امشب به سوگ آرزوهایم نشسته ام و در غم نبودنت اشک فراق می ریزم ...
امشب شمع حسرت آرزوهای برباد رفته ام ذره ذره آب می شود ....
امشب برای مرگ آرزوهایم لباس سیاه می پوشم ...
کاش امشب کسی برای عرض تسلیت به خانه دلم می آمد......
کاش امشب تو بودی و دلداری ام میدادی و دفتر کال آرزوهایم را ورق میزدی...
اما... اما افسوس که تو نیستی و زندگی بی تو قشنگ نیست
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- وقتی که زندگی برات خیلی سخت شد، یادت باشه که دریای آروم، ناخدای قهرمان نمی سازه.
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
وقتی رفتی غمی سیاه آسمان قلبم را فرا گرفت وقتی رفتی دوچشمم باریدن گرفت ای همدم تنهایی خلوت دل وقتی رفتی روزم شبی تار شد وقتی رفتی دیوارهای خانه هم رنگی دگر شد رنگی زشت سیاه و کدر شد ای همدل وهمدم با که بنشینم بگویم اینهمه غم مادر ای ماه نور از چه رو رفتی قلبم آزردی رفتنت را چطور باور کنم من تورفته ای من مانده ام این زنده بودنم را
وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیزدوست ندارم؛ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم وتو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوستندارم.
سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ،شاید این بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش رابه زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشتخاطره.
عقربه های زمان به کندی می گذرند ، شاید می خواهند فرصتم را دوچندانکنند،اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها درکنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا ، من ماندم و اشک های التماس ، منماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ،کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم، به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ، اما اینبار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت، اگر گاهی آنی نبودم که می خواستیدریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر.
لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز همبهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی کهبهار من هیچ گاه بازنخواهد گشت.
بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند، شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند تابه نجوای شبانه اش تسلی بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار پنجره را برایش باتصوری خیالی مزین کنم.
گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود و اینگونه سرنوشت، ردّپایی عمیق برپیشانی آنهایی که ماندند و سعادت نداشتند نقش می زند.
کاش می شد من به جای تو می رفتم!
زیر این هق هق بارون، یه نفر دلش شکسته
یه نفر شبیه بارون، سرد و بیقرار و خسته
یه نفر که چشم خیسش پره از جاده و عابر
یه نفر مثل پرنده که دلش تو آسمونه
اما پرهاشو شکستن، رو زمین باید بمونه
رو زمین باید بمونه ، بمونه تا بینهایت
تا یه روزی اون مسافر بیاد و تموم شه غربت
آره اون مسافری که از میون پیچ و خم ها
میاد و می شکنه یک شب قفل نفرینی غم را
من همون اسیر غربت، من همون پرنده بودم
تو همون مسافری که شعر چشماشو سرودم
قطب من، مسافر من! بسه قصه صبوری تو بیا تا این پرنده نمیره از غم دوری
هیچ گاه باور نکن که نبودنت را باور کنم
هیچ گاه باور نکن که به نبودنت عادت کنم
شاید به اجبار زمانه نبودنت را تحمل کنم اما اینکه نباشی را نه
تو انچنان در جانم و روحم رخنه کردی که با من یکی شدی
پس نمی توانی با من نباشی
روزی به سراغ من آمد و چند شاخه گل سرخ به من داد... آنقدر خوشحال بود که خودش را در آغوشم انداخت و گفت: بگو دوستت دارم؟ او را محکم در آغوش گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم... روزی دیگر به سراغم آمد و شاخه گلی به من داد و گفت: فقط امروز بگو دوستت دارم؟ دستهایش را در دست گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم... چند روزی گذشت و او در بستر بیماری افتاد. با چند شاخه گل زرد به سراغش رفتم و گفت: فقط امروز بگو دوستت دارم؟ بوسه ای بر لبانش زدم ولی نگفتم دوستت دارم... چند روزی گذشت و به سراغش رفتم... دیدم پارچه ی سفیدی روی صورتش کشیدند... پارچه را کنار زدم و تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم... فریاد زدم: دوستت دارم... چون اگر وجودت نبود زندگی هم نبود...!!
روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی
دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا
محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست
بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.