|
میروم خسته و افسـرده و زار
سـوی منزلگــه ویرانه ی خویش
به خـدا می برم از شهـــر شما
دل شوریــده و دیوانــه ی خویش
می برم تا كه در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گنـاه
شستشویش دهم از لكه ی عشــق
زین همـــه خواهش بیجا وتباه
می برم تا زتو دورش ســـازم
زتو ،ای جلــــوه ی امید محــــال
می برم زنـــده بگورش سازم
تا از این پس نكنــد یاد وصال
ناله می لرزد، می رقصد اشك
آه ، بگــــذار كه بگریزم مـــن
از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه
شایـد آن به كـه بپرهیـــزم من
بخـــدا غنچـــــه ی شـــادی بودم
دست عشق آمد و از شاخـم چید
شعلــه ی آه شدم ، صــد افسوس
كه لبــم باز بر آن لب نرسیـــد
عاقبت بنــد سفـــر پایـــم بست
میروم، خنده به لب،خونین دل
می روم از دل من دست بردار
ای امیـــــد عبث بی حاصــــل
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اگر سهم من از این همه ستاره سوسوی غریبی است.غمی نیست.
همین انتظار رسیدن به شب کافیست...
|