|
تو به من خندیدی
و نمی دانستی من
به چه دلهره
از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز
سالهاست
خش خش گام تو ارام ارم می دهد ازارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما
سیب نداشت !!!!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
برایت سالها می نویسم سالها بعد که چشمانت عاشقم می شوند افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود همیشه یکی بود و یکی نبود .
|