ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 18 1234511 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 180
  1. #1
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320

    گزیده بهترین اشعار فریدون مشیری

    بهار را باور کن

    باز کن پنجره ها را که نسیم
    روز میلاد اقاقی ها را
    جشن میگیرد
    و بهار
    روی هر شاخه کنار هر برگ
    شمع روشن کرده است
    همه چلچله ها برگشتند
    و طراوت را فریاد زدند
    کوچه یکپارچه آواز شده است
    و درخت گیلاس
    هدیه جشن اقاقی ها را
    گل به دامن کرده ست
    باز کن پنجره ها را ای دوست
    هیچ یادت هست
    که زمین را عطشی وحشی سوخت
    برگ ها پژمردند
    تشنگی با جگر خاک چه کرد
    هیچ یادت هست
    توی تاریکی شب های بلند
    سیلی سرما با تاک چه کرد
    با سرو سینه گلهای سپید
    نیمه شب باد غضبناک چه کرد
    هیچ یادت هست
    حالیا معجزه باران را باور کن
    و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
    و محبت را در روح نسیم
    که در این کوچه تنگ
    با همین دست تهی
    روز میلاد اقاقی ها را
    جشن میگیرد
    خاک جان یافته است
    تو چرا سنگ شدی
    تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
    باز کن پنجره ها را
    و بهاران را
    باور کن


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  2. #2
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    جادوی بی اثر

    پر کن پیاله را
    کاین آب آتشین
    دیری است ره به حال خرابم نمی برد
    این جامها که در پی هم میشود تهی
    دریای آتش است که ریزم به کام خویش
    گرداب می رباید و آبم نمی برد
    ***
    من با سمند سرکش و جادویی شراب
    تا بیکران عالم پندار رفته ام
    تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
    تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
    تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
    تا شهر یادها
    دیگر شراب هم
    جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد
    ***
    هان ای عقاب عشق
    از اوج قله های مه آلود دور دست
    پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
    آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
    ***
    آن بی ستاره که عقابم نمیبرد
    ***
    در راه زندگی
    با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
    با اینکه ناله می کشم از دل که : آب ‌آب
    دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
    پر کن پیاله را


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  3. #3
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    کوچه

    بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
    همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
    شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
    شدم آن عاشق ديوانه کهبودم
    در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
    باغ صد خاطره خنديد
    عطر صد خاطره پيچيد
    يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
    پر گشوديم ودر آن خلوت دلخواسته گشتیم
    ساعتی بر لبان جوی نشستیم .....
    تو همه راز جهان ریخته در چشمان سیاهت
    من همهمحو تماشای نگاهت
    آسمان صاف و شب آرام
    بختخندان و زمان رام
    خوشه ماه فروريخته در آب
    شاخهها دست برآورده به مهتاب
    شب و صحرا و گل سنگ....
    .همه دل داده به آوای شباهنگ
    يادم آید تو به منگفتی از اين عشق حذرکن
    لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
    آب آینه عشق گذراناست
    تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
    باشفردا که دلت با دگران است
    تا فراموش کنی چندی از اين شهرسفر کن
    با تو گفتم حذر از عشق ندانم
    سفر از پيش توهرگز نتوانم
    روز اول که دل من به تمنای تو پر زد..
    چون کبوتر لب بام تو نشستم
    تو به من سنگ زدی من نه رمیدم
    نهگسستم
    باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
    تا به دام تو در افتم همهجا گشتم و گشتم
    حذر از عشق ندانم
    سفر ازپيش تو هرگز نتوانم نتوانم
    اشکی از شاخه فرو ریخت
    . مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
    اشک در چشم تولرزید
    ماه بر عشق تو خندید
    یادم آید که دگراز تو جوابی نشنیدم
    پای در دامن اندوه کشیدم نگسستمنرمیدم
    رفت در ظلمت غم آن شب وشبهای دگر هم
    نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
    نکنی دیگر ازآن کوچه گذر هم
    بی تو اما به چه حالی من ازآن کوچه گذشتم.


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  4. #4
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    اشکی در گذرگاه تاریخ

    از همان روزی که دست حضرت قابیل
    گشت آلوده به خونحضرت هابیل
    ازهمان روزی که فرزندان آدم
    زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
    آدمیت مرد
    گرچه آدم زنده بود
    از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
    ازهمان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
    آدمیت مرده بود
    بعد دنیاهی پر از آدم شد و این اسباب
    گشت و گشت
    قرنها از مرگ آدم هم گذشت
    ایدریغ
    آدمیت برنگشت
    ***
    قرن ما
    روزگار مرگ انسانیت است
    سینه دنیا ز خوبیها تهی است
    صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
    صحبت از موسی و عیسی و محمدنابجاست
    قرن موسی چومبه (1)هاست
    روزگار مرگ انسانیت است
    ***
    من که از پژمردن یکشاخه گل
    از نگاه ساکت یک کودک بیمار
    از فغان یک قناری در قفس
    از غم یکمرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
    اشک در چشمان و بغضم در گلوست
    وندرین ایامزهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
    مرگ او را از کجا باور کنم
    ***
    صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
    وای جنگل را بیابان میکنند
    دست خون آلود را در پیش چشمخلق پنهان میکنند
    هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
    آنچه این نامردمان باجان انسان میکنند
    ***
    صحبت از پژمردن یک برگ نیست
    فرض کن مرگ قناری در قفس هممرگ نیسم
    فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
    فرض کن جنگل بیابان بوداز روز نخست
    در کویری سوت و کور
    ***
    در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
    صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
    گفتگو از مرگ انسانیت است
    1-موسی چومبه:سمبل خیانت به وطن در قرن بیستم که دوست صمیمی پاتریس لومومبا رهبر رهایی طلبان کشور زئیربود که به او خیانت کرد و او را تحویل استعمارگران بلژیکی داد و آنها پاتریس را تکه تکه کردند


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  5. #5
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    غزلی در اوج

    نشسته بود خیال تو همزبان با من
    که باز جادوی آن بوی خوش طلوع تو را
    در آشیانه خاموش من بشارت داد
    زلال عطر تو پیچید در فضای اتاق
    جهان وجان را در بوی گل شناور کرد
    در آستانه در
    به روح باران می ماندی
    ایطراوت محض
    شکوه رحمت مطلق ز چهره ات می تافت
    به خنده گفتی : تنها نبینمت
    گفتم : غم تو مانده و شب های بی کران با من ؟
    ستاره ای ناگاه
    تمام شبرا یک لحظه نور باران کرد
    و در سیاهی سیال آسمان گم شد
    توخیره ماندی براین طلوع نافرجام
    هزار پرسش در چشم روشن تو شکفت
    به طعنه گفتم
    در اینغروب رازی هست
    به جرم آنکه نگاه تو برنداشته ام
    ستاره ها ننشینند مهربان بامن
    نشستی آنگه شیرین و مهربان گفتی
    چرا زمین بخیل
    نمی تواند دید
    ترا گذشته یکروز آسمان با من ؟
    چه لحظه ها که در آن حالت غریب گذشت
    همهدرخشش خورشید بود و بخشش ماه
    همه تلالو رنگین کمان ترنم جان
    همه ترانه وپرواز و مستی و آواز
    به هر نفس دلم از سینه بانگ بر می داشت
    که : ایکبوتر وحشی بمان بمان با من
    ستاره بود که از آسمان فرو می ریخت
    شکوفه بودکه از شاخه ها رها می شد
    بنفشه بود که از سنگ ها برون میزد
    سپیده بود کهاز برج صبح می تابید
    زلال عطر تو بود
    تو رفته بودی و شب رفته بود و منغمگین
    در آسمان سحر
    به جاودانگی آب و خاک و آتش و باد
    نگاه می کردم
    نسیم شاخه بی برگ و خشک پیچک را
    به روی پنجره افکنده بود از دیوار
    کهبی تو ساز کند قصه خزان با من
    نه آسمان نه درختان نه شب نه پنجره
    آه کسی نمیدانست
    که خون و آتش عشق
    گل همیشه بهاری است
    جاودان با من


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  6. #6
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    تو نسیتی که ببینی

    تو نیستی که ببینی
    چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
    چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
    چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
    هنوز پنجره باز است
    تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
    درخت ها و چمن هاو شمعدانی ها
    به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
    به آن نگاه پر از آفتاب مینگرند
    تمام گنجشکان
    که درنبودن تو
    مرا به باد ملامت گرفته اند
    ترابه نام صدا می کنند
    هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
    کنار باغچه
    زیر درختها لب حوض
    درون اینه پاک آب می نگرند
    تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
    طنین شعر تو مگاه تو درترانه من
    تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
    نسیمروح تو در باغ بی جوانه من
    چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
    به روی لوحسپهر
    ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
    چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
    هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
    به چشم همزدنی
    میان آن همه صورت تراشناخته ام
    به خواب می ماند
    تنها به خواب می ماند
    چراغ
    اینه
    دیوار
    بیتو غمگینند
    تو نیستی که ببینی
    چگونه با دیوار
    به مهربانی یک دوست ازتو می گویم
    تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
    جواب می شنوم
    تو نیستیکه ببینی چگونه دور از تو
    به روی هرچه دراین خانه ست
    غبار سربی اندوه بالگسترده است
    تو نیستی که ببینی دل رمیده من
    بجز تو یاد همه چیز را رهاکردهاست
    غروب های غریب
    در این رواق نیاز
    پرنده ساکت و غمگین
    ستارهبیمار است
    دو چشم خسته من
    در این امید عبث
    دو شمع سوخته جان همیشهبیدار است
    تو نیستی که ببینی


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  7. #7
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    ماه و سنگ
    اگر ماه بودم ، بهرجا که بودم
    سراغ تو را از خدا می گرفتم

    وگر سنگ بودم ، بهرجا که بودی

    سر رهگذار تو جا می گرفتم

    اگر ماه بودی ، به صد ناز شاید
    شبی بر لب بام من می نشستی

    وگر سنگ بودی ، بهرجا که بودم

    مرا می شکستی ، مرا می شکستی !
    بوسه و آتش



    در همه عالم كسي به ياد ندارد

    نغمه سرايي كه يك ترانه بخواند

    تنها با يك ترانه در همه ي عمر

    نامش اينگونه جاودانه بماند

    ***

    صبح كه در شهر، آن ترانه درخشيد

    نرمي مهتاب داشت، گرمي خورشيد

    بانگ: هزار‌آفرين! زهرجا بر شد

    شور و سروري به جان مردم بخشيد

    ***

    نغمه، پيامي ز عشق بود و ز پيكار

    مشعل شب هاي رهروان فداكار

    شعله بر افروختن به قله كهسار

    بوسه به ياران، اميد و وعده به ديدار

    ***

    خلق، به بانگ "مرا ببوس" تو برخاست!

    شهر، به ساز "مرا ببوس" تو رقصيد!

    هركس به هركس رسيد نام تو را پرسيد

    هر كه دلي داشت، بوسه داد و ببوسيد!

    ***

    ياد تو، در خاطرم هميشه شكفته ست

    كودك من، با "مرا ببوس" تو خفته ست

    ملت من، با "مرا ببوس" تو بيدار

    خاطره ها در ترانه ي تو نهفته ست

    ***

    روي تو را بوسه داده ايم، چه بسيار

    خاك تو را بوسه مي دهيم، دگر بار

    ما همگي " سوي سرنوشت" روانيم

    زود رسيدي! برو، "خدا نگهدار"

    ***

    "هاله" ي مهر است اين ترانه، بدانيد

    بانگ اراده ست اين ترانه، بخوانيد

    بوسه ي او را به چهره ها بنشانيد

    آتش او را به قله ها برسانيد


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  8. #8
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    آهی کشید غم زده پیری سیپد موی،
    افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه
    در لا به لای موی چو کافور خویش دید:
    یک تار مو سیاه؛

    در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد
    در خاطرات تیره و تاریک خود دوید
    سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود
    یک تار مو سپید؛

    در هم شکست چهره محنت کشیده اش،
    دستی به موی خویش فرو برد و گفت : ”وای!“
    اشکی به روی آیینه افتاد و ناگهان
    بگریست های های؛

    دریای خاطرات زمان گذشته بود،
    هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید
    در کام موج، ناله جانسوز خویش را
    از دور می شنید.

    طوفان فرونشست…ولی دیدگان پیر،
    می رفت باز در دل دریا به جست و جو…
    در آب های تیره اعماق، خفته بود:
    یک مشت آرزو!


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  9. #9
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    آخرین جرعه این جام

    همه میپرسند :
    چیست در زمزمه مبهم آب ؟
    چیست در همهمه دلکش برگ ؟
    چیست در بازی آن ابر سپید ؟
    روی این آبی آرام بلند ،
    که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال ؟

    چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟
    چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
    چیست در خنده جام ؟
    که تو چندین ساعت
    مات و مبهوت به آن می نگری ؟

    نه به ابر ،
    نه به آب ،
    نه به برگ،
    نه به این آبی آرام بلند،
    نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،
    نه به این خلوت خاموش کبوترها ،
    من به این جمله نمی اندیشم !

    من مناجات درختان را هنگام سحر ،
    رقص عطر گل یخ را با باد ،
    نفس پاک شقایق را در سینه کوه ،
    صحبت چلچله ها را با صبح ،
    بغض پاینده هستی را در گندم زار ،
    گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،
    همه را میشنوم ،
    می بینم ،
    من به این جمله نمی اندیشم

    به تو می اندیشم ،
    ای سراپا همه خوبی ،
    تک و تنها به تو می اندیشم .
    همه وقت ،
    همه جا ،
    من به هر حال که باشم به تو می اندیشم ،
    تو بدان این را تنها تو بدان .
    تو بیا ،
    تو بمان با من تنها تو بمان.
    جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب !
    من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!
    اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز ،
    ریسمانی کن از آن موی دراز ،
    تو بگیر،
    تو ببند !

    تو بخواه !
    پاسخ چلچله ها را تو بگو،
    قصه ابر هوا را تو بخوان !
    تو بمان با من تنها تو بمان !

    در دل ساغر هستی تو بجوش
    من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است ،
    آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
  10. #10
    arash shivatir
    مدیر بخش تاریخ
    تاریخ عضویت
    Apr 2007
    نوشته ها
    4,825
    3,841
    9,320
    سرود گل
    با همین دیدگان اشک آلود
    از همین روزن گشوده بدود
    به پرستو، به گل ، به سبزه درود ، به شکوفه ،
    به صبحدم ، به نسیم
    به بهاری که میرسد از راه ، چند روز دگر به ساز و سرود
    ما که دل هامان زمستان است
    ما که خورشیدمان نمی خندد
    ما که باغ و بهارمان پژمرد
    ما که پای امیدمان فرسود
    ما که در پیش چشم مان رقصید
    این همه دود زیر چرخ کبود
    سر راه شکوفه های بهار ، گریه سر می دهیم با دل شاد
    گریه شوق با تمام وجود


    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
صفحه 1 از 18 1234511 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 180

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •