شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات مسابقه
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 16th August 2008   #11

Mosafer

عضو پيشكسوت

 Mosafer آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 1970
محل سکونت: اهل كاشانم
نوشته ها: 1,939
تشکر از دیگران: 1,141
تشکر شده 2,034 بار در 1,114 پست

حالت
Thinking

 

برزخ
_________________________________________
چشماشو باز کرد.ساعت 12 ظهر بود ، سابقه نداشت اینقدر دیر از خواب بلند شه.

دورو برشو نگاه کرد ، توی خونش بود .خونه ای که از چند وقت پیش به تنهایی توش زندگی می کرد.

سرش درد می کرد ، احتمال داد که از خواب زیاد باشه .تازه یادش افتاد که دیشب عروسیش بوده ،عروسی که نه یه مهمونی جمع و جور با چند نفر از دوستا وآشناها. دیشب اولین شبی بوده که تنها نخوابیده بود .

برگشت سمت دیگر تخت به امید دیدن زنش ، ولی اونجا نبود. فكر كرد حتما زودتر پاشده.

به دیشب فکر کرد ولی نمی دونست چرا چیزی درست و حسابی یادش نمیاد. سرش همین جور تیر می کشید.

با خودش گفت ماله خواب زیاده ولی نمی دونست چرا اینقدر زیاد خوابیده.احتمالا شب خوبی رو گذرونده بوده .

از خونه هیچ سر و صدایی نمی اومد و این نگرانش ميكرد.

بلند شد و کش و قوسی به خودش داد ولی خیلی بدنش درد می کرد. خواست تخت رو جمع کنه که چشش به خونی که روی تخت ریخته بودافتاد. اول فکر کرد که باید مربوط به دیشب باشه ولی وقتی با دقت دید خیلی نگران شد. برای چی باید اینقدر خون توی تخت باشه ، از اتاق رفت بیرون وهمین جور زنشو صدا می کرد ولی هیچ جوابی نمی شنید. واقعا ترس برش داشته بود .همه جای خونه رو سرک کشید ولی هیچ خبری نبود. رفت سمت تلفن و شماره زنشو گرفت ولی صدای زنگ موبايلش از اتاق خواب در اومد.حس بدی داشت سرش وحشتناک درد می کرد ولی از اون بیشتر گیجی و ترس بود که عذابش می داد .خواست تلفن رو برداره و به دوستا وآشناها زنگ بزنه که به ذهنش اومد که شاید این یه شوخی سرکاری از زنش باشه .چرا باید روز اول زندگیش زنگ می زد خونه مردم وسراغ زنشو از اونا می گرفت.با خودش فکر کرد که می شه خوشبینانه رفتار کرد. رفت سمت دستشویی تا هم یه آبی به سر و صورتش بزنه و هم دندوناشو مسواک کنه.شیر آب رو باز کرد و یه نگاه توی آینه انداخت ولی چیزی نمونده بود که از ترس سکته کنه.تمام سر و صورتش خونی بود. به صورتش دست زد خون خشک شده بود.اصلا نمی خواست خودشو اونجوری ببینه سریع دوید سمت حمام .توی زندگیش تا حالا اینقدر نترسیده بود.در حمام رو باز کرد.

تمامه در و دیوار خونی بود نمی دونس چیکار کنه دیگه .مثل یه کابوس می موند ولی بدبختانه واقعی بود .توی زنذگیش از هیچی بیشتر از خون نمی ترسید و حالا باید صبح فردای عروسیش با چنین مناظره اي روبرو می شد.از حمام اومد بیرون .برهنه و با بدنی که با خون خشک شده پوشیده شده بود ، نشست روی مبل.

داشت دیوونه می شد.

چیزی رو روی میز دید که تا حالا به چشش نخورده بود. یه نوار فیلم ویدیو.برش داشت.

پشت جلدش با خون نوشته شده بود "هر چه زودتر ببینش" داشت از ترس ميمرد .

فیلم رو گذاشت توی دستگاه وتلوزیون رو روشن کرد.

با چشمهاي باز جلو تلويزيون نشست ترس و هيجان رو از سرعت نفسهاش ميشد فهميد بالاخره فيلم شروع شد صداي خنده يه دختر خونه رو پر كرد با ديدن تصوير دختر تمام ترسي كه تا چند لحظه پيش داشت رو فراموش كرد با خنده دختر مثل ديوونه ها مي خنديد دوربين روي چشماي دختر زوم ميشد چشماي آبي دختر ارامش خاصي به امير داد دوربين گشت و خودش رو نشون داد دوباره دوربين رو گردوند و دختر رو نشون داد صداي خودش رو از تلويزيون شنيد:
-مينا دوستم داري
-نه
-چرا
-چون عاشقتم
هر دو خنديدند....
ناگهان صدايي اومد رنگ از صورت مينا پريد:
-چي بود امير
-هيچي حتما گربه بود امشب فقط من و تو مهميم تو زيبا ترين ....
صدايي وحشتناك حرفاي امير رو نيمه كاره گذاشت دوربين تكون خورد و افتاد روي تخت و به جز يه تصوير مات سفيد رنگ چيز ديگه اي نشون نميداد اما هنوز صدا رو ميگرفت
صداي پاي چند نفر كه از پله ها بالا ميومدن به وضوح قابل تشخيص بود در اتاق محكم باز شد و به ديوار خورد مينا جيغ بلندي زد صداي نفساي امير خيلي واضح شنيده ميشد نميدونست اون صدا از تلويزيونه يا صداي نفساي همين الان خودشه يه صداي خيلي آشنا از دور گفت:
-به دختر كاري نداشته باشيد فقط اون عوضي فقط اونو...
-ولش كن چي كارش داري
صداي آشنا زير جيغهاي مينا محو شد
صدايي تازه شروع شد خيلي واضح ميشد فهميد كه مربوط ميشه به زدوخورد دو نفر
صداي يه كشيده كل صداها رو تموم كرد بعد از سكوتي چند ثانيه اي يه صداي نخراشيده گفت:
-منو ميزني الان حاليت ميكنم بگير حرومزاده رو نذار فرار كنه
صداي كشيدن گلنگدن كلت شنيده شد
-عوضي
با نفرت تمام اينو ميگفت
صداي جيغ مينا از تموم اين مدت بلندتر بگوش رسيد
-امير
صدايي كه دستور اولي رو داد باز به گوش رسيد
-چي كار ميكني احمق ساعت 2 نصفه شبه ميخواي همه رو خبر كني ببرش پايين و تمومش كن البته نه با كلت تو سكوت كامل
-چشم قربان
باز يه صداي كشيده اومد صداي گريه مينا كه تبديل به هق هق شده بود واضح ترين صدا بود دو نفر اميرو از پله ها پايين بردن امير اينو از صداي پاها متوجه شد:
-تندتر عوضي الان ادمت مكينم...
صداي پا به دوربين نزديك ميشد
-لعنتي حرومزاده به ما چي كار داري
مينا با خشم و عصبانيت اين جمله ها رو ميگفت
-عزيزم با من اينطور صحبت نكن تو ميدوني كه من تو رو بيشتر از هر كسي دوست دارم
صداي جووني كه معلوم بود رييس اون جمعه اين جمله ها رو گفت
-به من دست نزن عوضي ...اي...بهش بگو ولم كنه...اي دستم شكست
-عوضي ولش كن
بازم يه صداي كشيده اومد امير از سكوت مينا فهميد اين كشيده به نفر سوم زده شد هموني كه مينا رو گرفته بود
-برو پايين به اون دوتا كمك كن تا وقتي هم كه ما بيرون نيومديم هيچكس توي اين اتاق نياد
-چشم قربان
مرد بيرون رفت درو بست
-به من دست نزن عوضي
ترس رو از صداي مينا كاملا ميشد فهميد
-عزيزم درست نيست با من اينطور صحبت كني همه ميدونن من چقدر تو رو دوست دارم
-نه نزديك نشو دارم ميگم نزديك نشو...نه...تو رو قسم ميدم
هر چي به اخر جمله ها پيش ميرفت لحنش بيشتر شييه التماس ميشد
ناگهان يه نفر به تخت خورد تخت تكون خورد و دوربين دمر شد مينا در حالي كه بر عكس بود به طرف در دويد
-وايسا عوضي...اين چيه؟....بي شرفا اين كجا بود؟....
دوربينو برداشت...دوربين تكون ميخورد لنز دوربين اون مردو نشون ميداد
امير از پشت افتاد چشاش سياهي رفت اون كه سيامك بود
سيامك دوربينو خاموش كرد فيلم تموم شد و صفحه تلويزيونو سياهي گرفت
اصلا هيچي نفهميد حدود 5 دقيقه اون صداها رو گوش داده بود اما هيچي نفهميده بود نقطه هاي تاريك ذهنشم بيشتر شده بودن
اون سه نفر اونو بردن توي حمام كه بكشن. مينا از دست سيامك فرار كرد. اصلا چرا هيچكدوم از اين چيزا يادش نميومد؟ مهم تر از همه اگه سيامك دوربينو برداشت پس فيلم رو هم بايد برداشته باشه.
تنها چيزي كه باعث ميشد كمي اروم بشه ياداوري صداي خنده مينا بود
دوست داشت يكي صداش كنه و بگه امير بلند شو همه اينا خواب بود ..فكر كرد شايد همه اينا شوخي باشه اما اون خودشو تو فيلم ديده بود نميدونست بايد چي كار كنه از جاش بلند شد رفت طرف حمام به حمام نرسيده برگشت به تلفن نگاه كرد:
-به 110 خبر ميدم اره اونا ميتونن كمكم كنن
اما هنوز قدمي برنداشته بود كه دقيقتر فكر كرد
-خوب چي بگم؟فيلمو نشونشون ميدم...آره اونا حتما همه چي رو حل ميكنن
با سرعت به طرف تلفن رفت اجازه نداد سوالاي ديگه اونو از اين كار منصرف كنن تلفنو برداشت بوق خورد شماره رو با سرعت گرفت اما بوق قطع شد گوشي رو قطع كرد دوباره گرفت اما اين بار هم فايده نداشت يادش اومد از چند روز پيش قرار بود به زودي بيان كابلهاي اون منطقه رو عوض كنن
-اه لعنت به همتون
بلند شد فكر كرد و فقط به يه نتيجه رسيد:
-ميرم كلانتري منطقه اونا پيگيري ميكنن
اما با اين سر و وضع نميتونست بره بيرون دوباره رفت طرف حمام ميخواست در حمامو باز كن كه ياد اون همه خون افتاد اون هميشه از خون ميترسيد پس از رفتن داخل حمام منصرف شد شير دستشويي رو باز كرد چشماشو بست و آب ريخت توي صورتش همه صورتشو شست چشماشو باز كرد هنوز خونا روي صورتش بود فكر كرد صورتشو خوب نشسته دوباره صورتشو شست اين دفعه با آب صابون بيشتر اما وقتي توي ايينه نگاه كرد همون خونا رو ديد دوباره ترس داشت ميومد سراغش دستشو اورد جلو صابون برداشت و جاي خونا كشيد اما اونا به هيچ وجه پاك نمي شدند علتشو نمفهميد در حمامو باز كرد سراسيمه دويد زير دوش انقدر از اين وضعيت ترسيده بود كه يادش رفت بايد از ديدن حمام خونين هم بترسه دوش روباز كرد و رفت زير اون چشماشو بست و اميدوار بود كه وقتي چشماشو باز ميكنه اثري از اون خونا نباشه سعي كرد تمام بدنشو بشوره چند بار ميخواست بياد بيرون اما باز زير دوش موند تا وقتي به خودش نگاه ميكنه تميز باشه ديگه از زير دوش بودن خسته شد اومد بيرون چشماشو باز كرد اما هنوز بدنش كثيف و پر از خوناي خشك بود سرش گيج رفت تمام لحظاتي كه از صبح ديده بود ميومد جلو چشمش خوناي روي تخت حمام پر از خون عكس خودش توي آيينه با صورتي خونين اون فيلم كذايي چهره سيامك يه دفعه تمام سرش پر شد از صداي جيغ يه دختر دنيا سياه شد وقتي چشماشو باز كرد سقف حمامو ديد بلند شد هنوز اميدوار بود كه تمام اتفاقاي قبلي خواب باشه اما اون تن خيس و خوناي توي حمام به اين اميد پايان دادن نميدونست بايد چي كار كنه از حمام دويد بيرون شايد داشت از اون وضعيت فرار ميكرد از پله ها رفت بالا در اتاقشو باز كرد رفت سراغ كمد لباس يه دست لباس پوشيد نميدونست ميخواست چيكار كنه ولي چون رفتن به كلانتري بهترين كاري بود كه ميتونست بكنه فيلم رو هم برداشت دوان دوان از خونه اومد بيرون به طرف خييابون پياده رو طبق معمول خلوت بود به هر حال تابستونهاي بندر اون هم سر ظهر انقدر گرم بود كه مردم از بيرون اومدن منصرف بشن اون بايد زود به كلانتري ميرسيد شايد سيامك بازم سراغش بياد سيامك ادم فوق العاده كينه اي بود پدر سيامك با پدر امير دشمني ديرينه داشتن اما پدرش هيچ وقت اين كارو نكرد كه سيامك كرد حتي وقتي پدر امير بعد از ورشكستگي اي كه بر اثر رقابت با پدر سيامك حاصل شده بود سكته كرد و مرد پدر سيامك سعي كرد تماماشتباهات رو جبران كنه اما تمام مشكلات قديم وقتي زنده شد كه مينا به امير جواب مثبت و به سيامك جواب منفي داد از اون موقع هيچ خبري از سيامك نبود حتي امير خبر مرگشو از يه نفر شنيده بود اما حالا اون بود كه قصد جون امير رو كرده بود
تمام اين فكرا در يك آن از ذهن امير گذشت و اون به سرعت به طرف كلانتري رفت به در كلانتري رسيد از پله ها بالا رفت يه راست رفت طرف اتاق سروان احمدي دوست قديمي پدرش يه نگاه سريع به ساعت ديجيتال توي سالن كرد و راهش رو ادامه داد در اتاق باز بود داخل شد اتاق شلوغ بود و سروصدا زياد واسه اينكه سروان متوجهش بشه بلند گفت:
-سل...
يك دفعه برق از گوشش پريد سرجاش خشكش زد....

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



من رفتم
Mosafer آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 16th August 2008   #12

Mosafer

عضو پيشكسوت

 Mosafer آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 1970
محل سکونت: اهل كاشانم
نوشته ها: 1,939
تشکر از دیگران: 1,141
تشکر شده 2,034 بار در 1,114 پست

حالت
Thinking

 

از همون راهي كه اومده بود برگشت به ساعت روي دوار زل زد مبهوت شده بود ساعت 1:30 بعد از ظهر 24 مرداد 1388 بود اصلا متوجه نميشد چه خبره اون 14 مرداد 1387 با مينا عقد كرده بود يعني 1 سال خواب بوده قابل باور نبود مسلما ساعت كلانتري خراب شده بود سرشو خاروند توي يه روز اونقدر دردسر اين مسئله يه كم اونو به خنده واداشت اما ته دلش يه نگراني اي وجود داشت با خودش گفت: خوب از يه نفر ميپرسم حتما حق با منه
همون موقع يه نفر پرونده به دست از كنارش رد شد:
-ببخشيد اقا ببخشيد ميشه بگيد امروز چندمه؟
مرد بدون اينكه جوابي به او بده از كنارش رد شد
-اقا با شمام اقا؟
بي فايده بود مرد جوابشو نداد امير اين بي اعتنايي رو گذاشت پاي عجله مرد فورا يه نفر ديگه رو پيدا كرد:
-آقا ببخشيد امروز چندمه... آقا...يه لحظه ...آقا
اون مرد هم از كنارش رد شد امير از اين همه بي اعتنايي عصباني شده بود و كمي هم ترسيده بود اما نميخواست اين ترس هم به ترسهاي قبلش اضافه بشه با عصبانيت رفت توي اتاق سروان بلند گفت:
-سروان سلام تاريخ ساعت توي سالن چرا خرابه؟
اما سروان همچنان نگاهش روي پرونده بود:
-خب با اين همه سروصدا نبيدم بشنوه
اين دفعه داد زد:
-سروان سلام
اما هيچكس نه سروان نه افراد توي اتاق به صداي فرياد اون هيچ عكس العملي نشون ندادن عصباني رفت طرف ميز محكم كوبيد روي اون...اما مشت اون به ميز نخورد بلكه توي ميز فرو رفت امير دست خود رو از توي ميز بيرون كشيد به دست خودش نگاه كرد اثلا نميخواست چيزي كه احتمالش رو ميداد باور كنه دست خودشو دوباره كوبيد روي ميز اما دوباره اتفاق قبل تكرار شد ميخواست گريه كنه اما نميتونست گريه كنه ناگهان اين سوال توي ذهنش اومد اون از وقتي كه بيدار شده بود ميخواست گريه كنه ميخواست بالا بياره اما نتونسته بود اين كارو بكنه چراشو نميدونست مثل ديوونه ها به طرف ديوار دويد از ديوار هم گذشت سعي كرد تمام راهي رو كه اومده مرور كنه هيچ جا به كسي اصابت نكرده بود اما توي خونه توي خونه به همه چيزي دست گذاشته بود شير آب رو باز كرده بود زير دوش حمام خيس شده بود فيم توي ويديو گذاشته بود فيلم رو برداشته بود .... يه دفعه ياده اون حلقه فيلم افتاد دستش نبود انقدر محو اين اتفاق شده بود كه فيلم رو از خاطر برده بود رفت طرف اتاق سروان بايد روي ميز اون باشه اما اونجا هم نبود نميدونست بايد چي كار كنه
همه چيز واسش نامعلوم بود به سمت در خروجي دويد و بعد به سمت خونه وقتي به خونه رسيد در رو باز كرد اون ميتونست دستگيره درو توي دستش بگيره رفت بالا به اشياي خونه دست زد اين كارو تكرار كرد آرمش خاصي بهش دست داد روي مبل نشست نميخواست ادامه بده ناگهان نگاهش به روي ميز افتاد حلقه فيلم روي ميز بود دوباره اون هيجان كذايي اومد سراغش اون فيلم رو گم كرده بود اما حالا روي ميز بود ميخواست گريه كنه اما به دليل نامعلوم نمي تونست روي فيلم با خون نوشته بود "هر چه زودتر ببينش" فيلم رو برداشت توي دستش تكونش داد اون رو گذاشت توي دستگاه علتشو نميدونست اون فيلمو يه بار ديده بود و از اون موقع تا حالا مث يه كابوس واسش كرار ميشد اما باز هم فيلم رو توي دستگاه گذاشت و نشست به تماشاي فيلم دوربين حمام رو نشون ميداد امير روي مبل مات و مبهوت موند اين فيلم همون فيلم بود اما...
دوتا نره غول داشتن يه نفر و با چاقو ميزدن حمام از خون پر شده بود:
-ولش كن كشتيش بابا مرد نزن
دست اون يكي رو كشيد اما نفرتي كه توي چهره نفر چاقو بدست بود چشماشو كور كرده بود
-ولم كن اين حرومزاده رو بايد قيمه قيمه كنم
مرد دوباره شروع كرد به فرو كردن ضربات چاقو به بدن اون شخص
درد تمام بدن امير رو فرا گرفت
در باز شد نفز سوم اومد توي حمام
-چي كارش ميكني نكن اين كه مرده
اما مرد اول همچنان چاقو رو توي بدن اون پسر فرو ميكرد ناگهان پايين اومدن از پله ها همراه با صداي جيغ كل فضا رو پر كرد هر سه نفر رو به صدا سر گردوندن و دويدن بيرون دوربين هم پشت اونا ميرفت امير صاحب صدا رو به خوبي ميشناخت مرد چاقو به دست با عصبانيت به طرف مينا دويد مرد دوم با صداي موزيانه اي گفت:
-نكن اينطوري دلت مياد با اين فرشته اين طور صحبت كني فرشته نميخواي يه حالي به ما بدي؟
مرد سوم با اون هم آوا شد:
-اره اصلا دلت مياد با اين ناناز اينطور صحبت كني
ترس توي چشماي مينا موج ميزد خودشو جمع كرده بود و به ديوار چسبيده بود اونا داشتن به مينا نزديك ميشدن كه ناگهان صدايي اونا رو از جا كند:
-عوضيا بريد كنار دستتونو به فرشته نزنيد
هر سه فورا رفتن كنار سيامك از پله ها اومد پايين دوربيينو انداخت روي زمين دوربين شكست و فيلم از توش پرت شد بيرون سيامك اروم به طرف فيلم رفت و پاشو روي اون فشار داد و فيلمو شكست
تنها احتمالي كه امير براي اين لحظات ميداد اين بود كه به زودي از كابوس بيدار ميشه
-عوضي ها يكدوم اين دوربين رو نديديد اگه من نميديدم چي احمقا...بريد بيرون ماشينو روشن كنيد
هر سه به بيرون دويدن
-صبر كنيد كجاس؟
-حمام قربان
-خوب پيش رفت
-تموم شد
سيامك به طرف مينا رفت :
-چه زوري داري عسلك ديدي زمينم زدي حالا ديگه نار بسه بيا ميخوايم بريم گردش
اشك از چشماي مينا راه افتاد:
-التماست ميكنم سيامك تو رو خدا به ما كاري نداشته باش
سيامك به طور وحشتناكي ميخنديد
-ما
باز هم خنديد
-ديگه مايي در كار نيست امير جوونت رفت عسلي
-عوضي دروغگو خفه شو در مورد امير درست صحبت كن
ناگهان امير از كره دررفت كشيده اي محكم توي صورت مينا زد خون از دهان مينا بيرون پاشيد انفدر خون زياد بود كه سطح زيادي از كف زمين رو قرمز كرد حتي روي دوربين و فيلم شكسته هم پاشيد
-ديگه داري حالمو بهم ميزني بيا تا نشونت بدم
دست مينا رو كشيد اما مينا مقاومت كرد
-بيا ديگه ميخوام ببرمت پيش امير جونت
سيامك مينا رو كشون كشون برد طرف حمام از جلو دوربين گذشتن و به حمام رسيدن بعد از چند ثانيه صداي عرق زدن از حمام ميومد دوربين به طرف حمام دويد مينا داشت بالا مياورد صورتش سرخ شده بود توي ايينه نگاه كرد بعد با خشم به سيامك يه دفعه تمام خشم توي يه بغض جا گرفت و تركيد:
-حرومزاده تو اميرو كشتي ...امير ...امير
روي زمين نشسته بود و گريه ميكرد ودوربين جلو رفت داخل حمام رو نشون ميداد بدني تكه تكه شده روي زمين افتاده بود امير به هيچ وجه نمي خواست حرفاي مينا رو باور كنه ميخواست بالا بياره اما نميتونست
سيامك دست مينا رو گرفت و به طرف در حركت كرد درو باز كرد داد زد بيايد ببريدش سوار ماشينش كنيد
دوربين دنبال اونا از خونه خارج شد دوتا از نره غولا سوار يه ماشين شدن سامك مينا و اون مردي كه امير و كشته بود سوار يه ماشين ديگه ماشينا حركت كردن ناگهان تصوير داخل ماشين مينا نشون داده شد سيامك داشت سعي ميكرد خودشو به مينا نزديك كنه:
-عزيزم امشب شب عروسيمونه ما بالاخره بهم رسيديم نمخواي از اين موقعيت لذت ببري
-برو گمشو نيا جلو
-كجا ميري يه دفعه پرت ميشي پايين دل منم باهات مياد
لحن موذيانه سيامك امير رو آزار ميداد
-نترسيد قربان همه دررا قفلن
-خفه شو احمق خودم ميدونم رانندگيتو بكن
مينا صداي گريه اش بيشتر شد ناگهان سيامك به طرف مينا حمله كرد اون رو روي صندلي مشين خوابوند
هيچ تصويري به جز صداي گريه و شيون مينا شنيده نميشد
ناگهان ماشين ايستاد:
-قربان رسيديم
-چيه رسيديم خوب عزيزم بقيه اش واسه توي خونه
مينا رو از ماشين پياده كردن و به طرف خونه بردن درب بزرگ خونه باز شد اونا به داخل خونه رفتن و درب بسته شد امير منتظر بود تصويري از داخل خانه ببيند اما دوربين پشت در مونده بود مثل اينكه رفتن توي خونه براي اون غير ممكن بود
تصوير همچنان به در خيره شده بود و چشمان امير به تصوير
ناگهان تصوير يك ماشين روي صفحه تلويزيون به نمايش در اومد چهره مضطرب يك زن پشت فرمان به چشم ميخورد چشمان آبي اي كه مدام ايينه عقب رو نگاه ميكردن براي امير آشنا بود ترس و هيجان چين و چروك روي صورت زن را بيشتر ميكرد ماشين بنز مشكي توي آيينه عقب به وضوح ديده ميشد:
-ايندفعه ديگه مثل دفعه هاي قبل نيست 1 سال براي اين موقعيت صبر كردم
زن ناگهان فرمان ماشين رو 180 درجه چرخاند و سريع به سمت مخالف حركت كرد اينبار ماشين بنز توي شيشه جلو ديده ميشد هر چه جلو تر ميرفت سرعتش بيشتر ميشد دستانش محكم تر صورتش پيرتر و چشمانش آبي تر
باز هم يك سياهي روي صفحه تلويزيون مات شد
امير همچنان به سياهي نگاه ميكرد
ناگهان صدايي اونو از جا كند صداي قدمهايي آرام كه از پله ها پايين ميامد امير برگشت به پله ها خيره شد:
-اميرم نمي خواي بياي پيش من
امير از جاش بلند شد به چشمان آبي دختر خيره شده بود دختر دستاش رو باز كرد امير بدون اينكه سوالي بپرسه به طرف دخت دويد با هر قدمي كه برميداشت استرس ترس خوشحالي غم و هر احساس ديگه اي رو زير پا ميگذاشت امير با دستاي خونينش دختر رو در آغوش گرفت اشك توي چشماش جمع شده بود دختر با دستان ظريفش اشك اميرو پاك كرد:
-اميرم چرا گريه ميكني من پيش تو ميمونم واسه هميشه
امير صورتشو به صورت دختر نزديك كرد و با نفسي عميق از دلش گفت:
-مينا
************************************************** ****************
چشماشو باز کرد.ساعت 12 ظهر بود

دورو برشو نگاه کرد ، توی خونه اش بود خونه اي كه همراه با عشقش سالهست اونجا زندگي ميكنن

به سمت ديگر تخت برگشت صورتي مهربان انطرف تخت خوابيده بود ميدونست پشت اون پلكهاي بسته چشمهاي آبي اي هست كه تمام پاكي دنيا توي اونا خلاصه ميشن
____________________________________
پايان

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



من رفتم
Mosafer آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 16th August 2008   #13

Mr.M.J

عضو پيشكسوت

 Mr.M.J آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: تهرون
نوشته ها: 8,198
تشکر از دیگران: 10,394
تشکر شده 9,948 بار در 5,245 پست

 

زیرزمین!

خواندن این داستان برای افراد زیر 18 سال ممنوع می باشد!
البته با توجه به تورم و برداشتن یارانه ها خواندن این داستان برای افراد زیر 17 سال ممنوع می باشد!
نظر به اینکه سن ازدواج برای مردان به 26 رسیده پس خواندن این داستان فقط برای افراد زیر 16 سال ممنوع است!
و نیز به دلیل اینکه افراد 15 سال هم حق رای دارند پس استفاده برای عموم آزاد است!


چشماشو باز کرد.ساعت 12 ظهر بود ، سابقه نداشت اینقدر دیر از خواب بلند شه.

دورو برشو نگاه کرد ، توی خونش بود .خونه ای که از چند وقت پیش به تنهایی توش زندگی می کرد.

سرش درد می کرد ، احتمال داد که از خواب زیاد باشه .تازه یادش افتاد که دیشب عروسیش بوده ،عروسی که نه یه مهمونی جمع و جور با چند نفر از دوستا وآشناها. دیشب اولین شبی بوده که تنها نخوابیده بود .

برگشت سمت دیگر تخت به امید دیدن زنش ، ولی اونجا نبود. فكر كرد حتما زودتر پاشده.

به دیشب فکر کرد ولی نمی دونست چرا چیزی درست و حسابی یادش نمیاد. سرش همین جور تیر می کشید.

با خودش گفت ماله خواب زیاده ولی نمی دونست چرا اینقدر زیاد خوابیده.احتمالا شب خوبی رو گذرونده بوده .

از خونه هیچ سر و صدایی نمی اومد و این نگرانش ميكرد.

بلند شد و کش و قوسی به خودش داد ولی خیلی بدنش درد می کرد. خواست تخت رو جمع کنه که چشش به خونی که روی تخت ریخته بودافتاد. اول فکر کرد که باید مربوط به دیشب باشه ولی وقتی با دقت دید خیلی نگران شد. برای چی باید اینقدر خون توی تخت باشه ، از اتاق رفت بیرون وهمین جور زنشو صدا می کرد ولی هیچ جوابی نمی شنید. واقعا ترس برش داشته بود .همه جای خونه رو سرک کشید ولی هیچ خبری نبود. رفت سمت تلفن و شماره زنشو گرفت ولی صدای زنگ موبايلش از اتاق خواب در اومد.حس بدی داشت سرش وحشتناک درد می کرد ولی از اون بیشتر گیجی و ترس بود که عذابش می داد .خواست تلفن رو برداره و به دوستا وآشناها زنگ بزنه که به ذهنش اومد که شاید این یه شوخی سرکاری از زنش باشه .چرا باید روز اول زندگیش زنگ می زد خونه مردم وسراغ زنشو از اونا می گرفت.با خودش فکر کرد که می شه خوشبینانه رفتار کرد. رفت سمت دستشویی تا هم یه آبی به سر و صورتش بزنه و هم دندوناشو مسواک کنه.شیر آب رو باز کرد و یه نگاه توی آینه انداخت ولی چیزی نمونده بود که از ترس سکته کنه.تمام سر و صورتش خونی بود. به صورتش دست زد خون خشک شده بود.اصلا نمی خواست خودشو اونجوری ببینه سریع دوید سمت حمام .توی زندگیش تا حالا اینقدر نترسیده بود.در حمام رو باز کرد.

تمامه در و دیوار خونی بود نمی دونس چیکار کنه دیگه .مثل یه کابوس می موند ولی بدبختانه واقعی بود .توی زنذگیش از هیچی بیشتر از خون نمی ترسید و حالا باید صبح فردای عروسیش با چنین مناظره اي روبرو می شد.از حمام اومد بیرون .برهنه و با بدنی که با خون خشک شده پوشیده شده بود ، نشست روی مبل.

داشت دیوونه می شد.

چیزی رو روی میز دید که تا حالا به چشش نخورده بود. یه نوار فیلم ویدیو.برش داشت.

پشت جلدش با خون نوشته شده بود "هر چه زودتر ببینش" داشت از ترس ميمرد .

فیلم رو گذاشت توی دستگاه وتلوزیون رو روشن کرد.

.................................................. ........
دوباره مثل دیوونه ها نوار رو در آورد و نشست سر جاش و به قول بچه ها گفتنی ،‌ مثل خر تو گل مونده بود! به فکر فرو رفت. یاد بچه بازیهاش با سارا افتاد که همون موقع از همون خنده های هیستریکی یا به قول سارا مستر خیکی معروفشو ول داد! یاد یکی از دیوونه بازی هاش با سارا افتاد که کاملا خونی(بپا زبونت نگیره!)بود. اما اون خاطره:

- سینا؟؟
هان؟
- هان چیه خاک بر سر؟؟! بگو جونم عزیز دلم!
نه اینو بگم که پررو میشی!!
- نه تو بگو ، من قول میدم بیشتر از این پررو نشم!
خب باشه بابا ، بنال عزیزم!
- واقعا خاک بر سرت که هیچوقت آدم نمیشی!
اه باشه بابا ، تو هم که دهن مارو آسفالت کردی! بفرمایید زرتون رو بزنید عزیز دل بنده...! خوبه؟!!!
- آره باز بهتر شد! پیشرفت کردی! خب حالا داشتم می گفتم... سینا ، چقدر میدی بخوابم روش؟!!
رو چی قربونت برم...؟!!
- چیه باز من دوگانه سوز حزف زدم تو گوشت باز شد؟!!
تو که می دونی من گیراییم بالاست عزیزم!
- بی خودی دلتو صابون نزن ، من جنبه ی مثبتشو گفتم... روی این...!
الاغ این که خیلی درد داره! نمی تونی! خر نشیا!!
- میشینم روش تا کل تو یکی رو بخوابونم!
دیوونه میخاش رفت توت ،‌به دست و پام نیفتی که سینا جون مادرت کمک...!!!
- حالا کی از تو کمک خواست جوجه؟!
چی گفتی سارا؟؟؟ من هزار بار بهت نگفتم من از این کلمه بدم میاد؟؟؟
- خب باشه بابا ، ببخشید!
خوشم میاد همچینی حساب می بری!! باشه حالا ایندفه رو بخشیدم ولی تکرار نشه! خب خانوم ادعا ، بشین روش ببینیم!

یه صندلی بود که به جای اینکه حکم صندلی راحتی رو داشته باشه ، بیشتر صندلی ناراحتی بود! چون به جای پارچه و ابر و دشک پر از میخ بود! سارا اومد بشینه که سینا گفت:
سارا خانوم با شلوار لی و ... هنر می کنید میشینید روش! سارا هم نامردی نکرد و همرو با هم یه جا...!
حالا شد! بشین!

(البته شما نگران رعایت شئونات اسلامی نباشید ، مکان بسیار خلوتی بود و جز سوسکها و عنکبوت ها ، کسی نظر بد به سارا خانوم نداشتن! ولی نباید سینا رو هم کنار بزاریم که چهارچشمی...! یه جای تاریک و نم دار بود به اسم زیرزمین خونه ی مادربزرگه! ننه بزرگ سینا! منه نویسنده هیچ مسئولیتی در قبال اینکه ان دوتا نامحرم تنها توی اونجا با اون وضعیت سارا چیکار می کردن قبول نمی کنم!!! )

حالا بماند که قبل از اینکه من شروع کنم این خاطره رو برای شما از قول سینا نقل کنم ، این دوتا بشر ملعون اونجا چیکار می کردند! تازه طی بررسی هایی که من به شخصه بعدا از زیرزمین خونه ی ننه بزرگ سینا داشتم ، به یک وسیله ی بسیار خطرمند(!) برخورد کردم! یک دستگاه چرخ گوشت هیتاچی متعلق به زمان قبل از اون موقع ها! اگر خدایی نکرده ، زبونم لال ، روم به دیوار ،‌ گلاب به روتون ، اون دوتا طفل معصوم(!) دست مبارک رو وارد سوراخ می کردن چی؟!!! وای خدا اون روزو نیاره!
آخ ببینید تورو خدا ذهن آدمی تا کجاها منحرف میشه! بزارید واستون بگم که وقتی سارا با اون خون(لطفا ایندفه زبونتون بگیره!) برهنه نشست روی صندلیه میخی چی شد! اما از زبون خود معصومین میگم!

خب بشین دیگه! سارای خر هم واسه ی اینکه کم نیاره بدن مبارکو به آرامی ول داد روی مبل ناراحتی! از رنگ صورتش و اشک چشاش معلوم بود که تریپ سرویس شدن برداشته! ولی بازم کم نیاورد و کامل نشست روش!
آی ی ی! چه خوبه!
مطمئنی خوبه سارا؟! الان راحته راحتی؟!!
آره راحتم لعنتی! احساس می کنم منفذهای پوستم فزونی یافته!! سینا جون مادرت کمک!! منو بلند کن... آی آ ی!!
منم دستشو گرفتم و آروم بلندش کردم ولی اون هی جیغ میزد! آخه مگه مجبوری از این کارا کنی دیوونه؟!!
وقتی پاشد وایساد ، یه نظر به محل جلوس انداختم(کور شی خاک بر سر!) و به جرات می تونم بگم که سوراخهای بدن سارا از 3 یا 4 تا به 30 یا 40 تا رسیده بود!!! آره ، سوراخهاش دورقمی شده بود! یعنی یه جورایی همون انا لله و انا الیه راجعون خودمون!!

(آخه یکی نیست به اینا بگه آخه بچه جون ، تو با دختر مردم چیکار داری؟! من نمی فهمم این دوتا توی اون زیر زمین تنها (تازه اونم با اون وضعیت سارا!) چیکار می کردن!؟ الان میگید آخه مرد حسابی ، خودت داری داستان رو می نویسی خودتم داری نقدش می کنی؟!‌ به جون همین دوتا خل و چل اگه حوصله داشتم داستان رو بازنویسی می کردم و یه بچه ی 6 ساله رو هم با اینا می فرستادم تو زیر زمین که اینا اونجا هیچ غلطی نتونن بکنن! درست مثل آمریکا که هیچ غلطی نمی تونه بکنه!)
ادامه:
وقتی سارا رو میدیدم خندم می گرفت ازکارش ولی وقتی یاد سوراخهای جدیدش میفتادم دلم براش می سوخت!‌ همینطور که داشتم می خندیدم سارا خوابوند تو گوشم...
اوه! به کجاها سفر کردیم! انگاری تو گوشی تو عالم رویا نبود چون از افکار خنده دارش پرت شد بیرون!‌ یهو یادش اومد کجاست و فیلم ویدئو رو تو دستش دید.
وای خدا یعنی من باید تازه از اینجا داستان رو ادامه بدم؟! میشه من رو معاف کنید؟!‌اصلا من یه ابتکار به خرج میدم و ادامه ی داستان رو میزارم که خودتون حدس بزنید! اینجوری کسی هم از آخر داستان ناراحت نمیشه!‌ چون هر جور دوس داشته باشین می تونین ادامش بدید! اینجوری هیجانش هم بیشتره!!
حالا چرا فحش میدید؟! به من چه اصلا!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
Mr.M.J آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 17th August 2008   #14

Ghazal.M

عضو پيشكسوت

 Ghazal.M آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,267
تشکر از دیگران: 1,707
تشکر شده 2,049 بار در 1,361 پست

حالت
Cloud_9

 

خواب و رویا

چشماشو باز کرد.ساعت 12 ظهر بود ، سابقه نداشت اینقدر دیر از خواب بلند شه.

دورو برشو نگاه کرد ، توی خونش بود .خونه ای که از چند وقت پیش به تنهایی توش زندگی می کرد.

سرش درد می کرد ، احتمال داد که از خواب زیاد باشه .تازه یادش افتاد که دیشب عروسیش بوده ،عروسی که نه یه مهمونی جمع و جور با چند نفر از دوستا وآشناها. دیشب اولین شبی بوده که تنها نخوابیده بود .

برگشت سمت دیگر تخت به امید دیدن زنش ، ولی اونجا نبود. فكر كرد حتما زودتر پاشده.

به دیشب فکر کرد ولی نمی دونست چرا چیزی درست و حسابی یادش نمیاد. سرش همین جور تیر می کشید.

با خودش گفت ماله خواب زیاده ولی نمی دونست چرا اینقدر زیاد خوابیده.احتمالا شب خوبی رو گذرونده بوده .

از خونه هیچ سر و صدایی نمی اومد و این نگرانش ميكرد.

بلند شد و کش و قوسی به خودش داد ولی خیلی بدنش درد می کرد. خواست تخت رو جمع کنه که چشش به خونی که روی تخت ریخته بودافتاد. اول فکر کرد که باید مربوط به دیشب باشه ولی وقتی با دقت دید خیلی نگران شد. برای چی باید اینقدر خون توی تخت باشه ، از اتاق رفت بیرون وهمین جور زنشو صدا می کرد ولی هیچ جوابی نمی شنید. واقعا ترس برش داشته بود .همه جای خونه رو سرک کشید ولی هیچ خبری نبود. رفت سمت تلفن و شماره زنشو گرفت ولی صدای زنگ موبايلش از اتاق خواب در اومد.حس بدی داشت سرش وحشتناک درد می کرد ولی از اون بیشتر گیجی و ترس بود که عذابش می داد .خواست تلفن رو برداره و به دوستا وآشناها زنگ بزنه که به ذهنش اومد که شاید این یه شوخی سرکاری از زنش باشه .چرا باید روز اول زندگیش زنگ می زد خونه مردم وسراغ زنشو از اونا می گرفت.با خودش فکر کرد که می شه خوشبینانه رفتار کرد. رفت سمت دستشویی تا هم یه آبی به سر و صورتش بزنه و هم دندوناشو مسواک کنه.شیر آب رو باز کرد و یه نگاه توی آینه انداخت ولی چیزی نمونده بود که از ترس سکته کنه.تمام سر و صورتش خونی بود. به صورتش دست زد خون خشک شده بود.اصلا نمی خواست خودشو اونجوری ببینه سریع دوید سمت حمام .توی زندگیش تا حالا اینقدر نترسیده بود.در حمام رو باز کرد.

تمامه در و دیوار خونی بود نمی دونس چیکار کنه دیگه .مثل یه کابوس می موند ولی بدبختانه واقعی بود .توی زنذگیش از هیچی بیشتر از خون نمی ترسید و حالا باید صبح فردای عروسیش با چنین مناظره اي روبرو می شد.از حمام اومد بیرون .برهنه و با بدنی که با خون خشک شده پوشیده شده بود ، نشست روی مبل.

داشت دیوونه می شد.

چیزی رو روی میز دید که تا حالا به چشش نخورده بود. یه نوار فیلم ویدیو.برش داشت.

پشت جلدش با خون نوشته شده بود "هر چه زودتر ببینش" داشت از ترس ميمرد .

-------------------------------------------------------------------------------------
نوار رو یه ذره نگاه کرد. شبیه یکی از فیلمهای تولد بچگیش بود.زیاد بهش توجه نکرد و ولش کرد. ولی از این تعجب کرد که این فیلم باید خونه مامانش باشه نه اینجا.
همین قضیه باعث شد تا کنجکاو به دیدن فیلم بشه.فیلم رو گذاشت. از ترس نمی توست آروم و قرار داشته باشه.
نشست روی صندلی. به تلویزیون خیره شد.چیزی جز یه تصویر نامفهوم نمی دید. تصویر برفکی بود با یه صدای مبهم. صدای تلویزیون رو زیاد کرد تا شاید چیزی بشنوه. صدای آهنگ میومد. رفت جلو و به تلویزیون نزدیک شد. از اون تصویر برفکی فقط تونست لباس دامادی خودش و عروس رو ببینه.یاد دیشب افتاد.
پیش خودش گفت فیلم که یه هفته دیگه آماده میشه پس این چیه؟
باز هم ادامه ی فیلم رو دید. انقد فیلم براش تعجب آور بود که به کل فراموش کرد که سر زنش چه بلایی اومده.
تصویر هرلحظه بهتر میشد.بعد از اون تصویر عروسی، صدای جی یک زن و فحشای مردی را شنید. زنی که داشت التماس میکرد و مردی که میگفت خفه شو.بذار کارمو بکنم. وول نخور.
دیگه واقعا داشت دیوونه می شد. توی اون فیلم لعنتی زنش بود. ولی اون مرد کی بود؟
به گوشه ی تصویر دقت کرد. خودش رو با دست و پای بسته دید، که داره داد میزنه ولش کن بی شرف!
ولی حرفاش فایده نداشت. انگار زیر آب بود که هرچی داد میزد هیچکس بجز خودش صداش رو نمیشنید.
فیلم جلوتر رفت. اون فیلم داشت خودش رو در اون لحظه از پشت نشون میداد. یه مردی پشت سرش بود. جرئت برگشتن نداشت.
نفسش رو تو سینه نگه داشت و برگشت. کسی نبود. انگار غیب شده بود. فیلم رو به عقب برگردوند. قیافه ی مردی که پشت سرش بود با اونی که داشت فحش میداد یکی بود!
احساس کرد از ترس خونش منجمد شده و حرکت نمی کنه.
فیلم رو جلو زد. بعد از آخرین صحنه ای که دیده بود play رو زد. چیزای نامفهومو عجیبی بود!
انگار اون و زنش با دوستاشون تو یه جنگل تاریک و ترسناک بودن!!!!
یادش اومد.بالاخره یادش اومد! این قضیه ماه 2ساله پیشه.آیدا و ناصر هنوز با هم دوست بودند. یهو یاد یه قضیه عجیب تو جنگا افتاد!!!!!!!!! وقتی که از خواب بیدار شده بود دید که آیدا پیشش نیست و فقط مقدار زیادی خون میدید.
احساس کرد، صحنه هایی که الان داره اتفاق میفته رو قبلا دیده.یک سری صحنه ی تکراری! وای خدای من...
از ترس سرجاش خشکش زده بود.باز فیلم رو play کرد. دیگه از صحنه های جنگا چیزی مشخص نبود. پس بقیش چی شد؟! نشست سر جاش. به اون مرد فکر کرد. قیافش خیلی براش آشنا بود.
شبیه کی بود خدای من؟ شبیه یکیه که قبلا دیدمش.
ولی یادش نیومد کجا و برای چی؟
یه حسی بهش گفت برو سمت آلبومای همسرت.
خودشم نمیدونست داره چی کار می کنه! دستش رفت سمت یه آلبوم سبز رنگ. آلبومی که تاحالا هیچوقت جرئت نداشت بهش دست بزنه. البته به سفارش همسرش! آخه عکسای همسرش با پسرایی بود که قبلا باهاش دوست بوده.
ورق زد. رفت جلو. جلو و جلوتر. به صفحه ای رسید. انگار یهو ترمز دستشو بکشن وایساد. دو عکس توی اون صفحه بود. یکی نامفهوم و دیگری واضح.
وایییییییییی خدای من......این مرد چقدر شبیه این پسرس که تو فیلمه!
یه یادداشتی از لای آلبوم افتاد.
اینطوری نوشته شده بود:
عزیز دلم!
میدونم بالاخره سر این آلبوم میای. پس خوب بخون. این مرد همون پژمان. همونی که گفتم مشکل روانی داره و می خواد منو بکشه. بهت گفتم که یکی بود که می گفت اگه بجز من با کسه دیگه ای ازدواج کنی زندگیت رو به اتیش میکشم! الان که داره این آلبوم رو میبینی زندگیمون به آتیش کشیده شده! میدونستم اگه با تو ازدواج کنم میمیرم.

دوست دارم و همیشه به یادتم♥


آیدا

زبونش بند اومده بود. مخش داشت میترکید. پاهاش میلرزید و نمی تونست تکون بخوره. کاغذ رو برگردوند.
یه آدرس و شماره تلفن پشتش بود. ولی نه گفته بود ماله کیه و نه اینکه باید با این شماره و آدرس چی کار کرد.
فقط میدونستم که به آیدای عزیزم مربوط میشه.
دو دل بودم که زنگ بزنم یا نه. آخر سر دل رو زدم به دریا و بهش زنگ زدم. یکی تلفن رو برداشت و گفت: پس بالاخره تصمیم خودت رو رگفتی!
بیا به اون آدرسی که پشت کاغذ نوشته شده.همین حالا بیا.وگرنه دیر میشه!
سریع را افتاد. انقدر حول بود که با شلوارک و زیرپوش نشست تو ماشینش. راه افتاد. نمیدونست داره پیش کی میره. فقط میدونست باید بره.
با یه جای خارج از شهر و متروکه رو به رو شد. وحشت کرد. فقط یه دودی از دور می دید. به طرف اون رفت.
به به کلبه ی درب و داغون رسید. آروم و بی صدا در رو باز کرد. با صحنه ی وحشتناکی روبه رو شد.مثل اینکه اینفعه دیر شده بود.
اون زنش بود که به دوتا چوب بسته بودنش. در واقع ترکیده بود.
اومد فرار کنه و بره. ولی دیر شد. اون مرد پشت سرش بود.
گفت کجا آقای ناصر خسروی. تازه اومده بودی!
هیچوقت فکر نمیکردی زنت رو اینجوری ببینی نه؟از ترس نمی تونستم حرف بزنم! خشکم زده بود.با مِن و مِن گفتم چه بلایی سرش آوردی؟
گفت هیچی! یه ذره شیطنت کرده بود، یه دوتا چوب بستم به دستو پاش و کشیدمشون.این شکلی شد. شرمنده!!!
همون موقع می خواستم خفش کنم!
بغض گلومو گرفته بود. صدام در نمیومد. گفتم: شیطنت؟ اون بیچاره چی کار کرده بود؟
گفت: آخخخخخخخخ نگو دلم کباب شد. بیچاره. معنی بیچار رو هم فهمیدیم(با داد و عصبانیت)
اون به من قول داد که اگه با من ازدواج نکرد با هیچ کس دیگه هم ازدواج نکنه. بهش گفتم که زندگیش رو به آتیش می کشم.
گوش نداد. اینم شد نتیجش. تقصیر خودشه نه؟
صدام در نیومد....گفت: چیه؟ لال شدی؟
از اون به بعد نه چیزی شنیدم و نه دیدم، به جز اینکه: عزیزم، نمی خوای از خواب بیدار شی؟
دیر شد. از پرواز جا می مونیم!!!!

پایان

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عید واقعی از آن كسی است كه آخر سال را جشن بگیرد نه اول سال را. (دكتر سنگری)

Ghazal.M آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 21st August 2008   #15

payam69

عضو پيشكسوت

 payam69 آواتار ها

تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: neverland.......
نوشته ها: 2,725
تشکر از دیگران: 2,558
تشکر شده 2,065 بار در 1,048 پست

حالت
Spooky

 

نتیجه ی نظر سنجی.....

کسری ..... 6 امتیاز

میلاد و محمد علی 2 امتیاز

پیام و یلدا 1 امتیاز

و باقیه شرکت کنندگان 0 امتیاز.......

البته خیلی کم رای دادن که اصلا انتظارشو نداشتم.........

ایشالا مسابقه ی بعدی بهتر میشه.......:gol:

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

payam69 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا