    در دل حجله ي دشت ـــ

    بوسه ميزد بلبم دختر ماه

    مست ميكرد مرا نغمه ي رود

    موج ميزد بدلم شوق گناه

    ***

    دختر پاك نسيم

    پاي تا سر همه لطف

    با تني عطر آگين ـــ

    بود هنگام سحر گرم هماغوشي من

    ميشد از لذت آن كام، سرا پاي وجودم فرياد

    بند بندم همه شوق ـــ

    برگ برگم همه شاد.

    ***

    واي،اندوه اندوه

    آن درختم امروز

    كه بصحراي وجود

    دست يغماگر طوفان زمان

    جامه ي سبز مرا غارت كرد

    وآنچه مانده است براي تن من عريانيست

    منم و تف زده دشتي كه كوير است كوير

    نه در آن نغمه روديست نه آبادانيست

    ***

    آن درختم،اما ــ

    نيستم مست بهار

    يا كه سر سبز اميد

    ديگر اي دامن دشت

    برگ برگ تن من،قاصد فروردين نيست

    بزم مارنگين نيست

    ***

    ديرگاهيست كه روشن نكند دختر ماه ــ

    دشت تاريك مرا

    همه جا خاموشي است

    واي تاريكي و تنهائي،دردانگيز است

    چه شد آن شور بهار؟

    چه شد آن گرمي عشق؟

    همه جا پائيز است

    كوه تا كوه به گرد سر من اندوه است

    دشت تا دشت به پيش نگهم نوميديست

    سينه ام از غم بي عشقي و ي همنفسي لبريز است.

    ***

    دختر پاك نسيمي كه هما غوشم بود

    در دل دشت گريخت

    برگهائي كه مرا برگ اميدي بودند ــ

    دانه دانه همه ريخت

    ***

    اينك اينك منم ودامن دشتي خاموش

    اينك اينك منم و هيزم خشكي بي سود

    شاخه هايم همه چون دست دعا سوي خداست

    كاي خدا آتش سوزنده و ويرانگر تو

    در همه دشت،كجاست؟
    آنچه ما را نمی کشد ، ما را قوی تر می سازد !

    اشک
    هایی که پس از هر شکست میریزیم همان عرقیست که برای پیروزی نریخته ایم!
    سرباز : گروهبان از 4 طرف محاصره شدیم !
    گروهبان : خوبه حالا از هر طرفی که بخوایم میتونیم حمله کنیم !

  10. #10
    s.HOSSEIN.m
    مدیر بازنشسته انجمن نظامی و جنگ افزار
    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    اراک
    نوشته ها
    3,449
    4,119
    12,133
    مهدي سهيلي


    M.Soheyli

    از كتاب طلوع محمد
    شهر طلائي



    ميدود در پيكرم خوابي پريشان

    خواب مي بينم كه در آنسوي دريا در جهاني دور-

    از درو ديوار يك شهر طلايي-

    ميچكد باران نور رنگ رنگ از هر چراغي

    هر هوسجو از زني خود كامه ميگيرد سراغي

    ميخزد در هر سرا بر هر پرند سينه يي لبهاي داغي.

    كوچه ها از نكهت سكر آور بس عطر مالامال-

    قصرها از بانگ موسيقي گرانبارست

    وبلورين جامها از باده گلرنگ سرشارست

    آبشار نور ميريزد به بازوهاي مهتابي-

    و به برف شانه هاي ياس رنگ پرنيان پيوند-

    موج شهوت ميدود در مويرگهاي جوان و پير-

    بانگ نوشانوش ميپيچد بزير سقف هر تالار

    ميشكوفد غنچه هر بوسه اي در سايه لبخند

    در پس هر «بار»-

    كامجويان در كنار كام بخشان سپيد اندام-

    مست و پيروزند

    باده نوشان در حريم گرم آغوشان شيرين كار-

    شهوت افروزند.

    ***

    در همين شهر طلايي-

    كوچه هاي تنگ و تاريك و مه آلوديست

    كوخ ها و كلبه ها وكومه هاي ناله اندوديست-

    كز درونش بوي مرگ و فقر ميخيزد

    وز هوايش بر سر هر رهگذر باران اشك تلخ ميريزد.

    در پس هركوچه يي بيغوله يي

    كز درونش بوي مرگ وفقر ميخيزد

    وز هوايش بر سر هر رهگذر باران اشك تلخ ميريزد.

    در پس هر كوچه يي بيغوله يي تنگ است و دهشت بار

    درهمين بيغوله ها بس دخمه ها چون غار

    در دل هر غار، ميلولند و مينالند

    پاك جاناني همه انسان و بي آزار

    روزشان بس كور-

    شامشان بس تار.

    ***

    در دل اين كلبه ها و كومه هاي سرد-

    «بانگ موسيقي» صداي گريه زنهاي غمگين است

    «جام مي» دلهاي مردان تهيدست است

    چك چك باران كه ميريزد بر اين ويرانه ها از سقف-

    شيرخواره كودكان را لاي لاي سرد وسنگين است

    ***

    در چنين بيغوله هاي تار-

    كودكان گرسنه با چهره هاي زرد در خوابند

    دختران بي پدر با كاروان درد همراهند

    عطر مستي بخششان گر در رسد ازراه-

    بوي جانداروي قرص كوچك نان است

    نغمه يي كز نايشان خيزد-

    ناله هاي آشكار از درد پنهان است

    ***

    بوسه هاشان بوسه يي برگونه هاي سرد-

    خنده هاسان خندهيي بر كاروان درد.

    كودكاني شب نياسوده-

    دختراني غصه فرسوده-

    مادراني محنت آلوده-

    شوهراني روز تاشب در پي يك لقمه نان بس راه پيموده-

    شب نشينان غم و اندوه سرشارند

    وز غم بي خان و ماني ها گرانبارند.

    نه چراغ نور بخشي-

    تا كه يكشب گرد هم درهاله اندوه بنشينند

    نه شعاع آرزويي

    تاره فرداي خود را پيش پابينند

    ***

    اشكريزان ميزنم فرياد:

    هاي... اي شهر طلايي... باتوام اي پير سنگين خواب!

    اي كه ميچرخي به گرد خود چنان گرداب!

    ناله زورق نشينان به دريا مانده را بشنو

    بي سرانجامان توفان ديده را درياب
    آنچه ما را نمی کشد ، ما را قوی تر می سازد !

    اشک
    هایی که پس از هر شکست میریزیم همان عرقیست که برای پیروزی نریخته ایم!
    سرباز : گروهبان از 4 طرف محاصره شدیم !
    گروهبان : خوبه حالا از هر طرفی که بخوایم میتونیم حمله کنیم !

صفحه 1 از 15 1234511 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 142

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •