((و يك روز چشم وا كرديم ... رفته بود)) به ((هادي تقي زاده)) صاحب كتاب ((انتقام سيمه ئون))
كدام حنجره ما را به مرگ نفرين كرد ؟
نيامده ،به هواي چه مي روي اي مرد !
پيام تازه كبوتر كبوتر آوردي
كه اتفاقي از اين شهر سر در آوردي
و شهر تازه شد و جان گرفت بعد از تو
چه قدر راحت باران گرفت بعد از تو
چه كهنه ها كه تو را تازه زندگي كردند
نخواه باز به پستوي خانه برگردند
تو كوله باري طوفان به شهر آوردي
درست نيست كه با دست باد برگردي
((نيروگاه امام هادي را زده اند))
عزيز !قلبم بدجور مي زند در را
نمي شد از بدِ اين لحظه ديد بدتر را
كه روزهاي ((تورا داشتم)) هدر رفتند
چه قدر فرصت از دست عشق در رفتند
نمي روي كه بگويم خدا نگهدارت
كه واژه واژه شعر من است تكرارت
تويي كه در تب طوفان كشيد شعر مرا
تو ياد دادي در جاده ي خودم باشم
چه راه پر خطري بود راه هموارت
... و حرفهات كه آتش كشيد شعر مرا
دوباره از اول آفريد شعر مرا
سلام ديروزت با وداع فرق نداشت
و چشمهاي تو مثل هميشه برق نداشت
((نيروگاه امام هادي را زده اند))