تالار فرهنگی هنری جی تاک
 




Register
Welcome
آخرین مطالب ارسالی در جی تاک
 
پاسخ
قدیمی 13th January 2010   #1

FATEMEH زن

عضو پیشکسوت

 FATEMEH آواتار ها

تاریخ عضویت: Feb 2009
نـــام واقعــی: فاطمه
نوشته ها: 1,276
تشکر ها: 544
از این کاربر 2,547 بار در 1,407 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 

19 Short Stories + Persian Translation

There once was a little boy who had a bad temper. His father gave him a bag of nails and told him that every time he lost his temper, he must hammer a nail into the back of the fence.
The first day, the boy had driven 37 nails into the fence. Over the next few weeks, as he learned to control his anger, the number of nails hammered daily gradually dwindled down.
He discovered it was easier to hold his temper than to drive those nails into the fence.
Finally the day came when the boy didn’t lose his temper at all. He told his father about it and the father suggested that the boy now pull out one nail for each day that he was able to hold his temper. The days passed and the boy was finally able to tell his father that all the nails were gone.
The father took his son by the hand and led him to the fence. He said, “You have done well, my son, but look at the holes in the fence. The fence will never be the same. When you say things in anger, they leave a scar just like this one.
You can put a knife in a man and draw it out. It won’t matter how many times you say I’m sorry the wound is still there. A verbal wound is as bad as a physical one.”


زمانی ،پسربچه ای بود که رفتار بدی داشت.پدرش به او کیفی پر از میخ داد و گفت هرگاه رفتار بدی انجام داد،باید میخی را به دیوار فروکند.
روز اول پسربچه،37 میخ وارد دیوارکرد.در طول هفته های بعد،وقتی یادگرفت بر رفتارش کنترل کند،تعداد میخ هایی که به دیوار میکوبید به تدریج کمتر شد.

او فهمید که کنترل رفتار، از کوبیدن میخ به دیوار آسانتر است.

سرانجام روزی رسید که پسر رفتارش را به کلی کنترل کرد. این موضوع را به پدرش گفت و پدر پیشنهاد کرد اکنون هر روزی که رفتارش را کنترل کند، میخی را بیرون بکشد.روزها گذشت و پسرک سرانجام به پدرش گفت که تمام میخ ها را بیرون کشیده.پدر دست پسرش را گرفت و سمت دیوار برد.پدر گفت: تو خوب شده ای اما به این سوراخهای دیوار نگاه کن.دیوار شبیه اولش نیست.وقتی چیزی را با عصبانیت بیان می کنی،آنها سوراخی مثل این ایجاد می کنند. تو میتوانی فردی را چاقو بزنی و آنرا دربیاوری . مهم نیست که چقدر از این کار ،اظهار تاسف کنی.آن جراحت همچنان باقی می ماند.ایجاد یک زخم بیانی(رفتار بد)،به بدی یک زخم و جراحت فیزیکی است.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Why Drink and Drive .. ??
When u can Smoke n Fly



ویرایش توسط Aries : 8th July 2014 در ساعت 04:21 PM.
FATEMEH آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
10 کاربر مقابل از FATEMEH عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 2nd November 2010   #2

Star of GT مرد

بازنشسته

 Star of GT آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2008
نوشته ها: 15,058
تشکر ها: 18,676
از این کاربر 30,679 بار در 14,364 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 868

 

33

Once upon a time
There was a rich King who had 4 wives .He loved the 4th wife the most and adorned her with rich robes and treated her to the finest of delicacies. He adore her nothing but the best .He also loved the 3rd wife very much and was always showing her off to neighboring kingdoms. However, he feared that one day, she would leave him for another .He also loved his 2nd wife. She was his confidante and was always kind, considerate and patient with him. Whenever the King faced a problem, he could confide in her to help him get through the difficult times .The King's 1st wife was a very loyal partner and had made great contributions in maintaining his wealth and kingdom. However, he did not love the first wife and although she loved him deeply, he hardly took notice of her .One day, the King fell ill and he knew his time was short .He thought of his luxurious life and pondered, "I now have 4 wives with me, but when I die, I'll be all alone. Thus, he asked the 4th wife, "I have loved you the most, endowed you with the finest clothing and showered great care over you. Now that I'm dying, will you follow me and keep me company?" "No way!" replied the 4th wife and she walked away without another word. Her answer cut like a sharp knife right into his heart. The sad King then asked the 3rd wife, "I have loved you all my life. Now that I'm dying, will you follow me and keep me company?""No!" replied the 3rd wife. "Life is too good! When you die, I'm going to remarry!"His heart sank and turned Cold .He then asked the 2nd wife, "I have always turned to you for help and you've always been there for me. When I die, will you follow me and keep me company?""I'm sorry, I can't help you out this time!" replied the 2nd wife. "At the very most, I can only send you to your grave."Her answer came like a bolt of thunder and the King was devastated .Then a voice called out: "I'll leave with you and follow you no matter where you go." The King looked up and there was his first wife. She was so skinny, she suffered from malnutrition. Greatly grieved, the King said, "I should have taken much better care of you when I had the chance!" In Truth, we all have 4 wives in our lives ... Our 4th wife is our body. No matter how much time and effort we lavish in making it look good, it'll leave us when we die. Our 3rd wife is our possessions, status and wealth. When we die, it will all go to others .Our 2nd wife is our family and friends. No matter how much they have been there for us, the furthest they can stay by us is up to the grave .And our 1st wife is our Soul ,often neglected in pursuit of wealth, power and pleasures of the ego. However, our Soul is the only thing that will follow us wherever we Go .So cultivate, strengthen and cherish it now! It is your greatest gift to offer the world. Let it Shine!

روزي روزگاري....
پادشاهي وجود داشت كه چهار زن داشت. پادشاه زن چهارمش را بيشتر از همه دوست داشت و با قباي گران قيمتش چنان به او عشق مي ورزيد كه بهترين رفتار ها را با او مي كرد و بهترين ها را به او مي داد. او همسر سومش را نيز بسيار دوست داشت و هميشه او را به پادشاهي همسايه براي تفريح مي فرستاد. با اين وجود مي ترسيد كه روزي او تنهايش بگذارد. او همسر دومش را نيز دوست داشت و او(همسر دومش) برايش محرم اسرار بود و با او مهربان رحيم و صبور بود. هر وقت با مشكلي روبرو مي شد مي توانست مشكلاتش را با او در ميان بگذارد تا او در شرايط سخت كمكش كند. همسر اولش شريكي با وفا برايش بود و او را در مال و دارايي و مسايل حكومتي مشاركت مي داد . اگر چه او پادشاه را شديداً دوست داشت، با اين وجود او همسر اولش را دوست نداشت و به سختي به او توجه مي کرد. روزي پادشاه بيمار شد او مي دانست كه وقتش بسيار كم است، او به زندگي پر تجملش فكر مي كرد وبا خود مي گفت: من اكنون 4 همسر با خود دارم و وقتي بميرم تنها نخواهم شد. بنابراين او چهارمين همسرش را فرا خواند: من تو را بيشتر از همه دوست دارم من بهترين جامه ها را به تو هديه كردم و ببيشترين توجه ها را به تو كردم. اكنون من در حال مردن هستم آيا تو با من مي آيي و مرا همراهي مي كني.؟ چهارمين پاسخ داد :"به هيچ وجه" و بدون گفتن حتي يك كلمه از او دور شد پاسخ او همچون خنجري در قلب پادشاه فرو رفت پادشاه اندوهگين سپس همسر سومش را فرا خواند :من در تمام طول زندگي ام تو را دوست داشتم اكنون كه من در حال مردن هستم آيا تو با من مي آيي و مرا همراهي مي كني.؟ همسر سومش پاسخ داد:نه زندگي خيلي خوب است وقتي تو بميري من دوباره ازدواج خواهم كرد. قلب پادشاه رنجور شد و تكان خورد. او سپس همسر دومش را فراخواند: من هميشه براي كمك به تو آماده و حاضر بودم اكنون كه من در حال مردن هستم آيا تو با من مي آيي و مرا همراهي مي كني.؟ همسر دومش پاسخ داد: متاسفم از من كمكي برنمي آيد. نهايت كمك من اين است كه تو را تا قبرت برسانم. جوابش مثل صاعقه اي رها شده بود و پادشاه خوار شد. سپس صدايي فرياد بر آورد: من اينجا را با تو ترك خواهم كرد. با تو خواهم آمد مهم نيست كه تو كجا مي روي! پادشاه نگاهي انداخت و همسر اولش را ديد. او كه از سوء تغذيه رنج مي برد، لاغر و استخواني شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت:من تا زماني كه اين شانس را داشتم بايد بيشتر به تو توجه مي كردم.
در حقيقت ما در زندگيمان چهار زن داريم. چهارمين همسر ما بدن ماست، مهم نيست كه چقدر وقت و تلاش صرفش كنيم تا خوب به نظر برسد. وقتي ما بميريم ان ما را ترك خواهد كرد. سومين همسر ما مال و مقام و ثروت ماست. وقتي ما بميريم آن نيز به بقيه مي پيوندد. دومين همسر ماخانواده و دوستان ما هستند. مهم نيست كه چقدر با ما بوده اند. نهايتاً مي توانند ما را تا سر قبر همراهي كنند و اولين همسر ما روح ماست، كه اغلب در تعقيب ثروت قدرت و شادي هاي قبلي پنهان شده است.
با همه وجود روح ما تنها چيزي است كه هر جا ما برويم با ما مي آيد بنابراين به آن توجه كنيد و آن را قوت ببخش و به آن عشق بورزيد.
اين بزرگترين هديه در اين دنياست. پس بياييد آن را بدرخشانيم.



ویرایش توسط Aries : 30th August 2012 در ساعت 02:08 AM.
Star of GT آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
کاربر مقابل از Star of GT عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:
قدیمی 3rd August 2011   #3

parto زن

بازنشسته

 parto آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2007
نـــام واقعــی: *Sh@hRz@D*
محل سکونت: جاده هاي بارون خورده
نوشته ها: 3,060
تشکر ها: 5,775
از این کاربر 8,946 بار در 3,783 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,369

 

A man called home to his wife and said, "Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.
We'll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I've been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out
my rod and fishing box, we're Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up" "Oh! Please pack my new blue silk pajamas."
The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.
The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.
The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?
He said, "Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn't you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?"
You'll love the answer...
The wife replied, "I did. They're in your fishing box....."


مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم."
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم. بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن.
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار.
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است. اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است، دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.
هفته بعد مرد به خانه آمد، یک کمی خسته به نظر می رسید، اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟
مرد گفت: "بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم. اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟"
جواب زن خیلی جالب بود.
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ایــــــن هـــــوا
هـــوای خـــوبــیـــســـت بــــرای دلتنــــگ بـــــودن
مــــن
بغضـــهایـم را بـا روح زخمــــی ام مـی آورم
تـــــو
آغــــوشـت را بـــا بـوســـه هــایـــت
بـگـــذار
دســت کشیــــدن از تـــــو
همــچنــــان غیــــر مـمـکــن بـاشـــد

ویرایش توسط Aries : 30th August 2012 در ساعت 02:08 AM.
parto آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
6 کاربر مقابل از parto عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 4th August 2011   #4

parto زن

بازنشسته

 parto آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2007
نـــام واقعــی: *Sh@hRz@D*
محل سکونت: جاده هاي بارون خورده
نوشته ها: 3,060
تشکر ها: 5,775
از این کاربر 8,946 بار در 3,783 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,369

 

A little girl asked her father: "How did the human race appear?"

The Father answered "God made Adam and Eve; they had children; and so all mankind was made"

Two days later the girl asked her mother the same question.

The mother answered
"Many years ago there were monkeys from which the human race evolved."

The confused girl went back to her father and said " Daddy, how is it possible that you told me human race was created God and Mommy said they developed from monkeys?"

The father answered "Well, Dear, it is very simple. I told you about my side of the family and your mother told you about her."


دختر کوچولویی از پدرش سوال کرد: "چطور نژاد انسانها بوجود آمد؟"
پدر جواب داد: "خدا آدم و حوا را خلق کرد، آنها بچه آوردند سپس همه نوع بشر بوجود آمدند."
دو روز بعد دختره همون سوال را از مادرش پرسید.
مادر جواب داد: "سالها پیش میمونها وجود داشتند. از اونها هم نژاد انسانها بوجود اومد.
دختر گیج شده به طرف پدرش برگشت و پرسید: "پدر چطور این ممکنه که شما به من گفتین نژاد انسانها را خدا خلق کرده است و مامان گفت آنها تکامل یافته از میمونها هستند؟"
پدر جواب داد: "خوب عزیزم خیلی ساده است .من در مورد فامیلهای خودم گفته ام و مادرت در مورد فامیلهای خودش!!"

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ایــــــن هـــــوا
هـــوای خـــوبــیـــســـت بــــرای دلتنــــگ بـــــودن
مــــن
بغضـــهایـم را بـا روح زخمــــی ام مـی آورم
تـــــو
آغــــوشـت را بـــا بـوســـه هــایـــت
بـگـــذار
دســت کشیــــدن از تـــــو
همــچنــــان غیــــر مـمـکــن بـاشـــد

ویرایش توسط Aries : 30th August 2012 در ساعت 02:13 AM.
parto آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
5 کاربر مقابل از parto عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 4th August 2011   #5

parto زن

بازنشسته

 parto آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2007
نـــام واقعــی: *Sh@hRz@D*
محل سکونت: جاده هاي بارون خورده
نوشته ها: 3,060
تشکر ها: 5,775
از این کاربر 8,946 بار در 3,783 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,369

 

A man with a gun goes into a bank and demands their money.
Once he is given the money, he turns to a customer and asks, 'Did you see me rob this bank?'
The man replied, 'Yes sir, I did.'
The robber then shot him in the temple , killing him instantly.
He then turned to a couple standing next to him and asked the man, 'Did you see me rob this bank?'

The man replied, 'No sir, I didn't, but my wife did!'


Moral - When Opportunity knocks.... MAKE USE OF IT!


مردي با اسلحه وارد يك بانك شد و تقاضاي پول كرد.
وقتي پول ها را دريافت كرد رو به يكي از مشتريان بانك كرد و پرسيد : آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من ديدم.
سپس دزد اسلحه را به سمت شقيقه مرد گرفت و او را در جا كشت.
او مجددا رو به زوجي كرد كه نزديك او ايستاده بودند و از آن ها پرسيد آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان. من نديدم اما همسرم ديد.




نكته اخلاقي: وقتي شانس در خونه شما را ميزند. از آن استفاده كنيد!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ایــــــن هـــــوا
هـــوای خـــوبــیـــســـت بــــرای دلتنــــگ بـــــودن
مــــن
بغضـــهایـم را بـا روح زخمــــی ام مـی آورم
تـــــو
آغــــوشـت را بـــا بـوســـه هــایـــت
بـگـــذار
دســت کشیــــدن از تـــــو
همــچنــــان غیــــر مـمـکــن بـاشـــد

ویرایش توسط Aries : 30th August 2012 در ساعت 02:17 AM.
parto آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
5 کاربر مقابل از parto عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 4th August 2011   #6

parto زن

بازنشسته

 parto آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2007
نـــام واقعــی: *Sh@hRz@D*
محل سکونت: جاده هاي بارون خورده
نوشته ها: 3,060
تشکر ها: 5,775
از این کاربر 8,946 بار در 3,783 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,369

 

I was walking down the street when I was accosted by a particularly dirty and shabby-looking homeless woman who asked me for a couple of dollars for dinner.

I took out my wallet, got out ten dollars and asked, 'If I give you this money, will you buy wine with it instead of dinner?'

'No, I had to stop drinking years ago' , the homeless woman told me.

'Will you use it to go shopping instead of buying food?' I asked.

'No, I don't waste time shopping,' the homeless woman said. 'I need to spend all my time trying to stay alive.'

'Will you spend this on a beauty salon instead of food?' I asked.

'Are you NUTS!' replied the homeless woman. I haven't had my hair done in 20 years!'

'Well, I said, 'I'm not going to give you the money. Instead, I'm going to take you out for dinner with my husband and me tonight.'

The homeless Woman was shocked. 'Won't your husband be furious with you for doing that? I know I'm dirty, and I probably smell pretty disgusting.'

I said, 'That's okay. It's important for him to see what a woman looks like after she has given up shopping, hair appointments, and wine.'


در حال قدم زدن در خیابان بودم که با خانمی نسبتاً کثیف و کهنه پوشی که شبیه زنان بی خانه بود روبرو شدم که از من 2 دلار برای تهیه ناهار درخواست کرد.
من کیف پولم را در آوردم و 10 دلار برداشتم و ازش پرسیدم اگر من این پول را بهت بدم تو مشروب بجای شام می خری؟!
نه، من نوشیدن مشروب را سالها پیش ترک کردم، زن بی خانه به من گفت.
ازش پرسیدم آیا از این پول برای خرید بجای غذا استفاده می کنی؟
زن بی خانه گفت: نه، من وقتم را برای خرید صرف نمی کنم، من همه وقتم را تلاش برای زنده ماندن نیاز دارم.
من پرسیدم: آیا تو این پول را بجای غذا برای سالن زیبایی صرف می کنی؟
تو خلی! زن بی خانه جواب داد. من موهایم را طی 20 سال شانه نکردم!
گفتم، خوب، من این پول را بهت نمیدم در عوض تو رو به خانه ام برای صرف شام با من و همسرم می برم.
زن بی خانه شوکه شد. همسرت برای این کارت تعصب و غیرت نشان نمی دهد؟ من می دانم من کثیفم و احتمالا یک کمی هم بوی منزجر کننده دارم.
گفتم: درست است. برای او مهم است دیدن زنی شبیه خودش بعد اینکه خرید و شانه کردن مو و مشروب را ترک کرده است!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ایــــــن هـــــوا
هـــوای خـــوبــیـــســـت بــــرای دلتنــــگ بـــــودن
مــــن
بغضـــهایـم را بـا روح زخمــــی ام مـی آورم
تـــــو
آغــــوشـت را بـــا بـوســـه هــایـــت
بـگـــذار
دســت کشیــــدن از تـــــو
همــچنــــان غیــــر مـمـکــن بـاشـــد

ویرایش توسط Aries : 30th August 2012 در ساعت 02:24 AM.
parto آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
5 کاربر مقابل از parto عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 4th August 2011   #7

parto زن

بازنشسته

 parto آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2007
نـــام واقعــی: *Sh@hRz@D*
محل سکونت: جاده هاي بارون خورده
نوشته ها: 3,060
تشکر ها: 5,775
از این کاربر 8,946 بار در 3,783 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,369

 

A woman had 3 girls.

One day she decides to test her sons-in-law.

She invites the first one for a stroll by the lake shore, purposely falls in and pretends to be drowning.

Without any hesitation, the son-in-law jumps in and saves her.

The next morning, he finds a brand new car in his driveway with this message on the windshield.

Thank you! your mother-in-law who loves you!

A few days later, the lady does the same thing with the second son-in-law.

He jumps in the water and saves her also.

She offers him a new car with the same message on the windshield.

Thank you! your mother-in-law who loves you!

A few days later ,she does the same thing again with the third son-in-law.

While she is drowning, the son-in-law looks at her without moving an inch and thinks:

Finally, it's about time that this old witch dies!

The next morning ,he receives a brand new car with this message.

Thank you! Your father-in-law.


خانمی سه دختر داشت.
یک روز او تصمیم گرفت دامادهایش را تست کند.
او داماد اولش را به کنار دریاچه دعوت کرد و عمداً تو آب افتاد و وانمود به غرق شدن کرد.
بدون هیچ تأخیری داماد تو آب پرید و مادرزنش را نجات داد.
صبح روز بعد او یک ماشین نو را در پارکینگش پیدا کرد با این پیام در شیشه جلویی.
متشکرم! از طرف مادر زنت کسی که تورا دوست دارد!
بعد از چند روز خانم همین کار را با داماد دومش کرد.
او هم به آب پرید و مادرزنش را نجات داد.
او یک ماشین نو با این پیام بهش تقدیم کرد.
متشکرم! مادرزنت کسی که تو را دوست دارد!
بعد از چند روز او همین کار را با داماد سومش کرد.
زمانیکه او غرق می شد، دامادش او را نگاه می کرد و بدون اینکه حتی یک اینچ تکان بخورد و به این فکر می کرد که:
بالاخره وقتش ر سیده که این پیرزن عجوزه بمیرد!
صبح روز بعد او یک ماشین نو با این پیام دریافت کرد.
متشکرم! پدر زنت!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ایــــــن هـــــوا
هـــوای خـــوبــیـــســـت بــــرای دلتنــــگ بـــــودن
مــــن
بغضـــهایـم را بـا روح زخمــــی ام مـی آورم
تـــــو
آغــــوشـت را بـــا بـوســـه هــایـــت
بـگـــذار
دســت کشیــــدن از تـــــو
همــچنــــان غیــــر مـمـکــن بـاشـــد

ویرایش توسط Aries : 30th August 2012 در ساعت 02:33 AM.
parto آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
6 کاربر مقابل از parto عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 4th August 2011   #8

parto زن

بازنشسته

 parto آواتار ها

تاریخ عضویت: Jul 2007
نـــام واقعــی: *Sh@hRz@D*
محل سکونت: جاده هاي بارون خورده
نوشته ها: 3,060
تشکر ها: 5,775
از این کاربر 8,946 بار در 3,783 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,369

 

A blonde and a lawyer sit next to each other on a plane

The lawyer asks her to play a game.

If he asked her a question that she didn't know the answer to, she would have to pay him five dollars; And every time the blonde asked the lawyer a question that he didn't know the answer to, the lawyer had to pay the blonde 50 dollars.

So the lawyer asked the blonde his first question, "What is the distance between the Earth and the nearest star?" Without a word the blonde pays the lawyer five dollars.

The blonde then asks him, "What goes up a hill with four legs and down a hill with three?" The lawyer thinks about it, but finally gives up and pays the blonde 50 dollars.

Then the lawyer asked that what was the answer and the blonde gave him 5 dollars without hesitation.


یک خانم بلوند و یک وکیل در هواپیما کنار هم نشسته بودند.
وکیل پیشنهاد یک بازی را بهش داد.
چنانچه وکیل از خانم سوالی بپرسد و او جواب را نداند، خانم باید 5 دلار به وکیل بپردازد و هر بار که خانم سوالی کند که وکیل نتواند جواب دهد، وکیل به او 50 دلار بپردازد.
سپس وکیل اولین سوال را پرسید: "فاصله ی زمین تا نزدیکترین ستاره چقدر است؟" خانم بی تامل 5 دلار به وکیل پرداخت.
سپس خانم از وکیل پرسید: "آن چیست که با چهار پا از تپه بالا می رود و با سه پا به پایین باز می گردد؟" وکیل در این باره فکر کرد اما در انتها تسلیم شده و 50 دلار به خانم پرداخت.
سپس از او پرسید که جواب چی بوده و خانم بی معطلی 5 دلار به او پرداخت کرد
!!!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ایــــــن هـــــوا
هـــوای خـــوبــیـــســـت بــــرای دلتنــــگ بـــــودن
مــــن
بغضـــهایـم را بـا روح زخمــــی ام مـی آورم
تـــــو
آغــــوشـت را بـــا بـوســـه هــایـــت
بـگـــذار
دســت کشیــــدن از تـــــو
همــچنــــان غیــــر مـمـکــن بـاشـــد

ویرایش توسط Aries : 30th August 2012 در ساعت 02:38 AM.
parto آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
6 کاربر مقابل از parto عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 21st August 2011   #9

Mister j مرد

Sick Brain

 Mister j آواتار ها

تاریخ عضویت: Apr 2011
نـــام واقعــی: Kian0ush
محل سکونت: JoKeR's Fun Land
نوشته ها: 4,085
تشکر ها: 28,764
از این کاربر 11,870 بار در 3,907 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله (مایه دار شماره 23): 83,375

 

Miss Williams was a teacher, and there were thirty small children in her class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but they often lost clothes

It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their gloves in the pockets of their coats


Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are these?', but no one answered


Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him


'Yes, miss,' he answered, 'but those can't be mine. I've lost mine'



خانم ويليامز يك معلم بود، و سي كودك در كلاسش بودند. آن‌ها بچه‌هاي خوبي بودند، و خانم ويليامز همه‌ي آن‌ها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ي خود را گم مي كردند.
زمستان بود، و هوا خيلي سرد بود. مادر بچه ها هميشه آنها را با كت گرم و كلاه و دستكش به مدرسه مي فرستادند. بچه ها صبح داخل كلاس مي آمدند و كت، كلاه و دستكش هايشان در مي آوردند. آن ها كت و كلاهشان را روي چوب لباسي كه بر روي ديوار بود مي‌گذاشتند، و دستكش ها را نيز در جيب كتشان مي ذاشتند.
سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ويليامز يك جفت دستكش كوچك آبي بر روي زمين پيدا كرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، اين دستكش چه كسي است؟ اما كسي جوابي نداد.
در آن هنگام به ديك نگاه كرد و از او پرسيد. ديك، دستكش هاي تو آبي نيستند؟
او پاسخ داد. بله، خانم ولي اين ها نمي تونند براي من باشند. چون من براي خودمو گم كردم.


ویرایش توسط Aries : 30th August 2012 در ساعت 02:42 AM.
Mister j آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
4 کاربر مقابل از Mister j عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 5th October 2011   #10

Heliya زن

Movie LOver

 Heliya آواتار ها

تاریخ عضویت: Jun 2010
نـــام واقعــی: ماری
محل سکونت: من از عشق بارون به دریا زدم
نوشته ها: 13,411
تشکر ها: 31,577
از این کاربر 76,246 بار در 18,673 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله (مایه دار شماره 35): 38,522

Peter was eight and a half years old, and he went to a school near his house. He always went there and came home on foot, and he usually got back on time, but last Friday he came home from school late. His mother was in the kitchen, and she saw him and said to him, "Why are you late today, Peter

"My teacher was angry and sent me to the headmaster after our lessons," Peter answered

?""To the headmaster?" his mother said. "Why did she send you to him

"Because she asked a question in the class; Peter said, "and none of the children gave her the answer except me."

His mother was angry. "But why did the teacher send you to the headmaster then? Why didn't she send all the other stupid children?" she asked Peter.

"Because her question was, "Who put glue on my chair?" Peter said



پیتر هشت سال و نیمش بود و به یک مدرسه در نزدیکی خونشون می‌رفت. او همیشه پیاده به آن جا می‌رفت و بر می‌گشت، و همیشه به موقع برمی‌گشت، اما جمعه‌ی قبل از مدرسه دیر به خانه آمد. مادرش در آشپزخانه بود،‌ و وقتی او (پیتر) را دید ازش پرسید «پیتر، چرا امروز دیر آمدی»؟
پیتر گفت: معلم عصبانی بود و بعد از درس مرا به پیش مدیر فرستاد.
مادرش گفت: پیش مدیر؟ چرا تو را پیش او فرستاد؟
پیتر گفت: برای اینکه او در کلاس یک سوال پرسید و هیچکس به غیر از من به سوال او جواب نداد.
مادرش عصبانی بود و از پیتر پرسید: در آن صورت چرا تو را پیش مدیر فرستاد؟ چرا بقیه‌ی بچه‌های احمق رو نفرستاد؟
پیتر گفت: برای اینکه سوالش این بود «چه کسی روی صندلی من چسب گذاشته؟»

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


اگه قدری قوی باشم میگن این " مرد ِ میدونه
میگن این زن مث ِ مردا داره می جنگه مردونه
اگه مردی شبیهم شه میشه فصلی واسه خنده
نفهمیدم که " زن بودن" چرا توهین به یک مرده



ویرایش توسط Aries : 30th August 2012 در ساعت 02:41 AM.
Heliya آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
5 کاربر مقابل از Heliya عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
 
پاسخ

برچسب ها
persian, short, stories, translation, فارسی, های, انگلیسی, با, ترجمه, داستان


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال

سیستم بانکی Policy
Posting New Thread: 20 مایه تیله
Posting New Reply: 5 مایه تیله


تبلیغات در جی تاک

 
بروز ترین خبر خوان ایرانی
***معرفی سایت های مفید***
ثبت هاستینگ و دامنه - -هاست ایرانی ، میزبانی ملی -پنل ارسال sms -دانلود رایگان مقاله -دانلود رایگان کتاب دانشگاهی- هاست ایران - هاست ارزان - هاست لینوکس - هاست و دامین - هاستینگ ویندوز - ریسلر هاست - میزبانی سایت پربازدید - طراحی سایت - پنل ارسال اس ام اس SMS