|
RE: جمله های زیبا
دوروبرم را نگاه کردم، کسي نبود، آرام آرام به طرفش رفتم، چون اگر کسي مي ديد که حتا نگاهش مي کنم چيزي از او براي من نمي ماند.
او را در آغوشم فشردم، با اينکه کچل و تپل بود، ولي پوست لطيفي داشت و عطرش مرا مست مي کرد. بوسيدمش و به درونش پر کشيدم. پوستش را دريدم و به گوشت و خونش رسيدم. حقا که گوشتالود بود. دلم نمي خواست مال ديگري باشد. حسودي مي کردم.
از ترس حمله ي ديگران پوستش را دريدم و پرپرش کردم وشروع کردم به خوردن، که فقط مال من باشد.
حقا که از بچگي عاشق پرتقال خوني بودم.;laughingsmiley;;specool;
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
;heart;!!! یه قلم و یه کاغذ و یه عاشق همیشگی . نمیشه با نوشته ها این همه احساس و بگی !!!;heart;
|