 |
|
6th November 2007
|
#1
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست
|
|
|
حکايت کوتاه....
دانشمندى به ديدار پارسايى رفت ، و از يكى از دوستانش سخنى به ميان آورد. پارسا، او را گفت : از اين ديدار زيانكار شدى .
و سه جنايت ورزيدى : كينه مرا به دوستى تيز كردى ، دل آسوده مرا نگران داشتى و خويش را نيز متهم كردى .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
|
|
|
|
tarane ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
|
|
6th November 2007
|
#2
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست
|
|
|
مردى افلاطون را گفت : زن گيرم ؟ يا نه ؟ گفت : هر چه كنى ، ترا پشيمانى آرد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
6th November 2007
|
#3
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست
|
|
|
بازرگانى در يكى از تجارتهاى خود، هزار دينار خسارت ديد، به پسرش گفت : ((اين موضوع را پنهان كن ، مبادا به كسى بگويى . ))
پسر گفت : اى پدر! از فرمانت اطاعت مى كنم ، ولى مى خواهم بدانم فايده اين نهانكارى چيست ؟
پدر گفت : تا مصيبت دو تا نشود، 1 - خسارت مال 2 - شماتت همسايه و ديگران .
مگوى انده خويش با دشمنان
كه لا حول گويند شادى كنان
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
6th November 2007
|
#4
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست
|
|
|
يك روز جالينوس (پزشك نامدار يونانى كه در سال 131 تا 201 ميلادى مى زيست ) ابلهى را ديد كه گريبان دانشمندى را گرفته و به آن دانشمند، پرخاش و جسارت مى كند، گفت : ((اگر اين دانشمند نادان نبود، كار او با نادانان به اينجا نمى كشيد.))
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
6th November 2007
|
#5
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست
|
|
|
شاعرى نزد امير دزدها رفت و او را با اشعار خود ستود، امير دزدها دستور داد، تا لباس او را از تنش بيرون آورند و او را برهنه از ده بيرون كنند، دستور امير اجرا شد، شاعر بيچاره در سرماى زمستان با بدن برهنه ، از ده خارج شد، در اين ميان سگهاى ده به دنبال او مى رفتند، او مى خواست سنگى از زمين بردارد و آنها را از خود دور سازد، سنگى را ديد كه در زمين يخ زده بود، دست بر آن سنگ انداخت تا آن را از زمين بردارد، ولى آن سنگ بر اثر يخ زدگى ، از زمين كنده نمى شد، او از جدا كردن سنگ ، عاجز و ناتوان گشت و گفت : ((اين مردم چقدر حرامزاده هستند، كه سگ را براى آزار مردم رها كرده اند، و سنگ را در زمين بسته اند؟))
امير دزدها، از دريچه اتاقش ، سخن (ناهنجار ) شاعر را شنيد و خنديد و گفت : ((اى حكيم ! از من چيزى بخواه تا به تو بدهم .))
شاعر گفت : ((من لباس خودم را مى خواهم ، رصينا من نوالك بالرحيل ((از عطاى تو به همين خشنوديم كه ما را براى كوچ كردن از اينجا آزاد بگذارى .))
اميدوار بود آدمى به خير كسان
مرا به خير تو اميد نيست ، شر مرسان
دل امير دزدها به حال شاعر بينوا سوخت ، لباس او را به او باز گردانيد، به علاوه روپوش پوستينى با چند درهم به او بخشيد
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
6th November 2007
|
#6
|
|
تاریخ عضویت: Nov 2007
نوشته ها: 9
تشکر از دیگران: 0
تشکر شده 19 بار در 9 پست
|
|
|
بدكاری هنگام مرگ ملكه دربان دوزخ را ديد. ملكه گفت: " كافی است كه فقط يك كار خوب كرده باشی تا همان يك كار، تو را برهاند. خوب فكر كن."
مرد به خاطر آورد يكبار كه در جنگلی قدم می?زد عنكبوتی سر راهش ديده بود و برای اين كه عنكبوت را لگد نكند راهش را كج كرده بود.
ملكه لبخندی به لب آورد و در اين هنگام تار عنكبوتی از آسمان نازل كرد تا به مرد جوان اجازه صعود به بهشت را بدهد. بقيه محكومان نيز از تار استفاده كردند و شروع به بالا رفتن كردند.
اما مرد از ترس پاره شدن تار برگشت و آنها را به پايين هل داد. در همان لحظه تار پاره شد و مرد به دوزخ بازگشت.
آنگاه شنيد كه ملكه می?گويد:" شرم آور است كه خودخواهی تو همان تنها خير تو را به شر مبدل كرد."
|
|
|
|
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
6th November 2007
|
#7
|
|
تاریخ عضویت: Nov 2007
نوشته ها: 9
تشکر از دیگران: 0
تشکر شده 19 بار در 9 پست
|
|
|
هنگام سحر، خروسی بالای درخت شروع به خواندن کرد و روباهی که از آن حوالی می گذشت به او نزدیک شد.
روباه گفت: تو که به این خوبی اذان می گویی، بیا پایین ب هم به جماعت نماز بخوانیم.
خروس گفت: من فقط مؤذن هستم و پیشنماز پای درخت خوابیده و به شیری که آنجا خوابیده بود، اشاره کرد.
شیر به غرش آمد و روباه پا به فرار گذاشت.
خروس گفت مگر نمی خواستی نماز بخوانیم؟ پس کجا می روی؟
روباه پاسخ داد: می روم تجدید وضو می کنم و برمی گردم
|
|
|
|
4 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
6th November 2007
|
#8
|
|
تاریخ عضویت: Nov 2007
نوشته ها: 9
تشکر از دیگران: 0
تشکر شده 19 بار در 9 پست
|
|
|
قاضی دادگاه، آدم شیادی که مال مردم را بالا می کشید محکوم کرد که روی الاغ سوار کنند و در همه جای شهر بگردانند و جار بزنند که او آدم کلاشی است و کسی به او پول ندهد.
در پایان روز صاحب الاغ از او کرایه خواست.
یارو با پوزخند گفت: مرد حسابی! خودت از صبح تا حالا داری فریاد می زنی که من پول مردم را بالا می کشم، حالا با چه امیدی از بنده کرایه الاغت را مطالبه می کنی؟!
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
6th November 2007
|
#9
|
|
|
بسيار زيبا بود
|
|
|
|
6th November 2007
|
#10
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,443 بار در 1,603 پست
|
|
|
ناخوش آوازى با صداى بلند قرآن مى خواند، صاحبدلى از كنار او گذشت و به او گفت : ((ماهانه چقدر پول مى گيرى ، قرآن بخوانى ؟))
قارى : هيچ نمى گيرم .
صاحبدل : پس چرا براى قرائت قرآن ، خود را آن همه زحمت مى دهى ؟
قارى : من قرآن را براى خدا و ثواب آن مى خوانم .
صاحبدل : به تو نصيحت مى كنم ، كه از براى خدا، ديگر قرآن نخوان .
گر تو قرآن بر اين نمط خوانى
ببرى رونق مسلمانى
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
|
|
|
|
tarane ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
|
|
|