|
لطائف و پند های تاريخی
از دنبه ها چربی رفته!
روزی سلطان محمود به تيمارستان رفته بود ، ديوانه ای را ديد در زنجير که مرتب می خنديد.
محمود گفت: ای ديوانه به چه می خندی؟
ديوانه پاسخ داد: به تو می خندم که بسيار مغروری و از نيکی و ادب دوری.
محمود گفت : چيزی بخواه.
گفت: قدری دنبه خام می خواهم که بخورم.
محمود گفت تا پاره ای ترب سفيد آوردند و به دست او دادند.
او ترب می خورد و سر می جنبانيد.
محمود گفت: چرا سر می جنبانی؟
ديوانه پاسخ داد: از جهت آنکه تا تو پادشاه شده ای از دنبه ها چربی رفته است.
|