|
خواب و رویا
چشماشو باز کرد.ساعت 12 ظهر بود ، سابقه نداشت اینقدر دیر از خواب بلند شه.
دورو برشو نگاه کرد ، توی خونش بود .خونه ای که از چند وقت پیش به تنهایی توش زندگی می کرد.
سرش درد می کرد ، احتمال داد که از خواب زیاد باشه .تازه یادش افتاد که دیشب عروسیش بوده ،عروسی که نه یه مهمونی جمع و جور با چند نفر از دوستا وآشناها. دیشب اولین شبی بوده که تنها نخوابیده بود .
برگشت سمت دیگر تخت به امید دیدن زنش ، ولی اونجا نبود. فكر كرد حتما زودتر پاشده.
به دیشب فکر کرد ولی نمی دونست چرا چیزی درست و حسابی یادش نمیاد. سرش همین جور تیر می کشید.
با خودش گفت ماله خواب زیاده ولی نمی دونست چرا اینقدر زیاد خوابیده.احتمالا شب خوبی رو گذرونده بوده .
از خونه هیچ سر و صدایی نمی اومد و این نگرانش ميكرد.
بلند شد و کش و قوسی به خودش داد ولی خیلی بدنش درد می کرد. خواست تخت رو جمع کنه که چشش به خونی که روی تخت ریخته بودافتاد. اول فکر کرد که باید مربوط به دیشب باشه ولی وقتی با دقت دید خیلی نگران شد. برای چی باید اینقدر خون توی تخت باشه ، از اتاق رفت بیرون وهمین جور زنشو صدا می کرد ولی هیچ جوابی نمی شنید. واقعا ترس برش داشته بود .همه جای خونه رو سرک کشید ولی هیچ خبری نبود. رفت سمت تلفن و شماره زنشو گرفت ولی صدای زنگ موبايلش از اتاق خواب در اومد.حس بدی داشت سرش وحشتناک درد می کرد ولی از اون بیشتر گیجی و ترس بود که عذابش می داد .خواست تلفن رو برداره و به دوستا وآشناها زنگ بزنه که به ذهنش اومد که شاید این یه شوخی سرکاری از زنش باشه .چرا باید روز اول زندگیش زنگ می زد خونه مردم وسراغ زنشو از اونا می گرفت.با خودش فکر کرد که می شه خوشبینانه رفتار کرد. رفت سمت دستشویی تا هم یه آبی به سر و صورتش بزنه و هم دندوناشو مسواک کنه.شیر آب رو باز کرد و یه نگاه توی آینه انداخت ولی چیزی نمونده بود که از ترس سکته کنه.تمام سر و صورتش خونی بود. به صورتش دست زد خون خشک شده بود.اصلا نمی خواست خودشو اونجوری ببینه سریع دوید سمت حمام .توی زندگیش تا حالا اینقدر نترسیده بود.در حمام رو باز کرد.
تمامه در و دیوار خونی بود نمی دونس چیکار کنه دیگه .مثل یه کابوس می موند ولی بدبختانه واقعی بود .توی زنذگیش از هیچی بیشتر از خون نمی ترسید و حالا باید صبح فردای عروسیش با چنین مناظره اي روبرو می شد.از حمام اومد بیرون .برهنه و با بدنی که با خون خشک شده پوشیده شده بود ، نشست روی مبل.
داشت دیوونه می شد.
چیزی رو روی میز دید که تا حالا به چشش نخورده بود. یه نوار فیلم ویدیو.برش داشت.
پشت جلدش با خون نوشته شده بود "هر چه زودتر ببینش" داشت از ترس ميمرد .
-------------------------------------------------------------------------------------
نوار رو یه ذره نگاه کرد. شبیه یکی از فیلمهای تولد بچگیش بود.زیاد بهش توجه نکرد و ولش کرد. ولی از این تعجب کرد که این فیلم باید خونه مامانش باشه نه اینجا.
همین قضیه باعث شد تا کنجکاو به دیدن فیلم بشه.فیلم رو گذاشت. از ترس نمی توست آروم و قرار داشته باشه.
نشست روی صندلی. به تلویزیون خیره شد.چیزی جز یه تصویر نامفهوم نمی دید. تصویر برفکی بود با یه صدای مبهم. صدای تلویزیون رو زیاد کرد تا شاید چیزی بشنوه. صدای آهنگ میومد. رفت جلو و به تلویزیون نزدیک شد. از اون تصویر برفکی فقط تونست لباس دامادی خودش و عروس رو ببینه.یاد دیشب افتاد.
پیش خودش گفت فیلم که یه هفته دیگه آماده میشه پس این چیه؟
باز هم ادامه ی فیلم رو دید. انقد فیلم براش تعجب آور بود که به کل فراموش کرد که سر زنش چه بلایی اومده.
تصویر هرلحظه بهتر میشد.بعد از اون تصویر عروسی، صدای جی یک زن و فحشای مردی را شنید. زنی که داشت التماس میکرد و مردی که میگفت خفه شو.بذار کارمو بکنم. وول نخور.
دیگه واقعا داشت دیوونه می شد. توی اون فیلم لعنتی زنش بود. ولی اون مرد کی بود؟
به گوشه ی تصویر دقت کرد. خودش رو با دست و پای بسته دید، که داره داد میزنه ولش کن بی شرف!
ولی حرفاش فایده نداشت. انگار زیر آب بود که هرچی داد میزد هیچکس بجز خودش صداش رو نمیشنید.
فیلم جلوتر رفت. اون فیلم داشت خودش رو در اون لحظه از پشت نشون میداد. یه مردی پشت سرش بود. جرئت برگشتن نداشت.
نفسش رو تو سینه نگه داشت و برگشت. کسی نبود. انگار غیب شده بود. فیلم رو به عقب برگردوند. قیافه ی مردی که پشت سرش بود با اونی که داشت فحش میداد یکی بود!
احساس کرد از ترس خونش منجمد شده و حرکت نمی کنه.
فیلم رو جلو زد. بعد از آخرین صحنه ای که دیده بود play رو زد. چیزای نامفهومو عجیبی بود!
انگار اون و زنش با دوستاشون تو یه جنگل تاریک و ترسناک بودن!!!!
یادش اومد.بالاخره یادش اومد! این قضیه ماه 2ساله پیشه.آیدا و ناصر هنوز با هم دوست بودند. یهو یاد یه قضیه عجیب تو جنگا افتاد!!!!!!!!! وقتی که از خواب بیدار شده بود دید که آیدا پیشش نیست و فقط مقدار زیادی خون میدید.
احساس کرد، صحنه هایی که الان داره اتفاق میفته رو قبلا دیده.یک سری صحنه ی تکراری! وای خدای من...
از ترس سرجاش خشکش زده بود.باز فیلم رو play کرد. دیگه از صحنه های جنگا چیزی مشخص نبود. پس بقیش چی شد؟! نشست سر جاش. به اون مرد فکر کرد. قیافش خیلی براش آشنا بود.
شبیه کی بود خدای من؟ شبیه یکیه که قبلا دیدمش.
ولی یادش نیومد کجا و برای چی؟
یه حسی بهش گفت برو سمت آلبومای همسرت.
خودشم نمیدونست داره چی کار می کنه! دستش رفت سمت یه آلبوم سبز رنگ. آلبومی که تاحالا هیچوقت جرئت نداشت بهش دست بزنه. البته به سفارش همسرش! آخه عکسای همسرش با پسرایی بود که قبلا باهاش دوست بوده.
ورق زد. رفت جلو. جلو و جلوتر. به صفحه ای رسید. انگار یهو ترمز دستشو بکشن وایساد. دو عکس توی اون صفحه بود. یکی نامفهوم و دیگری واضح.
وایییییییییی خدای من......این مرد چقدر شبیه این پسرس که تو فیلمه!
یه یادداشتی از لای آلبوم افتاد.
اینطوری نوشته شده بود:
عزیز دلم!
میدونم بالاخره سر این آلبوم میای. پس خوب بخون. این مرد همون پژمان. همونی که گفتم مشکل روانی داره و می خواد منو بکشه. بهت گفتم که یکی بود که می گفت اگه بجز من با کسه دیگه ای ازدواج کنی زندگیت رو به اتیش میکشم! الان که داره این آلبوم رو میبینی زندگیمون به آتیش کشیده شده! میدونستم اگه با تو ازدواج کنم میمیرم.
دوست دارم و همیشه به یادتم♥
آیدا
زبونش بند اومده بود. مخش داشت میترکید. پاهاش میلرزید و نمی تونست تکون بخوره. کاغذ رو برگردوند.
یه آدرس و شماره تلفن پشتش بود. ولی نه گفته بود ماله کیه و نه اینکه باید با این شماره و آدرس چی کار کرد.
فقط میدونستم که به آیدای عزیزم مربوط میشه.
دو دل بودم که زنگ بزنم یا نه. آخر سر دل رو زدم به دریا و بهش زنگ زدم. یکی تلفن رو برداشت و گفت: پس بالاخره تصمیم خودت رو رگفتی!
بیا به اون آدرسی که پشت کاغذ نوشته شده.همین حالا بیا.وگرنه دیر میشه!
سریع را افتاد. انقدر حول بود که با شلوارک و زیرپوش نشست تو ماشینش. راه افتاد. نمیدونست داره پیش کی میره. فقط میدونست باید بره.
با یه جای خارج از شهر و متروکه رو به رو شد. وحشت کرد. فقط یه دودی از دور می دید. به طرف اون رفت.
به به کلبه ی درب و داغون رسید. آروم و بی صدا در رو باز کرد. با صحنه ی وحشتناکی روبه رو شد.مثل اینکه اینفعه دیر شده بود.
اون زنش بود که به دوتا چوب بسته بودنش. در واقع ترکیده بود.
اومد فرار کنه و بره. ولی دیر شد. اون مرد پشت سرش بود.
گفت کجا آقای ناصر خسروی. تازه اومده بودی!
هیچوقت فکر نمیکردی زنت رو اینجوری ببینی نه؟از ترس نمی تونستم حرف بزنم! خشکم زده بود.با مِن و مِن گفتم چه بلایی سرش آوردی؟
گفت هیچی! یه ذره شیطنت کرده بود، یه دوتا چوب بستم به دستو پاش و کشیدمشون.این شکلی شد. شرمنده!!!
همون موقع می خواستم خفش کنم!
بغض گلومو گرفته بود. صدام در نمیومد. گفتم: شیطنت؟ اون بیچاره چی کار کرده بود؟
گفت: آخخخخخخخخ نگو دلم کباب شد. بیچاره. معنی بیچار رو هم فهمیدیم(با داد و عصبانیت)
اون به من قول داد که اگه با من ازدواج نکرد با هیچ کس دیگه هم ازدواج نکنه. بهش گفتم که زندگیش رو به آتیش می کشم.
گوش نداد. اینم شد نتیجش. تقصیر خودشه نه؟
صدام در نیومد....گفت: چیه؟ لال شدی؟
از اون به بعد نه چیزی شنیدم و نه دیدم، به جز اینکه: عزیزم، نمی خوای از خواب بیدار شی؟
دیر شد. از پرواز جا می مونیم!!!!
پایان
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
عید واقعی از آن كسی است كه آخر سال را جشن بگیرد نه اول سال را. (دكتر سنگری)
|