|
عشقي كه موجب شد چيزی در چنته داشته باشم...
عشقي كه موجب شد چيزی در چنته داشته باشم...
تو اتاقم نشسته و به كارت عروسيم خيره شدم كه با عكسي دو نفره از من و شكيلا تزيين شده. هر دو مون تو عكس داريم لبخند ميزنيم.
اما لبخند محجوبانه شكيلا رو به دوربينه، در حالي كه من مستقيم به اون نگاه ميكنم و به صورت او لبخند ميزنم.
حالت من اونقدر بچه گانه و شيطونه كه شكيلا واقعا خنده اش گرفته و اين توي چهره اش كاملا مشخصه. كاري كه موجب شد اون روز صداي پسر دايي من در بياد كه به عنوان يه عكاس حرفه اي ميخواست يه عكس بسيار هنري بندازه، اما مسخره بازي ما كارش رو خراب كرده بود.
هر دومون بعدها بهش گفتيم كه اين قشنگ ترين و طبيعي ترين عكسي است كه يه عكاس ميتونه بندازه و بعد هم با اصرار خواستيم تا اين عكس زينت بخش كارت عروسيمون باشه، چون اولين عكس مشترك من و شكيلا بود.
كاري كه موجب شد دل خوري پسر دايي به معناي واقعي از بين بره.
شكيلا دختر صميمي ترين دوست پدرمه و اون رو از بچگي ميشناسم.
راستش از بچه گي از اون بدم ميومد چون دختري بسيار لوس و از خود راضي بود كه هميشه با رفتارهاي مسخره و لوس خود موجب ميشد كه ساير بچه ها مورد توبيخ پدر و مادرشون قرار بگيرن كه چرا اين عروسك از خود راضي رو رنجوندن و اذيتش كردن.
آخه او تك بچه يه خونواده بسيار ثروتمند بود كه پولشون از پارو بالا ميرفت.
البته پدر من هم به عنوان رئيس يه كارخونه بزرگ پول زيادي داشت كه به پاي من و برادر كوچيكم مي ريخت.
اما پول و ثروت ما حتي يك دهم ثروت پدر شكيلا هم نبود.
به هر حال چيزي كه من رو آزار ميداد، پول شكيلا نبود چون من نياز مالي نداشتم بلكه رفتارهاي لوس و بچه گانه او بود كه موجب شده بود از هر فرصتي براي آزار دادن به او استفاده كنم و حتي به قيمت كتك خوردن از پدر، گريه اون رو در بيارم .
15 ساله بودم كه خانواده شكيلا به اروپا رفتن و من نفس راحتي كشيدم.
پدرم خيلي ناراحت بود كه از دوستش جدا شده و اصرار زيادي داشت كه ما هم به اروپا برويم، اما مادر حاضر به ترك ايران و نديدن پدر و مادر پيرش نبود و بالاخره موضوع منتفي و شرايط عادي شد.
سالهاي بعد از اون به سرعت گذشت ومن دو سال بعد از ديپلم به اصرار خونواده به آموزشگاه كنكور رفتم تا به دانشگاه راه پيدا كنم.
آخه پدر و مادرم خيلي دوست داشتن تا بچه هاشون تحصيلات دانشگاهي داشته باشن و بتونن به بقيه پز بدن.
اما راستش من با اينكه شاگرد با استعدادي بودم اما اصلا علاقه اي به ادامه تحصيل نداشتم يا بهتره بگم انگيزه اي براي اين كار نداشتم.
با خودم ميگفتم فايده ي ادامه تحصيل چيه وقتي ميدونم كه فردا نيازي به اون ندارم و ميتونم تا آخر عمر با پولهاي پدرم خوش بگذرونم.
اما وقتي اين حرفهارو به پدرم زدم، يه دعواي جدي ميون ما برپا شد.
پدرم با عصبانيت به من گفت كه اگه درس نخونم و آدم نشم حتي گنج قارون رو هم يك شبه به باد ميدم و بهتره به جاي طمع كردن به پول هاي او، روي پاي خود بايستم!
راستش حسابي بهم بر خورد و تصميم گرفتم تا به اموزشگاه كنكور برم و درس بخونم.
اما درست يك هفته پس از شروع كلاسها، دل زده شدم و تلفني از چند تا از دوستانم خواستم تا اونها هم براي ثبت نام به آموزشگاه بيان تا بتونيم با هم ديگه همراه بشيم و با جيم شدن از كلاسها، چند ساعتي رو خوش بگذرونيم.
بچه ها اول قبول نميكردند اما وقتي گفتم كه حاضرم تا هزينه ثبت نامشون رو بدم، قبول كردن و اين شروع يه دوران علكي خوش واقعي براي ما.
مرتب با بچه ها از كلاس ها جيم ميشديم و به كافي شاپ ها يا مركز خريد هاي مختلف سرك ميكشيديم.
شبها هم به بهونه عشكالات درسي مرتب به مهموني هاي مختلف ميرفتيم و جمع هاي دوستانه تشكيل ميداديم.
اون روزها واقعابه من خوش مي گذشت، چون هميشه پول زيادي به همراه داشتم تا بتونم هر طوري كه دلم ميخواد ريخت و پاش كنم.
اما وقتي غيبتهام از آموزشگاه طولاني شد، مسئولين آموزشگاه با خونمون تماس گرفتن و به مادرم گفته بودن كه من مدتهاست به آموزشگاه نميرم.
اون موقع بود كه فهميدم پدرم از قبل با اونها هماهنگ كرده بود تا هواي من رو داشته باشن.
در حقيقت وضعيت تمام شاگردهاي اون آموزشگاه كاملا تحت كنترل مدريت بود!
نتيجه يك دعواي جدي ديگه ميون من و پدرم بود تا جايي كه بهم گفت ميترسه رفتارهاي خودسرانه من روي برادر كوچيكم و وضعيت تحصيلي او هم تاثير بگذاره.
بنابراين بهتره حالا كه نميخوام درس بخونم، برم كارخونه و كنار او كار كنم.
كار در كارخونه بر خلاف تصور من اصلا آسون نبود چون من هيچ تجربه اي در اين باره نداشتم.
كار در پست هاي ارشد كارخونه نياز به سالها تجربه و حتي تحصيلات داشت كه من برخلاف پدرم نداشتم.
بنابراين پدرم گفت كه بهتره از شغلهاي پايين شروع كنم كه با روحيه من جور در نميومد.
خصوصا كه حتي از پس اونا هم برنمي اومدم و موجب خنده و تمسخر كاركنان اونجا مي شدم.
چند باري خواستم خودي نشون بدم و با تحكم سر اونها داد زدم اما پدرم برخلاف تصور من از اونها طرفداري ميكرد و درنتيجه اين من بودم كه در آخر خراب و خجل ميدم.
البته حرفهاي پدرم منطقي بود و هيچ وقت نميشه بدون زور و دانش و خرد يك مديريت صحيح داشت، اما غرور من لطمه خورده بود.
تو همين گير و دار بود كه شنيدم خونواده شكيلا از اروپا برگشتن و يك روز ناغافل با او و پدرش روبه رو شدم كه براي بازديد از روند كار ما و ديدن پدر به كارخونه اومده بودن.
راستش از ديدن شكيلا شكه شدم.
چون كسي كه پيش روي من بود، دختري قد بلند و زيبا و بسيار متين بود كه اصلا شباهتي به اون موجود خبيث و حرص آور كودكي نداشت.
شكيلا در كمال آرامش با من احوال پرسي كرد و بعد با پدر من و پدر خودش براي بازديد از بخشهاي مختلف كارخونه همراه شد.
چيزي كه بعدا تعجب من رو بيشتر كرد، اطلاعات زيادي شكيلا درارتباط با دستگاه هاي مختلف كارخونه داشت.
و درست مانند يك متخصص حرفه اي با پدرم درباره وضعيت كارخونه صحبت ميكرد.
از برق تحسين آميز نگاه پدرم متوجه شدم كه او هم مانند من به شدت تحت تاثير شكيلا قرار گرفته.
راستش حسابي شكه شده بودم و مات ومتحير به او نگاه ميكردم.
شكيلا كه متوجه نگاه خيره من شده بود، با لبخند اين بار از من سوالي فني پرسيد.
اما پدر كه ميدونست من اصلا جوابي براي گفتن ندارم، پيش دستي كرد و ضمن جواب دادن سعي كرد تا حواس شكيلا رو پرت كنه.
چيزي كه نه تنها خود من بلكه خود شكيلا و پدرش هم كاملا متوجه اون شدن.
خيس عرق شده بودم و به خودم لعنت ميفرستادم كه چرا انقدر كودن و بي استعدادم حالا بايد از يك دختر كم بيارم.
شكيلا به پدرم گفت كه در رشته مكانيك در اروپا تحصيل ميكنه و همين حالا هم مدير فني يه كارخونه بزرگه كه متعلق به پدرشه.
اون شب تا در وقت بيدار موندم و به شكيلا فكر كردم.
صداي گفتگوي آروم پدر و مادرم رو ميشنيدم كه درباره شكيلا بود و پدرم با گفتن « كاش پدرام هم مثل شكلا بود » به حرفهايش پايان داد.
اما من رو بيش از پيش به فكر فرو برد.
چهره زيباي شكيلا لحضه اي از جلوي چشمم دور نميشد.
رفتار ساده و بي تكلف او با كارگران درست نقطه مقابل رفتارهاي مغرور و لوس دوران بچه گيش بود. در حالي كه من حالا شبيه دوران كودكي او شده بودم و مرتب با زير دستانم بد رفتاري ميكردم تا بتوانم لبخند هاي طعنه آميزشونم فراموش كنم.
از خودم بدم اومده بود و آرزو ميكردم كه اي كاش به حرفهاي پدر گوش كرده و به تحصيلاتم ادامه ميدادم تا امروز اين طوري جلوي شكيلا و پدرش كم نمياوردم.
سه روز بعد شكيلا رو در يك مهموني خانوادگي ديدم.
او ساده و مهربون با من روبه رو شد.
از ديدنش حس كردم كه نفسم بند اومده، اما هنوز چنه تا جمله بيشتر رد و بدل نكرده بوديم كه فهميدم با دختري بسيار مطلع و آگاه روبه رو هستم كه قطعا در صحبت با او كم ميارم.
حس بدي بهم دست داده بود تا جايي كه سعي كردم تا خودم رو كنار بكشم مبادا اون متوجه اين ضعف من بشه و با خودش بگه پسره با اين قد و هيكل و با اين همه سن و سال هنوز هيچ اطلاعاتي در هيچ رشته خاصي نداره.
آخه چطور ميتونستم بهش بگم تا اين سن نه تحصيلات دانشگاهي دارم و نه حتي هيچ كارو حرفه اي رو بلد هستم.
از صحبت هاي او متوجه شده بودم كه شكيلا به پول پدرش اهميتي نداده و از اون افرادي كه روي پاي خودشون ايستادن و آيندشونو مي سازن، چيزي كه در بچگي درباه او حتي تصور هم نمي كردم.
تموم طول مهموني متوجه نگاه هاي خيره شكيلا به خودم بودم اما هر بار كه نگاهش مي كردم خودش رو به اون راه مي زد و سرگرم صحبت با يغل دستيش مي شد و همين موضوع بيشتر حال من رو مي گرفت.
رفت و امد شكيلا به كارخونه ما ادامه داشت.
چون اون سرگرم نوشتن مقاله ي مهمي درباره ي وضعيت توليد در كشورهاي آسيايي بود و مي خواست اطلاعات جامعي در اين زمينه داشته باشه.
هر بار با ديدن او فرار مي كردم و در گوشه اي قائم مي شدم كه مبادا از من هم سوالي بپرسه.
اما تمام مدت دورا دور نگاهش مي كردم و حس مي كردم كه روز به روز بيشتر به او علاقه مند مي شم.
جذابيت، رفتار و هوش استعداد او همه رو تحت تاثير قرار داده و موجب شده بود كه تموم مدت تو خونه ي ما هم درباره ي او بحث و گفتگو باشه.
علاقه پنهان من به شكيلا عميق تر مي شد تا اينكه شنيدم مي خواد به اروپا برگرده.
حسابي قاطي كردم چون اگه اون به اروپا برمي گشت معلوم نبود كه دوباره كي بتونم اون رو ببينم.
اين دست و اون دست كردن جايز نبود.
بنابراين سراغ پدرم رفتم و ازش خواستم تا از شكيلا براي من خواستگاري كنه.
اما رفتار پدر حال من رو بدتر كرد.
او با تمسخر به من گفت كه هرگز چنين كاري نمي كنه،چون من لياقت شكيلا رو ندارم و اصلا چيزي ندارم كه بخواد شكيلا رو تحت تاثير قرار بده.
البته حق كاملا با پدر بود اما من واقعا بع شكيلا علاقه داشتم و ناچار براي اولين بار تو زندگيم به التماس افتادم تا نظر پدرم رو عوض كنم.
پدر ناچار قبول كرد و قرار شدبا شكيلا صحبت كنه.
دل تو دلم نبود كه جواب شكيلا رو بشنوم، اما ديدن چهره نااميد پدرم از هر جوابي گوياتر بود.
شكيلا محترمانه جواب رد داده بود و گفته بود او نياز به كسي داره كه همپاي او درس بخونه و تلاش كنه، نه اينكه مثل من به پول پدرش متكي باشه و چيزي تو چنته نداشته باشه.
شكيلا به اروپا برگشت اما جواب سرد و منفي او بيشتر از اوني كه بشه تصور كرد، روي من تاثير گذاشت و دگرگونم كرد.
از اينكه اينقدر بي قابليت بودم كه نتونستم دختر مورد علاقه ام به دست بيارم، روحيه ي بهم ريخته اي پيدا كردم كه تا چند روز خونه نشينم كرد و موجب شد كه حتي از اتاقمم بيرون نيام.
خصوصا كه حس مي كردم جواب منفي شكيلا موجب خجالت پدرم هم شده و اون رو جلوي دوست قديميش شرمنده كرده.
با خودم گفتم:« باشه شكيلا خانم. درسي بهت بدم تا ديگه كسي رو مسخره نكني.»
هرچند كه ته دلم هم مي دونستم كه قصد شكيلا مسخره كردن من نبود و واقعيت رو گفته.
تلاش من براي ادامه تحصيل از همون موقع شروع شد.
كتاب هاي خاك خورده دبيرستان رو از ته زير زمين بيرون كشيدم و شب و روز خودم رو تو خونه حبس كردم.
درس خوندم و تست زدم.
پدر و مادرم اوايل قضيه رو جدي نمي گرفتن، اما كم كم باور كردن كه من تصميم واقعي براي ادامه تحصيل گرفته ام و سعي كردن شرايط مناسب رو برام به وجود بيارن.
يك سال تمام هيچ كس به جز خانواده ام رنگ مرا نديد تا اينكه سعي و تلاش و البته استعداد هميشگيم نتيجه داد و در رشته ي مهندسي مكانيك قبول شدم.
يعني همون رشته اي كه مي تونست آينده ي خوبي براي من به عنوان يك مدير موفق كارخونه بسازه و در ضمن با رشته تحصيلي شكيلا هم مشترك بود.
دختري كه تموم مدت به انگيزه ازدواج با اون درس خوندم و لحظه اي از يادش غافل نبودم.
قبولي من در دانشگاه شور و شوق زيادي در خونمون برپا كرد و پدرم اين بار با افتخار من رو با خودش به كارخونه برد تا همه بدونن كه پسرش ديگه اون آدم بي خاصيت و تن پرور سابق نيست.
حقيقتش قبوليم تو دانشگاه موجب شده بود كه اين بار واقعا به درس خوندن علاقه مند بشم و بعدها با ورود به دانشگاه فهميدم كه جدا به رشته مكانيك علاقه دارم و اين علاقه به طور ژنتيكي از پدرم به من منتقل شده.
ترم دوم بود كه شنيدم شكيلا داره با يه پسر خارجي ازدواج مي كنه.
شنيدن اين خبر دوباره روحيه ام رو به هم ريخت، چون هرگز نتونسته بودم شكيلا رو فراموش كنم.
چند روز حسابي فكر كردم و با اينكه چندان اميدي نداشتم با خودم گفتم بايد كاري بكنم كه لااقل بعدها براي انجام ندادنش پشيمون نشم.
گوشي تلفن را برداشتم و براي اولين بار به شكيلا تلفن زدم.
او از شنيدن صداي من بسيار تعجب كرد اما به وضوح خوشحالي رو در كلامش حس ميكردم.
تنم يخ كرده بود و مي دونستم كه اگه به صحبت هاي بي خود و معمولي ادامه بدم نمي تونم حرفم رو بزنم.
بنابراين بدون مقدمه و ناگهاني بهش گفتم:« مي دونم از تلفن من تعجب كردي و مي دونم كه در صدد ازدواج با شخص ديگه اي هستي. اما به عنوان كسي كه ماه هاست به تو فكر ميكنه به خودم اجازه دادم تا بهت تلفن بزنم و بگم اگر چه تو با گفتن جواب منفي من و پدرم رو سكه يه پول كردي اما من هميشه دوست داشتم و يك بار ديگه ازت تقاضاي ازدواج ميكنم. حالا ديگه شرايط من با گذشته فرق كرده و شايد بتوني روي تقاضاي من هم مثل تقاضاي اون پسر اروپايي فكر كني.»
شكيلا هاج و واج مونده بود و بعد از سكوتي طولاني گفت كه منظور من رو نمي فهمه.
دوباره و چند بار حرفامو تكرار كردم اما تعجب او هربار بيشتر مي شد.
و بالاخره فهميدم كه نه پدرم هيچ وقت از او خواستگاري كرده و نه قضيه خواستگار اروپايي صحت داره!
در واقع تموم اين كارها نقشه ي پدر و مادر من بود تا من رو تشويق به ادامه ي تحصيل كنن و از طرفي با طرح موضوع ازدواج شكيلا كاري كنن كه مثل يه مرد براي آينده خودم تصميم بگيرم و اين بار به جاي التماس و تكيه به پدر، خودم پا پيش بگذارم و از شكيلا خواستگاري كنم.
تلفن هاي من و شكيلا ادامه پيدا كرد و او بعدها به من گفت كه از بچگي به من علاقه داشته و سالها بعد وقتي تصميم مي گيره تا با يكي از خواستگارانش در اروپا ازدواج كنه، حس ميكنه كه هنوز نتونسته خاطرات كودكي اش رو با من فراموش كنه...
بنابراين به اسم نوشتن مقاله و پروژه، اما در حقيقت براي ديدن دوباره من به ايران سفر ميكنه و در اينجا ميفهمه كه حسش اشتباه نبوده و هم چنان به من علاقه داره.
او گفت ماه ها صبر كرده تا من هم از علاقه ام حرفي بزنم اما وقتي سكوت من طولاني شده و برعكس هربار از ديدن او طفره رفته و به نوعي فرار كرده، او هم دلسرد شده و به اروپا برگشته.
درسته كه به تقاضاي ازدواج خواستگاريش جواب رد داده اما سعي كرده كه ديگه به من هم فكر نكنه و حالا خيلي خوشحاله كه مي بينه من هم اون رو دوست دارم و حتي به خاطر او به تحصيلاتم ادامه دادم.
سه ماه بعد شكيلا به ايران اومد.
ما طي مراسمي خصوصي با همديگه نامزد كرديم و بعد نامزدم رو با كلي عشق به اروپا فرستادم تا بعد از پايان تحصيلاتش براي هميشه نزد من برگرده.
اين روزها شكيلا به ايران برگشته و قراره به زودي زندگي مشتركمون رو شروع كنيم.
و من هربار با ديدن چهره شاد و مهربون پدرم، خدارو بابت داشتن يه چنين خانواده اي شكر ميكنم.
و به خودم ميگم شايد اگه اون روز پدرم برام نقش بازي نمي كرد، باز هم مي تونستم با شكيلا ازدواج كنم اما قطعا غرور امروزم رو به عنوان يك فرد تحصيل كرده و مفيد براي جامعه نداشتم و مجبور ميشدم تا تمام عمر فقط به پول پدر تكيه كنم و به قول او چيزي در چنته نداشته باشم....
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
|