|
جنگ عقاید در ایران
بازار گرم بحثهای دینی
نبردی که ایرانیان در طی این دو قرن با مهاجمان عرب کردند همه در تاریکی خشم و تعصّب نبود. در روشنی دانش و خرد نیز این نبرد دوام داشت و بازار مشاجرات و گفتگوهای دینی و فلسفی گرم بود. بسیاری از ایرانیان، از همان آغاز کار دین مسلمانی را با شور و شوقپذیره شدند. دین تازهای را که تازیان آورده بودند، از آیین دیرین نیاکان خویش برتر مییافتند و ثنویت مبهم و تاریک زرتشتی را در برابر توحید محض و بیشایبهی اسلام، شرک و کفر میشناختند. آن شور حماسی نیز که در طبایع تند و سرکش هست و آنان را وا میدارد که هر چه را پاک و نیک و درست است، ایرانی بشمارند و هر چه را زشت و پلید و نادرست است غیر ایرانی بدانند، در دلهای آنها نبود. از اینرو آیین مسلمانی را دینی پاک و آسان و درست یافتند و با شوق و مهر بدان گرویدند. با این همه در عین آنکه دین تازیان را پذیرفتند، آنان را تحت نفوذ و تأثیر فرهنگ و تربیت خویش گرفتند و به تمدّن و فرهنگ خویش برآوردند. امّا ایرانیان همه از اینگونه نبودند. بعضی دیگر، همانگونه که از هر چیز تازهای بیم و وحشت دارند، از دین عرب هم روی برتافتند و آن را تنها از اینرو، که چیزی ناآشنا و تازه و ناشناس بود نپذیرفتند. بهتر دیدند که دل از یار و دیار برکنند و در گوشه و کنار جهان آواره باشند و دین تازه را که برایشان ناشناس و نامأنوس بود نپذیرند. حتّی سرانجام پس از سالها دربهدری در کوه و بیابان، رنج هجران بر دل نهادند و به سند و سنجان رفتند تا دینی را که از نیاکان آموخته بودند و بدان سخت دل بسته بودند ترک نکنند و از دست ندهند. اگر هم طاقت درد و رنج دربهدری و هجران را نداشتند، رنج تحقیر و آزار مسلمانان را احتمال کردند و ماندند و جزیه پرداختند و از کیش نیاکان خویش دست برنداشتند. برخی دیگر، هم از اوّل با آیین مسلمانی به مخالفت و ستیزه برخاستند، گویی گرویدن به این دینی را که عرب آورده بود اهانتی و ناسزایی در حق خویش تلقّی میکردند. از اینرو اگر نیز در ظاهر خود را مسلمان فرا مینمودند، در نهان از عرب و آیین او به شدّت بیزار بودند و هر جا نیز فرصتی و مجالی دست میداد سر به شورش برمیآوردند و تازیان و مسلمانان را از دام تیغ میگذرانیدند. این اندیشه که عرب پستترین مردم است چنان ذهن آنان را مشغول کرده بود که هرگز مجال آن را نمییافتند تا حقیقت را در پرتو روشنی منطق و خرد ببینند. هر روزی به بهانهای و در جایی قیام و شورش سخت میکردند و میکوشیدند عرب را با دینی که آورده است از ایران برانند. بعضی دیگر هم بودند که اسلام را نه برای آنکه چیزی ناشناس است و نه برای آنکه آوردهی تازیان است، بلکه فقط برای آنکه دین است رد میکردند و با آن به مبارزه برمیخاستند. زنادقه و آزاداندیشان که در اوایل عهد عبّاسی عدّهی زیادی از آنها در بغداد و شهرهای دیگر وجود داشت از این گروه بودند.
به هر حال وجود این فرقهها و آرای مختلف، بازار بحثها و جدلهای مذهبی را بین تازیان و ایرانیان گرم میداشت و نبردی سخت را در روشنی عقل و دانش سبب میشد که بسی دوام یافت و نتایج مهم داشت.
آیین زرتشت
آیین زرتشت که اسلام آن را به خطر افکنده بود آن قدرت را داشت که عشق به نیکی و روشنی را در دلها برانگیزد و غبار اهریمنی را از جانها بزداید و محو کند. گذشته از آن، زرتشتیت دین کار و کوشش بود و بیکارگی و گوشهنشینی و مردم گریزی را پاک و ایزدی نمیشمرد. تکلیف آدمی را آن میدانست که در زندگی با دروغ و زشتی و پستی پیکار کند و آن را در بند کند. فدیه و قربان و باده گساری را بیهوده میشمرد و نمیپسندید. زهد و ریاضتی نیز که در دینهای دیگر هست در آیین زرتشت در کار نبود.
در کشاکشی که میان نیکی و بدی هست، تکلیف آدمی را چنین میدانست که نیکی را در وجود هرمزد یاری کند. این تکلیف که برای آدمیزاد مقرّر بود، از آزادی و اختیاری که انسان در کارهای خویش میداشت حکایت میکرد. بنابراین جبر و سرنوشت نیز که اسباب عمدهی انحطاط دینهاست در آیین زرتشت راه نداشت. انسان یارای آن را داشت که نیکی را یا بدی را برگزیند و یاری کند. این دیگر به اختیار او و به خواست او بسته بود. رهایی و رستگاری او نیز به همین خواست و همین اختیار بستگی داشت. در چنین آیین، که آدمی مسئول کار و کردار خویش است دیگر جایی برای تقدیر و سرنوشت نیست و کسی نمیتواند گناه کاهلی و کنارهجویی خویش را برگردن تقدیر نامعلوم بیفرجام بگذارد دینی که چنین ساده و سودمند بود به خوبی میتوانست راه روشنی و پاکی را به مردم نشان دهد و شوق به معرفت و عمل را در دلها برانگیزد.
امّا چنین کاری دستگاه مرتّبی میخواست که از فساد و آلایش فریبکاران دور بماند و چنین دستگاهی در پایان دورهی ساسانی در ایران نبود. در حقیقت نیروی معنوی آیین زرتشت برای هدایت و ارشاد اخلاقی مردم کفایت میکرد امّا تاب آن را نداشت که بتواند دستگاه عظیم تمدّن و جامعهی ساسانی را با خود بکشد و این وظیفهای بود که پادشاهان ساسانی از عهد اردشیر بر عهدهی او نهاده بودند. اردشیر بابکان حکومت ساسانی را بر پایهی دین بنیاد نهاد دین و ملک را دو برادر هم پشت فرا نمود. از آن پس موبدان و هیربدان سعی بسیار کردند تا سرنوشت حکومت و دولت را به دست بگیرند. کسانی از پادشاهان که در برابر جاهطلبی روحانیان در میایستادند، یا همچون یزدگرد اول بزهکار خوانده میشدند و یا چون قباد بد نام و بیدین به شمار میآمدند. آتشگاه در سراسر عهد ساسانی بر همهی کارها نظارت داشت و موبدان و هیربدان بیشتر شغلها را بر دست داشتند. قدرت و اعتباری چنین، که روحانیان را در همه کارهای ملک نفوذی تمام بخشیده بود، کافی بود که فساد را به درون دستگاه روحانی بکشاند. در حقیقت نیز موبدان و هیربدان در پایان دورهی ساسانی تألیف شده است، یک جا که عیب روحانیان را بر میشمارد، میگوید عیب روحانیان ریاورزی و آزمندی و فراموشکاری و تن آسایی و خردهبینی و بدگرایی است.
آیا ذکر این معایب، حکایت از وجود آن در بین طبقات روحانی این عهد نمیکند؟ گمان نمیرود که در این باره جای تردید باشد. علی الخصوص که فترت و فساد کار موبدان را در این دوره از قراین دیگر نیز میتوان دانست.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
همیشه روان راستی پرستان از بهره نیک برخوردار خواهد بود .
« گاتها »
Άθηνά

|