تالار فرهنگی هنری جی تاک
 




Register
Welcome
آخرین مطالب ارسالی در جی تاک
 
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: دوست دارید که بازم از حکایت های گلستان واستون بذارم؟
اوهوم 2 100.00%
نوچ 0 0%
رأی دهندگان: 2. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

پاسخ
قدیمی 15th December 2010   #1

MAJNOON7 مرد

کاربر سایت

 MAJNOON7 آواتار ها

تاریخ عضویت: Dec 2010
نـــام واقعــی: حسین
نوشته ها: 608
تشکر ها: 6,012
از این کاربر 2,439 بار در 867 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 

چند حکایت از گلستان سعدی

حکايت
در سيرت اردشير بابکان آمده است که حکيم عرب را پرسيد که روزی چه مايه طعام
بايد خوردن ؟ گفت : صد درم سنگ کفايت است . گفت : اين قدر چه قوت دهد ؟ گفت
: هذا المقدار يحملک و مازاد علی ذلک فانت حامله يعنی اينقدر تو را برپای همی دارد
و هر چه برين زيادت کنی تو حمال آنی .
خوردن براى زيستن و ذآر آردن است
تو معتقد آه زيستن از بهر خوردن است
************************
حکايت
بقالی را درمی چند بر صوفيان گرده آمده بود در واسط . هر روز مطالبت کردی و
سخنان با خشونت گفتی . اصحاب از تعنت وی خسته خاطر همی بودند و از تحمل
چاره نبود . صاحبدلی در آن ميان گفت : نفس را وعده دادن به طعام آسانتر است که
بقال را به درم .
ترك احسان خواجه اوليتر
آاحتمال جفاى بوابان
به تمناى گوشت ، مردن به
آه تقاضاى زشت قصابان
*****************
حکايت
يكى از علما، عيالوار بود و از اين رو خرج بسيار داشت ، ولى درآمدش اندك بود، ماجرا
را به يكى از بزرگان ثروتمند آه ارادت بسيار به آن عالم داشت ، بيان آرد، آن ثروتمند
بزرگ ، چهره در هم آشيد، و از سؤ ال آن عالم خوشش نيامد.
ز بخت روى ٢٤٨ ترش آرده پيش يار عزيز
مرو آه عيش بر او نيز تلخ گردانى
به حاجتى آه روى تازه روى و خندان رو
فرو نبندد آار گشاده پيشانى
آن ثروتمند بزرگ ، آمى بر جيره اى آه به عالم مى داد افزود، ولى از اخلاص او به آن
عالم بسيار آاسته شد، پس از چند روز، وقتى آه عالم آن محبت قبلى را از آن
ثروتمند نديد، گفت :
نانم افزود آبرويم آاست
بينوايى به از مذلت خواست
*****************
حکايت
بازرگانى را هزار دينار خسارت افتاد . پسر را گفت : نبايد که اين سخن با کسی
درميان نهی . گفت : ای پدر ، فرمان توراست ، نگويم ولی مرا بر فايده اين مطلع
گردانی که مصلحت در نهان داشتن چيست ؟ گفت : تا مصيبت دو نشود يکی نقصان
مايه و ديگر شماتت همسايه.
مگوى انده خويش با دشمنان
آه لا حول گويند شادى آنان
***************
حکايت
جوانی خردمند از فنون فضايل حظی وافر داشت و طبعی نافر ، چندانکه در محافل
دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی . باری پدرش گفت : ای پسر ، تو نيز آنچه
دانی بگوی . گفت : ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.
نشنيدى آه صوفيى مى آوفت
زير نعلين خويش ميخى چند؟
آستينش گرفت سرهنگى
آه بيا نعل بر ستورم بند
******************
حکايت
يک روز جالينوس ابلهی را ديد دست در گريبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی
کرد . گفت : اگر اين نادان نبودی کار وی با نادانان بدينجا نرسيدی .
دو عاقل را نباشد آين و پيكار
نه دانايى ستيزد با سبكسار
اگر نادان به وحشت سخت گويد
خردمندش به نرمى دل بجويد
دو صاحبدل نگهدارند مويى
هميدون سرآشى ، آزرم جويى
و گر بر هر دو جانب جاهلانند
اگر زنجير باشد بگسلانند
يكى را زشتخويى داد دشنام
تحمل آرد و گفت اى خوب فرجام
بتر زانم آه خواهى گفتن آنى
آه دانم عيب من چون من ندانى
**********************
حکايت
جوانى پاکباز پاکرو بود
که با پاکيزه رويی در گرو بود
چنين خواندم که در دريای اعظم
به گردابی درافتادند با هم
چو ملاح آمدش تا دست گيرد
مبادا آاندر آن حالت بميرد
همى گفت از ميان موج و تشوير
مرا بگذار و دست يار من گير
در اين گفتن جهان بر وى بر آشفت
شنيدندش آه جان مى داد و مى گفت :
حديث عشق از آن بطال منيوش
آه در سختى آند يارى فراموش
چنين آردند ياران ، زندگانى
ز آار افتاده بشنو تا بدانى
آه سعدى راه و رسم عشقبازى
چنان داند آه در بغداد تازى
اگر مجنون ليلى زنده گشتى
حديث عشق از اين دفتر نبشتى
****************************
حکايت
جوانى چست ، لطيف ، خندان ، شيرين زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از
هيچ نوع غم نيامدی و لب از خنده فراهم . روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نيوفتاد .
بعد از آن ديدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بيخ نشاطش بريده و هوس پژمرده .
پرسيدمش چگونه ای و چه حالت است ؟
گفت : تا کودکان بياوردم دگر کودکی نکردم .
چون پير شدى ز آودآى دست بدار
بازى و ظرافت به جوانان بگذار
طرب نوجوان ز پير مجوى
آه دگر نايد آب رفته به جوى
زرع را چون رسيد وقت درو
نخراميد چنانكه سبزه نو
دور جوانى بشد از دست من
آه و دريغ آن ز من دلفروز
قوت سر چشمه شيرى گذشت
راضيم اآنون چو پنيرى به يوز
پيرزنى موى شيرى سيه آرده بود
گفتم : اى مامك ديرينه روز
موى به تلبيس سيه آرده ، گير
راست نخواهد شد اين پشت قوز
************************
حکايت
يکی از ملوک را ديدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پايان مستی همی گفت:
ما را به جهان خوشتر از اين يكدم نست
آز نيك و بد انديشه و از آس غم نيست
درويشی به سرما برون خفته و گفت :
اى آنكه به اقبال تو در عالم نيست
گيرم آه غمت نيست ، غم ما هم نيست
ملک را خوش آمد ، صره ای هزار دينار از روزن برون داشت که دامن بدار ای درويش .
گفت : دامن از کجا آرم که جامه ندارم . ملک را بر حال ضعيف او رقت زياد شد و
خلعتی بر آن مزيد کرد و پيشش فرستاد . درويش مر آن نقد و جنس را به اندک زمان
بخورد و پريشان کرد و باز آمد.
قرار برکف آزادگان نگيرد مال
نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال
در حالتی که ملک را پروای او نبود حال بگفتند : بهم برآمد و روی ازو درهم کشيد . و
زينجا گفته اند اصحاب فطنت و خبرت که از حدث و سورت پادشاهان برحذر بايد بودن
که غالب همت ايشان به معظمات امو ر مملکت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام
نکند.
حرامش بود نعمت پادشاه
آه هنگام فرصت ندارد نگاه
مجال سخن تا نيابى ز پيش
به بيهوده گفتن مبر قدر خويش
گفت : اين گدای شوخ مبذر را که چندان نعمت به چندين مدت برانداخت برانيد که
خزانه ی بيت المال لقمه مساکين است نه طعمه ی اخوان الشاطين.
ابلهى آو روز روشن شمع آافورى نهد
زود بينى آش به شب روغن نباشد در چراغ
يكى از وزرای ناصح گفت : ای خداوند ، مصلحت آن بينم که چنين کسان را وجه کفاف
بتفاريق مجری دارند تا در نفقه اسراف نکنند اما آنچه فرمودی از زجر و منع ، مناسب
حال ارباب همت نيست يکی را بلطف اميدوار گردانيدن و باز به نوميدی خسته کردن.
به روى خود در طماع باز نتوان آرد
چو باز شد، به درشتى فراز نتوان آرد
آس نبيند آه تشنگان حجاز
به سر آب شور گرد آيند
هر آجا چشمه اى بود شيرين
مردم و مرغ و مور گرد آيند
* * * *
حکايت
يكى از شاهان پيشين ، در رعايت مملکت سستی کردی و لشکر بسختی داشتی .
لاجرم دشمنی صعب روی نهاد ، همه پشت بدادند.
چو دارند گنج از سپاهى دريغ
دريغ آيدش دست بردن به تيغ
يکی از آنان که غدر کردند با من دم دوستی بود . ملامت کردم و گفتم دون است و بی
سپاس و سفله و ناحق شناس که به اندک تغير حال از مخدوم قديم برگردد و حقوق
نعمت سالها درنوردد . گفت : از بکرم معذور داری شايد که اسبم درين واقعه بی جور
بود و نمد زين بگرو وسلطان که به زر بر سپاهی بخيلی کند . با او به جان جوانمردی
نتوان کرد.
زر بده سپاهى را تا سر بنهد
و گرش زر ندهى ، سر بنهد در عالم
*************************
حکايت
مردم آزاری را حکايت کنند که سنگی بر سر صالحی زد . درويش را مجال انتقام نبود
سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که م لک را بر آن لشکری خشم آمد و درچاه کرد .
درويش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت . گفتا: تو کيستی و مرا اين سنگ چرا زدی؟
گفت : من فلانم و اين همان سنگ است که در فلان تاريخ بر سر من زدی . گفت :
چندين روزگار کجا بودی؟ گفت : از جاهت انديشه همی کردم، اکنون که در چاهت
ديدم فرصت غنيمت دانستم.
ناسزايى را آه بينى بخت يار
عاقلان تسليم آردند اختيار
چون ندارى ناخن درنده تيز
با ددان آن به ، آه آم گيرى ستيز
هر آه با پولاد بازو، پنجه آرد
ساعد مسكين خود را رنجه آرد
باش تا دستش ببندد روزگار
پس به آام دوستان مغزش برآر
* * * *
حکايت
يکی از ملوک مرضی هايل گرفت که اعادت ذکر آن ناکردنی اولی . طايفه حاکمان
يونان متفق شدند که مرين درد را دوايی نيست مگر زهره آدمی به چندين صفت
موصوف . بفرمود طلب کردن . دهقان پسری يافتند بر آن صورت که حکيمان گفته بودند
. پدرش و مادرش را بخو اند و به نعمت بيکران خشنود گردانيدند و قاضی فتوا داد که
خون يکی از رعيت ريختن سلامت پادشه را روا باشد . جلاد قصد کرد . پسر سر سوی
آسمان برآورد و تبسم کرد . ملک پرسيدش که در اين حالت چه جای خنديدن است ؟
گفت ناز فرزندان بر پدر و مادران باشد و دعوی پيش قاضی بر دند و داد از پادشه
خواهند . اکنون پدر و مادر به علت حطام دنيا مرا به خون در سپرند و قاضی به کشتن
فتوا دهد و سلطان مصالح خويش اندر هلاک من همی بيند بجز خدای عزوجل پناهی
نمی بينم.
پيش آه برآورم ز دستت فرياد؟
هم پيش تو از دست تو گر خواهم داد
سلطان را دل ازين سخن بهم برآمد و آب در ديده بگردانيد و گفت : هلاک من اولی تر
است از خون بی گناهی ريختن . سر و چشمش ببوسيد و در کنار گرفت و نعمت بی
اندازه بخشيد و آزاد کرد و گويند هم در آن هفته شفا يافت.
همچنان در فكر آن بيتم آه گفت :
پيل بانى بر لب درياى نيل
زير پايت گر بدانى حال مور
همچو حال تو است زير پاى پيل
***********************
چند سخن در آداب صحبت و همنشینی
***************************
مال از بهر آسايش عمر ست نه عمر از بهر گرد کردن مال . عاقلی را پرسيدند نيکبخت
کيست و بدبختی چيست ؟ گفت : نيکبخت آن که خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و
هشت .
مكن نماز بر آن هيچ آس آه هيچ نكرد
آه عمر در سر تحصيل مال آرد و نخورد
* * * *
حضرت موسى عليه السلام قارون را نصيحت کرد که احسن کما احسن الله اليک ،
نشنيد و عاقبتش شنيدی .
آنكس آه دينار و درم خير نيندوخت
سر عاقبت اندر سر دينار و درم آرد
خواهى آه ممتع شوى از دين و عقبى
با خلق ، آرم آن چو خدا با تو آرم آرد
عرب مى گويد:
جد ولا تمنن فان الفائدة اليك عائدة
بخشش و منت نگذار آه نگذار آه نفع آن به تو باز مى گردد.
درخت آرم هر آجا بيخ آرد
گذشت از فلك شاخ و بالاى او
گر اميدوارى آز او برخورى
به منت منه اره بر پاى او
شكر خداى آن آه موفق شدى به خير
ز انعام و فضل او نه معطل گذاشتت
آنت منه آه خدمت سلطان آنى همى
منت شناس از او آه به خدمت بداشتت
* * * *
دو کس رنج بيهوده بردند و سعی بی ف ايده کردند : يکی انکه اندوخت و نخورد و ديگر
آنکه آموخت و نکرد .
علم چندان که بيشتر خوانی
چون عمل در تو نيست نادانی
نه محق بود نه دانشمند
چارپايی بر او کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر
که بر او هيزم است يا دفتر
* * * *
علم از بهر دين پروردن است نه از بهر دنيا خوردن .
هرکه پرهيز و علم و زهد فروخت
خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت
* * * *
سه چيز پايدار نماند : مال بی تجارت و علم بی بحث و ملک بی سياست .
* * * *
رحم آوردن بر بردان ستم است بر نيکان . عفو کردن از ظالمان جورست بر درويشان.
خبث را چو تعهد کنی و بنوازی
به تولت تو گنه می کند به انبازی
* * * *
به دوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد و بر آواز خوش کودکان که آن به خيالی مبدل
به خوابی متغير گردد. » شود و اي
معشوق هزار دوست را دل ندهی
ور می دهی آن به دل جدايی بدهی
* * * *
هرآن سری که داری با دوست در ميان من ه چه دانی که وقتی دشمن گردد ؛ و هر
گزندی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست شود .
رازی که نهان خواهی با کس در ميان منه وگرچه دوست مخلص باشد که مران
دوست را نيز دوستان مخلص باشد ، همچنين مسلسل .
خامشی به که ضمير دل خويش
با کسی گفتن و گفتن که مگوی
ای سليم آب زسرچشمه ببند
که چو پر شد نتوان بست به جوی
* * * *
سخن ميان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی.
ميان دوکس جنگ چون آتش است
سخن چين بدبخت هيزم کش است
کنند اين و آن خوش دگرباره دل
وی اندر ميان کوربخت و خجل
ميان دو تن آتش افروختن
نه عقل است و خود در ميان سوختن
در سخن با دوستان آهسته باش
تا ندارد دشمن خونخوار گوش
پيش ديوار آنچه گويی هوش دار
تا نباشد در پس ديوار موش
* * * *
چون در امضای کاری متردد باشی آن طرف اختيار کن که بی آزارتر برآيد .
با مردم سهل خوی دشخوار مگوی
با آنکه در صلح زند جنگ مجوی
* * * *
بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشايد .
دشمن چو بينی ناتوان لاف از بروت خود مزن
مغزيست در هر استخوان مرديست در هر پيرهن
* * * *
نصيحت از دشمن پذيرفتن خطاست . وليکن شنيدن رواست تا بخلاف آن کار کنی که
آن عين صواب است .
حذر کن زانچه دشمن گويد آن کن
که بر زانوو زنی دست تغابن
گرت راهی مايد راست چون تير
ازو برگرد و راه دست چپ گير
* * * *
دو کس دشمن ملک و دينند : پادشاه بی حلم و دانشمند بی علم .
بر سر ملک مباد آن ملک فرمانده
که خدا را نبود بنده فرمانبردار
* * * *
پادشه بايد که تا بحدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند . آتش
خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه که زبان به خصم رسد يا نرسد.
نشايد بنی آدم خاکزاد
که در سرکند کبر و تندی و باد
تو را با چنين گرمی و سرکشی
نپندارم از خاکی ، از آتشی
* * * *
بدخوی در دست دشمن گرفتار ست که هرکجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نيابد.
اگر زدست بلا بر فلک رود بدخوی
زدست خوی بد خويش در بلا باشد
* * * *
چو بينی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است تو جمع باش وگر جمع شوند از
پريشانی انديشه کن.
برو با دوستان آسوده بنشين
چو بينی در ميان دشمنان جنگ
وگر بينی که باهم يک زبان اند
کمان را زه کن و بر باره بر سنگ
* * * *
سر مار به دست دشمن کوب که از احدی الحسنيين خالی نباشد ، اگر اين غالب آمد
مار کشتی و گر آن ، از دشمن رستی.
به روز معرکه ايمن مشو زخصم ضعيف
که مغز شير برآرد چو دل زجان برداشت
* * * *
خبری که دانی که دلی بيازارد تو خاموش تا ديگری بيارد.
بلبلا مژده بهار بيار
خبر بد به بوم باز گذار
* * * *
پادشه را خيانت کسی واقف مگردان ، مگر آنکه بر قبول کلی واثق باشی وگرنه در
هلاک خويش سعی می کنی.
بسيج سخن گفتن آنگاه کن
که د انی که در کار گيرد سخن
* * * *
فريب دشمن مخور و غرور مداح مخر که اين دام رزق نهاده است و آن دامن طمع
گشاده . احمق را ستايش خوش آيد چون لاشه که در کعبش دمی فربه نمايد .
الا تانشنوی کمدح سخنگوی
که اندکگ مايه نفعی از تو دارد
که گر روزی مرادش برنياری
دوصد چندان عيوبت برشمارد
* * * *
متکلم را تا کسی عيب نگيرد ، سخنش صلاح نپذيرد .
مشو غره بر حسن گفتار خويش
به تحسين نادان و پندار خويش
* * * *
همه کس را عقل خود به کمال نمايد و فرزند خود بجمال.
يكى يهود و مسلمان نزاع مى آردند
چنانكه خنده گرفت از حديث ايشانم
به طيره گفت مسلمان : گرين قباله من
درست نيست خدايا يهود ميرانم
يهود گفت : به تورات مى خورم سوگند
وگر خلاف آنم ، همچو تو مسلمانم
* * * *
ده آدمی بر سفره ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم بسر نبرند . حريص با جهانی
گرسنه است و قانع به نانی سير . حکما گفته اند : توانگری به قناع ت به از توانگری
به بضاعت.
روده تنگ به يک نان تهی پر گردد
نعمت روی زمين پر نکند ديده تنگ
پدر چون دور عمرش منقضی گشت
مرا اين يک نصيحت کرد و بگذشت
که شهوت آتش است از وی بپرهيز
به خود بر ، آتش دوزخ مکن تيز
در آن آتش نداری طاقت سوز
به صبر آبی برين آتش زن امروز
* * * *
هر که د رحال توانايی نکويی نکند در وقت ناتوانی سختی بيند .
بد اختر تر از مردم آزار نيست
که روز مصيبت کسش يار نيست
* * * *
هر آنچه زود برآيد ، دير نپايد .
خاک مشرق شنيده ام که کنند
به چهل سال کاسه ای چينی
صد به روزی کنند در مردشت
لاجرم قيمتش همی بينی
مرغک از بيضه برون آيد و روزی طلبد
و آدمی بچه ندارد خبر و عقل و تميز
آنکه ناگاه کسی گشت به چيزی نرسيد
وين به تمکين و فضيلت بگذشت از همه چيز
آبگينه همه جا يابی ، از آن قدرش نيست
لعل دشخوار بدست آيد ، از آن است عزيز
* * * *
کارها به صبر برآيد و مستعجل بسر درآيد .
به چشم خويش ديدم در بيابان
که آهسته سبق برد از شتابان
سمند بادپای از تک فرو ماند
شتربان همچنان آهسته می راند
* * * *
نادان را به از خاموشی نيست وگر اين مصلحت بدانستی نادان نبودی .
چون نداری کمال فضل آن به
که زبان در دهان نگه داری
خری را ابلهی تعليم می داد
بر او بر صرف کرده سعی دايم
حکيمی گفتش ای نادان چه کوشی
درين سودا بتر از لوم لايم
نياموزد بهايم از تو گفتار
تو خاموشی بياموز از بهايم
هرکه تامل نکند در جواب
بيشتر آيد سخنش ناصواب
يا سخن آرای چو مردم بهوش
يا بنشين چون حيوانان خموش
* * * *
هر که با داناتر از خود بحث کند تا بدانند که داناست ، بدانند که نادان است .
چون درآيد مه از تويی به سخن
گرچه به دانی اعتراض مکن
* * * *
هر که با بدان نشيند نيکی نبيند .
گر نشيند فرشته ای با ديو
وحشت آموزد و خيانت و ريو
از بدان نيکوی نياموزی
نکند گرگ پوستين دوزی
*******
مردمان را عيب نهانی پيدا مکن که مرايشان را رسوا کنی و خود را بی اعتماد . هر که
علم خواند و عمل نکرد بدان ماند که گاو راند و تخم نيفشاند .
* * * *
از تن بی دل طاعت نيايد و پوست بی مغز بضاعت را نشايد .
* * * *
نه هر که در مجادله چست در معامله درست .
بس قامت خوش که زير چادر باشد
چون باز کنی مادر مادر باشد
* * * *
اگر شبها همه قدر بودی ، شب قدر بی قدر بودی.
گر سنگ همه لعل بدخشان بودی
پس قيمت لعل و سنگ يکسان بودی
* * * *
نه هر که بصيرت نکوست سيرت زيبا دروست ، کار اندرون دارد نه پوست .
توان شناخت به يک روز در شمايل مرد
که تا کجاش رسيده است پايگاه علوم
ولی ز باطنش ايمن مباش و غره مشو
که خبث نفس ننگردد به سالها معلوم
* * * *
هر که با بزرگان ستيزد خون خود ريزد.
خويشتن را بزرگ پنداری
راست گفتند يک دوبيند لوچ
زود بينی شکسته پيشانی
تو که بازی کنی بسر با غوچ
* * * *
پنجه بر شير زدن و مشت بر شمشير کار خردمندان نيست .
جنگ و زورآوری مکن با مست
پيش سرپنجه در بغل نه دست
* * * *
ضعيفی که با قوی دلاوری کند يار دشمن است در هلاک خويش.
سايه پرورده را چه طاقت آن
که رود با مبارزان به قتال
سست بازو بجهل می فکند
پنجه با مرد آهنين چنگال
* * * *
گر جور شکم نيستی هيچ مرغ در دام صياد نيوفتادی بلکه صياد خود دام ننهادی .
حکيمان دير دير خورند و عابدان نيم سير و زاهدان سد رمق و جوانان تا طبق برگيرند و
پيران تا عرق بکنند . اما قلندران چندانکه در معده جای نفس نم اند و بر سفره روزی
کس.
اسير بند شکم را دو شب نگيرد خواب :
شبی زمعده سنگی ، شبی زدلتنگی
* * * *
مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه .
خبيث را چو تعهد کنی و بنوازی
به دولت تو گنه می کند به انبازی
* * * *
هر که دشمن پيش است اگر نکشد ، دشمن خويش است .

MAJNOON7 آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
کاربر مقابل از MAJNOON7 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:
 
پاسخ

برچسب ها
چند, گلستان, از, حکایت, سعدی


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال

سیستم بانکی Policy
Posting New Thread: 20 مایه تیله
Posting New Reply: 5 مایه تیله


تبلیغات در جی تاک

 
***تبلیغات متنی در جی تاک***
ثبت هاستینگ و دامنه * *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *پنل ارسال sms