محل سکونت: ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡
نوشته ها: 1,270
تشکر از دیگران: 2,238
تشکر شده 2,363 بار در 1,303 پست
داستان هاملت
قسمت اول:
آنروز وقتی که پاییز رنگ اندوه را بر همه جا پاشیده بود و آفتاب می رفت تا شبی دیگر را آغاز کند واقعه ای بزرگ در قلب پایتخت امپراتوری دانمارک در حال شکل گرفتن بود در آن باغ خیال انگیز که کاخ امپراتوری در آن قرار داشت و اینک دستخوش تاراجگری خزان شده بود و کلاغهای سیاه آوای شومی سر داده بودند فرمانروای دانمارک ان مایه جلال سرزمین کهنسال دانمارک و آن فرزانه مرد دادگستر به طرزی حیرت انگیز در عنفوان جوانی و سلامت کامل روی به سرای مرگ نهاده بود فقدان او اندوهی شگرف بر دلها افکند و جملگی ملت که فرمانروا را بس گرامی می دارند اسیر اندوهی بس بزرگ می شوند به زودی برادر فرمانروا کلادیوس که مردی جفا کار و قسی القلب است بر مسند فرمانروایی تکیه می زند و زمام امور امپراتوری را بدست می گیرد.
از فرمانروای پیشین بیوه ای خوش سیما بر جای مانده است که نامش گرترود می باشد و از فرمانروا پسری زاده که نامش هاملت است...
هاملت سالهای کودکی را پشت سر گذارده و اکنون پا به دنیای جوانی نهاده است او پسری نیک سیرت و خوش سیما است که مهر پدری در بندبند وجودش استوار است و اینک با از دست دادن او بسی اندوهگین و افسرده حال می نماید زمان بسرعت در حال گریز است و دیری نمی پاید که بیوه فرمانروای پیشین دل درگرو عشق کلادیوس که اینک جانشین شویش گردیده می سپرد....
زمانی که خاطره تلخ مرگ فرمانروا از یادها نرفته و جامه سیاه سوگواری بر تن بسیاری از نزدیکان خاندان او دیده می شود کلادیوس و گرترود عهد زناشویی می بندند و زندگی نویسنی ار آغاز می کنند روزی کلادیوس جملگی بزرگان کشور را به کاخ السینور فرا می خواند و در حضور انان درباره زناشویی خود با بیوه برادرش این چنین می گوید:
- اگر چه یاد برادر گرامیمان همچنان تازه و غم انگیز است اگر چه دلهایمان هنوز ماتم زده و دیدگانمان هنوز اشکبار است.. اما بصیرت در وجود ما چنان با طبیعت به ستیز برخاسته است که با اندوهی بس گران به یاد او هستیم و در همان حال وجود او را در برابر مان احساس می کنیم
و حالا انکه زمانی بجای خواهر ما بود اینک همسر ما و وارث این سرزمین جنگاور گشته است..در حالیکه چشمی خندان و چشمی دگر گریان داریم .... و در حالیکه شادی و اندوه را برابر انگاشته ایم او را به همسری خویش برگزیده ایم این صراطی مستقیم است در این تصمیم خودسری ار کنار گذارده ایم و بی انکه از رای خردمندانه جملگی شما که در این راه همواره به آزادی پشتیبان ما بوده است در گذریم اقدام به این زناشویی کرده ایم
فرمانروای زیرک با دور اندیشی کامل این از دواج را امری صواب جلوه می دهد و در عین حال می کوشد تا همچنان وفاداری خویش را به برادر از دست رفته اش نمایان سازد اما هاملت ان جوان خوش سیمای بلند قامت که اندیشه ای بس بزرگ و دلی مهربان دارد هنوز از مرگ پدر اندیشمند و افسرده حال به نظر می رسد...
زمانی که سخنان کلادیوس پایان می گیرد روی به جانب برادر زاده خود کرده با لحنی پدرانه بانگ بر می دارد:
- و اما شما هاملت برادرزاده عزیزم فرزندم چگونه است که هنوز ابر اندوه بر سر و روی شما سایه افکن است؟
جوان برومند در حالیکه سعی دارد لبخندی ساختگی بر صورت بیاراید پاسخ می دهد
- خداوندگارا ...چنین نیست...من که یکسر در روشنائیم...
- گرترود در حالیکه با محبتی مادرانه به فرزندش تنها پسر بی همتای خود می نگرد می گوید:
- هاملت عزیز من ....این رنگ تیره و مه الود شب را از خود بزدای لبخند بزن...بگذدار دیدگانت در فرمانروا به درستی بنگرد..با این پلکها فرو افتاده پدر بزرگوارت را که اینک برای ابد به سرای باقی شتافته است مجو...تو خود می دانی که این سرنوشتی گریز ناپذیر است....هر آنچه زنده است روزی می میرد... و طبیعت ان تغییر می یابد و به ابدیت می پیوندد!
هاملت در حالیکه همانگونه سر در گریبان دارد پاسخ می دهد
- بله مادر عزیزم...این سرنوشتی همه گیر است.....
مادر بی درنگ می پرسد:
- اگر این چنین است پس چرا در دلت اندوه و در دیدگانت غمی جاودانه نقش بسته است؟
هاملت سری تکان می دهد و در حالیکه می کوشد غم بی پایان خویش را پنهان سازد با جملاتی آرام می گوید:
- انچه در وجود من است نمایان گشته و انچه که در باطن دارم بیرون ریخته است...مادر عزیزم من خود را انطور که هستم نمایانده ام .و...نه ان جامه سیاه سوگواری.... و نه آن ناله های میان تهی...نه شیون های ساختگی...نه جوی های زاینده اشک در چشمها و نه حالات افسرده چهره و یا هر چیز دیگر که گواه بر اندوه باشد در من به چشم نمی خورد اما آیا می توانم خود را حز انگونه که هستم نشان بدهم؟
کلادیوس در حالیکه می کوشد ابهت و شکوه ظاهری خویشتن را حفظ کند با کلماتی پدرانه هاملت را اندرز می دهد:
- فرزندم این سرشت که شما را وادار می کند در حق پدر خویش به سوگواری قیام کنید خوب و ستودنی است... اما از یاد نبرید که پدرتان نیز پدری از دست داد.... و این پدر از دست رفته نیز پدرش را...بازماندگان یک چند به اقتضای وظیفه فرزندی در اندوه م وماتم فرو می روند...اما سوگواری ابدی در خور مردان فرزانه نیست...پافشاری در این ماتمزدگی نشان خود سری ناپرهیز کارانه و ضعفی نه درخور مردان است و از اراده ای گستاخ در برابر مشیت الهی از قلب ناتوان و جانی لجام گسیخته و قضاوتی بس خام و پرورش نیافته حکایت می کند از تو می خواهم که اندوه نه مذبوحانه را بر خاک نه و ما را پدر تازه خود بشمار....
افسون سخنان فرمانروا قادر نیست هاملت اندیشمند و مهربان را به دام کشد و او وجود مادری را که پس از مرگ پدر عشق دومی قبول کرده است و عمویی را که علاوه بر فرمانروایی همسر برادر خویش را نیز تصاحب نموده است منفور می دارد..او افسرده و غمگین کاخ را ترک می کند و در حالیکه خشمی فزاینده وجودش را به تلاطم فرو کشانده به درون اتاق خود می رود تا در خلوتگه خویش با پروردگار توانا به راز و نیاز بپردازد باشد که این راز و نیاز اندکی از بار گران روح او بکاهد زانو به زمین می زند و این چنین می نالد:
(( اوه!... ای کاش این تن سخت جان می توانست بگذارد آب شود و چون شبنم محو گردد ...خدایا جقدر امور جهاد در دیدگاهم فرساینده نابکار و ستارون می نماید لعنت بر این زمانه باد که چون باغی بی ثمر است و علف های هرزه از هر سوی آن سر بدر آورده و به طرز ناهنجاری انرا در بر گرفته اند..مادرم ان موجودی که روزگاری وی را نازنین ترین وجود روی زمین می انگاشتم اینک پست ترین آنان گشته...این بود راز وفاداری او به فرمانروایی بدان شایستگی..هنوز کفش های سیاه مادرم که با ان به دنبال نعش پدرم می رفت فرسوده نگشته و هنوز شوری اشک های دروغین از سوزاندن چشم های سرخ گشته اش باز نایستاده که به دنبال شوهری تازه رفته و با چه شتاب بیشرمانه ای چنین چالاک به انچه به ان مباهات می کرد پشت کرده اه ای قلب من در هم شکن که باید زبان بر دوخت...پس همان بهتر که به آن نیاندیشم.
زمانی که هاملت افسرده حال با خدای خود در راز و نیاز بود ناگهان دوست وفادارش هوراشیو به اتاق وارد شد...هاملت از جای جسته او را در آغوش کشید و از اینکه او را از ان تنهایی کشنده نجات داده سپاسگزاری کرد...هوراشیو مرتعش و مضطرب به نظر می رسید و در حالیکه هاملت را به گوشه اتاق می برد گفت:
- دوست ناکام من امروز می خواهم راز بزرگی را با تو در میان نهم
هاملت از این رفتار دوستش دچار شگفتی شد و پرسید:
- این چه رازی است هوراشیو؟ هر چه زودتر انرا بازگوی که تاب تحمل ندارم
هوراشیو بازوی هاملت را گرفته و او را دعوت به نشستن کرد و انگاه چنین ادامه داد:
- دوست عزیزم من در شبی تیره پدر تو را دیدم بخدا این دیدگان من گواه سخن من است ..هنگامی که مارسلوس و برناردو نگهبان کاخ به پاسداری در اطراف قصر السینور مشغول بودند ناگهان روح پر جلال پدر تو را مشاهده می کنند انان این راز شگفت را با من در میان نهادند و من نیز با کنجکاوی بسیار تصمیم گرفتم شبی تا سحرگاهان با انان به پاسداری بپردازم شاید این روح را ببینم در اغاز نمی تواسنتم سخنانشان را باور دار اما انشب از انچه دیدم به حقیقت پی بردم در خاموشی بیکران شب شبحی بزرگ چون پدرتان سر پا به سلاح اراسته در بربرم پدیدار شد با آرامشی وصف ناپذیر با گام های پر شکوه از برابرم گذشت او سه بار در برابر چشمان درمانده از حیرت و ترس ما در فاصله ای به اندازه عصای خود گذر کرد و ما که از ترس خود را با خته بودیم چون زبان بستگان هیچ با او سخن نگفتیم شب دیگر او را دگر باره دیدم اما زمانی که لب به سخن گشودم تا هویتش را بپرسم خروس سحری اواز سر داد و روح شتابانه از برابر دیدگانمان گریخت.!
هاملت از شنیدن این سخنان دگرگون شد او مشتاق دیدار روح پدر خود بود در الیکه در اندیشه فرو رفته بود گفت:
- شبح پدرم...سلاح پوشیده بوی نامطلوبی از ان به مشامم می رسد گمان خیانتی می برم!
اما او مشتاق دیدار روج پدر است لذا با دوست خود هوراشیو قرار گذارد که شبانگاه میان ساعت یازده و نیمه شب به میدانگاهی کاخ بشتابد و تا صبحدم همران آنان به پاسداری مشغول گردد شاید بتواند روج پدر را ببیند و با او سخن بگوید...
هاملت که اینک سالهای پر شور جوانی را پشت سر می نهاد به دختری بس زیبا به نام اوفیلیا دل بسته بود اوفیلیا دختر مرد سالخورده ای به نام پولونیوس بود که صدر اعظم سرزمین دانمارک و مقرب فرمانروا است ... و اوفیا و هاملت گهگاه دور از نظر دیگران به دیدار یکدیگر می شتابند ...دیدار های پیاپی نهال محبت را در وجود ان دو جوان بارور می کند.. اما دیری نمی گذرد که لایرتیس برادر دختر زیبا و پدرش از این راز آگاه می شوند و روزی اوفیلیا را به کناری کشیده درباره این عشق او را اندرز بسیاری می دهند برادر می گوید:
خواهر خوب من به تازگی دوباره هاملت و روابط او با شما سخنان بسیار نشیده ام عواطف او را جز به بلهوسی به چیزی دیگری نگیرید این احساسات چون بنفشه ای است در آغاز بهار زودرس و بی دوام...خوشبو و ناپایدار....بترسید اوفیلیا بر جذر باشید از محبت خود گامی واپس نهید تا از خطر در امان بشاید...
اوفیلیا در حالیکه مسحور سخنان برادر اس لحظاتی به فکر فرود می رود آیا برادر من حقیقت می گوید؟ ایا هالت جوانی غیر قابل اعتماد است؟
انگاه در حالیکه برادر را مخاطب قرار داده می گوید:
- من اندرزهای نیکوی شما را نگهبان قلب خود خواهم کرد
لابرتیس عازم سفر دارزی است او پیش از ترک خواهر این اندرزها را بار دیگر یادآور او می شود و از وی می خواهد که از خاملت جوان بپرهیزد...پولونیوس ان پیر جاه طلب نیز روزی دختر را به گوشه ای کشیده می گوید:
- شنیده ام که هاملت چنمدی است در خلوت با شما دیدار دارد..اگر این سخنان حقیقت داشته باشد شما شایسته دختری من و شرافت خودتان نیستید حقیقت را به من بگویید...
اوفیلیا در حالیکه اشک از دیدگانش فرو می ریزد : پاسخ می دهد
- او جوان قابل ستایشی است..در محبت او جای ذره ای تردید نیست!
پدر گفت:
- دخترم این محبت نیست دامی است برای صید مرغکی ساده دل
دختر نالید: پدرم اما من مرغکی ساده دل نیستم و او نیز صیادی ستمکار نیست او را بشدت می ستایم و دوستش دارم
پولونیوس با خشمی حنون اسا بر سر دختر فریاد زد
- اوفیلیا به سخنان او اعتماد نکنید من دستور می دهم که دیگر حق ملاقات با او را ندارید!
×××××
شبانگاه هنگامی که تاریکی بر شهر بال و پر گسترد, هاملت همراه هوراشیو از کاخ خارج شد و به میدانگاهی وسیعی که در برابر قصر قرار دارد رفت
هاملت اماده بود تا سحرگاهان بیدار بماند و روح پدر را ملاقات کند...باد سردی می وزید و سیاهی شب همراه با سکوتی سهمگین هراسی بی پایان بر دل انها افکنده بود...
هوراشیو و هاملت ساعتها با یکدیگر سخن گفتند... و انگاه که سخنانشان رنگ دوران کودکی گرفته بود ناگهان هوراشیو در حالیکه گوشه ای از آسمان بیکران را نشان می داد فریاد زد:
- خدایا ببینید اوست دارد می اید...
در گوشه افق شبحی با جلال و شکوه بیدار گشته است...
مردی بلند قامت در جامه ای پولادین مسلح به شمشیر هاملت با دیدن آن شبح دگرگون می شود گامی به عقب می نهد و با نگاهی حیرت زده به آن خیره می شود و بانگ بر میدارد
- ای فرشتگان رحمت یاری مان کنید خواه تو روح امرزیده باشی یا اهریمن نفرین ده خواه با خود نسیم بهشت اورده باشی یا نفس دورزخ...خواه نیت نیکو داشته باشی خواه بد...تو با چنان هیبت اسرار امیزی نمودار گشته ای که ناچار با تو سخن خواهم گفت. من تو را فرمانروای دانمارک و پدر خودخواهم خواند بگو...بگو برای چه استخوانهای تقدیس شده و به دست مرگ سپرده ات را کفن سر به در آورده است؟
روح با صدای وخم اوری در حالیکه طنین آن به غرش رعد می مانست گفت:
هاملت فرزندم تو مرا خوب شناخته ای من فرمانروای دانمارک و پدر واقعی تو هستم من نیز با تو سخن خواهم گفت به شرط انکه در پی ام بیایی تا در گوشه ای خلوت اسرار قلب خود را برایت باز گویم
و انگاه با دست آرام به هاملت اشاره کرد که دست خود را رها ساخته به دنبالش برود هاملت با شتاب به دنبال روح رفت و در گوشه ای خلوت با او به سخن گفتن پرداخت روح با همان ابهت ادامه داد:
- من روج پدرت هستم تا چندی محکوم به انم که شبها سرگردان باشم و روزها در زندان اتشین روزه بگیرم تا گناهان زشت دوران زندگیم پاک شود ...من نمی توانم درباره راز جهان جاوید سخن گویم...این جز و اسرار است ..زیرا جهان جاوید برای گوش های ساخته از گوشت و خون نیست..اما راز دیگری را با تو در میان می نهم
هاملت در حالیکه باد شامگاهی جامه هایش را به شد ت تکان می داد گفت:
- ان راز را با من بگویید
- آیا پدرت را دوست داشتی؟
- اری از صمیم قلب
- پس انتقام فجیع و ناهنجار او را بازستان.....
- قتل او را؟
- قتلی بس فجیع بس شگرف وزشت!
هاملت در حالیکه سعی می کرد در دل شب فریاد از جگر بر آرد گفت:
- زودتر اگاهم کن تا من با بالهایی به تیز رفتاری خیال با اندیشه عشق برای اتقام به پرواز در آیم....
شبح گفت:
- هاملت...حال که آماده ای پس گوش کن..گفته شد که وقتی در باغ خفته بودم ماری مرا گزید بدینسان سراسر دانمارک با گزارشی به دروغ درباره مرگ من به طرزی شگفت فریب خورد اما توای فرزند بدان که ماری که بر جان پدرت نیش فرو برد اینک جای او را عصب کرده است؟
هاملت فریاد زد:
- عمویم....آه.......آیا او قاتل تو است!
شبح همچنان پابرحا سخن می گفت...پیکر توانای او عظمتی خیره کننده داشت در حالیکه با شمشیر خویش کاخ را نشان می داد گفت:
- انجا اری انجا او مادر تو را فریب داد و همدست خود کرد و انگاه تصمیم به قتل من گرفت..من به عادت هر روز بعد از ظهر در باغ خفته بودم که عمویت شیره نفرین شده سیکران را که در شیشه با خود داشت همراه آورد انگاه این جوهر مرگ آور را در گوش من ریخت و ان جوهر اثرش در خون آدمی جنان است که به سان سیماب با نیرویی ناگهانی خون روان را لخته می کند و با خون من نیز چنین کرد..بدینسان بود که من به یکباره در خواب زندگی ام را به دست برادری نابکار از کف دادم اکنون اگر جوهری در وجود تو در غلیان است مگذار که خون من هدر رود از ان نابکار انتقام بگیر اما مادرت را بحال خود واگذار تا خارهایی که در قلبش جای گرفته اند در او بخلند و ازارش دهند!
---- و اکنون خدانگهدار ...چون صبح نزدیک است...خدانگهدار انچه گفتم فراموشت نشود! و سپس در هوای مه آلود صبحگاهی ان شبح خیال انگیز ناپدید شد....
ادامه دارد.....
نوشته : ویلیام شکسپیر
تخلیص: ا. انتظاری
منبع: [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
محل سکونت: ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡
نوشته ها: 1,270
تشکر از دیگران: 2,238
تشکر شده 2,363 بار در 1,303 پست
قسمت دوم:
هاملت جیرتزده بر جای ماند و ساعتها اندیشید... اینک به آنچه اندیشه کرده بود به حقیقتی کتمان ناپذیر آگاهی جسته بود و باید آماده باز ستاندن انتقامی خونین باشد
هاملت دستخوش هیجان روحی فراوانی گشته بود... حال به که روی آورد و به چه کسی پناه برد...ناگهان به یاد اوفیلیا افتاد..اوفیلیا تنها امید او است اما پولونیوس ان پیر بداندیش را چه باید کرد؟
هاملت پس از گفتگو با روح پدر چند بار به دیدار اوفیلیا شتافت اما دختر زیبا به حرفهای برادر و پدرش گوش فرا داده از نزدیک شدن به او خودداری می ورزد..روزی اوفیلیا صادقانه آنچه را در دل دارد با پولونیوس در میان می نهد نامه های پر سوز و گداز هاملت را به او نشان می دهد پولونویس با مشاهده آنها و سخنان دخترش به اندیشه فرو می رود...او که اینک به عشق واقعی و بی ریای هاملت واقف گشته است به دختر می گوید:
- اوفیلیای عزیز اینک اعتقاد یافته ام که او عاشقی صادق است... او حق دارد..این درست همان جذبه عشق است که شدت ان راه به نابودی می سپرد و مانند هر سودای دیگر عاشق را به اعمال خطرناک می کشاند....من پشیمانم بیا با من بیا تا نزد فرمانروا برویم ...پشیمانم که او را با هشیاری و خردمندی بیشتری ننگریستم....
پولونیوس بی درنگ با نامه ها نزد فرمانروا و همسرش شتافت تا آنان را از این عشق جانگذار آگاه سازد...
مادر هاملت به دیدن نامه های پر سوز و گداز فرزندش بسختی اندیشیده گفت:
- ما در این باره تحقیق خواهیم کرد
اما هاملت اینک وظیفه بزرگتر و برتر از عشق بر عهده دارد و ان گرفتن انتقام خون پدر است...او چگونه می تواند بر گناه عمویش آگاه گردد و او را وادار به اعتراف نماید نخست باید به حقیقت این ماجرا آگاه گردد وانگاه تصمیم به انقام گیرد پس نمایش جالبی با تربیت هنرمندان مشهور دانمارک در قصر فرمانروا ترتیب می دهد
این ابتکار بر اساس عقیده ای است که او از هنر دارد او می گوید هنر قادر است انسان را دگرگون سازد و انسان را وادار کند آنچه را نباید بگوید به زبان آرد... و انچه در دل دارد بیرون ریزد من به این بازیگران خواهم گفت که در برابر عموی من نقشی شبیه قتل پدرم را بازی کنند... و من در حین نمایش مراقب حال او خواهم بود ...اگر یکه خورد و دگرگون گشت بر گناه او واقف خواهم شد...این نمایش دامی خواهد بود که با آن همه چیز آشکار خواهد شد!
به زودی نمایشی بزرگ در پیشگاه فرمانروا کلادیوس همسرش , پولونیوس و دیگر بزرگان دانمارک برپا می شود.....
هاملت خود ترتیب دهنده آن نمایش است...داستان نمایش از روی اثری ایتالیایی اقتباش شده و سرگذشت اندوهبار مرگ فرمانروایی است که دستخوش حسد رقیبی نابکار می شود...روزی رقیب او را در باغ با زهری که در گوشش می ریزد به قتل می رساند و به معشوقه اش دست می یابد ...این داستان شباهتی تام با آنچه بر پدر هاملت گذشته است دارد...قبل از نمایش فرمانروا خوشحال و خندان است...نخست گروهی از نوازندگان آهنگی می نوازند و سپس نمایش با ابهت خاص خود آغاز می شود ...هاملت در گوشه ای ایستاده و کلادیوس را زیر نظر دارد...در پایان نمایش است که ناگهان وضع فرمانروا دگرگون می شود....
وقتی گونزاگو نمایشگر نقش رقیب فرمانروا در گوش او زهر می ریزد کلادیوس فریاد می زند:
- بس کنید ...من از اینگونه نمایش ها نفرت دارم
ملازمان او تعادل خود را از کف داده فریاد می زنند:
- موسیقی بنوازید...زود....موسیقی....
اما کلادیوس انچنان اشفته حال است که مجبور به ترک محل نمایش می شود در اینحال دو نوازنده وارد تالار می شوند یکی از آنان گیلنسترن از ملازمان فرمانروا است که پیشکار مخصوص دستگاه است او هاملت را به گوشه ای فرا خوانده و از جانب مادرش از او علت خشم و اندوهش را جویا می شود...می گوید:
- مادرتان در اتاق خود به انتظار شما نشسته علت آشفتگی شما چیست؟ اگر دردهای خود را از دوست خود پنهان دارید به یقین در را به روی رهایی خود بسته اید!
هاملت نگاهی عمیق بر چهره ملازم کلادیوس می افکند ...انگاه به سرعت بجانب یکی از نوازندگان رفته قره نی را از او می گیرد و به دست گیلدنسترن می دهد و می گوید:
- بنوازید!
گیلدنسترن به قدمی به عقب برداشته با حیرت می گوید:
- خداوندگارا ....من نمی توانم!
هاملت می گوید:
- خواهش می کنم....
مرد می گوید:
- باور بفرمایید نمی توانم ...نواختنش را هیچ نمی دانم....
هاملت می گوید:
- کار اسانی است...مثل دروغ گفتن...انگشت های دست خودتان را روی این سوراخها بگذارید و بردارید و با دهان در ان بدمید...در این حال این نی بارساترین نواهای موسیقی سخن خواهد گفت....
گیلدنسترن حیرت زده گفت:
- ولی من نمی توانم کمترین نغمه ای از ان بیرون آورم..... در این کار مهارتی ندارم
آنگاه هاملت اندکی سکوت می کند ....قره نی را در دست گرفته , به گیلدنسترن خیره می شود با جملاتی آرام و متین می گوید:
- پس ببینید چه ناچیزم می شمارید...آیا فکر می کنید می توانید از من نغمه بیرون بکشید...آیا پرده های وجود مرا می شناسید؟ می خواهید به راز باطنی من پی ببرید؟
می خواهید بم ترین و زیر ترین نواهای مرا طنین انداز کنید؟ شما که قادر نیستید از این ساز کوچک نغمه های فراوان و آوا های بس دل انگیز در خود نهفته دارد سخن بکشید چگونه می توانید مرا به حرف آورید؟ راستی گمان می برید که به سخن در آوردن من از یک قره نی آسان تر است؟ مرا هر سازی بپندارید, نمی توانید نغمه ای از آن بیرون بکشید....
هاملت از افشای راز درونی خویش به ملازم فرمانروا و مادرش خودداری می کند...اما آماده است تا به خلوتگاه مادر برود و در آنچا از آنچه در دل دارد سخن بگوید...مادر...اماده پذیرفتن هاملت است...اما لحظه ای قبل پولونیوس آن مرد محیل را پشت پرده پنهان می کند....
پولونیوس سراپا گوش و بدون حرکت می ایستد تا از آنچه در دل آن جوان می گذرد با خبر شود..هاملت با چهره ای خشمگین و دژم وارد اتاق مادر می شود و پای پولونیوس را که از زیر پرده نمایان مانده است می بیند... بی آنکه از وجود او اظهار اطلاع نماید با مادر به گفت و گوی می پردازد ...مادر با حالتی گله مند می گوید:
- هاملت تو پدرت را سخت آرزده ای!
هاملت با شنیدن این سخن فریاد می زند:
- مادر این شمایید که پدرم را سخت آزرده اید!
در همان حال و لحظات بحرانی که با مادرش به گفت و گو مشغول است ناگهان از جای جسته خنجری از زیر پیراهن بیرون می کشد و آن را ورا پرده و در دل پولونیوس فرو می برد.. و بعد با لبخندی زهراگین می گوید:
- هان!...اینجا موش بود!!
اما این موش نیست...جسد پولونیوس نابکار است که بر زمین می افتد و خون از قلبش فوران می زند...مادر به جانب در دویده فریاد می زند:
- کمک کمک....او را کشت...اوه چه کار ناپسندی!
هاملت در حالیکه از دیدگانش اشک فرو می چکد فریاد می زند:
- کار ناپسندی مادر جان؟ به همان زشتی که فرمانروایی را بکشند و به همسری برادرش در آیند...
ماجرای قتل پولونیوس به دست هاملت هنگامه ای بزرگ به پا کرد....اوفیلیا دختر زیبای پولونیوس چون از مرگ پدر آگاه می شود دستخوش اندوهی بزرگ و رنجی بی پایان می گردد...فقدان پدر قلب کوچک او را جریحه دار می سازد و روزها و شبها بسیار به خاطر پدر اشک می ریزد...جسد پولونیوس با شکوه تمام به خاک سپرده می شود...فرمانروا همسرش و جملگی بزرگان کشور در این مراسم سوگواری شرکت دارند...اوفیلیا در حالیکه چون ابر بهاران اشک می ریزد در حضور سوگواران ترانه ای حزن آور به یاد مرگ پدر می خواند...صدای آرام و ملیح او در فضای سرد گورستان اینسان به گوش می رسد:
او مرد و رفت....
و سبزه نو دمیده بر بالای سرش
با سنگی بر پایین پایش,
با کفنی به سپیدی برف کوهساران
آراسته به گلهای خوشبو,
به گور رفت,
بی آنکه عشقی پاک,
باران اشک بر او فرو ریزد....
وقتی سوگواران از سر مزار پولونیوس باز می گردند هاملت با صدایی متین و حزن آلود می گوید:
- از پی اش بروید و مراقبش باشید
اما روح اوفیلیا چون دریای خروشان آرامی نداشت...با مرگ پدر همه چیز برای او تمام شده بود او احساس می کرد که باید از دنیا از زیبایی های آن و حتی از دلداده خود هاملت نیز چشم بپوشد و به دنیای باقی به نزد پدر از دست رفته اش بشتابد...
در یک روز سرد پاییزی وقتی نم نم باران فرو می بارید اوفیلیا دور از نظر مراقبان به بیشه ای دوردست رفت و خود را در برکه ای پر از آب فرو افکند ...چند روز بعد جسد او را در حالیکه میان گلها و بوته های خوشرنگ گرفتار آمده یافتند!
دوستان هاملت او را از ماجرای خودکشی اوفیلیا با خبر ساختند و هاملت دیوانه وار بر سر جسد معشوقه از دست رفته اش شتافت قیافه ملکوتی اوفیلیا در حالیکه صورتش جون کهربا زرد و پلک هایش بسته بود او را دچار هیجانی هراس آور کرد...زانوانش می لرزید قلبش به تلاطم افتاد و عرقی سرد بر پیشانیش نشست..با خود گفت: آیا این اوفیلیا است..آیا او مرده است..نه باور نمی دارم..اما او باید حقایق تلخ زندگی را باور کند...مرگ معشوقه را از کفش ربوده است..
به زودی لابرتیس برادر اوفیلیا نیز در دیار دوردست از مرگ خواهر خویش آگاهی می یابد این همه فاجعه را چه کس بنا نهاده ؟ هاملت! یا عشق و دیوانگی هاملت؟
به سرعت به پایتخت باز می گردد و به انتقام جویی بر می خیزد او باید از هاملت آنکس که پدرش را کشته و خواهر زیبایش را به بستر مرگ افکنده انتقا بستاند...اما گناه از هاملت نیست این عشق است که او را به این حال در آورده و این انتقام خون پدر است که او را چون دیوانگان بر ضد فرمانروا برانگیخته است....
کلادیوس پس از آن نمایش ساختگی به سوظن هاملت نسبت به خود پی برد و تصمیم گرفت هر چه زودتر او را از میان ببرد....
زمانی که لابرتیس از راه رسید در صدد بر آمد که با هاملت به جدالی تن به تن بپردازد ..... این در ظاهر یک مبارزه شرافتمندانه بود که طی آن لابرتیس می توانست انتقام خون پدر را از هاملت باز ستاند...اما در این جدال خیانتی نهفته بود...جدال با شمشیر صورت گرفت.....
کلادیوس دو شمشیر آماده کرد که یکی آلوده به زهر بود...آنرا که آعشته به زهر بود به دست لابرتیس داد تا چون هاملت با ان کوچکترین زخمی بخورد به بستر مرگ افتد....
روزی فرمانروا این دوئل را میان هاملت و لابرتیس در تالار بزرگ قصر بگزار کرد ...فروانروا و همسرش... و نیز جملگی بزرگان برای مشاهده این جدال گرد آمده اند...فرمانروا گویی جشنی بزرگ برپا ساخته...هاملت و لابرتیس هر دو با شمشیر های بلندی که در دست دارند وارد تالار می گردند...اما لابرتیس نابکار در دل بر پیروزی خود امیدوار است...چون هاملت از آلودگی شمشیر او به زهر نا آگاه است.
پیش از آغاز دوئل فرمانروا می گوید اگر هاملت بر خصم پیروز شود بگذارید توپهای ما شلیک کنند....
دو جوان برومند دانمارک جدالی سخت را آغاز می کنند..صدای چکاچاک شمشیر ها سکوت تالار را در هم می شکند و مبارزین مردانه می کوشند ...سرانجام لابرتیس زخمی بر بدن هاملت وارد می سازد...زخمی که از شمشیر زهر آکین است و به زودی هاملت را از پای در خواهد آنداخت....
مادر از دیدن این ستیزه بزرگ اسیر التهابی گران گشته و لرزان از پا می افتد...فرمانروا بی اعتنا در انتظار است که لابرتیس بر هاملت پیروز گردد...
دو مبارز با حرکتی ناگهانی با یکدیگر گلاویز می شوند و در این فاصله شمشیرهایشان جابجا می شود ...آنکه زهر آلود است بدست هاملت می افتد و حالا اگر لابرتیس کوچکترین زخمی بخورد جابجا کشته خواهد شد .... و این حادثه بسرعت به وقوع می پیوندد..لابرتیس ناگهان زخمی عمیق بر می دارد ...خون بشدت از محل زخم فوران می زند و لابرتیس بی اراده فریاد می زند.:
- آه....اینست نتیجه خیانت...حالا من در نقشه ای که برای رقیب خود کشیده بودم اسیر شدم...سزای من است که از خیانتکاری خودم بمیرم!
لابرتیس می کوشید پیکر خود را به روی دو پا استوار نگهدارد اما دیگر تاب و توان از کفش به در رفته بود و ناگهان نقش بر زمین شد و به دنبال او مادر هاملت بیهوش و انگاه قلبش از حرکت ایستاد لابرتیس در حالیکه واپسین لحظات عمر خویش را سپری می کرد با جملاتی مقطع گفت:
- خائن اینجاست.... و تو ای هاملت خواهی مرد..زیرا زخم کوچکی که بر تو وارد کرده ام مسموم است....
- زخم لابرتیس عمیق است ...از این رو زودتر از هاملت از پا می افتد و هاملت که زخم کوچکی برداشته لحظاتی بیشتر زنده می ماند...لابرتیس ادامه می دهد....
- هیچ دارویی در جهان نخواهد توانست تو را بهبود بخشد...بیش از لحظاتی چند زنده نخواهی ماند...ابزار خیانت اینک در دست تو است...شمشیر نوک تیز و زهر آلود...حیله ناپسندی گریبانگیر تو و من شد...من اینک چنان افتاده ام که بر نخیزم. مادرت نیز بر نخواهد خاست...حال می دانی گناهکار اصلی کیست؟ فرمانروا کلادیوس!
هاملت در حالیکه به سوی فرمانروا دوید فریاد زد که نوک شمشیر زهر آلود است..پس ای زهر کار خود را به پایان برسان!
جمعی که در آن تالار سرگردان و حیرت زده به این منظره می نگریستند فریاد زدند:
- خیانت....خیانت.....
هاملت زخمی عمیق بر کلادیوس زد...اینک کار فرمانروای نابکار نیز پایان گرفته بود...او در حالیکه دست بر زخم خود داشت مذبوحانه می کوشید از چنگال مرگ بگریزد ...پس روی به اطرافیان خود کرد و گفت:
- دوستان...از من دفاع کنید...من فقط زخمی شده ام....
هاملت در حالیکه شمشیر ار از محل زخم فرمانروا بیرون می کشید فریاد زد:
- بمیر...ای مرد نابکار...نفرین بر تو باد...پدر و مادرم را کشتی حالا خود نیز به دنبالشان برو.....
لابرتیس در حالیکه آخرین نفس های زندگی خود را فرو می برد می گوید: او به سزای خود رسید هاملت بزرگوار حال بیا از گناه یکدیگر در گذریم...مرگ من و مرگ پدرم هیچ کدام به گردن تو نیست...همچنانکه مرگ تو گریبانگیر من نخواهد بود...
آثار مرگ , اندک اندک بر چهره هاملت نمایان شد...
دست و پایش به لرزه افتاد و زانوانش قدرت خود را از دست داد... و در حالیکه به چپ و راست متامیل می شد نقش بر زمین گردید! و در حالتی بین بیهوشی و هوش گفت:
- لابرتیس من نیز به دنبال تو خواهم آمد...من اینک میمیرم ای کسانیکه از این بازی سرنوشت رنگ چهره خویش را باخته اید و بر خود می لرزید و تو ای هوراشیوی نازنین داستان محنت بار زندگی مرا برای آن کسانی که از پس ما خواهند آمد بازگو کن!
و آنگاه بر زمین فرو افتاد ...هوراشیو بر بالین هاملت دوید..سر او را به دامان خویشتن گرفت و با دیدگان اشکبار گفت:
- این دم, قلب بزرگواری در هم شکست...شب خوش ای هاملت...دوست نازنین...باش تا گروه فرشتگان سرود خوان تو را به آرامش جاوید برسانند....
( پایان)
منبع: [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی
دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا
محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست
بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.