 |
|
21st January 2008
|
#1
|
|
تاریخ عضویت: Jan 1970
محل سکونت: اهواز (2)..كرج
نوشته ها: 1,604
تشکر از دیگران: 1,099
تشکر شده 2,180 بار در 1,327 پست
|
|
|
داستانهایی از عظمت قران
من نيز مسلمان شدم
طفيل بن عمرو كه شاعر شيرينِ زبان خردمندى بود و در ميان قبيله خود، نفوذ كلمه داشت، زمانى وارد مكه گرديد.اسلام آوردن مردى مانند طفيل، براى قريش بسيار گران بود، از همين رو سران قريش و بازيگران صحنه سياست، گرد او را گرفتند و گفتند: اين مردى كه كنار كعبه نماز مىگزارد، با آوردن آيين جديد، اتحاد ما را بر هم زده و با سحر بيان خود سنگ تفرقه ميان ما افكنده است! مىترسيم ميان قبيله شما نيز دو دستگى بيفكند.چه بهتر كه با وى سخن نگويى!طفيل مىگويد: سخنان آنها چنان مرا بيمناك كرد كه از ترس تأثير سحر بيان او تصميم گرفتم با او سخن نگويم و سخن او را هم نشنوم.و براى جلوگيرى از نفوذ سحر او هنگام طواف، پنبه در گوشهاى خود كردم تا مبادا زمزمه قرآن و نماز او به گوش من برسد.بامدادان در حالى كه پنبه داخل گوشهاى خود نموده بودم وارد مسجد شدم و هيچ مايل نبودم سخنى از او بشنوم.نمىدانم چطور شد كه يكباره كلام بسيار شيرين و زيبايى به گوشم رسيد و بيش از حد، احساس لذت نمودم.با خود گفتم مادر در سوگت نشيند! تو كه يك مردى سخنپرداز و خردمندى، چه مانع دارد سخن اين مرد را بشنوى تا هر گاه نيك باشد بپذيرى و اگر زشت باشد آن را رد كنى! پس براى اينكه آشكارا با آن حضرت تماس نگيرم مقدارى صبر كردم تا پيامبر راه خانه خود را پيش گرفت و وارد خانه شد.من نيز اجازه خواسته، وارد شدم و ماجراى خود را از آغاز تا پايان بازگو كردم و گفتم قريش درباره شما چنين مىگويند و من در آغاز تصميم نداشتم با شما ملاقات كنم ولى تلاوت قرآن شما مرا به سويتان جلب كرد.اكنون مىخواهم حقيقت آيين خود را براى من تشريح كنى و اندكى قرآن براى من بخوانى! رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آيين خود را بر او عرضه داشت و مقدارى قرآن خواند.طفيل مىگويد: به خدا سوگند كلامى زيباتر از آن نشنيده و آيين معتدلتر از آن نديده بودم.به حضرتش عرض كردم: من در ميان قبيله خود فردى سرشناس و با نفوذى هستم و براى نشر آيين شما فعاليت مىكنم.ابن هشام گويد: طفيل تا روز حادثه خيبر ميان قبيله خود بود به نشر آيين اسلام اشتغال داشت و در همان حادثه با هفتاد، هشتاد خانواده مسلمان به پيامبر(صلى الله عليه وآله) پيوست و در اسلام خود همچنان پايدار بود تا اينكه پس از درگذشت پيامبر به عصر خلفا در جنگ يمامه شربت شهادت نوشيد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
قاصدك حرف دلم را تو فقط مي داني; نامه عاشقيم را تو فقط مي خواني; قاصدك هيچ كس با من نيست ; همه رفتند, تو چرا مي ماني؟؟
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
21st January 2008
|
#2
|
|
تاریخ عضویت: Jan 1970
محل سکونت: اهواز (2)..كرج
نوشته ها: 1,604
تشکر از دیگران: 1,099
تشکر شده 2,180 بار در 1,327 پست
|
|
|
انّاله لحافظون
يحيى بن اكثم مىگويد: مأمون پيش از آنكه زمام خلافت را به دست بگيرد انجمن مناظره و مباحثه داشت.روزى يك يهودى زيباروى، خوشبو و نيكوجامه وارد مجلس مناظره شد و شروع به سخن كرد و به شيوايى سخن گفت.چون مجلس پايان يافت و جمعيت فروكش كرد مأمون او را طلبيد و گفت: اسلام را اختيار كن و مسلمان شو تا درباره تو چنين و چنان كنم.او گفت: دين من، دين پدران من است، بر من تحميل مكن كه آن را رها كنم.اين ماجرا گذشت تا سال بعد كه مسلمان شده بود.پس شروع به سخن كرد و به صورت نيكو در فقه سخن گفت.پس از پايان مجلس، مأمون او را خواست و به او گفت: مگر تو همان رفيق ما نيستى كه يك سال پيش آمدى و اسلام را بر تو عرضه كرديم و نپذيرفتى؟ گفت: آرى ليكن من مردى خوشخط مىباشم، چون از اينجا رفتم سه نسخه را از تورات نوشتم و در مطالب آن كم و زياد كردم.سپس به بازار بردم و در معرض فروش گذاشتم و از من خريدارى شد.پس سه نسخه انجيل نوشتم و هنگام نوشتن از آن كم كردم و از پيش خود نيز افزودم.آنگاه آن سه نسخه انجيل هم از من خريدارى شد.سپس به سوى قرآن آمدم و سه نسخه از قرآن نوشتم و از آن كاستم و بر آن افزودم.آنگاه آن را نزد فروشندگان كتاب عرضه داشتم ولى آنان هر يك از قرآنها را كه باز مىكردند تا در آن نظر اندازند، همان جاهاى كم و زياد شده نمايان مىشد و آنان آن قرآنهاى ساختگى را به سوى من پرتاب كردند.من از اين رخداد يقين كردم كه قرآن كتابى محفوظ است و در معرض دستبرد نيست و از همين رو اسلام آوردم.او مىگويد: من در سفر حج سفيان بن عيينه را ديدم و داستان فوق را براى او نقل كردم.او گفت: مصداق اين مطلب در قرآن كريم است! گفتم: كجاى قرآن؟ گفت: آنجا كه در باره تورات و انجيل مىفرمايد:«بِما اسْتُحْفِظوا مِنْ كِتابِ اللهِ وَ كانُوا عَلَيْهِ الشُّهَداءَ.»كه به تصريح اين آيه، حفظ كتب آسمانىِ پيش به عهده خود يهود و نصارا گذاشته شد و در نتيجه ضايع گرديد و ليكن درباره قرآن مىفرمايد:«اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنا الذِّكْرَ وَ اِنّالَهُ لَحافِظُونَ.»«همانا ما قرآن را نازل كرديم و حافظ او هستيم.»كه بر طبق معناى آيه، حفاظت قرآن را خداوند خود عهدهدار گرديده و از اين رو مصون و محفوظ مانده است.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
قاصدك حرف دلم را تو فقط مي داني; نامه عاشقيم را تو فقط مي خواني; قاصدك هيچ كس با من نيست ; همه رفتند, تو چرا مي ماني؟؟
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
21st January 2008
|
#3
|
|
تاریخ عضویت: Jan 1970
محل سکونت: اهواز (2)..كرج
نوشته ها: 1,604
تشکر از دیگران: 1,099
تشکر شده 2,180 بار در 1,327 پست
|
|
|
فضيلت آموختن قرآن
شيخ طبرسى در تفسير مجمعالبيان خبرى را چنين نقل كرده است كه: زمانى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) مىخواست سپاهى را براى جنگ مأموريت دهد.براى تعيين سپهدار يكايك ايشان را پيش خود مىخواند و از هر كدام مىپرسيد از قرآن چه مقدار آموختهايد؟ نوبت به جوانى رسيد كه سنش از همه كمتر بود.فرمود: از قرآن چقدر آموختهاى؟ عرض كرد: فلان و فلان سوره و سوره بقره را.فرمان داد حركت كنيد كه اين جوان امير شماست.عرض كردند: اين جوان از همه ما كوچكتر است! در جواب فرمود: ولى به همراه او سوره بقره است.(او صاحب اين امتياز است.)
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
قاصدك حرف دلم را تو فقط مي داني; نامه عاشقيم را تو فقط مي خواني; قاصدك هيچ كس با من نيست ; همه رفتند, تو چرا مي ماني؟؟
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
21st January 2008
|
#4
|
|
تاریخ عضویت: Jan 1970
محل سکونت: اهواز (2)..كرج
نوشته ها: 1,604
تشکر از دیگران: 1,099
تشکر شده 2,180 بار در 1,327 پست
|
|
|
فهم قرآن
شخصى به حضور امام صادق(عليه السلام) آمد و گفت: در قرآن دو آيه است كه من بر طبق دستور آن دو آيه عمل مىكنم ولى نتيجه نمىگيرم!امام(عليه السلام) فرمود: آن دو آيه كدام است؟ عرض كرد:اوّل:«اُدْعُونى اَسْتَجِبْ لَكُمْ.»«دعا كنيد مرا تا اجابت كنم شما را.»دوّم: «وَ ما اَنْفَقْتُمْ مِنْ شىء فَهُو يُخْلِفُهُ وَ هُو خَيْرُ الرّازِقينَ.»«هر چيزى را در راه خدا انفاق كنيد، خداى جاى آن را پر مىكند و او بهترين روزى دهندگان است.»من دعا مىكنم و مستجاب نمىشود، و انفاق مىكنم ولى عوضش را نمىبينم!امام (عليه السلام) در مورد آيه اوّل فرمود: آيا فكر مىكنى كه خداوند از وعده خود تخلف كند؟ عرض كرد:نه.فرمود: پس علّت استجابت نيافتن دعا چيست؟ عرض كرد: نمىدانم! فرمود: ولى من به تو خبر مىدهم.كسى كه خدا را در آنچه امر به دعا كرده اطاعت كند و جوانب دعا را رعايت نمايد دعايش اجابت خواهد شد.او عرض كرد: جوانب و شرايط دعا چيست؟امام(عليه السلام) فرمود: نخست حمد خدا مىكنى و نعمت او را ياد آور مىشوى.سپس شكر مىكنى و بعد بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) درود مىفرستى سپس گناهانت را به خاطر مىآورى و اقرار مىكنى و از آنها به خدا پناه مىبرى و توجه مىنمايى.(امّا در مورد آيه دوّم) آيا فكر مىكنى خداوند خُلف وعده مىكند؟ عرض كرد: نه.امام(عليه السلام) فرموده: پس چرا جاى انفاق پر نمىشود؟ عرض كرد: نمىدانم.امام(عليه السلام) فرمود: اگر كسى از شما مال حلالى به دست آورد و در راه حلال انفاق كند، هيچ دِرهمى را انفاق نمىكند مگر اينكه خدا عوضش را به او خواهد داد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
قاصدك حرف دلم را تو فقط مي داني; نامه عاشقيم را تو فقط مي خواني; قاصدك هيچ كس با من نيست ; همه رفتند, تو چرا مي ماني؟؟
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
21st January 2008
|
#5
|
|
تاریخ عضویت: Jan 1970
محل سکونت: اهواز (2)..كرج
نوشته ها: 1,604
تشکر از دیگران: 1,099
تشکر شده 2,180 بار در 1,327 پست
|
|
|
تكلم با قرآن
گويند: شخصى زنى را در باديه تنها ديد، گفت: كيستى؟ جواب داد:«وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ.»«بگو سلام بزودى مىدانيد!»از قرائت اين آيه فهميدم كه مىگويد: اوّل سلام كن، سپس سئوال! كه سلام دادن علامت و وظفيه شخصى است كه بر ديگرى وارد مىشود.به او سلام كردم و گفتم: در اين بيابان آن هم تنها چه مىكنى؟ پاسخ داد:«مَنْ يَهْدِ اللهُ فَمالَهُ مِنْ مُضِلٍّ.»«كسى را كه خدا هدايت كند گمراه كنندهاى براى او نيست.»از اين آيه شريف دانستم كه راه را گم كرده ولى براى يافتن مقصد به حضرت حقّ اميدوار است.گفتم: از جنّى يا آدم؟ جواب داد:يابَنى آدم خُذُوا زينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد.»«اى فرزندان آدم زينتتان را نزد هر مسجد برداريد.»از قرائت اين آيه فهميدم كه از آدميان است.گفتم: از كجا مىآيى؟ پاسخ داد:«يُنادَونَ مِنْ مَكان بِعيد»«از جايى دور ندا داده مىشوند.»فهميدم از راه دور مىآيد.گفتم: كجا مىروى؟ جواب داد:«ولِلّهِ عَلى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ اِلَيْهِ.»«بر مردم است كه براى خداوند حج به جاى آورند، البته كسى كه استطاعت به سوى آن پيدا كند.»فهميدم قصد خانه خدا دارد.گفتم: چند روز است حركت كردهاى؟ گفت :«وَ لَقَدْ خَلَقْنا السَّمواتِ وَالا ْ َ رْضَ وَ ما بَيْنَهُما فى سِتَّةِ اَيّام.»«ما آسمانها و زمين و هر چه را بين اين دو است در شش روز خلق كرديم.»فهميدم شش روز است از شهرش حركت كرده و به سوى مكه مىرود.پرسيدم غذا خوردهاى؟ جواب داد:«وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَاْكُلُونَ الطَّعامَ.»«ما پيامبران را مثل فرشتگان بدون بدن قرار نداديم تا غذا نخورند.»فهميدم چند روزى است غذا نخورده است.گفتم: عجله كن تا تو را به قافله رسانم.جواب داد:«لايُكَلِّفُ اللهُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَها.»«خداوند هيچ كسى را بيشتر از طاقتش تكليف نمىكند.»فهميدم كه مثل من در حركت تندرو نيست و طاقت ندارد.به او گفتم: بر مركب من در رديف من سوار شو تا به مقصد برويم.پاسخ داد:«لَوْ كانَ فيهِما آلِهَةٌ اِلاّالله لَفَسَدَتا.»«اگر در آسمان و زمين چند خدا غير از خداى يگانه بود فاسد مىشدند.»آگاه شدم كه تماس بدن زن و مرد در يك مركب يا يك خانه و يك محل موجب فساد است.به همين علّت از مركب پياده شدم و به او گفتم: شما به تنهايى سوار شويد.وقتى سوار شد گفت:«سُبْحْانَالَّذى سَخَّرَ لَنا هَذا وَ ما كُنّا لَهُ مُقْرِنينَ.»«منزه است خداوندى كه براى ما اين (كشتيها) را مسخر گردانيد و ما هرگز قادر به تسخير آن نبوديم.»وقتى به قافله رسيديم گفتم: در اين قافله آشنايىدارى؟جواب داد:«وَ ما مُحَمَّدٌ الاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الّرُسُلُ.»«محمد نيست مگر رسولى و قبل از او رسولانى ديگر بودهاند.»«يا يَحْيى خُذِالْكِتابَ بِقَّوة.»«اى يحيى كتاب را باقوّت بگير.»«يا مُوسى اِنّى اَنااللهُ..»«اى موسى منم خداوند.»«يا داوُودُ اِنّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فى الا ْ َرْضِ.»«اى داوود ما تو را در زمين جانشين و خليفه قرار داديم.»از قرائت اين چهار آيه دانستم كه چهار نفر آشنا به نام محمد و داوود و يحيى و موسى دارد.چون آن چهار نفر نزديك آمدند اين آيه را خواند:«اَلْمالُ وَ الْبَنُونُ زينَةُ الْحَيوةِ الدُّنْيا.»«مال و فرزندان زينت زندگانى دنيوى هستند.»فهميدم اين چهار نفر فرزندان او هستند.به آنها گفت:«يا أَبَتِ اسْتاجِرْهُ إنَّ خَيْرَ مِنْاسْتَاْجَرْتَ الْقَوِىُّ الاَْمينَ.»«اى پدر، موسى را به خدمت گير بهترين كسى كه بايد به خدمت برگزينى كسى است كه امين و توانا باشد.»فهميدم به آنها گفت: به اين مرد امين كه زحمت كشيده و مرا تا اينجا آورده مزد دهيد.آنها هم به من مقدارى درهم و دينار دادند و او حسّ كرد كم است.گفت:«واللهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ.»«خداوند براى كسى كه بخواهد، پاداش را دوچندان گرداند.»فهميدم مىگويد به مزد او اضافه كنيد.از رفتار آن زن سخت به تعجب آمده بودم و به فرزندانش گفتم: اين زنِ با كمال كه نمونه او را نديده بودم كيست؟ جواب دادند: اين زن، فضّه خادم حضرت زهرا(س) است كه بيست سال است جز با قرآن سخن نگفته است.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
قاصدك حرف دلم را تو فقط مي داني; نامه عاشقيم را تو فقط مي خواني; قاصدك هيچ كس با من نيست ; همه رفتند, تو چرا مي ماني؟؟
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
21st January 2008
|
#6
|
|
تاریخ عضویت: Jan 1970
محل سکونت: اهواز (2)..كرج
نوشته ها: 1,604
تشکر از دیگران: 1,099
تشکر شده 2,180 بار در 1,327 پست
|
|
|
قاريان بىولايت
شبى امام على(عليه السلام) از مسجد كوفه خارج شده، به سوى خانه مىرفت و كميل نيز با آن حضرت بود.در راه به در خانهاى رسيدند كه صداى تلاوت قرآن از آنجا به گوش مىرسيد و صاحب آن خانه اين آيه را با سوز و گداز مخصوصى مىخواند:«اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ الاْخِرَةَ وَ يَرْجُو رَحْمَةَ رَبّهِ..»«آيا كسى كه شب رابه طاعت خدابه سجود و قيام پرداخته و از عذاب آخرت ترسان و به رحمت الهى اميدوار باشد (با كسى كه شب و روز به كفر و عصيان مشغول است يكسان خواهد بود.»نواى دلنواز و آهنگ حزين آن شخص ناشناس چنان بود كه كميل را سخت تحت تأثير قرار داد و مجذوب خود ساخت و دلداده و فريفته آن شخص گرديد وليكن چيزى نگفت و از اين نشاط و جذبه باطنى خود سخنى به ميان نياورد.امّا اميرالمؤمنين(عليه السلام) با علم خداداد و بينش آسمانى درك كرد كه قلب كميل دلباخته آن شخص گرديده است.فرمود:اى كميل، نغمه و نواى مناجات اين مرد، تو را فريب ندهد; چه او از دوزخيان است و من به همين زوديها، از حقيقت اين موضوع براى تو پرده برمىدارم.كميل از اين مكاشفه و آگاهى و اينكه آن قارى پرسوز و گداز را اهل دوزخ خواند سخت در شگفت شد.اين ماجرا گذشت تا قائله خوارج پيش آمد.آنان كه قرآن را بدقّت ـ مطابق ضبط الفاظ و عبارات، بدون كم و زياد ـ حفظ كرده بودند، روبروى امام خود ايستادند و مبارزه كردند و امام هم به اجبار با آنان جنگيد.در همين وقايع بود كه امام در ميدان ايستاده، و شمشير خونين در دست داشت كه قطره قطره خون از آن مىچكيد و سرهاى آن تبهكاران، حلقهوار روى زمين قرار داده شده و كميل روبروى امام ايستاده بود.حضرت با سر شمشير خود به سرى از آن سرها اشاره كرد و فرمود:«اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ...»اشاره به اينكه اى كميل، يادت هست شبى كه با من بودى و صداى تلاوت قرآن از خانهاى بلند بود و صاحبخانه، اين آيه را مىخواند؟اينك اين همان شخص است كه در آن وقت شب، با آن حال و شور اين آيه را قرائت مىكرد و تو را مجذوب خودساخته بود.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
قاصدك حرف دلم را تو فقط مي داني; نامه عاشقيم را تو فقط مي خواني; قاصدك هيچ كس با من نيست ; همه رفتند, تو چرا مي ماني؟؟
|
|
|
|
MAHSHID ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
|
|
21st January 2008
|
#7
|
|
تاریخ عضویت: Jan 1970
محل سکونت: اهواز (2)..كرج
نوشته ها: 1,604
تشکر از دیگران: 1,099
تشکر شده 2,180 بار در 1,327 پست
|
|
|
نقطهاى كه هرگز جابجا نشد
خداى متعال در آيهاى از قرآن كريم مىفرمايد:«فَانْطَلَقا حَتّى اِذا اَتَيا اَهْلَ قَرْيَة اسْتَطْعَما اَهْلَها فَاَبَوا اَنْ يُضَيِّفُوهُما.»«موسى و خضر راه پيمودند تا به دهكدهاى رسيدند ولى مردم آنجا از پذيرايى ايشان شانه خالى كردند وايشان را با خشونت راندند.»پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: اهل آن قريه از مردم لئيم بودند كه از آن دو پيامبر بزرگوار مهماننوازى نكردند.گفتهاند آن ديار انطاكيّه بوده است و اهل آن چون از نزول اين آيه خبردار شدند بارى از طلا را به حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) آورده، و عرض كردند: يا رسول الله(صلى الله عليه وآله)«نَشْتَرى بِهذا الذَّهَبِ اَنْ تَجْعَلَ الْباءَ تاء.»«ما با اين طلا باء را به جاى تاء خريدارى مىكنيم.»]اين طلاها را بگير و نقطه (ابوا) را برداريد و دو نقطه بالاى آن بگذاريد تا بشود(اتوا) كه معنى آن چنين مىشود: اهل قريه آمدند تا آن دو نفر را مهمانى كنند.به اين سبب نام ننگ از ما زدوده مىشود.[رسول الله(صلى الله عليه وآله) امتناع ورزيد و فرمود:تغيير اين نقطه موجب آن است كه دروغ در كلام خدا داخل شود و اين خود موجب لطمه به مقام الوهيت است.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
قاصدك حرف دلم را تو فقط مي داني; نامه عاشقيم را تو فقط مي خواني; قاصدك هيچ كس با من نيست ; همه رفتند, تو چرا مي ماني؟؟
|
|
|
|
MAHSHID ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
|
|
21st January 2008
|
#8
|
|
تاریخ عضویت: Jan 1970
محل سکونت: اهواز (2)..كرج
نوشته ها: 1,604
تشکر از دیگران: 1,099
تشکر شده 2,180 بار در 1,327 پست
|
|
|
اثر قرآن بر زنى از اهالى يوگسلاوى
سيد قطب در تفسير خود مىنويسد: زمانى ما شش نفر مسلمان با يك كشتى مصرى اقيانوس اطلس را به سوى نيويورك مىپيموديم.مسافران كشتى 120 مرد و زن بود و جز ما كسى در ميان مسافران مسلمان نبود.در روز جمعه به اين فكر افتاديم كه نماز جمعه را در قلب اقيانوس و بر روى كشتى انجام دهيم و علاوه بر اقامه فريضه مذهبى يك حماسه اسلامى در مقابل يك مبشر مسيحى كه در داخل كشتى نيز دست از برنامه تبليغى خود بر نمىداشت بيافرينيم، بخصوص كه او حتى مايل بود ما را هم به مسيحيت دعوت كند.ناخداى كشتى كه يك نفر انگليسى بود موافقت كرد و به كاركنان كشتى نيز كه همه از مسلمانان آفريقا بودند اجازه داده شد كه با ما نماز بخوانند و آنها از اين موضوع بسيار خوشحال شدند.زيرا اين نخستين بارى بود كه نماز جمعه بر روى كشتى انجام مىگرفت.من به خواندن خطبه نماز جمعه پرداختم و جالب توجه اينكه مسافران غير مسلمان اطراف ما حلقه زده بودند و با دقت به انجام اين فريضه اسلامى نگاه مىكردند.پس از پايان نماز گروه زيادى از آنها نزد ما آمدند و اين موفقيت را به ما تبريك گفتند، ولى در ميان اين گروه خانمى بود كه بعدها فهميدم يك مسيحى يوگسلاوى است كه از جهنم «تيتو» و كمونيسم او، فرار كرده است.او فوقالعاده تحت تأثير نماز ما قرار گرفته بود به حدّى كه اشك از چشمانش سرازير بود و قادر به كنترل خويشتن نبود.به زبان انگليسى ساده و آميخته با تأثير شديد و خضوع و خشوع خاصّى سخن مىگفت...به او گفتيم كه ما با لغت عربى صحبت مىكرديم.ولى او گفت:هر چند يك كلمه از مطالب شما رانفهميدم امّا بوضوح ديدم كه اين كلمات آهنگ عجيبى داشت.امّا از اين مهمتر مطلبى كه نظر مرا فوقالعاده به خود جلب كرد اين بود كه در لابهلاى خطبه شما جملههايى وجود داشت كه از بقيه ممتاز بود.آنها داراى آهنگ فوقالعاده مؤثر و عميقى بودند.آنچنان كه لرزه براندام من مىانداخت.يقيناً اين جملهها مطالب ديگرى بودند.فكر مىكنم شمابه هنگامى كه اين جمله ها را ادا مى كرديد وجودتان از روحالقدس جان مىگرفت! من كمى فكر كردم و متوجه شدم اين جملهها همان آياتى از قرآن بود كه من در اثناى خطبه و در نماز آنها را مىخواندم.اين موضوع ما را تكان داد و متوجه اين نكته ساخت كه آهنگ مخصوص قرآن آنچنان مؤثر است كه حتى بانويى را كه يك كلمه از مفهوم آن را نمىفهمد تحت تأثير شديد خود قرار مىدهد
|
|
|
|
MAHSHID ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
|
|
21st January 2008
|
#9
|
|
تاریخ عضویت: Jan 1970
محل سکونت: اهواز (2)..كرج
نوشته ها: 1,604
تشکر از دیگران: 1,099
تشکر شده 2,180 بار در 1,327 پست
|
|
|
متكبر در قرآن
نقل است كه ميرزا وحيد كه از جمله مشاهير شعرا و وزير مقتدر پادشاه و صاحب ثروت و دولت بسيار بود و خدا به او اولاد بسيار عطا فرموده بود نظر به قرب او به سلطان، در نظر مردم مهابت و اعتبار ويژه داشت.وى هميشه نسبت به قرآن به خلاف ادب گفتگو مىنمود و به آيات اعتراض مىكرد.روزى در مجمعى كه جمعى علما و فضلا و طلاب نيز حاضر بودند، گفت: خدا در قرآن مىفرمايد:«وَ لا رَطْب وَ لا يابِس اِلاّ في كِتاب مُبين .»«هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در قرآن موجود است.»و من نيز يكى از رطب و يا بس ]تر و خشك[ هستم.حال آنكه نام من هيچ جا در قرآن نيامده است.هيچ يك از حضّار در جواب او سخنى نتوانستند گفت.يكى از طلاب تنگدست گفت: ميرزا، چرا ذكر شما در قرآن نشده و حال آنكه چند آيه در خصوص شما نازل شده.هر گاه رخصت دهيد تا بخوانم! گفت: بخوان! وى گفت:«اَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمْ، ذَرْنى وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحيداً وَ جَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدُوداً وَ بَنينَ شُهُوداً وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهيداً ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ اَزيدَ كَلاَّ إنَّهُ كانَ لاِياتِنا عَنيداً سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً اِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ ثُمَّ اسْتَكْبَرَ فَقالَ إِنْ هذا اِلاّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ إِنْ هذا اِلاّ قَوْلُ الْبَشَرِ سَأُصْلِيهِ سَقَرَ وَ ما اَدْريكَ ما سَقَرَ لا تُبْقى وَ لا تَذَرَ لَوَّاحَةٌ لِلْبَشَرَ عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ.»«اى رسول، به من واگذار انتقام آن كس را كه او را به تنهايى آفريدم، و بر او مال و ثروت فراوان بذل كردم و پسران زياد و آماده به خدمت نصيب او گردانيدم و اقتدار و عزت به اودادم.با اين حال طمع براى افزايش آنها دارد، ولى هرگز به نعمتش نمىافزايم، زيرا باآيات الهى دشمنى ورزيد، بزودى او را به دوزخ مىافكنيم، او بر (هلاكت رسول و اسلام) فكر و انديشه بدى كرد.كشته باد، انديشه غلطى كرد، بازهم خدا او را بكشد.چه فكر غلطى كرد، سپس انديشه كرد، (و براى اظهار نظر از اسلام) رو ترش كردو چهره درهم كشيد، آنگاه روى از اسلام برگردانيد و تكبر نمود، و گفت: اين قرآن سحر و بيان سحرانگيز است.اين آيات (كه به وحى خدا نسبت مىدهيد) گفتار بشرى بيش نيست، ما اين منكر قرآن را به كيفر كفر در آتش دوزخ مىافكنيم، و تو چه مىدانى كه عذاب دوزخ چيست.شراره آن دوزخ از دوزخيان هيچ چيز باقى نمىگذارد و آنها را محو گرداند.آن آتش بر آدميان رو نمايد و بر آن نوزده تن فرشته عذاب موكل هستند.»گويند: به مجرد شنيدن اين آيات كه از حُسن اتفاق كلمه وحيد در آن ذكر شده بود لرزه بر اندام ميرزا وحيد افتاده و رنگ او زرد و تب شديدى عارضش شد و بعد از سه روز وفات يافت.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
قاصدك حرف دلم را تو فقط مي داني; نامه عاشقيم را تو فقط مي خواني; قاصدك هيچ كس با من نيست ; همه رفتند, تو چرا مي ماني؟؟
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
21st January 2008
|
#10
|
|
تاریخ عضویت: Jan 1970
محل سکونت: اهواز (2)..كرج
نوشته ها: 1,604
تشکر از دیگران: 1,099
تشکر شده 2,180 بار در 1,327 پست
|
|
|
قارى بىتفكر
ابو سعيد خدرى، يكى از اصحاب معروف پيامبر(صلى الله عليه وآله) مىگويد: روزى ابوبكر به حضور رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آمد و عرض كرد: در فلان بيابان مىگذشتم چشمم به مردى خوشسيما افتاد كه با كمال خشوع نماز مىخواند.پيامبر(صلى الله عليه وآله) به ابوبكر فرمود: برو و اين شخص را به قتل برسان! ابوبكر به سوى آن شخص رفت ولى وقتى او را با آن حال عبادت ديد از كشتن وى چشم پوشيد و برگشت.پيامبر(صلى الله عليه وآله) به عمر بن خطاب فرمود: تو برو و او را بكش! عمر نيز رفت و او را در آن حال ديد، و به حال خود گذاشت و بازگشت و عرض كرد: اى رسول خدا، من مردى را ديدم كه با كمال خشوع، نماز مىخواند، نتوانستم او را بكشم.پيامبر(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) فرمود: برو او را به قتل برسان! على(عليه السلام) با شمشير آختهاش به سوى او رفت تا هر كس هست، فرمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را در موردش اجرا كند، ولى او از آنجا رفته بود.على(عليه السلام) به حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) بازگشت و به عرض رساند: به محل مأموريت رفتم ولى آن شخص را در آنجا نديدم.پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: اين شخص و طرفدارانش قرآن مىخوانند ولى قرآن از گلويشان تجاوز نمىكند و همچون رميدن تير از كمان، از دين خارج مىگردند.آنها را بكشيد كه بدترين و ناپاكترين موجودات هستند.در تاريخ آمده اين شخص، ذوالخويصره تميمى نام داشت و مؤسس گروه «خوارج» بود ودر جنگ نهروان، به دست سپاه على(عليه السلام)به هلاكت رسيد.او را «ذوالثديه» مىگفتد.زيرا در شانه او گوشتى اضافى همچون پستان وجود داشت.وقتى خبر هلاكت او را به على(عليه السلام) رساندند، تكبير گفت و از مركب پياده شد و سجده شكر به جا آورد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
قاصدك حرف دلم را تو فقط مي داني; نامه عاشقيم را تو فقط مي خواني; قاصدك هيچ كس با من نيست ; همه رفتند, تو چرا مي ماني؟؟
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
|