 |
|
5th November 2007
|
#11
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست
|
|
|
نياز...
نياز
لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند.
زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .»
جان گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست.
- « ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر . » !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت.
خواربارفروش باورش نميشد.
مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازهدار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفهها برابر شدند.
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است.
كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود :
« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن »
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
|
|
|
|
tarane ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
|
|
5th November 2007
|
#12
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست
|
|
|
در باره ي تدبير خدا شک نکنيد....
داستان درباره كوهنوردي ست كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود.
او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد.
سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد .
در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند.
ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد
ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟
- خدايا نجاتم بده
- آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم كه مي تواني
- پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ...
لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .
فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ...
و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محكم چسبيده ايد ؟ آيا ميتوانيد رهايش كنيد ؟
درباره ي تدبير خدا شك نكنيد . هيچ گاه نگوئيد او مرا فراموش يا رها كرده است . و به ياد داشته باشيد كه او هميشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
5th November 2007
|
#13
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست
|
|
|
مبتلا به عشق از کتاب عطسه خیال
مبتلا به عشق از کتاب عطسه خیال
چشم های غمگین پزشک ، به جواب آزمایش می نگریست و به قیافه نگران اما متین دختر .....
- «دخترم ! متأسفم ولی نبـاید نا امید شوی ... می دانی ؟ احتمال ضعیـف درمان هست ... که خوب شوی ! »
فکر می کرد که دخترک جیغی از وحشت بزند ، مثل همه بیمارانش در لحظه ای که می شنیدند به آن بیماری بی درمـان مبتلا هستند .... اما دختر با لبخنـدی ناباورانه پرسـید : « راسـت می گویید ؟ ولـی
من هیچ وقت رفتار خطرناکی نداشته ام ؟ »
صدای رحم آلود زن جواب داد : « درسته عزیزم .. ولی آزمایش اینو نشون می ده »
- « ممنونم خانم دکتر ! »
پزشک باورش نشد : « درست شنیدم ؟ یعنی شما فهمیدین من چی گفتم ... »
- « البته خانم دکتر ! راستش نامـزدم به خاطر خون آلوده مبتلا به این بیماری شـد ، به خاطـر همین ، خانواده ام با ازدواجمان مخالف بودند ... ولی حالا ... »
دختر با هیجان چهره خشکیده از شگفتی زن را بوسید و با شادی غریبی بیرون رفت .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
|
|
|
|
tarane ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
|
|
6th November 2007
|
#14
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست
|
|
|
بخونيد جالبه...
شاید این داستان را شنیده اید اما من هر بار که میخوانمش برایم تازگی دارد:
در هند سقایی بود که دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت . بنابراين در حالي که کوزه سالم ، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد. براي مدت دو سال ، سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه مي رساند. کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميکرد. اما کوزه شکسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها مي توانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دوسال روزي در کنار رودخانه ، کوزه شکسته به سقا گفت :
« من از خودم شرمنده ام و از تو پوزش میخواهم چون در اين دو سال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد ، انجام دهم . به خاطر شکاف های من ، تو مجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي.» سقا لبخندی زد و گفت : « کوزهء نازنینم!از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني.» در حين بالا رفتن از تپه ، کوزهء شکسته گل هاي باطراوت و زیبای کنار جاده را دید که با گرمای آفتاب ميدرخشیدند وعطر شان همهء فضا را فراگرفته بود. سقا گفت :
« من از شکاف هاي تو خبر داشتم و ببین چگونه از آنها استفاده کردم؟! من در کناره راه ، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال ، من با اين گل ها ، خانه اربابم را تزئين و عطرآگین ساختم . بي وجود تو ، خانه نمي توانست اين قدر زيباو مطبوع باشد.»
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
|
|
|
|
tarane ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
|
|
6th November 2007
|
#15
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست
|
|
|
سه پرسش
يک روز اين فکر به سر تزار افتاد که اگر هميشه بداند چه وقت بايد کارها را شروع کند، به چه چيزي توجه کندو به چه چيزي بي توجه باشد و مهم تر از همه ،بداندکه کدام کارش بيش از همه اهميت دارد،در هيچ کاري ناموفق نخواهد بود. پس در سرتاسر قلمرو خود چاووش درداد که هر کس به او بياموزد که چگونه زمان مناسب براي هر کار را تشخيص دهد ، چگونه ارزشمندترين افراد را بشناسد و چگونه از اشتباه در تشخيص مهم ترين کارها جلوگيري کند ،جايزه اي بزرگ به او خواهد داد.
مردان انديشه ور به دربار تزار رفتندو به پرسش هايش پاسخ هاي گوناگون دادند.برخي به نخستين پرسش تزارچنين پاسخ گفتند که براي تشخيص بهترين زمان انجام هر کار،بايد براي کارها برنامه هاي روزانه ،ماهانه و سالانه تهيه کرد و آن ها را مو به مو اجرا نمود.آنان گفتند که اين ،تنها راه تضمين انجام هر کار در وقت مناسب آن است. برخي ديگر گفتند که از پيش تعيين کردن زمان انجام کارها نا ممکن است و مهم اين است که انسان با وقت گذراني بيهوده ،خود را آشفته نسازد؛ به همه ي رويدادها توجه داشته باشد و کارهاي لازم را انجام دهد.گروه سوم معتقد بودند که چون تزارها هيچ گاه به جريان رويدادها توجه نداشته اند ،شايد هيچ شهروندي به درستي نداند که هر کار را در چه زماني بايد انجام دهد. چهارمين گروه گفتند که رايزنان در مورد برخي کارها هيچ گاه نمي توانند نظر بدهند؛ زيرا شخص بي درنگ بايد تصميم بگيرد که آن ها را انجام بدهد يا ندهدو براي تصميم گرفتن ، بايد بداند که چه پيش آمدي رخ خواهد دادو اين تنها از جادوگران برمي آيد.پس براي دانستن مناسب ترين زمان انجام هر کار فقط بايد با جادوگران راي زد.پاسخ فرزانگان به پرسش دوم تزار نيز به همين اندازه گوناگون بود. گروه اول گفتند که او بيش از همه ، به دستياران حکومتيش نيازمند است. گروه دوم براين عقيده بودند که وي بيش از همه به کشيشان نياز دارد. گروه سوم گفتند که او به پزشکان خود بيش ازهمه محتاج است و گروه چهارم معتقد بودند که نياز تزار بيش از هر کس به جنگاوران خويش است.در پاسخ به سوال سوم تزار در مورد مهم ترين کارها ، گروهي دانش اندوزي را مهم ترين کار جهان مي دانستند؛گروهي ديگر چيره دستي در نظام را و گروه سوم پرستش خداوند را. چون پاسخ ها ناهمگون بودند ، تزار با هيچ کدام موافقت نکرد و به هيچ کس جايزه اي ندادآن گاه تصميم گرفت که براي يافتن پاسخ درست پرسش هايش با راهبي راي زند که در فرزانگي نام آور بود. راهب در جنگل زندگي مي کرد ؛هيچ جا نمي رفت و تنها فروتنان را نزد خود مي پذيرفت.پس ، تزار جامه اي ژنده پوشيد و پيش از رسيدن به کلبه ي راهب از اسب فرود آمد و تنها ، با پاي پياده ،به راه افتادو محافظانش را در ميان راه گذاشت.وقتي به کلبه رسيد ، راهب در جلو کلبه اش باغچه مي بست. همين که تزار را ديد،سلامش گفت و باز بي درنگ به کندن کرت پرداخت.راهب ضعيف و باريک ميان بود و وقتي بيلش را به زمين فرو مي برد و اندکي خاک بر مي داشت، به سختي نفس مي کشيد.تزار نزد اوآمد و گفت:"اي راهب فرزانه نزد تو آمده ام که به سه پرسشم پاسخ دهي: يکي اين که کدام فرصت را براي شروع کارها از دست ندهم که اگر دهم پشيمان شوم؛دوم اينکه کدام کسان را برتر شمارم و به آنان توجه کنم؟آخر اينکه کدام کار از همه مهم تر است و بيش از همه بايد به انجامش همت کنم؟"راهب به سخنان تزار گوش فردا داد اما پاسخي به او نداد و دوباره کندن کرت را از سر گرفت. تزار گفت :"خسته شده اي . بيل را به من بده تا کمکت کنم." راهب گفت :"متشکرم "و آن گاه بيل را به اوداد و روي زمين نشست.تزار پس از کندن دو کرت از کار دست کشيدو پرسش هايش را تکرار کرد.راهب باز پاسخ نداد اما از جا برخاست ؛ به طرف بيل رفت و گفت:"حالا تو استراحت کن و بگذار...." اما تزار بيل رابه اونداد و به کندن ادامه داد.ساعتي از پس ساعت ديگر گذشت. آن گاه که خورشيد در آن سوي درختان غروب مي کرد ، تزار بيل را در خاک فرو مي برد و گفت :"که اي فرزانه مرد ، پيشت آمده ام تا به سوالهايم پاسخ دهي. اگر نمي تواني ، بگو تا به خانه برگردم." راهب گفت :"نگاه کن ؛ کسي دارد آن جا مي دود. بيا برويم ببينيم کيست." تزار به اطرافش نگاه کرد و ديد که مردي دوان دوان از جنگل مي آيد .مرد ، با دستانش شکمش را چسبيده بود؛خون از ميان انگشتانش جاري بود.او به سوي تزار دويد و بر زمين افتاد؛چشمانش را بست؛ناله اي آهسته سرداد و از هوش رفت. تزار به راهب کمک تا جامه مرد زخمي را در آورد؛اوزخمي بزرگ در شکم داشت. تزار زخم راخوب شست، با دستمالش و يکي از لباس پاره هاي راهب آن را بست اما خون همچنان از آن جاري بود.تزار باند گرم و آغشته به خون را از روي زخم باز کردو آن را شست و باز بست. وقتي جريان خون متوقف شد ، مرد زخمي به هوش آمد و آب خواست. تزار آب خنک آورد و به مرد کمک کرد تا از آن بنوشد. در همان موقع ،آفتاب غروب کرد و هوا خنک شد.تزار به کمک راهب مرد زخمي را به کلبه بردو در بستر خواباند.مرد زخمي همانطور که دراز کشيده بود ، چشمانش را بست و آرام گرفت. تزار آن قدر از کار کردن و راه رفتن خسته شده بود که در آستانه ي در مثل مار چنبر زد و چنان آسوده به خواب فرورفت که همه ي آن شب کوتاه تابستاني را درخواب بود. صبح روز بعد که از خواب بيدار شد ، مدتي طول کشيد تا يادش بيايد که کجاست و مرد غريبه که در بستر خفته کيست ؛پس با چشماني جويا اورا ور انداز کرد.مرد همين که ديد تزار از خواب برخاسته و نگاهش مي کند با صدايي ضعيف گفت : "مراببخش" تزار گفت که تورا نمي شناسم و دليلي براي بخشودنت نمي يابم." مرد گفت:"تو مرا نمي شناسي اما من تورا مي شناسم .من دشمن تو هستم و قسم خورده بودم که به سبب کشتن برادر و ضبط دارايي ام ار تو انتقام بگيرم و ميدانستم که تو تنها نزد راهب آمده اي ؛
اين بود که تصميم گرفتم هنگام باز گشت بکشمت.اما يک روز تمام گذشت و پيدايت نشد و وقتي از کمينگاهم بيرون آمدم که بيابمت ، به محافظانت برخوردم که مرا نمي شناختند و زخمي ام کردند. از چنگشان گريختم اما اگر تو زخمم را نمي بستي ،آن قدر از من خون مي رفت که مي مردم،من مي خواستم تورا بکشم اما تو جانم را نجات دادي.اگر من زنده ماندم و تومايل بودي
وفادارترين غلامت خواهم شد و به فرزندانم نيز چنين خواهم گفت. مراببخش" تزار بسيار شادمان شد که به اين آساني با دشمنش آشتي کرده است. ونه تنها اورا بخشود بلکه به پزشک خويش و نوکرانش گفت که همراه او برگردندو قول داد که اموالش را پس دهد. پس از اين که مرد زخمي کلبه را ترک کرد ، تزار براي يافتن راهب از کلبه بيرون رفت.مي خواست پيش
از بازگشت، يک بار ديگر از او بخواهد که به سوال هايش پاسخ دهد. راهب در جلو باغچه اي که روز پيش بسته بود، زانو زده بودو در کرت ها سبزي مي کاشت.تزار به سراغ او رفت و گفت:"اي فرزانه مرد،براي آخرين بار از تو خواهش مي کنم که به سوال هايم پاسخ دهي."راهب ،همان طور که چمباته نشسته بود ، به سرتا پاي تزار نگاه کرد و گفت :همين حالا هم به جواب سوال هايت رسيده اي."
تزار گفت:"چطور؟"راهب گفت "اگر ديروز بر ضعف من رحم نکرده بودي و به جاي کندن اين کرت ها ،تنهايم گذاشته بودي ، آن شخص به تو حمله مي کرد و از ترک کردن من پشيمان مي شدي. پس آن هنگام بهترين زمان براي کندن کرت ها بود و من مهم ترين کسي بودم که تو مي بايست به او توجه مي کردي و مهم ترين کارت کمک به من بود. پس زماني که آن مرد دوان دوان آمد؛بهترين زمان براي مراقبت تو از او فرا رسيد ؛ زيرا اگر زخمش را نبسته بودي ، بدون آشتي با تو مي مرد. پس اومهم ترين کسي بود که بايد به او توجه مي کردي و آن چه کردي مهم ترين کار بود. اکنون بدان که فقط يک زمان بسيارمهم وجود دارد و آن ((حال)) است و مهم ترين کس آن کس است که اکنون مي بيني ؛زيرا هيچ گاه نمي داني که آيا کس ديگري نيز خواهد بود که با او روبرو شوي يا نه و مهم ترين کار ، نيکي کردن به اوست؛زيرا انسان تنها براي نيکي کردن آفريده شده است."
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
|
|
|
|
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
6th November 2007
|
#16
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: همین نزدیکیها
نوشته ها: 3,573
تشکر از دیگران: 3,394
تشکر شده 3,723 بار در 2,544 پست
|
|
|
مرسی ازبابت این نوشته...دستت مریزادترانه جون آبجی گلم
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
6th November 2007
|
#17
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست
|
|
|
استعفا ازآدميت ...
نوشتم این چنین نامه به الله// فرستادم دوقبضه سوی درگاهبه نام تو که رحمان و رحیمی// خدای قادرو رب کریمیمنم فرزند آدم، پور حوا // سلامت می کنم من ازهمين جاهمان آدم که اورا آفریدی // ولی از خلقتش خیری ندیدیازاوّل او به راهی بس خطا رفت// به سوی کشتن و جرم و جفا رفتزتو بخشش ازاوعصیان گري بود// زتو نرمش از اوويرانگری بودخدایا از خودم شرمنده هستم // ازاینکه ظاهراً من بنده هستمنياوردم به جا من بندگي را // وبالم كرده ام شرمندگي راندادم گوش برفرمانت ای دوست// ومي دانم كه می گويي چه پُررّوستزبس از آدميّت گشته ام دور// نكردم اعتنا بر لوح و منشورلذا با عرض پوزش من ازامروز// وبا شرمندگي واز سر سوزشوم مستعفی از شغلی كه دادي// و نام آدمی بر آن نهادیاگر باشد جواب نامه مثبت// و استعفا قبول افتد زسويتخدايي را در حق ّاين خطا كار// در حق بندۀ مستعفی زاربه جا آور زروی لطف و ياری// كه باشد از صفات ذات باریبه جای دستمزد این همه سال // که بودم بنده ات باری به هر حالعطا كن خانه ای در كنج جنّت// برای دورۀ خوب فراغتبكن هم خانه ام يك حور زيبا // که تا تنها نباشم من در آنجاچو نامه خوانده شد از سوی یزدان// ندا آمد زسوی حی سبحان توای« جاويد » گرچه پررّو هستی// ودست سنگ پا از پشت بستیولی چون برگنُه اقرار کردی// به نادانی خود اصرار کردیقبول افتاده شد موضوع خانه// چه چیزی را دگر گیری بهانه ؟به عزراییل گفتم تا بیاید// تورا فوراً به این خانه رساندبلرزیدم زنام مالک موت// چنان گویی که دارم می کنم فوتپریدم من زخواب خوش به یکبار//نگشتم لاجرم نائل به دیدار
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
|
|
|
6th November 2007
|
#18
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست
|
|
|
گنجشك و خدا
گنجشك و خدا
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود .
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي .
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت . هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
|
|
|
|
tarane ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
|
|
6th November 2007
|
#19
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست
|
|
|
درد دلي بين خدا و بنده گنهکارش
درد دلي بين خدا و بنده گنهکارش
خدايا با من قهري ...!!!
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
- خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
- بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
- خدايا! سه رکعت زياد است !
- بنده ي من ! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد !
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله ...
- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم !
- بنده ي من ! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم .....
بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد .....
- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است ...
- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است ...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند .
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟ !
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد
و باز هم ... !
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
|
|
|
|
tarane ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
|
|
6th November 2007
|
#20
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست
|
|
|
نماد زندگی
نماد زندگی
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟
و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. " در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده. "
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند. "
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ببرای صرف با یک دوست هست! "
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
|