زود زود بگین ... دوستش بهش لبخند زد و گفت : ما چون از شما خوشمون می اومد و فکر کردیم که توی این کارا وارد هستی خواستیم شما رو شریک خودمون بکنیم حالا می یای رفاقت را تکمیل کنی به ما کمک کنی ؟ او محکم جواب داد : نه من نمی تونم ...دوستش گفت چرا مگر یادت رفته گفتی جبران می کنی ؟ حالا من نیاز به کمک شما دارم پس چه موقعی بهتر از الان برای تلافی ...او باز گفت: نه من توی این بازیا نیستم که یکدفعه دوستش گفت تو مجبوری باید جبران کنی من الان می خوامت نه فردا ،او با عصبانیت به چهره دوستش خیره شد و گفت اگه نکنم چی ...؟
.gif)
مرد بلند خندید و گفت آن وقت هست که می ری پیش بابا و ننه ی مرحومت دوست داری ؟ کاملا صورتش از عصبانیت سرخ شده بود و نمی دانست به دوست صمیمی اش چه ها بگوید.......