تالار فرهنگی هنری جی تاک
 




آخرین مطالب ارسالی در جی تاک
 
تالار فرهنگی هنری جی تاک > تاریخ ، فرهنگ و هنر > ادبيات > ديوان اشعار » منتخب غزلیات حافظ همراه با شرح غزل
پاسخ
قدیمی 11th February 2011   #1

pmohammadsadeg مرد

مدیر بازنشسته

 pmohammadsadeg آواتار ها

تاریخ عضویت: Sep 2010
نـــام واقعــی: محمد صادق
محل سکونت: تو نقاشی
نوشته ها: 4,182
تشکر ها: 11,017
از این کاربر 11,097 بار در 5,135 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 

منتخب غزلیات حافظ همراه با شرح غزل





1-صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
2-دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
3-چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
4-ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
5-چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کجا رویم بفرما از این جناب کجا
6-مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا
7-بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
8-قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا



وزن‌غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)



1-مصلحت اندیشی در کار و زندگی کجا و من خراب بی سامان کجا؛ ببین میان این دو راه و روش چقدرفاصله وجود دارد.
واو در مصراع اول افاده معنی دوری و ناسازگاری می‌کند. یعنی من با صلاح کار فاصله دارم. غیاث‌الغات این واو را واو استعباد نامیده است.
خراب: فاسد و گناهکار و گاهی آن را در معنی مست و لایعقل آورده است.
می‌گوید مصلحت اندیشی در کارهای زندگی نیاز به حزم و دوراندیشی دارد و من که رند و بی پروا هستم، از صلاح اندیشی به دورم. میان روش زندگی من با مصلحت اندیشی فاصله بسیار است.


2-از خانقاه و خرقه نیرنگ و ریا دلگیر شدم؛ دیر مغان و شراب ناب کجاست.
صومعه: در اصل عبادتگاه عیسویان است که در بالای کوه و تپه واقع شده باشد. معادل دیر؛ و سپس در ادبیات فارسی در معنی خانقاه آمده است و در بیت مراد همین معنی اخیر است. برای خود کلمه دیر نیز چنین خلط و اشتباهی پیش آمده است. چنانکه غالباً به عنوان معبد زردشتیان به صورت دیر مغان می‌آید، حال آنکه دیر اصلاً معبد نصاری است.
سالوس: چرب زبان؛ چرب زبانی، ریاکاری
و معنی اینکه از خانقاه و پوشیدن خرقه‌ای که با ریا و نیرنگ ملازمه دارد ملول شدم. معبد مغان زردشتی و شراب ناب کجاست.
همچنانکه صومعه با خرقه تزویر ملازمه دارد؛ دیر مغان نیز با شراب ملازمه دارد. زیرا رسم زردشتیان است که در معابد خود شراب بریزند و بنوشند و مغان و موبدان مباشر امرند.


3-تقوی و پرهیزگاری با عوالم بی پروایی چه مشابهتی دارد؛ شنیدن واعظ کجا و شنیدن آوای رباب کجا.
کلمه رند در حافظ بسیار آمده و می‌توان گفت که از کلمات کلیدی است. مجموعاً باید گفت رند را به کسی اطلاق میکنند که زیرک، لاابالی، بی قید به آداب و رسوم عمومی و اجتماعی باشد. کسی که بی‌توجه به جو ومحیط حداکثر بهره را از حیات گذرا برگیرد.
سماع: « در لغت به معنی شنیدن است. چنانکه گویند سماع حدیث، سماع قرآن. اما در اصطلاح صوفیه عبارتست از آواز خوش و آهنگ دل انگیز و بطور مطلق قول و غزل . آنچه ما امروز از آن به موسیقی تعبیر می‌کنیم.» شاعر با توجه به دو معنی مذکور کلمه سماع را طوری به کاربرده که طنزی در بر دارد. یعنی از سماع وعظ ما را به یاد معنی دیگر سماع که موسیقی است می‌اندازد و بلافاصله نغمه رباب
را می‌آورد و به آن سو توجه میدهد.
نغمه: صدای خوش، لحن یا آواز.
رَباب: در تداول رُباب، سازی است رشته ای که با کمانه (آرشه) تواخته میشود و یکی از انواع آن کمانچه است. صورت تکامل یافته آن ویلن امروزی است.
خلاصه معنی بیت این که عوالم رندی و بی پروایی با عوالم تقوی و پرهیزگاری قابل تلفیق نیست و نسبت این دو به یکدیگر مثل نسبت شنیدن موعظه است با شنیدن موسیقی.


4-دل دشمنان از روی دوست چه درک میکند؛ میان چراغ مرده و شمع درخشان آفتاب فرق بسیار است.
می‌گوید دل دشمن بر اثر کینه تیره است، نمی‌تواند از روی درخشان دوست چیزی درک کند و به فیضی برسد. قیاس میان این دو، مثل قیاس میان چراغ خاموش و شمع روشن آفتاب است – دل دشمن شمع مرده و روی دوست آفتاب درخشان است.


5-وقتی خاک آستان در خانه شما سرمه چشم ماست؛ بفرمایید از این آستان کجا برویم.
کحل: کوبیده سنگ سیاه رنگی است که برای تقویت به چشم می‌کشیده‌اند. سرمه.
بینش: رویت و در بیت به معنای چشم آمده است.
جناب: درگاه ، آستان.
می‌‌گوید وقتی خاک آستان در خانه شما برای ما خاصیت سرمه را دارد و سبب تقویت بینایی ما می‌شود، از در خانه شما به کحا برویم. ناگزیر سر بر آستانه در خانه شما می‌گذاریم تا آن خاک در چشم ما برود.


6-به سیب زنخدان نگاه مکن و مراقب باش که در این راه چاه وجود دارد؛ ای دل من با این شتاب کجا می‌روی.
زنخدان یا زنخ: چانه: سیب زنخدان: چانه‌ی زیبا مثل سیب. چاه زنخدان: گودی میان لب زیرین و چانه.
تکرار کجا در مصراع دوم برای اظهار شگفتی است.
می‌گوید وقتی به سوی سیب زنخدان معشوق می‌روی توجه داشته باش در چاه زنخدان نیفتی؛ و مقصود اینکه هنگامی که متوجه زیبایی معشوق هستی از آفات و گرفتاری‌های راه عشق غافل مباش.


7-روزگار وصال، که آرزو دارم همیشه به خوبی از او یاد شود، گذشت. آن ناز و کرشمه معشوق و آن عتاب و تندی کجاست.
می‌گوید روزگار وصال که ذکر خیرش برقرار بماند، گذشت؛ آن عوالم که گاهی ناز و کرشمه و گاهی برخورد و تندی میان ما و محبوب بود، کجا رفت.
سودی تذکر اکید داده که «یاد» بدون اضافه به «خوش» خوانده شود و در این صورت معنی این می‌شود که یاد بر روزگار وصال خوش باد، که معنی درستی ندارد. اما «یادِ خوشش باد» را ذکر خیرش برقرار باد معنی میکنیم.


8-ای دوست آرام و خواب از حافظ توقع مدار؛ قرار چیست، صبر و تحمل چه چیز است و خواب کجاست.
و بدین ترتیب غزل که با اظهار بی پروایی نسبت به صلاح کارِمن خراب آغاز می‌شود، در سرگشتگی و بی‌قراری پایان می‌پذیرد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در خرابات فنا جام بقا می نوشم
می عشقست به فرمان خدا می نوشم
جام می در کف و در کوی مغان می گردم
شادی ساقی باقی به صفا می نوشم
بر من عاشق سرمست حلال است مدام
دُرد دردی که به ازصاف دوا می نوشم
...

ویرایش توسط pmohammadsadeg : 11th November 2011 در ساعت 12:51 AM.
pmohammadsadeg آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
6 کاربر مقابل از pmohammadsadeg عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 11th February 2011   #2

pmohammadsadeg مرد

مدیر بازنشسته

 pmohammadsadeg آواتار ها

تاریخ عضویت: Sep 2010
نـــام واقعــی: محمد صادق
محل سکونت: تو نقاشی
نوشته ها: 4,182
تشکر ها: 11,017
از این کاربر 11,097 بار در 5,135 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 





1-اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
2-بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
3-فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
4-ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
5-من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
6-اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم
جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را
7-نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
8-حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
9-غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را



وزن غزل: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)


1-اگر آن معشوق نکوروی شیرازی رضای خاطر ما را به دست آورد؛ شهرهای سمرقند و بخارا را به عنوان هدیه تقدیم خال سیاهش می‌کنم.
ترک: در زبان فارسی سمبول معشوق زیباست و ترک شیرازی یعنی زیباروی شیرازی.
خال هندو را به دو گونه می‌توان معنی کرد: یکی خالی که به رسم هندوان برگونه می‌گذارند و دیگر خالی که مثل هندو، سیاه است و بیشتر همین معنی مراد است.
سمرقند و بخارا از شهرهای عمده ترکستانند که در دوران‌های اسلامی به آبادانی و ثروت و داشتن مردم خوبروی شهرت داشتند.
حاصل معنی اینکه اگر آن محبوب شیرازی به تمنیات دل من تسلیم شود، در برابر خال سیاه او، که نقطه کوچکی از مجموعه زیبایی‌های اوست، شهرهای سمرقند و بخارا را تقدیم او می‌کنم.
در بعضی روایات تاریخ آمده که در ملاقاتی که میان امیرتیمور و خواجه حافظ در شیراز صورت گرفته، موضوع این بیت از جانب فاتح مطرح و مورد اعتراض واقع شده است. نخستین بار دولتشاه سمرقندی سمرقند داستان این ملاقات را نوشت. دکتر غنی آن را رد نمیک‌ند و می‌گوید«اگر راست بدانیم و امر تاریخی بشماریم و مثل غالب قصه‌هایی که از روی مضامین غزل‌های خواجه ساخته شده است نباشد، باید فرض کنیم که در اواخر همین سال هفتصد و هشتاد و نه واقع شده است. علی بن الحسین الواعظ الکاشفی المشتهر به البیهقی در کتاب لطائف الطائف که در سال نهصد و سی و نه به نام شاه محمد سلطان تصنیف نموده در باب نهم … می‌گوید «چون امیر تیمور ولایت فارس را مسخرکرد و به شیراز آمد و شاه منصور را بکشت، خواجه حافظ شیرازی را طلبید واو همیشه منزوی بود و به فقر و فاقه می‌گذرانید. سید زین‌العابدین جنابذی که نزد امیر تیمور قربی تمام داشت و مرید خواجه حافظ بود، او را به ملازمت امیر تیمور آورد. امیر دید که آثار فقر و ریاضت بر او ظاهر است. گفت ای حافظ من به ضرب شمشیر تمام روی زمین را خراب کرده تا سمرقند و بخار ا را معمور کردم و تو به یک خال هندی می‌بخشی…. خواجه حافظ گفت، از این بخشندگی‌هاست که بدین فقر و فاقه افتاده‌ام. امیر تیمور خندید و برای حضرت خواجه وظیفه لایق تعیین کرد.» در هر حال دلیلی بر تکذیب این قضیه نداریم، بلکه قرائن و مؤیداتی نیز موجود است.
در مجمل فصیحی آمده است که تیمور دو بار شیراز را به تصرف آورد. یک باردر ۷۸۹ ق؛ یعنی سه سال پیش از مرگ حافظ و بار دوم در ۷۹۵ ق یعنی سه سال بعد از مرگ حافظ. به این حساب ملاقات تیمور با حافظ باید در سال ۷۸۹ ق انجام شده باشد.


2-ساقی آن چه از می در شیشه باقی مانده به من بده؛ زیرا صفای کناب آب رکناباد و گردش شادمانه مصلا را در بهشت نخواهی یافت.
می باقی: یعنی باقیمانده می چنانکه در این بیت خواجو:
شبست و خلوت و مهتاب و ساغر ای بت ساقی بریز خون صراحی بیار باده باقی
رکناباد: «یا آب رکنی یا آب رکن الدوله، قناتی است که در حدود ۸ کیلومتری شیراز از دامنه کوه بَمو سرچشمه می‌گیرد. این قنات در سال ۳۳۸ هجری قمری در یک فرسنگ و نیمی شیراز توسط رکن‌الدوله احداث شد. آب آن در تنگ الله اکبر حدود یک و نیم کیلومتری شیراز آفتابی می‌شده است. این آب دشت مصلا را آبیاری می‌کرده است… آب رکن آباد بتدریج خشکیده است و امروز بیش از رشته باریکی نیست.»
گلگشت: مرحوم مینوی معتقد بود که گلگشت معنای درستی ندارد و این کلمه غلط خواندة گلکشت است و جوکِشت و گندم کِشت را شاهد بر صحت نظر خود می‌آورد. دکتر خانلری نیز این نظر را تأیید می‌کند. به گمان نگارنده، لفظ گل گرچه اسم است ولی به اعتبار اوصاف خود گاهی صفت واقع می‌شود. چنانکه در ترکیبات گلبانگ و گلخند ….. دیده می‌شود و در این حالت زیبا مثل گل معنی می‌دهد. در گلگشت هم اگر گل را صفت گشت بگیریم – نه اسم گل سرخ – می‌توان آن راپذیرفت و گشتی مثل گل زیبا معنی کرد. به هر حال این کلمه پیش از حافظ در ادب فارسی استعمال داشته است. باباطاهر می‌گوید:
بهار آمد به صحرا و در و دشت
جوانی هم بهاری بود و بگذشت
سرقبر جوانان لاله رویه
دمیکه مهوشان آین به گلگشت

لغت نامه دهخدا «گلگشت مصلا» را به مثابه اسم خاص، نام تفرجگاهی در شیراز ذکر کرده است و دکتر معین می‌نویسد: « چون علاقه حضرت خواجه بدان موضع بسیار بود، هم در آنجا به خاکش سپردند و «خاک مصلی ـ حسن اتفاق را ماده تاریخ وفاتش گشت؛ یعنی ۷۹۱ رحمةالله علیه»
حاصل سخن اینکه شاعر در کنار گلگشت مصلا و آب رکناباد به تفرج مشغول است و از ساقی می‌خواهد که آنچه از مجلس پیشین می در شیشه باقی مانده برای او بیاورد.
«در جنت نخواهی یافت» یک معنای حقیقی دارد و آن اینکه در واقع در بهشت نه آب رکناباد وجود دارد و نه گلگشت مصلا؛ و معنای کنائی آن اینکه به صفا و زیبایی این آب و این گلگشت، آبی و جائی در بهشت وجود ندارد که مقایسه ترجیحی است و مزیت به آب رکناباد و مصلای شیراز داده شده.


3-داد و فغان که این زیبارویان گستاخ که با حرکات شیرین خود در شهر آشوب بپا می‌‌‌کنند؛ چنان صبر از دل من بردند که غلامان ترک خوان یغما را.
لولی: لطیف، ظریف، نازک. «مردم چادرنشین که ظاهراً اول بار در زمان بهرام گور تقاضای این پادشاه، عده‌ای حدود چهار هزار نفر برای خوانندگی و نوازندگی از هند به ایران آمدند. فردوسی از آنها به عنوان لوری نام می‌برد.»
شوخ: بی شرم، شاد و شنگول، دزد و راهزن.
خوان یغما: به گفته دکتر زرین کوب: «سفره عام بوده است که غالباً سلاطین و حکام درایام عید مخصوصاً عید قربان می‌چیده‌اند و عوام و محتاجان آن را غارت می‌کرده‌اند.. وصف یک همچون خوانی به مناسبت عید فطرآمده است که در بغداد خوانی بزرگ به وسعت سیصد در هفت ذرع چیدند و بعد از نماز فطر که خلیفه خواند، مردم خوان را غارت کردند.» و ترکان مقصود غلامان ترک است که در اینگونه غارتگری‌ها پیشگام بودند.
حاصل معنی اینکه همانطور که ترکان خوان یغما را غارت میظکنند، زیبارویان آشوبگر صبر دل مرا به یغما بردند.


4-زیبایی یار نیازی به عشق ناقص و ناتمام ما ندارد؛ چهره زببا را احتیاجی به آب و رنگ و خط و خال نیست.
جمال: نیکو صورت و نیکو سیرت بودن. زیبایی.
با توجه به این نکته که عرفا معتقدند عشق عاشق است که سبب جلوه و کمال زیبایی معشوق می‌گردد. می‌گوید عشق ما در حد کمال نیست. از این رو جمال یار که در کمال زیبایی است، نیازی به این عشق ناتمام ندارد. همانطور که روی زیبا نیازی به آب و رنگ و خط و خال ندارد. به عبارت دیگر جمال یار فی نفسه آراسته است و نیازی به این ندارد که با این عشق ناتمام، جلوه‌گری پیدا کند و مراد از عشق ناتمام، عشقی است که با مدح و تحسین معشوق پایان یابد و به مراحل ایثار و فداکاری نرسد.


5-من می‌دانستم که آن حسن روزافزون یوسف سرانجام سبب خواهد شد که عشق، زلیخا را از پس پرده شرم و عفت بیرون آورد.
زلیخا: «در روایات اسلامی نام زنی است که گویند زوجه پوطیفار (عزیز مصر) بود و نسبت به یوسف اظهار عشق کرد … نام زلیخا در قرآن نیامده… مع ذالک در کتب میدراش نام این زن زلیخا و منشأ روایات اسلامی نیز ظاهراً همان است. تفصیلات حکایت عشق زلیخا به یوسف، از طریق کتب میدراش و تلمود وارد روایات اسلامی شده است و در قرآن نیز – بدون ذکر نام زلیخا – آمده است.»
خلاصه داستان اینکه یوسف و زلیخا دارد، چنانکه در قرآن در سوره یوسف آمده. خلاصه داستان اینکه یوسف که در دربار عزیزمصر جزء غلامان بود، به سبب حسن و زیبایی بی حد مورد توجه و علاقه زلیخا زوجه پوطیفار قرار می‌گیرد، زلیخا شرم و حیا را کنار می‌گذارد و بی پروا به او اظهار عشق می‌کند. به گفته سعدی:
زلیخا چو گشت از میعشق مست به دامان یوسف درآویخت دست
و چون یوسف از پذیرفتن این رابطه عشقی ابا می‌کند، براو تهمت نهاده اورا به زندان می‌افکند.
حاصل معنی اینکه از آنچه درآغاز داستان یوسف، در شرح زیبایی او خواندم، یقین داشتم که زلیخا در برابر جمال او نمی‌تواند پرهیزگاری خود را محفوظ دارد – جلوه جمال بر شرم و حیا غلبه می‌کند.


6-به من بد گفتی و راضی هستم، خدا ترا ببخشاید، خوب گفتی؛ زیرا ازلب و دهان شیرین سرخ فام جواب تلخ زیبنده است.
عفاک الله: خدا ترا ببخشاید.
خا: از فعل خائیدن به معنی به نرمی جویدن است و «لب لعل شکر خا» مقصود لب سرخ معشوق است که هر سخنی که از آن بیرون بیاید، مثل شکر شیرین است. یا سخن گفتن او شکر جویدن یا شکر خائیدن است.
می‌گوید اگر چه به من جواب تلخ دادی، ترا می‌بخشم؛ زیرا جواب تلخ از دهان شیرین تو بر من ناگوار نیست.


7-نصیحت گوش کن عزیز من؛ زیرا جوانان سعادتمند پند پیر دانا را از جان عزیزتر می‌دارند.
یعنی تو اگر می‌خواهی سعادتمند شوی، پند من پیر دانا را گوش کن.


8-از مطرب و میس خن بگو و در پی گشودن اسرار کائنات مباش؛ زیرا معمای وجود را کسی با فکر و فلسفه حل نکرده و حل نخواهد کرد.
حکمت: دانایی، دانش، معرفت به حقایق اشیاء به قدر طاقت بشری، فلسفه.
خطاب به کسانی است که می‌خواهند از طریق عقل و فلسفه، مسائل ماوراءالطبیعه را حل کنند. عرفا معتقدند عقل انسان، که مبتنی و محدود بر حواس ظاهر است، ****و شناسایی محدودی دارد و نمی‌تواند براسرار خلقت، که نامتناهی است، محیط شود. همین ایرادی است که هگل بر فلسفه یوانانی وارد می‌کند: «حکمت یوانانی می‌خواهد نامتناهی را در متناهی بگنجاند». دور نیست که مراد شاعر از حکمت در بیت همین حکمت یونانی باشد. چنانکه دربیت زیر نیز از حکمت، به قرینه افلاطون، به همین مکتب فلسفی نظر دارد:
جز افلاطون خم نشین شراب سر حکمت به ما که گوید باز


9-حافظ، غزل گفتی و مروارید سفتی – نکته های سربسته را گشودی؛ اکنون بیا و به آهنگ خوش بخوان، تا آسمان گردن بند ثریا را به عنوان نثار بر شعر تو بیفشاند.
سفتن: سوراخ کردن؛ و در سفتن: سوراخ کردن مروارید. کنایه از سخن گرانبها گفتن ، معانی دشوار را بیان کردن.
فلک: آسمان و کنایه از قدرت الهی.
عِقد: گردن بند.
ثریا: پروین، شش ستاره کوچک نزدیک به هم که آن را به گردن بند یا خوشه انگور تشبیه می‌کنند. ارزقی گوید:
دوش در گردن شب عقد ثریا دیدم نوعروسان فلک را به تماشا دیدم
غزل‌های خود را به مروارید سفته تشبیه کرده، به خود می‌گوید آنها را به نوای خوش بخوان تا آسمان مجذوب زیبایی آنها شود و مجموعه ستاره های ثریا را که مثل گردن بندی است، به عنوان هدیه بر شعر تو نثار کند.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در خرابات فنا جام بقا می نوشم
می عشقست به فرمان خدا می نوشم
جام می در کف و در کوی مغان می گردم
شادی ساقی باقی به صفا می نوشم
بر من عاشق سرمست حلال است مدام
دُرد دردی که به ازصاف دوا می نوشم
...

ویرایش توسط pmohammadsadeg : 11th November 2011 در ساعت 12:56 AM.
pmohammadsadeg آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
5 کاربر مقابل از pmohammadsadeg عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 20th February 2011   #3

pmohammadsadeg مرد

مدیر بازنشسته

 pmohammadsadeg آواتار ها

تاریخ عضویت: Sep 2010
نـــام واقعــی: محمد صادق
محل سکونت: تو نقاشی
نوشته ها: 4,182
تشکر ها: 11,017
از این کاربر 11,097 بار در 5,135 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 




1-صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را
2-شکرفروش که عمرش دراز باد چرا
تفقدی نکند طوطی شکرخا را
3-غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل
که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
4-به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
5-ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماه سیما را
6-چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد دار محبان بادپیما را
7-جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را
8-در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را



وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)



1-بادصبا با لطف و نرمی به آن آهوی زیبا بگو؛که ما به خاطر تو سرگشته کوه و بیابان شده ایم.
سر دادن: رها کردن،حیوانی رت در بیابان رها کردن.
رعنا در فارسی به معنی مطلق زیبا و خوش قامت است.
محبوب خود را به مناسبت زیبایی چشم وحرکات و تناسب اندام به غزال تشبیه کرده می گوید عشق این غزال آن گونه دیوانه ام کرده،که سر به کوه و بیابان گذاشته امو از باد صبا که به جانب شهر می وزد می خواهد تا حال او را به آن محبوب غزال مانند بگوید.
نکته در این است که شاعر که باید در شهر باشد،در کوه و بیابان است و غزال که باید در بیابان باشد، در شهر.

2-نمی دانم چرا شکر فروش، که عمرش دراز باشد؛از طوطی شکر خا حالی نمی پرسد.
شکر فروش: کسی که شکر می فروشد و مجازاً یار شیرین سخن یا شیرین لب است.
تفقد: جویا شدن، دلجویی کردن.
خا: از فعل خاییدن به معنی جویدن،خراشیدن.وشکر خا که صفت طوطی است یعنی شکننده و جونده شکر.
شکر در گذشته به معنی جسمی سخت مثل قند بوده که شکستن آن نیاز به دندان یا وسیله محکمی داشته است؛ و طوطی شکر خا،خود شاعر است به مناسبت سخن شیرین که در دهان دارد.از یار شیرین لب گله دارد که چرا از شاعر که مثل طوطی ، عاشق شکر و شیرینی است حالی نمی پرسد – بوسه شکرینی به اون هدیه نمی کند، یا کلام شیرین نمی گوید.


3-ای گل، گویا غرور زیبایی اجازه نمی دهد که از بلبل شوریده احوالی بپرسی.
می گوید زیبایی مورد تحسین مردم قرارت داده تحسین ها غروری در تو ایجاد کرده که توجه نداری از عاشق شوریده خود حالی بپرسی.


4-دل مردم بصیر وهوشیار را با خلق خوش و نرمخویی می توان بدست آورد؛مرغ دانا را با دانه و دام نمی توان گرفت.
خلق: روش و اخلاق پسندیده.
مرغ دانا یا مرغک دانا یعنی مرغ هوشیار و کنایه از سیمرغ و طوطی نیز هست،ولی گمان نمی رود که در بیت اشاره به اینها داشته باشد،زیرا مفهوم کلی دانایی و بصیرت مطرح است و همان معنای لغویمرغ دانا برای ادای این معنی کفایت می کند.
می گوید مردم بصیر و صاحب نظر با محبت و خلق خوش مجذوب می شوند،به نیرنگ نمی توان آنهارا به دست آورد،چنانکه پرنده زیرک از دام می گریزد و با دام و دانه صید نمی شود.
ظبط خانلری و نسخه بدلهای ان «به بند و دام نگیرند…» است.ظبط ما بر اساس حافظ قدسی انجام شده است،زیرا بند و دام در واقع تکرار یک معنی است.


5-نمی دانم چرا در وجود انها که قد و بالای زیبا، چشم سیاه و چهره مثل ماه دارند،روش آشنایی و رفاقت دیده نمی شود.
رنگ آشنایی: حالت یا نمود آشنایی.


6-وقتی با دوستان می نشینی و باده گساری می کنی؛دوستانی را که به کارهای بی نتیجه می پردازند،به یاد داشته باش.
بادپیما: کسی که کار بیهوده و عبث می کند.
می گوید هنگامی که با دوستان باده می نوشی،دوستان خیال پرداز را که از لذت ها بی خبرند، بیاد آور.


7-بر زیبایی تو غیر از این نمی توان ایرادی گرفت؛که بر آن روی زیبا نشانه کوچکی از مهر و وفا نیست.
خال: نشانه،اثر کوچک،نقطه سیاهی که نمودار زیبایی است. و مراد از خال مهر و وفا در بیت اثر و نشانه کوچکی از مهر و وفاست.
می گوید همچنان که خال صورت را زیبا می کند،نشانه ای از مهر و وفا نیز بر جمال می افزاید و جمال تو تنها همین عیب را دارد که خالی – نشانه کوچکی – از محبت در ان نیست.
مصراع اول بیت چنانکه علامه قزوینی یادآوری کرده،تقریبا لغت به لغت از این بیت سعدی تضمین شده است:
جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب که مهربانی ازآن طبع و خو نمی آید
ضبط مصراع دوم در حافظ خانلری و قزوینی «وضع مهر ووفا نیست» است، و ضبط ما بر اساس حافظ قدسی صورت پذیرفته است.


8جای تعجب نیست اگر آواز زهره با کلمات شعر حافظ، عیسی مسیح را در آسمان به رقص آورد.
سماع: شنوایی، آواز،سرود.
زهره: «منجمان احکام نجوم این ستاره را «کوکب زنان و مردان و مخنثان و اهل زینت و تجمل و لهو و شادی و طرب و عشق و ظرافت و سخریه و سوگند دروغ نام داده اند…
نام دیگر زهره ناهید است و در اساطیر یونان بنام آفرودیت و نزد رومیان ونوس الهه عشق بوده است. نام دیگر آن بیدخت است و آن را مطربه فلک نیز نامند. »
سماع زهره: ساز و آواز زهره.
مسیحا: مسیح است که به گفته دکتر غنی «الف آن از عرب های بین النهرین مسیحی قبل از اسلام است. در زبان سریانی مسیح را مسیحا می گویند» و او به اعتقاد مسیحیان به آسمان رفته است. در باب رفتن مسیح به آسمان رجوع شود به نسا (۴) آیات ۱۵۷و۱۵۸٫
شاعر مسیح را سمبل پاکی و طهارت و زهره را نماد نشاط و طرب انگیزی تلقی کرده، در جذابیت و تٲثیر سخن خود می گوید اگر زهره در آسمان آوازی بخواند که کلمات آن از غزل های حافظ باشد شگفت آور نیست که عیسی مسیح – آن نماد طهارت – را به رقص آورد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در خرابات فنا جام بقا می نوشم
می عشقست به فرمان خدا می نوشم
جام می در کف و در کوی مغان می گردم
شادی ساقی باقی به صفا می نوشم
بر من عاشق سرمست حلال است مدام
دُرد دردی که به ازصاف دوا می نوشم
...

ویرایش توسط pmohammadsadeg : 11th November 2011 در ساعت 01:01 AM.
pmohammadsadeg آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
5 کاربر مقابل از pmohammadsadeg عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 22nd February 2011   #4

pmohammadsadeg مرد

مدیر بازنشسته

 pmohammadsadeg آواتار ها

تاریخ عضویت: Sep 2010
نـــام واقعــی: محمد صادق
محل سکونت: تو نقاشی
نوشته ها: 4,182
تشکر ها: 11,017
از این کاربر 11,097 بار در 5,135 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 





1-دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
2-کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
3-ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
4-در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
5-ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را
6-آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
7-در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
8-آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
9-هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
10-سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
11-آیینه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
12-خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
13-حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را




وزن غزل: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)


1-دل از دستم می رود، ای مردم اهل دل به خاطر خدا تدبیری؛چه دردناک است که راز پوشیده من فاش خواهد شد.
دل می رود ز دستم: بی تاب می شوم،جلوی تمنیات دل را نمی توانم بگیرم.
صاحبدل: اهل معنی،ظریف و نکته دان و در بیت به مثابه دارنده دل در مقابل دل از دست رفته آمده است.
خدا را: به خاطر خدا، محضاً لله.
می گوید اختیار دل از دستم خارج می شود، مردم اهل معنی و نکته دان،چاره ای بیندیشد و گرنه راز دلم آشکار و سبب رسوایی خواهد شد – دلدادگی سبب بی قراری و رسوایی خواهد شد.


2-کشتی که با آن سفر می کنیم شکسته است،ای باد مساعد برخیز؛شاید دوباره چهره آشنا را ببینیم.
کلمه شرطه به گفته دکتر غنی «هندی ست و اصل کلمه سانسکریت است وباد شرطه یعنی باد موافق.» سعدی می گوید:
بخت لبند باید و پس کتف زورمند
بی شرطه خاک بر سر ملاح و بادبان
در ظبط بیت بعضی اشکال کرده اند که اگر کشتی شکسته است باد مساعد نمی تواند آن را به ساحل برساند و بدین جهت «کشتی نشستگانیم» را پذیرفته اند.گرچه بحث کهنه بی حاصلی است،چون غالبه به ذهن می آید، به اختصار آن را طرح می کنیم.نکته در کلمه شکستگی است؛شکستگی درجاتی دارد که از لحظه ای که شکاف در کشتی پدید آید تا وقتی که به کلی در هم شکسته شود آن را شکسته گویند.در درجات اولیه شکستگی است که باد مساعد می تواند کشتی را به ساحل برساند و اهل کشتی دست به دعا بر می دارند و آرزوی باد مساعد می کنند. به گمان ما مراد خواجه در بیت ، شکستگی در درجات اولیه است.از سوی دیگر«باشد که باز بینیم» که نمودار احساس خطر است با «کشتی نشستگانیم» که وضع عادی سفر را نشان می دهد متناسب نیست. سودی «کشتی نشستگانیم» را پذیرفته و چنین معنی کرده که کشتی در دریا متوقف گشته و حرکت نمی کند،پس کشتی نشسته را کشتی توقف کرده دانسته. ولی این طرز بیان مسلماً فارسی نیست،مگر اینکه بگوییم کشتی به گل نشسته است.
مصراع دوم این بیت با اندک تغییری تضمین مصراع دوم این بیت سعدی است:
یارب تو آشنا را مهلت ده و سلامت
چندان که باز بیند دیدار آشنا ر
گرچه با توضیح مفهوم بادشرطه و شاهدی که از سعدی نقل کردیم معنی بیت روشن و تمام است،اما وجه دیگری هم می توان برای معنی در نظر گرفت و آن اینکه در بیت به قصه زیر اشاره باشد:
در بعضی از تفاسیر از جمله در قصص الانبیاﺀ وتفسیر سورآبادی برای اثبات هوش و فطانت سلیمان در تفسیر آیه فَفَهَّمناها سُلَیمانَ وَ کُلَّا اتَینا حُکماً… قصه ای نقل شده که خلاصه آن به روایت قصص الانبیاﺀ چنین است: روزی پیرزنی به خدمت داوود آمد و گفت یا رسول خدا انبان آردی بر سر داشتم باد آن را از سر من برد و برزمین انداخت. انبان سوراخ شد و باد تمامی آرد مرا برد. داد من از باد بستان.داوود گفت من بر باد حکم نتوانم کرد.انبانی آرد پیرزن را داد.سلیمان بر در خانه ایستاده بود،پیرزن را هنگام خروج دید و کیفیت حال پرسید.پیرزن حال بازگفت و وسلیمان او را گفت که حق تو بیشتراست.پیرزن نزد داوود بازگشت و داوود چیزی بر غرامت او افزود. همچنین تا پنج بار سلیمان پیرزن را بازگردانید و داوود چیزی بر آن افزود. پس داوود از پیرزن پرسید چه کسی تو را باز می گرداند؟ پیر زن گفت سلیمان. داوود سلیمان را طلب کرد و پرسید چرا این پیرزن را چندید بار فرستادی؟سلیمان گفت زیرا می داستم که بر او ظلم شده است؛ دعا کن تا باد به مجلس شرع حاضر شود،از او تحقیق کن خواهی دانست که باد آرد او را به چه جهت برده وحق پیرزن بیشتر از اینهاست.داوود دعا کرد وسلیمان آمین گفت وباد به محضر داوود حاضر شد.داوود از باد پرسید چرا آرد این پیرزن را بردی؟باد گفت یا رسول الله من آنچه کردم به فرمان خدا کردم. بر دریا می گذشتم در یک کشتی سوراخی پدید آمده بود و جماعت اهل کشتی نزدیک غرق شدن بودند،نذر کردند اگر از دریا به سلامت بیرون رویم مالی صدقه دهیم.خدای متعال مرا فرمان داد تا آرد از سر پیرزن بگرفتم و به کشتی رسانیدم و منافذ کشتی با خمیر آن مسدود کردند ومسافران نجات یافتند.داوود نزد مردم کشتی کس فرستاد و آن صدقه بگرفتند وبه پیرزن داد…
اگر فرض کنیم که این قصه به گوش خواجه رسیده باشدبی شک در بیت مورد بحث اشاره ای به آن وجود دارد. خواجه از باد می خواهد که با آوردن آرد یا ماده دیگری که بتوان با آن منافذ کشتی شکسته را مسدود کرد سبب نجات جان مسافران گردد.


3-محبت چند روزه روزگار قصه ای بی اساس و فریبنده است؛ فرصت را برای احسان در حق یاران غنیمت بدان.
گردون: گردنده،کنایه از آسمان، دستگاه نیرومندی که زندگی آدمی را در اختیار دارد.
افسانه: داستان دروغ و ساختگی.
افسون: سحر و جادو که برای مدت محدودی اثر می گذارد،و در بیت به این معنی است که وقتی اثر آن زایل شود اسان به هوش می آید چنانکه گویی از خواب برخاسته.
می گوید این چند روزی مورد لطف روزگار واقع شوی نباید سبب غرورت گردد زیرا مهر روزگار مثل افسانه و افسون مبنای استواری ندارد؛ پس به هنگام موفقیت و کامگاری از کار خیر درباره دوستان غفلت مکن.


4-شب گذشته در مجلس گل و شراب، بلبل آواز خوشی خواند : می صبحگاهی به من بده و از خواب برخیزید – هشیارشوید – ای مستان
حلقه: مجلس؛ و «حلقه گل و مل» ، مجلس باده خواری که به گل آراسته شده باشد.
مُل: فارسی است به معنی شراب.
هات: به من بده.
صَبوح: آنچه در صبح خورند و نوشند و در اصزلاح می خواران می صبحگاهی است.
هُبُّوا: امر از فعل هَبَّ،یَهُبُّ و مصدر هُبوب، به معنی بیدار شدن از خواب و هشیارشدن.
سکارا (سکاری): جمع سَکران و سَکران یعنی مست.
می گوید شب گذشته در مجلس باده نوشان که به گل آراسته شده بود،بلبل به آواز خوش چنین خواند: باده صبوحی بده ، ومستان هشیار شوید.


5-ای بزرگوار و بخشنده به شکر اینکه در حال سلامت هستی؛روزی از درویش بی برگ و نوا احوالی بپرس.
کَرامت: در لغت به معنی جوانمردی و بخشندگی است و در اصطلاح عرفا به معنی اظهار کارهای خارق العاده، و اینجا ، به قرینه درویش بی نوا، همان کرامت مادی منظور است؛ و صاحب کرامت یعنی بخشنده و جوانمرد.
تفقد: دلجویی و احوالپرسی.
می گوید ای بزرگوار و بخشنده،به شکر اینکه وجودت از نعمت سلامت برخوردار است روزی از درویش بی برگ و نوا حالی بپرس و دلجویی کن – از درویش بی چیز دستگیری کن.


6-آسودگی در این جهان و جهان آخرت توضیح و درک معنی این دو سخن است:
رعایت مروت و انصاف در معاشرت با دوستان و رفق و مدارا با دشمنان.
تفسیر: شرح دادن،بیان و تشریح معنی و لفظ آیات قرآن.
مروَت: مردی، مردانگی.
مدارا: نرمی، ملطافت،مهربانی.
یعنی به حقوق دوستان تجاوز مکن و در برخورد با آنها انصاف و عدالت را رعایت کن؛با دشمنان نرمش و مدارا داشته باش تا از بروزحوادث فی مابین پیشگیری کنی.


7-در سرنوشت ما مقرر نبود که از کوچه نیکنامی گذر کنیم – با مردمان خوش نام معاشر و به نیکنامی مشهورباشیم – اگر تو چنین سرنوشتی را نمی پسندی مشیت الهی را تغییر بده – که تعلیق بر محال کرده است.
تغییر کردن: دیگر شدن،دگر گشتن،تغییر دادن. چنانکه در این بیت صایب:
آن شکار لاغرم کز نا توانی خون من
رنگ آب تیغ را تغییر نتوانست کرد
قضا: قضاوت،حکم کلی الهی،مشیت باری تعالی.


8-شراب تلخ گونه ای که صوفی آن را سرچشمه اعمال ناروا خواند؛برای ما لذیذتر و شیرین تر از بوسه دوشیزگان است.
اُمَ الخبائث: مادر پلیدی ها،زاینده خبث ها.
اَشهَی: از فعل شَها،یَشهُو و مصدر شهوۀ وشَهوَۀ به معنی لذت و رغبت شدید است.
اَحلَی: از فعل حَلا،یَحلوُ، و مصدر حَلاوَۀ و حَلاوَۀ به معنی شیرینی است.
قُبله: بوسه.
عَذَارا: جمع عَذراﺀ و عذراﺀ یعنی دوشیزه.
حاصل معنی اینکه شراب تلخ گونه ای که صوفی آن را مادر پلیدی ها نامید برای ما از بوسه دوشیزگان شیرین تر است.
ضبط ما مطابق ضبط قزوینی صورت گرفته که در دو مورد با متن خانلری اختلاف دارد:
یکی «تلخ وش» به جای «بنت العنب» و دیگری «صوفی» به جای «زاهد» که هر دو مورد را،چون در روشن شدن حواشی معنی موثرند،طرح می کنیم:
دکتر خانلری در رجحان بنت العنب بر تلخ وش نوشته است: « بنت العنب گذشته از تناسب با ام الخبائث در شعر فارسی سابقه دارد از آن جمله در این بیت خاقانی:
مرا سجده گه بیت بنت العنب
که از بیت ام القرا می گریزم.»
توجه پژوهشگر ارجمند به تناسب میان بنت و اُم در «بنت العنب» و «ام الخبائث» که ظاهراً دلیل رجحان این وجه است، انگشت نهادن بر صنعت محبوب شاعر یعنی برجشته نمودن معنی از طریق مقابل قرار دادن مفاهیم متضاد است و حکایت از کمال دقت در نظر دارد،ولی همین شگرد هنری شاعر را می توان میان تلخ وشی و احلی در مصراع دوم یافت، که تصور می کنم از جهت ظرافت کار، دست کمی از آن دیگری نداشته باشد و در حساب این امتیاز برابر باشند.
اما در بنت العنب اشکالی هست که در تلخ وش نیست و آن مقابل قرارگرفتن با قبله العذارا در مصراع دوم است.آیا می توان گفت که دختر انگور از بوسه دختران شیرین تر است؟ و در همان یادداشت بعد از توجیه و تٲیید بنت العنب در رد تلخ وش نوشته اند:«ترکیب تلخ وش هم غریب است،زیرا که پسوند«وش» برای همانندی دیدنیهاست نه چشیدنیها…» به فرض که نظر دانشمند زبان شناس را بی چون و چرا بپذیریم و «وش» را پسوند دیدنیها بدانیم نه چشیدنیها، که در این هم جای حرف است ، گوییم لفظی که در این ترکیب از مرز معنای خود تجاوز کرده پسوند «وش» نیست بلکه صفت تلخ است که چشیدنی است و معنای دیدنی افاده کرده و در این معنی با «وش» ترکیب شده است،وچه بسیار چشیدنیهای دیگر هم شاید به مناسبت حالت انعکاسی که در چهره ایجاد می کنند، معنای دیدنی می گیرند. در این بیت سعدی ترش و شیرین هر دو معنای دیدنی دده اند:
لعبت شیرین اگر ترش ننشیند
مدعیانش طمع برند به حلو
یا در خود حافظ: «خال شیرین که بر آن عارض گندمگون است».
تصور می کنم بر این قیاس بتوان ترکیب«تلخ وش» را هم پذیرفت.ینکه این ترکیب پیش از حافظ از جانب استادان سخن به کار رفته یا نه بر بنده معلوم نیست ولی در اینکه حافظ ترکیبات و تعابیر بسیاری به ذوق و سلیقه خود ساخته که موردپسند استادان بعدی قرار گرفته ودرادب والای فارسی وارد شده تردید نیست. چنانکه همین ترکیب «تلخ وش» که احتمالاً ساخته خود اوست،در این بیت ملک الشعراﺀ بهار آمده است:
سوی دگر ندیم سبکروح تلخ وش
بیگانه با مدِلَس و با اهل ذوق،خویش
بنابراین مقدمات «تلخ وش» ترکیب نادرستی نیست.
و در مورد اختلاف ضبط میان «صوفی ام الخبائثش خواند» یا « زاهد» ، باید به سابقه اصطلاح ام الخبائث توجه کرد. ام الخبائث کنایه از می و باده است و مٲخوذ از حدیث نبوی«الخمرام الخبائث فمن شربها لم تقبل صلاته اربعین یوماً». این ترکیب احتمالاً نخستین بار در داستان شیخ صنعان از منطق الطیر عطار به کار رفته است. آنجا که «شیخ فرمانبرداری کرد و گفت هر چه فرمایی به جان فرمان کنم.دختر ترسا گفت برای لایق عشق من شدن باید چهار کار بکنی: پیش بت سجده کنی،قرآن بسوزی،خمر بنوشی و دیده از ایمان بدوزی. شیخ خمر نوشیدن را سهل گرفت و از سه کار دیگر باز زد» و سرانجام داستان اینکه «شیخ صنعان که مست وبیهوش بود و جز وصال دوست اندیشه ای نداشت به بت پرستی تن در داد و مصحف بسوخت و زنار بر میان بست و ترسا شد.چنین است که عطار می را ام الخبائث خوانده، می گوید:
بس کسا کز خمر ترک دین کند
بی شکی ام الخبائث این کند
… از کجا معلوم است که منظور حافظ از صوفی که می را ام الخبائث خوانده همین شیخ عطار نبوده است؟ مگر شیخ عطار متصوف و صوفی نیست و به صراحت می را ام الخبائث نخوانده است؟»
نظر استاد مرتضوی از دقت کامل برخوردار است و گمان نگارنده همین است که حافظ در این بیت به ام الخبائث عطار را صوفی خطاب کرده است.و حقا اسناد صفت صوفی به عطار مناسبتر است تا اسناد صفت زاهد به او. و چنین است که به جرٲت می توان گفت «صوفی ام الخبائثش خواند» بر «زاهد ام الخبائثش خواند» رجحان دارد.
احتمالاً ایرج میرزا هم در سرودن قطعه
ابلیس شبی رفت به بالین جوانی
آراسته با شکل مهیبی سرو بر را
از همین نکته در داستان شیخ صنعان الهام پذیرفته است.


9-هنگام فقر و تنگدستی در لذت جویی و بی خبری بکوش؛زیرا این اکسیر حیات، گدای محتاج را به ثروت قارون می رساند.
قارون پسرخاله موسی است و در ادب به مثتبه سمبل ثروت و توانگری از او یاد می شود.در آیه های ۷۶ و ۷۸ از سوره قصص (۲۸) به او و گنجایش هایش اشاره شده است:
«ِانَّ قاروُنَ کانَ مِن قَومِ مُوسی فَبَغی عَلَیهِم وَ اتَیناهُ مِنَ الکُنُوزِ… قالَ اِنَّما اوُتیتُهُ عَلی عِلمٍ عِندی…» (همانا قارون یکی از ثروتمندان قوم موسی بود که بر انها طریق ظلم و طغیان پیش گرفت و ما آنقدر گنج و مال به او دادیم…. قارون گفت من این مال و ثروت فراوان را به علم و تدبیر خود به دست آوردم… )
ظاهراً میان کیمیا و قارون در بیت مناسبت خاصی مورد نظرشاعر است. چنانکه در تفسیرالکشاف آمده موسی خود علم کیمیا می دانسته وآن را به خواهر خود یاد داده و خواهرش این علم را به قارون آموخته. در بعضی تفاسیر آمده که قارون ثروت خود را از طریق کیمیاگری به دست آورده است.پس نفس حیات و هستی اصل و اکسیر گرانبهایی بوده که قارون ثروت خود را به وسیله آن به دست آورده است.
حاصل معنی اینکه به جای اینکه هنگام فقر و بی چیزی افسره و غمگین باشی وقت خود را خوش کن زیرا نفس وجود خود اکسیر گرانبهایی است که می تواند تو را به ثروت قارون برساند- چنانکه قارون را رساند.
کوتاه سخن اینکه،کیمیای اصلی،حیات است که ثروت و نیکبختی به وسیله آن به دست می آید.


10-سرکشی مکن وگرنه دلبر که سنگ خارا در دست او همچو موم نرم است،بر اثر تعصب تو را مثل شمع خواهد سوزاند.
می گوید در برابر دلبر سرکشی مکن زیرا او دارای چنان قدرتی است که سنگ خارا در دستش مثل موم نرم است.پس تو را مثل شمع خواهد سوزاند.
و مراد از «چون شمع» اینکه شمع با نور و درخشندگی خود لاف برابری با چهره دلبر زده و این کار او سرکشی تلقی شده؛پس دلبر که حسود است او را به سوختن محکوم کرده است.تو هم اگر در برابر او سرکشی کنی سرنوشت شمع را خواهی داشت.
شعله کشیدن شمع را زبان درازی،مقابله با چهره محبوب،وجمعاً سرکشی تلقی کرده است.


11-آیینه اسکندر همان جام شراب است،در آن جام نگاه کن؛تا احوال ملک دارا را بر تو عیان کند.
آیینه اسکندر: آیینه ای بود که بر سر مناره ای در شهر اسکندریه نصب کرده بودند تا کشتی های دشمن را از فاصله دور در آن ببینند و بنابراین خاصیت دوربینی از آن مراد است.
نظامی درباره ایجاد آیینه اسکندر در خردنامه آورده است:



که چون نامه حکم اسکندر
مسجل شد از وحی پیغمبری
ز مقدونیه روی در راه کرد
به اسکندریه گذرگاه کرد
سریر جهانداری آنجا نهاد
بر او روزکی چند بنشست شاد
به آیین کیخسرو تخت گیر
که برد از جهان تخت خود بر سریر
بفرمود میلی بر افروختن
برو روشن آیینه ای ساختن
که از روی دریا به یک ماهه راه
نشان باز داد از سپید و سیاه
بدان تا بود دیدگاه گاه تخت
برو دیدبانان بیدار بخت
چو ز آیینه بینند پوشیده راز
بدارنده تخت گویند باز
اگر دشمنی ترکتازی کند
رقیب حرم چاره سازی کند

جام می در بیت معادل جام جم است و جای آن آمده؛ زیرا از جام جم هم معمولاً همین جام می مراداست،که هر دو به جمشید منتسب اند و بعضی هر دو را یکی می دانند و جام جم،جام غیب نمای جمشید است که به مناسبت غیب نمایی و دوربینی با آیینه اسکندر مقایسه شده است.به نوشته دکتر مرتضوی «… وظیفه دوربینی و جهان بینی ودور نمایی برای «آیینه اسکندر» مستفاداست یعنی همان مفهوم و وظیفه ای که با شدت و صراحت بیشتری درباره«جام جم» دیدیم،وهمین اشتراک وظیفه یعنی «دورنمایی و جهان نمایی» موجب اختلاط استعمال این دو اصطلاح شده است ودر ادب فارسی «آیینه اسکندر» در مفهوم «جام جم» به کار رفته.»
دارا: آخرین پادشاه هخامنشی که مغلوب اسکندر شد. و مقصود از «احوال ملک دارا» عبرت گرفتن از شکست بزرگ دارا از اسکندر است.
پس خلاصه معنی اینکه: آنچه دل ادمی را مثل آیینه اسکندر روشن و دوربین می سازد جام می است؛در ان جام نگاه کن تا حوادث تاریخ را بر تو روشن سازد.


12-ترکان فارسی زبان عمر و زندگی می بخشند؛ساقی این خبر خوش را به پیران پارسا برسان.
ترک: ترک زبان و مجازاً خوبرو.
پارسا : پرهیزگار،متقی،زاهد، دیندار،عارف، دانشمند.
می گوید ساقی به زاهدان پیر مژده بده که مصاحبت خوبرویان ترک زبان که به فارسی سخن می گویند،چنان شیرین است که، عمر آنها را دراز خواهد کرد.واینکه ساقی را برای رسانیدن این خبرخوش مخاطب ساخته بدین منظور است که به پیران بگوید اگر شراب من سلامت شما را تهدید می کند نگرا مباشید،مصاحبت دلبران ترک فارسی گو عمرتان را دراز می سازد،از این هم پیرتر خواهید شد.



13-حافظ به اختیار خود این خرقه شراب آلود را بر تن نکرد؛ای شیخ پاکدامن عذر ما بپذیر.
مقصود اینکه اگر خرقه زهد حافظ به گناه باده خواری آلوده شده به اراده خودش نبوده است،بلکه تمایلات فطرت که از اختیارش خارج بوده،او را به این کار واداشته.پس ای شیخ پاکدامن عذر او بپذیر و سرزنشش مکن.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در خرابات فنا جام بقا می نوشم
می عشقست به فرمان خدا می نوشم
جام می در کف و در کوی مغان می گردم
شادی ساقی باقی به صفا می نوشم
بر من عاشق سرمست حلال است مدام
دُرد دردی که به ازصاف دوا می نوشم
...

ویرایش توسط pmohammadsadeg : 11th November 2011 در ساعت 01:08 AM.
pmohammadsadeg آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
6 کاربر مقابل از pmohammadsadeg عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 8th March 2011   #5

pmohammadsadeg مرد

مدیر بازنشسته

 pmohammadsadeg آواتار ها

تاریخ عضویت: Sep 2010
نـــام واقعــی: محمد صادق
محل سکونت: تو نقاشی
نوشته ها: 4,182
تشکر ها: 11,017
از این کاربر 11,097 بار در 5,135 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 



1-به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را
2-ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم
مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را
3-مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت
ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا
4-دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی
تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا
5-همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
6-چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی
دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را
7-به خدا که جرعه‌ای ده تو به حافظ سحرخیز
که دعای صبحگاهی اثری کند شما را



وزن غزل: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)


1-چه کسی به آنها که ملازم خدمت سلطان هستند این دعا را می رساند؛ که به شکر اینکه پادشاه هستی با بیچارگان بی مهری مکن.
دعا: نیایش، مدح و ثنا ، سلام.
ملازمان: همراهان، نوکران، خدمتکاران.
برای اینکه من باب ادب، مستقیما به سلطان پیام نداده باشد به ملازمان سلطان پیام می دهد تا به سلطان بگویند که به شکر اینکه پادشاه هستی گدا را از پیش خود مران. این معنی که ملازمان به سلطان بگویند در زمینه سخن مستتر است. زیرا مسلما آنکه نباید به شکر پادشاهی گدا را از نظر براند سلطان است، ملازمان سلطان نیستند.


2-از مدعی که چون دیو از عواطف انسانی عاریست به خدا پناه می برم؛ شاید آن شهاب ثاقب این ستاره کوچک را یاری دهد.
رقیب: نگاهبان، مراقب؛ چون دو شخص عاشق یک تن یا یک چیز باشند هر یک را رقیب دیگری نامند؛ و در حافظ غالبا به معنای مخالف، مدعی و بدخواه آمده است.
شهاب: درخش آتش، پاره ای از آتش؛ و مناسبت آن با دیو چنانکه در آیه ۱۸ از سوره حجر آمده، این است که چون شیطان از زمین قصد آسمان کند فرشتگان به تیر آتشین وی را بزنند و از صعود ممانعت کنند. پس شهاب ثاقب همان تیر آتشین است.
سها: ستاره کوچکی است در آسمان، نماد خردی بسیار و نور اندک، چنانکه در این بیت ناصر خسرو آمده :
معروف ناپدید سها بود بر فلک من بر زمین کنون به مثال سها شدم
سهیل و سها را شاعران از روی صنعت تضاد فراوان به کار برده اند. سهیل را به خاطر روشنی و سها را به خاطر نور اندک:
تا بتابش نبود نجم سها همچو سهیل
تا بخوبی نبود هیچ ستاره چو قمر
"فراخی"
شاعر رقیب را به دیو یا آن شیطان که به آسمان می رود تشبیه کرده و خود را به ستاره کوچک. می گوید هنگامی که دیو به آسمان می آید به خدا پناهنده می شوم تا با آذرخش شهاب او را بزند و مرا که ستاره ضعیفی هستم از شر او محفوظ دارد.



3-نگار من، اگر مژه سیاهت با اشاره دستور قتل ما را داد؛ متوجه فریبکاری او باش و کار غلط مکن.
مقصود اینکه اگر چشم تو با عشوه گری قصد کشتن ما را داشت، تو سنگدل مباش، فریب مخور و ما را مکش که کار درستی نیست.


4-وقتی گونه ها را بر افروخته می کنی دل خلق عالم را می سوزانی؛ برای تو چه فایده دارد که با مردم مدارا نمی کنی.
عذار: موی گونه است و همان خط سبز با خط چهره که در اشعار فارسی می آید؛ اما در حافظ و مجموعا در ادب فارسی، غالبا به معنای چهره، گونه به کار برده می شود؛ چنانکه در بیت مورد بحث جز گونه معنای دیگری نمی توان به آن داد، زیرا "عذار بر فروزی" کنایه از چهره را آراشی کنی است.


5-تمامی شب را به این امید می گذرانم که نسیم صبح از آشنایی برایم پیام محبت بیاورد، تا مایه نوازش و تسلای خاطرم گردد.
همه شب: تمامی و سراسر شب، تمام آن شب، این تعبیر در نظم و نثر قرون پنجم تا نهم فراوان دیده می شود…مختاری غزنوی گوید:
شب همه شب کبک زعفران چرد از کوه
روز همه روز از آن بخندد چندان


6-محبوب من چه قیامتی براه انداختی که چهره مثل ماه روشن و قد و بالای مثل سرو دلربای خود را به عاشقان نشان دادی.
قیامت: روز رستاخیز، و قیامت کردن یعنی شور و غوغا و هنگامه برپا کردن.
مصراع دوم در نسخه خانلری و قزوینی و بدلهایشان "دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را" است که در این صورت معنی این می شود: چه شور و غوغایی به پا کردی که روی خود را به عاشفان نشان دادی، دل و جان فدای روی تو، چهره خود را به ما نشان بده. ضعف این ضبط این است که باید مفهوم رویت را پیش از نمودی در مصراع اول محذوف بدانیم، به علاوه از لحاظ معنی نیز شاعر خود را از عاشقان جدا می سازد. ضبط ما بر اساس حافظ قدسی است که روشن و بی نقص است.


7-به خدا قسمت می دهم که به حافظ سحر خیز جرعه ای شراب بده؛ زیرا دعایی که صبحگاه در حق شما کند موثر و مستجاب خواهد شد.
مقصود اینکه حافظ صبح خیز و دعا خوان است و دعایی که به تو می کند به اجابت خواهد رسید.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در خرابات فنا جام بقا می نوشم
می عشقست به فرمان خدا می نوشم
جام می در کف و در کوی مغان می گردم
شادی ساقی باقی به صفا می نوشم
بر من عاشق سرمست حلال است مدام
دُرد دردی که به ازصاف دوا می نوشم
...

ویرایش توسط pmohammadsadeg : 11th November 2011 در ساعت 01:12 AM.
pmohammadsadeg آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر مقابل از pmohammadsadeg عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 20th March 2011   #6

pmohammadsadeg مرد

مدیر بازنشسته

 pmohammadsadeg آواتار ها

تاریخ عضویت: Sep 2010
نـــام واقعــی: محمد صادق
محل سکونت: تو نقاشی
نوشته ها: 4,182
تشکر ها: 11,017
از این کاربر 11,097 بار در 5,135 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 


1-صوفی بیا که آینه صافیست جام را

تا بنگری صفای می لعل فام را

2-راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست زاهد عالی مقام را


3-عنقا شکار کس نشود دام بازچین

کان جا همیشه باد به دست است دام را


4-در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال دوام را


5-ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش

پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را


6-در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند

آدم بهشت روضه دارالسلام را


7-ما را بر آستان تو بس حق خدمت است

ای خواجه بازبین به ترحم غلام را


8-حافظ مرید جام می است ای صبا برو

وز بنده بندگی برسان شیخ جام را




وزن غزل: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

۱-صوفی بیا که شیشه جام شراب صاف است؛ تا صافی و شفافیت شراب سرخ را ببینی.
آینه، مراد شیشه جام است.
می گوید چون شیشه ای که جام شراب از آن ساخته شده شفاف و بی گره است، صافی شراب درون خود را به خوبی منعکس می سازد. پس صوفی بیا تا صفا و بی آلایشی شراب را در جام بنگری. با طعنه به صوفی می گوید بیا و از شراب صفای دل بگیر.

۲-اسرار درون پرده را از رندان مست و لاابالی بپرس؛ زیرا صوفی عالیمقام چنان حالی ندارد که اسرار را بداند.
حال: ((معنئی {معنی ای} که از سور خدا بدل پیوندد بی آنکه بنده را در کسب یا دفع آن از خود اختیاری باشد، و عروض آن نتیجه ی صفا ذکر یا عملی صالح است و گاهی فضل حق است بدون تقدم ذکر یا عملی، واردی که بدل رسد از قبیل خوشی و اندوه و یا قبض و بسط، و دیر نپاید بنابر عقیده ی جنیدیان که دوام حال روا نمی دارند. آنچه در نتیجه صفاء ذکر بدل پیوندد و پایدار ماند بنابر نظر کسانی که بدوام احوال معتقد بوده اند، آنچه دل بدان متحقق باشد اعم از حال یا مقام یعنی مواهب و مکاسب. مقابل : قال)).
عالی مقام به طعنه صفت صوفی آمده است و مراد اینکه او خود را چنین می پندارد و این تصور با حال داشتن جور نمی آید زیرا مقتضای حال بی نیازی از مال و مقام است.
۳-سیمرغ را نمی توان شکار کرد، دام بر چین؛ زیرا در جایگاه سیمرغ جز باد چیزی به دام نمی افتد.
عنقا به معنی سیمرغ است و در بیت کنایه از محبوب عرفانی است.
به صوفی می گوید دستگاه تو دام تزویر است و از طریق کارهای نمایشی که به سحر و جادو و شعبده بازی شبیه است و برای فریب مردم طرح می کنی، نمی توانی به وصل محبوب برسی.

۴-در مجلس عیش زندگی یک دو قدح بنوش و برو؛ یعنی توقع نداشته باش که عیش زندگی همیشگی باشد.
دَور: زمانه، نوبت، از دست به دست رسانیدن پیاله های شراب در مهمانی، گردش پیاله شراب؛ و «بزم دور» مجلسی بوده که شراب را به نوبت در آن می گرداندند، و در اینجا معنای مجازی آن یعنی دنیا مراد است، به اعتبار اینکه در زندگی هم هر کس نوبتی دارد.
می گوید از این نوبت زندگی که به تو رسیده لذتی ببر و آماده رفتن شو، طمع عیش و لذت دائمی نداشته باش.
مقایسه شود با سخن پَندار شاعر یونان باستان: «روح من، در آرزوی جاودانگی مباش، تا توانی از عرصه ی امکان بهره بر گیر».
۵-ای دل جوانی رفت و گلی از گلستان زندگی نچیدی؛ اکنون که پیر شده ای به خاطر حیثیت و آبروی خود فضیلتی نشان بده.
ننگ و نام یا نام و ننگ یعنی شهرت و آبرو.
مضمون بیت حکایت از این دارد که غزل از غزلهای دوره پیری حافظ است.

۶-در لذت بردن از زندگی موجود کوشش کن، زیرا وقتی نصیب و قسمت به پایان رسید؛ آدم ابوالبشر بهشت را ترک کرد.
آبخور: محل آب خوردن، مشربه، قسمت، نصیب.
آدم «در اصل کلمه ای عبری است به معنی انسان نخستین، پدر نوع بشر، که بر طبق روایات ادیان سامی خداوند وی را آفرید و در بهشت مسکن داد و حواء را نیز خلق کرد و زوجه او گردانید، سپس چون آدم و حواء گندم یا سیب را – که ممنوع بود – خوردند از بهشت رانده شدند.»
دارالسلام: سرای سلامت ، بهشت که در آیه ۱۲۷ از سوره انعام (۶) آمده است:
«لهَُمْ دَارُ السلَمِ عِندَ رَبهِمْ وَ هُوَ وَلِیُّهُم بِمَا کانُوا یَعْمَلُونَ» ( آنها را نزد خدا دار سلامت و خانه آسایش است و خدا دوستدار آنها است برای آنکه نیکوکار بودند).
مقصود اینکه در لذت بردن از زندگی موجود سعی کن، زیرا هر کس نصیبی از این لذت دارد، و آنگاه که نصیب تو به پایان رسید باید زندگی را ترک کنی؛ چنانکه حضرت آدم، تا آنگاه که معین شده بود، در بهشت بود و هنگامی که نصیبش به پایان رسید ناگزیر به ترک باغ بهشت گردید.
۷-ما بر درگاه خانه تو بسیار خدمت کرده ایم و حقوقی داریم؛ ای بزرگوار این غلام را از روی ترحم مورد نظر قرار بده.

۸-حافظ به جام شراب ارادت دارد، ای باد صبا که پیام دوستان را می بری، برو مراتب بندگی مرا به شیخ جام برسان.
شیخ جام معروف، احمد بن ابی الحسن ابن محمد ابن جریر ملقب به ژنده پیل و شیخ جام است که از بزرگان صوفیه بوده و به سال ۵۲۶ یا ۵۳۶ ق . در گذشته است… مولد شیخ قریه نامق است. گویند شیخ ۱۸ سال در کوهها به ریاضت گذرانیده و به خدمت خضر نبی رسیده است. سپس او را به رفتن به بَلَده جام امر کردند و وی بدانجا شد و به ارشاد مردمان آغازید و ششصد هزار مرد به دست وی توبه کردند.
دکتر غنی در معنی بیت می نویسد «قطعا راجع به شخص معاصری است و به احتمال قوی زین الدین ابوبکر تایبادی است و تایباد که امروز طیبات می گویند از نواحی جام است. ابوبکر تایبادی در ۷۹۱ یعنی همان سال وفات خواجه مرده است.»
دکتر غنی احتمالا به قرینه «بندگی برسان» عقیده دارد که شیخ جام باید شخصیت معاصری بوده باشد.
آقای بینش نیز معتقد است مراد از شیخ جام در این بیت شیخ زین الدین ابوبکر تایبادی است.
با وجود همه ی این ها ظن قوی این است که شیخ جام همان شیخ الاسلام احمد جامی باشد. چنانکه استاد فرزان نیز بعد زمان و مکان را مانع ارسال چنین پیامی ندانسته، می نویسند «شاعر صراحتا خود را مرید «جام می» می خواند و لازمه ی این ارادت آن است که به «شیخ جام» یعنی به کسی که نسبت به «مراد» او سمت «شیخی» دارد عرض عبودیت نماید ولو اینکه آن سمت صرفا ناشی از توافق اسمی باشد».
نگارنده نیز بعد از سیری در آثار شیخ الاسلام احمد جام که غالبا ضد صوفی و حاکی از زهد خشک و کشف و کراماتی در این زمینه است به این نتیجه رسیده ام که گوشه سخن حافظ متوجه همین شیخ الاسلام احمد جام نامقی است و با توجه به آنچه شیخ جام در حکایت زیر راجع به علت توبه خود از شرابخواری گفته، احتمال دارد که همین حکایت در این بیت مورد نظر حافظ بوده باشد:
«من بیست و دو ساله بودم که حق سبحانه و تعالی بلطف و کرم خود در توبه بر ما گشاده گردانید و مرا توبع کرامت کرد و سبب توبه ی من آن بود که چون نوبت دور اهل فسق و فساد بمن رسید شحنه ی ده غایب بود، حریفان دور طلب داشتند، من گفتم شحنه غایب است چون باز رسد دور بدهم. حریفان گفتند ما توقف نمی کنیم، باشد که او دیرتر آید. گفتم سها است چون باز رسد اگر مضایقت کنند دوری دیگر بدهم. چون شحنه باز رسید دور طلب داشت چون دیگر بار بوثاق آمدند و طعامی خرج کردند، کس بخم خانه رفت تا خمر آرد، تمامت خمها تهی یافت، و درین خانه چهل خم پر خمر بود. ازین عجب فرو ماندم و از حریفان نهان داشتم و از جای دیگر سبوی خمر حاصل کردم و در پیش ایشان نهادم و من بتعجیل تمام دراز گوش در پیش کردم و بجانب رز رفتم و خمر طلب داشتم و خمها برقرار یافتم.
چون دراز گوش بار کردم دراز گوش در رفتن کندی عظیم می کرد و من دراز گوش را سخت می رنجانیدم تا زودتر بازآیم {که} دل بحریفان معلق داشتم. ناگاه آواز شنیدم که بگوش می رسید که «ای احمد آن حیوان را چه رنجه می داری؟ ما او را فرمان نمی دهیم که برود، تو از شحنه عذر میخواهی از تو قبول نمی کند، چرا از ما عذر نمی خواهی تا از تو قبول کنیم؟».
هیبتی عظیم بر من زد، روی بر زمین نهادم {و} گفتم «الهی توبه کردم که بعد ازین خمر نخورم و هیچ کاری ناشایست از من در وجود نیاید، این دراز گوش را فرمان ده تا برود تا در روی آن قوم خجل نگردم». دراز گوش روان شد. چون باز رسیدم و خمر در پیش بردم قدحی پر کردند و پیش من داشتند. من فرانستدم، گفتم که توبه کردم دیگر خمر نخورم. حریفان گفتند احمد بر ما می خندی یا بر خود؟ الحاح می کردند. ناگاه آواز شنیدم که بگوش من رسید که «یا احمد بستان و بچش و ازین قدح همه را بچشان» بستدم و بچشیدم، بقدرت ایزد تعالی عسل شده بود، تا تمامت حاضرانرا از آن قدح بچشانیدم همه در حال توبه کردند و نعره زدند و از هم بپراکندند و هر کسی روی بکار خیر نهادند. و من واله وار روی بکوه نهادم و بعبادت و ریاضت مشغول شدم. سبب توبه ی من این بود که گفته آمد، و بالله التوفیق».
خواجه با لحن طنز آلود به باد صبا پیغام می دهد که به شیخ جام بگو ما بنده و کوچک شما هستیم، اما نمی توانیم پیرو طریقه شما باشیم، ما مرید جام می هستیم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در خرابات فنا جام بقا می نوشم
می عشقست به فرمان خدا می نوشم
جام می در کف و در کوی مغان می گردم
شادی ساقی باقی به صفا می نوشم
بر من عاشق سرمست حلال است مدام
دُرد دردی که به ازصاف دوا می نوشم
...
pmohammadsadeg آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر مقابل از pmohammadsadeg عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 26th April 2011   #7

pmohammadsadeg مرد

مدیر بازنشسته

 pmohammadsadeg آواتار ها

تاریخ عضویت: Sep 2010
نـــام واقعــی: محمد صادق
محل سکونت: تو نقاشی
نوشته ها: 4,182
تشکر ها: 11,017
از این کاربر 11,097 بار در 5,135 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 

1-ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
2-ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را
3-گر چه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را
4-باده درده چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
5-دود آه سینهٔ نالان من
سوخت این افسردگان خام را
6-محرم راز دل شیدای خود
کس نمی‌بینم ز خاص و عام را
7-با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
8-ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را
9-صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را




وزن غزل: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

1- ساقیا برخیز و جام شراب بده؛ غم روزگار را خوار و زبون ساز و زیر خاک مدفون کن.
درده از دردان به معنی دادن ، عطا کردن.
جام گر چه به معنی مطلق جام، پر یا خالی است، معمولا به معنی جام پر، یا کنایه از مظروف آن شراب است.
خاک بر سر کردن مجازا به معنای پست و زبون گردانیدن و خاک بر سر غم ایام کردن، غم روزگار را ناچیز و بی مقدار تلقی کردن است.
خلاصه معنی اینکه ساقی شراب بده تا غم روزگار در نظرم پست و حقیر جلوه کند.


2 -پیاله می را به دستم بده تا این دلق کبود رنگ را از سر بیرون بکشم.
ساغر لغت فارسی است به معنی جام.
دلق «که اینهمه در اشعار و کتب صوفیه وارد شده همه جا به معنی لباس صوفیه است؛ یعنی خرقه ای که روی همه لباسها می پوشیده اند و ظاهر پشمی بوده است. دلق یا ساده بوده، یا .صله داشته که در آن صورت دلق مرقع می گفته اند و یا رنگ به رنگ بوده که دلق ملمع می گفته اند. در بین صوفیه ی اسلام رنگ دلق همیشه کبود و سیاه بوده و دلق ازرق گفته می شده».
دلق لباس جلو باز نبوده و بدین جهت بایستی آن را از سر خود بیرون بیاورند یا بپوشند و چنین است که می گوید تا ز سر بر کشم؛ در فرهنگ البسه مسلمانان آمده است «دلق لباس فقیران ، درویشان و داعیه دارای مقام ولایت است. بقول سیوطی (به نقل منتخبات عربی، جلد دوم، صفحه ۲۶۷) قضات و علما دلقی فراخ و جلو بسته می پوشیدند که مدخل آن بر روی شانه قرار داشت و خطبا «یک دلق گرد و چرخی برنگ سیاه، رنگ مخصوص سلسله عباسیان» را بتن می کردند.»
می گوید پیاله را به دستم بده تا بعد از نوشیدن مست و بی پروا شوم و این خرقه کبود رنگ را که نشان صوفیگری- صوفی نمائی مزورانه – است از تن خود درآورم و از زهد و ریا دور شوم.

3 -گر چه نزد عاقلان سبب بدنامی می گردد؛ ما پای بند نام و ننگ نیستیم.
دنباله بیت قبلی است که سخن از ساغر می بود، می گوید گر چه ساغر می را عاقلان مایه ی بدنامی می دانند ما مقید به این سخنان نیستیم.

4 -باده بده، چقدر کبر و غرور ؛ خاک بر سر جسم انسانی که سرانجام خوشی ندارد.
خاک بر سر در معنای اصطلاحی خود برای تحقیر آمده و در عین حال در معنی حقیقی خود، یعنی مدفون شدن جسم زیر خاک، نیز صادق است.
نَفس: تن، جسد، کالبد، شخص انسان، ذات.
فرجام به معنی پایان است؛ و نافرجام آنچه پایان ناخوش دارد، در بیت اشاره به مردن و پایان زندگی است، که با خاک بر سر کردن یعنی مدفون کردن، ارتباط و علاقه معنی پیدا می کند.
می گوید شراب بده و غرور و خودبینی را کنار بگذار. این وجود با عاقبت ناخوشش خوار و ذلیل باد



5 -آهی که مانند دود از سینه ی نالان من بیرون می آید؛ این گروه دلمرده ی بی تجربه را سوزانید.
افسرده: پژمرده، یخ بسته.
مقصود اینکه سخنان سوزناک من دل افسردگان بی تجربه را سخت متاثر کرد.



6-کسی را از خاص و عام محرم را ز دل آشفته و عاشق پیشه خود نمی بینم.
شیدا: آشفته، شیفته، مجنون، عاشق.



7 -به محبوبی آرام بخش دل تعلق خاطر یافته ام؛ محبوبی که یکباره قرار و آرام را از دل من برده است.
میان دلارام در مصراع اول و آرام دل بردن او در مصراع دوم تناقض معنی وجود دارد، زیرا دلارام یعنی آنکه وجودش به دل آرام می دهد، پس چگونه آرام دل شاعر را ربوده است. و حل نکته بدین صورت است که می خواهد بگوید محبوب در مورد حافظ بر خلاف روش معمول خود عمل کرده. چنانکه در این بیت:

این قصه عجب شنو از بخت واژگون
ما را بکشت یار به انفاس عیسوی
می گوید آنکه بنا بر معمول مایه آرام دل است، آرام دل مرا ربوده است.



8 -هر کس که آن محبوب خوش قد و بالا و اندام مثل نقره سپیدش را دید، دیگر به سرو چمن نگاه نخواهد کرد- قد و بالای سرو در نظرش حقیر می آید.



9 -حافظ ، شب و روز تحمل سختی کن؛ سرانجام روزی به آرزوی خودخواهی رسید.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در خرابات فنا جام بقا می نوشم
می عشقست به فرمان خدا می نوشم
جام می در کف و در کوی مغان می گردم
شادی ساقی باقی به صفا می نوشم
بر من عاشق سرمست حلال است مدام
دُرد دردی که به ازصاف دوا می نوشم
...

ویرایش توسط pmohammadsadeg : 26th April 2011 در ساعت 12:58 AM.
pmohammadsadeg آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
3 کاربر مقابل از pmohammadsadeg عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 10th May 2011   #8

pmohammadsadeg مرد

مدیر بازنشسته

 pmohammadsadeg آواتار ها

تاریخ عضویت: Sep 2010
نـــام واقعــی: محمد صادق
محل سکونت: تو نقاشی
نوشته ها: 4,182
تشکر ها: 11,017
از این کاربر 11,097 بار در 5,135 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 



1-رونق عهد شباب است دگر بستان را
می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
2-ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
3-گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
خاکروب در میخانه کنم مژگان را
4-ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
5-ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
6-یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
7-برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
8-هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
9-ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
10-حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را




وزن غزل: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

1-بار دیگر باغ و بستان جلوه ی عهد جوانی یافته اند؛ برای بلبل خوش آواز مژده ی آمدن گل می رسد.
عهد شباب: زمان جوانی ، و از جوانیِ بُستان مراد آغاز فصل بهار است.
اَلحان: جمع لحن به معنی آهنگ.
می گوید فصل بهار آغاز شده و باغ که در پاییز و زمستان، بر اثر ریختن برگ درختان، به صورت پیران درآمده بود، با درآمدن دوباره ی برگ و شکوفه به صورت جوانان درآمده؛ برای بلبل مژده می رسد که گل به باغ می آید، و مراد از این مژده بوی خوش گل است که پراکنده می شود.


2- ای باد صبا اگر بار دیگر به جوانان چمن برسی؛ مراتب ارادت ما را به سرو و گل و ریحان برسان.
ریحان: هر گیاه خوشبو، ناز بویه.
جوانان چمن مراد جوانه ها یا شاخه های جوان سرو و گل و ریحان در مصراع دوم است.
به باد صبا پیام می دهد که اگر به فضای چمن وزیدی شوق و ارادت ما را به جوانه های تازه دمیده سرو و گل و ریحان- سبزه های خوشبو – برسان. شوق دیدن باغ و بستان داریم.


3-اگر مغبچه ی باده فروش اینگونه جلوه گری کند؛ من خاک در میخانه را با مژه ها خواهم رُفت.
مغبچه: فرزند مغ، پسرکی که در میکده ها خدمت می کند.
خاکروب: جارو.
می گوید اگر مغبچه ی باده فروش، با این جذابیت و جمال، جلوه گری کند، من چنان سر بر آستانه ی میخانه فرو می آورم که مژه هایم آستانه ی میکده را جارو کند.


4- ای کسی که بر چهره ی ماه خود از عنبر ناب خط چوگانی می کشی؛ من سرگشته و بی سامان را آشفته حال مکن.
کشیدن: به معنی نقاشی کردن یا دراز کردن، حرکت دادن است.
عنبر: ماده ای است چرب و خوشبو که از داخل معده و روده ماهی عنبر استخراج می شود، معمولا خاکستری رنگ است، اما نوع عالی آن سیاهرنگ است.
سارا: خالص، بی غش.
می گوید تو که از عنبر خالص بر صورت همچون ماه خود ابروئی مثل هلال چوگان زیبا می کشی، مرا مثل گوی در برابر این چوگان بیقرار و سرگردان مکن. به بیان دیگر هر چه بر جمالت افزوده می شود بر بی‌قراری من نیز افزوده می شود.
چوگان را می توان کنایه از زلف معشوق نیز دانست و در این صورت کشیدن به معنای حرکت دادن یا کشیدن چوگان برای نواختن گوی است.

5- می ترسم مردمی که باده نوشان فقیر را استهزاء می کنند؛ سرانجام خود طوری به کار خرابات کشیده شوند که ایمانشان بر سر آن برود.
دُرد کش معنی تحقیری دارد، چون ثروتمندان شراب صافی می نوشند و درد کش کسی است که درد ته خم را که ارزانتر است می نوشد.
خرابات که معمولا در حافظ به معنی جایگاه اهل فسق و رندان و رانده شدگان از اجتماع است، در فرهنگ اشعار حافظ چنین تعریف شده است: “در لغت به معنی میخانه و قمارخانه و جای زنان بدکار آمده است… علامه قزوینی این کلمه را جمع خرابه دانسته و نوشته اند “به معنی حقیقی آن که جمع خرابه باشد… و مقصود همان معنی میخانه و فاحشه خانه ی شُعر است با تلمیحی به معنی مجازی این مفهوم یعنی مکان عیش و طرب معنوی روحانی مردان حقیقت…” ممکن است خرابات خورآباد بوده و با خورشید و مهر پرستی رابطه داشته باشد اما آنچه راجع به حافظ است همین معنی هاست که گفته شد و در معنی مهر پرستی آن اگر هم صحیح باشد ارتباطی با حافظ پیدا نمی کند.” و از آنچه خواجه رشید الدین فضل الله نوشته به خوبی معلوم می شود که معنی خرابات همان است که علامه قزوینی می فرماید. صرفنظر از اشتقاق کلمه و اینکه عرفا آن را در چه معنای مجازی به کار برده اند. نوشته ی خواجه رشیدالدین که فقط حدود پنجاه سالی پیش از زمان حافظ است به خوبی می تواند نمودار مفهوم اجتماعی این کلمه در زمان شاعر باشد. و در اوراد الاحباب چنین معنی شده است: “ خرابات و مصطبه عبارت و کنایت است از خرابی و تغییر رسوم و عادات طبیعت و ناموس و خویشتن نمائی و خودبینی و ظاهر آرائی و تبدیل اخلاق بشریت به اخلاق اهل مودت و محبت. و خرابی به طریق حبس و قید و منع او از عمل خویش.” پس مقصود از کار خرابات در بیت به هر حال عدول از رسوم و قیود جاری و سرکشی در برابر احکام است.
می گوید می ترسم این قوم زاهدان که به مردم لاابالی و بی پروا خنده می زنند، سرانجام خود چنان خراباتی و آلوده شوند که ایمانشان از دست برود.

6- با مردان خدا یار و همدل باش زیرا در کشتی نوح؛ خاکی هست که طوفان در برابر آن به اندازه آبِ اندکی ارزش ندارد.
آبی: آب اندکی، چنانکه در این بیت:
شاید که به آبی فلکت دست نگیرد
گر تشنه لب از چشمه حیوان بدرآئی
مضمون اشاره به داستان حضرت نوح دارد که بیشتر افراد قوم او بر اثر طوفان خشم الهی از میان رفتند؛ و تنها تعدادی که با او همدلی کردند و در کشتی نشستند، از آسیب طوفان مصون ماندند.
با تاملی در بیت معلوم می شود که از مرد خدا در مصراع اول، مراد نوح است که به علت مقام نبوت و تقرب به درگاه الهی سبب نجات یاران خود گردید. می گوید هنگام سختی به مردان خدا متوسل شو هم چنانکه در کشتی نوح خاکی هست که با توسل به مردان خدا – نوح- از غرق شدن در آب نجات یافت.
اما اینکه مراد از این خاک چیست، نظر های مختلفی ابراز شده که بعضی را در زیر می آوریم:
سودی معتقد است که مراد از خاک به اعتبار اینکه وجود نوح از خاک ساخته شده، خود حضرت نوح است، که طوفان در برابر او به اندازه یک قطره آب ارزش ندارد، و یارانش با توسل به او نجات یافتند. در بانگ جرس آمده که مقصود خواجه از خاک، قالب آدم است. علامه قزوینی نیز در معنی این بیت به قصه حمل جسد حضرت آدم در کشتی نوح اشاره کرده است، خاک را عظام رمیم آن حضرت دانسته که نوح آنها را همراه خود به کشتی برد. قزوینی به تعلیقات مفید شیرازی متخلص به داور در حاشیه دیوان چاپ قدسی نیز رجوع داده است. و در حاشیه قدسی آمده “ مراد از خاک جسد حضرت آدم است که بنا بر اخبار، نوح آن را با خود در سفینه حمل می کرد” و نیز گفته است که “مراد از خاکی: آن خاک است که نوح برای تیمم با خود در کشتی می برده است.”
محمد بن محمد دارابی در لطیفه غیبی آورده “ و در خبر است که به اشاره جبرئیل امین حضرت نوح مقداری خاک در کشتی برد و از مصاحبت نوح حق تعالی خاک را در فقدان آب جانشین آب قرار داد. از این رو به جای وضو و غسل، تیمم جایز است.”
به یاری فهرست اعلام تفسیر طبیری به بیش از نود مورد که نام نوح در آن تفسیر آمده رجوع شد و معلوم گشت که هیچ جا از خاکی که در کشتی نوح بوده باشد و اینکه چگونه این خاک برای طوفان به اندازه آبی ارزش قائل نشده باشد سخنی نرفته است؛ و برای حل این مشکل چیزی به دست نیامد. از آنچه مفسران حافظ نوشته اند و مختصری هم اکنون نقل کردیم، بر تعبیر سودی این ایراد وارد است که اگر منظور از خاک خود نوح است پس مردان خدا که هستند که نوح یار آنها شده باشد. بعلاوه مگر آنها که به نوح متوسل شدند و در کشتی نشستند خود از خاک خلق نشده بودند. و این که مراد از خاک جسد حضرت آدم است فکر دوری است که با “ به آبی نخریدن طوفان” نیز رابطه ای ندارد. ناگزیر باید خاک را همان خاکی بدانیم که گفته اند نوح برای تیمم به کشتی برده است و اینگونه تعبیر کنیم که خاکی که نوح با خود به کشتی برد به برکت مصاحبت او از بلای طوفان نجات یافت، متبرک شد و مانند بقیه خاک زمین در طوفان غرق نگردید. طوفان نوح برای او ارزش آب اندکی را هم نداشت.

7- از خانه دنیا بیرون برو و نانی از آن مطلب؛ زیرا این میزبان سیه کاسه سرانجام مهمان خود را خواهد کشت.
سیه کاسه: به معنای بخیل و ممسک است. چنانکه در این بیت خاقانی:

وز دهر سیاه کاسه در کاسم
صد ساله غم است شرب یک روزه
و در برابر آن سفید کاسه آمده است به معنای جوانمرد و بخشنده.
می گوید از خانه دنیا بیرون برو و از آن توقع نان دادن و پذیرایی نداشته باش؛ زیرا میزبان این خانه بخیل و لئیم است و سرانجام مهمان خود را خواهد کشت.

8- مگر نه اینکه سر انجام، هرکس باید بر مشتی خاک بیارامد؛ پس بگو چه نیازی است که اکنون خانه ای با ایوان بلند بسازی.

9- زیبای کنعانی من، مقام سلطنت مصر به تو تعلق گرفت؛ اکنون وقت آن است که با زندان خداحافظی کنی.
مسند در لغت به معنی جایگاه و بالش گرانبهایی است که تکیه گاه سلاطین بوده، و مسند مصر در بیت کنایه از مقام عزیز مصر است.
ماه کنعانی کنایه از حضرت یوسف است که زیبا روی و اهل کنعان بوده و چنانکه در قصه او در قرآن مجید آمده، به تهمت زلیخا به زندان افتاد، سرانجام از او رفع اتهام شد، از زندان بیرون آمد و به مقام عزیزی مصر رسید.
می گوید محبوب مثل یوسف زیبای من، مقام سلطنت مصر به تو تعلق یافت، از زندان بیرون بیا.
اشاره به ممدوحی است که در شرف رهایی از بنده و زندان و رسیدن به مقام والا است.

10-حافظ، می بنوش، بی پروا باش، و زندگی را به خوشی بگذران؛ اما مانند دیگران قرآن را وسیله فریب مردم قرار مده.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در خرابات فنا جام بقا می نوشم
می عشقست به فرمان خدا می نوشم
جام می در کف و در کوی مغان می گردم
شادی ساقی باقی به صفا می نوشم
بر من عاشق سرمست حلال است مدام
دُرد دردی که به ازصاف دوا می نوشم
...
pmohammadsadeg آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر مقابل از pmohammadsadeg عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 18th October 2011   #9

pmohammadsadeg مرد

مدیر بازنشسته

 pmohammadsadeg آواتار ها

تاریخ عضویت: Sep 2010
نـــام واقعــی: محمد صادق
محل سکونت: تو نقاشی
نوشته ها: 4,182
تشکر ها: 11,017
از این کاربر 11,097 بار در 5,135 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 



1-دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
2-ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون

روی سوی خانه خمار دارد پیر ما
3-در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم

کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما
4-عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما
5-روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما
6-با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی

آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما
7-تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش

رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما






وزن غزل: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

این غزل به گمان سودی و تصریح و تأکید دکتر مرتضوی یکی از دو غزلی است که حافظ مستقیماً در آن به داستان شیخ صنعان نظر داشته، و «پیر ما» در مطلع غزل همان شیخ صنعان است. دکتر مرتضوی می‌نویسد: «… نکته بسیار جالبی که بر اثر تتبع در این مورد دستگیر نگارنده شده است دریچه ایست که از برکت شیخ صنعان به سوی پیر حافظ و تحلیل روحیه و شخصیت مراد تصوری سلطان عاشقان جهان گشوده یافت و اکنون نگارنده را تقریباً مسلم است که «شیخ صنعان» هسته مرکزی شخصیت پیر تصوری حافظ می‌باشد. و به عبارت دیگر ذهن خواجه شیراز مجذوب و مرعوب شخصیت افسانه‌ای این پیر آتش‌افروز است و او را اساس شخصیت پیر مغان و پیر می فروش خود که مظهر و مز و «سمبل» عالی عرفان عشاقانه و روش ملامتیه است قرار داده، چنانکه در این غزل مشهور خود که بدون ادنی تردیدی راجع به شیخ صنعان است، شیخ صنعان را «پیر ما» خطاب می‌کند و با اخلاص و صداقت خاصی از ناگزیری و اجبار خود در تبعیت از راه و روش آن پیر روشندل که ظاهرش جالب ملامت و باطنش سلامت است سخن می گوید: دوش از مسجد سوی …
آیا پیر سالک عشقی که فتوی «به می سجاده رنگین کردن» و «می خوردن» و «دست زدن به محرمات شرعیه و اعمالی که به ظاهر مخالف شرع است» می دهد و مریدان ظاهربین را که از رموز و اسرار راه عشق خبری ندارند دچار وسواس و تردید و دو دلی می‌کند، در حالیکه فرمان‌های او متضمن مصلحت کامل و صلاح عشق و طریقت و در حکم بوته آزمایشی است که قلب تیره را از زر سره جدا می‌کند، جز «شیخ صنعان» است؟»
«… علاوه بر موارد متعددی که توجه خواجه به داستان شیخ صنعان معلوم است در بسیاری از مضامین غرقانی و عاشقانه نیز که به طور خاص نمی توان حکم به تأثر از این داستان داد. نفوذ روح داستان و آثار اشتغال ذهنی به مضامین و نتایج آن جلوه گر است.»
غزل دیگر موردنظر استاد مرتضوی که در آغاز سخن از آن یاد می‌کند «بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت» است که در آن نام شیخ صنعان به صراحت آمده است. برویم بر سر سخن.


1-دیشب پیر ما از مسجد به سوی میخانه آمد؛ رفیقان راه از این پس تدبیر کار ما چیست.
یاران طریقت: رفیقان راه. در اصطلاح عرفا طریقت راه وصول به حق است. «حقیقت سرمنزل و نتیجه سلوک در طریقت است زیرا سالک در طلب لطیفه باطنی که منظور مطلوب اوست می رود. همین که آن لطیفه روحانی را یافت به منظور عالی خود واصل شده یعنی به حقیقت رسیده است. در مبحث تصوب و عرفان سه مرحله را باید در نظر داشت: شریعت، طریقت و حقیقت.» از قول خواجه عبدالله انصاری آمده است «شریعت را تن شمر، طریقت را دل و حقیقت را جان».


2-وقتی پیر ما به سوی خانه خمار تمایل دارد، ما مریدان چگونه به خانه کعبه روی بیاوریم.
می‌گوید وقتی مرشد و راهنمای ما به سوی خانه شراب فروش می رود ما چگونه می توانیم روی به سوی کعبه بیاوریم. و کعبه اشاره به آن قسمت از داستان شیخ صنعان دارد که شیخ از مکه به سوی روم می‌رود.


3-در خرابات مغان ما با پیر هم منزل می شویم؛ زیرا تقدیر ما از روز ازل چنین بوده است.
دنباله بیت قبلی است که پیر از مسجد به سوی میخانه آمده. می‌گوید در میخانه یا خرابات مغان ما هم به پیر ملحق می‌شویم، زیرا تقدیر ما چنین بوده است.


4-اگر عقل بداند که دل در قید عشق چه خوش می‌گذارند؛ صاحبان عقل برای گرفتار شدن در زنجیر ما دیوانه خواهند شد.
می‌گوید عقلا که عوالم عشق را به چشم تحقیر می نگرند اگر از لذت این گرفتاری آگهی یابند خود شیفته‌وار آرزو می‌کنند که در زنجیر عشق اسیر شوند – برای اسیر شدن در زنجیر عشق دیوانه می شوند.


5-روی خوبت نمادی از لطف به ما عرضه داشت: از آن سبب غیر از لطف و خوبی در تفسیر ما نیست.
آیت: علامت و نشانه، و نیز به معنای درجه اعلای هر چیزی است. آیتی از لطف اشاره به آیات لطف و رحمت در قرآن دارد، در برابر آیات عذاب.
می‌گوید جمال تو که خود نشانه‌ای از لطف و مهربانی پروردگار است چنان ما را تحت تأثیر قرار داد که همه آیات را از جنبه لطف و رحمت آنها تفسیر می‌کنیم و نه از جنبه ترس و وحشت.
جمال معشوق که جایگاه تجلی ذات الهی است زیباست، پس همه آفریده‌ها را زیبا می بینم، و این اشاره به مذهب اصحاب تجلی دارد که جان را جلوه‌گاه ذات الهی می دانند.


6-آیا آه سوزناک همچون آتش، و سوز و گداز ناله سحرگاه ما، شبی بر دل سنگین تو اثر خواهد کرد.
شبگیر: طرف‌های صبح در اواخر شب.
آتش در سنگ نمی گیرد و آه آتشناک شاعر در دل سنگ معشوق بی اثر است.


7-تیر آه ما از آسمان خواهد گذشت، حافظ خاموش با؛ از تیر ما بپرهیز و بر جان خود رحم کن.
به حافظ می‌گوید خاموش باش و اسرار عرفانی را فاش مکن زیرا آه ما عارفان آنقدر مؤثر است که بر عالم بالا هم اثر خواهد نهاد. اگر اسرار را فاش کنی تو را نفرین خواهیم کرد. به جان خود رحم کن و از تیر آه ما بترس.

این دو بیت در نسخه علامه قزوینی موجود نمی‌باشد ولی دکتر هروی در شرح این غزل این دو بیت را نیز جزء ابیات غزل منظور داشته‌اند.


8- باد بر زلف تو آمد شد جهان بر من سیاه
نیست از سودای زلفت بیش از این توفیر ما

9- مرغ دل را صید جمعیت به دام افتاده بود
زلف بگشای ز شست ما بشد نخجیر ما





8-اد زلف تو را آشفته کرد و جهان در برابر چشمم سیاه شد؛ در معامله عشق تو نفعی بیش از این نصیب ما نگردید.
سودا: معامله.
توفیر: سود، فراوانی.
می‌گوید باد بر زلف تو وزید و زلف سیاه تو را که در برابر نظرم بود چنان آشفته کرد که جهان در برابر چشمم سیاه شد. در معامله عشق تو بیش از تیرگی و آشفتگی سودی نصیب ما نشد.


9-مرغ دل، جمعیت را مثل شکاری به دام آورده بود؛ وقتی تو زلف باز کردی شکار ما از دام ما گریخت.
صید: شکار کردن، آنچه شکار کنند.
شست: دام، دام ماهیگیری.
می‌گوید دل من به جمعیت خاطری رسیده بود ولی وقتی تو زلفت را باز کردی و آن را جلوه‌گر ساختی صید، یعنی جمعیت خاطر ما، بال گشود و رفت.
مقصود اینکه دل من آرام و قرار یافته بود ولی وقتی تو زلف گشودی مجذوب آن شد و قرار و جمعیت خود را از کف داد. به عبارت دیگر با دیدن زلف تو خاطر جمع ما پریشان شد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در خرابات فنا جام بقا می نوشم
می عشقست به فرمان خدا می نوشم
جام می در کف و در کوی مغان می گردم
شادی ساقی باقی به صفا می نوشم
بر من عاشق سرمست حلال است مدام
دُرد دردی که به ازصاف دوا می نوشم
...
pmohammadsadeg آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
کاربر مقابل از pmohammadsadeg عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:
قدیمی 11th November 2011   #10

pmohammadsadeg مرد

مدیر بازنشسته

 pmohammadsadeg آواتار ها

تاریخ عضویت: Sep 2010
نـــام واقعــی: محمد صادق
محل سکونت: تو نقاشی
نوشته ها: 4,182
تشکر ها: 11,017
از این کاربر 11,097 بار در 5,135 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 



1-گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
2-گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
3-خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
4-ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
5-می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
6-بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
7-گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
8-گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب


وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)


1-گفتم ای خوبرویی که بر همه خوبان سلطنت داری، بر من که در دیار شما غریبم رحم کن؛ گفت غریب ناتوانی که دنبال دل خود برود گمراه می‌شود.
به عبارت دیگر: گفت تو غریبی و بی نوا، به عوض آنکه دنبال پناهگاهی برای زندگی خود باشی به دنبال دلت رفته‌ای، یقیناً سرگردان خواهی شد.


2-به او گفتم لحظه‌ای از حرکت بایست، گفت معذورم؛ زیرا آنکه در خانه خود بزرگ شده تحمل غم این عده غریب را ندارد.
می‌گوید به او گفتم لحظه‌ای نزد من توقف کن، گفت معذورم چون من در خانه خود پرورش یافته‌ام و غم غربت نچشیده‌ام، از این رو تحمل غم غریبانی مانند تو را ندارم.


3-ناز پرورده‌ای که بر پوستین سنجاب مخصوص سلطان آرمیده، چه غم دارد که غریبی بر خس و خاشاک بخوابد و به جای بالش سر بر سنگ خارا بگذارد.
سنجاب: حیوانی مثل سمور به رنگ خاکستری، که پوست آن بسیار گرانبها است.
سنجاب شاهی: پوستین یا تشکچه‌ای از پوست سنجاب که برای شاهان ساخته شده باشد.
خاره: سنگ سخت، خارا.


4-ای کسیکه جان آشنایان بسیاری در زنجیر زلفت اسیر است؛ آن خال سیاه بر چهره ات خوب غریب افتاده.
می‌گوید با آنکه جان آشنایان بسیاری در زنجیر زلفت اسیر است، خال سیاه بر صورت پر آب و رنگت خوب غریب و تنها افتاده است.
غریب را می‌توان شگفت‌آور و تحسین‌آمیز معنی کرد یعنی خال با رنگ سیاهش میان رنگ‌های صورتت به وضع تحسین‌آمیزی قرار گرفته است. ولی به قرینه آشنا در مصراع اول معنای بیگانه نزدیکتر است.


5-عکس شراب بر رنگ گونه مثل ماهت جلوه‌ای شگفت‌آور دارد، گویی برگ ارغوان به روی صفحه نسرین افتاده است.
برگ نسرین سفید و لطیف است و به این جهت صورت مهتابی یار را به آن ماننده کرده؛ و برگ ارغوان قرمز شرابی، که عکس می در روی یار به آن تشبیه شده است.
می‌گوید انعکاس سرخی شراب بر صورت مهتابی رنگت مثل این است که برگ ارغوان روی گل نسرین افتاده باشد؛ رنگ سرخ و سفید لطیفی به وجود آورده است.


6-موی، گرد صورتت حال غریبی دارد، گویی مورچه دور صورتت را گرفته؛ اگر چه در نگارستان وجود خط سیاه تعجبی ندارد.
غریب: بی همتا، قابل تحسین، بیگانه.
نگارستان: کارگاه نقاشی.
روی معشوق را به مناسبت نقش و نگار آن به نگارستان و موی گرداگرد آن را به خط مورچگان تشبیه کرده، می‌گوید این موی سیاه به طور تحسین‌آمیزی گرد صورتت قرار گرفته، گر چه در نمایشگاه نقاشی – صورتت – وجود خط سیاه، شگفت‌آور نیست.


7-گفتم ای کسیکه زلف سیاهت مثل شب مردم غریب تیره و ظلمانی است؛ وقتی من غریب سحرگاه ناله و زاری می‌کنم، از تأثیر آهم بر حذر باش.
شام غریبان: شب اول که در غربت بگذرانند، شب یازدهم محرم، به مناسبت شهادت شهدای کربلا و غربت اهل بیت حسین (ع).
شبرنگ: دارای رنگ تیره و تار مانند شب، سیاه.

8-گفت حافظ، آنها که با ما آشنا هستند دچار حیرت و سرگردانی‌اند؛ عجیب نیست اگر غریبی – مثل تو – رنجور و خسته باشد.
حیرت: در لغت به معنی سرگردانی و سرگشتگی و خیرگی است و اصطلاح عرفانی آن در کلمات باباطاهر چنین تعریف شده است: «مادامیکه سالک بدریای علم کلی (بسبب فانی ساختن علم جزئی) خود متصل نشده، چه بسا می‌پندارد که علم و معرفتی دارد، ولی هنگامیکه به دریای ژرف علم کلی وارد گشت، علم جزئی او خود به خود و طبیعتاً از بین می‌رود و حالت حیرت به او دست می‌دهد».
می‌گوید محبوب گفت آشنایان نمی‌توانند راه به جائی برند و برای یافتن من دچار حیرت و سرگردانی شده‌اند. اگر تو که غریب و بیگانه‌ای برای یافتن من خسته و ناتوان شده باشی عجیب نیست.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در خرابات فنا جام بقا می نوشم
می عشقست به فرمان خدا می نوشم
جام می در کف و در کوی مغان می گردم
شادی ساقی باقی به صفا می نوشم
بر من عاشق سرمست حلال است مدام
دُرد دردی که به ازصاف دوا می نوشم
...
pmohammadsadeg آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
 
پاسخ

برچسب ها
منتخب, همراه, با, حافظ, شرح, غزل, غزلیات


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال

سیستم بانکی Policy
Posting New Thread: 20 مایه تیله
Posting New Reply: 5 مایه تیله


تبلیغات در جی تاک

 
***تبلیغات متنی در جی تاک***
ثبت هاستینگ و دامنه * *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *پنل ارسال sms