 |
|
26th May 2007
|
#21
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2006
محل سکونت: شمال
نوشته ها: 3,363
تشکر از دیگران: 1,453
تشکر شده 3,554 بار در 2,230 پست
|
|
|
عشق جاودان
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد .
رنج این عشق آن را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به او نمی یافت .
مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت ،
به او گفت : پادشاه ، اهل معرفت است ، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغت می آید .
جوان ، به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان بنده ای با اخلاص از بندگان خداست .
در همان جا از وی خواست تا به خواستگاری دخترش بیاید .
جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار وی تعجب کرد و به جستجوی جوان پرداخت .
بعد از مدت ها جستجو او را یافت . گفت : " تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ؛ چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد ، از آن فرار کردی ؟ "
جوان گفت : " اگر بندگی دروغین که به خاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ،
چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه ی خویش نبینم ؟ "
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
26th May 2007
|
#22
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2006
محل سکونت: شمال
نوشته ها: 3,363
تشکر از دیگران: 1,453
تشکر شده 3,554 بار در 2,230 پست
|
|
|
آسوده بخواب
دو همشهرى به سفر مىرفتند . يكى هيچ نداشت و ديگرى پنج دينار با خود آورده بود . آن كه هيچ با خود نداشت، هر جا كه مىرسيد، مىنشست و مىخفت و مىآسود و هيچ بيم نداشت. آن ديگر، پيوسته مىهراسيد و يك دم از همشهرى خود جدا نمىشد.
در راه بر سر چاهى رسيدند .جايى ترسناك بود و محل حيوانات درنده و دزدان . صاحب دينارها، نمىآسود و آهسته با خود مىگفت: ((چكنم چكنم؟ )) از قضا، صداى او به گوش همراهش كه آسوده بود، رسيد . وى را گفت:اى رفيق!دينارهاى خود را دمى به من ده تا بنگرم. دينارها به دست او داد . دينارها را گرفت و همان دم در چاه انداخت و گفت: (( اكنون آسوده باش و ايمن بخسب و بيم به دل راه مده .)) صاحب دينارها، نخست بر آشفت و خواست كه رفيق راه را عتاب كند و غرامت بخواهد؛ اما چون به خود آمد، آرامشى در خود ديد كه بسى ارزندهتر از آن دينارها بود . پس سنگى به زير سر گذاشت و آسوده بخسبيد
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
26th May 2007
|
#23
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2006
محل سکونت: شمال
نوشته ها: 3,363
تشکر از دیگران: 1,453
تشکر شده 3,554 بار در 2,230 پست
|
|
|
فرودگاه
براي شركت در يك كنگره ادبي، از نيويورك به شيكاگو پروازم مي كردم. ناگهان مرد جواني در راهروي هواپيما ايستاد و گفت: دقيقا" 12 داوطلب مي خواهم كه پس از فرود، هر كدام يك گل سرخ در دست بگيرند.
چند نفر از مسافران دست هايشان را بالا گرفتند. من هم دست ام را بالا بردم ، اما انتخاب نشدم. با اين وجود توانستم آن گروه را همراهي كنم.
پس از فرود ، مرد جوان با دختر جواني در فرودگاه اوهار ملاقات كرد. مسافران يكي پس از ديگري ،شاخه هاي گل سرخ را به دختر جوان تقديم مي كردند. سرانجام پسر جوان از دختر تقاضاي ازدواج كرد ... و او هم پذيرفت.
يكي از ماموران پرواز به من گفت: از وقتي اين جا كار مي كنم، اين رويداد رمانتيك ترين حادثه اي است كه در اين فرودگاه رخ داده است.
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
26th May 2007
|
#24
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2006
محل سکونت: شمال
نوشته ها: 3,363
تشکر از دیگران: 1,453
تشکر شده 3,554 بار در 2,230 پست
|
|
|
ديشب رويايي داشتم. خواب ديدم که به روي شنها راه ميروم همراه با خداوند و به روي پرده شب تمام روزهاي زندگيم را مي ديدم. روز به روز همان طور که نگاه مي کردم دو ردپا به روي پرده ظاهر شد. يکي مال من يکي از آن خداوند. راه ادامه يافت تا همه روزهاي زندگيم تمام شد آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم در بعضي جاها فقط يک ردپا وجود داشت. اتفاقا آن محل ها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود روزهايي با سخت ترين دردها رنجها دوريها و .....
آنگاه پرسيدم: خداوندا تو به من گفته بودي که در تمام زندگيم با من خواهي بود و من هم پذيرفتم که با تو زندگي کنم پس چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي؟ خداوند پاسخ داد: بدان که تو را دوست دارم و هرگز حتي براي لحظه اي تو را تنها نگذاشتم. هنگامي که در آن روزها يک ردپا به روي شنها مي ديدي...
من بودم که تو را به دوش مي کشيدم
|
|
|
|
zary ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
|
|
26th May 2007
|
#25
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2006
محل سکونت: شمال
نوشته ها: 3,363
تشکر از دیگران: 1,453
تشکر شده 3,554 بار در 2,230 پست
|
|
|
صحبت های حقیقت و دروغ
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
26th May 2007
|
#26
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2006
محل سکونت: شمال
نوشته ها: 3,363
تشکر از دیگران: 1,453
تشکر شده 3,554 بار در 2,230 پست
|
|
|
قيمت چشم و گوش و دست و پا ...
يكى، در پيش بزرگى از فقر خود شكايت مىكرد و سخت مىناليد . گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه . دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمىكنم.
گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مىكنى؟
گفت: نه .
گفت: گوش ودست و پاى خود را چطور؟
گفت: هرگز .
گفت: پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است . باز شكايت دارى و گله مىكنى؟!بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوشتر و خوش بختتر از بسيارى از انسانهاى اطراف خود مىبينى . پس آنچه تو را دادهاند، بسى بيشتر از آن است كه ديگران را دادهاند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيشترى هستى
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
26th May 2007
|
#27
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2006
محل سکونت: شمال
نوشته ها: 3,363
تشکر از دیگران: 1,453
تشکر شده 3,554 بار در 2,230 پست
|
|
|
يك روز مرد فقيري به زنش مي گويد:«مي خواهم براي كدخدا تحفه اي ببرم،شايد او هم در عوض يك جنس خوبي يا پولي به من بدهد.»
زن مي گويد:«برايش چغندر ببر.» مرد گفت:«نه،پياز بهتر است.»بهر حال مرد يك كيسه ي پياز بر مي دارد و به خانه ي كد خدا مي رود. كد خدا از ديدن هديه ي مرد فقير، اوقاتش تلخ مي شود و دستور مي دهد تا پيازها را به سر مرد بيچاره بزنند،مرد همينطور كه پيازها به سرش ميخورد مي گفت:«چغندر تا پياز، شكر خدا »يكي از خدمتكاران كدخدا به او مي گويد:«اين چه حرفي است كه ميزني ؟چه شكر كردني دارد؟!» مرد فقير مي گويد:«چرا جانم،خيلي خوب هم شكر كردن داره ، براي اينكه اگر من به جاي پياز چغندر آورده بودم ،الان ديگر زنده نبودم.»
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
26th May 2007
|
#28
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2006
محل سکونت: شمال
نوشته ها: 3,363
تشکر از دیگران: 1,453
تشکر شده 3,554 بار در 2,230 پست
|
|
|
روزي شخصي از ملا پرسيد : ماه بهتر است يا خورشيد؟
ملاگفت اي نادان اين چه سوالي است كه از من مي پرسي ؟ خوب معلوم است ،
خورشيد روزها بيرون مي آيد كه هوا روشن است و نيازي به وجودش نيست !
ولي ماه شبهاي تاريك را روشن مي كند، به همين جهت نفعش خيلي بيشتر از ضررش است !
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
26th May 2007
|
#29
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2006
محل سکونت: شمال
نوشته ها: 3,363
تشکر از دیگران: 1,453
تشکر شده 3,554 بار در 2,230 پست
|
|
|
اِوا
مردي در چاه افتاده بود، خانمش از كنار چاه مي گذشت .صداي ناله اي شنيد .
گفت: اِوا ! خاك عالم به سرم! افتادي تو چاه ؟!
مرد: نه خانم من روي زمين نشسته بودم، اين چاه رو دورم كندند!
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
26th May 2007
|
#30
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2006
محل سکونت: شمال
نوشته ها: 3,363
تشکر از دیگران: 1,453
تشکر شده 3,554 بار در 2,230 پست
|
|
|
کوه انعکاس
پسر و پدري داشتند در كوه قدم مي زدند كه ناگهان پاي پسر به سنگي گير كرد ، به زمين افتاد و داد كشيد: آآآ ي ي ي
صدايي از دور دست آمد: آآآ ي ي ي !!
پسرك با كنجكاوي فرياد زد: كي هستي ؟ پاسخ شنيد: كي هستي؟
پسرك خشمگين شد و فرياد زد: ترسو! باز پاسخ شنيد: ترسو ! پسرك با تعجب از پدرش پرسيد : چه خبر است؟ پدر لبخندي زد و گفت: پسرم توجه كن و بعد با صداي بلند
فرياد زد: تو يك قهرمان هستي! صدا پاسخ داد: تو يك قهرمان هستي
پسرك باز بيشتر تعجب كرد . پدرش توضيح داد: مردم مي گويند كه اين انعكاس كوه است.
ولي در حقيقت انعكاس زندگي است. هر چيزي كه بگويي يا انجام دهي ، زندگي
عيناً به تو جواب مي دهد. اگر عشق را بخواهي ، عشق بيشتري در قلبت به
وجود مي آيد و اگر به دنبال موفقيت باشي ، آن را حتماً به دست خواهي
آورد. هر چيزي را كه بخواهي و هر گونه كه به دنيا و آدمها نگاه كني زندگي همان را به تو خواهد داد.
|
|
|
|
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
|