|
تلخ ... شور ... شیرین
تلخ
چون بد آید، هر چه آید بد شود...
بعد از فوت پدرم، مسئولیت اداره زندگی به عهده من افتاد، چون فرزند ارشد و تک پسر خانواده محسوب شدم.
بعد از گرفتن کارت معافیت از خدمت نظام وظیفه با هزار این در و آن در زدن، توانستم شغلی دست و پا کنم، کاری در یکی از ادارات دولیتی، ان هم به صورت قرار دادی...
در اداره یکی از همکاران شیفته من شد. او یکی از دختران جوان اداره بود و من، تمامی جوانب را در نظر داشتم تا مبادا باعث بیکار شدن او یا خودم بشوم.
من با خواهرها و مادرم در یک آپارتمان زندگی می کردیم. در تا از خواهرانم در آستانه ازدواج بودند و باید برای انها تدارک جهیزیه می دیدم و دیگری، دانشجو بود. تنها دغدغه من و مادرم را گرفتن یک جشن ابرومندانه برای خواهرانم تشکیل می داد و به همین جهت شبها روی اتومبیل یکی از دوستانم کار می کردم تا درامد بیشتری داشته باشم.
با این همه، جوابگوی مخارج تهیه جهیزیه، خرج خانه و هزینه دانشگاه خواهر کوچکم نبود، با این حال تصمیم گرفتم به پیشناهد همکارم محبوبه هم فکر کنم.
محبوبه که پدرش از وضع مالی خوبی برخوردار بود به من پیشنهاد گرفتن یک وام سنگین توسط پدرش را داده بود، البته به این شرط که با هم ازدواج کنیم و من، پس از مشورت با مادرم، به او پاسخ مثبت دادم و او هم بعد از گرفتن سفته و تعهد از من، ترتیبی داد تا وام در اختیار من قرار بگیرد.
با آن پول خواهرانم را روانه خانه بخت کردم و توانستم محبوبه را متقاعد کنم که بعد از ازدواج، مادر و خواهر کوچکم هم با ما زندگی کنند.
در آن اوضاع و احوال، کار خود را رها کردم و به پیشنهاد محبوبه، نزد پدرش مشغول به کار شدم و بخشی از کارهای مالی برج سازی او را به عهده گرفتم.
بعد از دو سال درست بعد از ازدواج من و محبوبه، پدرش به جرم کلاهبرداری و جعل سند، روانه زندان شد و من که روحم از کارهای پدر زنم خبر نداشت، به جرم مشارکت در کلاهبرداری راهی زندان شدم و حدود یک سال طول کشید تا توانستم بی گناهی خود را ثابت کنم و از زندان رها شوم و به نزد خانواده ام بر گردم.
در غیاب من، اوضاع مالی خانواده ام کاملا دگرگون شده بود، حتی همسرم دیگر سرکار نمی رفت.
البته محبوبه توقع زیادی از من نداشت و همین که با هم زندگی می کردیم برایش باارزش بود.
او که پدر خود را مقصر می دانست، همیشه می گفت جز من کس دیگری را ندارد تا به او دلخوش باشد. بخصوص که ماررش را هم در بچگی از دست داده بود. خواهر و برادری هم نداشت.
چند ماه پس از ازادی در زندان مادرم به علت سرطان خون درگذشت و یکی از خواهرانم از شوهرش جدا شد و پیش من بازگشت و خواهر دیگرم هم شوهرش را به علت اعتیاد شدید رها کرد و مجبور شد راه خواهر دیگرم را پیش بگیرد.
حالا من مانده ام، با همسرم، سه خواهر و دنیایی از مشکلات.
تنها دلخوشی ام یک اپارتمان کوچک بود اما ان را هم از دست دادم چون وقتی با اتومبیل دوستم که برای کار قرض کرده بودم ه یک عابر پیاده زدم.چاره ای برایم باقی نماند جز اینکه ان را هم بفروشم تا بتوانم مخارج بیمارستان فرد مصدوم و هزینه دیه او را بپردازم.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نرسیده به بعضی خاطره ها ، باید بنویسند :آهسته به یاد بیاورید ...خطر ِ ریزش اشک ...
|