|
حکایتی از رساله ی دلگشا(عبید زاکانی)
جحی در کودکی چند روز مزدور خیاطی بود. روزی استادش کاسه ای عسل به
دکان برد. خواست که به کاری رود جحی را گفت: در این کاسه زهر است،
زنهار تا نخوری که هلاک شوی. گفت: مرا با آن چه کار است. چون استاد
برفت جحی وصله ای جامه به صراف بداد و پاره نان فزونی بستد و با آن
عسل تمام بخورد. استاد باز آمد وصله میطلبید. جحی گفت: مرا مزن تا
راست بگویم. حال آنکه من غافل شدم طرار وصله بربود. من ترسیدم که تو
بیائی و مرا بزنی. گفتم زهر بخورم تا تو بازآئی من مرده باشم. آن زهر که در
کاسه بود تمام بخوردم و هنوز زنده ام، باقی تو دانی
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
فهميدن عشق را چه مشکل کردند
ما را ز درون خويش غافل کردند
انگار کسي به فکر ماهي ها نيست
سهراب بيا که آب را گل کردند...
|