|
قسمت يازدهم
دقیقا دو هفته از ترم جدید می گذشت که کلاس ها رفته رفته شکل رسمی به خود گرفته.در این روز ها بزرگترین اتفاق زندگیم که هر گز آن را پیش بینی نمی کردم برایم رخ داد. مثل اینکه دعایم خیلی زود به گوش خدا رسیده بود که آن را
مستجاب کرد. جریان از این قرار بود: در یکی از روز هاي سرد دي ماه در کلاس در حال کنفرانس دادن بودم که با چند
ضربه آرام به در کلاس نوضیحاتم را قطع کردم و به همراه استاد و بقیه بچه ها نگاهم به آخر کلاس برگشت .
،لحظاتی طول نکشید که درب کلاس باز شد وناگهان قلبم هري پایین ریخت
پسري بسیاز زیبا،چهار شانه و بلند قد و با چشمانی بی نهایت زیبا وخماردر چهار چوب در ظاهر شد،او بالحنی گیرا و
مودبانه رو به استاد و سپس بچه ها سلام کرد و بعد گفت:- بنده "باربد آشتیانی هستم "و انتقالی ام را از دانشکده پزشکی
اصفهان گرفتم .
و بعد همراه لبخند ملیح و معرفی نامه اي که دردست داشت وارد کلاس شدو آن را به استاد نشان داد و گفت :
-بهم گفتن که به این کلاس بیام .
استاد آنچنان محو،لحن گیرایش شده بود که براي لحظاتی سکوت کردو سپس درحالی که عینکش را جابه جا می کرد گفت:
- بفرمایید آقاي آشتیانی خیلی خوش آمدید .
با ورودش به کلاس اگار روي قلب من پا گذاشت،ناگهان قلبم تیر کشید ولی به زحمت خودم راکنترل کردم. بوي اتکلنش در
کمتر از چند ثانیه تمام کلاس را پر کرد،پالتوي چرمی که بر تن داشتنشاتنگر آن بود که از خانواده هاي بسیار پولدار
است.ادامه کنفرانس برایم سخت شده بود. اماچاره اي جزتسط داشتن برخودم نداشتم. به زحمت نفس عمیقی کشیدم. و به
اشاره استاد بقیه کنفرانسم را ارائه دادم. دقایقی بعد با اشاره استاد به طرف صندلی ام می رفتم که ناگهان چشم آشفته من
به به چهره او خیره شد.ولی قبل از اینکه بفهمد نگاه خودم را جمع و جور کردم و دردل گفتم: چه قیافه زیبا و دوست
داشتنی دارد. گویی خداوند تمام زیبایی هاي دنیا را دراو پدید آورده بود. بعد در دل زیبایی هایش را تحسین کردم و و با
بی قراري در جاي خود نشستم. .هرچه سعی می کردم حواسم را به استاد جلب کنم نمی شد،گویی که هوش از سرم پریده
بود.آخر هم آنروز بدون اینکه کلمه اي از درس یاد بگیرم از کلاس بیرون آمدم .
روز بعد با دنیایی از هیجان و استرس که بر وجودم چنگ می زد. به دانشگاه رفتم و او را ازدور دیدم .
با دیدنش قلبم دوباره در سینه شروع به تپیدن کردو اصلا نفهمیدم که چگونه به سالن پا گذاشتم. با دیدن ندا که هنگام
وارد شدن به سالن با او برخورد کردم به ظاهر به او لبخندي زدم و بعد با هم به احوال پرسی پرداختیم. ندا دستم را گرفتم و به محوطه کشاند و گفت بعتره کمی قدم بزنیم. چون هنوز خبري از استاد نیست. در حالی که هردو در کنارهم در حال قدم
زدن بودیم.،ندا یکباره پرسید: راستی فرنازجون نظرت د رمورد باربد چیه؟
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
|