
اكسپرسيونيسم چيست؟
اكسپرسيون در لغت به معناي "بيان، عبارت، حالت و چهره" است و اكسپرسيونيسم به هر اثر هنري اطلاق مي شود كه بيشتر به نمايش احساس ذهني و دروني تمايل داشته باشد تا مشاهده ي عيني و بيروني. اكسپرسيونيسم از همان ابتدا، مكتبي بود براي نمايش دلتنگي ها و خفقان دنياي مدرن. از سوي ديگر، سنت و قراردادهاي دست و پا گير موجود در قالب هاي هنري گذشته را نيز نفي مي كرد. همين مسئله، اكسپرسيونيست ها را به فكر تغيير وضع موجود و حركت در مسيري جديد انداخت. از اين رو مي توان اكسپرسيونيسم را يكي از آغازگران هنر پست مدرن دانست.
تاريخچه ي اكسپرسيونيسم
پايه هاي اكسپرسيونيسم در اواخر قرن نوزدهم در آلمان شكل گرفت ولي تولد رسمي آن را سال 1903 مي دانند. اين مكتب به زودي در آلمان طرفداران پر و پا قرصي پيدا كرد، اما مدتي طول كشيد تا به نقاط ديگر اروپا نيز انتقال يابد. به هر حال اين مكتب پس از چند سال به يكي از مكاتب پر طرفدار در اروپا تبديل شد. با اين وجود مي توان گفت دوران اوج هنر اكسپرسيونيستي با آغاز جنگ جهاني اول شروع شد. حس خفقان، ترس و اضطراب ناشي از جنگ باعث شده بود تا اين سبك- كه هدف اصليش بروز دادن همين احساسات بود- به كمال برسد. دهه ي بيست ميلادي را مي توان دهه ي طلايي اكسپرسيونيسم دانست. با اين وجود در ميانه ي دهه ي 30، اين جنبش از بين رفت. دو علت عمده را مي توان در از بين بردن اين مكتب مؤثر دانست. يكي اين كه اين مكتب به شدت به اوضاع سياسي و اجتماعي آلمان پس از جنگ جهاني اول و دهه ي 20 وابسته بود. به طوري كه مي توان اكسپرسيونيسم را آينه ي تمام نماي دغدغه ها، تشويش ها و اميدهاي مردم يك جامعه در يك دوره ي خاص دانست و با تغيير فضاي جامعه، جايي براي اين مكتب نبود. علت ديگر، مخالفت شديد هيتلر با اين مكتب و محدوديت هاي شديدي بود كه پس از به قدرت رسيدن او بر اكسپرسيونيست ها اعمال شد. اصولاً اكسپرسيونيست ها يكي از شديدترين و جدي ترين مخالفان حكومت نازي ها بودند، چرا كه آن ها را ضدّ هنر مي دانستند. به همين علت، هيتلر هم به شدت با گسترش اكسپرسيونيسم مخالفت كرد و آن را از بين برد. با اين وجود، در دوره ي ما اين جنبش حياتي دوباره يافته و آثاري شبه اكسپرسيونيستي ساخته مي شوند. (فيلم هاي تيم برتون نمونه هاي معروفي از آثار شبه اكسپرسيونيستي عصر حاضرهستند) علت اين اتفاق را بايد در فضاي اين جامعه جستجو كرد. با اتفاقاتي كه در سال هاي اخير در نقاط مختلف دنيا رخ داده است، حسّ ترس، بي اعتمادي و دلهره مجدداً بر جهان حاكم شده و به نوعي بازگشت به گذشته صورت گرفته است.
اكسپرسيونيسم در سينما
دوره ي پس از جنگ جهاني اول، كه دوره ي بسيار دشواري براي آلمان ها بوده، غني ترين دوره ي سينماي اين كشور نيز به شمار مي رود. به طوري كه پل روتا، منتقد نام آشناي سينما مي گويد: "با نگاه به سينماي آلمان در اين دوره، متوجه مي شويم كه هدف از ايجاد سينما چه بوده است". سينماي آلمان در اين دوره، آينه ي تمام نماي جامعه ي آن روز آلمان است. دوره ي پس از جنگ جهاني اول، دوره ي خفقان، ترس و وحشت در آلمان است و اين موارد در سينماي آلمان مشهود است.
اولين نمونه ي مشهور سينماي اكسپرسيونيست، فيلم دانشجوي پراگي (اسكارمي،1913) است. اين فيلم 45 دقيقه اي، داستان شخصي است كه روحش را به شيطان مي فروشد و مي توان آن را برداشتي آزاد از داستان فاوست گوته دانست. در فاصله ي 1913 تا 1919 اثر چندان قابل ذكري در اين مكتب در سينماي آلمان ساخته نشد، تا اينكه در اين سال، سينماي اكسپرسيونيستي به طرز غافلگير كننده اي با فيلم مطب دكتر كاليگاري (رابرت وينه) به اوج رسيد. مطب دكتر كاليگاري را مي توان پيش بيني ظهور ديكتاتوري چون هيتلر دانست. وينه پس از اين فيلم، خيلي تلاش كرد تا به اين اوج برگردد و در اين راه فيلم هاي اكسپرسيونيستي ديگري چون دستهاي اورلاك (1924) را هم ساخت. سينماي اكسپرسيونيسم در آلمان دهه ي 20 توسط دو نفر ديگر در اوج ماند: اف.دبليو مورنا و فريتزلانگ. مورنا با كارگرداني نوسفراتو(1922) يكي از بهترين فيلم هاي صامت تاريخ سينما را ساخت، اگرچه آن را نمي توان يك اثر كاملاً اكسپرسيونيستي دانست، ولي غلبه ي اشكال تيز مثلث شكل و زاويه ي خاص دوربين، باعث ايجاد حالات اكسپرسيونيستي شده است. در فيلم هاي بعدي مورنا مثل آخرين خنده(1924) و فاوست(1926) هم رد پاي اكسپرسيونيسم به طور واضح به چشم مي خورد. مورنا در سال 1927 جذب هاليوود شد و فيلم هايش به تدريج حالت اكسپرسيونيستي خود را از دست دادند.

ولي فريتز لانگ تا دهه ي 40 هم به ساخت فيلم هايي با مايه هاي اكسپرسيونيستي ادامه داد. او در دهه ي 20 فيلم هايي چون عنكبوت ها و دكتر مابوزه ي قمارباز را با حالات اكسپرسيونيستي ساخت و سرانجام با فيلم پر هزينه ي متروپليس(1927) اوج ديگري براي سينماي اكسپرسيونيست رقم زد. متروپليس به نوعي علاوه بر اين كه خطر زندگي ماشيني را به انسان گوشزد مي كرد پيش بيني ظهور هيتلر هم بود و به نوعي حضور چنين ديكتاتوري را كمكي به فرار آلمان از اين شرايط خفقان آور مي دانست و به همين دليل به يكي از فيلم هاي محبوب نازي ها مبدل شد.

به هرحال لانگ پس از ورود صدا به سينما هم به ساخت فيلم هاي اكسپرسيونيستي ادامه داد، به طوري كه اولين فيلم ناطق لانگ، شاهكار روان شناسانه و جامعه شناسانه ي ام (1931)، نشانه هاي آشكاري از اكسپرسيونيسم در خود دارد. لانگ با به قدرت رسيدن نازي ها به آمريكا مهاجرت كرد و در هاليوود مشغول فيلم ساختن شد. با اين وجود، مايه هاي اكسپرسيونيستي در فيلم هاي آمريكايي او نيز قابل رؤيت است.
فيلم برگزيده:
مطب دكتر كاليگاري (1919) :

مطب دكتر كاليگاري را مي توان نمونه اي ترين فيلم اكسپرسيونيست دانست كه تقريباً تمامي تعاريف و مشخصات يك فيلم اكسپرسيونيستي را داراست. از اين رو به بررسي اين فيلم مي پردازيم. ايده ي اين فيلم در سال 1918 و با قتل مرموز يك دختر جوان در بازار مكاره ي شهر هامبورگ، به ذهن يك شاعر اهل چك به نام هانس يانوويچ رسيد و او به كمك يك نقاش اتريشي به نام كارل ماير، فيلمنامه ي كاليگاري را نوشت. آنان اين طرح را به اريش پومر به عنوان تهيه كننده ارائه دادند و او پذيرفت كه تهيه ي اين فيلم را به عهده بگيرد. پومر ابتدا فريتز لانگ را براي كارگرداني اين اثر در نظر گرفت. ولي لانگ در آن زمان مشغول ساختن فيلم عنكبوت ها بود. به همين دليل قرعه به نام رابرت وينه ي گمنام افتاد كه كارگردان تئاتر بود و با اين فيلم شهرت زيادي يافت. مطب دكتر كاليگاري در زمستان 1919 با بودجه اي بيست هزار دلاري ساخته و در فوريه ي 1920 اكران شد. تأثير اين فيلم در تاريخ سينما غير قابل انكار است، به طوري كه ساختار سينمايي آن در بسياري از آثار امروزي قابل مشاهده است.
اين فيلم، به نوعي يكي از اولين فيلمهاي تاريخ سينما به شمار مي رود كه زمان در آن خطي نيست و فلاش بك هايي را در طول فيلم مي بينيم. همچنين پيچش داستاني انتهاي فيلم هم از اولين و مطرح ترين پيچش هاي داستاني سينما به شمار مي رود.
طرح داستاني فيلم ظاهري ساده دارد. كاليگاري يك هيپنوتيزم كننده است كه با ورود به شهري كوچك و راه اندازي غرفه اي در بازار مكاره، خوابگردي به نام سزار را به مردم معرفي مي كند. همزمان با ورود او، چند قتل در شهر اتفاق مي افتد و شك مردم به سمت اين غريبه بر مي گردد. هنگامي كه فكر مي كنيد پايان داستان مشخص و همه چيز تمام شده است، فيلم با يك پيچش داستاني ما را غافلگير مي كند.
كاليگاري در قلب هياهوي هنر مدرن متولد شد. در حالي كه هاليوود به سينما به چشم يك صنعت پول ساز نگاه مي كرد، سينماي آلمان موقعيت هنري تري را انتخاب كرد كه با اين فيلم شروع شد و با فيلم هاي مورنا و لانگ ادامه يافت. كنايه هاي سياسي در فيلم مشهودند. علاوه بر اين كه كاليگاري را مي توان سمبل قدرت امپراطور پروس و سزار را نمادي از مردم ناآكاه و مسخ شده ي آلمان دانست، اين فيلم مي تواند نشانه ي ظهور هيتلر هم باشد كه مردم را همچون عروسك هايي در دست گرفت و با هيپنوتيزم آن ها، دنيا را به سمت جنگي ويرانگر برد. دكورهاي فيلم كه كاملاً اكسپرسيونيستي و نقاشي شده بودند، به طور كامل در خدمت آن چيزي بودند كه فيلم آن را دنبال مي كرد: بيان مشكلات و اختناق حاكم بر جامعه. از اين رو اين فيلم را مي توان كامل ترين فيلم اكسپرسيونيستي تاريخ دانست.