تالار فرهنگی هنری جی تاک
 




Register
Welcome
آخرین مطالب ارسالی در جی تاک
 
پاسخ
قدیمی 31st August 2009   #1

marjan62 زن

مدیر بازنشسته

 marjan62 آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2008
نوشته ها: 1,954
تشکر ها: 693
از این کاربر 3,382 بار در 1,687 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,025

 

دیوان اشعار پروین اعتصامی

آرزوی پرواز

کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز
بجرئت کرد روزی بال و پر باز
پرید از شاخکی بر شاخساری
گذشت از بامکی بر جو کناری
نمودش بسکه دور آن راه نزدیک
شدش گیتی به پیش چشم تاریک
ز وحشت سست شد بر جای ناگاه
ز رنج خستگی درماند در راه
گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد
گه از تشویش سر در زیر پر کرد
نه فکرش با قضا دمساز گشتن
نه‌اش نیروی زان ره بازگشتن
نه گفتی کان حوادث را چه نامست
نه راه لانه دانستی کدامست
نه چون هر شب حدیث آب و دانی
نه از خواب خوشی نام و نشانی
فتاد از پای و کرد از عجز فریاد
ز شاخی مادرش آواز در داد
کزینسان است رسم خودپسندی
چنین افتند مستان از بلندی
بدن خردی نیاید از تو کاری
به پشت عقل باید بردباری
ترا پرواز بس زودست و دشوار
ز نو کاران که خواهد کار بسیار
بیاموزندت این جرئت مه و سال
همت نیرو فزایند، هم پر و بال
هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است
هنوز از چرخ، بیم دستبرد است
هنوزت نیست پای برزن و بام
هنوزت نوبت خواب است و آرام
هنوزت انده بند و قفس نیست
بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست
نگردد پخته کس با فکر خامی
نپوید راه هستی را به گامی
ترا توش هنر میباید اندوخت
حدیث زندگی میباید آموخت
بباید هر دو پا محکم نهادن
از آن پس، فکر بر پای ایستادن
پریدن بی پر تدبیر، مستی است
جهان را گه بلندی، گاه پستی است

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق مانند گرفتن تیغ از دست بچه هاست

marjan62 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر مقابل از marjan62 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 31st August 2009   #2

marjan62 زن

مدیر بازنشسته

 marjan62 آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2008
نوشته ها: 1,954
تشکر ها: 693
از این کاربر 3,382 بار در 1,687 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,025

 

امروز و فردا

بلبل آهسته به گل گفت شبی
که مرا از تو تمنائی هست
من به پیوند تو یک رای شدم
گر ترا نیز چنین رائی هست
گفت فردا به گلستان باز آی
تا ببینی چه تماشائی هست
گر که منظور تو زیبائی ماست
هر طرف چهره‌ی زیبائی هست
پا بهرجا که نهی برگ گلی است
همه جا شاهد رعنائی هست
باغبانان همگی بیدارند
چمن و جوی مصفائی هست
قدح از لاله بگیرد نرگس
همه جا ساغر و صهبائی هست
نه ز مرغان چمن گمشده‌ایست
نه ز زاغ و زغن آوائی هست
نه ز گلچین حوادث خبری است
نه به گلشن اثر پائی هست
هیچکس را سر بدخوئی نیست
همه را میل مدارائی هست
گفت رازی که نهان است ببین
اگرت دیده‌ی بینائی هست
هم از امروز سخن باید گفت
که خبر داشت که فردائی هست

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق مانند گرفتن تیغ از دست بچه هاست

marjan62 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر مقابل از marjan62 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 31st August 2009   #3

marjan62 زن

مدیر بازنشسته

 marjan62 آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2008
نوشته ها: 1,954
تشکر ها: 693
از این کاربر 3,382 بار در 1,687 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,025

 

شاهدي گفت به شمعي كه امشب
ديشب از شوق، نخفتم يك دم
دو سه گوهر ز گلوبندم ريخت
كس ندانست چه سحر آميزي
صفحه كارگه، از سوسن و گل
تو بگرد هنر من نرسي
شمع خنديد كه بس تيره شدم
پي پيوند گهرهاي تو ، بس
گريه ها كردم و چون ابر بهار
خوشم از سوختن خويش از آنك
گر چه يك روزن اميد نماند
تا تو آسوده روي در ره خويش
تا فروزنده شود زب و زرت
خرمن عمر من ار سوخته شد
در و ديوار، من مزين كردم
دوختم جامه و بر تن كردم
بستم و باز به گردن كردم
به پرند، از نخ و سوزن كردم
به خوشي چون صف گلشن كردم
ز آن كه من بذل سر و تن كردم
تا ز تاريكيت ايمن كردم
گهر اشك به دامن كردم
خدمت آن گل و سوسن كردم
سوختم، بزم تو روشن كردم
جلوه ها بر در و روزن كردم
خوي با گيتي رهزن كردم
جان ز روي و دل از آهن كردم
حاصل شوق تو، خرمن كردم
كارهايي كه شمردي بر من
تو نكردي، همه را من كردم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق مانند گرفتن تیغ از دست بچه هاست

marjan62 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر مقابل از marjan62 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 31st August 2009   #4

marjan62 زن

مدیر بازنشسته

 marjan62 آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2008
نوشته ها: 1,954
تشکر ها: 693
از این کاربر 3,382 بار در 1,687 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,025

 

شعري كه پروين براي سنگ مزار خود سروده است
اين که خاک سيهش بالين است
اختر چرخ ادب پروين است
گر چه جز تلخي از ايام نديد
هر چه خواهي سخنش شيرين است
صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه و ياسين است
آدمي هر چه توانگر باشد
چون بدين نقطه رسد مسکين است

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق مانند گرفتن تیغ از دست بچه هاست

marjan62 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر مقابل از marjan62 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 31st August 2009   #5

marjan62 زن

مدیر بازنشسته

 marjan62 آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2008
نوشته ها: 1,954
تشکر ها: 693
از این کاربر 3,382 بار در 1,687 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,025

 

اي دل عبث مخور غم دنيا را


ای دل عبث مخور غم دنیا را


فکرت مکن نیامده فردا را کنج قفس چو نیک بیندیشی

چون گلشن است مرغ شکیبا را بشکاف خاک را و ببین آنگه

بی مهری زمانه‌ی رسوا را این دشت، خوابگاه شهیدانست

فرصت شمار وقت تماشا را از عمر رفته نیز شماری کن

مشمار جدی و عقرب و جوزا را دور است کاروان سحر زینجا

شمعی بباید این شب یلدا را در پرده صد هزار سیه کاریست

این تند سیر گنبد خضرا را پیوند او مجوی که گم کرد است

نوشیروان و هرمز و دارا را این جویبار خرد که می‌بینی

از جای کنده صخره‌ی صما را آرامشی ببخش توانی گر

این دردمند خاطر شیدا را افسون فسای افعی شهوت را

افسار بند مرکب سودا را پیوند بایدت زدن ای عارف

در باغ دهر حنظل و خرما را زاتش بغیر آب فرو ننشاند

سوز و گداز و تندی و گرما را پنهان هرگز می‌نتوان کردن

از چشم عقل قصه‌ی پیدا را دیدار تیره‌روزی نابینا

عبرت بس است مردم بینا را ای دوست، تا که دسترسی داری

حاجت بر آر اهل تمنا را زیراک جستن دل مسکینان

شایان سعادتی است توانا را از بس بخفتی، این تن آلوده

آلود این روان مصفا را از رفعت از چه با تو سخن گویند

نشناختی تو پستی و بالا را مریم بسی بنام بود لکن

رتبت یکی است مریم عذرا را

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق مانند گرفتن تیغ از دست بچه هاست

marjan62 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر مقابل از marjan62 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 31st August 2009   #6

marjan62 زن

مدیر بازنشسته

 marjan62 آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2008
نوشته ها: 1,954
تشکر ها: 693
از این کاربر 3,382 بار در 1,687 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,025

 

رهائیت باید، رها کن جهانرا

نگهدار ز آلودگی پاک جانرا بسر برشو این گنبد آبگون را

بهم ... این طبل خالی میانرا گذشتنگه است این سرای سپنجی

برو باز جو دولت جاودانرا زهر باد، چون گرد منما بلندی

که پست است همت، بلند آسمانرا برود اندرون، خانه عاقل نسازد

که ویران کند سیل آن خانمانرا چه آسان بدامت درافکند گیتی

چه ارزان گرفت از تو عمر گرانرا ترا پاسبان است چشم تو و من

همی خفته می‌بینم این پاسبانرا سمند تو زی پرتگاه از چه پوید

ببین تا بدست که دادی عنانرا ره و رسم بازارگانی چه دانی

تو کز سود نشناختستی زیانرا یکی کشتی از دانش و عزم باید

چنین بحر پر وحشت بیکرانرا زمینت چو اژدر بناگه ببلعد

تو باری غنیمت شمار این زمانرا فروغی ده این دیده‌ی کم ضیا را

توانا کن این خاطر ناتوانرا تو ای سالیان خفته، بگشای چشمی

تو ای گمشده، بازجو کاروانرا مفرسای با تیره‌رائی درون را

میالای با ژاژخائی دهانرا ز خوان جهان هر که را یک نواله

بدادند و آنگه ربودند خوانرا به بستان جان تا گلی هست، پروین
تو خود باغبانی کن این بوستانرا

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق مانند گرفتن تیغ از دست بچه هاست

marjan62 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر مقابل از marjan62 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 13th December 2010   #7

yalda saadaat زن

اخراج شده

 yalda saadaat آواتار ها

تاریخ عضویت: Dec 2010
نـــام واقعــی: یلدا
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,229
تشکر ها: 5,733
از این کاربر 11,002 بار در 4,211 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 


صاعقه ما ،ستم اغنیاست





برزگری پند به فرزند داد


کای پسر، این پیشه پس از من تراست



مدت ما جمله به محنت گذشت

نوبت خون خوردن و رنج شماست




کشت کن آنجا که نسیم و نمی است

خرمی مزرعه، ز آب و هواست




دانه، چو طفلی است در آغوش خاک

روز و شب، این طفل به نشو و نماست




میوه دهد شاخ، چو گردد درخت

این هنر دایهٔ باد صباست




دولت نوروز نپاید بسی

حمله و تاراج خزان در قفاست




دور کن از دامن اندیشه دست

از پی مقصود برو تات پاست




هر چه کنی کشت، همان بدروی

کار بد و نیک، چو کوه و صداست




سبزه بهر جای که روید، خوش است

رونق باغ، از گل و برگ و گیاست




راستی آموز، بسی جو فروش

هست در این کوی، که گندم نماست




نان خود از بازوی مردم مخواه

گر که تو را بازوی زور آزماست




سعی کن، ای کودک مهد امید

سعی تو بنا و سعادت بناست




تجربه میبایدت اول، نه کار

صاعقه در موسم خرمن، بلاست




گفت چنین، کای پدر نیک رای

صاعقهٔ ما ستم اغنیاست




پیشهٔ آنان، همه آرام و خواب

قسمت ما، درد و غم و ابتلاست




دولت و آسایش و اقبال و جاه

گر حق آنهاست، حق ما کجاست




قوت، بخوناب جگر میخوریم

روزی ما، در دهن اژدهاست




غله نداریم و گه خرمن است

هیمه نداریم و زمان شتاست




حاصل ما را، دگران می‌برند

زحمت ما زحمت بی مدعاست




از غم باران و گل و برف و سیل

قامت دهقان، بجوانی دوتاست




سفرهٔ ما از خورش و نان، تهی است

در ده ما، بس شکم ناشتاست




گه نبود روغن و گاهی چراغ

خانهٔ ما، کی همه شب روشناست




زین همه گنج و زر و ملک جهان

آنچه که ما راست، همین بوریاست




همچو منی، زادهٔ شاهنشهی است

لیک دو صد وصله، مرا بر قباست




رنجبر، ار شاه بود وقت شام

باز چو شب روز شود، بی‌نواست




خرقهٔ درویش، ز درماندگی

گاه لحاف است و زمانی عباست




از چه، شهان ملک ستانی کنند

از چه، بیک کلبه ترا اکتفاست




پای من از چیست که بی موزه است

در تن تو، جامهٔ خلقان چراست




خرمن امسالهٔ ما را، که سوخت؟

از چه درین دهکده قحط و غلاست




در عوض رنج و سزای عمل

آنچه رعیت شنود، ناسزاست




چند شود بارکش این و آن

زارع بدبخت، مگر چارپاست




کار ضعیفان ز چه بی رونق است

خون فقیران ز چه رو، بی بهاست




عدل، چه افتاد که منسوخ شد

رحمت و انصاف، چرا کیمیاست




آنکه چو ما سوخته از آفتاب

چشم و دلش را، چه فروغ و ضیاست




ز انده این گنبد آئینه‌گون

آینهٔ خاطر ما بی صفاست




آنچه که داریم ز دهر، آرزوست

آنچه که بینیم ز گردون، جفاست




پیر جهاندیده بخندید کاین

قصهٔ زور است، نه کار قضاست




مردمی و عدل و مساوات نیست

زان، ستم و جور و تعدی رواست




گشت حق کارگران پایمال

بر صفت غله که در آسیاست




هیچکسی پاس نگهدار نیست

این لغت از دفتر امکان جداست




پیش که مظلوم برد داوری

فکر بزرگان، همه آز و هوی ست




انجمن آنجا که مجازی بود

گفتهٔ حق را، چه ثبات و بقاست




رشوه نه ما را، که بقاضی دهیم

خدمت این قوم، به روی و ریاست




نبض تهی دست نگیرد طبیب

درد فقیر، ای پسرک، بی دواست




ما فقرا، از همه بیگانه‌ایم

مرد غنی، با همه کس آشناست




بار خود از آب برون میکشد

هر کس، اگر پیرو و گر پیشواست




مردم این محکمه، اهریمنند

دولت حکام، ز غصب و رباست




آنکه سحر، حامی شرع است و دین

اشک یتیمانش، گه شب غذاست




لاشه خورانند و به آلودگی

پنجهٔ آلودهٔ ایشان گواست




خون بسی پیرزنان خورده‌است

آنکه بچشم من و تو، پارساست




خوابگه آنرا که سمور و خز است

کی غم سرمای زمستان ماست




هر که پشیزی بگدائی دهد

در طلب و نیت عمری دعاست




تیره‌دلان را چه غم از تیرگیست

بی خبران را، چه خبر از خداست


yalda saadaat آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر مقابل از yalda saadaat عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 13th December 2010   #8

yalda saadaat زن

اخراج شده

 yalda saadaat آواتار ها

تاریخ عضویت: Dec 2010
نـــام واقعــی: یلدا
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,229
تشکر ها: 5,733
از این کاربر 11,002 بار در 4,211 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 

.•`: صاف و درد `•.¸¸





غنچه‌ای گفت به پژمرده گلی
که ز ایام، دلت زود آزرد

آب، افزون و بزرگست فضا
ز چه رو، کاستی و گشتی خرد

زینهمه سبزه و گل، جز تو کسی
نه فتاد و نه شکست و نه فسرد

گفت، زنگی که در آئینهٔ ماست
نه چنانست که دانند سترد

دی، می هستی ما صافی بود
صاف خوردیم و رسیدیم به درد

خیره نگرفت جهان، رونق من
بگرفتش ز من و بر تو سپرد

تا کند جای برای تو فراخ
باغبان فلکم سخت فشرد

چه توان گفت به یغماگر دهر
چه توان کرد، چو میباید مرد

تو بباغ آمدی و ما رفتیم
آنکه آورد ترا، ما را برد

اندرین دفتر پیروزه، سپهر
آنچه را ما نشمردیم، شمرد

غنچه، تا آب و هوا دید شکفت
چه خبر داشت که خواهد پژمرد

ساقی میکدهٔ دهر، قضاست
همه کس، باده ازین ساغر خورد


yalda saadaat آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر مقابل از yalda saadaat عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 13th December 2010   #9

yalda saadaat زن

اخراج شده

 yalda saadaat آواتار ها

تاریخ عضویت: Dec 2010
نـــام واقعــی: یلدا
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,229
تشکر ها: 5,733
از این کاربر 11,002 بار در 4,211 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 

شکنج روح


بزندان تاریک، در بند سخت

بخود گفت زندانی تیره‌بخت
که شب گشت و راه نظر بسته شد

برویم دگر باره، در بسته شد
زمین سنگ، در سنگ، دیوار سنگ

فضا و دل و فرصت و کار، تنگ
سرانجام کردار بد، نیک نیست

جز این سهمگین جای تاریک نیست
چنین است فرجام خون ریختن

رسد فتنه، از فتنه انگیختن
در آن لحظه، دیگر نمیدید چشم

بجز خون نبودی به چشمم، ز خشم
نبخشودم، از من چو زنهار خواست

نبخشاید ار چرخ بر من، رواست
پشیمانم از کرده، اما چه سود

چو آتش برافروختم، داد دود
اگر دیده لختی گراید بخواب

گهی دار بینم، زمانی طناب
شب، این وحشت و درد و کابوس و رنج

سحرگاه، آن آتش و آن شکنج
چرا خیرگی با جهان میکنم

حدیث عیان را نهان میکنم
نخستین دم، از کرده‌ی پست من

خبر داد، خونین شده دست من
مرا بازگشت، اول کار مشت

همی گفت هر قطره‌ی خون، که کشت
من آن تیغ آلوده، کردم بخاک

پدیدار کردش خداوند پاک
نهفتم من و ایزدش باز یافت

چو من بافتم دام، او نیز بافت
همانا که ما را در آن تنگنای

در آن لحظه میدید چشم خدای
نه بر خیره، گردون تباهی کند

سیاهی چو بیند، سیاهی کند
کسانی که بر ما گواهی دهند

سزای تباهی، تباهی دهند
پی کیفر روزگارم برند

بدین پای، تا پای دارم برند
ببندند این چشم بی‌باک را

که آلوده کرد این دل پاک را
بدین دست، دژخیم پیشم کشد

بنزدیکی دست خویشم کشد
بدست از قفا، دست بندم زنند

کشند و بجائی بلندم زنند
بدانم، در آن جایگاه بلند

که بیند گزند، آنکه خواهد گزند
بجز پستی، از آن بلندی نزاد

کسی را چنین سربلندی مباد
بد من که اکنون شریک من است

پس از مرگ هم، مرده ریگ من است
بهر جا نهم پا، درین تیره جای

فتاده است آن کشته‌ام پیش پای
ز وحشت بگردانم ار سر دمی

ز دنبالم آهسته آید همی
شبی، آن تن بی روان جان گرفت

مرا ناگهان از گریبان گرفت
چو دیدم، بلرزیدم از دیدنش

عیان بود آن زخم بر گردنش
نشستم بهر سوی، با من نشست

اشارت همی کرد با چشم و دست
چو راه اوفتادم، براه افتاد

چو باز ایستادم، بجای ایستاد
در بسته را از کجا کرد باز

چو رفت، از کجا باز گردید باز
سرانجام این کار دشوار چیست

درین تیرگی، با منش کار چیست
نگاهش، هزارم سخن گفت دوش

دل آگاه شد، گر چه نشنید گوش
شبی گفت آهسته در گوش من

که چو من، ترا نیز باید کفن
چنین است فرجام بد کارها

چو خاری بکاری، دمد خارها
چنین است مرد سیاه اندرون

خطایش ره و ظلمتش رهنمون
رفیقی چو کردار بد، پست نیست

که جز در بدی، با تو همدست نیست
چنین است مزدوری نفس دون

بریزند خونت، بریزی چو خون
مرو زین ره سخت با پای سست

مکش چونکه خونرا بجز خون نشست

yalda saadaat آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر مقابل از yalda saadaat عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 13th December 2010   #10

yalda saadaat زن

اخراج شده

 yalda saadaat آواتار ها

تاریخ عضویت: Dec 2010
نـــام واقعــی: یلدا
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,229
تشکر ها: 5,733
از این کاربر 11,002 بار در 4,211 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 

شکسته


با بنفشه، لاله گفت ای بیخبر

طرف گلشن را منظم کرده‌اند
از برای جلوه، گلهای چمن

رنگ را با بوی توام کرده‌اند
اندرین بزم طرب، گوئی ترا

غرق در دریای ماتم کرده‌اند
از چه معنی، در شکستی بی سبب

چون بخاکت ریشه محکم کرده‌اند
از چه، رویت در هم و پشتت خم است

از چه رو، کار تو درهم کرده‌اند
از چه، خود را پشت سر می‌افکنی

چون به یارانت مقدم کرده‌اند
در زیان این قبای نیلگون

در تو زشتی را مسلم کرده‌اند
گفت، بهر بردن بار قضا

عاقلان، پشت از ازل خم کرده‌اند
عارفان، از بهر افزودن بجان

از هوی و از هوس، کم کرده‌اند
یاد حق بر یاد خود بگزیده‌اند

کار ابراهیم ادهم کرده‌اند
رهروان این گذرگاه، آگهند

توش راه خود فراهم کرده‌اند
گله‌های معنی، از فرسنگها

گرگ خود را دیده و رم کرده‌اند
چون در آخر، جمله شادیها غم است

هم ز اول، خوی با غم کرده‌اند
تو نمیدانی که از بهر خزان

باغ را شاداب و خرم کرده‌اند
تو نمی‌بینی چه سیلابی نهان

در دل هر قطره شبنم کرده‌اند
هر کسی را با چراغ بینشی

راهی این راه مظلم کرده‌اند
از صبا گوئی تو و ما از سموم

بهر ما، این شهد را سم کرده‌اند
تو، خوشی بینی و ما پژمردگی

هر کجا، نقشی مجسم کرده‌اند
ما بخود، چیزی نکردیم اختیار

کارفرمایان عالم کرده‌اند
کرده‌اند ار پرسشی در کار ما

خلقت و تقدیر، با هم کرده‌اند
درزی و جولاهه‌ی ما، صنع خویش

در پس این سبز طارم کرده‌اند

yalda saadaat آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر مقابل از yalda saadaat عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
 
پاسخ

برچسب ها
پروین, اشعار, اعتصامی, دیوان


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال

سیستم بانکی Policy
Posting New Thread: 20 مایه تیله
Posting New Reply: 5 مایه تیله


تبلیغات در جی تاک

 
***معرفی سایت های مفید***
قیمت بلیط هواپیما - ثبت هاستینگ و دامنه - -هاست ایرانی ، میزبانی ملی -پنل ارسال sms -دانلود رایگان مقاله -دانلود رایگان کتاب دانشگاهی- هاست ایران - هاست ارزان - هاست لینوکس - هاست و دامین - هاستینگ ویندوز - ریسلر هاست - میزبانی سایت پربازدید - طراحی سایت - پنل ارسال اس ام اس SMS - بلیط هواپیما مشهد