داستان رنگ تعلق – قسمت سوم

در اتاق تزريقات اسد با چشمان سرخ از گريه لب تخت مي نشست. پاهاي استخوانيش را كه از لبه تخت آويزان مي شد مثل آونگ ساعت حركت مي داد. خيره به عكسي كه به ديوار زل مي زد. عكس دختر جواني را نشان مي داد كه موهاي بوري داشت و با گوشه دامن قرمز خود اشك هايش را پاك مي كرد. دو مرد جوان با روپوش هاي سفيد كه سرنگ هاي شيشه اي به اندازه قد خود در دست داشتند در دو طرف او ايستاده بودند.
سپس اسد محو حركات محمود آقاي آمپول زن مي شد. اشك هايش بند مي آمد، با اين همه گه گاه دماغ خود را بالا مي كشيد كه شانه هايش نيز به همراه آن بالا مي پريدند. پاها همچنان تكان مي خوردند و البته او از بيرون دادن صداي اوهو ... اوهوي بدون اشك نيز غافل نمي شد. محمود آقا كارهاي جالبي مي كرد. سرنگ شيشه اي و سوزن نوك تيز آن را – كه با ديدن آن صداي اسد دوباره اوج مي گرفت – در ظرف فلزي مخصوص جوشاندن سرنگ كه درون آن آب ريخته بود قرار مي داد و ظرف را با پنس روي آتش پنبه الكلي كه در در ظرف قرار مي داد مي گرفت. آب به سرعت به جوش مي آمد. اي كاش اين آمپول قسمت امير بود تا اسد مي توانست با خيال راحت اين منظره را تماشا كند. با هر حركت او ضربان قلب اسد تندتر مي شد. پاي مرگ و زندگي در ميان بود. مادرش به فرمان محمود آقا شلوار او را با يك حركت پايين مي كشيد. اسد تقلا مي كرد ولي مادرش كمر او را محكم مي گرفت. خنكي پنبه آغشته به الكل حس دردي را كه در راه بود توام با وحشت به او لقا مي كرد و فريادش به هوا بلند مي شد. سپس نوك تيز آمپول و جيغ ممتد. درد و سوزش ... تمام شد!
مادر مي گفت:
- ديدي درد نداشت؟ آبروي مرا پيش محمود آقا بردي، فقط يك لحظه بود.
بعد هم توي خانه يك شيريني يا يك پرتقال گنده به او مي داد. ولي مدرسه يك لحظه نبود. يك عمر بود.
اسد تا به ياد داشت فقط كساني از مخمصه خلاص شده بودند كه ازدواج كرده بودند. تازه بعد پاي رفتن به اداره به ميان مي آمد. يك عمر و در هر سني هر روز برو و بيا. صبح زود با بي ميلي و آخ و واخ از خواب بيدار شدن، و هر روز پاييز با آه و ناله كفش و كلاه كردن و رفتن به مدرسه تا آدم بشوي. تازه به قول مادربزرگ اسد آيا بشوي آيا نشوي!
لابد به همين دليل بود كه مامان امروز خيلي جلوي خود را مي گرفت تا از كوره در نرود و او را با قربان صدقه به مدرسه مي كشانيد. به محض رسيدن به مدرسه اسد دوباره پاهاي باريك مادرش را در بغل گرفت و محكم به آنها چسبيد. حياط مدرسه به نظرش بزرگ و رعب انگيز بود. رويت هيكل خشك و شق و رق ناظم و هياهوي بچه ها او را ناخواسته با اجتماع خشن و بي رحم و محيط خارج از خانه كه مثل مادر و مادربزرگ مهربان نبود، روبرو مي كرد. اشك به پهناي صورتش فرو مي ريخت، درست مثل بچه گربه اي كه مادرش ديگر از شير دادن به او امتناع كرده باشد. ناله هاي بي ثمر! چرا مامان اينقدر بي رحم شده بود. مامان مهربان و خوشگلش حالا درست مثل غريبه ها بود. محيطي رسمي و نوعي رودربايستي بين او، ناظم و مامان به وجود آمده بود كه او را از مادر جدا و به زير يوغ ناظم مي كشيد. آقاي ناظم به اسد لبخند زد و به سويش خم شد. بوي سيگار مي داد. دست بزرگ و وحشتناك خود را پيش آورد و دست كوچك او را گرفت. دست اسد بيچاره در مشت او گم شد و چشمانش به آن مشت گره خورده كه آماده ضربه زدن مي نمود، خيره شد. مقاومت فايده اي نداشت. آقاي ناظم لبخند زنان گفت:
- پسر جان مادرت را ول كن بروند.
اسد كه راه فراري نمي ديد دامن مادر را رها كرد، ولي گول لبخند ناظم را نمي خورد. آقا ناظم با آن سبيل سياه و سفيد قابل اعتماد نبود. شيله پيله اي در كار او و زير لبخند رسمي و تشريفاتي احساس مي شد.
ناظم به مادر او گفت:
- خانم شما تشريف ببريد.
مادر با مهرباني به اسد نگاه كرد و با ملايمت گفت:
- اسد جان ديگر گريه نكني ها.
انگار مامان خودش هم بغض كرده بود. اسد به زير انداخت. ناظم گفت:
- خانم، مردها كه گريه نمي كنند.
و لبخند تمسخرآميزي بر گوشه لبش ظاهر شد. حتما خودش سال ها بود كه به تجربه آموخته بود با گريه كاري از پيش نمي رود. مادر لبخند شرم آلودي تحويل آقاي ناظم داد و در حالي كه معذب مي نمود سري هم به سوي اسد تكان داد.
- پسر خوبي باش.
بار ديگر بند ناف جدا شد. مادرش رفت. يك دقيقه نگذشته بود كه ناظم دست او را رها كرد و به سوي پسر ديگري كه گريه كنان با مادرش از راه مي رسيد رفت. اسد مظلوم و بي پناه به گوشه ديوار چسبيد و با بغض با دسته كيفش ور مي رفت.
به نظر او مامان هاي ديگر همه زشت بودند. زيادي لاغر، زيادي كوتاه، زيادي چاق يا با قيافه هاي تلخ. ناگهان اسد دريافت كه هيچ مادري مثل مادر خودش ظريف و لطيف و ملايم نيست. تعجب مي كرد كه چطور مادرهاي ديگر اين همه با مادر او تفاوت دارند و با اينهمه باز بچه هايشان به دامن آنها چسبيده اند. يك مادر ديگر از راه رسيد كه پسرش اگر چه گريه نمي كرد ولي معلوم نبود از كجا در اين صبح سحري برايش آلاسكا گير آورده اند كه با چشمان سرخ آن را مي ليسيد و مرتب بيني خود را بالا مي كشيد. اسد خوشحال بود. مادر اين يكي واقعا قيافه مادر داشت. از مادر اسد چاق تر بود ولي لباس گل دار خوشگلي به تن كرده و او هم موهايش را مانند موهاي مادر اسد بوكله كرده بود و با محبت لبخند مي زد. چشمانش مي درخشيدند. بالاتر از همه اينكه وقتي لبخند مي زد گونه اش چال مي افتاد. پسرك يك وجب از اسد بلند تر و خيلي لاغرتر بود. چشمانش ريز و دهان گشاد و لبان نسبتا باريكي داشت. يك دندانش هم افتاده بود. مادر او نگاهي به اطراف كرد و صاف به سوي اسد آمد.
- پسرم تو هم كلاس اول هستي؟
اسد با لبان به هم فشرده تكان داد و در جستجوي ترحم به چشمان او خيره شد.
- آفرين پسرم، اسمت چيه؟
اسد مكث كرد. آيا اين خانم مهربان يكي از همان بچه دزدهايي نبود كه مادرش آن همه درباره شان هشدار داده بود؟!
خانم دو بسته آدامس چهاررنگ از كيف خود بيرون آورد. اول يك بسته به پسر خود داد و بسته دوم را در مشت اسد گذاشت. زبان اسد باز شد.
- اسدالله ظريف پور.
- بارك الله پسر خوب. اسم پسر من هم بهرامه. دست همديگر را بگيريد و با هم دوست شويد.
دست آن دو را در دست يكديگر گذاشت.
- حالا بدويد برويد توي صف. زنگ خورد.
آشنايي با بهرام براي هر دو موهبت بزرگي بود. و البته براي اسد مرهمي بود بر زخم جفاي مادرش. بخصوص كه وقت برگشتن به منزل متوجه شد منزل بهرام در ته كوچه خودشان واقع شده است.
هفته اول به غريبي كردن، آشنا شدن به راه و رسم مدرسه و شناختن همكلاسي ها گذشت. از هفته دوم بود كه پسرها مانند چوبي كه آتش آهسته آهسته در آن رخنه كرده باشد، يكباره گر گرفتند و تبديل به شاگرد مدرسه هايي تمام عيار شدند كه وجود آقاي ناظم را در ميان حياط دبستان و مجهز به تركه اجتناب ناپذير مي كرد. به محض پايان كلاس و برخورد چكش به صفحه آهني هنوز پا از مدرسه بيرون نگذاشته بودند كه كت ها را در مي آوردند و روي كيف ها مي انداختند و با يكديگر دست به يقه مي شدند. هر روز كه اسد به خانه برمي گشت يا دماغش خون آلود بود يا زير چشمش كبود شده بود و يا گوشت سر زانو با پارچه شلوار يك جا قلوه كن شده بود. فرياد مادرش – البته بيشتر به خاطر شلوار – به هوا برمي خاست. در مورد گوشت روي كاسه زانو قضاوت هميشه قاطع و بي رحمانه بود.
- حقت بود.
و شلوار او هم مثل شلوار اغلب بچه ها هميشه وصله داشت. كه اين البته هيچ ربطي به دارا يا ندار بودن و مسائل طبقاتي نداشت!
اقلا هر دو ماه يك بار مادر به مدرسه احضار مي شد و هر بار اسد در حضور او چند ضربه خط كش از آقا ناظم دريافت مي كرد. مادر در مقابل چوب خوردن اسد ساكت و بي اعتنا مي ماند. ولي اسد از لبان قرمز به هم فشرده او و نگاهش كه زير چشمي اسد را تحت نظر داشت و حركت خفيف سر او كه با هر ضربه كه به كف دست پسرش فرود مي آمد حركت مختصري رو به بالا مي كرد، مي فهميد كه مادرش نيز به اندازه خود او زجر مي كشد. معمولا پس از ضربه دوم يا سوم مادرش با لحني التماس آميز مي گفت:
- آقاي ناظم، ديگر ببخشيد. آدم شد، من به جاي او قول مي دهم كه ديگر سر كلاس صداي كلاغ ( گاهي هم الاغ ) در نياورد، توي خانه هم تنبيهش مي كنم.
اسد اندك اندك به مفهوم آدم شدن پي مي برد و راه آن را بسيار دشوار مي يافت.
مامان دست او را مي گرفت و غرغركنان به سوي خانه به راه مي افتاد.
- اگر به بابايت بگويم پوست از كله ات مي كند.
- نگو مامان، نگو. غلط كردم.
- اين دفعه آخر بود؟
اسد در حالي كه با دو دست دست مادرش را به طرف بالا و پايين تكان مي داد مي گفت:
- آره، آره، قول مي دهم.
- ببينيم و تعريف كنيم.
با اين همه مادر فراموش نمي كرد دو زار لواشك يا يك سير و نيم چغاله بادام برايش بخرد و دستي به سر كچلش بكشد و گاهي – خيلي به ندرت – نوك گوش درازش را ببوسد. البته اين بوسه ها دير به دير اتفاق مي افتادند و گوش بيچاره اغلب در معرض كشيده شدن قرار مي گرفت. شايد علت درازي بيش از حد آن همان كشيده شدن هاي مكرر بود و به طرز رفتارش در خانه يا در راه مدرسه مربوط مي شد. هرگاه گماشته شان حيدر، كه هيجده سال بيشتر نداشت ولي در نظر اسد غولي مي نمود، به دنبالش مي آمد كيف مدرسه را از دست او مي گرفت و دنبالش راه مي افتاد.
- اسد خان، خانم گفتند مي باس دستت را بگيرم.
- نمي خواهم.
- ميري زير ماشين واسه ما دردسر مي شه.
- نمي روم، خودم بلد هستم.
در حقيقت خيابان ها چنان خلوت و آرام و ترافيك آنقدر محدود بود كه رفتن زير ماشين از محالات مي نمود. اسد از روي جدول كنار جوي ها راه مي رفت و دست ها را مثل بال هواپيما مي گشود تا تعادل خود را حفظ كند. كتش را در مي آورد، به هوا مي انداخت و باز مي گرفت و كارهايي مي كرد كه ديدنش در مقابل هر مدرسه پسرانه از عاديات است. كم كم حيدر هم بر سر شوق مي آمد و دو نفري فوتبال كنان و جست و خيز كنان به سوي خانه مي رفتند. گاه اسد تاآن جا پيش مي رفت كه كيف مدرسه را بر زمين مي انداخت و مانند توپ بر آن لگد مي زد. اغلب در اين مواقع بود كه دستي از پشت گوشش را مي گرفت. نديده مي دانست مادرش است كه از خريد يا از منزل مادربزرگ برمي گردد. مادرش بر سر حيدر فرياد مي كشيد:
- مگر تو مرده اي كه اين هر غلطي دلش مي خواهد مي كند؟ ببين كيف نو را چكار كرده؟!
حيدر با لهجه مخصوص خود پاسخ مي داد:
- خانم به ما دخلي ندارد. حرف ما را نمي خواند.
- فردا مي آيم پيش ناظمت.
- نه مامان، نيا، غلط كردم.
ادامه دارد ...
برگرفته از رمان در خلوت خواب نوشته فتانه حاج سيد جوادي