شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک موضوعات عمومی عشق و دلدادگی
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 18th May 2011   #101

sadaf20

كاربر سایت

 sadaf20 آواتار ها

تاریخ عضویت: Feb 2011
نوشته ها: 629
تشکر از دیگران: 2,713
تشکر شده 2,144 بار در 1,099 پست

حالت
Musical

 

نقل قول: نوشته اصلی توسط Hamid نمایش پست ها
قشنگ بود
حال کردم, ایول

قابل شما رو نداره حمید جون

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق مانند شن روان است، اگر به آن چنگ بزنید از میان دستان شما خواهد لغزید


به آرامی پیمانه ای از آن بردارید تا روح شما را لبریز کند.


همچنان که شن در جستجوی پر کردن فضای خالی دستان شماست . . .
sadaf20 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
sadaf20 ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 18th May 2011   #102

D.F

كاربر سایت

 D.F آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: در چشم مردم
نوشته ها: 728
تشکر از دیگران: 1,981
تشکر شده 2,243 بار در 836 پست

حالت
Cool

 

خيلي اموزنده بود دستت درد نكنه

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بزرگترین نابکاری آن است که بپنداریم برای آنکه برترین باشیم باید دست به ویرانگری چهره دیگران بزنیم .
D.F آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 18th May 2011   #103

sadaf20

كاربر سایت

 sadaf20 آواتار ها

تاریخ عضویت: Feb 2011
نوشته ها: 629
تشکر از دیگران: 2,713
تشکر شده 2,144 بار در 1,099 پست

حالت
Musical

 

نقل قول: نوشته اصلی توسط D.F نمایش پست ها
خيلي اموزنده بود دستت درد نكنه

خواهش می کنم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق مانند شن روان است، اگر به آن چنگ بزنید از میان دستان شما خواهد لغزید


به آرامی پیمانه ای از آن بردارید تا روح شما را لبریز کند.


همچنان که شن در جستجوی پر کردن فضای خالی دستان شماست . . .
sadaf20 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
sadaf20 ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 20th May 2011   #104

"lovelorn"

کاربر سایت

 "lovelorn" آواتار ها

تاریخ عضویت: May 2011
محل سکونت: بيشه زاركنار رودخانه
نوشته ها: 1,629
تشکر از دیگران: 23,280
تشکر شده 5,221 بار در 2,055 پست

حالت
Elated

 

43 احساس شما بعدخوندن اين داستان چيه؟

داستان زيبای شاخه گل خشکيده





داستان زیبای شاخه گل خشکیده ، اولین و بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد ، خواندنی و جذاب

پیشنهاد میشود این داستان را بخوانید هرچند به کوتاهی داستانهای دیگر نیست اما از همه زیبا تر است

حتما چند دقیقه وقت خودتان را به خواندن این داستان قشنگ بگذارید و لذت ببرید

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند

داستان زیبای شاخه گل خشکیده اثر سید مجید بابائی

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم



چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>




این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .
محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .


بعد نامه یی به من داد و گفت :

این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

_ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .



حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] خطر کردم و جلو رفتم ، [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.



اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ] مان نگه داشته ایم.



احساس شما بعداز خوندن اين داستان چيه؟

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------







"lovelorn" آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
5 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 20th May 2011   #105

arezoo.bahry

کاربر سايت

 arezoo.bahry آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: خونه مون
نوشته ها: 239
تشکر از دیگران: 785
تشکر شده 667 بار در 285 پست

حالت
Angelic

 

واقعیتشو بگم دارم به این فکر میکنم که اگر یه بلایی سر خانوم میومد(مژگان)...باز این اقا محسن اصلا بهش فکر میکرد...باهاش زندگی میکرد....ما خانم ها اگر عاشق بشیم تا اخرش هستیم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هوادار نیما وارسته .....فقط همین

arezoo.bahry آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 4th June 2011   #106

Emotional Winter

كاربر سایت

 Emotional Winter آواتار ها

تاریخ عضویت: Apr 2010
نوشته ها: 824
تشکر از دیگران: 4,462
تشکر شده 3,522 بار در 1,250 پست

حالت
Cynical

 

بارها با خودم فکر کردم اگه یه همچین اتفاقی برام بیوفته باز هم عاشق میمونم
و هر بار گفتم اره.فکر میکنم پسرها هم همینطور باشند

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ما مقدس اتشی بودیم ,بر ما اب پاشیدند
ابهای شومی و تاریکی و بیداد
خاست فریادی , و دردالود فریادی
من همان فریادم, ان فریاد غم بنیاد
هرچه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد,این از یاد
کاتشی بودیم و بر ما اب پاشیدند
Emotional Winter آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
Emotional Winter ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 26th October 2011   #107

Reza.T

کاربر فعال بخش علم و دانش

 Reza.T آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2010
محل سکونت: یه جای دور یا یه جای نزدیک
نوشته ها: 5,362
تشکر از دیگران: 2,511
تشکر شده 7,716 بار در 3,151 پست

حالت
Busy

 

یک داستان عشقی غم انگیز

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق

لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد

سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای

دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش

داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل

یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو

لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه

کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که

میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط

زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟!

علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی

بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم.

دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ،

یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا

کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش

رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره

میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که

همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که

نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب

عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور

بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه

روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز

چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می

شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا

بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای

من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از

شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه

آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به

قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون

دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ

زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام

اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس

عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می

خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام
….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده

و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه

خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود،

اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر

تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند

سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست

مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز

تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و

پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!

مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا
نمی کنند.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

افسوس كه ميپنداري حقيقت ماه
در
حوضچه آب

با ضربه سرانگشتانت به هم
مي ريزد...
Reza.T آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
11 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 26th October 2011   #108

Reza

همکار بخش گفتگوی آزاد

 Reza آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2011
محل سکونت: مشهد
نوشته ها: 7,832
تشکر از دیگران: 25,796
تشکر شده 26,782 بار در 10,535 پست

حالت
Fiendish

 

ممنونم
راه عشق است که همواره شود از خون, رنگ

دل دیوانه ی تنها دل تنگ !

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از اون حرفای سر بسته از اون طرحا که در دسته
دکون عقل شده تعطیل در احساس شده بسته
از اون نیمکت های خالی از اون رسوایی مالی
از اون بحران بی پایان همه استاد ماس مالی!
از اون طوفان و این گرداب از اون خوشبختیه نایاب
دیدی کوروش که رفت در خواب و میراثش به زیر آب
از این هفته تا اون هفته دیگه کار از دست در رفته
همه تو صف بنزینن ولی دعوا سر نفته
!

Reza آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
6 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 26th October 2011   #109

hamid_sm

اخراج شده

 hamid_sm آواتار ها

تاریخ عضویت: Dec 2010
نوشته ها: 3,081
تشکر از دیگران: 27,899
تشکر شده 5,577 بار در 1,527 پست

 

مایه تاسفه .....
بیخیال هیچی نمیتونم بنویسم
ممنون ازت

hamid_sm آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
5 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th October 2011   #110

Reza.T

کاربر فعال بخش علم و دانش

 Reza.T آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2010
محل سکونت: یه جای دور یا یه جای نزدیک
نوشته ها: 5,362
تشکر از دیگران: 2,511
تشکر شده 7,716 بار در 3,151 پست

حالت
Busy

 

داستان کوتاه وجالب عشقی

[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی
انسانی زشت و عجیب الخلقه بود.

قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت.
موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد
که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت.
موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد،
ولی فرمتژه از [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.
زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا!
[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن» فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

افسوس كه ميپنداري حقيقت ماه
در
حوضچه آب

با ضربه سرانگشتانت به هم
مي ريزد...
Reza.T آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
Reza.T ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا