 |
|
23rd August 2009
|
#1
|
|
تاریخ عضویت: Nov 2008
محل سکونت: همین نزدیکا
نوشته ها: 7,359
تشکر از دیگران: 2,875
تشکر شده 8,412 بار در 3,822 پست
|
|
|
یاد داشت های تلخ نویس.....
غرور مرا کجا شکسته ای؟
میخواهم برای همیشه
غرورم را بر دارم و بروم
و با تکه تکه هایش
تندیسی از چهره ی تو بسازم
|
|
|
|
6 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
23rd August 2009
|
#2
|
|
تاریخ عضویت: Nov 2008
محل سکونت: همین نزدیکا
نوشته ها: 7,359
تشکر از دیگران: 2,875
تشکر شده 8,412 بار در 3,822 پست
|
|
|
لحظه ها ميگذرد
و در اين تنهايي
اندکي بيش نبايد خنديد
خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است!!!!!
پشت اين خنده سرد وبي روح
گريه اي مستتر است...
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
23rd August 2009
|
#3
|
|
تاریخ عضویت: Nov 2008
محل سکونت: همین نزدیکا
نوشته ها: 7,359
تشکر از دیگران: 2,875
تشکر شده 8,412 بار در 3,822 پست
|
|
|
خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانۀ این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثۀ صاعقه بودن در باد.
همۀ عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظۀ مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!
|
|
|
|
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
23rd August 2009
|
#4
|
|
تاریخ عضویت: Nov 2008
محل سکونت: همین نزدیکا
نوشته ها: 7,359
تشکر از دیگران: 2,875
تشکر شده 8,412 بار در 3,822 پست
|
|
|
شايد روزي دوباره در گذر زمان به يكديگر برسيم
انگاه من اشتباه
گذشته را تكرار نخواهم كرد
تو را از دست ميدهم
اما غرور را نه!
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
23rd August 2009
|
#5
|
|
تاریخ عضویت: Nov 2008
محل سکونت: همین نزدیکا
نوشته ها: 7,359
تشکر از دیگران: 2,875
تشکر شده 8,412 بار در 3,822 پست
|
|
|
باز دلم تنگ است...
باز چشمانم باران می طلبد
آسمان دلم پر از ابران سياه دلتنگی شده است
باز من تنهايم
و در اين سکوت حتی صدای سازم هم آرامم نمی کند
دل من باز کوچک شده است
برای کسی که نمی دانم کيست
ولی غيبتش مرا می آزارد
من...
بی من شده ام...
من خودم را گم کرده ام...
کجا ؟
... جواب این سوال را خودم هم نمی دانم
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
23rd August 2009
|
#6
|
|
تاریخ عضویت: Nov 2008
محل سکونت: همین نزدیکا
نوشته ها: 7,359
تشکر از دیگران: 2,875
تشکر شده 8,412 بار در 3,822 پست
|
|
|
امروز به اندازه تمام دلتنگي هايم شاعر مي شوم!
پيراهن غصه هايم را به تن مي کنم
و مي نويسم از تمام شمع هاي اميدي که در دالان قلبم خاموش مانده اند
و از پروانه هاي بي وفاي روزگار که آن ها نیز مرا ترک گفته اند.
شاعر مي شوم
به اندازه اي که رنگ چشمانم را در قاب نوشته هايم جاي دهم
و به آن ها بگويم امروز بي قرار تر از هميشه ام.
شاعر مي شوم به اندازه اي که لبخندی را روي نوشته هايم بيابم!
و ببينم آنها با حضورشان در صفحات دفترم خوشحالند...
و از نبودنشان در صفحه روزگار نالان.
از تمام غصه هايي که پيچک وار ديواره قلبم را مچاله کرده اند
درمي يابم که شاعران بي قرارند!
بي قرار و محزون درست مثل ني و آن شاپرکي
که ديروز از پيرزن تنهاي قصه ها مي گفت.
شاعران تنهايند.
اين را امروز از باورهاي فرداهاي گذشته دانستم.
از چشمان بي فروغشان که در فردا خشکيد.
پس من هم شاعر بودم!
و همه اينها يک بهانه دارد
بهانه من فراموش کردن است.
من خیلی زود شاعر شدم...خیلی زود!
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
23rd August 2009
|
#7
|
|
تاریخ عضویت: Nov 2008
محل سکونت: همین نزدیکا
نوشته ها: 7,359
تشکر از دیگران: 2,875
تشکر شده 8,412 بار در 3,822 پست
|
|
|
من كه دلم هواي بادكنك شدن كرده بود
دلم رابه نخي بستمو همانندبادكنكي به هوافرستادمش
بادكنكي كه دلم هوايش راكرده بود تركيد
.
.
.
وحالاچه فرقي داره
كه تاكجابالارفت
چه فرقي داره
كه نخ رهاشد يا پاره شد
چه فرقي داره
به تيرچراغ برقي خورده يابه نوك كلاغ كه تركيد
چه فرقي داره
كه بادكنكم چه شكلي يا چه رنگي بود
مهم اين است كه
بادكنك دلم تركيد
.
.
.
به همين سادگي!!
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
24th August 2009
|
#8
|
|
تاریخ عضویت: Nov 2008
محل سکونت: همین نزدیکا
نوشته ها: 7,359
تشکر از دیگران: 2,875
تشکر شده 8,412 بار در 3,822 پست
|
|
|
فاصله میان مااز اینجا که منم تا آنجایی که تو ایستاده یا نشسته ای ( نمیدانم ! )
چند قدمی بیشتر نبودکه آن را هم تو عقب تر قدم زدی حالاهرچقدر هم که بدَوَم حجم نبودنت را ،کم نمی شوند فاصله هایی که من نزدیک تر می آیم و تو بودنت را دورتر می روی قصه ی ما ،قصه ی همان دو خط موازی نیست که در هیچ ابدیتی تلاقی نمیکنند؟؟؟
.
.
.
سر به زیر نشو وقتی از جواب می مانی عزیز دل!
قصه ما همان قصه است...
ویرایش توسط FaTiii : 24th August 2009 در ساعت 11:30 AM.
|
|
|
24th August 2009
|
#9
|
|
تاریخ عضویت: Nov 2008
محل سکونت: همین نزدیکا
نوشته ها: 7,359
تشکر از دیگران: 2,875
تشکر شده 8,412 بار در 3,822 پست
|
|
|
یک دقیقه سکوت و بعد یک دقیقه خنده از ته دل!
اینها چیزهایی هستند که به
ارزوهایم تبدیل شده اند!!!
یادش بخیر زمانی که خنده تنها درمان دردهایم بود
|
|
|
24th August 2009
|
#10
|
|
تاریخ عضویت: Nov 2008
محل سکونت: همین نزدیکا
نوشته ها: 7,359
تشکر از دیگران: 2,875
تشکر شده 8,412 بار در 3,822 پست
|
|
|
...سرنوشت...
/span/span
به راستي چقدرسخت است
خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها
و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني
و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري
درحالي که تظاهر مي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد
اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن
و باز هم نفرين به تو اي سرنوشت
[/FONT]
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
|