 |
|
24th January 2008
|
#31
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست
|
|
|
از کوچه که پیچیدم ,سر کوچه رو نگاه کردم ماشینش نبود داشتم زیر لب غر می زدم که رسید از ماشین پیاده شد تا من برسم سر کوچه
:سلامممم
_سلام خوبی؟
:مرسی عزیزم تو خوبی؟
_حالا دمه خونمون چاق سلامتیم نکردیم رفتم پرسیدم
سوار ماشین که شدیم گفت:
خوب ؟احوال پرسیمونو که دم خونه کردیم,کجا بریم واسه دعوا؟
_دعوا واسه چی؟؟
:همین جوری واسه نمکش
_نمک خوب نیست ,فشارو می بره بالا
:همین جا وایسم؟نمی خوای بگی کجا برم؟
_زیاد دور نریم,دیره یه کم
:جای خاصی بلدی بریم؟
_این ورا یه چایخانه سنتی دیدم ولی تا حالا نرفتم,بریم ببینیم چه جوریه
:آره خوبه,تخت بزرگه کتک کاریم میشه کرد
_بدجنس .
***
:خوب یاسی؟نمی خوای بگی؟؟
سرمو به بهانه ی هم زدن چای انداختم پایین
:یاسی؟
_چیو بگم؟
:چقدر هم می زنی؟قاشقم حل کردی
خندیدم سرمو اوردم بالا گفتم
_تقصیر خودته
:چرا تقصیر من؟؟؟
با خنده گفتم
_آخه مجبورم می کنی الکی حواسمو پرت کنم
:باشه بابا,نمی خواد الکی حواستو پرت کنی ,اگه نمی خوای نگو ولی دیگه گوشیتو خاموش نکن
_بهت می گم,ولی الان نه,در مورد گوشیمم,
یه کم مکث کردم
:در مورد گوشیت چی؟؟
_قول نمی دم
:اصلا چرا خاموشش می کنی؟؟این چه کاریه؟
به شوخی گفتم
_گفتم که ,خل میشم
بدون اینکه چیزی بگه با یه حالت خاصی نگام می کرد
سهراب به پشتی تکیه داده بود ,منم رو به روش به عادت همیشگیم 4 زانو نشسته بودم,تا الان همیشه بینمون یه فاصله ای بود
:چرا بلند شدی؟
_به منم جا بده خسیس خان
یه کم جا به جا شد ,نشستم کنارش اولش یه کم مکث کرد بعدش دستشو از پشت گردنم گذاشت رو بازوم
:چاییت خیلی یخ کرداا
_خوبه ,سرد می خورم,من قلیون می خوام,بگو قلیون بیارن
با خنده گفت :خیلی دودی شدی
_نکه تو نمی کشی؟؟
:من؟؟نه ,اصلا
_باشه,5 دقیقه ی دیه ام که قلیون اورد یادت باشه که گفتی نمی کشم
:یگم 2 تا بیاره خسیس ؟؟
_نه ,بهمون می خندن
قلیونو که آورد سوژه ی جدید واسه تو سر و کله ی هم زدن پیدا کردیم!!
_سهراب ؟بریم دنبال کار
:نمی خوای اونجا بمونی؟
_نه
:نمی خوای بگی چرا؟
_چرا ,ولی اینم به همون مربوطه,الان نه
:دیروزعلی زنگ زد,که با یکی از دوستاش می خواد شرکت بزنه
دنبال شریک می گشت
_کدوم علی؟وجدانی؟
:نه, مهدوی ,از ما یه سال بالا تر بود,یادته؟
_آره فهمیدم, خوب؟
:نمی دونم ,ریسکه,تو این شرایط ,چند تا آدم تازه کار
_علی پشتش به نفوذ باباش گرمه
:منم همین فکر رو کردم ,ولی نمی تونم تصمیم بگیرم,یکم می ترسم
_به نظر من بد نیست,سرمایه ام می خواد ؟
:آره,اگه بخوام برم ماشینو می فروشم
_نمی دونم چی بگم ,خودت باید ببینی
:دلم می خواد یه جا کار کنیم,اگه من برم تو ام میای؟
من شریک می شم ,2 تا مون میریم
_نمی دونم,یه مورد اینه,کع اینجا که رفته بودم چون آشنا بود و مامانم خیلی رضایی رو قبول داره ,موافقت کرد حالا بخوام برم جایی که مال 3 تا پسر دیگس بعید می دونم مامان موافقت کنه,یه مورد دیگه هم اینکه اصلا ممکنه اونا قبول نکنن
:بذار من برم ببینم کیا هستن و چی به چیه ممکنه دختر دیگه ای هم باشه,در مورد اونم علی کلا دلش می خواد من باهاش شریک شم,با هم دوستیم,من سابقه کاری دارم ,
اگه تو بخوای بیای ,شرط می کنم تو ام باشی
بذار من برم ببینم کیا هستن و چی به چیه ممکنه دختر دیگه ای هم باشه,در مورد اونم علی کلا دلش می خواد من باهاش شریک شم,با هم دوستیم,من سابقه کاری دارم ,
اگه تو بخوای بیای ,شرط می کنم تو ام باشی
قبل اینکه جواب سهراب و بدم گوشیم شروع کرد به زنگ زدن ,آرش بود ,یه کم مکث کردم که جواب بدم یا نه,
سهراب با تعجب نگام کرد
_بله؟
:سلام خوبی؟
_سلام مرسی
فاصلم با سهراب خیلی کم بود ,حتما صدا رو تا حدودی می شنید,
هر دو یکم مکث کردیم ,آرش گفت: یاسی؟چرا اینجوری کردی؟می خواستم باهات حرف بزنم ,چرا گوشیتو خاموش کردی؟
_چون حرف دیگه ای نداشتیم,الانم چون فکر کردم ممکنه مربوط به کار باشه جواب دادم
یه کم مکث کرد ,قبل اینکه چیزی بگه,گفتم:کاری ندارین؟
بازم چیزی نگفت,داشت کار خودمو انجام می داد,قبلا همیشه اگه دلخور بودم سکوت می کردم,
با همون لحن قاطع قبلی گفتم :خداحافظ بعدشم بلافاصله گوشی رو قطع کردم.چند لحظه بدون هیچ عکس العملی به رو به روم خیره شدم,دلم نمی خواست به سهراب نگاه کنم,نمی تونستم حدس بزنم در این مورد چه تصوری داره,اونم ساکت بود ,دلم می خواست اون اول یه چیزی بگه,شاید اگه چند ماه پیش بود ,برام مهم نبود,ولی الان فرق می کرد,برگشتم بهش نگاه کردم سرش پایین بود داشت با سویچش بازی می کرد ,نفهمیده بودم کی دستشو از روی شونم برداشته ,صداش زدم,حس می کردم صدام از ته چاه در میاد
:سهراب؟
چیزی نگفت فقط سرشو آورد بالا نمی تونستم بفهمم توی نگاهش چیه,عصبانیت؟ناراحتی؟تنفر؟ وست داشتن؟شایدم کلافگی بود
:خودم می خواستم بهت بگم
_نمی تونم مسائل رو بهم ربط بدم,از روز اول که رفتی اونجا گفتی نمی خوام بمونم ,رفتارای عجیبت,خاموش کردن گوشیت,4 سال سر دوندن من,بعد یهو رفتی یه جا ,توی 2 روز معلوم نیست چی شده,نمی تونم اینا رو تجزیه تحلیل کنم
:خودم برات میگم,به 2 روز نیست
داشتم فکر می کردم چه جوری ادامه بدم که گوشیم زنگ خورد,از خونه بود,
_بله؟
سلام
با بچه ها اومدیم بیرون,میام حالا
نزدیک خونه ام
باشه ,میام
کاری نداری؟؟
باشهههههههه,خدافظ
گوشی رو قطع کردم , سهراب بلند شد,
_چرا بلند شدی؟
:دیر شده,بریم دیگه
_حرفامو نزدم
:می زنی
اینو گفت و رفت تا حساب کنه,لب تخت نشستم تا کفشامو بپوشم ,توی خودم بودم نفمیدم کی اومده بود
کفشمو پوشیدم و بلند شدم,
:کیفتو برنداشتی
برگشتم برش دارم که خودش خم شد برداشت و داد دستم,بدون حرف رفتیم سوار ماشین شدیم,حالتش و اینکه نمی تونستم بفهمم در چه حالیه عصبیم می کرد ,
:سهراب؟چرا چیزی نمی گی؟؟
_از چی بگم؟؟
چیزی نگفتم,نزدیک خونه بودیم,
مثل همیشه کوچه ی پشتی نگه داشت,
_تو برو منم پشت سرت میام
:چی؟؟
_دیر وقته,کوچه ام خلوته پشت سرت میام
:مرسی
برعکس همیشه که نمی خواستم نزدیک خونه زیاد توی ماشینش بمونم این بار نمی تونستم پیاده شم,سرمو پایین بود ,داشتم با انگشتام ور می رفتم
_ دیر شده,برو بعدا با هم حرف می زنیم,
:زنگ می زنم
_باشه
:خداحافظ
_خداحافظ
از ماشین پیاده شدم,سهرابم پشت سرم اومد ,در رو که باز کردم بهش نگاه کردم,یه لبخند زد و رفت.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان
ویرایش توسط haleh : 24th January 2008 در ساعت 05:21 AM.
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
24th January 2008
|
#32
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست
|
|
|
کلید انداختم رفتم تو,همه توی اشپز خونه بودن داشتن شام می خوردن,معمولا قبل شام خونه بودم ,به روی خودم نیاوردم خیلی طبیعی رفتم آشپزخونه
_سلام
مامان و بابا جواب سلاممو دادن سینام که در حال خوردن بود فرصت جواب دادن نداشت!!
قبل اینکه مامان فرصت کنه به خاطر دیر کردنم چیزی بگه,بابا گفت سریع لباستو عوض کن بیا شام,مانتو و روسریمو در اوردم گذاشتم پشت صندلیم و نشستم سر میز ,اصلا حواسم به صحبتها و غدا نبود ,
_یاسی؟حواست کجاست؟؟چرا غذاتو نمی خوری؟؟
:اشتها ندارم ,
مامان گفت:مگه شام خوردی؟
_نه,هله هوله (حله هوله؟؟هله حوله؟؟حله حوله؟؟)خوردم
:آره دیگه,این آشغالا سیر می کنن,مخصوصا اگه قلیونم کشیده باشی
با اینکه از تیز بازیش لجم گرفته بود ولی خندم گرفت
_خوبه دهنمو بو نکردی
:لازم نبود,همین جوریشم بوی قلیون میدی
مامان همیشه از قلیون کشیدن من بدش میامد ,مخصوصا بیرون از خونه,ولی خودشم می دونست با بچه ها زیاد میریم این ور اون ور ,قلیونم می کشیم
_تو این چایخانه سنتیا قلیونم نکشی بوی قلیون می گیری
:تو که کشیدی
_آره,ولی نمی کشیدمم بو می گرفتم,
:اصلا کار جالبی نیست,حالا چی شد یهو رفتی بیرون؟؟
اشتها نداشتم ,همین طور حوصله ی حرف زدن,می خواستم زود تر به سهراب زنگ بزنم,از سر میز بلند شدم و گفتم
_همین جوری,بچه ها زنگ زدن گفتن داریم میریم بیرون همو ببینیم,مرسی خوشمزه بود ولی من اصلا نمی تونم بخورم
فرصت ندادم دیگه کسی چیزی بگه, مانتو و روسریمو برداشتم رفتم اتاقم و گذاشتمشون تو کمد,لباسمو هم عوض کردم,چراغو خاموش کردم که فکر کنن خوابیدم,کسی نیاد تو اتاق ,روی تختم دراز کشیدم به سهراب زنگ زدم,چند تا زنگ خورد ولی جواب نداد,2 باره گرفتم,بازم اونقدر زنگ خورد تا قطع شد,کلافه شده بودم,یعنی چی این کار؟یعنی اونقدر ناراحت شده که نمی خواد حتی حرفامو بشنوه؟؟برام عجیب بود,سهراب به نظرم آدم صبور و منطقیی بود,قبل اینم که جدا شیم ناراحت بود ولی نه اینکه نخواد جواب تلفنمو بده,براش اس ام اس زدم ,چرا جواب تلفنمو نمی دی؟؟ِقرار شد برات توضیح بدم,اخرش یه شکلک ناراحتم زدم,چند دقیقه گذشت ,جواب اس ام اسمم نداد,حس بدی داشتم,روز خیلی خسته کننده ای بود ,سرم به خاطر گریه های بعد از ظهر درد گرفته بود ,چشامو بسته بودم و گوشی توی دستم بود ,که ویبرش بیدارم کرد,نفهمیدم کی خوابم برده بود,سهراب بود
_سلام,چرا جواب نمی دادی؟؟؟
:سلام,ببخش عزیزم,رسیدم خونه مهمون داشتیم,بچشونو که بغل کردم ,خودشو خیس کرد,مجبور شدم برم حموم,زنگ زدی حموم بودم
خندیدم گفتم
_پس حسابی مورد محبت قرار گرفتی؟؟
:تو که محبت نمی کنی,این بچه از توبا معرفت تر بود
_سهراب؟؟؟داری کنایه می زنی؟؟
:نه,شوخی بود
_واقعا؟؟؟
:چرا حرف تو دهنه من می ذاری؟؟
چیزی نگفتم,هر دومون یه مدت ساکت بودیم,
_سهراب؟؟
:جانم؟
نمی دونستم چه جوری شروع کنم
بازم مکث کردم
_چیه؟؟چرا ساکتی؟
:یادته بهت گفتم,چند سال پیش با یه پسری دوست بودم؟؟
_آره,
:این موضوعا به اون مربوطه
_یعنی چی؟؟
:اینی که امروز زنگ زد همون بود
چند لحظه چیزی نگفت بعد با تعجب گفت
_مگه نگفتی ,چند ساله تموم شده؟؟
:چرا,اتفاقی شد,روز اولی که رفتم شرکت,اونجا بود,هم خواهر زاده ی مدیر اونجاست,هم اونجا کار می کنه
سهراب ساکت بود,می دونستم چه فکری داره,دلم نمی خواست فکر کنه چیزی بین ما هست,
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
24th January 2008
|
#33
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست
|
|
|
_سهراب؟؟
فقط صدای نفساشو می شنیدم,مدتی هر دو ساکت بودیم,
:چی شد؟
دلم نمی خواست با سهراب در موردش خیلی حرف بزنم,یه حس خاصی داشتم,شاید خجالت
_هیچی,اولش خیلی عادی برخورد کردیم,تا امروز
ساکت شدم,تعریف کردنش مخصوصا واسه سهراب برام سخت بود,
:امروز چی شد؟
_هیچی,گفت بعد از ظهر برم شرکت که با هم حرف بزنیم
نذاشت حرفمو تموم کنم,
:پس واسه همین گوشیتو خاموش کرده بودی؟؟
_نه نه,من گفتم نه,فقط من و اونو منشی توی شرکت بودیم,نفهمیدم چی شد که شروع کردیم داد زدن
منشیه گذاشت رفت,
:خوب؟
با کلافگی گقتم
_سهراب؟چرا مثل آدمایی شدی که دارن باز پرسی می کنن؟؟
:دیگه چیزی نمی گم,گوش می کنم
سردی لحنش اذیتم می کرد,نمی تونستم چیزی بگم
:اگه نمی خوای
پریدم وسط حرفش,
_خودمم نفهمیدم چی شد,شروع کرد به حرف زدن,از طریق دوستاش منو پیدا کرده بود,حتی,حتی در مورد توام می دونست,
:در مورد من؟چه جوری؟
_نمی دونم,خودشم نمی دونست کی ,ولی یکی از دخترای کلاس با یکی از دوستاش دوسته,در مورد من و توام که دیگه کسی
بازم نصفه حرفمو قطع کرد
:چی می دونست؟
_نمی دونست دوست شدیم,بهش گفتم,بعدم از شرکت اومدم بیرون
وقتی اومدم بیرون زنگ زد,واسه همین خاموش کردم
:به منم نمی تونستی زنگ بزنی؟
_ببخش,من خیلی فکرم بهم ریخته بود,چند ساعت توی ماشین بودم,فراموش کردم,
:چرا بهش گفتی؟
_چیو؟
:که با من دوست شدی
_یعنی چی؟؟چرا نباید می گفتم؟
:چون 4 سال به خاطرش نشدی
_ولی شدم,این معنیش اینه که همه چی واسم تموم شده,
چیزی نگقت
_سهراب؟؟؟
:جانم؟
حرف زدن برام سخت شده بود,شاید واسه اولین بار بود که هر کاری می کردم,نمی تونستم احساسمو بیان کنم,
_ببین سهراب,همه چیز مال خیلی وقت پیش بود,
:کی بود؟
_اون موقع همسایه بودیم ,موقتی اومده بودن یکی از واحدای آپارتمان رو به روی ما
:دوسش داری؟؟
_نه!!!!!!!!!!!!!!
:چی شد که دوست شدین؟؟
_دوست ,bf دوستم بود,توی تولد اون دوست شدیم
:تولد bf دوستت؟؟؟!!!
_نه,تولد دوستم,اونام توی همون واحد بودن,رفت و آمد خوانوادگی داشتن,تولد دوستم اونم بود
:چقدر وقت دوست بودین؟
_حدود 2 سال,کمتر
:چی شد تموم شد؟؟
سعی می کردم به خلاصه ترین شکل جواب بدم
_دانشجوی شهرستان شد؛کم کم تغیر کرد
:یعنی چی؟
نمی دونستم چی جواب بدم,
_نمی دونم ,دوستای خوبی نداشت,آخ سهراب,چقدر سوال می پرسی,
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
24th January 2008
|
#34
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست
|
|
|
چرا نفس نفس می زنی؟آروم باش ,پس واسه این نمی خواستی اونجا بمونی؟
_آره
لحنش مهربون تر شده بود,یه کم آرومتر شدم،
:خوب تو که میگی چیزی نیست پس چرا نمی خوای بمونی؟
سوالش فقط واسه این بود که ببینه من چه جوابی میدم ,طبق معمول همیشه که مقابل اینجور سوالا گارد می گیرم گفتم
_راست میگی ,دلیلی نداره کارمو از دست بدم,نظر توام اینه که بمونم؟؟
از لحنه کنایه آمیزم فهمید منظورشو فهمیدم با خنده گفت :خیلی بدجنسی
_من یا تو؟
چیزی نگفت
_سهراب؟کوشی؟چرا ساکتی؟
:یاسی,خودت می دونی خیلی دوست دارم,ولی نمی خوام اگه دوسش داری به خاطر من
ساکت شد,
_اونجوری که تو فکر می کنی نیست,اگه دوستت نداشتم ,باهات دوست نمی شدم,
چیزی نگفت ,می تونستم حس کنم ته دلش هنوز شاید قانع نشده ,خودمم بهش حق می دادم
_سهراب؟ساعت چنده؟باز صبح خواب نمونی
با خنده گفت:چیه خوابت میاد منو دست به سر می کنی؟
_نخیر,من که مثل تو خوش خواب نیستم ,تو ساعت 9 شب 9:30بخوابی صبح خوابی
:اون شب9:30 خوابیدم؟؟
_حالا 9:30 نه,یه کم دیر تر
:یه کم!!!
_حالا 2-3 ساعت دیر تر
:منظورت 4-5 ساعته دیگه؟؟
_خوب حالا دیگه یه شب بوده تنبل خواب
:منم یه روز خواب موندم تو هی میگی!!
خندیدم چیزی نگفتم،
:یاسی؟
_جونم؟
:صبح میری؟
_میشه نرم؟؟
:نه خوب , همین جوری گفتم,صبح بیام دنبالت؟
_اگه خواب نمیمونی بیا
:یاسی فقط دلم می خواد تو یه روز خواب بمونی
چشمام از خستگی و گریه می سوخت ,خیلیم خوابم می آمد یه خمیازه ی طولانی کشیدم
:خوابت میاد؟؟
_اوهوم
:باشه عزیزم,بخواب ,صبح می بینمت
چیزی نگفتم,خیلی خوابم میامد ولی دلم می خواست حرف بزنه,دلم می خواست پیشم بود,واسه اولین بار حس می کردم دلم می خواد بغلم کنه,
:یاسی؟خوابی؟؟
_نه بیدارم
:چرا ساکتی پس؟؟ به چی فکر می کنی؟
_به تو
اونقدر صادقانه اینو گفتم ,که دیگه چیزی نپرسید
_صبح می بینمت
:بیدار شدی زنگ بزن بیدارم کن
با خنده گفتم:خوابالوووووووو,باشه بیدارت می کنم
شب بخیر
:شب بخیر عزیزم,خوب بخوابی
صیح قبل اینکه ساعتم زنگ بزنه ,از سر و صدای سینا بیدار شدم ,یه چشممو بسته نگه داشتم که خواب از سرم نپره!!با دستم کور مال کور مال گوشیمو پیدا کردم ,هنوز 10 دقیقه می تونستم بخوابم , چشامو که بستم یاد سهراب افتادم ,دوباره گوشیمو برداشتم با یه چشم شماره شو گرفتم و دوباره چشامو بستم ,داشتم با صدای بلند خمیازه می کشیدم که با صدای خوابالو گفت :الو؟؟
خمیازم که تموم شد گفتم
_سلام
:این مثلا خمیازه بود؟؟
_آره,از نوع حادش
هر دومون خندیدیم ,
_پاشو خوابالو دیر میشه تا بیای اینجا
:اوخ,چقدر دیر شده,می خواستم برم دوش بگیرم
_می خوای من خودم برم؟
:نه آماده شو میام,
_باشه,
:نزدیک خونتون رسیدم میس می زنم بیا بیرون
_باشه,می بینمت خداحافظ
:خداحافظ
چند دقیقه ی دیگه توی تخت با خودم کلنجار رفتم ,بعد پا شدم شروع کردم به آماده شدن ,لباسامو پوشیدم رفتم توی اشپز خونه ,مامان داشت غذا می کرد,
:سلام
_سلام , صبح بخیر
:صبحانه خوردین؟؟
_اره ,
همین جوری که واسه خودم چای می ریختم گفتم:چی شده امروز اینقدر زود خوردین؟
_بابا می خواست زود تر بره
نشستم پشت میز ,نگاهم دو باره به مامان افتاد,
:چرا به این زودی داری غذا درست می کنی؟
_می خوام برم مسجد یکی از دوستای مامان,امروز سومشه
همین جوری که دهنم پر بود گفتم :اوهوم
_من امروز ماشین رو می خوام
تو دلم گفتم بهتر
:باشه من خودم میرم ,
پشت میز بودم که سهراب میس زد ,
:پس من دیگه میرم ,خداحافظ
مامان همینجوری که هنوز متعجب بود من چه با فرهنگ عمل کردم و مثل همیشه 100 جور بهانه نتراشیدم !! جواب خداحافظیمو داد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
24th January 2008
|
#35
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست
|
|
|
از وقتی توی ماشین نشستم طبق معمول شروع کردیم به تو سر و کله ی هم زدن ,تا دم شرکت,هیچ کدوم نمی خواستیم حرفی در مورد آرش بزنیم,جلوی شرکت که نگه داشت گفت
:خوب؟ظهر چه جوری بر می گردی؟
_میرم خودم,
:اگه سختت بود ,زنگ بزن چند ساعت آخر رو مرخصی می گیرم ,میام دنبالت
_نه بابا ,نمی خواد,میرم خودم
مرسی,فعلا خداحافظ
:خداحافظ
از ماشین که پیاده شدم,تازه یاد اتافاقات دیروز افتادم,حس می کردم دلم نمی خواد برم ,هر چند می دونستم نمیشه,همین جوری که تو فکر بودم آروم از پله ها رفتم بالا ,در باز بود رفتم تو,یه نگاهی به دور و بر انداختم,الناز پشت میزش نبود,چراغ اتاق مهندس رضایی هم خاموش بود ,یه لحظه مکث کردم,که الناز از آبدار خونه اومد
_سلام
خیالم راحت شد؛دلم نمی خواست دوباره با آرش تنها می شدم,
با لبخند جوابشو دادم
:چه خبر؟کی هست؟
_هیچکی فعلا,
:بقیه نمیان؟
_نمی دونم,معلوم نیست
حرفش که تموم شد ,چند لحظه زل زد تو صورتم,بعد سرشو انداخت پایین,شروع کرد به بازی کردن با کاغذای روی میز
از وقتی اومده بودم ,حس می کردم رفتارش عوض شده ,یاد دیروز افتادم,حالتش,ناراحتیی که تو چهرش بود,صداش,یعنی بغض کرده بود؟؟
دیروز حالشو به حساب تعجب گذاشتم,ولی الان,به نظرم غیر عادی بود,نمی دونم چرا,ولی حس می کردم به خاطر آرش بوده,بی اختیار رفتم پشت میز,کنارش ,سرشو با تعجب آورد بالا,
:بابت دیروز معذرت می خوام,یهو پیش اومد
چیزی نگفت,نمی دونستم چرا,ولی حس می کردم باید بهش توضیح بدم,
:موضوع ماله خیلی وقت پیش بوده,الان از اوم موقع چند سال می گذره
خیلی آهسته گفت
_چرا اینا رو به من میگی؟
:چون حس کردم برات اهمیت داره,فقط یه سری حرف نگفته بود که زده شد ,همین
بازم چیزی نگفت,نمی تونستم بفهمم چیزی بینشون بوده یا فقط یه حس از طرف النازه
:من چند روز بیشتر اینجا نمی مونم,تا وقتی یه بهونه واسه رفتن پیدا کنم,
با تعجب نگاه کرد,
_چرا؟؟
:به خاطر خودم می خوام برم,از روز اول نمی خواستم بمونم,
قبل اینکه اون جواب بده ,آرش اومد,
هر دومون جواب سلامشو دادیم, یه لبخند به رویا زدم و رفتم توی اتاق و مشغول کار شدم,
آرشم رفت توی اون اتاقه دیگه
حواسم به کارا بود که صدای پاش اومد,حس کردم میاد اینجا ,سرمو انداختم پایین,
:حالت خوبه؟
سرمو آوردم بالا ,توی چارچوب در وایساده بود,
_مرسی,
در اتاق رو بست و اومد کنار میزم,
هر دومون ساکت بودیم,بعد چند دقیقه گفت:
می خوای بری؟؟
حالتش,تن صداش,دوباره منو به او ن موقع برد
.
.
.
:یاسی؟یعنی چی؟واقعا می خوای تمومش کنی؟چرا؟نمی خوای بهم بگی؟
مثل مجسمه نشسته بودم,مثل همیشه رفته بودیم کوچه ی خودمون,اون روز از همیشه تاریک تر بود,
_آره
:چرا؟
بعد چند روز ,تصمیم گرفته بودم تمومش کنم,نمی خواستم جلوش گریه کنم,حتی نمی خواستم نگاهش کنم,نمی خواستم پشیمون شم,خودم می دونستم هنوزم چقدر دوسش دارم,
هیچی نگفتم,به جلوم خیره شده بودم,چونمو گرفت سرمو چرخوند طرف خودش
:چرا مثل بچه های لجباز شدی
بگو چی شده خوب؟
_خودت می دونی,لازم نیست من بگم,
:نه نمی دونم ,بگو
_مهم نیست,اصلا دیگه نمی خوام ,بازم دلیل می خوای؟
در ماشین رو باز کردم که پیاده شم,با عصبانیت دستمو گرفت ,خم شد در و بست ماشین و روشن کرد ,رفتیم طرف خونه,
بی خداحافظی از ماشینش پیاده شدم, آخرین حرفایی بود که زده بودم,بجز چند باری که از پنجره دیده بود مامانم از خونه رفته بیرون و زنگ زده بود واسه معذرت خواهی ولی من هیچ وقت نذاشته بودم حرفشو بزنه, همیشه قطع می کردم,ولی همین شنیدن صداش آرومم می کرد , هر چی جلوی اون سخت بودم,خودم داغون بودم,چقدر گریه کردم,افت شدید درسی,من و رویا تا قبلش جزو بهترینا بودیم,اون تهران قبول شد ,ولی من اون سال قبول نشدم,و سال بعدشم دانشگاه ازاد قبول شدم, دیگه اون یاسی شیطون قبلی نبودم, آروم و بی سر و صدا, توی فکر اون روزا بودم که صدای آرش یادم انداخت کجام,
:یاسی؟
_فقط یه چیز دیگه ازت می خوام,
:چی؟
_نمی خوام اینجا بمونم,یه جوری با مهندس رضایی صحبت کن
سرشو انداخته بود پایین خیلی آروم گفت
:اگه واقعا می خوای بری,
چند لحظه مکث کرد
می تونی بری,اون همه چیز رو می دونه,
تازه یادم اومد روزی که به مهندس رضایی گفتم اون دوستم که قراره بیاد دختر نیست یهو جا خورد ,پس اون از اول در مورد من می دونسته ,دوباره کنجکاویم گل کرد,
_اون از کی می دونسته؟؟
:از قبل ,چه طور مگه؟
_منو شناخته بود ,درسته؟
:آره,
_پس تو می دونستی من اینجا میام؟
:نه,باور کن نمی دونستم,اونم تازه روزی که تو اومده بودی اینجا شناخته بودت,بعد اونم که سریع رفته بود,
_تو نمی دونستی سهراب قراره بیاد اینجا
:نه,مگه اون می دونسته؟؟
_نمی دونم,شاید
هر دو ساکت بودیم,بعد چند دقیقه اون شروع کرد,
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
24th January 2008
|
#36
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست
|
|
|
قسمت سی و هفتم (پایانی)
_پس تو می دونستی من اینجا میام؟
:نه,باور کن نمی دونستم,اونم تازه روزی که تو اومده بودی اینجا, شناخته بودت,بعد اونم که سریع رفته بود,
_تو نمی دونستی سهراب قراره بیاد اینجا
:نه,مگه اون می دونسته؟؟
_نمی دونم,شاید
هر دو ساکت بودیم,بعد چند دقیقه اون شروع کرد,
:به خاطر اون تصادف خیلی پریشون بودم,وقتی هم که بهم خبر دادن بیام شرکت به خاطر تو ,هم به خودم هم به مهندس رضایی کلی غر زدم ,می خواستم زودتر خودمو برسونم بیمارستان ببینم چه خبره ,از در که اومدم تو ,حس می کردم الان همه عقده هامو سر این آدم جدیدی که من مجبور شدم به خاطرش بیام اینجا خالی می کنم!! تو رو که دیدم شکه شدم ,توی یک لحظه ,چند سال جلوی چشمم اومد,اول فکر کردم اشتباه کردم,با اینکه دیده بودمت ولی هنوز تصویری که ازت توی ذهنم داشتم ,
با مکث گفت :همون یاسی خودم بود,
ساکت شد,چند ثانیه به دیوار پشت من زل زد, بعد دوباره شروع کرد,
:نمی دونم چقدر طول کشید,چند لحظه,چند دقیقه,تا اینکه مطمئن شدم خودتی ,رفتار عادیه تو گیجم کرده بود,نمی نوستم بفهمم چی شده ,حرفایی که زدیم رو یادم نمیاد چون اصلا نمی فهمیدم چی میگم,
یاد گیجی اون موقعش اوفتادم ,بی اختیار یه لبخند کوتاه زدم,ولی حالت اون خیلی جدی بود,حس می کردم سعی می کنه اون روز روز رو یادش بیاره.
:وقتی از اتاق رفتم بیرون ,تازه داشتم موضوع رو واسه خودم حلاجی می کردم,راستش ,شاید یکم خودخواهانه باشه ,ولی چون تو به خودت مسلط بودی ,تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که داییم تو رو پیدا کرده و باهات حرف زده ,توام چون هنوز منو فراموش نکرده بودی اومدی اینجا ,
نا خداگاه زدم زیر خنده,اونم با خنده گفت
:نمی دونی با خودم تا کجاها رفتم!!تا اینکه نتونستم جلوی خودمو بگیرم,زنگ زدم به داییم,تازه دوباره یاد تصادف خانواه ی کیانی افتادم,احوال اونا رو که پرسیدم ,بعدش داییم با شک پرسید که دیدمت یا نه
منم با خنده پیروزمندانه گفتم اره ,یه کم شوخی کردم ,که چون اونم حوصله نداشت سریع توضیح داد که تازه
الان تو رو شناخته!!
اونجوری که فکر می کردم نبود,ولی اون موقع همین که تو اینجا بودی ,دوباره دیده بودمت ,برام کافی بود ,فکر می کردم ,می تونم دوباره شروع کنم,می تونم قانعت کنم ببخشیم,دوباره اومدم پیشت,یاسی,لحن خشک و رسمیت ,اینکه وانمود می کردی غریبه ام دیوونه ام می کرد,راستی؟؟یه چیزی رو هنوز نمی فهمم ,از حالتت حس کردم تو می دونستی من اینجام,ولی رفتارت,اینکه نمی خوای بمونی,پس ,پس چرا اصلا اومدی؟
_اولش نمی دونستم,تو اتاق مهندس رضایی که بودم,قبل اینکه از شرکت بری بیرون دیدمت,توی اون مدت ,کمی آماده شده بودم,
:بازم رفتارت همونجوری بود,گیج شده بودم,وقتی گفتی می خوای زودتر بری,حس کردم دیگه نمیای ,واسه همین ازت پرسیدم که میای یا نه,تا شب با خودم درگیر بودم,دلم می خواست باهات حرف بزنم,آخرش نتونستم جلوی خودمو بگیرم ,بهت زنگ زدم ,ولی تو باز همونجوری بودی,عصبی شده بودم,دلیلی که اونقدر با عجله تصمیم گرفتم باهات حرف بزنم,رفتارت بود,من خیلی خوش خیال بودم,وقتی
دوباره ساکت شد,بعد چند لحظه ادامه داد,
:وقتی گفتی با سهراب دوست شدی,شکه شدم,به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود,خاموش کردن گوشیت,برخورد بعدت,حس می کردم اینجا نمی مونی,تا اینکه امروز قبل اینکه بیام ,شنیدم گفتی می خوای بری,می دونی یاد کی افتادم؟
_کی؟
:روز آخر,توی ماشین,یادته؟
یاد چند دقیقه پیش خودم افتادم ,خندم گرفت
:به چی می خندی؟
_به اینکه وقتی اومدی,اون مدتی که ساکت بودم,یاد اون روز افتاده بودم ,
یه لحظه ,یه لبخند خیلی محو روی لباش اومد,دوباره به رو به رو خیره شده بود,حس می کردم اینجا نیست ,دلم می خواست بپرسم به چی فکر می کنه,ولی منصرف شدم,چند دقیقه هر دو ساکت بودیم,تا اینکه گفتم
_من با مهندس رضایی صحبت کنم یا خودت صحبت می کنی؟؟
:فرقی نمی کنه,من بهش می گم,اگه دلت خواست خودتم بیا پیشش,امروز که نمیاد,
_باشه,هماهنگ می کنم چند روز دیگه که سرش خلوت تر شد یه سر می زنم,
همین جوری که سرشو تکون می داد گفت:باشه,
چند لحظه صبر کردم,احساس کردم دیگه کاری ندارم که اینجا بمونم ,کیفمو برداشتم و بلند شدم,
با تعجب نگاهم کرد
:الان میری؟
_آره؛
نمی دونستم چی بگم,اونم ساکت بود ,آروم گفتم
:خداحافظ
:یاسی؟می دونم خیلی اذیتت کردم,ولی باور کن ,از عمد نبود,
_می دونم,موفق باشی
بعد چند لحظه زیر لب خیلی آهسته گفت :خداحافظ.
در اتاق رو که باز کردم,دو باره یاد الناز افتادم,بی دلیل از جاش بلند شد,
_به این زودی میری؟
رفتم کنار میزش,
:آره,دیگه کاری ندارم,
تازه فهمید که کلا دارم میرم,
به نظر دختر عاطفی و مهربونی می آمد,دستشو گرفتم با لبخند گفتم,
:مطمئنم اگه اینجا می موندم,یکی از بهترین دوستام می شدی,امیدوارم موفق باشی
النازم هنوز ,مثل آرش ,گیج بود.
فقط سرشو تکون داد,خداحافظی کردیم و از شرکت اومدم بیرون ,حس عجیبی داشتم,بعد این همه سال,دیگه واقعا می دونستم آرش رو فراموش کردم, یاد سهراب افتادم,شمارشو گرفتم گوشی رو که برداشت به شوخی گفتم
:سلام مهندسسس
_سلام,خوبی؟چی شده به این زودی یاد من کردی؟
:زنگ زدم بپرسم واسه یه مهندس بیکار جایی کار سراغ نداری؟؟
با خنده گفت
_اگه داشتم خودم می رفتم,حالا چرا بیکار؟
:چون از اونجا اومدم بیرون
_چی؟چی گفتی که اومدی؟
:مهندش رضایی خودش از قضیه خبر داشت,اینا رو ول کن,ببینمت برات تعریف می کنم,
می تونی زود تر مرخصی بگیری بیام اونجا بریم بیرون؟
خندیدم گفتم,می خوام شیرینیه بیکاری بدم,خیلی هوس کردم بریم بیرون شهر,هوس دیزی کردم,
با خنده گفت
_آره بیا,فوقش اینه که منم اخراج میشم!!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
24th January 2008
|
#37
|
|
تاریخ عضویت: Mar 2007
محل سکونت: من خانه به دوشم ...
نوشته ها: 2,051
تشکر از دیگران: 4,267
تشکر شده 2,442 بار در 1,602 پست
|
|
|
به نظر شما کسي وقت ميکنه اين رو بخونه ؟؟؟؟؟؟؟
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
26th January 2008
|
#38
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2006
محل سکونت: زير اين گنبد نيلي، زير اين چرخ كبود
نوشته ها: 5,238
تشکر از دیگران: 11,117
تشکر شده 4,512 بار در 2,428 پست
|
|
|
هاله خانم حالا نا امید نشینا
اگه ادامه داره بگین چون من می خوام وقتی تموم شد یه باره پشت سر هم بخونم.
دستتون درد نکنه
ادامه بدین
|
|
|
|
Pooyajoon ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
|
|
27th January 2008
|
#39
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست
|
|
|
نه عزیز
این قسمت اخر پایانش بود
وداستان تمام شد
حالا اگه کسی وقت کنه بخونه یا نه نمی دونم
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان
|
|
|
|
haleh ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
|
|
|