|
من راوی این قصه ام ،از متن می آیم
می گفتم از مردی و سیلابی که او را برد
از آه-سایشگاه او تا خانه ی لیلا
می تابدم مهتاب بی تابی که او را برد
او خود منم/ من اویم و آیینه می داند
آهی که او را سوخت ،گردابی که او را برد
من خواب می دیدم همان خوابی که او را دید
من خواب می بردم همان خوابی که او را برد
من...را... سوار یک ...سمند بی پلاک ...آمد
من... عاشقش بودم ...نه سهرابی که او را برد
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
.gif)
ای دوسـتـان بـه حـالـت زا رم نـظـر کنـیـد
بـایـد بـدیـن طـریـق شـمـا هـم سـفـر کنیـد
دیشب سرم ز بستر ا مـشـب به زیـر خاک
بـا خـویـش ایـن مـعـا مـلـه را دم بدم کنـیـد
|