آقا سام بهتر نبود همون تنکس رو میزدین. ضمن اینکه این نکته خیلی سفارش شده
----------------------------
ترانه خانم از شما هم ممنون. چون خیلی زیبا بود ولی این داستان توی داستان های کوتاه همین بخش داستان هستش. یعنی [فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
به هر حال ممنون
Pooyajoon ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
از خونه شون تو يكي از محلههاي غرب تهران مياد بيرون، روز خيلي خوبيه… يه شلوار جين و يه تي شرت اسپرت پوشيده و اصلاح كرده و با موهاي مرتب، يه ادوكلن خيلي خوش بو هم زده كه ميتونه شامه هر دختري رو قلقلك بده… امروز قراره زندگيش متحول بشه و قراره غمهاش تموم بشه، قراره يه زندگي خوب و راحت رو شروع كنه، موفقيتي كه امروز تو ذهنش هست رو هيچ وقت به دست نياورده.
به نظرش هوا امروز خيلي عاليه، يه هواي خيلي خوب، تو اواخر مرداد ماه يه همچين هواي ملايمي بعيده…از دم خونشون 7-8 قدم ميره جلوتر و بر ميگرده خونشون رو نگاه ميكنه، يه مرتبه چهره مادر و پدرش مياد جلوي صورتش و يه لبخند كوچولو ميزنه. دختر همسايشون از كنارش ميگذره و بهش سلام ميكنه، جواب سلامشو ميده و چون اصلا حوصله پر چونگي دختر همسايه رو نداره زود خداحافظي ميكنه و به راه خودش ادامه ميده. به كنار خيابون ميرسه و منتظر يه ماشين ميشه، يه ماشين نگه ميداره واونم جلو سوار ميشه، عقب يه دختر و پسر جوون نشستن و زير گوش هم ديگه دارن نجوا ميكنن، خيلي شاد به نظر ميرسن و انگار در كنار هم غمي ندارن… خودش هم به ياد روزهاي خوش گذشته ميفته و بعد از 1-2 دقيقه از روياهاش مياد بيرون و تو دلش ميخونه: گذشتهها گذشته، هرگز به غصه خوردن گذشته بر نگشته. امروز نبايد غمگين باشه، چون روز آزاديه، روز شادي و مرگ غمها براي اونه.
تو مسير چند تا دختر و پسر ديگه رو هم ميبينه، ولي سعي ميكنه اهميتي نده و فقط به فكر فرداي بهتر باشه… روزها و ماههاست كه براي يه همچين روزي لحظه شماري ميكنه، تقريبا 2 سال پيش هم همچين تصميمي گرفته بود ولي اون موقع خودشو راضي كرده بود كه ميشه آينده رو ساخت… حالا ميخواد آينده رو براي خودش بسازه.
دلش به راننده جووني كه گويا 2-3 سال از خودش بزرگتره فوش ميده، چون يارو خيلي آروم ميره و اين طوري ممنكه دير به سر قرار برسه، ولي در نهايت ساكت ميمونه.
تو ذهنش زندگي آيندش رو تصور ميكنه و يه لحظه دلش براي اون زندگي پر ميزنه.
ماشين نگه ميداره، پياده ميشه و يه نفس عميق ميكشه، از همون جا ميشه جاي قرار رو ديد و ساختموني كه ميتونه براي اون اسطوره نجات باشه رو ميبينه… آروم آروم حركت ميكنه، نميدونه چرا امروز همه دخترها با يه نگاه خاصي بهش نگاه ميكنن اونم اهميت نميده وفقط به قرارش فكر ميكنه…عقربههاي ساعت 2-3 دقيقه از ساعت 6 عصر گذشته و الان اوج شلوغي تو منطقهاي هست كه تقريبا به مركز خريدي با 7-8-10 تا پاساژ تو منطقه غربي تهران تبديل شده…
همون طور كه داره حركت ميكنه، احساس ميكنه كه قدماش دارن سبك ميشن و حالا انرژي كمتري براي حركت لازم داره، يه دفعه به يادش ميفته كه بهتر بود از دوستاش خداحافظي ميكرد و با خودش فكر ميكنه كه بره تو يه كافي نت و چند تا Offline بذاره، ولي بلافاصله پشيمون ميشه.
به راحش ادامه ميده و هنوز هم نگاههاي داغ دخترهايي كه از كنارش ميگذرن، رو صورتش سنگيني ميكنه… ولي اين اولين باري نيست كه اين نگاهها رو ديده و تو اين مدت ديگه اين نگاهها براش عادي شده.
تو مسيرش به ياد خيلي چيزا ميفته، به ياد دوستانش، به ياد كساني كه راست و دروغ بهش گفتن كه دوستش دارن و به ياد خاطراتش… همه اون خاطرات مثل ابري ميان و از كنارش رد ميشن و اونم سعي ميكنه توجهي نكنه.
يه ساختمون 10-12 طبقه، كه پوششي از آلمينيم و شيشه با معماري سه بعدي و مكاني عالي اونو به پاتوقي براي جوونا تبديل كرده… به حسن انتخاب خودش تبريك ميگه و تو دلش احساس خوبي بهش دست ميده، از درب الكترونيكي ساخنمون عبور ميكنه و به داخل ميره، دستگاههاي تهويه مدرن و قوي ساختمون هواي خيلي مطبوعي رو در داخل به وجود آوردن… ميره و سوار آسانسور ميشه و به طبقه آخر ساختمون ميره… درب آسانسور باز ميشه و وقتي ميخواد از آسانسور پا به طبقه آخر بذاره احساس ميكنه دو تا چشم آشنا داره نگاش ميكنه، اطراف رو نگاه ميكنه و هيچ كس رو نميبينه.
از پنجرههاي ساختمون به بيرون نگاه ميكنه و از اين فاصله آدمها رو خيلي كوچيك و حقير ميبينه، حقارتي كه براي اولين بار در وجود آدمي ميبينه… سعي ميكنه اين مسئله رو فراموش كنه و فقط به فكر قرارش باشه، قرارش راس ساعت 6:30 هستش و الان ساعت 6:20 هستش. مثل هميشه زود به سر قرارش رسيده و بايد چند لحظهاي منتظر بشه تا اين عقربههاي تنبل حركت كنن، براي اولين بار تو زندگيش احساس ميكنه نميخواد زمان قرار برسه و احساس ميكنه بر خلاف گذشته دوست نداره طرفش به موقع و يا زودتر سر قرار بياد، ولي اومدن طرفش سر قرار ديگه دست اون نيست… البته ميدونه كه مسيري كه اون ميخواد از اونجا بياد اصلا ترافيك نداره و 100% سر ساعت مشخص ميرسه سر قرار.
تو اين مدت ده دقيقه فكر و خيال ميكنه، يه دفعه از روياهاش مياد بيرون و به ساعتش نگاه ميكنه، ساعت دقيقا 630 هست و فقط 30 ثانيه مونده كه موقع قرار برسه، به خودش نگاهي ميكنه، نميخواد تيپش بد باشه و دوست داره خيلي مرتب باشه. اضطراب ميخواد تو قلبش نفوذ كنه، ولي بهش اجازه نميده…قلبش ديگه پر شده و جايي براي اضطراب باقي نمونده.
عقربه ثانيه شمار با ناز و عشوه ميره رو 12 و حالا ديگه دقيقا ساعت 6:30 هستش.
همون لحظه طرفش رو ميبينه كه داره با يه لبخند به طرف اون مياد، اونم چون يه كم عجله داره، با يه شيرجه سعي ميكنه خودشو زودتر به اون برسونه و اونو در آغوش بگيره، همون طوري كه داره شيرجه ميزنه، به ياد گذشتهها ميفته… ميدونه كه زمان زيادي نداره و با توجه به قوانين مطلق فيزيك اين ارتفاع 20-30 متري رو در زمان خيلي كمي طي ميكنه… تو همون زمان كم يه ياد عشقش ميفته و بعدش هم صورت پدر و مادرش مياد جلوش و خوشحاله كه چهره پدر و مادرش رو دوباره ميبينه، يه لحظه به ياد حرفهاي پدرش ميفته و تو ذهن خودش، يه دادگاه تشكيل ميده و خودشو به خاطر اين كارش و قبول نشدن تو كنكور محاكمه ميكنه ولي خودش خوب ميدونه كه دليل اين تصميمش كنكور نبوده و نيست…
احساس ميكنه همه اون پايين دارن نگاش ميكن و منتظرن كه اون سقوط كنه، يه لحظه به پايين نگاه ميكنه و احساس لذت ميكنه… به خودش ميگه كه ديگه غم و غصه تموم شد و هيچ كسي نميتونه دل منو بشكنه… با اينكه تو فصل گرما قرار داره، به خاطر سرعت زيادش يه باد ملايم و مطبوعي به صورتش ميخوره و گونههاش رو نوازش ميده… دوباره به پايين و جايي كه طرفش اونجا منتظره تا اونو در آغوش بكشه، نگاه ميكنه و حدس ميزنه كه از اون بالا، تا به اينجا مثل يك عمر براش گذشته، چشمهاش رو ميبنده و يه لبخند ميزنه و يه دفعه يه صداي بلند مثل انفجار ميشنوه و ديگه نه چيزي احساس ميكنه و نه چيزي ميشنوه…
آری هیچ کی نمی دونست که دوستش می تونه مرگ باشه
با عــــــــلم اگر عــــــــمل برابر گردد
کام دو جــــــــــــهان تو را میسّر گردد
مغرور مشو به خود که خواندی ورقی
زان روز حــــــــــذر کن که ورق برگردد
[فقط كسانی ميتوانند لينكها را مشاهده كنند كه عضو سايت باشند. ]
Pasalari ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
این جایی که تو میگی ترانه ، آریاشهره(یا همون صادقیه ی امروزی)...
اون ساختمون هم که گفتی اسمش گلدیسه...
اون پسری هم که گفتی ، اسمش مهدی باید باشه...(اینو درست نمی دونم)
در ضمن این اتفاق (یعنی خودکشی از بالای گلدیس) یکبار هم برای یه دختر افتاد...(4 سال پیش)
اون موقع ما آریاشهر زندگی می کردیم...
از همون اول می دونستم که رفیقش که منتظرشه ، مرگه...
روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس ....... هر كدام به روش خويش مي زيستند . تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت : هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد . تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند . همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند . در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود . عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد . آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!! قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند . جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود . او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود . فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست . اول كسي جوابش را نداد . در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت : ثروتمندي عزيز به من كمك كن . ثروتمندي گفت : متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست . عشق رو به (غرور) كرد و گفت : مرا نجات مي دهي ؟ غرور پاسخ داد : هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني . عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت : متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم . در اين حين خوشگذراني و بيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دور شهوت را ديد و به او گفت : آيا به من كمك ميكني ؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه !!!!! سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كرد و گفت : خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد . عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد . پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود . جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائي سلام كرد و از او تشكر كرد دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت : من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي ؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست . تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي . عشق تشكر كرد و گفت : بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد ؟؟ دانائي گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت : زمان ؟؟!!!!! دانائي لبخندي زد وپاسخ داد : بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند .
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد.
آنها ساعتها با يكديگر صحبت ميكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد.
روزها و هفتهها سپري شد.
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هماتاقيش را وادار ميكرده چنين مناظر دلانگيزي را براي او توصيف كند !
پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند.
پسرک با تير و کمان نشانه گرفت و هدف او چيزي نبود جز ديوانه کنار خيابان.
سنگ با شدت به سر ديوانه خورد. ولي او سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت.
پسرک گستاخ براي برداشتن چند سنگ به گوشه اي از خيابان رفت که ناگهان ديوانه از جا پريد و اورا به سمت ديگري از خيابان هل داد.
اتومبيلي که در حال تصادف با پسرک بود حالا چرخهايش روي پيکر بي جان ديوانه بود....
وقتي پدرش به جبهه اعزام شد او يک ساله بود.
حالا بعد از سالها دختر با دسته اي گل سرخ منتظر آمدن پدر بود.
با صداي صلوات مردم و عطر اسفند و گلاب پا به کوچه گشت.
دختر با خوشحالي به سوي پدر دويد و دسته گلش را به سوي او دراز کرد.
اما پدر دستي براي گرفتن گلها نداشت.....
روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی
دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا
محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست
بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.