شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 2nd February 2007   #1

سايهي مهتاب

کاربر سايت

 سايهي مهتاب آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: تو اين دنياي بي پايان!
نوشته ها: 65
تشکر از دیگران: 38
تشکر شده 94 بار در 39 پست

حالت
Angelic

 

يه قصه ي عشق

بنام خداي عشق


زنگ آخر بود. دبير ادبيات خانم آذري سرش توي ورقه ها بود و با خودكار قرمز تند و تند داشت اصلاحشون مي كرد.يهو اخماش رفت توي هم ،بعد يكي از ورقه ها رو تا جلوي چشماش بلند كرد و بعد از سر تكون دادن گذاشتش سر جاش.بيچاره هركسي بود مطمئنا نمره ي خوبي نداشت.بهار هي ساعتشو نگاه ميكرد.اين آخرين سال دبيرستانش بود .بايد خيلي تلاش ميكرد تا بلاخره به رشته اي كه مورد علاقش بود قبول بشه.
«من كه چيزي از بقيه ي بچه ها كم ندارم اگه بخوام ميتونم تازه پيش دانشگاهي هم داريم و فرصت زياده»اينا رو بهار تو دلش به خودش ميگفت.تو همين خيالا بود كه زنگ خورد:زيييييييييييييينگ! بهار با عجله كيفشو بغل گرفت و دويد به طرف در كلاس بغلي بعد با صداي بلند گفت:يلداااااااا ! يلدا دوستش، هم رشته ايش(رشته ي تجربي) ،هم رازشو خلاصه همه چيش بود.
بعد از اينكه پيداش كرد دستشو گرفت و بدو بدو با هم از پله ها رفتن پايين.جلو در حياط بازم ماشيناي جور واجور از جي ال ايكس و ماكسيما گرفته تا هر جور گرازه ي مدل پاييني بازم مثله هميشه ترافيك كرده بودن .بچه ها مثله مورو ملخ ريختن وسط خيابون،بهار و يلدا از كنار ماشينا كه رد ميشدن يهو يكي از ماشينا صداي موسيقي رو زياد كرد ،بهار برگشت و يه نيم نگاهي به ماشينه كرد با اخم به يلدا گفت :بازم كه اين پسره اينجاس !(اشاره به خوش تيپه ي تو ماشين) پسره تا بهارو ديد يه لبخند موزيانه كرد و با باز شدن ترافيك ماشينو يه خوره برد جلوتر،يلدا گفت:دختر چه مرگته! همه ميخوان با اين پسره دوست بشن ولي اون از تو خوشش مياد،بچه مايه دار هست،خوش تيپ و قيافه هست،خوانواده ي خوبي هم داره اين دو سال آخر هم فقط به تو رو ميده !ولي تو هي ناز ميكني و ادا در مياري واسه چي؟
بهار گفت:اولندش حرف مايه داري و خوش تيپي و اينا نيست من زياد اهل دوست پسر بازي نيستم،دوما حالا به فرض كه من بخواااااااااااام دوست بشم ميدوني اگه داداشم بفهمه منو ميكشه.پس ديگه اين حرفا رو بذار كنار.
(تو دلش گفت: سومامن يكي ديگه رو دوست دارم!)
اينا رو گفت ولي ...
يلدا اخماشو كرد تو هم و گفت:من كه منظور بدي نداشتم اصلا به من چه؟
تا اين حرفا تموم شه رسيده بودن سر كوچه اشون .از هم جدا شدن و هر كسي رفت خونه خودش...
...بهار كيفشو انداخت رو تختش و دويد سر ميز كامپيوتر ميخواست ببينه از دوستا چه خبر كيا برام پيام گذاشتند در واقع فقط دنبال يه پيام بود واسه اينكه مامانش نبينه دخترش تا از مدرسه رسيده بازم نشسته سر اينترنت يواشكي درو بست.بعد از غيژ غيژ و قور قور و غار غار وصل شد(اينا صداي تلفن موقع اتصال به اينتر نت بودن نه صداي شيكم بهار !)



بقيه در قسمت بعدي!:laughingsmiley: :whistle: :closedeyes:

سايهي مهتاب آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
6 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 5th February 2007   #2

سايهي مهتاب

کاربر سايت

 سايهي مهتاب آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: تو اين دنياي بي پايان!
نوشته ها: 65
تشکر از دیگران: 38
تشکر شده 94 بار در 39 پست

حالت
Angelic

 

بلاخره بعد از چند دقيقه تونست مسنجرش رو باز كنه و چهار چشمي رفت توي پيام هاش.تا چشمش به يكيشون افتاد بد جوري جو گير شد طوري كه از خوشحاليش يه جيغ كوچولو كشيد!
پيامه از نيما دوستش بود ،كسي كه خيلي وقت بود با هم قهر بودن.گفته بود كه ساعت 4:00 بهش زنگ ميزنه.
بهار تو دنيا هيچ كسو به اندازه ي نيما دوست نداشت.
چند وقت پيش با يكي از دوستاي نيما آشنا شده بودو به خاطر حرفاي اون با هم دعوا كرده بودن.هنوز هم حرفاي پسره دوست نيما(سياوش) تو گوشش بود:«مگه تو ساده اي دختر همه چيزو دروغ گفته!درس نخونده تازه بچه ي منحرفيه هر كاري از دستش برمياد ،همه ميدونن كه بعد تو چهار تا دوست دختر ديگه داره...»و يه عالمه حرفاي ديگه كه وقتي دختره ي بيچاره اونا رو شنيد مثله اينكه يه ليوان نه يه سطل آب ريختن رو سرش!بهار بعد از اينكه اينا رو شنيده بود يه شب تا صبح گريه كرد ولي چي ميتونست بكنه؟
نيما چند روزي بود كه بهش زنگ ميزد ولي بهار ديگه نميخواست گوشي رو برداره،ميترسيد وقتي صداشو شنيد بغضش بتركه و گريه كنه ،نميخواست كه نيما بدونه اونقدر دوستش داره.
از اون روزا تا حالا دو هفته گذشته بود و بهار بعد از يه عالمه تحقيق و پرس و جو فهميده بود كه توي دام يه دشمن حسود افتاده كه نبايد حرفاشو باور ميكرد.تازه فهميده بود كه نيما چه پسر خوبيه و از اينكه دوست به اين خوبيي داشت به خودش افتخار ميكرد.
بعد از خاموش كردن كامپيوتر و جمع و جور كردن خودش كه دل تو دلش نبود رفت تا يه دروغي سر هم كنه به مامانش بگه!آخه تو اين چند هفته مامانش بد جوري مشكوك شده بود. هي بهش ميگفت نميدونم چه كارايي ميكني ولي بدون كه اگه داداشت بدونه كارت زاره و حسابتو بد جوري ميرسه!
_«چي بگم خدا جون؟نميخوام دروغ بگم .تنها چيزي كه تو دنيا ازش اينقدر بدم مياد دروغه.»
تو اين فكرا بود كه در اتاقشو مامانش باز كرد و گفت :عزيزم من بايد برم بيرون،خاله زهرا همه مون رو دعوت كرده بريم خونشون يه خورده درد و دل كنيم.
ولي تو چشماي مامانش يه نگاه ناراحت ديد كه انگار نميخواست به دخترش اعتماد كنه.
بهار گفت :باشه مامان سلام منو هم بهشون برسون.
_«خدا جون كوره ميخواسته يه چشم دستت درد نكنه كه تو دادي دو تا چشم!ديگه مجبور نيستم دروغ سر هم كنم.»
بلاخره ساعت چهار شد.بهار گوشي همراهشو دو دستي گرفته بود و زل زده بود به صفحه نمايشگرش.دلش واسه صداي نيما يه ذره شده بود.به قول خودش قدر دل مورچه!يه عالمه سؤالاي جورواجور تو ذهنش بود.آخرين باري كه با نيما چت كرده و همه چيزو فهميده بود، بد جوري پكر شده بود.نيما از اينكه دوستش حرفاي يه غريبه رو باور كرده بود خيلي ناراحت بود .
بهار ساعتشو نگاه كرد،چهار و دو دقيقه!چرا زنگ نزد؟نكنه يادش رفته؟نكنه ديگه دوستم نداره؟نكنه حرفاي سياوش راست بودن؟
تو اين فكرا بود كه موسيقي گوشي بهارو به خودش آورد.نيما بود!ديگه جاي نگراني وجود نداشت.بهار گوشي رو برداشت و گفت :بله،بفرماييد.



ادامه دارد...
__________________________________________________ _________________________
سلام .
لطفا در باره ي قصه ام نظر بدينو منو راهنمايي كنين.(به قول دبيرا:انتقادات و پيشنهادات خود را از ما دريغ نفرمائيد).خيلي ممنون. امضا:بهار

سايهي مهتاب آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
7 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 7th February 2007   #3

سايهي مهتاب

کاربر سايت

 سايهي مهتاب آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: تو اين دنياي بي پايان!
نوشته ها: 65
تشکر از دیگران: 38
تشکر شده 94 بار در 39 پست

حالت
Angelic

 

سلام

_«الو سلام بهار خانوم»
_«سلام نيما .خوبي عزيزم؟»
_«خيلي ممنون،من خوبم شما چطور؟»
_«به لطف شما .خوب اين مدت كه من نبودم چي كار ا كردي؟چشاتو درويش كرده بودي؟به بچه محلا كه رو ندادي؟»
_«نه بابا.چه رويي.اينقدر افاده دام بهشون كه ديگه اسمم رو گذاشتن افاده!»(لبخند)
_«خوبه»
_«بعدشم شما هميشه بودي عزيزم،تو قلبم بودي.»
_«ممنون خانومم»:wubsmiley:
_«ميشه يه سؤالي بپرسم عزيزم؟:واسه چي سياوش اون همه دروغ واسه تو سر هم كرد؟»
_«راستش منو سياوش از بچگي با هم دوست بوديم.خيلي هواشو داشتم.خيلي ازش طرفداري كردم.ولي اون اين جوري جواب زحمتام رو داد.ديگه نه رفيق بلكه قيفم هم نيست!»(اين رو از يه جايي و يه نفري كش رفتم)
_«ميدوني شايد خوب شد اين دعواها .چون من خيلي چيزا رو فهميدم كه اگه اگه اين اتفاقا نميافتاد هرگز نميفهميدم.»
_«مثلا چي؟»
_«اونو كه من نميتونم بگم.»
_«اها فهميدم!»
_«راستي مامانت چيزي نگفت؟»
_«راجع به چي»
_«نگفت اين كيه هي زنگ ميزنه؟»
_«چرا مشكوك شده.ولي مشكلي نيست»
_«خوب ديگه چه خبر ؟»
_«راستش به نظر من صدات يه خورده عوض شده»
_«نه عزيزم،چون خيلي وقته نشنيديش اين جوري به نظرت مياد.»
_«اونو نميدونم ولي دلم واسه صدات خيلي تنگ شده بود»
_«منم همين طور»
_«عزيزم مزاحم نشم.برو درساتو بخون .دلم نميخواد تو نمره هات كم بشه»
_«باشه عزيزم.كاري نداري؟»
_«چرا يه كار كوچولو دارم.چرا ميگفتي يه چيزي هست كه تا سياوش نبود نميفهميدم...»
_«خووووب»
_«ميخواي بگم؟»
_«چي رو؟»(مثلا خودشو ميزنه به اون راه!!!!)
_«برو يه ليوان آبقند بيار بعد بهت ميگم»
_«فرض كن آوردم»
_«حاظري؟»
_«آره.»
_«د.....و......س.....ت.....ت.....د.....ا.. ...ر.....م.....»
_«خوب حالا جمشون كن»
_«دوستت دارم»
_«منم همين طور»
_«همين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟»
_«خوب چي بگم؟»
_(با مز مز ناراحتي)«تو نه؟»
_«منم دوستت دارم»
_«حالا شد!»
_«خداحافظ عزيزم.مواظب خودت باش.ميدوني كه من لازمت دارم»
_«خداحافظ.منم همين طور»
وبهار مكالمه رو قطع كرد.دل توي دلش نبود.خيلي خوشحال بود.باخودش گفت:نكنه دارم اشتباه ميكنم؟(اين سؤاليه كه هميشه پيش مياد)ولي دست سياوش درد نكنه.مارو به هم بيشتر نزديك كرد.تازه يه عالمه چيزايي فهميدم كه قبلا درباره ي نيما جونم نميدونستم.
تو همين فكرا برگشت به طرف در اتاقش.واااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااي .مامانش بود.انگار تموم روز اونجا وايستاده بودو حرفاي دخترش رو گوش ميكرد....


__________________________________________________ __________________
از كسايي كه منو راهنمايي كردن،خيلي ممنون.درضمن هي به من پيام ميفرستيد كه اين قصه ي خودته؟نه بابا.ما عشقمون كجا بود كه قصه شو بنويسيم!!!!!
همشو خودم بافتم(هيهيهيهي)

سايهي مهتاب آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 12th February 2007   #4

سايهي مهتاب

کاربر سايت

 سايهي مهتاب آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: تو اين دنياي بي پايان!
نوشته ها: 65
تشکر از دیگران: 38
تشکر شده 94 بار در 39 پست

حالت
Angelic

 

بهار گفت:مامان از كي تا حالا اينجا واستادي؟
مامانش جواب نداد.فقط با سكوت نگاه كرد.
بهار گفت :مامان تو رو خدا يه چيزي بگو!
مامانش گفت :چيزي واسه گفتن نمونده.
بهار،دست و پا شو گم كرد،كلا ريخت به هم.مامانش گفت:امشب قراره مهمون بياد.
بهار گفت:كي؟
مامانش گفت:ميدوني واسه چي رفته بودم خونه ي خاله زهرا؟
_«نه»
_«ديروز وقتي خاله زهرا رو تو كوچه ديدم،گفت كه امروز باهام كار داره و بايد برم پيشش.اونم نه تنها،بلكه با تو.ولي من كه فهميدم موضوع چيه،تنها رفتم تا ببينم اوني كه فكر ميكردم درست بوده يا نه.امروز خاله زهرا اون چيزي رو فكرشو ميكردم،گفت.من مخالفت كردم،گفتم بهار من هنوز درس ميخونه ونميخوام سرشو با اين كارا مشغول كنم.تازه مگه چند سالشه؟نميخواستم اصلا بهت بگم.فكر ميكردم دختر من اهل اين كارا نيست و هنوز موقعش نرسيده كه اين موضوعا رو بهت بگم. ولي ديدم كه من اشتباه فكر ميكنم.دخترم اون جوري كه من ميخواستم به بار نيومده.»
_«مامان منظورت چيه؟»
_«حاضر شو امشب قراره برات خواستگار بياد!!!!!!!»
_«مامان شوخي ميكني؟»
_«نه»
و با گفتن اين حرفا رفت بيرون.بهار باورش نميشد.نميخواست باور كنه.
نشست روي تختش و همون جوري زل زد به در اتاق.چشاش پر شد ولي نميخواست گريه كنه.چون به نيما قول داده بود كه ديگه گريه نكنه.ولي اشكاش پشت سر هم ريختن رو گونه هاش.
_«مگه من چند سالمه؟مگه چيكار كردم؟من نميخوام ازدواج كنم.به من چه بيان.مگه من واسشون مزاحمم؟»
چشماشو بست و با صداي بلند گفت:من نميخوام ازدواج كنم!...

زنگ خونه به صدا در اومد.بهار گفت چه زود!خدا جونم چي ميشه اينا همش يه خواب باشه و من وقتي از خواب بيدار شدم هيچ كدوم اتفاق نيفتاده باشه.
مامانش در اتاقشو زد.
_«دخترم حاضر شدي؟»
وقتي درو باز كرد ديد بهار همون جايي كه آخرين بار ديده بودش نشسته.اينقدر گريه كرده كه چشاي سبز رنگش قرمز شده.انگار اين بهارش نبود.
_«دخترم پاشو ديگه.نگو همه خبر دارن جز منو تو كه قراره امشب خواستگار برات بياد.بابات هم ميدونسته.پاشو لباساتو بپوش و لااقل يه سلامي بده و چايي براشون ببر.»
بهار عصباني شد و گفت :مامان مگه چي ميشه آدم يكي رو دوست داشته باشه؟يعني اينقدر جرم بزرگيه؟
_«دوست داشتن جرم نيست ولي اينكه كسي رو دوست داشته باشي كه ما نميشناسيم جرمه.»
_«خوب اگه ميخواين باهاتون آشنا كنم.»
_«اين حرفا رو بذار واسه بعد.حالا بايد فكر مهمونا باشيم.»
و مامانش رفت پيش مهمونا.بهار با خودش گفت:باشه خودتون خواستين.منم ميام اونجا و ميگم كه برن.
بلند شد و لباساشو عوض كرد. يه سرو رويي به خودش دادو رفت پيش مهمونا.تا رفت پيش مهمونا چشمش خورد به پسره!!!
اين كه همون پسره است كه دوباره با همون نگاه موزيانه نگاهش ميكنه:cowboy: !!!!!!!!!!!!!!!


__________________________________________________ ______________________________
خواهش ميكنم بابا!!چرا خجالتم ميديد؟چرا اين همه به پست من سر ميزنيد؟:angrysmiley:
مخصوصا يكي!:dry: :dry:

سايهي مهتاب آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 30th April 2007   #5

سايهي مهتاب

کاربر سايت

 سايهي مهتاب آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: تو اين دنياي بي پايان!
نوشته ها: 65
تشکر از دیگران: 38
تشکر شده 94 بار در 39 پست

حالت
Angelic

 

بهار تو دلش گفت:بيا همينمون كم بود!
بعدش رفت توي آشپز خونه تا چايي ببره.تو دلش ميگفت من يه علم شنگه اي به پا كنم كه از هر راهي اومدن برن.
بهار چايي رو برداشت و رفت پيش مهمونا.اول به بزرگترا چايي داد و بعدش داداشش و خواهر پسره(محسن).نوبت آقا دوماد كه شد بهار با خودش گفت:
مگه من چايي رو رو سرت خالي نكنم!ولي از دلش نيومد كه آبروي مامان اينا رو ببره.
چايي رو گرفت جلوي پسره و گفت بفرماييد.پسره بازم لبخند موزيانه كرد و چايي رو برداشت.
بعد از كمي صحبت و تبادل نظر قرار شد بهار با پسره بره تو اتاق صحبت كنه.
بهار نشست اينور اتاق روي تك صندلش كه دورو برش چيزي واسه نشستن نبود!آقا دوماد بيچاره هم رفت اونور اتاق رو يه صندلي ديگه نشست.بعدشم گفت:
-قراره ارتباط مستقيم داشته باشيم!
بهار جواب نداد.يه خورده آقا پسره از خودشو وضعيت خونوادش گفت يه كمي هم از آرزوهاش و امكاناتش.بهار همين جوري گوش داد.فقط يواشكي از لاي در ماماني اينا رو ميپاييد.
سعي ميكرد اصلا پسره رو نگاه نكنه كه به نيما جونش خيانت نكنه!فقط اينو شنيد كه آقا دوماد گفت :
-بهار خانوم،جواب منو ندادين ها!
بهار كه حواسش نبودگفت :چه جوابي؟
محسن گفت:اين كه دوستي يا خواستگار ديگه كه دارين همين الان بگين .من نميخوام زندگيتون رو خراب كنم.
بهار تو دلش گفت:آي قربون آدم شير فهم .ببين چه خوب ميدونه كه زندگيمو خراب كرده!
-نه آقا محسن من اهل اين چيزا نيستم!
مامانش صدا زد بهار صحبتاتون رو كردين؟بهار واسه اينكه زود خلاص بشه گفت آره مامان بعد به محسن گفت:بفرماييد.
بعد از تعارف و اينا اول بهار بعدش محسن رفتن پيش بزرگترا...
مهمونا رفتن بهار رفت سراغ باباش .چون زورش به باباش ميرسيد.اول با باباش دعوا كرد ،بعدش با مامانش و داداشش .
رفت تو اتاقش در رو هم روي خودش قفل كرد.
-اي خدا اينا همه خوابن كه من ميبينم يا نه كابوسيه كه حقيقت داره؟فردا من چجوري برم مدرسه؟مطمئنم مياد اونجا دنبالم.اگه بره به گوش نيما برسه چي؟يا اصلا بهتره همه چيزو به نيما بگم؟
مامان بهار درو زد :باز كن عزيزم ميخوام باهات حرف بزنم.
-من هيچ حرفي ندارم كه بزنم.من تا هفت هشت سال ديگه قصد ازدواج ندارم.
-حالا درو باز كن .قلبمو ميشكني ها.
بهار درو باز كرد مامانش اومد نشست پيشش.
-ببين دخترم،خودت ميدوني كه من مريضم.شايد همين فردا بميرم.(بهار تو دلش:خدا نكنه.الهي 100 سال ديگه زنده باشي)واسه اينه كه ميخوام دختر گلم رو با لباس عروس ببينم.محسن هم نميگه بيا همين الان ازدواج كنيم.ميگه تا وقتي كه شما بخواي نامزد بمونين.

_______________________________________________
سلام فعلا يه مدت نيستم دلم براتون خيلي تنگ شده و ميشه
باي باي

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Cause when my life gets crazy
The only one who comforts Me
Is you
When I'm feelin' all alone
When I'm searchin'
For someone
I can run to
I reach for you
When I need a hand to hold
Over a place where I can feel
Our love can do
I reach for you

سايهي مهتاب آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 15th June 2007   #6

سايهي مهتاب

کاربر سايت

 سايهي مهتاب آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: تو اين دنياي بي پايان!
نوشته ها: 65
تشکر از دیگران: 38
تشکر شده 94 بار در 39 پست

حالت
Angelic

 

--آخه مامان گلم شما دلت مياد من با اين پسر موذي ازدواج كنم؟ اونم تو اين سن؟در ضمن شما دوست منو
نميشناسين، زود قضاوت كردين در مورد ما.نيما خيلي پسر خوب و مهربونيه.
-ببين بهار من نميتونم به كسي كه نميشناسم اعتماد كنم.از كجا ميدوني خونوادش خوبن؟در ضمن اگه بابات
و مخصوصا داداش فرهادت بفهمن خيلي بد ميشه پس فعلا فكر اونو از سرت بيرون كن و به فكر اين
موقعيت باش .
بعدش مامان بهار بلند شد رفت بيرون.بهار ساعتشو نگاه كرد 10:20بود.به فكر اين افتاد كه ماجرا رو به
نيما بگه .بهتره از دهن خودم بشنوه تا از ديگرون.گوشي رو برداشت فوري يه اس ام اس بهش زد:
سلام عزيزم خسته نباشي خوابيدي؟ميبخشي كه اين موقع مزاحم شدم اگه موقعيت خوبه من ميتونم بهت
زنگ بزنم؟
چند ثانيه نگذشته بود كه جوابش اومد:
سلام خانومي البته كه ميتوني زنگ بزني شما مراحمي.
بهار زود شماره رو گرفت بعد يه بوق نيما گوشي رو برداشت.
-جانم..
--سلام نيما
-سلام بهار خوبي چي شده؟
--نيما ...ميخوام يه چيزي بهت بگم ولي خوب گوش كن وتا آخرش گوش كن باشه؟
-باشه عزيزم بگو...
--ببين نيما امروز كه ...
و بهار ماجرا رو از سير تا پياز واسه نيما تعريف كرد.راحت نبود واسش.بغض تو گلوش گير كرده بود آخه بهار
زياد حساس بود ...
-بهار خانوم شما قبول ميكني؟
--نه خوب ،من كه گفتم اصلا موافق نيستم ولي مامان اينا خيلي اصرار دادن انگار اگه من قبول هم نكنم بازم
ميخوان بهم زور بگن.
و اين موقع بود كه بغض بهار تركيد .چرا كه احساس كرد نيما باورش نداره.
- اِ اِ اِ خانومي چرا گريه ميكني !تو رو خدا گريه نكن منم گريه ميكنم ها!ببين اصلا ناراحت نباش من يه پيشنهادي
دارم فردا باباييت خونه هست؟
--بابا آره عصر مياد خونه.
-ساعت چند؟
--ميخواي چيكار؟
-من باهاش صحبت ميكنم ازش خواستگاريتو ميكنم مگه من اجازه ميدم كه شما با اون پسره ازدواج كني؟
بهار شاخ در آورد انتظار همچين حرفي نداشت بيشتر اين انتظارو داشت كه با هم واسه ي هميشه خداحافظي كنن.
احساس ميكرد آخرين باريه كه باهاش حرف ميزنه.
--نه نيما جون شما با مامانم صحبت كن اگه كاري داري!(تو دلش به خودش گفت:چه پررو!)اگه بابايي بفهمه منو ميكشه.
-باشه هر چي شما بگي .
و ساعت رو تعيين كردن كه نيما به مامان بهار زنگ بزنه و باهاش صحبت كنه كه لا اقلش فعلا يه مدت دست بردارن
وعجله نكنن.
توي آشپز خونه مامان و باباي بهار:
مامان-خدا منو خيلي دوست داره كه تو اين موقع از زندگيم ميتونم هم عروسي پسرم هم عروسي دخترمو ببينم.
بابا--آره.ولي اگه بهار نخواد چي؟
-اونوقته كه احساسات مادري من پاشو ميزاره وسط.يعني دخترم دل منو ميشكنه؟اگه من اصرار كنم هيچي نميگه چون منو
خيلي دوست داره.
--اميدوارم حرفتو گوش كنه.
-ميكنه تا حالا موضوعي نيست كه بهار با من مخالفت كنه.

ديدين احساس بهار درست بوده؟كه ميخوان بهش زور بگن؟...



________________________________________
همين فعلا

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Cause when my life gets crazy
The only one who comforts Me
Is you
When I'm feelin' all alone
When I'm searchin'
For someone
I can run to
I reach for you
When I need a hand to hold
Over a place where I can feel
Our love can do
I reach for you

سايهي مهتاب آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 8th July 2007   #7

سايهي مهتاب

کاربر سايت

 سايهي مهتاب آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: تو اين دنياي بي پايان!
نوشته ها: 65
تشکر از دیگران: 38
تشکر شده 94 بار در 39 پست

حالت
Angelic

 

فردا توي مدرسه:
چون آخر سال بود همچين درسي نمونده بود و دبيرا اغلب يا ورقه هاي امتحانات مثتمري آخر سال رو اصلاح ميكردن يا توي كلاس نمونه سؤال حل ميكردن.زنگ آخر دين و زندگي داشتن و توي كلاس بيكار بودن.بهار كه بد جوري پكر بود داشت نقشه ميكشيد كه چطوري ميتونه كاري كنه مامان نيما دوست داشته باشه و قبولش كنه.ولي هر چي فكر كرد چيزي به ذهنش نرسيد.
زنگ خورد بازم مثله هميشه بهار و يلدا همديگه رو پيدا كردن و راه افتادن.
اين دفعه ديگه دم در حياط كسي موذيانه نگاش نميكرد و كسي براش موسيقي نذاشته بود!
بلكه محسن در ماشينو باز كرده بود و منتظر بهار بود كه برسونتش خونه!
بهار ديد كه محسن حواسش نيست يواشكي خودشو گم كرد و از دستش فرار كرد.يلدا كه از هيچي خبر نداشت شاخ در آورده بود و هي بهار و سؤال پيچ ميكرد تا اينكه بهار مجبور شد همي چيزو يه بارم واسه يلدا تعريف كنه.
تو خونه:
بهار همين كه رسيد رفت سراغ مامانش.مامااااااااان...
_مامان محسن اومده بود دنبالم كه منو برسونه خونه.
__از كجا فهميدي؟
_چون هر دفعه از تو ماشين موذي كاري ميكرد ولي اين دفعه وايساده بود كنار ماشين!ولي من زرنگي كردم و از اين ور يواشكي در رفتم
__دخترم تو كه باهاش صحبت نكردي از كجا ميدوني؟
_من ميدونم ديگه بهش بگين ديگه نياد دنبالم من بعدن چطوري تو روي دوستا و همكلاسيام نگاه كنم؟چيبگم بهشون؟
مامانش كه ديد بهار دست بردار نيست گفت باشه ميگم بهش بگن ديگه نياد.
بهار پريد بغل مامانش و گفت ممنون ماماني.

يواش يواش ساعت 6 ميشد و بهار منتظر زنگ نيما بود.قلبش تالاپ تولوپ ميكرد و استرس داشتهمش دعا ميكرد:خدا جون كاري كن كه مامانم نيما رو دوست داشته باشه،كاري كن كه ديگه نخواد با محسن...!!اه اه اه اصلا فكر كردنش هم بده!
ديرينگ ديرينگ ديرينگ...
مامان گوشي رو برداشت.
بهار بدو بدو رفت اون يكي گوشي رو برداشت كه استراق سمع كنه.(#:مامان بهار،*:نيما)


#بله
*سلام خانوم...
#سلام.
*خوب هستين شما؟
#خيلي ممنون .ميبخشيد شما؟
*من...نيما هستم
#كدوم نيما ؟همون نيمايي كه بهار ازش صحبت ميكرد؟
*بله خودمم
#خوب بفر ماييد چيكار داريد
*راستش من ماجراي ديروز و خواستگاري رو فهميدم ميخواستم در مورد همون موضوع يه حرفي بهتون بگم،من قصد ازدواج با دخترتونو دارم اگه اجازه بفرماييد با بزرگترا خدمتون برسيم.
#راستش آقا نيما من كه نميتونم قولي بهتون بدم اگه تونستين با پدر نيما در ميون بذارين اگه مناسب ديدن رو چشم.
*نه آخه ميدونين من ميدونم كه شما اگه بخواين ميتونين يه كاري بكنين.(بهار بهش گفته بود كه مامان و بابام هميشه مشورتي كارا رو ميكنن و بابام حرف مامانمو گوش ميكنه.)ميتونين با همسرتون در ميون بذارين.
#من كه گفتم نميتونم كاري بكنم.اصلا شما چند سالتونه كه از حالا اين حرفا رو ميزنين؟شغل مناسب دارين؟
* من يه سال از بهارتون بزرگترم.فعلا دانشجو هستم و شغل و در آمدم هم دارم.
#ببين شما خودت هنوز بچه اي .چطور انتظار داري دختر بهت بديم؟
*ولي شما ميتونين لا اقل يه مدت دست بردارين.من حاظرم واسه دخترتون هر كاري بكنم.قول ميدم كه در كمترين مدت با مامان بابا خدمتتون برسيم.
#باشه قبول شما بيايين قدمتون رو چشم.
*قول ميدين كه عجله نكنين؟
#گفتم كه قولي نميدم ولي سعيمو ميكنم.
*خيلي ممنون .اگه اجازه ميفرماييد...
#بفرماييد
*پس فعلا خداحافظ خدمت همسرتون سلام منو برسونين.
#سلامت باشي پسرم.خداحافظ.

اين ميون نيما اولين بار بود كه با كسي اين قدر جدي حرف ميزد هي ميترسيد كه يه حرف اشتبام بگه.
بهار با خداحافظي اونا بدو بدو رفت پيش مامانش تا ببينه عكس العملش چيه. از در اتاق نشيمن كه رفت تو ديد مامانش يه جوري با خنده نگاش ميكنه.
يه خورده به دل اومد.مامان...
مامانش:امان از دست تو بهار چي گفتي بهش كه مجبورش كردي زنگ بزنه؟نميدونستم يه پسري به اين سن و سال ميتونه اين جوري دل و جرات داشته باشه!
_نه مامان من چيزي نگفتم.خودش خواست كه اين كارو بكنه. خوب حالا نظزت درباره ي نيما چيه؟
__نميدونم بايد به بابات بگم بعدن تصميممو بهت ميگم.
_اين بعدن كي هستش؟
__حالاااااااااااا...
______________________________________
از تايپ كردن بدم مياد .!!!!نميشه من بگم خودش نوشته بشه؟
راستي خزان جون منظورت چيه كه يكطرفه نگاه ميكنم؟
هر جاي قصه رو ميگي يه خورده شو بگو چشم.سعي ميكنم يكطرفه نباشم.
پارازيت:اين موقع سال اين بارون و اين رعد و برق يه خورده غير عاديه!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Cause when my life gets crazy
The only one who comforts Me
Is you
When I'm feelin' all alone
When I'm searchin'
For someone
I can run to
I reach for you
When I need a hand to hold
Over a place where I can feel
Our love can do
I reach for you

سايهي مهتاب آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 13th July 2007   #8

سايهي مهتاب

کاربر سايت

 سايهي مهتاب آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: تو اين دنياي بي پايان!
نوشته ها: 65
تشکر از دیگران: 38
تشکر شده 94 بار در 39 پست

حالت
Angelic

 

...خونه نيما اينا:
نيما منتظر يه فرصت مناسب بود تا موضوع رو به خونوادش بگه.رفت كه پيش پدر و مادرش،ديد باباش داره فوتبال نگاه ميكنه.مامانشم نشسته پيشش داره يه چيزي ميبافه.با خودش گفت الان گفتم ،گفتم بعدن ديگه نميشه بگم.
_بابا...
__بله پسرم(ولي حواسش به فوتباله)
_ميخواستم يه چيزي بگم.
__خوب بگو...
_بابا من ميخوام ازدواج بكنم!!!!
__خوب بكن!!!!(مگه نگفتم حواسش به فوتباله!مامانش شاخ درمياره الان!)
_راستي؟!!!
__(باباش كه تازه حساب كار مياد دستش!)چي؟مگه عقلتو از دست دادي؟اصلا معلومه چي ميگي؟حالت خوبه؟سرت به جايي نخورده؟
_نه بابا جون من خوبم!
__ببين خانوم همش تقصير شماست كه اين جوري لوس بار آورديش.هر چي خواست بله گفتي حالا بيا و درستش كن!آخه پسرم واسه ازدواج اولندش كه خيلي زوده ثانيا براي اينكه ازدواج كني بايد يه دختر خوب باشه كه باهاش ازدواج كني!
_من يه دختر خيلي خوب ميشناسم.
__بفر ما خانوم ميگه دخترم پيدا كرده.عجب پر رو شدن بچه هاي دورو زمونه!ما هم سن اينا بوديم وقتي صحبت از ازدواج و اينا ميشد از خجالت سرخ سرخ ميشديم هيچي نميگفتيم كه پدر و مادرمون ناراحت نشن و بي احترامي نشه.حالا ببين نشسته روبروم ميگه ميخواد زن بگيره!اونم تو اين سن و سال.
_مگه من بچه ام بابا!من 20 سالمه!
___(مامان كه تا حالا فقط شاهد بود)چي چيو 20 سالته!تازه 19 سالته!بعدشم آقا من چه گناهي دارم!به شما رفته كه ميخواد زود ازدواج كنه!پسر خودته!خودت تربيتش كردي!حالا هر گلي هست به سر خودت بزن.

_ااا مامان مگه من چي گفتم كه حالا هم بيتربيتم ميكنين؟دستتون درد نكنه.من بلاخره تصميممو گفتم.ازتون ميخوام فقط واسه يه بارم كه شده به تصميم من احترام بذارين.
__چت چت چت!ببين ميگه تصميمم گرفته!پس شما دوختي و بريدي فقط واسه مراسم ما رو لازم داري ديگه!نخير آقا!نميشه.
_ولي بابا ...
__ولي بي ولي بابا بي بابا.همين كه گفتم.
_مامان شما يه چيزي بگين.
___من دخالت نميكنم.بعدا اگه اتفاقي پيش بياد ميندازين گردن من.
_مامان چه اتفاقي آخه!
___گفتم كه من دخالت نميكنم مسئله ي تو و باباته.
_آخه پدر من شما كه نه اونو ميشناسين نه حرفمو گوش ميدين.
__ببين پسرم مسئله حل شد اين موضوع اينجا تموم شد. ديگه نميخوام حرفي در اين مورد بشنوم.
_نخير تموم نشد.من به اين راحتيا دست بردار نيستم!
و نيما پاشد رفت تو اتاقش.درو محكم بست كه نشون بده عصبانيه و در مورد گفته هاش جديه.
باباش از پشت سرش:ميخواد زن بگيره!بچه ننه.همش تقصير توئه خانوم.ديروز بلد نبود بگه مامان حالا ميخواد خونواده درست كنه.بچه تو دهنت هنوز بوي شير ميده!

نيما كه بد جوري ناراحت شده بود و فكرشم نميكرد كه عكس العمل پدرش اين جوري باشه پكر بود و تو فكر چاره.با خودش ميگفت:من به بهارم قول دادم كه از دست اون پسره نجاتش بدم.مرده و حرفش!
رفت يواشكي مامانشو صدا زد ،طوري كه باباش نبينه.
مامانش اومد تو اتاقش درو بست و كنار نيما نشست.نيما هم به مامانش موضوع رو گفت.
مامانش اول يه اخمي كرد بعدش گفت:آخه پسرم مگه باباتو نميشناسي.چرا بهش قولي دادي كه نتوني بگيري؟
حالا يه مدت صبر كن تا اوضاع آروم بشه. بعدش با هم مخ باباتو ميزنيم.
نيما هم قبول كرد.
ولي خونه بهار اينا:
مامان بهار دست دخترشو گرفت و با هم رفتن پيش باباش.
تصميم داشتن كه موضوع نيما رو بهش بگن.
__________________________________________
ممنون داداشي كه راهنمايم كردي.اشاللا همه چيزاييكه گفتي بشه و جوونا توي انتخاب راه خوشبختيشون عاقلانه و صبورانه عمل كنن.
مهشيدي جون،دختر گل، آخه مگه آخر قصه رو اولش ميگن ؟
منم سعي ميكنم زود زود بنويسم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Cause when my life gets crazy
The only one who comforts Me
Is you
When I'm feelin' all alone
When I'm searchin'
For someone
I can run to
I reach for you
When I need a hand to hold
Over a place where I can feel
Our love can do
I reach for you

سايهي مهتاب آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 13th July 2007   #9

سايهي مهتاب

کاربر سايت

 سايهي مهتاب آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: تو اين دنياي بي پايان!
نوشته ها: 65
تشکر از دیگران: 38
تشکر شده 94 بار در 39 پست

حالت
Angelic

 

مامنش تو گوش بهار گفت:دخترم تو برو تو اتاقت و بيرونم نيا.
بهار اول امتناع كرد ولي بعدا ديد عاقلانه ترش اينه.پاشد رفت.
مامان بهار كه اخلاق همسرشو ميشناخت و ميدونست كه كه از كجا شروع كنه.
_آقا رضا
__بله خانوم
_از محسن و خانوادش خبري نيست؟
__چرا صبح باباش زنگ زده بود بپرسه كه جوابشونو كي ميدين.
_شما چي گفتي؟
__گفتم همون طوري كه قرار شد، يه هفته ديگه جوابشونو ميديم.راستي با بهار صحبت كرد؟چي گفت قبول كرد يا نه؟
_نه صحبت نكردم.ولي ميدوني چيه،شايد بهتر باشه يه خورده صبر كنيم.شايد زود باشه.شايد يه خواستگار بهتر واسش پيدا بشه كه بهارم ازش خوشش بياد.

__خانوم ،مگه شما نبودي كه تا ديروز ميگفتي همون محسن خوبه و بايد باهاش ازدواج كنه؟چيزي هست كه من نميدونم؟
_راستش يه پسري هست به اسم نيما...زنگ زد ازم اجازه خواست كه با خانوادش بياد خواستگاري.منم گفتم كه بايد با شما صحبت كنم.

__چي ميگي خانوم ؟به كسي كه نميشناسيش چي گفتي؟از كجا معلوم كه شما رو سر كار نذاشته بودن؟چطور به همچين آدمايي اعتماد ميكني؟
_نه آقا رضا،موضوع اينه كه...من يعني بهار اين پسرو ميشناسه.
__يعني ميگي با هم دوست بودن؟مگه من دستم بهت نرسه بهار!

_نه اون طور كه فكر ميكني نيست.پسره جديه.وقتي موضوع محسنو فهميده نخواسته بهارشو ...

__خانوم ببين،من حوصله ي دوست بازياي دختر تو ندارم.مگه نميدوني با پدر محسن تو دوران سربازي دوست بوديم. بعد از اون،موقعيت كاري من خيلي به خانواده ي اونا بسته است.ما هم همكاريم و ميخواييم كه فاميلم بشيم.اين آرزوي منو باباي محسن بود.
اين وصلت هم به خير ما و هم به خير اوناست.تو فكراي ديگه تو سر اون دخترت نكن.همين كه گفتم.

_آقا رضا ولي اين زندگي دخترته،تو نميتوني به جاش تصميم بگيري كه خدايي نكرده بعدا دخترمون بد بخت بشه.من طاقت ديدن همچين روزيو ندارم.

__گفتم كه نميشه خانوم.من به پدر محسن قول دادم.نميتونم از قولم برگردم.بعدشم،چي بگم بهش؟
بگم دختر ما يكي ديگه رو دوست داشته؟آبرومون ميره!به اون دخترتم بگو بعدن حسابشو ميرسم.

بهار از لاي در يه نكاه مظلومانه به مامانش كرد.مامانشم به معناي نشد يه سري تكون داد.
بهار درو بست.نشست يه خورده فكر كنه.نكنه بايد به حرفشون گوش كنم؟اونا از من بزرگترن.بهتر از من ميتونن دنيا رو با همه حقيقتاش نگاه كنن.ولي...
ولي من نيما رو دوست دارم.همين كه گفتم.
كه بهار با صداي تلفنش به خودش اومد.نيما بود. با دلخوري گوشيو برداشت.

_بله؟
__سلام بهار
_سلام نيما
__خوبي عزيزم؟
_مرسي من خوبم شما خوبي؟
__ممنون منم خوبم.بهار جونم
_بله
__خونه شما اوضاع چطوره؟مامانت با بابات صحبت كرد؟
_آره عزيزم الان تموم شد صحبتشون.
__خوب چي شد؟
_راستش...بابام...راستش...من...
__فهميدم.ميدوني باباي منم همين طور.
_ اِ باباي تو چرا؟
__ميگه من بچم و ...نميتونم تو اين سن...
_يعني چي ،پس قولت چي شد؟
__آخه بهار من ،من كه نميتونم خودم تنهابيام خواستگاري!

بهار دلش شكست.احساس كرد كه نيما رو مجبور كرده بوده كه واسش اين كارو بكنه.
__بهار.چي شد عزيزم ساكت شدي؟
_هيچي نيما.فكر كردم شايد بايد به حرف مامان و بابا گوش كنم و با ...
__چي ميگي بهارم؟يعني ه همين سادگي دست برداشتي و از من گذشتي؟اين بود عشقت؟اين همه دوستتدارم اين همه خاطره،يعني اونا رو فراموش كردي؟
_آخه نيما،ببين،نه مامان و باباي شما ميخوان منو نه مامان باباي من شما رو ميخوان.انگار خدا هم نميخواد ما به هم برسيم.
__اين جوري نگو بهار من،نگو خدا نميخواد.اگه تا تو خودت نخواي هيچي نميتونيم بكنيم.اگه تو دوسم داري ميتوني يه مدت صبر كني من بازم مخ بابامو ميخورم.حتما راضيش ميكنم.اگه راضي نشه هم من خودم دست به كار ميشم.

_نيما ،منو ببخش.من مثل تو نيستم. نميتونم برم جلو بابام وايسم بگم يكي ديگه رو دوست دارم.

__عيب نداره گل من،من به جاي هر دوتامون سعيمو ميكنم.
بهاااااااااااااار!
اين صداي باباي بهار بود.
_نيما عزيزم من بايد برم بابام صدام ميكنه.حتما ميخواد باهام دعوا كنه.حلالم كن!
__باشه برو ولي اصلا غصه نخور باشه؟
_باشه
__فعلا خداحافظ مواظب خودت باش.
_تو هم مواظب خودت باش.خداحافظ.بوق بوق بوق...

بهار رفت پيش باباش.بله بابا؟
باباش بد جوري نگاش ميكرد.انگار خيلي هم عصباني بود
___________
شايد اين تقدير من بود
كه هميشه بي تو باشم
ميدونم تقصير من بود
نميخواستم كه جدا شم
عشق نگهداري ميخواد
شبا بيداري ميخواد
وقتي تنگه دل يار
از تو دلداري ميخواد
از جدايي حرف نزن
حرفي از رفتن نزن
آتش از روي هوس
تو به اين قلبم نزن
حتي فكرشم نكن
اين ديگه كار خداست
ما كي هستيم كه بگيم عشق اشتباست
عشق مثله نفس ميمونه واسمون
اگه ساده بگيريش عمرت خطاست
آيدين/تقدير

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Cause when my life gets crazy
The only one who comforts Me
Is you
When I'm feelin' all alone
When I'm searchin'
For someone
I can run to
I reach for you
When I need a hand to hold
Over a place where I can feel
Our love can do
I reach for you

سايهي مهتاب آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 14th July 2007   #10

سايهي مهتاب

کاربر سايت

 سايهي مهتاب آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: تو اين دنياي بي پايان!
نوشته ها: 65
تشکر از دیگران: 38
تشکر شده 94 بار در 39 پست

حالت
Angelic

 

باباش با انگشتش اشاره كرد كه بشين رو بروم.بهار هم نشست.حالا بهار ميترسه كه باباش از دستش ناراحته و حتي يه خورده هم عصبانيه.تو چشاي باباش نگاه كرد.نه انگار عصبانيتش زياده.خيلي عصبانيه.
_بهار مامانت يه چيزايي گفت.
__چي گفت؟
_خودتو به اون راه نزن.
بهار سرشو انداخت پايين.با اينكه تو خونه فقط زورش به باباش ميرسيد و واسه اجرا كردن نقشه هاش ميرفت سراغ باباش ولي ايندفعه فرق ميكرد.موضوع بزرگتر بود.
_من دوست ندارم بعدا تو كوچه و محله اسم دخترم يه جور ديگه تو گوش همه بپيچه.ميدوني كه تا حدودي ريش سفيد محل منم.نميخواي كه بابات مجبور بشه سرشو بندازه پايين و جلو مردم با شرم راه بره.
__نه بابا جون خدا نكنه.
_آفرين دختر گلم.خودت اون قدر بزرگ شدي كه بتوني خوب و بد رو تشخيص بدي.تو سن شما دخترا و پسرا هميشه با احساساتشون رفتار ميكنن.ما هم وقتي به سن شما بوديم،از اين شلوغيا ميكرديم.ولي حالا ميبينم كه حق با مادر و پدرم بوده وهر چي كردم اشتباه بوده.ميبينم كه جز پشيموني و خاطرات بد از اون روزا نمونده.البته همه ي همه اش هم اين طور نيست. ولي خوب.تو دختر خوبي باش و حرفمو حلقه كن به گوشت.باشه؟
_چشم بابا.
__حالا برو ببين مامانت كمك ميخواد يا نه.

بهار پا شد رفت پيش مامانش تو آشپز خونه.از اينكه فقط با اين چند تا نصيحت از دست باباش در رفته بود احساس خوش شانسي ميكرد.
_مامان چطور شد بابا ...
مامانش حرفشو قطع كرد
__دخترم چي خيال كردي؟فكر كردي ميخواد بزندت؟نه عزيزم،هيچ پدر و مادري دوست ندارن كه دست رو بچه هاشون بلند كنن. دلشون نمياد.حالا گوشاتو خوب باز كن.اگه ميخواي ميونتون با بابات به هم نخوره برو تو اتاقت و در باره ي محسن يه خورده فكر كن.منو باباتم در نظر بگير.

بهار رفت تو اتاقش.موسيقي مورد علاقه شو گذاشت و غرق شد تو فكر:

«مامان ميگه منو باباتم در نظر بگير.آخه من بايد يه عمر پاي يكي كه دوستش ندارم بسوزم اونوقت اونا رو در نظر بگيرم.دوست ندارم؟ولي ميگن عشقاي بزرگ با دعوا شروع ميشه هميشه.شايد منم به مرور ...»
يهو به خودش اومد.يه سيلي خوابوند تو صورت خودش.
«چي ميگم من؟ بهار ديوونه شدي؟اگه نيمات اين فكراتو بدونه!خودت خجالت نميكشي؟خيانت ميكني؟»

تو آينه يه نگاهي به خودش انداخت.اولين چيزي كه تابلو ميزد چشاش بود.سبز رنگ بودن.باباش ميگفت:
_دختر من وقتي به دنيا اومد و اولين بار چشاشو باز كرد زندگي ما كه پاييز و سرد و ساكت بود،سبزي و زيبايي و شادي به خودش گرفت.منم اسمشو گذاشتم بهار كه هميشه بهار بمونه واسمون.

«بابام...هميشه استوار و محكم پشت سرمون بوده.آرامش خونه.هيچ وقت به خواسته هامون نه نگفته.اگه يه روز خونه نباشه...وااااي.بيا و درستش كن.»

همش حرفاي باباش تو ذهنش پيچ ميخورد:
_منو باباي محسن تو سربازي با هم دوست بوديم.حالا هم همكاريم و ميخواييم فاميلم بشيم.اين وصلت هم به خير ما و هم به خير اوناست.وضعيت شغليمون به اونا وابسته است.

«نكنه به خاطر من بابا از كارش بشه!نكنه ميخواسته بگه وضعيتمون خوب نيست و .... خدا نكنه!
ولي اگه درست باشه چي؟تا عروسي داداشم هم چيزي نمونده.
پدر و مادرا هميشه خوبي بچه هاشونو ميخوان.منم بايد به حرفشون گوش كنم. شايد اگه با محسن ازدواج كنم خوشبخت بشم؟حتما اينطوريه كه مامان وبابا ميخوان.»

بهار خاطره هاشو تو ذهنش مرور كرد.روزاي خوشي كه با خونواده داشته.روزاي بد. عيد ،ماه محرم، ماه رمضون.
خاطراتشو با نيما مرور كرد.آشناييشون.اولين باري كه بهش زنگ زده بود.سياوش دوست نيما و گفته هاش .گريه هاش و غصه هاش.
تو ترازو گذاشت دو طرفو.يه طرفش خونواندش يه طرفش نيما.
ولي هر طور فكر كرد طرف بهتر و سبكتر خونوادش بود.يه كم ديگه زور داد.
آخرش تصميمشو كرفت.خواست بره پيش مامان و باباش كه چشش به ساعتش افتاد.يك شب بود.
«فردا جمعه است.بهشون ميگم.»
و فعلا رفت خوابيد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Cause when my life gets crazy
The only one who comforts Me
Is you
When I'm feelin' all alone
When I'm searchin'
For someone
I can run to
I reach for you
When I need a hand to hold
Over a place where I can feel
Our love can do
I reach for you

سايهي مهتاب آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
6 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا