در قسمت قبل دیدیم که اولاد پس از شکست از رستم، پذیرفت تا راهنما و راهجوی او باشد برای رسیدن به جای دیو سپید و شهری که کاوس و لشکر ایران در آن به بند کشیده شده بودند.
رستم وقتی به شهر مازندران رسید، شب را در بیرون شهر خوابید و صبحدم به سوی شهر رفت. در جنگی که بین او و ارزنگ و دیوان دیگر درگرفت، ارزنگ و گروهی از دیوان کشته شدند.
دیوان وقتی قدرت رستم را دیدند، از ترس دل و جانشان دریده شد و پا به فرار گذاشتند. رستم بعد از پیروزی بر دیوان به کوه اسپروز بازگشت و همراه با اولاد به سوی شهری که کاوس در آن زندانی بود حرکت کردند.
چو آمد به شهر اندرون تاجبخش خروشی برآورد چون رعد، رخش
کاوس وقتی خروش رخش را شنید، شادمانه به همراهانش مژده داد که که من خروش رخش را شنیدم، گویا رستم برای نجات ما به این جا شتافته است.
چو نزدیک کاوس شد پیلتن همه نامداران شدند انجمن
رستم و کاوس یکدیگر را در آغوش گرفتند و احوالپرسی کردند. کاوس به رستم گفت هرچه زودتر باید به سوی دیو سپید بروی، زیرا اگر به او خبر برسد که ارزنگ را کشتهای، همه دیوان را برای گرفتن انتقام بسیج میکند.
در ضمن کاوس به رستم گفت چاره نابینایی چشم او و همراهانش سه قطره از خون دل و مغز دیو سپید است
چنین گفت فرزانه مرد بزشک که چون خون او را بهسان سرشک
چکانی سه قطره به چشم اندرون شود تیرگی پاک با خون برون
به این ترتیب رستم با یاد خدا و آفرین و دعای ایرانیان راهی غاری شد که دیو سپید در آن منزل داشت.
فرزانه گشتاسب
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از هیچ تهی تریم و از پوچ پریم
در دایره ای بسته همه جیب بریم
دیگر نه همای استخوانخوار و نه یوز
بر لاشه ی انقلاب خود لاشخوریم
ویرایش توسط demis roussos : 7th June 2011 در ساعت 10:51 PM.
|