|
امیرزادگان دیگر صفاری
« امیراحمد بعداز دوماه سیمجور را از ولایت سیستان برداشت و آن را به پسر عم خود ابوصالح منصوربن اسحاق سپرد. ابوصالح و لشکریان او به مردم سیستان آزار بسیار رساندند مخصوصا از ایشان فرقه خوارج که مردمی آزادمنش و استقلال خواه بودند از این استخفافها عاصی شده درسال 300 بر ابوصالح و سامانیان شوریدند و ابوصالح را گرفته در قلعه ارگ سیستان حبس کردند و با پسر ده ساله یعقوب بن محمد بن عمرولیث یعنی ابواحفص عمرو بیعت کردند. احمد مجددا حسین بن علی مروردی را به فتح سیستان مأمور کرد. حسین بن علی پس از نه ماه محاصره شهر بالاخره بر آنجا دست یافت و ابوحفص عمرو را گرفت و به بخارا فرستاد. احمد هم بار دیگر سیمجور را به امارت سیستان نامزد نمود و ابوصالح را به حکومت نیشابور مأمور نمود.* اگرچه سیستان از تاریخ سال 300 از نو مسخر سامانیان شد و از جانب ایشان و خلیفه بغداد هرچند گاهی کسی به حکومت آنجا نامزد می شد اما مردم سیستان که همواره یادگارهای عهد یعقوب و عمرو را در خاطر داشتند و ازاستیلای بیگانگان بر مملکت خود افسرده بودند، هروقت فرصتی می یافتند بر گماشتگان خارجی می شوریدند. چنانکه در محرم سال 311 عامل سامانی سیستانی را بیرون کردند و پسر محمدبن خلف بن لیث یعنی امیرابوجعفر احمد را که مادرش بانو دختر محمد بن عمروبن لیث بود به امارت خود برداشتند.
این امیرابوجعفربن محمد که از سال 311 تا 352 درسیستان امارت کرده و همواهر با امرای سامانی مخصوصا نصربن احمد ممدوح رودکی روابط حسنه داشته، مردی کافی و کاردان و حکیم و فاضل بوده و در عهد او سیستان قرین آسایش و فراغت شده و فضلا و حکمای بسیار از اطراف گرد او جمع آمده و به نام او کتابها ساخته اند.*
امیر ابوجعفر را در سال 352 جمعی از چاکران او در مجلس شراب کشتند وچون او کشته شد، پسرش امیرابواحمد خلف بر جای پدرنشست خلف درامارت سیستان طاهربن علی تمیمی را که از طرف مادر به علی بن لیث برادر عمرو و یعقوب منسوب بود با خود شریک ساخت و این طاهر که مردی شجاع و کافی و عالم بود با مخالفین خلف و امرای سامانی مخصوصا ماکان بن کاکی جنگها کرده و غالبا ازاین حوادث فاتح بیرون آمده است.
خلف در سال 353 به عزم حج عازم بیت الله شد و طاهربن علی را به جای خود در سیستان گذاشت و اما چون از حج برگشت، طاهر او را به سیستان راه نداد و خلف ناچار به منصوربن نوح سامانی پناه برد و به یاری او به سیستان آمد. طاهر که تاب مقاومت نداشت شهر را خالی کرد و به حدود هرات رفت ولی پس از آنکه از پراکنده شدن یاران خلف آگاه شد،* بر سیستان تاخت و خلف باردیگر ازامیرمنصور کمک گرفته به شهر خود برگشت و در این تاریخ طاهرمرده بود و حسین پسرش بر اتباع پدر ریاست داشت. عاقبت حسین از منصور سامانی امان خواست و به بخارا رفت و خلف در 359 بر سیستان مستقر گردید.
بعداز مدتی خلف نسبت به منصور سامانی راه خلاف پیش گرفت و از ارسال مال و هدایائی که فرستادن آنها را ملزم شده بود استنکاف ورزید. منصور هم برای سرکوبی او سپاهی به سرداری حسین بن طاهر معارض خلف به سیستان فرستاد و حسین قریب هفت سال، ارگ سیستان را در محاصره داشت و قادر به گرفتن خلف نبود. عاقبت منصور به ابوالحسن محمدبن ابراهیم بن سیمجور سپهسالار سابق اردوی خراسان متوسل شد و او را به دفع خلف به سیستان مأموریت داد و ابوالحسن سیمجوری که از منصور به علت عزلش از سپهسالاری خراسان دلی خوش نداشت و با خلف دوست بود از خلف دوستانه خواست که قلعه ارگ را به تصرف حسین دهد و خود به قلعه ای دیگر رود تا او بتواند پیش امیر سامانی تسخیر قلعه ارگ را نتیجه زحمات خود جلوه دهد. خلف نیر چنین کرد و ابوالحسن سیمجوری هم بین دو حریف را ظاهرا ً اصلاح نمود و از بزرگان سیستان و حسین بن طاهر نوشته گرفت که او قلعه ارگ را تصرف کرده و به حسین سپرده است و آن نوشته ها را به بخارا فرستاد اما خلف اندکی بعد یعنی در محرم سال 373 بر حسین حمله برد. پس از شش ماه کشمکش عاقبت بین ایشان در تاریخ رجب 373 صلح شد و چیزی طول نکشید که حسین وفات یافت و خلف در امیری سیستان مستقل گردید.
خلف بن احمد تا ماه صفر 393 بر سیستان امیر بود لیکن او در سه سال اخیر امارت خود با سلطان محمود غزنوی در زد و خورد بود، لیکن چون بعدها سلطان فهمید که او پنهانی با ایلک خان افراسیابی راه دارد،* امر داد او را حبس کردند و خلف در 399 در زندان مُرد و او آخرین شاهزاده معروف خاندان صفاری است چه بعداز او اگرچه تنی چند در سیستان به ادعای منسوب بودن به این تیره برخاسته و از جانب پادشاهان سلسله های دیگر به حکومت آن سامان رسیده اند لیکن از میان ایشان کسی برنخاسته است که در تاریخ صاحب اسم و عنوانی معتبر شود و شایسته ذکر باشد.
امیرخلف بن احمد، مردی دیندار و ادب پرور و شعر دوست و فاضل بود. جمعی ازعلمای زمان به نام او به زبان عربی تفسیری بزرگ بر قرآن نوشته اند و شعرائی نامی مانند: اَبوالفتح علیّ بن محمد بُستی و ابومنصور محمدبن عبدالملک و ثَعالِبی و ابوالفضل احمدبن حسین بدیع الزمان همدانی او را مدحها گفته اند مخصوصا بدیع الزمان ذکر خیر او را با مدیحه ها که از خلف گفته جاوید ساخته است.»
« درست است که تا مدت ها بعد، حتی در عهدی که سیستان به قلمرو غزنویان الحاق یافت، نفوذ خاندان صفار در آن سرزمین باقی بود و تا قرن ها بعد نیز ادامه یافت، باز قدرت آنها به عنوان یک قدرت مستقل محلی هرگز اعاده نگشت. شور و علاقه یی هم که عیاران سیستان، برای برقراری یک حکومت مستقل محلی در آنجا و در تمام خراسان نشان می دادند، با اسارت عمرو بلکه با مرگ یعقوب فرو نشست. البته خود عمرو هم فاقد مناعت و غرور یعقوب بود و کنار آمدنش با خلیفه هم نشانه یی از فروکش کردن هیجانهای پهلوانی عهد یعقوب، در بین سپاه بازمانده از او بود.* اما او نیز به شیوه خاص خود لااقل در حفظ استقلال سیستان اهتمام داشت. از غرور و بلندپروازی یعقوب نیز این اندازه بهره داشت که تا در خطبه ها بعداز ذکر نام خلیفه، خطبا را به ذکر نام خویش وادارد- این چیزی بود که قبل از وی در نزد حکام خلیفه سابقه نداشت- . قدرت او و برادرش یعقوب متکی بر سرنیزۀ سپاهیان مزدور و شمشیر عیاران سیستان بود. زندگی هر دو برادر نیز نمونه زندگی سربازان - نه فرمانروایان – بود. در عین آنکه انضباطی آهنین افراد لشکر را به اطاعت بی چون و چرا از فرمان آنها وامی داشت، خود آنها درهمه حال مثل آحاد سپاه در بین سربازان سر می کردند و محبوب آنها بودند.
خاطرۀ فرمانروایی آنها که شامل احیاء رسم و راه پهلوانی، عیاری و جوانمردی بود بعد از آنها قرنها در تاریخ باقی ماند. درحالی که قرنها بعد نام و خاطره طاهریان و سامانیان و غزنویان از اذهان عام محو گشت، نام و یاد اخلاف لیث رویگر در سیستان و خراسان و حتی در فارس زنده بود. نقش صفاریان قدیم -- مخصوصا یعقوب و عمرو- در احیاء روحیه ملی در خاطر ایرانیان قرنها همچنان دوام داشت. بر وفق روایت تاریخ سیستان، اولین شعر درباری که به فارسی گفته شد به تشویق والزام یعقوب و به وسیله دبیر او محمدبن وصیف سکزی گفته شد.* البته درعهد طاهریان و شاید قبل از آن هم شعر فارسی مجال ظهور یافته بود اما از شعر درباری، قبل از عهد یعقوب، آگهی موثق و قابل اعتمادی در دست نیست و شاید روایت تاریخ سیستان قابل قبول باشد.»
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بیداد
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
|