شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک موضوعات عمومی عشق و دلدادگی
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 10th August 2007   #21

Afsaneh

عضو پيشكسوت

 Afsaneh آواتار ها

تاریخ عضویت: Nov 2006
محل سکونت: سرزمین بی وفاها
نوشته ها: 4,102
تشکر از دیگران: 590
تشکر شده 1,910 بار در 1,255 پست

حالت
Cheerful

 

وای یاسین جان خیلی متاسفم. واقعا ناراحت شدم. عجب آدم هایی پیدا می شن که این جوری با دل عاشق ها بازی می کنن. ولی خدا رو شکر که زود تر فهمیدی.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم

Afsaneh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
Afsaneh ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 10th August 2007   #22

parto

عضو پيشكسوت

 parto آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2007
محل سکونت: جاده هاي بارون خورده
نوشته ها: 2,313
تشکر از دیگران: 1,368
تشکر شده 2,652 بار در 1,493 پست

حالت
Amused

 

منم واقعا ناراحت شدم ياسين جان...
ولي حيف اون كه به خاطرش تب كردين و مريض شدين ...
اميدوارم ديگه اين غم نه سراغ شما نه سراغ هيچ عاشق ديگه اي بياد...( هر چند محاله... )

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نرسیده به بعضی خاطره ها ، باید بنویسند :
آهسته به یاد بیاورید ...خطر ِ ریزش اشک ...



parto آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
parto ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 11th August 2007   #23

tarane

عضو پيشكسوت

 tarane آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست

 

داستان يك ازدواج عشقي...

یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

روزگاریست که شیطان فریاد میزند:


آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد



tarane آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
tarane ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 24th October 2007   #24

tarane

عضو پيشكسوت

 tarane آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست

 

عشقي كه موجب شد چيزی در چنته داشته باشم...

عشقي كه موجب شد چيزی در چنته داشته باشم...


تو اتاقم نشسته و به كارت عروسيم خيره شدم كه با عكسي دو نفره از من و شكيلا تزيين شده. هر دو مون تو عكس داريم لبخند ميزنيم.
اما لبخند محجوبانه شكيلا رو به دوربينه، در حالي كه من مستقيم به اون نگاه ميكنم و به صورت او لبخند ميزنم.
حالت من اونقدر بچه گانه و شيطونه كه شكيلا واقعا خنده اش گرفته و اين توي چهره اش كاملا مشخصه. كاري كه موجب شد اون روز صداي پسر دايي من در بياد كه به عنوان يه عكاس حرفه اي ميخواست يه عكس بسيار هنري بندازه، اما مسخره بازي ما كارش رو خراب كرده بود.
هر دومون بعدها بهش گفتيم كه اين قشنگ ترين و طبيعي ترين عكسي است كه يه عكاس ميتونه بندازه و بعد هم با اصرار خواستيم تا اين عكس زينت بخش كارت عروسيمون باشه، چون اولين عكس مشترك من و شكيلا بود.
كاري كه موجب شد دل خوري پسر دايي به معناي واقعي از بين بره.

شكيلا دختر صميمي ترين دوست پدرمه و اون رو از بچگي ميشناسم.
راستش از بچه گي از اون بدم ميومد چون دختري بسيار لوس و از خود راضي بود كه هميشه با رفتارهاي مسخره و لوس خود موجب ميشد كه ساير بچه ها مورد توبيخ پدر و مادرشون قرار بگيرن كه چرا اين عروسك از خود راضي رو رنجوندن و اذيتش كردن.
آخه او تك بچه يه خونواده بسيار ثروتمند بود كه پولشون از پارو بالا ميرفت.
البته پدر من هم به عنوان رئيس يه كارخونه بزرگ پول زيادي داشت كه به پاي من و برادر كوچيكم مي ريخت.
اما پول و ثروت ما حتي يك دهم ثروت پدر شكيلا هم نبود.
به هر حال چيزي كه من رو آزار ميداد، پول شكيلا نبود چون من نياز مالي نداشتم بلكه رفتارهاي لوس و بچه گانه او بود كه موجب شده بود از هر فرصتي براي آزار دادن به او استفاده كنم و حتي به قيمت كتك خوردن از پدر، گريه اون رو در بيارم .
15 ساله بودم كه خانواده شكيلا به اروپا رفتن و من نفس راحتي كشيدم.
پدرم خيلي ناراحت بود كه از دوستش جدا شده و اصرار زيادي داشت كه ما هم به اروپا برويم، اما مادر حاضر به ترك ايران و نديدن پدر و مادر پيرش نبود و بالاخره موضوع منتفي و شرايط عادي شد.
سالهاي بعد از اون به سرعت گذشت ومن دو سال بعد از ديپلم به اصرار خونواده به آموزشگاه كنكور رفتم تا به دانشگاه راه پيدا كنم.
آخه پدر و مادرم خيلي دوست داشتن تا بچه هاشون تحصيلات دانشگاهي داشته باشن و بتونن به بقيه پز بدن.
اما راستش من با اينكه شاگرد با استعدادي بودم اما اصلا علاقه اي به ادامه تحصيل نداشتم يا بهتره بگم انگيزه اي براي اين كار نداشتم.
با خودم ميگفتم فايده ي ادامه تحصيل چيه وقتي ميدونم كه فردا نيازي به اون ندارم و ميتونم تا آخر عمر با پولهاي پدرم خوش بگذرونم.
اما وقتي اين حرفهارو به پدرم زدم، يه دعواي جدي ميون ما برپا شد.
پدرم با عصبانيت به من گفت كه اگه درس نخونم و آدم نشم حتي گنج قارون رو هم يك شبه به باد ميدم و بهتره به جاي طمع كردن به پول هاي او، روي پاي خود بايستم!
راستش حسابي بهم بر خورد و تصميم گرفتم تا به اموزشگاه كنكور برم و درس بخونم.
اما درست يك هفته پس از شروع كلاسها، دل زده شدم و تلفني از چند تا از دوستانم خواستم تا اونها هم براي ثبت نام به آموزشگاه بيان تا بتونيم با هم ديگه همراه بشيم و با جيم شدن از كلاسها، چند ساعتي رو خوش بگذرونيم.
بچه ها اول قبول نميكردند اما وقتي گفتم كه حاضرم تا هزينه ثبت نامشون رو بدم، قبول كردن و اين شروع يه دوران علكي خوش واقعي براي ما.
مرتب با بچه ها از كلاس ها جيم ميشديم و به كافي شاپ ها يا مركز خريد هاي مختلف سرك ميكشيديم.
شبها هم به بهونه عشكالات درسي مرتب به مهموني هاي مختلف ميرفتيم و جمع هاي دوستانه تشكيل ميداديم.
اون روزها واقعابه من خوش مي گذشت، چون هميشه پول زيادي به همراه داشتم تا بتونم هر طوري كه دلم ميخواد ريخت و پاش كنم.
اما وقتي غيبتهام از آموزشگاه طولاني شد، مسئولين آموزشگاه با خونمون تماس گرفتن و به مادرم گفته بودن كه من مدتهاست به آموزشگاه نميرم.
اون موقع بود كه فهميدم پدرم از قبل با اونها هماهنگ كرده بود تا هواي من رو داشته باشن.
در حقيقت وضعيت تمام شاگردهاي اون آموزشگاه كاملا تحت كنترل مدريت بود!
نتيجه يك دعواي جدي ديگه ميون من و پدرم بود تا جايي كه بهم گفت ميترسه رفتارهاي خودسرانه من روي برادر كوچيكم و وضعيت تحصيلي او هم تاثير بگذاره.
بنابراين بهتره حالا كه نميخوام درس بخونم، برم كارخونه و كنار او كار كنم.
كار در كارخونه بر خلاف تصور من اصلا آسون نبود چون من هيچ تجربه اي در اين باره نداشتم.
كار در پست هاي ارشد كارخونه نياز به سالها تجربه و حتي تحصيلات داشت كه من برخلاف پدرم نداشتم.
بنابراين پدرم گفت كه بهتره از شغلهاي پايين شروع كنم كه با روحيه من جور در نميومد.
خصوصا كه حتي از پس اونا هم برنمي اومدم و موجب خنده و تمسخر كاركنان اونجا مي شدم.
چند باري خواستم خودي نشون بدم و با تحكم سر اونها داد زدم اما پدرم برخلاف تصور من از اونها طرفداري ميكرد و درنتيجه اين من بودم كه در آخر خراب و خجل ميدم.
البته حرفهاي پدرم منطقي بود و هيچ وقت نميشه بدون زور و دانش و خرد يك مديريت صحيح داشت، اما غرور من لطمه خورده بود.

تو همين گير و دار بود كه شنيدم خونواده شكيلا از اروپا برگشتن و يك روز ناغافل با او و پدرش روبه رو شدم كه براي بازديد از روند كار ما و ديدن پدر به كارخونه اومده بودن.
راستش از ديدن شكيلا شكه شدم.
چون كسي كه پيش روي من بود، دختري قد بلند و زيبا و بسيار متين بود كه اصلا شباهتي به اون موجود خبيث و حرص آور كودكي نداشت.
شكيلا در كمال آرامش با من احوال پرسي كرد و بعد با پدر من و پدر خودش براي بازديد از بخشهاي مختلف كارخونه همراه شد.
چيزي كه بعدا تعجب من رو بيشتر كرد، اطلاعات زيادي شكيلا درارتباط با دستگاه هاي مختلف كارخونه داشت.
و درست مانند يك متخصص حرفه اي با پدرم درباره وضعيت كارخونه صحبت ميكرد.
از برق تحسين آميز نگاه پدرم متوجه شدم كه او هم مانند من به شدت تحت تاثير شكيلا قرار گرفته.
راستش حسابي شكه شده بودم و مات ومتحير به او نگاه ميكردم.
شكيلا كه متوجه نگاه خيره من شده بود، با لبخند اين بار از من سوالي فني پرسيد.
اما پدر كه ميدونست من اصلا جوابي براي گفتن ندارم، پيش دستي كرد و ضمن جواب دادن سعي كرد تا حواس شكيلا رو پرت كنه.
چيزي كه نه تنها خود من بلكه خود شكيلا و پدرش هم كاملا متوجه اون شدن.
خيس عرق شده بودم و به خودم لعنت ميفرستادم كه چرا انقدر كودن و بي استعدادم حالا بايد از يك دختر كم بيارم.
شكيلا به پدرم گفت كه در رشته مكانيك در اروپا تحصيل ميكنه و همين حالا هم مدير فني يه كارخونه بزرگه كه متعلق به پدرشه.
اون شب تا در وقت بيدار موندم و به شكيلا فكر كردم.
صداي گفتگوي آروم پدر و مادرم رو ميشنيدم كه درباره شكيلا بود و پدرم با گفتن « كاش پدرام هم مثل شكلا بود » به حرفهايش پايان داد.
اما من رو بيش از پيش به فكر فرو برد.
چهره زيباي شكيلا لحضه اي از جلوي چشمم دور نميشد.
رفتار ساده و بي تكلف او با كارگران درست نقطه مقابل رفتارهاي مغرور و لوس دوران بچه گيش بود. در حالي كه من حالا شبيه دوران كودكي او شده بودم و مرتب با زير دستانم بد رفتاري ميكردم تا بتوانم لبخند هاي طعنه آميزشونم فراموش كنم.
از خودم بدم اومده بود و آرزو ميكردم كه اي كاش به حرفهاي پدر گوش كرده و به تحصيلاتم ادامه ميدادم تا امروز اين طوري جلوي شكيلا و پدرش كم نمياوردم.
سه روز بعد شكيلا رو در يك مهموني خانوادگي ديدم.
او ساده و مهربون با من روبه رو شد.
از ديدنش حس كردم كه نفسم بند اومده، اما هنوز چنه تا جمله بيشتر رد و بدل نكرده بوديم كه فهميدم با دختري بسيار مطلع و آگاه روبه رو هستم كه قطعا در صحبت با او كم ميارم.
حس بدي بهم دست داده بود تا جايي كه سعي كردم تا خودم رو كنار بكشم مبادا اون متوجه اين ضعف من بشه و با خودش بگه پسره با اين قد و هيكل و با اين همه سن و سال هنوز هيچ اطلاعاتي در هيچ رشته خاصي نداره.
آخه چطور ميتونستم بهش بگم تا اين سن نه تحصيلات دانشگاهي دارم و نه حتي هيچ كارو حرفه اي رو بلد هستم.
از صحبت هاي او متوجه شده بودم كه شكيلا به پول پدرش اهميتي نداده و از اون افرادي كه روي پاي خودشون ايستادن و آيندشونو مي سازن، چيزي كه در بچگي درباه او حتي تصور هم نمي كردم.

تموم طول مهموني متوجه نگاه هاي خيره شكيلا به خودم بودم اما هر بار كه نگاهش مي كردم خودش رو به اون راه مي زد و سرگرم صحبت با يغل دستيش مي شد و همين موضوع بيشتر حال من رو مي گرفت.
رفت و امد شكيلا به كارخونه ما ادامه داشت.
چون اون سرگرم نوشتن مقاله ي مهمي درباره ي وضعيت توليد در كشورهاي آسيايي بود و مي خواست اطلاعات جامعي در اين زمينه داشته باشه.
هر بار با ديدن او فرار مي كردم و در گوشه اي قائم مي شدم كه مبادا از من هم سوالي بپرسه.
اما تمام مدت دورا دور نگاهش مي كردم و حس مي كردم كه روز به روز بيشتر به او علاقه مند مي شم.
جذابيت، رفتار و هوش استعداد او همه رو تحت تاثير قرار داده و موجب شده بود كه تموم مدت تو خونه ي ما هم درباره ي او بحث و گفتگو باشه.
علاقه پنهان من به شكيلا عميق تر مي شد تا اينكه شنيدم مي خواد به اروپا برگرده.
حسابي قاطي كردم چون اگه اون به اروپا برمي گشت معلوم نبود كه دوباره كي بتونم اون رو ببينم.
اين دست و اون دست كردن جايز نبود.
بنابراين سراغ پدرم رفتم و ازش خواستم تا از شكيلا براي من خواستگاري كنه.
اما رفتار پدر حال من رو بدتر كرد.
او با تمسخر به من گفت كه هرگز چنين كاري نمي كنه،چون من لياقت شكيلا رو ندارم و اصلا چيزي ندارم كه بخواد شكيلا رو تحت تاثير قرار بده.
البته حق كاملا با پدر بود اما من واقعا بع شكيلا علاقه داشتم و ناچار براي اولين بار تو زندگيم به التماس افتادم تا نظر پدرم رو عوض كنم.
پدر ناچار قبول كرد و قرار شدبا شكيلا صحبت كنه.
دل تو دلم نبود كه جواب شكيلا رو بشنوم، اما ديدن چهره نااميد پدرم از هر جوابي گوياتر بود.
شكيلا محترمانه جواب رد داده بود و گفته بود او نياز به كسي داره كه همپاي او درس بخونه و تلاش كنه، نه اينكه مثل من به پول پدرش متكي باشه و چيزي تو چنته نداشته باشه.
شكيلا به اروپا برگشت اما جواب سرد و منفي او بيشتر از اوني كه بشه تصور كرد، روي من تاثير گذاشت و دگرگونم كرد.
از اينكه اينقدر بي قابليت بودم كه نتونستم دختر مورد علاقه ام به دست بيارم، روحيه ي بهم ريخته اي پيدا كردم كه تا چند روز خونه نشينم كرد و موجب شد كه حتي از اتاقمم بيرون نيام.
خصوصا كه حس مي كردم جواب منفي شكيلا موجب خجالت پدرم هم شده و اون رو جلوي دوست قديميش شرمنده كرده.
با خودم گفتم:« باشه شكيلا خانم. درسي بهت بدم تا ديگه كسي رو مسخره نكني.»
هرچند كه ته دلم هم مي دونستم كه قصد شكيلا مسخره كردن من نبود و واقعيت رو گفته.
تلاش من براي ادامه تحصيل از همون موقع شروع شد.
كتاب هاي خاك خورده دبيرستان رو از ته زير زمين بيرون كشيدم و شب و روز خودم رو تو خونه حبس كردم.
درس خوندم و تست زدم.
پدر و مادرم اوايل قضيه رو جدي نمي گرفتن، اما كم كم باور كردن كه من تصميم واقعي براي ادامه تحصيل گرفته ام و سعي كردن شرايط مناسب رو برام به وجود بيارن.
يك سال تمام هيچ كس به جز خانواده ام رنگ مرا نديد تا اينكه سعي و تلاش و البته استعداد هميشگيم نتيجه داد و در رشته ي مهندسي مكانيك قبول شدم.
يعني همون رشته اي كه مي تونست آينده ي خوبي براي من به عنوان يك مدير موفق كارخونه بسازه و در ضمن با رشته تحصيلي شكيلا هم مشترك بود.
دختري كه تموم مدت به انگيزه ازدواج با اون درس خوندم و لحظه اي از يادش غافل نبودم.
قبولي من در دانشگاه شور و شوق زيادي در خونمون برپا كرد و پدرم اين بار با افتخار من رو با خودش به كارخونه برد تا همه بدونن كه پسرش ديگه اون آدم بي خاصيت و تن پرور سابق نيست.
حقيقتش قبوليم تو دانشگاه موجب شده بود كه اين بار واقعا به درس خوندن علاقه مند بشم و بعدها با ورود به دانشگاه فهميدم كه جدا به رشته مكانيك علاقه دارم و اين علاقه به طور ژنتيكي از پدرم به من منتقل شده.
ترم دوم بود كه شنيدم شكيلا داره با يه پسر خارجي ازدواج مي كنه.
شنيدن اين خبر دوباره روحيه ام رو به هم ريخت، چون هرگز نتونسته بودم شكيلا رو فراموش كنم.
چند روز حسابي فكر كردم و با اينكه چندان اميدي نداشتم با خودم گفتم بايد كاري بكنم كه لااقل بعدها براي انجام ندادنش پشيمون نشم.
گوشي تلفن را برداشتم و براي اولين بار به شكيلا تلفن زدم.
او از شنيدن صداي من بسيار تعجب كرد اما به وضوح خوشحالي رو در كلامش حس ميكردم.
تنم يخ كرده بود و مي دونستم كه اگه به صحبت هاي بي خود و معمولي ادامه بدم نمي تونم حرفم رو بزنم.
بنابراين بدون مقدمه و ناگهاني بهش گفتم:« مي دونم از تلفن من تعجب كردي و مي دونم كه در صدد ازدواج با شخص ديگه اي هستي. اما به عنوان كسي كه ماه هاست به تو فكر ميكنه به خودم اجازه دادم تا بهت تلفن بزنم و بگم اگر چه تو با گفتن جواب منفي من و پدرم رو سكه يه پول كردي اما من هميشه دوست داشتم و يك بار ديگه ازت تقاضاي ازدواج ميكنم. حالا ديگه شرايط من با گذشته فرق كرده و شايد بتوني روي تقاضاي من هم مثل تقاضاي اون پسر اروپايي فكر كني.»
شكيلا هاج و واج مونده بود و بعد از سكوتي طولاني گفت كه منظور من رو نمي فهمه.
دوباره و چند بار حرفامو تكرار كردم اما تعجب او هربار بيشتر مي شد.
و بالاخره فهميدم كه نه پدرم هيچ وقت از او خواستگاري كرده و نه قضيه خواستگار اروپايي صحت داره!
در واقع تموم اين كارها نقشه ي پدر و مادر من بود تا من رو تشويق به ادامه ي تحصيل كنن و از طرفي با طرح موضوع ازدواج شكيلا كاري كنن كه مثل يه مرد براي آينده خودم تصميم بگيرم و اين بار به جاي التماس و تكيه به پدر، خودم پا پيش بگذارم و از شكيلا خواستگاري كنم.

تلفن هاي من و شكيلا ادامه پيدا كرد و او بعدها به من گفت كه از بچگي به من علاقه داشته و سالها بعد وقتي تصميم مي گيره تا با يكي از خواستگارانش در اروپا ازدواج كنه، حس ميكنه كه هنوز نتونسته خاطرات كودكي اش رو با من فراموش كنه...
بنابراين به اسم نوشتن مقاله و پروژه، اما در حقيقت براي ديدن دوباره من به ايران سفر ميكنه و در اينجا ميفهمه كه حسش اشتباه نبوده و هم چنان به من علاقه داره.
او گفت ماه ها صبر كرده تا من هم از علاقه ام حرفي بزنم اما وقتي سكوت من طولاني شده و برعكس هربار از ديدن او طفره رفته و به نوعي فرار كرده، او هم دلسرد شده و به اروپا برگشته.
درسته كه به تقاضاي ازدواج خواستگاريش جواب رد داده اما سعي كرده كه ديگه به من هم فكر نكنه و حالا خيلي خوشحاله كه مي بينه من هم اون رو دوست دارم و حتي به خاطر او به تحصيلاتم ادامه دادم.
سه ماه بعد شكيلا به ايران اومد.
ما طي مراسمي خصوصي با همديگه نامزد كرديم و بعد نامزدم رو با كلي عشق به اروپا فرستادم تا بعد از پايان تحصيلاتش براي هميشه نزد من برگرده.
اين روزها شكيلا به ايران برگشته و قراره به زودي زندگي مشتركمون رو شروع كنيم.
و من هربار با ديدن چهره شاد و مهربون پدرم، خدارو بابت داشتن يه چنين خانواده اي شكر ميكنم.
و به خودم ميگم شايد اگه اون روز پدرم برام نقش بازي نمي كرد، باز هم مي تونستم با شكيلا ازدواج كنم اما قطعا غرور امروزم رو به عنوان يك فرد تحصيل كرده و مفيد براي جامعه نداشتم و مجبور ميشدم تا تمام عمر فقط به پول پدر تكيه كنم و به قول او چيزي در چنته نداشته باشم....

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

روزگاریست که شیطان فریاد میزند:


آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد



tarane آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
tarane ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 8th January 2008   #25

yasin

كاربر سایت

 yasin آواتار ها

تاریخ عضویت: Dec 2006
محل سکونت: يه گذر گاه كوچيك
نوشته ها: 582
تشکر از دیگران: 309
تشکر شده 782 بار در 567 پست

حالت
Bored

 

داستانی از کتاب زندگی من و امثال من !

این هم داستانی از کتاب زندگی آدمهای امثال من !
یه پیشنهاد هیچ وقت به کسی دل نبند ...
چون روزی ازش جدا میشی !
و یه چیزه دیگه هیچ وقت واسه دلت کاری نکن ...
و این هم آخرین حرفم ...
خدا تنها عاشق و معشوق دنیاست ...

سلام ...
این متن رو به خاطره این نوشتم که بتونم حرفی که تو دلم هست رو بگم ...
حرفی که یه زمانی مادربزرگم بهم میزد ...
وقتی بچه بودم مادر بزرگم به ترکی بهم میگفت :
پسره گلم ... تاج سرم ... همه آدمها یه روزی عاشق میشند ...
نزاشتم حرفش رو تموم کنه و ازش پرسیدم که عاشق شدن یعنی چی ؟!
منم تا چند سال پیش فکر میکردم که هر کی ازدواج میکنه عاشقه ...!
یه روز پدرم برای اینکه تونسته بودم تو یه مسابقه ای مقام بیارم واسم یه لپ تاپ خوشگل و مامانی خرید ...
خیلی دوسش داشتم ... هر روز باهاش حرف میزدم ...
اما این فرشته ای که روی شونه چپم بود اومد و گفت:
حسین دیگه این روزهای اسیری گذشت ، حالا میتونی بری تو نت و کلی صفا کنی ...
یه دفعه فرشته ای که روی شونه راستم بود اومد و گفت که هوی به حرفش گوش ندیااا ... خدا جزای آدم بد رو توی جهنم بهش میده ...
منم بهشون گفتم اگه میخوای کمکم کنید بمونید ... ولی اگه میخواید باز تو سره هم بزنید برید ... اونها هم گفتند که پس ما میریم ...
باز من موندم و من ... یه نیگا به اینور کردم و یه نیگا به اونر ....
دیدم کسی نیست ....
گفتم حسین حالا وقتشه ...!
رفتم تو سایت گوگل ...
یه سرچ کردم ....
کلی عکس اومد ... روی عکس هایی که فرشته سمت چپ میگفت کلیک میکردم ...
ولی یه دفعه از همون عکس ها وارده یه سایت شدم به نام گلستان تالک ....
خیلی جالب بود ... اولش نمیدونستم باید چی کار کنم ...
بعدش یه خورده فکر کردم و راهنمایی ثبت نام رو خوندم و خلاصه یه جوری عضو شدم ....
تو همون روزهای اول تونستم با نرم افزار یاهو مسنجر بیام نت ...
خلاصه کلی دوست پیدا کردم ...
یه دوستی داشتم به نام (x) که خیلی بهش عادت کرده بودم ...
دوسش داشتم ...
یه روز این فرشته چپیه به این راستیه گفت میخوام با حسین جون بریم با این دختره حرف بزنیم ... فرشته راستیه گفت : نه این کار = جهنم
اما دوباره راستیه پیروز شد ...
خلاصه تو یاهو ازش شماره گرفتم و ...
باهم حرف میزدیم و کلی خوش بودیم ....
ولی یه روز دوستش گفت که این یارووو دوستت تصادف کرده ...
منم گفتم کی ؟ ... چرا ؟ ... الان کجاست ؟ ... حالش خوبه ...؟
فرشته چپیه اومد و گفت به تو چه ... اگه تصادف کرده پس دیگه به درد تو نمیخوره ...
فرشته راستیه گفت این چه حرفیه ... حسین تو تا باید از حالش خبر داشته باشی ...!
منم از اینور اونور پرسیدم و آخر سر هیچ نتیجه ای نداشت ...
با خودم گفتم چرا خدااااا ؟
من که دوسش داشتم ...
اما انگار خدا خونه نبود .... زنگ زدم بازم خونه نبود .... در زدم بازم ... ایمیل .... داد و فریاد ... گریه .... ناله ... دعا ....!
یه صدایی اومد ... هااااااا .... بابا چی میخوای ؟ ... یه روز بزار راحت بخوابیم دیگه ...
بابا چیه این وقت شب چی میخوای ...؟
به خدا گفتم عشقم رو تخت بیمارستانه ...
گفت این همه آدم واجب تر از تو تو صف هستند ...
برو آخر صف .... یه نیگا به صف کردم دیدم اووووووه ...
از مسیحی و یهودی و آتیش پرست بگیر تا مسلمون ...
سیاه و سفید و زرد و قرمز و آبی و بنفش و همه نوع آدم ... یه رنگین کمون 1000 رنگ ...
به خداگفتم : خدا جونم ... اگه من رو دوست داری یه کاری براش بکن ....
خدا جون من که این همه به حرف مامانم گوش میکنم ...
خدا یه بشگن زد و یه دفعه دیدم یه فرشته از سمت چپم اومد و رفت وایستاد جلوی خدا ...
پشتش به من بود ...
تعظیم کرد .... بعد از کلی درود و سلام به خدا شروع کرد تموم زندگی نامه من رو برای خدا تعریف کردن ....
خدا همش یه آهی میکشید و من احساس میکردم الانه که با یه ضربه به باستنم من رو بندازه وسط جهنم ...
همینطور داشت میگفت که من پر رووو پر رووو گفتم : هوی فرشته چه خبرته ....
خدا جون ببخشیدااااا .... من شنیده بودم که شما خیلی مهربون هستید ...
اما چرا الان این همه مرحله و ... رو باید پشت سر بزارم ...
یه صدای بلندی اومد ....
بلند گفت ای بنده من فلانی به شماره 09124789085 ساکن تهران و ابروهای مشکی و برداشته شده و خلاصه تموم مشخصات من رو گفت .... تو باید بدونی که فقط یه راه داره ...
یا باید عشقت رو ازت بگیرم .... یا میتونم سالمش کنم که دوباره باید از دستش بدی ....
منم بدون درنگ گفتم باشه عشقم رو ازم بگیر و سالمش کن ...
پیش خودم گفتم که عمرا" من ولش کنم ....
اما یه دفعه با صدای مادرم بیدار شدم و دیدم داره میخنده و همینطوری موهام رو با دستش نوازش میکنه .
مادرم بهم گفت این خانوم فلانی کیه ؟
گفتم کی ؟
گفت فلانی ...
گفتم نمیدونم ...
گفت که ای کلک ...
پاشو برو سر و صورتت رو بشور ...
خلاصه اون شب گذشت و تموم شد ...
روزهام بدون عشقم مثل هزار سال میگذشت ....
اما بعد از کلی گریه و دعا و ... یه روز تو خیابون ایشون رو با دوستم دیدم ...
پریدم بغلش کردم ...
بهش گفتم سلام عزیزم ....
و یه ماچ آبدار کنار لبش گذاشتم ....
شانس آوردم خیابون خلوت بود ... :D
خلاصه یه دفعه دوستم رو دیدم ...
یه لحظه جا خوردم ...
چون هنوز دستشون تو دست هم بود ...
سرم رو برگردوندم و رفتم ....
اما سعی کردم این روز رو فراموش کنم ...
خلاصه ازش جدا شدم ....
بعد از چند روز فهمیدم که خانوم خانوماااا تو کما نبودند .... بلکه (...) بودند .
یه آهی کشیدم و با خودم عهد بستم دیگه سمت این چیزا نرم ...
یه شب رفتیم خونه فامیلمون که یه دختر دارند که از من 1 سال بزرگتره ....
ما از بچگی با هم بودیم ...
نمیدونم چی شد که ییهو فهمیدم دوسش دارم ...
اونم یههو یه روز بهم گفت حسین دوست دارم ....
منم دهنم همینطور باز موند ....
گفت شوخی کردم بابا ...
خلاصه بعد از چند روز بهم زنگ زد ...
گفت حسین من دوست دارم بابا ...
عجب احمقی تو ...
زبونم بند اومده بود ...
بهم گفت وقتی من روزه ولنتاین بهت کادو میدم ...
همش خودم رو بهت نزدیک میکنم ...
توچشمات نگاه میکنم ...
یعنی دوست دارم ...
بعنی تو نفهمیدی ؟
منم که مثل گذشته خودم فکر میکردم همه من رو دوست دارند به این خاطر که بچه ام ....
اما این فرشته چپیه که چند ماه بود ندیده بودمش بهم گفت پسر تا تنور داغ بچسب ...
بهش گفتم این حرفا چیه بابا ؟
فرشته راستیه بهم گفت ای فرزند آدم ... این کار ها درست نیست ...
و از این حرفاااا ....
نمیخوام بدونید که به حرف کدومشون گوش کردم ...
خلاصه منم با آغوش باز پذیرفتم ....
شبها باهاش حرف میزدم ...
روزها باهم ....
خلاصه یه روز به فکرم خورد باهاش ازدواج کنم ....
از این دو تا فرشته احمق کمک خواستم و مثل همیشه هیچ کمکی نکردند ....
رفتم و یه جورایی ازش خواستگاری کردم .....
اما پدرش مخالفت کرد و یه نفره دیگه رو به عنوان همسر این خانوم انتخاب کرد ( پدر سالاری ) ...
ما هم رجوع کردیم به این دو تا فرشته ...
این اولین باری بود که کمک کردند ....
بهم گفتند گور باباش ...
دیگه کار از کار گذشته ....
بیخیال حاج حسین ...
منم بیخیال شدم ...
تا اینکه یه روز بهم زنگ زد ...
سره تمرین بودم ...
گفتم سلام ... بفرمایید ؟!
یه دفعه صدای گریه اومد ...
گفتم الووووو !
فهمیدم از صدای گریش که خودشه ...
آخه مثل بجه ها گریه میکرد ...
بهش گفتم سلام فلانی ...
گفت چه سلامی حسین ...
همیشه دارم نفرینت میکنم ...
گفتم چرا ؟
گفت آخه دوست دارم و نمیتونم ازت جدا بشم ...
گفتم خره تو شوهر داری ....
گفت دوسش ندارم ....
کلی باهاش حرف زدم ....
تا اینکه آروم گرفت ...
بهم گفت : بیا با هم فرار کنیم ...
گفتم کجا بریم ....؟!
این چه حرفیه میزنی الاغ ....
تو شوهر داری !
بهم گفت من میکشمش تا دیگه نداشته باشم ...
گفتم خفه شو دیوونه ... تو شوهر داری .... پدر داری ... مادر داری ...
بهم گفت میخواد خودکشی کنه ...
خلاصه بگذریم ....
کلی باهاش حرف زدم ...
آخرش دیدم راضی نمیشه بهش گفتم دوسش ندارم ....
گفتم ازش بدم میاد ....
گفتم من و تو اخلاق هامون بهم نمیخوره ...
میدونست که دارم دروغ میگم ...
بهم گفت حسین خیلی (....) هستی ...
گفت همین که به یادم هستی و منم به یادت هستم واسم کافیه ....
من فقط یاده تو رو میخوام ....
قلب تو میدونم همیشه با منه ....
خلاصه از همین چیزا ....
حالا هم که گرفتار یه عشق دیگه شدم ...
و اما نکته اخلاقیش ...
هیچ وقت به حرف این دوتا فرشته احمق گوش نکنید ...
حرف عقل و دلتون با هم میتونه شما رو به بالاترین و پایین ترین جای ممکن برسونه ....
و دوم اینکه هر روز 3 لیوان شیر بخورید تا بابای شما بر شکسته بشه ...:D
نظراتون رو راجع به این موضع بگید ....

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

زندگی مثل جاده یه طرفست ....
اگه اشتباه بری دیگه نمیتونی برگردی .
سعی کن هیچ وقت اشتباه نری !

yasin آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 8th January 2008   #26

tarane

عضو پيشكسوت

 tarane آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست

 

حسين چي بهت بگم ؟؟

دستمو بستي...

من همه حرفامو تو يه کلمه بهت زدم ..

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

روزگاریست که شیطان فریاد میزند:


آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد



tarane آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 8th January 2008   #27

yasin

كاربر سایت

 yasin آواتار ها

تاریخ عضویت: Dec 2006
محل سکونت: يه گذر گاه كوچيك
نوشته ها: 582
تشکر از دیگران: 309
تشکر شده 782 بار در 567 پست

حالت
Bored

 

ترانه جونم ...
کجا رفتی بابا ...
این حرفا چیه !
اصلا" میخوای پاکش کنم ...؟!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

زندگی مثل جاده یه طرفست ....
اگه اشتباه بری دیگه نمیتونی برگردی .
سعی کن هیچ وقت اشتباه نری !

yasin آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 8th January 2008   #28

Pasalari

مدیر بخش کامپیوتر و تکنولوژی

 Pasalari آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2007
محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,144
تشکر از دیگران: 524
تشکر شده 4,466 بار در 2,173 پست

 

محمد حسین، مثل اینکه واقعا بیکار بودی نشستی اینا رو نوشتیااا
البته دست کمی هم از خود من نداری :D

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


با عــــــــلم اگر عــــــــمل برابر گردد
کام دو جــــــــــــهان تو را میسّر گردد
مغرور مشو به خود که خواندی ورقی
زان روز حــــــــــذر کن که ورق برگردد


[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]

Pasalari آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 8th January 2008   #29

tarane

عضو پيشكسوت

 tarane آواتار ها

تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست

 

آخه واقعا همينو بگو سجاد ..

به خدا ديوونم کرده حسين ..

تو بگو چي کار کنم از دستش؟؟

هر روز يه چيزي ميگه ..

آره مي خوام پاکش کني..

ببينم مي کني؟


اينم از کار امروزش ..

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

روزگاریست که شیطان فریاد میزند:


آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد



tarane آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 8th January 2008   #30

Array

Guest

 Hosein.M آواتار ها


چرا پاك كنه. خيلي قشنگ نوشته. بزارين باشه

 
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا