شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 3rd November 2007   #1

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست

 

ارواح سرکش

ارواح سرکش

بیچاره مردی که دوستدار دوشیزه ای گشته و او را یگانۀ زندگی خویش قرار داده است .و هرآن چه محصول تلاش و زحمتش بوده در ناگهان در می یابد کسی راکه با تلاش و کوشش شبانه روزی قصد تصرف جان و روحش را داشت ، در چنگال دیگری افتاده و او نیز از اسرار پنهانی عشق و زیبائی های و جودش وی را لبریزمی سازد .
بیچاره زنی که از خواب سنگین جوانی بیدار شده ، خویش را در خانۀ مردی می یابد که با مال و ثروت ،و ظواهری دلفریب او را مورد نوازش مهربانی بسیار قرارمی دهد . حال آن که هنوز زخم های جانسوز دلش از گرمای زندگی عاشقانه در مان نیافته و روحش با شراب جاودانی الهی که از چشمان مردی به قلب زنی جاری است سیراب نگرد یده است.

ورده الهانی

(( رشید بیک نُعمان ) ) را از روزگاران جوانی ام می شناختم . زاگاهش لبنان بود. در بیروت بزرگ شده و روزگارش را سپری کرده است . از خانواده ای بود که از بزرگان و توانگران آن سرزمین محسو ب می شدند و همیشه آثار و مفاخر اجدادش را شعار خود ساخته و داستان ها وحکایاتی از بزرگ منشی ها و فضایل و در ست کاری های آن ها نقل می نمود. سعی او براین بود که افکار و عقاید و آداب و سنن آنان را در زندگی روزانه ا ش به کار بندد. اما گاهی نیز اتفاق می افتاد که مانند هجرت پرندگان، از غربی ها تقلید می کرد. ((رشید بیک )) مردی مهربان و شایسته ، اما مانند بسیاری از مردان سوری ظاهربین بود . به ندای روح توجهی نمی کرد و فقط احساس خویش را برای شنیدن صداهای اطراف به کار می انداخت . خواهش های نفسانی سرچشمه و اوج خوشی و سر گرمی او به شمار می رفت ، به همین خاطر همواره از شناخت اسرار زندگی و دستیابی به زبیائی های آفرینش بی نصیب می ماند. از جمله مردانی بود که عشق و نفرت خود را نسبت به مردم و هرچیز دیگربه سادگی نشان می داد، اما دیری نمی گذشت که از این نادانی و تعجیل خود پشیمان می شد و در آن هنگام بود که به جای بخشش و عفو ، از خود تندی و خشونت نشان می داد . این گونه بود که بانو ((ورده الهانی)) را به همسری انتخاب کرد ، پیش از آن که ، روحش بتواند او را در سایه عشق در آغوش بگیرد و زندگی با برکتی را آغاز نماید . در بازگشت به بیروت که چند سالی از آن دور بودم به دیدار (( رشید )) رفتم . او را با اندامی نحیف و چهره ای رنگ پرید ه دیدم . نشانه ها ی غم و اندوهی سنگین در چهره اش نمایان بود و چشما ن نگرانش از قلبی شکسته وناکامی های بسیار حکایت می کرد . هیچ علتی برای این بیماری و اندوه به نظر نمی رسید ، اما این نیز بی دلیل نمی توانست باشد. بی درنگ از او پر سیدم :

(( دوست من ، علت این پریشانی چیست ؟ آن شادمانی که روزگاری از چهره ات مثل نوری درخشان نمایان بود کجاست ؟ روزگاران خوش جوانی ات چه شد ؟ کسی از عزیزانت را از دست داده ای ؟ آن چه در تلا ش های شبانه روزی بدست آورده بودی ، شبی پلید و سیاه در حادثه ای ناگوار از تو ربوده است ؟

بگو ... به پاکی دوستی مان سوگند ، علت آن چه که روح تو را می آزارد و این چنین افسرد ه و نحیف و اندوهگینت کرده است را شرح بده .)) نگاهی پر حسرت به من اندخت ، مانند کسانی که روزهای شادمانی خود رابه یاد آورده و ناگهان همه چیز را از دست داده باشند. با صدایی بسیار گرفته که نومیدی و بیچارگی در آن پیدا بود گفت :

(( اگر کسی دوست عزیزی را از دست بد هد ، دوستان دیگری را خواهد یافت که از جانب آن ها دلداری و تسلی بیابد . وقتی شخصی دارایی خویش را از دست می دهد ، با کمی تفکر و کوشش و تلاش می تواند مجدداََ آن ثروت برباد رفته را باز یابد و آن گرفتاری را فراموش کند . اما اگر مردی ، آرامش روح و همدم زندگی اش را از دست . بدهد ، چگونه و از کجا می تواند او را بیابد تا روزکاران از دست رفته راجبران کند؟ مرگ بی رحم ، دستش را به سوی شما دراز می کند و شما را با بی رحمی ، و به سختی می آزارد، اما پس از گذشت چند روزی احساس می کنید که سرانگشتان زندگی شما را نوازش داده و به سوی شادی فرا می خواند . سر نوشت کاملا بی خبر پیش می آید و شما را با چشمانی ترس آور و وحشتناک نگاه می کند ، گلوی شما را گرفته ، می فشارد و به زمین پر تاب می کند. با پاهای آهنین پایمالتان می کند و سرانجام خند ه را از میان می برد. اما به زودی همان سرنوست در جستجوی آن چه می خواهد به شما ببخشد باز می گردد. از شادی برای شما سرود می خواند .صبح فردایی که در انتظار ش هستید، شب تیره و تار را از میان آن همه پریشانی و آزردگی بر می دارد و آن گاه شما احساس می کنید که دوباره شادمان و خوشحال هستید و به سارگی مشکلات را حل می کنید . حال اگر ببینید قرعۀ شما در زندگی ، به نام پرنده ای افتاد که به او عشق می ورزید ، از عصارۀ قلب خود غذایش می دهید ، از برق چشمان خود سیرابش می کنید، ریشه های وجودتان را لانه اش ساخته ، بانگرانی از او مراقبت مرده، پروبال او ار تیمار می کنید ، یکبار ه دست های شما را تر ک گوید ، در میان ابرها پرواز کند ، و در قفس دیگری فرود آید و دیگرباز نگردد چه خواهی کرد ، ای دروست من؟ چگونه صبر و تحمل پیشه می کنی و چطورمی توانی به ادامۀ زندگی و رونق آن امید وار و دلگرم باشی ؟))

(( رشید بیک )) با صدایی اندوهگین و پردرد این عبارات را برزبان می آورد و چون شاخه ای که در معرض تندبادی قرار گرفته می لرزید . دست هایش را به جلو دراز کرد ، گویی می خواست پیزی نامعلوم را با انگشتانش بگیرد و پاره پاره کند. صورتش از شدت خشم برافروخته و جبین چرروکید ه اش تیره شد .چشمانش بزرگ و پلک ها یش کبود گردید ، گویا روح خبیثی از عالم بالا در زندگی اش فرود آمد ه و در برابرش نمایان شده است . به من خیره شد. ناگهان حالت خشم و در ندگی در وجود ناتوانش به درد و اندوه تبدیل گردید و گریه کنان گفت:

(( آن زن ، زنی است که او را از فقر و بد بختی رهایی دادم ، دارائی خود را به پای او ریختم، با لباس های زیبا، جواهرات گرانبها ، اسب ها و کالسگه های با شکوه ، با عث حسادت و غبطه خوردن دیگر زنان نسبت به او شدم . او زنی است که از صمیم قلب عاشقش بودم و می پرستیدمش .زنی که برایش دوستی عاشق پیشه و وفادار، یاری بی ریا و یک دل و همسری مهربان و صادق بودم سرانجام مرا این گونه اسیر کرد. او مرا ترک کرد . به خانۀ مرد د یگری پناه برد تا در سایۀ فقرو پریشانی او زندگی کند و خود را با لقمه نانی که آلوده به ننگ و شرمساری و جرعه آبی که بی شرافتی و خفت و خواری آمیخته است شریک و دمساز نماید. او زنی است که دوستش می داشتم . پرندۀ زیبایی که از عصارۀ قلبم ، غذایش می دادم و از روشنایی و فروغ چشمانم آبش . این پرنده از قفسی که روح من لانۀ او بود گریخت و به لانۀ دیگری که از خار و تیغ ساخته شده بود پرواز کرد ، تا کرم و بویه های خار بخورد و زهر وحنظل بنوشد . همان فرشته ای که او را در باغ بهشت عشق خود جای داده بودم ، ناگهان به صورت شیطانی در آمد و به سمت تاریکی شتافت تا در آتش گناهان خود بسوزد و مرا نیز از کار های زشت خود عذاب دهد. ))
(( رشید )) ساکت شد و صورتش را با دست هایش پنهان کرد. گویی می خواست خود را از دیگران مخفی نماید .سپس ناله کنان گفت:

(( این همۀ آن چیزی است که می توانستم برایت بگویم، دیگر از من چیزمپرس و از من مخواه تا بیش از این بدبختی ام را باز گو یم . اجازه بده همچنان پهان بماند تا در هنگام تنهایی ام تمام وجودم را فراگرفته ومرا به مرگ نزدیکتر نماید.)) در حالی که از شدت دلسوزی ،اشک در چشمانم حلقه زده بود ، از جا برخاستم و در سکوتی سنگین او را ترک کردم ، چون نتوانستم سخنی بیابم که مرهمی برقلب زخم خوردۀ او باشد و روح غمگین و تیرۀ او را روشن و نورانی سازد. چند روز بعد ((وردۀ الهانی )) را برای نخستین بار در کلبۀ کوچکی که با گل ها و درخت های گوناگون آراسته شده بود دیدم .او نام مرا بارها در خانۀ (( رشید بیکنعمان )) شنیده بود . وقتی چشمان درخشنده و جذاب او را دیدم و آهنک شیرین صدایش را شنیدم ، با خود گفتم : آیا ممکن است این زن، چنان بدخلق و آزاردهند باشد که (( رشید بیک )) بیرایم کفت؟ آیاممکن است در پس این چهرۀ زیبا ، روحی نفرت انگیز و قلبی سیاه و ناپاک نهفته باشد ؟ این همان همسر خائن است؟ آیا این همان زنی است که او را بارها متهم کردم و در خیالم ، چون ماری که در قلب پرنده ای زیبا پنهان شده تصویر کرده ام ؟)) اما باز پشیمان شده ، آهسته از خود پرسیدم : (( پس اگر این چهرۀ زیبا و مهربان سبب پریشانی و بدبختی آن مرد بیچاره نشد ه ، علت چیست ؟ آیا ندنده و نشنید ه ایم که چه زیبائی های ظاهری با عث بدبختی ها و غم و دردهای جانکاه گردیده است ؟ آیا این ماه که به و اسطۀ نور خود ، الهام دهند ۀ خیال و پندار شاعران و غزل گویان است، همان ماه آشوبنده ای است که جزرومد و امواج سهمگین دریارا پدید می آورد ؟ )) کنارش نشستم . گویا افکاری را که مدت ها در آن غرق بودم، از قبل خواند بود . دیگر راضی نشد که بیش از این بد گمانی و پریشانی افکار خود غوطه ور باشم . سرش را در بین دست های سفید و زیبایش گذاشت و با آهنک سوزناک و گرفته ای گفت:

(( شما را قبلا ندیده ام ، اما انعکاس افکار شاعرانه و آثار شما را از دهان مردم شنیده بودم و می دانستم که نسبت به زبان بیچاره و ستمدیده دلسوز و مهربان هستید و ضعف آن ها را که از احساسات آشفته و اضطرا بشان نمایان است به خوبی درک خواهید کرد . به همین خاطر می خواهم داستان ناکامی های خود را برایتان بازگویم تا شما از آن چه برایتان مجهول است آگاه شوید ، آن گاه اگر خواستید به مردم بگوئید که ورده الهانی هرگززنی بد کار و بد اخلاق نبوده است. هیجده ساله بودم که سر نوشت، مرا به (( رشید بیک نعمان )) سپرد ، در حالی که سن او نزدیک به چهل سال بود . زبانزد مردم شد که او مرا از صمیم قلب دوست می دارد . نیاتش برای من صادقانه و صمیمانه بود. کاخ اشرافی و خدمتکاران زیاد خودرا در اختیارمن گذشت وامور خانه اش را به دست من سپرد .با لباس های ابریشمین و اطلسی مرا می پوشاند .سر ،گردن و بازوانم را با جواهرات و سنگ های قیمتی و زیبا زینت می بخشید . مرا در خانه دوستان و آشنایان ، همانند ارمغانی عجیب وموجودی نایات به نمایش می گذشت، و وقتی می دید که چشمانشان با تغجب و شگفتی به من خیره می ماند، لبخند ی از پیروزی و افتخار برلبانش می نشت . هرگاه می شنید که دوستانش با ناباوری ازمن صحبت می کنند ، سرش رابه نشانه تکبر و غرور بالامی گرفت ، و سخنانی از قبیل این که (( آیا این همسر رشید بیک است یا دختر خوانده اش ؟)) یا (( اگر رشید بیک در جوانی ازدواج می کرد ، نخستین فرزند او اکنون بزرگ تر از ورده الهانی بود )) را اصلانمی شنید . قبل از آن که از خواب و غفلت جوانی هوشیار شوم و شرارۀ مهر الهی در درونم زبانه کشیده و تمایلات و عواطف انسانی در وجودم به جنبش آید ، و درست در هنگامی که خوشبختی و سعادت را در پوشیدنن لباس های زیبا و فاخر و سوار شدن در کالسکه های با شکوه و داشتن فرش های گرانبها و زربافت می دانستم این بد بختی عظیم برایم اتفاق افتاد . وقتی به خود آمده ، چشمانم را به روشنایی گشودم ، زبانه های آتش پنهانی ای را در دلم دیدم که مرا می سوزاند و روح سر گردان مرا در خویش کشانده می آزارد هنگامی از خواب بر خاستم که بال های مجروحم مرا به هر سو می کشاند تا به ماورای عشق به پرواز درآورد ، اما شلاق و غل و زنجیرهای نیرومند آئین و رسوم ، مانع پروازم می شد و جسم مرا هر چه سخت تر مقید می ساخت . پیش از آن که معنای حقایق زندگی را درک کنم ، همان آداب و رسوم ، سرنوشت شوم مرا رقم زده بود. وقتی از خواب بیدارشدم و مفهوم زندگی و اقعی را احساس کردم ، فهمیدم خوشبختی زن به بزرگی و ثروتمندی مرد نیست ، بلکه به ملایمت ، بخشند گی ، و محبتی است که روح آن ها را به سوی دیکدیگر پرواز می دهد تا عشقی پاک در قلبشان جای گرفته عضوی از پیکر یک زندگی شوند و آنگاه عبارتی بر لب های خدا. همین که این حقیقت تلخ را درک کردم خود را مانند دزدی در خانۀ (( رشید بیک )) دیدم که نان او را خورده و در دل تاریک شب خود را پنهان نموده است . دانستم هروزی که با او به سر می برم ، اشتباه بزرگی را مرتکب می شوم که آسمان و زمین داغ این بد نامی را برپیشانی ام خواهد نشاند ، زیرا در برابر جوانمردی ، راستی و درستی ، سخاوت و پرهیز گاری او هر گز نمی توانستم قلب عاشق پیشه ام را به او تقدیم کنم . سعی بسیار کردم تا او را دوست داشته باشم ، اما بیهوده به نظر می رسید ، زیرا این نیروی محبت است که قلب را به تپش درمی آورد و قلب های ما آدمیان قادر به ایجاد مهر و محبت نیست . مدت ها به دعا و نماز پرداختم . حتی در سکوت شب، از خدا خواستم تا به طریقی راه حقیقت را به من بنمایاند و مرا از این گمراهی خلاصی دهد ، زیرا احساس گناه کرده و عذاب آن را بس دشوار می دانستم ، اما هرچه کردم بی فایده بود ، گویی در آتشی سخت می سوختم و عذاب می کشیدم .

دو سال تمام بود که در آن اسارتگاه به سر می بردم ، در حالی که بسیاری از همسالانم به زندگی من ، که در حقیقت اسارتی بیش نبود ، غبطه می خوردند . جایی که در آ ن به آزادی مرغان هوا افسوس می خوردم . هم چون مادر داغدیده ای که یگانه فرزند عزیزش را از دست داده ، برای قلب اندوهناک خود که اسیر آداب و رسوم مردۀ بشر است آه و ناله می کردم . در یک روز سیاه ، در آن سوی تاریکی، نوری زیبا و روشن را مشاهد ه کردم که از چشمان جوانی که در شاهراه زندگی به تنهایی قدم برمی داشت می درخشید . کسی که یکه و نتها در خانه ای محقر مسکن داشت . گویا تاکنون چشمانم بسته بود و این پرتو های نورانی را نمی دیدم به خود گفتم : ای سرنوشت من، ای نفس من ، تاریکی قبر سزاوار توست ، اگرچه روشنایی وامیدی هم با شد!))

سپس گوش دادم و آهنگ دلنشینی را شنیدم که از آن شادمانی ای وجودم را فراگرفت . پس گوش هایم را گرفته به خود گفتم : (( ای سر نوشت من ، ای نفس من ، فریاد های جهنمی از آن تو باد ، اگر چه نغمه های روح افزایی هم باشد !)) چشمانم را بسته و گوش هایم را محکمتر از پیش گرفته بودم تا امکان شنیدن و دیدن وجود نداشته باشد . اما بازهم شعاع امیدی در برابر چشمانم در خشید و ترانه هایی که نوید زندگی می داد به گوشم رسید. مثل گدایی که در نزدیکی قصرسلطان جواهر گرانبهایی پیداکرده با شد و از شدت بیم و امید نه بتواند فرار کند و نه آن را ترک کند ، وحشت سراپای وجودم را فرا گرفته بود . چون تشنه ای که به کنار چشمۀ آبی گوارا رسیده و از ترس درندگان جنگل قدرت نزدیکی به آب را ندارد ، حالت غیرقابل و صفی به من دست داده بود .))
(( وردهالهانی )) چند دقیقه ساکت ماند و چشمان زیبا و درشتش را بر هم نهاد . گویا خاطرات تلخ گذ شته آزارش می داد . سپس چشمانش را به نقطه ای نامعلو م دوخته و اداهه داد:
(( آن هایی که از عالم ابدیت آمده و قبل از این که لذت حقیقی زندگی را بچشند به همان عالم باز می گردند ، هر گزنمی توانند ناکامی و درد واقعی زنی را درک نمایند،که روحش همواره پریشان و گرفتار است .

آری ، این داستان غم انگیزی است که با خون و اشک زنی ضعیف نوشته شده و مردی با خواندن آن می خندد ، زیرا هیچ چیز از آن نمی فهمد. او نمی فهمد ، پس خنده ها یش ، پس از مدتی به خشونت و سپس به استهزا و ریشخندی تلخ تبدیل خواهد شد. به همین دلیل ، زن بد بخت مورد خشم و غضب او قرار گرفته و دائما گوش هایش از کفر و ناسزاهای او پر می گردد. این مصیبت ، در شب های تیر ه و تار دخترانی که هنوز معنای زناشوئی را درک نکرده وخود را گرفتار همسران ناشناس می کنند به نایش در می آید . در حالی که روح پاک خود را هواخواه همسرد یگری می بینند که او را با تمام وجود دوست می دارند و با تمام زیبایی ها و صفای عشق می پرستند .
این کشمکشی خشونت بار است که با افتادگی و ناتوانی زن، و قدرت و تسلط مرد برآن آغاز شده و تازمانی که این ضعف و آن فرمایروایی وجود دارد ، ادامه خواهد داشت . این ، جنگ وحشت افزایی است میان قوانین ناقص بشری واطف پاک قلبی و الهی .

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 3rd November 2007   #2

Pooyajoon

عضو پيشكسوت

 Pooyajoon آواتار ها

تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,515 بار در 2,428 پست

 

...ادامه... :

دیروز ، بخت خود را آزمودم و این آزمازیش قماری شد که تمام وجودم را به ویرانی کشاند وماتم و اندوه ، تمام هستی ام را فراگرفت .امروز برخاستم و ترس و وحشت دختران مثل خود را از درونم بیرون ریخته ، تصمیم نهایی خود را گرفتم . آری ... از او طلاق گرفته خود را از این دوگانگی آزاد و رها ساختم . اکنون شادمان و خوشحالم که به آرزوی واقعی و ایده آل خود رسید ه ام . در این جهان ، نیرویی وجود نخواهد داشت که بتواند این شادمانی و مسرت را از من جدا کند . زیرا این خرمی از آگاهی و دانش دو روح صمیمی که با هم یکی شده اند ایجاد شده ، دو روحی که اکنون نیز در سایۀ عشق به سر می برند .))

(( ورده الهانی )) نگاه پر معنایی کرد ، گویا می خواست پاسخ مرا از درونم بخواند . و من برای آن که او را ازادامۀ گفتار باز ندارم ، همین طور ، سکوت کردم . آن گاه با لحنی غمگین و تلخ که از یادگارهای ایامم گذشته تلخی تسلیم- و شیرینی آزادی حکایت می کرد ، گفت :
(( مردم به شما می گویند که ورده الهانی زنی خود خواه و خیانیکاری است که از خواهش های نفسانی پیروی کرده و همسری را که گرامی و عزیزش دانسته و بانوی قصر خویش قرار داده بود ، ترک گفته است . به شما می گویند او زن نابکاری است که با دست های پلید خود د یهیم مقدس زناشویی را الوده کرده و به جای آن تاج خیانتکاری را از خار های سوزندۀ دوزخ برای خود ساخت است . آن ها می گویند که جامۀ فضیلت را از تن بیرون کرده و لباس ننگ و رسوائی را به تن کرده است . آن ها ممکن است ، حتی بیش از این ها بگوبند ، زیرا روح قدیمی اجداد و نیاکانشان در وجود آن ها به عاریت گذشته شده است . آن ها مانند غارهای خالی کوهستان ها هستند که پس از فریاد زدن ، صدایشان رامی شنوند اما معنای آن را نمی فهمند . آن ها ظواهر دنیوی را برهمه چیز تر جیح می دهند ، آخرت و عقبا را نادیده می گیرند . آن ها نمی دانند که انسان چه وقت خطاکار وچه مواقعی نیکوکار است . اما به راحتی با چشم های ظاهربین خود ، ظاهر همه چیز را می بینند . آن ها هرگز به اسرار زندگی پی نمی برند .با نادانی تمام در مورد اشخاص داوری می کنند و گروهی را مجرم ، ستمکار و خطاپیشه و بعضی را بی گناه ، سمدیده و صالح می دانند . لعنت برکسانی که این گونه قضاوت وداوری می کنند وگمان می کنند این چنین قضاوتی صحیح و قابل قبول است . در واقع هنگامی که در خانۀ (( رشیدبیک )) به سر می بردم ، زنی تبهکار و نا سالم بودم ، زیرا ، تنها به عنوان همسر ظاهری خویش به دست آورده بود ، پیش از آن که نور الهی و شریعت آسمانی ، موجب تحکیم عشق بین ما گردد و روح ما را به هم نزدیک سازد . وقتی از دارایی و اموال او ، خود را غنی می می ساختم و پیکرم را از لذ ات دنیوی سیراب می کردم ، در نظرخویش ، زنی پلید و کثیف بودم . اکنون پاک و خالص شده ام ، زیرا قانون محبت ، مرا آزانه پرواز می دهد . من پاکدامن و عفیف شده ام ، زیر ا با لباس های فاخر و جواهر ات گرانبها، سعادت خویش را به دست نیاورده ام ، آری ، هنگامی که من زنی نابکار وگناهکار تودم ، مردم مرا همسری پاکدامن و وفادار می دانستند ، ولی امروز مرا زشت خو و پلید می شناسند ، زیرا میزان پاکی و شرافت روح انسانی را با مادیات می سنجند.))


(( ورده الهانی )) به پنجره خیره شد و با دست راست خود به شهر اشاره نمود . گویی سایۀ تباهی ، فساد و پستی را در خیابان ها، راهروها و پشت بام ها دیده است ، آن گاه با صدایی بلند و بالحنی تحقیر امیزو پُرنفرت گفت :

(( تالارهای باشکوه این جانه ها کاخ های زیبا را که توانگران در آن منزل دارند ببین .تمام آن ها آلوده اند و در سایه دیوارآن خانه ها که با زربافت های قیمتی تزئین شده ، چه زشتی ها و پلیدی ها که وجود ندارد . ساکنین آن ها زنانی هستند که هزاران حیله در چشمان سیاهشان و نیرنگ و دروغ بر لبان سرخشان جای گرفته و زیر سقف های زراندود اتاق هایشان چه دروغ هایی پناه گرفته است . این بناهایی را که با تو از قدرت و زیبایی و بزرگی سخن می گویند به دقت ببین ! در حقیقت غارهای بزرگی هستند که بد بختی و تیره روزی در آن ها جای گرفته است . آن ها قبرهای زینت یافته ای هستند که خود نمایی و شهوت پرستی مردها یی یشان در پشت برق سیم و زر پنهان گردیده است . این ها کاخ هایی هستند که دیوارها یش از غرور و زشتی ساخته شده و تا فلک بالا رفته است و هنوز می توان بوی خیانت و حیله گری را از آن ها استنشاق نمود. این بناها روزی در هم خواهد شکست و به زمین فرو خواهد ریخت . این ها خانه ها یی هستند که اگر روستایی بینوایی با چشم گریان آن ها را تماشا کند پی خواهد برد که ذره ای عشق و محبت و عاطفه در دل صاحبان آن ها وجود ندارد تا دل مهربانش را پر کند ، پس آن گاه لبخندی از اهانت و تحقیر می زند و با ترحم و دلسوزی به مزرعه اش باز خواهد گشت.)) (( ورده الهانی )) مرا کنار پنجر ه ای که خانه ها و قصر ها از آن جا مشخص بود ، برد و گفت:

(( می خواهم اسرار زندگی مردمی را که آرزو نمی کنم مثل آن ها با شم به تو نشان دهم آن قصر بزرگ را با ستون های مرمرین و پنجره های بلورین ببین . آن جا ، مرد توانگری زندگی می کند که به خیال خود از پدر ارث بسیاری برد او با مردمی دون و فرومایه همنشنینی می کند . دوسال پیش زنی را به همسری خود در آورد، که کمترین شناختی از او نداشت و پدر ش در ردیف برزگان و اشراف و ثروتمندان شهر بود . ماه عسل آن ها به سختی و ناراحتی سپری شد. البته قبل از آن نیز ، از همسر خود خسته شده بود و قصد ترک او را داشت تا سر انجام او را در این قصر جا گذاشت ، دقیقا مانند شرابخواری که جام خالی از شراب را کنار می گذارد . در ابتدا آن زن روزها و شب ها را به خاطر سختی و عذابی که می کشید با گریه و ناله می گذراند ، سپس صبر پیشه کرد و پذیرفت که اشتباه کرده است . او آموخت که گریه هایش برای چنین مردی ، به عنوان همسر ، کاملا بی فاید ه و بی اثر است . اکنون آن زن خود را سر گرم خوانی زیبا روی، خوش اندام وشیرین گفتا ر کرده است و قلب پاکش را در اختیار او قرار داده است و با دارائی همسرش او را داره می کند. از آن جایی که پیوند بین آن زن و مرد به پشیزی نمی ارزید ، زن نیز هیچ و حشتی از مرد خود نداشته و به هر کاری دست می زند .

به آن خانه که گل ها و درختان فراوان و زیبا ، اطرفش را فراگرفته نگاه کن . آن جا سرای مردی است از خامواده ای نامی و برجسته که سال های طولانی در این سرزمین حکومت می کردند. امروزه ، به دلیل عیاشی و برباد دادن ثروت ودارائی و بیکار ی و تنبلی بازماند گانش َ، آن حکومت و فر مانروایی شکوهمند سقوط کرده است . این مرد بدبخت چند سال پیش ، دختر زشت سیمای ثروتمند ی را به همسری خود انتخاب کرد ، و پس از دسترسی به ثروت ودارایی اش ، او را به دست فراموشی سپرد وبا بانویی زیبا و خوش اندام پیمان بست. آن زن سال ها ست که انگشت به دندان می گزد و احساس پشیمانی و ندامت می کند . واکنون برای آرایش مو ، چشم و چهره اش ساعت ها وقت صرف می کند . او خود را با لباس های قیمتی و ابریشمی زیبا می پوشاند تا شاید زشتی سیمایش پنهان گردد و در چشمان میهمانان زیبا و مورد پسند به نظر آید . اما ، هیچ چیز جز پیکری درمانده و چهره ای افسرده در آینه نمی بیند . آن خانۀ پر نقش و نگاری که مجسمه های سنگی ، اطرافش را چون سربازان آماده احاطه کرده ، می بینی ؟ منزل زن خوش سیما و زشت سیرتی است که پس از مرگ نخستین شوهر ش ، ثروت و دارایی اش را تصرف کرده و برای این که از زخم زبان های مردم درامان با شد و کار های زشتش را پهان کند ،مرد بیمار و ناتوانی رابه همسری خود بر گزیده است . او اکنون چون زنبور عسلی که از شهد گل های رنگارنگ بر خوردار می گردد به هر سو پرواز می کند .

به آن خانه ای که با راهروهای وسیع و سقف های بلند ساخته شده است نگاه کن . در آن خانه ، مردی پُرکار ، مال دوست و جاه طلب زندگی می کند .او همسری خوش اندام و خوش اخلاق و جذاب داشت . آن زن صاحب چنان روح وپیکری موزون بود که گویا شعری است که سریندۀ آن ، برای هر چه زیبا تر شدنش آن را آهنگین ساخته است . گویی او تنها برای عشق ورزی آفریده شده و با یستی برای او جان و تن فدا کرد . اما پدرش او را پیش از آن که هجدهمین سال زندگی اش فرا رسد ، مانند بسیار ی از همسالانش ، مجبور کرد تا علیرغم میلش ازدواج کند . واما مروز، او کاملا بیمار و ناخوش است و در تب اسارتی جانکاه ، چون شمع ذره ذره آب می شود . او مانند بوی خوشی است که در مقابل باد ی ، آرام آرام از بین می رود . ودر دل آرزوهای دارد که آن ها رابه خوبی احساس می کند ، اما هیچ گاه به آن ها دست نمی یابد . آن زن بیچاره در آرزوی آن است که هرچه زودتر در آغوش گرم مرگ قرار گیرد و خود را از این بد بختی اسارت در دست مردی که روزها وقت خود را صرف مای اندوزی می کند و شب ها به جمع آوری آن ها می پردازد- آزاد و رها سازد. آزادی از چنگال مردی که درفکر زن نازایی است تا هیچ گاه از او صاحب فرزند پسر ی نشود که مبادامال و ثروت او را به ارث برده ونام خویش را ابدی و جاودانه سازد.

آن خانه ای را که به تنهایی در میان آن باغ سر سیز و زیبا قرار گرفته است ، نگاه کن . آن جا متعلق به شاعری است که با افکار بلند خود در عالمی روحانی به سر می برد . او همسر ی بد اخلاق و تند خو و کوته فکر دارد. آن زن معانی اشعار همسرش را نمی فهمد و به همین خاطر همیشه او را مسخره کرده به کارهای اوهمیت نمی دهد و آن ها را کوچک و حقیر می شمارد چرا که آن ها به نظر اوعجیب می نمایند . آن شاعر خود را مشغول تغزل با زن د یگری کرده است ، زنی آراسته با فکری بلند و احساسی پاک ، که با مهر محبت خود توانسته آتش عشق را در قلب او روشن نماید . آن زن با لبخند و شادمانی اش سخنان جاودانی و فناناپذیر شاعر را تصدیق می کند .
(( ورده الهانی )) لحظه سکوت کرد و کنار پنجره نشست . گویا از گفتن اسرار پنهانی ساکنین خانه ها ، خسته شده بود ، پس دوباره به سخن آمد و به آرامی گفت:

(( این ها قصرها و کاخ های هستند که من هرگز نمی خواهم در آن زندگی کنم . در واقع قبرهایی هستند که نمی خواستم در آن ها زند ه به گور شوم . این ها مردمی هستند که از پیکر زن ها استفا ده می کنند و از حقایق دوری می جویند . من خودم را از این آدم ها رها و آزاد کرده ام .من آن ها راگنا هکار نمی دانم، بلکه برای آن ها دلسوز ی می کنم و از آن ها به خاطر فرومایگی و دروغشان دوری جسته و تنفر پیدا کرده ام . من رازهایی را که در این خانه ها پنهان است بازگو مردم و آن چه را که در قلب های ساکنان این خانه ها می گذرد به شما نشان دادم .گر چه از بد گویی و غیبت بیزارم ، اما شما باید از آن چه حقیقت است باخبر شوید ،من از این مردمی که تا دیروز خود جزئی از آن ها بودم ومثل آن ها زندگی می کردم برایتان گفتم و اکنون نیز از تمامی آن ها گریزانم ،من برای نجات خود از دوستی با آن ها خود داری کرده و از دام حیله ها و فریب های آن ها خود را رها کردم و چشم هایم را به سوی روشنایی حقیقت و عدالت گشودم . با آن که آن ها مرا از جمع خود بیرون کرده اند ، اما من بسیار خرسند و شادمان می با شم . کسانی که باداشتن روحی سرکش ویاغی در مقابل ظلم و ستمی که عده ای به راحتی از آن می گذرند ایستادگی کردند، از آرادگانند ، در حالی که گروهی از مردم ، آزادی را تبعید به غربت انگاشته و بردگی
را و ظیفه و کرداری صحیح می پندارند .

دیروز ، من سفره ای پر نعمت بود م ، که هرگاه (( رشیدبیک )) احساس گرسنگی می کرد ، از آن لقمه ای می خورد ، اما روح ما دونفر مانند خدمتکار فروتنی که از ارباب خود دور می ایستد از همدیگر فاصله داشت و وقتی فهم و درک من به درجه ای رسید که به این واقعیت تلخ پی بردم ، از آن بندگی متنفر شدم و سعی مردم خود را تسلیم خواهش هایم کنمم ، اما نتوانستم ، چون روحم مرا ار سر سپر دگی و اطاعت از بتی سر بلند و گردنکش که قانون نامید ه می شد باز می داشت .من این زنجیر را به دونیم کردم .اما هنوز نمی دانمم چطور آن را و یران نمودم و چگونه سرود عشق را که مرا به خود می خواند شنیدم . و آن گاه دیدم که روح من آزادانه به سوی آن حرکت می کند . مانند اسیر ی که از زندان رها شده ، از خانۀ (( رشید بیک )) گریختم ، و جواهرات و زینت آلاتی که از آن من بود همراه با بندگی ای که با داشتن آن ها نصیبم شده بود ترک کردم و به جایی رفتم که از اسباب و اثاثیه و زیبایی های ظاهر ی خالی ، اما از مهر و محبت سرشار بود . من به حق و در ست عمل کردم ، زیرا مشیت الهی این نیست که من بال ها ی خود را با دست خود شکسته و نقش زمین گردم و هنکامی که از این زندگی ننگین خون گریه می کنم سر خویش را میان بازوانم پنهان کرده بگویم :

(( این زندگی سر نوشت من است .)) سرنوشت الهی این چنین نیست که من دورۀ کوتا ه عمر خویش ار با ناله و گریه سپری کرده بگویم : (( چه وقت سپید ه فرا خواهید رسید ؟ )) و وقتی سپبده سر زده بپرسم : چه وقت این روز به پایان خواهد رسید ؟

خدا هرگزدوست نمی دارد که انسان در زندگی غمزده و تیره بخت به سر برد ، زیرا در ضمیر اوسعادت و شادمانی قرار داده و انسان به وقت شادی و سعادت است که خداوند را تجلیل وتسبیح می کند .

آری این سرنوشت من است و آن را در برابر آسمان و زمین اظهار می کنم ، اما مردم از وحشت سرکشی ارواحشان و واژگون شدن کاخ اجتماعشان گوش ها ی خود را محکم می گیرند ، تا آن چه را که حقیقت است نشوند. این پستی و بلند ی های راهی است که من پیش از آن که این قلۀ شادمانی را فتح کنم از آن ها عبور کرده ام . اگر روزی دست مرگ مرا نشانه بگیرد، نه تنها روحم در برابر عرش الهی بدون هیچ ترس و بیمی خواهد ایستاد ، بلکه در نهایت امیدواری و شادمانی ، خود را در اختیار فرشتۀ مر گ قرار خواهم داد. زیرا احساس می کنم آزاد و بی گناهم ، زیرا چیزی برخلاف شرع انجام نداده ام و تنها مردم کوچه و بازار هستند که مرا گناهکار و عاصی دانسته ، محکو مم می کنند .

این داستان زندگی من بود که ساکنین بیروت آن را چون کفر ی بر لب ، و زخمی بر پیکرۀ اجتماع می دانند . اما آن ها، روزی که آفتان عشق ، قلب های تیره شان را روشن مند و گل ها زیبایی که یادآور خاطرۀ از دست رفتگان عشق است از زمین بایر و جود شان بروید از گفته های خویش پشیمان خواهند شد و توبه خواهند کرد . و آن روز روزاست که رهگذری کنار قبرم ایستاد ه آن را عظیم شمرده ، می گوید : (( اینجاورده الهانی آرمیده است ، تنها کسی که خود را از عذاب وجدان رهاساخت و بقیه عمرخود را بازندگی جدیدی شروع کرد ومانند بقیه ، خود را آلودۀ گناه نساخت . کسی که صورتش را به سوی خورشید کرفت در حالی که حتی ممکن نبود سایۀ خویش رااز پائین ترین نقطه هم ببیند. )) هنوز گقتار (( ورده الهانی )) به پایان نرسیده بود که در اتاق باز شد و جوان خوش اندام و بلند قدی داخل شد. از چشمانش نوری می در خشند و لبخند شیرینی بر لبانش نقش بسته بود . (( ورده الها نی )) بر خاست و بازوی او را به احترام گرفت. ما را به هم معرفی کرد و نام مرا با اکرام ادا نمود . وقتی نام همسرش را بر لبان جاری می کرد، شادی وشعفی در چهره اش نمایان شد که گویای حقیقتی راستین بود . گفت :

(( این همان جوانی است که پس از جدایی از (( رشید بیک نمعان )) با او مایل به زندگی بودم .)) نشستیم . لحظه ای گذشت ، سکوتی سنگین حاکم بود ، سکوتی که جان های خسته را برای استراحت به سوی خویش می خواند . به هر دوی آن ها که کنار هم نشسته بود ند نگاه کردم و آن چه را که تا آن روز ندیده بودم در چهرۀ پاک هردو دیدم . آن گا ه به معنا ی داستان(( ورده الهانی )) پی بردم و از راز اعتراضش در مقابل اجتماع سر کشی که مقابل چشمانم ، یک روح را در دو جسم دیدم . تصور می کردم فرشته ای بین آن ها قرار گر فته و از جمیع بلایا و دشنام های مردمان خاکی محافظتشان می کند . تفاهم و علا قه در چشمان آن دو موج می زند ، گویا تمام خستگی و ناامیدی زندگی گذشتۀ (( ورده الهانی )) به دست فراموشی سپرده شده بود و امروز که در کنار همسر مورد علاقه اش نشسته روزی تازه را آعاز می کند . پس از چند دقیقه از جا بر خاسته ، خدا حافظی مردم . سکوتی که آن قضای روحانی را پر می کرد ، مرا به بیرون از آن جا فرا می خواد . از کلبۀ کوچکی که به محراب عشق مبدل شده بود ، خارج شدم و از میا ن قصر ها و خانه هایی که(( ورده الهانی )) مرا از اسرار آن ها آگاه ساخته بود گذشتم . در اندیشۀ سخنان او واساس و بنیان حقایقی که مطرح کرده بود ، فرو رفته بودم ، اما هنوز از آن کوی خارج نشد ه بودم که (( رشید بیک)) را به خاطر آوردم . دوباره ناامید ی و پریشان حالی و درماندگی او به یادم آمد و به خود گفتم : (( او مردی بیچاره و بد بخت است ، آیا از آنچه کرده و (( ورده الهانی )) را به همسری بر گزیده بود ، هنوز احساس رضایت می کند با اکنون نادم و پشیمان است ؟ آیا برای آن دختر ، که زندگی تازه ای را شروع نموده ، دعای خیر و سلامت می کند یا به در گاه خدا از او شکایت کرده ، روز و شب به نفرین از او یاد خواهد کرد ؟ آیا (( رشید )) نیز همسری انتخاب خواهد کرد که همچون (( ورده الهانی )) خرسند و امیدوار گردد؟

هم چنان که این سخنان را بر زبان می آوردم ، حوادث عجیبی را که اتفاق افتاده بود مرور کرده و دوباره با خود گفتم : (( بسیار اتفاق افتاده که زن ها به دلیل غرور و خود خواهی شوهران تهید ست خود را رها کرده ، توانگران و ثروتمندان را بر جیح می دهند وچه بسیار ، آرایش و زیبایی ها ، لباس های فاخر و آسایش زندگی ، زنان رابه ننگ و رسوائی و پستی اخلاق می کشاند. آیا او زنی نادان و شهوتران بود . او که آزادی خود را برمرد م اعلام کرد و در آغویش گرم جوانی رفت که شایستگی او را داشت و از خم شدن در مقابل کس د یگری جز او سر کشی نمود ؟
زمانی که (( ورده الهانی )) هنوز در خانۀ همسرش بود ، و آن قصر عظلیم ، تحت اختیار و قدرت او بود ، برای خشنود شدن وجود روحانی خویش به جوانی که بندۀ زیبایی های او و از شهیدان عشق او بود دلبستگی پیداکرد . (( ورده الهانی )) زن بد بختی بود ، او در جستجوی خوشبختی بود و پس از یافتنش ، آن را در آغوش گشید . و این حقیقت است که مردم همان جامعه ، او را پست و حقیر دانسته و او را از خویش دور ساختند .)) این عبارات را زمزمه می کردم ، سپس در حالی که دانسته های خود را جمع آوری کردم ، کفتم : (( اما ، آیا زنی می تواند سعادتمندی و خوشبختی خود رااز بد بختی شوهرش به دست آورد؟)) و از خود این سؤال را پر سید م : (( آیا مردی می تواند مواطف زن خویش را تحت فرمانروایی خود قرار دهد ، تنها به خاطر آن که خود را خوشبخت و خشنود نماید ؟))

صدای (( ورده الها نی )) در گوش هایم می پیچید با آن که به بیرون شهر رسیدم . خورشید به سمت غروب حرکت می کرد و آرامشی دلپیذیر ، مرز عه ها و باغ ها را فراگرفته بود . پرندگان مشغول خواندن نماز شبانه بودند . هم چنان که در فکر فرورفته بودم ، ایستاده با حسرت گفتم :

(( این درخت ها در مقابل نعمت آزادی در حرکت اند و در برابر شعاع بیکران آفتاب و ماه ، شادمانی و مسرتی بی پایان دارند . پرندگان ، آزادانه در گوش یکدیگر نغمه سرایی و در اطراف خویش ، با عشق و آزادی پرواز می کنند . رایحۀ خوش گل ها در هوایی پاک می پیچد و چشمانشان ، شادمانه در اتنظار آمدن صبح .

آه ... تمام موجودات زمین از نعمات پرورد گار جهانیان بهره مند می شوند ، آیا روزی می رسد که انسان نیز براساس قوانینی جاوید و الهی از این نمعت ها بر خوردار شده ، شکر او را بجای آورند ؟ آیا می آید روزی که انسان جسم و روح خود را با داوری ها خشن و نادرست به ضعف و تزلزل نکشانند؟ آنسان دیوارهای عظیمی بنا کرده تا عشق و عاطفۀ خود را آن زندانی نموده و عقل و قلب خویش را در گور تاریک و عمیقی که به دست خویش بنا کرده جای دهد. اگر کسی از این میان بر خیزد و از این گور تاریک و عمیق فریاد کمک بر آورده خود را نجات دهد، او را معصیت کار و خاطی می دانند و مستحق جارج شدن از جمع خود ، او ار شخصی آلوده و پست می پندارند و فقط مرگ را برای او می پسند ند...
آیا انسان تا ابد ، بندۀ قوانین فاسد خود خواهد ماند یا روزی فرا خواهد رسید که خود را برای زندگی با روح الهی و برای رضای او آزاد کند .


از جبران خلیل جبران

Pooyajoon آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا