 |
|
24th January 2008
|
#1
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست
|
|
|
داستان بلند فراموش شده
سلام خوبید
تقدیم به شما
:ghalb: :ghalb: :ghalb: :ghalb: :ghalb: :ghalb: :ghalb: :ghalb: :ghalb: :ghalb:
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان
ویرایش توسط haleh : 24th January 2008 در ساعت 05:33 AM.
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
24th January 2008
|
#2
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست
|
|
|
قسمت اول
از وقتي بيدار شده بودم دلشوره داشتم يه كمش طبيعي بود هميشه شروع كمي ترسناكه ولي الان يه حسه عجيبي داشتم.
دوباره وسواس لباس كرفته بودم مانتو شلوار مشكيمو پوشيدم به نظرم كوتاه اومد داشتم تو آينه نگاه مي كردم
- نه اين يه كم انداميه خوب نيست
ياد مانتو سورميه ايم افتادم كمي آزادتر بود هم بلنديش خوب بود حجاب هيچ وقت برام مهم نبوده تو مهمونيا و جمعاي خانوادگي همشه راحت بودم ولي نظرم اينه كه يه جاهايي بايد ملاحظهي شرايط و مكا ن رو كرد امروزم كه مي خواستم برم يه جاي جديد وچون قرار بود محيط كاريم باشه بيشتر وسواسي شده بودم.
مانتو سورمه ايم با شلوار جين و مقنعه ي سورمه اي به نظرم خوب اومد.
يه آرايش ملايم كردم به قول دوستام آرايش مخفي يه ذره ريمل يه خط چشم باريك و رژ كمرنگ .
-بابا امروز ماشينتو مي خواي؟
-آره جايي كار دارم تو داري مي ري؟
دهنم پر بود با سر اشاره كردم كه آره رفتم پشت در حموم
- مامان امروزجايي ميري؟؟
- اره
- ماشينتو مي خواي؟
- آره حتما
- نميشه با بابا برين؟
- نه بابا جاي ديگه كار داره
- باشه پس من رفتم
زير لب داشتم غر مي زدم دير شده بود آژانس دمه خونه هم ماشين نداشت مجبور دم برم سر خيابون در بست بگيرم.
روز اول دير رفتن واقعا ديگه معركست داشتم به خودم غر ميزدم آخه معمولا ماشين بابا يا مامانو برميداشتم.مخصوصا از بعد ازدواج يلدا. يلدا 4 سال از من بزرگتر بود 3 سالي مي شد كه ازدواج
كرده بود سينام كه الان تازه اول دبيرستان بود لااقل سر ماشين كل كل نداشتيم حالا حالا ها .
قبل ازدواج يلد يه جورايي با هم كنار مي امديم ولي اميد واربودم قبل گواهينامه گرفتن سينا يا ماشين بگيرم يا عروس ششششم (البته بعيد مي دونم كه يا من عاقل شم يا يكي ديگه ديونه)
معماري خونده بودم تازه تموم شده شده بود بر عكس نظر همه كه مي گفتن حيفه ول كنم و واسه فوق نخونم خودم اصلا مايل نبودم احتياج به كمي استراحت وتنوع داشتم گفتم يكي دو سال بعد دوباره درسو شروع مي كنم هرچند بقيه معتقد بودند از دستم در ميره ولي خودم مي دونستم اگه احساس نياز كنم حتما ادامش مي دم فعلا به تجربه احتياج داشتم.
با 5 دقيقه تاخير رسيدم شركت طبقه ي دوم بود بالاي يه كفش فروشي وارد كه شدم سمت راست ميز منشي بود بغلشم چند تا مبل سمت چپ يه اتاق كوچولو كه جلو اومده بود و دور تا دورش شيشه هاي بلند داشت كه كركره داشتن قبل اينكه وقت كنم به منشي چيزي بگم مهندس رضايي از اون اتاق اومد بيرون پس اينجا اتاق اينه واسه اينكه همه چيو زير نظر داشته باشه
-سلام
- سلام آقاي مهندس
-حالتون خوبه؟
-ممنون شرمنده به خاطر تاخير
-اشكالي نداره روز اوله بيا اتاقه من
با هم رفتيم تو اتاقش شروع كرد به صحبت كردن
-در مورد اينجا و نوع كار كه قبلا صحبت كرديم چيزه ديگه اي نمونده آهان ما اينجا الان 6 نفريم من كه عمران خوندم خواهر زادم كه مكانيك و سه نفر ديكه يكي برق يكي عمران اون يكيم تاسيسات و يه حسابدار كه هم كاراي مالي رو انجام ميده هم كار منشي رو ديديش وقتي اومدي (برام عجيب بود چه سريع صميمي شده بود البته از من خيلي بزرگتر بود) جو اينجا خيلي مردونه شده بود حالا شدين 2 تا و وقتي اون دوستتونم بياد ديگه زورتون زياد ميشه
-اتفاقا بر عكس اون همكلاسيم كه گفتم خانوم نيست از 2 سال قبل تو يه شركتي شاغل بودن حالا مي خوان كمي جدي تر كار كنن دنبال كار بودن وقتي شما خواستين كسه ديگه اي هم باشه من با ايشون صحبت كردم
-اووهوم باشه اگه فكر مي كني خوبه اينا شوخين من از اونجايي كه مهندس رفعتي تو رو قبول داره همه جوره بهت اعتماد دارم
-مرسي از لطفتونه
يه لحظه صداي پا شنيدم پشت اتاق يه راهرو بود كه اتاقا بودن نگاهم افتاد بيرون يه لحظه ديدمش فقط يه لحظه ولي خودش بود
رفت بيرون از شركت شكه بودم يه عالم خاطره هجوم آوردن سعي كردم فكرمو جمع و جور كنم نفهميدم اين چند دقيقه چي گفته احتياج به فكر داشتم گيج بودم زنگ تلفن
اخيش
لااقل مي تونم فكر كنم .با خودم گفتم ميرم اصلا اينجا نمي مونم تا قبل اينكه باهاش رو به رو بشم ميرم نه نميشه همه ي كارا كرده شده همه ي حرفا زده شده قرارداد همه ي اينا هيچي به رفعتي چي بگم نه مي تونم جوابي به اون بدم نه درسته خرابش كنم رفعتي استادم بود و خيلي دوسم داشت واقعا پدرانه يه روز رفته بودم شركتش رضايي اونجا بود مثل اينكه دنبال كسي مي گشته واسه شركتش رفعتيم منو گفته بوده به خودم قبلش گفته بود منم از خدا خواسته قرار بود وقت بذاره برم شركتشون كه اون روز شانسي سر رسيدم اوجا صحبتامونو كرده بوديم و واسه قرار دادم رفعتي گفته بود بريم همونجا.
به صورت رضايي كه داشت با تلفن صحبت مي كرد نگاه كردم چقدر آرش شبيه داييش بود من متوجه ي اين شباهت نشده بودم؟؟همون نگاه همون خطوط چهره
تلفنش تموم شد خيلي گرفته بود يه ذره به خودم مسلط تر شده بودم
-شرمنده
-چيزي شده؟
-خانواده ي مهندس كياني تو جاده تصادف كردن مهندس شاملو بود الان بيمارستان بودن منم بايد برم واقعا معذرت مي خوام
به خاطر اين اتفاق ناراحت شده بودم ولي ته دلم از اينكه الان مجبور نبودم اينجا باشم خوشحال بودم.
-خواهش مي كنم شما راحت باشين من يه فرصت بهتر2 باره ميام
-باشه ولي واقعا شرمنده ام
- خواهش مي كنم خداحافظ
داشتم به طرف در مي رفتم كه صدام كرد برگشتم
-بله؟
-اگه برات مشكلي نيست يه كم صبر كني آرش خواهر زادم مياد اصلا من كاره ديگه اي باهات ندارم اون بايددر جريان كارا قرارت بده
زبونم بند اومده بود هيچي نمي تونستم بگم با سر تاييد كردم نشستم رو كاناپه اي كه اونجا بود قبل رفتن به اون دختره كه فاميلش سليمي بود گفت كه به آرش زنگ بزنه بگه زود بياد.
تو افكار خودم غرق بودم گيج گيج بودم
-آقاي مهندس گفتن زود خودشونو مي رسونن
با يه لبخند قشنگ داشت اينو مي گفت زير لب گفتم مرسي
- من اسمم النازه فكر نكنم كسي به اندازه ي من از اومدن شما خوشحال شده باشه من اينجا خيلي تنها بودم
-منم خوشحال شدم از آشناييتون
-ميشه با من راحت تر حرف بزني؟
اينجا همه چه سريع صميمي مي شن
-اره حتما
-پس بذار از خودم بگم سال دوم حسابداريم ولي اينجا بيشتر از كازاي مالي كار منشي رو ميكنم
-خوب هنوز درست تموم نشده بعدش جا مي افتي اينجا
داشتم چرت و پرت مي گفتم فقط مي دونستم بايد يه چيزي بگم
-شايد ولي تصميم ندارم بعد اينكه درسم تموم شد اينجا بمونم
-چه بد چرا؟
سرمو اوردم بالا دختر خيلی قشنگي بود
-چون اينجا هيچ وقت نمي تونم جاي خودمو پيدا كنم هميشه همين مي مونم
سرمو تكون دادم ديگه چيزي نگفت.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
24th January 2008
|
#3
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست
|
|
|
قسمت دوم
ياد سهراب افتادم از هم كلاسيام بود از ترم 2 حس كرده بودم همش حواسش به منه هميشه بود هر جا بودم هميشه دورا دور منو مي پاييد كم كم خيليا فهميدن من هر روز رسمي تر و خشك تر از قبل باهاش شدم همه ي كلاسامون با هم مي شد مي دونستم شانسي نيست كار دوستاي خودم بود پسر خوبي بود ولي من .. من نمي تونستم با خودم كنار بيام تو اين چند سال هنور نتونسته بودم ولي حالا
حالا كه تازه داشتم با خودم كنار مي آمدم باز آرش
حالا كه ميدونم مياد باز دلم داره واسه ديدنش پر مي گشه
چرا اينجوري شدم؟؟مگه تموم نشده بود مگه فراموش نكرده بودم آخخخ كاش اينجا نمي آمدم
حالا به سهراب چي بگم اونم گفته بود نمي خواد جاي قبليش بمونه چون نمي تونه جاي خودشو اونجا پيدا كنه واسه همين در مورد اينجا بهش گفته بودم ولي حالا خودم اينجا اضافه ام كاش نگفته بودم نه فقط به خاطر اينجا آمدن .
روزاي آخر بود حس مي كردم سهراب كلافس با بچه ها حرف زده بود كاملا واضح بود دوستام همه مي گفتن خيلي خري همه ی حرفامون به سهراب ختم می شد این بار منم کنجکاو تر بودم مثل همیشه حوصلم سر نمی رفت غر نمی زدم ول کنین این پسر رو چی شده بود؟چیزی عوض شده بود؟
بعد از تحويل كار اومد پيشم
-ماشين اوردي؟
-نه
- مي رسونمت
-مرسي ميرم با بچه ها
-باهات كار دارم
رفت يعني چي؟؟به ستاره نگاه كردم با عصبانيت گفت برو ديگه خندم گرفت پس برنامه ريزي شده بوده واسه همين ستاره اومده بود دنبالم
-حساب تو يكي رو مي رسم
-اگه اون حسابتو نرسید تو بیا حساب منو برس
-یعنی چی؟
-ندیدی چه اعصبانی بود؟
-خوب؟
-هیچی دیگه دستش بهت برسه کار و تموم کرده
-گمشوووو
خودمم بدم نمي اومد برم چي شده بود؟؟
يه كم جولو تر وايساده بود رفتم طرفش قبل اينكه بهش برسم آروم راه افتاد دم ماشين كه رسيديم گفتم:
-بيرون سوار ميشم حوصله ي نگهباني رو ندارم
رفتم به طرف در پاركينگ بيرون كه رسيدم وايساده بود
-چرا اينجا وايسادي يهو دم نگهباني نگه مي داشتي
خنديد
راه افتاد ساكت بود سرمو به بازي با بند كيفم گرم كردم
-نمي خواي چيزي بگي؟؟
-تو گفتي كار داري من چيزي بگم؟
ماشينو نگه داشت
-خوب نظرت چيه؟
-در مورد؟
-در مورد چيزي كه همه فهميدن ولي 4 ساله تو نمي خواي بفهمي
هر جا رفتي بودم هر کاری کردی خوب مي دونم كسي تو زندگيت نيست پس مشكلت چيه؟
-مگه حتما بايد باشه و تو ببينيش كه فكر من آزاد باشه ؟
سرشو آورد بالا تو چشمام نگاه كرد
-اين يه بارو درست بهم بگو چيه هميشه طفره رفتي هميشه ازم فرار كردي يه بار درست جوابمو بده
خيلي خلاصه گفتم
-با يكي 6 سال پيش دوست بودم 2 سال بعد تموم شد ولي ولي هنوز با خودم كنار نيامدم
-چرا نمي زاري كمكت كنم؟تو ذهنت نگهش داشتي بزار بيرونش كنيم
-دير شده نمي خواي بري؟
حركت كرد ساكت بودم
-رفعتي يه جا واسم پيدا كرده یه شرکت خصوصیه اونجا 2 نفر مي خوان توام كه مي خواي از اونجا در بياي در مورد تو باهاشون صحبت كنم؟
با تعجب بهم نگاه كرد كرد يه لبخند زد
-عاليه
بهش نگاه كردم پسر قشنگي بود چهره ي مردونه اي داشت من خوشم مي امد(چه جوری تا حالا دقت نکرده بودم؟) با یه لبخند جوابشو دادم .
رسيديم نرديك خونه
-از كوچه پشتي برو دمه خونه جالب نيست
مي دونستم احتياجي به توضيح نيست اطرافه خونمونو خوب بلده .وقتي مي خواستم پياده شم گفت :خوب چه جوري مي خواي خبرم كني؟؟
-آها خوب شمارتو بده
يه خنده ي خاصي كرد
-اين خنده ي بد جنسيه؟؟
هر دو خندمون گرفت. شمارشو سيو كردم
-ميس مي زنم شمارمو داشته باشي زنگ زدم بين اين همه دختري كه بهت زنگ مي زنن گيج نشي كدومم
-لازم نيست واسه همچين وقتي از قبل سيو كردم كاره ديگه يه موقع كار داشتي زنگ مي زدي با صغرايي كلثومي كسي اشتباهت مي گرفتم
خنديدم گفتم
-خوب ديگه من رفتم خداحافظ
-خداحافظ زهره جان نه نه خدا حافظ مريم جان آخ نه خداحافظ سارا جان نه اون كه خوشكل تر بود اصلا اسم نبرم بهتره خداحافظ عزيزم
خوب بود تاريك بود مي تو نستم زبون درازي كنم.
ناخوداگاه از ياد آوري اينا لبخند زدم الناز سرشو به كاغذاي رو ميزش گرم كرده بود ولي حواسش به من بود
-به نظرت كي مياد؟
-خسته شدي؟
-نه
خسته نشده بودم يه حس عجيب بود
حالا ديگه دوس داشتم بياد ببينمش يه جور دلتنگي بود؟نمي دونم همهي اين چند سال باهام بود ولي الان شديد تر شده بود با همه ي استرسي كه واسه ي رو به رو شدن باهاش داشتم دلم واسه ديدنش پر مي كشيد من چي شدم؟مگه فراموش نكرده بودم؟پس سهراب چي؟ راستي چقدر فرق كرده بود يه لحظه ديده بودمش ولي هنوز جلوي چشمم بود هيكلش درشت تر شده بود و چهرش مردونه تر همين طور لباس پوشيدنش خوب شرايطش فرق كرده ولي مثل هميشه شيك لباس پوشیدنش هنوز همونجوری بود که من دوست داشتم
-سلاممممممم
-سلام عزيزم خوبي؟
-مرسي چرا وايسادي برو ديگه
-صبر كن اول ببينمت
-نه بروووووو
-باشه نزني هم اطاعت امر ميشه
راه افتاد
-لوس
-كجا برم؟
-كوچه ي خودمون
-اونجا چرا؟
-من گرسنه ام بريم يه چيزي بخوريم
-نه اول كوچه ي خودمون بعد بريم اونجا
-چشممم
داشتم به ظبطش ور مي رفتم
-اه يه آهنگ خوب نداري تو ماشينت حوصلتون سر نمي ره؟
-چون بابا كه بيشتر راديو گوش ميده منم كه وقتي تو ماشين باشم تو هستي بهت فكر كنم حوصلم سر نميره
برگشت نگاه كرد عكس العملمو ببينه به قول خودش همون لبخند مخصوص اين مواقعو تحويلش دادم
رسيديم كوچه ي خودمون يه كوچه ي خيلي خلوت بود كه خيلي وقتا مي رفتيم اونجا بهش مي گفتيم كوچه ي خودمون
ماشينو خاموش كرد روشو كرد به من
-خوب اينم كوچه ي خودمون باز قولي چيزي مي خواي بگيري منو اوردي اينجا؟؟
-نخير اين بار قول نيست
هر دو دستشو گرفتم
-تولدت مبارررررررررك
-مرسي ولي تو از كجا مي دونستي؟من بهت نگفته بودم
-كارت دانشجوييت
-اووهوم
دستاشو ول كردم از تو كيفم يه بسته بهش دادم بازش كرد يه تي شرت بود
-مرسي خيلي قشنگه
-واقعا؟
-اره
-اخه خيلي گشتم از بس رو لباسات وسواس داري و خودت خوب مي خري خيلي سخت بود خريدنش
خنديد
-عزيزم اين كه تو لباساي منو مي پسندي پس سليقمون يكيه هر چي مي خريدي مي پسنديدم لازم نبود اينقدر خودتو معذب كني
-نه نه اين كه ميگم گشتم معنيش معذب بودن نيست اتفاقا از رو ذوق بود
-مرسي
خوب حالا بريم كيك تولد بخوريم؟تازه مي خواستم بهت بگم تولدمه
دستشو يه ذره كشيدم اومد طرفم گونشو بوسيدم
-خيلي دوست دارم
-چه بد شد تازه مي خواستم بگم من دوست ندارم نمك گيرم كردي
يكي زدم تو بازوش
-واقعا كه بي احساسي حيفه بوسم
خنديد بعد راه افتاد
-از تي شرت خوشت اومد؟
-اره خيلي
-حيف اخه الان مي خواستم بگم بيعانه گداشته بودم كه زود ببرم پسش بدم اگه بدوني چقدر چونه زدم كه قبول كرد
هر دو خنديديم
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
24th January 2008
|
#4
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست
|
|
|
قسمت سوم
-يه زنگ ديگه بزنم بينم كجاست؟
-چي؟
-گفتم يه زنگ بزنم ببينم چرا نيامد؟
-اوهوم نمي دونم اگه اشكال نداره
شروع كرد گرفتن شمارش همون شماره بود هنور
-سلام خوبين؟
كي مياين؟
اها
باشه حتما
خداحافظ
-گفت نزديك اينجاست الان مي رسه
-مرسي
بار استرس گرفته بودم چه عكس العملي نشون بدم؟اون چي كار ميكنه؟نكنه فكر كنه به خاطر اون اومدم اينجا نه مي فهمه اتفاقي بوده
حتما الان قيافم خيلي تابلو شده
-دستشويي كجاست؟
با انگشت بهم نشون داد رفتم تو دستشويي به در تكيه دادم چشامو بستم اينجوري كمي آروم تر شدم تو آينه به خودم نگاه كردم تو صورتم اضطراب بود ولي نه به حدي كه فكر مي كردم خيلي طولاني شده بود اومدم بيرون همونجا نشستم ديگه نمي خواستم به هيچ چيز فكر كنم
كاناپش تقريبا روبه روي در مي شد الناز ديگه حواسش به من نبود صداي پا مي آمد يكي داشت مي آمد بالا خودمو خم كردم خودش بود برگشتم سر جام صداي زنگ گوشيش اومد الناز سرشو اورد بالا
-خودشه
-اوهوم
داشت صحبت مي كرد ضربان قلبم تند شده تازه من آمادگي داشتم نكنه جلوي الناز تابلو بازي در بياره
صحبتش داشت تموم مي شد نمي خواستم مياد تو الناز باشه
-الناز جان آب از كجا بردارم؟
مي دونستم خودش ميره مياره
-ميارم برات
-نه مرسي ميرم خودم
-نه اينم از كاراي منه
يه لبخند قشنگ زد و رفت با اينكه واضح بود از اين شرايط راضي نيست
صحبتش تموم شده بود صداي پاشو مي شنيدم كه 2-3 تا پله ي آخر رو داره مياد وقتي وارد شد من جلوش بودم بي اختيار بلند شدم چند لحظه فقط به هم زل زده بوديم خيلي آروم زير لب گفت ياسمين
من آماده تر از اون بودم صداي اومدن الناز رو كه شنيدم به خودم مسلط تر شدم
-سلام آقاي مهندس
لحن سرد و رسميه من باعث شد به خودش بيا
-سلام خوش آمدين
الناز با آب امد سلام كردن به هم آب رو داد دستم يه ذره خوردم آرش وايساده بود سرشو انداخته بود پايين داشت فكر مي كرد شايد به شرايط به اين اتفاق شايد به يكي از خاطره هامون
خواستم كمكش كرده باشم هم اينكه شرايط عادي بشه
-ببخشيد خيلي تشنه بودم من آماده ام
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
24th January 2008
|
#5
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست
|
|
|
قسمت چهارم
-بله بله پس بياين تو اتاق تا بهتون براتون
بريده بريده حرف مي زد واسه اينكه راحتش كنم پريدم وسط حرفش
-بله برين شما منم ميام
رفتيم تو اتاق من خيلي عادي بودم انگار كه اصلا هيچ وقت نديدمش نمي شناسمش خودم خندم گرفته بود
-خوب؟
2باره بهم زل زد
-بشينين پست كامپوتر تا توضيح بدم
نشستم شروع كرد توضيح دادن و تحويل كارا حس مي كردم با گيجي كامل حرف مي زنه همون ادكلن رو هنوز مي زد
-فعلا همينا به ذهنم مي رسيد كه بهتون بگم بازم اگه جايي مشكلي داشتين بهم بگين
-باشه مرسي
-اينجا فعلا قرار اتاق من و شما و دوستتون باشه البته
خيلي آروم گفت
-اگه ناراحتت نكنه
چيزي نگفتم از اتاق رفت بيرون
-واسه من يه چايي مياري؟سرم درد مي كنه
صداي پاي الناز رو شنيدم كه بدون حرف بلند شد بره چاي بريزه
فکرمو جمع و جور کردم شروع کردم به بررسی کارای قبلی که اناز با چای آمد
-ممنون خودم می ریختم
با همون لبخندش گفت خواهش
با اینکه فکرم مشغول بود ولی از الناز خوشم آمده بود دختر خوبی بود
بعد اینکه فایلا نگاه کردم رفتم سراغ پرونده ی کارا
داشتم تو کاغذا می گشتم که صدای پای سهراب که می آمد رو شنیدم کف شرکت پارکت چوبی بود واسه همین صدای پاها بلند تر بود مخصوصا اینکه همه هم با کفش بودیم
-خوب پیش میره؟؟
صداش آروم شده بود حس کردم اونم کم کم به خودش مسلط شده سرمو آوردم بالا یه لحظه چشم تو چشم شدیم همون نگاه قبلیش بود سریع سرمو انداختم پایین
-آره دارم یه نگاهی می ندازم نا منظم هستن ولی خوب کار شدن
-اوهوم
حس می کردم فضا سنگین شده
دلم می خواست خونه بودم و تو اتاقم
-ببخشید من امروز نمیتونم
موبایلم شروع کرد به زنگ زدن نگاه کردم
سهراب بود
-راحت باشین
قطعش کردم
-مهم نبود می خواستم بگم من امروز نمی تونم زیاد بمونم
-اشکالی نداره راحت باشین
-مرسی
از اتاق رفت بیرون
دیگه نمی تونستم فکرمو سر جمع کنم
sms اومد
سهراب بود نوشته بود :
سلام
خوبی؟
روزه اول خوبه؟
رسیدی خونه بهم زنگ بزن
موفق باشی عزیزم
نمی دونستم بهش چی بگم احساس گناه می کردم
بعد کلی کلنجار رفتن با خودم خیلی کوتاه جوابشو دادم :
سلام
مرسی
باشه
بای
یه کم سر خودمو گرم کردم
ولی نمی تونستم بمونم آماده شدم که برم
رفتم توی سالن الناز داشت کاراشو می کرد
_می خوای بری؟
-آره
مونده بودم چی کار کنم برم پیش سهراب بگم که دارم می رم یا نه؟
بلا تکلیف وایساده بودم آرش خودش به دادم رسید از اتاق آمد بیرون
-می تونم برم؟
یه جوره عجیبی نگاه می کرد دلم می خواست فرار کنم
خیلی آروم و با شک پرسید
-فردا میاین؟
-آره
سریع خداحافظی کردم و رفتم.
دلم می خواست قدم بزنم
تک تک خاطره هامون یادم می آمد
آشنا ییمون
اولین باری که دیدمش
یاد اون روزا افتادم
.
.
.
.
رو به روی خونمون آپارتمان بود
زیاد با همسایه ها رفت آمد نداشتیم جز با یکیشون که گاهی ما میرفتیم اونجا
گاهی اونا
ولی بازم رابطه ی خوانوادگیمون زیاد نبود
یه دختر هم سن من داشتن که از بچهگی کم و بیش با هم دوست بودیم ولی محدود در حد ارتباط مختصر خانواده ها
تا اینکه دبیرستانی شدیم
یک مدرسه رفتیم و همکلاس شدیم
و کم کم دوستیمون بیشتر شد
رفت و آمدامون به خونه ی همدیگه مخصوصا من این دوستی از یه جهاتی برام بهتر بود چون مامانم سخت گیر بود و هیچ وقت خونه ی هیچ کسی جز رویا اجازه نمیداد برم
با رویا خیلی یکی شده بودیم صبح تا ظهر تو مدرسه بعد از ظهرام با بهانه بی بهانه می دویدیم خونه ی همدیگه
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
24th January 2008
|
#6
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست
|
|
|
قسمت پنجم
خوانده ی رویا خیلی راحت بودن
رویا خیلی آزاد بود با اکثر همسایه ها رفت و آمد داشتن و همه رو می شناختن
اواسط سال اول بودیم که یه خانواده ی جدید آمدن مجتمع رویا اینا مامان رویام طبق معمول با اینکه شاغل بود خیلی زود باهاشون آشنا شد
و رفت و آمدا شروع شد
خانواده ی جدید یه پسر داشتن که پیش دانشگاهی بود .
شاهین و چند بار دور ا دور دیده بودم در ظاهر پسر جذابی بود قد بلند بود و درشت هیکل در عین اینکه خیلی سفید بود جذابیت های مردونه داشت نه چهره ی دخترونه
رویا یکی ,دو بار در موردش حرف زده بود ولی خیلی کم و محتاطانه چون خوب می شناختمش حسم می گفت از شاهین خوشش آمده ولی نمی خواد به روی خودش بیاره
رویا دختر خیلی قشنگی نبود , بر عکس شاهین سبزه بود و جذاب ولی در مجموع خواستنی
بود .
یه روز با هم از مدرسه می آمدیم از دور شاهین رو دیدیم
-رویا ؛همسایتونم که الافه
-نه اتفاقا زیاد تو کوچه نمیاد
شونمو انداختم بالا
-نمیدونم گاهی می بینمش ولی زیاد نه پس حتما زیادم تو کوچه نمی پلکه
کم کم رسیدیم به شاهین با رویا سلام احوال پرسی کردن و به منم سلام کرد
و رفتیم طبق معمول رفتیم تو پارکینگ رویا اینا بقیه حرفامونو بزنیم!!!
-پسر جذابیه
-کی؟
ابرومو انداختم بالا
-بابام
-مسخره, کی؟شاهین؟
-آره
فهمیده بود دست از سرش بر نمی دارم یه خنده ی شیطنت آمیز کرد
-خیلیم با نمکه
-اهااااا پس اینه؟دلبری؟مخ زنی؟
-کوووفت نخیرم
-البته لازمم نیست دل برده شده و مخ رده
یه مشت به بازوم زد
-گمشو
یه کم چرت و پرت کفتیم و رفتم
کم کم ت همون مهمونیا و دوره های مجتمعشون با هم صمیمی تر شدن و بعد یه مدتم با هم دوست شدن
شاهین شده بود یکی از حرفای همیشگیمون گاهیم که من اونجا بودم و رویا تنها بود به بهانه ی درس گیر می داد به مامانش که شاهین بیاد کمکمون .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان
|
|
|
|
haleh ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
|
|
24th January 2008
|
#7
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست
|
|
|
قسمت ششم
پسر خوبی و مودبی بود اوایل وقتی می دیدمش 2 تامون خیلی رسمی بودیم کم کم با اونم صمیمی تر شدم البته خیلی کم می شد که بیاد خونه ی رویا
بقیه ی وقتا تو کوچه بود که می دیدیم همو که فقط در حد سلام بود
ولی بیشتر حرفای رویا در مورد شاهین بود گاهی به شوخی می گفتم دیگه حق نداری از شاهین بگی خسته شدم 5 دقیقه تحمل می کرد باز حرفاش به شاهین ختم می شد.
آخرای سال بود و نزدیک به امتحانا و کنکور شاهین ,
به کنکور اون که امیدی نبود و هر سه واسه امتحانا آماده می شدیم
یه روز دم در خونه ی رویا بودم که یه زن و شوهر با یه پسر رفتن طبقه ی بالا و از سر و صداشون فهمیدیم در واحد بالای خونه ی رویا اینا که می شد خونه ی رو به رویی شاهین اینا رو با کلید باز کردند
اولش تعجب کردیم اون خونه سال ها بود که خالی ود قبل اونم یه زن و شوهر جوون زندگی می کردن که چند ماه بعد اینکه خونه رو خریده بودند از ایران رفته بودند و خونه رو دست نخورده واسه برگشتنشون گذاشته بودند
_رویا اینا کی بودن؟
:نمی دونم شاید خونه رو فروختن
_مگه وسایلشون اونجا نیست؟
:چرا شاید با وسیله ها فروختن شایدم خانوادشونم
:اوهوم ولش کن من رفتم
مدتی گذشت من و رویا دیگه اونا رو فراموش کرده بودیم تا اینکه رویا یه روز که خونمون بود و طبق معمول داشتیم از همه حرف می زدیم یاد اونا افتاد
:راستی اونا رو که اون روز رفتن طبقه ی بالا یادته؟
_آره چطور مگه؟دزد بودن؟
:نه دیوونه خوانواده ی همون زن و شوهر بودن مامان بابای دختره بودن خونشونو خراب کردن که 2 باره بسازن می خوان بیان اونجا زندگی کنن پسرشونو یادته؟
_یه لحظه دیدمش واسه چِی؟
:تو دبستان با شاهین دوست بوده
_کووووفت باز گفتی شاهین؟روزی چند بار میگی این اسمو آلرژی گرفتم
در گیر امتحانا بودیم رویام کمتر فرصت می کرد فوضولیه همسایه ها رو بکنه
فقط فهمیدیم واسه زندگی اونجا مستقر شدند
زنه مدیر یه مدرسه بود و شوهرش استاد دانشگاه بود
پسرشون آرش مثل شاهین کنکوری بود و دخترشون که دوم دبستان بود.
امتحانا که تموم شد اولین تابستونی بود که با رویا با هم بودیم رویا و شاهین راحت تر ده بودین چون ماماناشون شاغل بودن و صبح تا ظهر خونه خالی بود رویا که تک بچه بود شاهینم یه خواهر بزرگ تر داشت که اونم می رفت سر کار
صبحا گاهی می رفتن بیرون گاهی تلفنی حرف می زدند گاهی هم رویا می رفت خونشون که این تنها چیزی بود که سر سری گفته می شد و نه من سوال می کردم نه رویا چیزی می گفت در عین اینکه می دونستم زیاد روی نمی کنن ولی همیشه دعواش می کردم .
بعد از ظهرا اکثرا اگه مامانم اجازه می داد می رفتیم پارک نزدیک خونمون
شاهین و آرشم خیلی صمیمی شده بودن خیلی وقتا اونام می آمدن ولی به هم کاری نداشتیم.
به خاطر آشنایی با شاهین وقتی به هم بر می خوردم به آرشم سلام می کردیم کم کم از حرفای رویا می فهمیدم که آرش با شاهین در مورد من حرف می زنه از من می پرسه رویا زیاد چیزی نمی گفت
با خنده از زیرش در می رفت درست جوابمو نمی داد آخرش یه روز گفت
:خوب مثلا اگه بخواد باهات دوست بشه چی میگی؟
_می گم نه
:غلط کردی تو گفتی منم باور کردم
_حالاااا
آرش نسبتا قیافه ی خوبی داشت زیاد باهاش بر خورد نداشتم به نظرم پسر بدی نمی آمد ولی از دوست شدن می ترسیدم من بر عکس رویا که به خاطر نوع زندگیشونو ارتباطای زیاد خانوادگیشون هیچ وقت با هیچ پسری غیر از پسرای فامیل و البته شاهین برخورد نداشتم تا چند روز بعد فکرم مشغول بود ولی نه من چیزی به رویا می گفتم نه اون به من کم کم دوباره فراموش کردم می دونستم قرار شده رویا دیگه چیزی به من نگه ولی آرش رو بیشتر می دیدم تو مجتمع ,کوچه , پارک ولی اصلا به روی خودش نمی آورد رفتارش معمولی بود.
اوایل تابستون چند روز بعد کنکور تولد رویا بود قرار شد که تولد بگیره و چند تا از دوستای مدرسه رو و بچه های دوستای خوانوادگیشون که بیشتر بودن و دعوت کنه.
داشتیم با هم لیست کسایی و که می خواست دعوت که می نوشتیم وقتی تموم شد گرفتم 2 باره ببینم کیا هستن بیشترشونو می شناختم بچه های مجتمع بودن اسم بقیه رو هم از رویا شنیده بودم سرم پایین بود داشتم نگاه میکردم
-یاسی؟
همینجوری که سرم پایین بود گفتم:
:ها؟
-یاسییییی؟
:بنال
زد رو پام
_سرتو بیار بالا
سرمو آوردم بالا
:چته؟بگو
_شاهین خیلی دلش می خواد بیاد
:خووووووب؟
_می خوام مامانو راضی کنم پسرا شب بیان
:راضی نمیشه مخصوصا که دستور دادی مامانت نباشه
_خوب می گم شب که خواستن اونا بیان مامانم بیاد همه آشنان خوب بچه های دوستای خودشن
_بعید می دونم
:حالا سعیمو می کنم
دیگه اینکه چه جوری مامانشو راضی کرد نمی دونم ولی به شرطی که آخرش که پسرا میان مامانش خودشم بیاد
خبری از رقص نباشه
زودم نیان فقط واسه شام.
هر چی نزدیک تر می شد بیشتر ذوق می زدیم
وقتی مامانه من فهمید گفت وقتی پسرا آمدن باید بیای خونه منم گفتم باشه
هر چند شامو باید می موندم .
از بعد از ظهر تا شب چه کارا که نکردیم و چه آتیشا که نسوزوندیم اونقدر رقصیده بودیم که دیگه منتظر بودیم پسرا بیان که شام بخوریم
اول از همه آرش و شاهین آمدن وقتی که آمدن من توی آشپز خونه بودم یه تاپ قرمز تنم بود با یه دامن کوتاه مشکی
صدای آهنگ بلند بود من متوجه ی آمدنشون نشده بودم از آشپز خونه که آمدم بیرون یه لحظه شوکه شدم
به حجاب مقید نبودم ولی توی اون جمع دوست نداشتم اونجوری باشم
سریع برگشتم آشپز خونه یکی از دوستام نزدیک بود گفتم مانتومو بیاره
کمی از دامنم بلند تر بود ولی اونم تا پایین زانومو بیشتر نمی پوشوند با همون آمدم بیرون توی این فاصله یکی دیگه از بچه هام آمده بود
سریع سلام کردم وقتی می رفتم تو اتاق سنگینیه یه نگاه رو حس کردم نا خداگاه برگشتم آرش سریع سرشو انداخت پایین
یه بلوز پوشیده تر با شلوار جین آورده بودم که بپوشم ولی منصرف شدم شلوار پوشیدم با مانتو
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان
|
|
|
|
haleh ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
|
|
24th January 2008
|
#8
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست
|
|
|
قسمت هفتم
وقتی از اتاق آمدم بیرون یه نگاهی به بچه ها انداختم یه عده از اولم لباساشون خوب بود و با همونا مونده بودن
بعضیا شلوار پوشیده بودن
چند نفری هم یه روسری سرشون انداخته بودن
تو جمع فقط من مانتو تنم بود.
از اولم بیشتر کارا با من بود چون بیشتر از همه به رویا نزدیک بودم و دقیقا می دونستم جای هر چیزی تو خونشون کجاست
ولی خیلی خسته بودم 2 تا از بچه ها رو صدا زدم واسه کمک نمی دونستم چرا دلم نمی خواد با آرش رو به رو شم شربت رو درست کردم
-مهرنوش ,اینو می بری؟
:من کفشام پاشنه بلنده می ترسم بریزه
می دونستم نگارم نمی بره چون مدتی با اون پسره ی دیگه که بعد آرش و شاهین آمده بود دوست بود و بعد بهم خورده بود
مجبور بودم خودم ببرم
از دستی جوری رفتم که واسه آرش آخرین نفر ببرم خودم نمی دونستم چرا اینجوری می کنم؟
-بفرمایین
:ممنون
شربت رو بر داشت
وقتی رسیدم تو اشپز خونه
سینی رو دادم دست مامان رویا
که صدای سلامش آمد
با مامان رویا سلام و احوال پرسی کرد
یه نگاه به من کرد گفت
_خانوما دیگه خسته شدن بقیه ی پذیرایی رو من و شاهین می کنیم
شاهین خیلی شیطون بود از وقت که آمده بود همه رو دور خودش جمع کرده بود و می خندوند
مامان رویا خندید گفت
:مگه میشه شاهین رو به کار کشید
من پریدم وسط حرفشون
+شما نمی دونین هر چیزی کجاست و باید چی کار کنین
آرش به مامان رویا نگاه کرد و گفت
_پس شما راحت باشین من کمک که می تونم بکنم تا حالا زحمتا رو شما کشیدین
مامان رویام تشکر کرد و رفت پیش بقیه
تنها شدنمون بی دلیل عصبیم کرده بود
_من چی کار کنم؟
پشتم بهش بود برگشتم به بشقابا اشاره کردم و چون چند نفر دیگه آمده بودن شروع کردم به درست کردن شربت
آرش برگشت بلا تکلیف وایساده بود از عمد محلش ندادم
یه کم صبر کرد
_خوب؟
:من که گفتم کار شما نیست
داشتم ظرف کارد و چنگالا رو می دادم دستش که رویا آمد تو آشپزخونه آرش پشتش به در بود یه شکلک در آورد به آرش اشاره کرد بین اون اخم احمقانه یهو خندم گرفت
آرش پشت سرشو نگاه کرد
_خوب شد دوستت آمد که اخمات باز شن
رویام که حاضر جواب به شوخی گفت
:دوست من خیلیم خوش خندست تو رو دیده خندش نمیاد
بعد رو کرد به من
:تو چرا مانتو پوشیدی؟لباستو گذاشته بودم تو کشو بالایی پیداش نکردی؟
_چرا دیدمش راحتم
آرش یه نگاهی کرد و رفت
:لوس یعنی چی؟چرا اینجوری کردی؟
_گیر نده تو که می دونی من هریم اینجوری راحت ترم
:مضحک با این شال نازک موهات که همه از زیر دیده میشه بقیشم که از زیر شال زده بیرون
حکایت سر کردن این چیه؟؟
-هیچی بابا گیر دادی ها
شاهین و آرش آمدن توی آشپز خونه
شاهین به رویا گفت :تا حواس مامانت پرته صبر کن قشنگ ببینمت
رویا یه تی شرت کرم با یه دامن شکلاتی نسبتا بلند پوشیده بود موهاشو فر فر ی کرده بود با یه آرایش خیلی ملایم که همونم جیغ مامانه رویا رو در آورده بود
منم که نخود هر آش :مگه تا حالا ندیدیش؟
-چرا ولی اینجوری ندیده بودمش
تو مهمونیاشون رویا رو بی حجاب و با لباس دیده بود همین طور وقتایی که رویا می رفت پیشش ولی با آرایش نه موهای رویا صاف بود کلی کلنجار رفته بودیم فرش کرده بودیم که خیلیم بهش می آمد.
:الان که دیدیش تو هال که داشتی با چشمات می خوردیشو می گم
_یاسی یه چیزی نگو دهنم باز شه
:باز شه چی می خوای بگی؟
_خیلی چشم سفیدی
:ااا واسه چی ؟
-فقط نگاه کردنای من اشکال داره؟
یه نگاه به آرش کرد با خودم گفتم محتاط تر باشم بهتر ه ولی اگه چیزی نمی گفتم معنیش این بود که کم آوردم
آرش هم به روی خودش نمی آورد فکر کنم بدش نمی آمد سر صحبت باز شه
ابروهاو انداختم بالا گفتم : منظور؟؟
شاهین خیلی بی پروا حرف می زد می ونستنم الان یه چیزی میگه ولی گیر افتاده بودم
_یعنی وقتی اشتباهی میای (اشتباهی رو یه جوره خاصی گفت)و بعضیا (یه نگاه به آرش کرد )نگات می کنن اشکال نداره من رویا رو نگاه کنم اشکال کنم؟؟
بهم برخورد می دونستم که شوخیه و همشون می دونستن از عمد نبوده ولی از اینکه جلوی آرش گفت ناراحت شدم اگه خودمون بودیم به قول رویا 2 تا می زدم تو سرش تا معذرت خواهی کنه ولی اون موقع نمیخواستم جلوی آرش به شوخی ردش کنم ناراحتم بودم یه کمم بیشتر تظاهر به ناراحتی کردم
:واقعا بی جنبه ای شاهین اگه فیلمم بود کسی مجبورم نکرده بود مانتو بپوشم
رفتم طرف در آشپز خونه که مثلا از روی قهر برم منتظر بودم یا رویا یا خود شاهین نذارن و مثلا شاهین عذر خواهی کنه
که یهو آرش دستمو گرفت
_ااا کجا وایسا
تعجب کرده بودم آروم دستمو تکون دادم ساعدمو گرفته بود
دستمو ول کرد
شاهین داشت بد جنسی می خندید رویام از کار آرش تعجب کرده بود
-ول کن اینو جلوی دهنشو نمی تونه بگیره
یه چشمک زد به حالت شوخی گفت
_طلا که پاکه چه منتش به خاکه
نمی دونم چرا ولی ناخداگاه از حاضر جوابیو حمایتش خوشم آمد جوابه خوبی داده بود
خندم گرفت رو مو کردم به شاهین زبون درازی کردم
همشون از کار من خندشون گرفت
رویا یهو از مهمونا یادش آمد
-مثلا می خواستین پذیرایی کنین تنبلا الان مامانم میاد ا
رویا شیرینی رو برد شاهینم میوه رو یه شربت دیگه مونده بود آرش موند تا من درست کنم ببره
وقتی سینی رو دادم دستش گفت :خوب شد اخمات باز شد
خندیدم رفت
کم کم همه می آمدن شاهین که از اولم پذیرایی کن نبد همون یه بارم واسه دیدن رویا آمده بود
من و آرشم دیگه یخمون باز شده بود اون کمک می کرد واسه پذیرایی
البته آخراش دیگه در حقیقت من کاری نمی کردم
به اون می گفتم طفلکی همه کارا رو می کرد
آخرین مهمونا که آمدن داشتم شربت درست می کردم آرش آمد کنارم خیلی عرق کرده بودم
-چقدر گرمه
:تقصیره منه
_چرا تو؟؟
:چون از دست من مانتو پوشیدی
_از دست تو؟نه اینجوری راحت تر بودم
:تو موهات فره؟یا مثل رویا فر کردی؟
سوالش خیلی برام غیر منتظره بود با تعجب نگاش کردم بعد با خنده گفتم مثلا شال سرمه
:خوبه خودت می گی مثلا
_نه مال من خودش فر حالا واسه چی؟
:همین جوری
داشت به طرف در می رفت آروم گفت
:خیلی قشنگه و رفت بیرون.
خندم گرفت با خودم گفتم مخ زنی و بلند ت خندیدم
:دیوونه شدی الکی می خندی؟
_دیوونه نمی شدم بعید بود مثلا تو صاحب خونه ای ها اصلا انگار نه انگار
:تو زیادی شلوغش میکنی من که گفتم میوه و بشقاب و شیرینی رو بذار وسط شربتم پارچی درست کنیم با لیوان بذاریم همه خودشون بر می دارن تو گفتی نه
رویا اینا همیشه اینجوری بودن ولی به نظر من بد می آمد جلوی مهمون پذیرایی نکرد وقتی خودمون دخترا بودیم کارگرشون بود اون می کرد ولی دیر شده بود اون رفته بود واسه پسرا خودمون کردیم
اکثر مهمونا همو می شناختن یا اینکه بلاخره چند نفر رو می شناختن از همه غریبه تر توی جمع من بودم و تا حدی آرش
چون اونام تقریبا فقط با رویا اینا ارتباط داشتن البته رفت و آمد با اونا باعث شده بود بچه های مجتمع رو بشناسه
همیشه برام عجیب بود این همه آدم چه جوری توی آپارتمان جا می شن آپارتمانا کوچیک نبود ولی خوب خیلیم بزرگ نبود
اونجا فهمیدم چه جوری همه خیلی صمیی بودن از دسته ی صندلیا تا لبه ی شومینه وسط زمین هر کسی یه جایی ولو بود وقت شامم که شد همه آمدن کمک رویا می گفت همیشه تو دوره هامون همینجوریه تازه بعد شام ظرفا رو هم همه با هم می شورن البته این چون تولد بود دیگه از این یکی فاکتور گرفتن تو چند دقیقه میز چیده شد
دیر شده بود من سریع شام خوردم و رفتم آماده شدم که برم شام بقیه هم دیگه کم کم داشت تموم می شد از اتاق که آمدم بیرون آرش مثلا دم دستشویی وایساده بود
-داری میری؟
:آره
_چه زود
:الانشم دیر شده
-چه جوری میری؟
:میرم دیگه یعنی چی؟
_دیره خوب
:خونمون که همینجاست
_بازم دیره منم میام دم در
:نه زشته جلوی همه
_تو برو رسیدی دم در من میام همونجا هستم تا بری
:باشه مرسی
رفتم خداحافظی کردم و رفتم
دم در که رسیدم صدای پاشو که از پله ها می آمد پایین شنیدم
:چی گفتی آمدی؟
_هیچی منم خداحافظی کردم
:ااا چرا؟
_کسی رو جز تو نمی شناختم
:خندیدم گفتم به غیر شاهین از پسرای مجتمع هم زیاد بودن بعدشم مگه منو از قبل می شناختی؟
_با اونا خیلی صمیمی نیستم در حد سلام علیک شاهینم که حسابی دورش شلوغ بود
خندید گفت تورو نمی شناختم ولی می خواستم بشناسم
یه خنده ی به قول رویا شیطنت آمیز کردم
:اوخ دیر شد مرسی
که آمدی
_خواهش
:خداحافظ
_میشه شمارمو داشته باشی؟
شیطنتم گل کرد می دونستم آخرش باهاش دوست می شم خندیدم گفتم واسه چی؟
_حالا شاید لازمت شد
:لازم شد از شاهین می گیرم
اینو گفتم و رفتم
از جواب دادنه خودم خندم گرفته بود دم خونه که رسیدم سرمو تکون دادم و رفتم تو.
.
.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان
|
|
|
|
haleh ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
|
|
24th January 2008
|
#9
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست
|
|
|
قسمت نهم
وقتی رسیدم خونه سوالا شروع شدن که چه جوری بود و چی کار کردم
داشتم واسه مامان تعریف می کردم که سینا رسید
بین حرفام گفتم:راستی مامان می دونی خواهر زادش کی بود؟
_کی؟
خیلی عادی گفتم :آرش
مامان همون موقع شک کرده بود ولی هیچ وقت هیچ جوری نتونسته بود
ازم سوتی بگیره ولی مدام از آرش و خوانوادش بد گویی می کرد مامانم با یه حالت خاصی برگشت گفت :
حالا حتما باید اونجا می رفتی؟
مامان می دونست اگه هم یه موقع باهم دوست بودیم الان دیگه نیستیم و کاملا در جریان بود که چه جوری رفته بودم این شرکت
ولی
بازم پیدا شدن سر و کله ی آرش اونم بعد چند سال مشکوک بود
_مگه من علم غیب داشتم کی اونجا هست کی نیست بعدشم حالا مگه چه عیبی داره؟
:من از این پسره خوشم نمی آد
بلند شدم داشتم می رفتم گفتم :بلاخره الان تقریبا رییسمه من میرم دوش بگیرم ,بعدم کمی دراز بکشم
مامان دیگه چیزی نگفت سینا طبق معمول با دهن پر گفت :یه فکریم واسه شام بردارم به یلدا اینا زنگ زدم گفتم واسه شام بیان اینجا تو می خوای شیرینی بدی
_چی؟مگه من همچین چیزی گفته بودم؟
:نه خوب من خودم گفتم
_خیلی احمقی سینا, تو کی می خوای بزرگ بشی؟اولا من اگه خودم بخوام دعوت می کنم, بعدشم اون شیرینی رو وقتی حقوقشونو می گیرن می دن نه روز اول من واسه پیدا شدنش یه جعبه شیرینی گرفته بودم اگه کوفت کردنشو یادت نرفته
:تو احتیاج به حقوق نداری به اندازه ی کافی از بابا پول میگیری
_به خودم مربوطه اصلا اگه فکر می کنی احتیاجی ندارم حقوقمو بدم به تو خوبه؟
مامان که دید باز داره دعوا میشه خواست وسط رو بگیره گفت:حالا کسی نگفت تو چیزی بگیری بابا خودش می گیره
_اصلا به خاطر پولش نیست من حوصله ندارم بعدم سینا کی می خواد بزرگ شه؟
خودم قبلش می خواستم به یلدا زنگ بزنم یه سر بیاد می خواستم باهاش حرف بزنم ولی حوصله ی مهمون بازی رو نداشتم یه کمم اعصابم خورد بود سر سینا خالی کردم بعد اینکه دوش گرفتم به یلدا زنگ زدم
-سلام
:سلاممممممممم خوبی؟
_ممنون تو خوبی؟محمد خوبه؟
:مرسی امروز چی کار کردی؟چه طور بود؟چرا زود برگشتی؟
_یلدا, چه قدر سوال پرسیدی بد نبود شب زود تر بیا تا قبل اینکه محمد بیاد اون بیاد نمیذاره آدم دو کلمه حرف بزنه
(محمد شوهر یلدا بود بی اندازه شلوغ وقتی یه جایی بود خونه رو روی سرش میذاشت خیلی دوسش داشتم ولی اگه می آمد نمی ذاشت به قول خودش با رویا پچ پچ کنم)
:نمیشه دیگه می دونی که من بدون محمد آبم نمی خورم هر چی می خوای بگی باید اونم بشنوه اینجوری زحمت منم کمتره باز مجبور نیستم بعدا واسش تعریف کنم چیا گفتی!!
_دهن لق ,اصلا بهت نمیگم
یلدا با خنده گفت :ببینم می تونی دووم بیاری نگی؟
_من آره به شرطی که تو نخوای بدونی آرش و دیدم چی شد
:چیییییییییییییییی؟کیوووو دیدی؟آرشووووو؟اونجا؟چی شد؟
شروع کردم خندیدن جیغش در آمده بود
:مرض بگو ببینم
_شب می بینمت خواهر جون
داشتم می خندیدم
:یاسی تو آدم نمیشی؟
_نهههههه خواستی بدونی شب زود تر بیا
چون سر کار بود دیگه فرصت نکرد کل کل کنه می دونستم از سر کارش مستقیم میاد خونه بعدا می خواد سریع بدونه چی شده مامان بیشتر مشکوک میشه ولی الان دیگه برام زیادم مهم نبود دیگه 16 ساله نبودم که بترسم
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان
|
|
|
|
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
24th January 2008
|
#10
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست
|
|
|
قسمت دهم
می خواستم بخوابم که یاد رویا افتادم داشتم شمارشو میگرفتم خودم خندم گرفته بود
با خودم گفتم حالا باید کل شهر رو خبر کنم؟
_سلام
:سلاممممم خوبی یاسی؟
_مرسی تو خوبی؟شاهین خوبه؟
:ممنون من خوبم ,شاهین خوبه ,نی نیه تو شکمم خوبه!!
_چی؟؟؟رویااااااااااااا؟نی نی؟از کی؟
:1هفته پیش ,یاسی به خدا می خواستم بهت زنگ بزنم الانم جز من وشاهین که از اول از دسته گلمون مطلع بودیم کس دیگه ای نمی دونه
_شوکه شدم
:آخیش من که سبک شدم حالا تو چه خبر؟
_می خواستم سرم خلوت تر شد یه سر بیام اونجا حالا صبر می کنم واسه زایمانت میام
وای رویا چقدر یهویی شد من شوکه شدم
با شیطنت گفت :آره دیگه منم بی خبر بودم خدا تو دلم نی نی گذاشت
_آره می دونم مریم مقدس شاهینم اونجا نقش فرشته رو داشته
هر دو خندیدم چقدر دلم واسه خنده هاش تنگ شده بود
:خوب بگو ببینم از سهراب چه خبر؟مرد بلاخره؟
(از همون اول در مورد سهراب به رویا گفته بودم یه چند بارم آمده بود دانشگاه ما دیده بودش .تو این 4 سال هم هر موقع حرف زده بودیم پرسیده بود از سهراب چه خبر منم همیشه بلافاصله می گفتم مرد یادش بخیر بار اول اونقدر جدی گفتم که باور کرد!! دفعه ی قبلی که صحبت کرده بودیم مثل همیشه پرسید از سهراب چه خبر؟گفتم بلاخره خرم کرد بعدم براش تعریف کرده بودم کلی ذوق زده بود چون از اولشم همه جز من خیلی نظر مثبتی در موردش داشتن)
_نه بابا تا منو کفن نکنه نمی میره اینا رو ول کن می دونی امروز رفتم شرکت کیو دیدم؟
:ااا ,امروز رفتی؟
_اره
:نمی دونم,سهراب اونجا بود؟
_نه بابا اون که می دونم کجا کار می کنه
:پس کی؟
_آرشو
:کیوووو؟آرش؟همون آرش؟
_آره دیگه مگه چند تا آرش می شناسیم؟
رویام مثل من تعجب کرده بود
:خوب؟؟
_هیچی
:مرض و هیچی خوب چی شد؟
واسش اتفاقایی که افتاده بود رو تعریف کردم
_می دونی رویا گیجم
تازه داشتم دوباره شروع می کردم, تازه داشتم از دست خیلی چیزا راحت می شدم,
امروز احساس بدی داشتم
نمی دونم چرا حس می کردم سهراب رو به بازی گرفتم
هر کی ندونه تو می دونی من اگه تو این مدت ازش دوری می کردم واسه این بود که ..
:خودم می دونم منم جا خوردم ,می دونی یاسی
اون روز که زنگ زدی در مورد سهراب گفتی خیلی خوشحال شدم به شاهینم گفتم ,گفتم بلاخره بعد چند سال تکلیفش
با خودش روشن شد
_به نظرت چی کار کنم؟
:چیو؟مگه باید کاری بکنی؟فقط فکرتو در گیر نکن
_سهراب چی؟بهش چی بگم؟
:مگه قراره چیزی بهش بگی؟
_آرش چی؟به اون چی بگم؟
:چی باید بگی؟
_آخ رویا
:ببین یاسی تو آرش رو فراموش کردی ,با سهراب دوست شدی الانم اصلا معلوم نیست آرش در چه حالی باشه اصلا نظرش در مورد تو و اون موقع ها چی باشه
_یعنی چی؟من که نمی گم می خوام برم با هاش دوست شم که اینجوری میگی
:می دونم ,فکرتو آزاد کن به سهراب زنگ بزن بذلز همونجوری که گفته کمکت کنه
_نمی دونم,اصلا نمی دونم چی قراره پیش بیاد آرش می خواد چه جوری برخورد کنه
:وضعیت رو کنترل کن مجبورش کن اونجوری که تو می خوای برخورد کنه
_رویا؟اگه نتونستم چی؟
تو بهتر از هر کسی می دونی
نذاشت حرفمو تموم کنم
:یاسی یاسیییی
تو نمی دونی الان اون در چه حاله
فکرم در گیر بود
_به سهراب زنگ بزنم؟
:حتما ,حتی اگه شک داری من می دونم که دوسش داری ,همه ی این 4 سال دوسش داشتی
اگه نمی خواستیش کافی بود اخلاق سگیتو نشونش بدی که بره پشت سرشم نگاه نکنه
_کوفت
با این حرف زدنت
دو تامون ساکت بودیم
رویا گفت :خوب؟؟
_هیچی
:رویا؟
_جونم؟
:فکرام احمقانه ان؟
_نه زیاد الان شکه شدی یه کم بگذره می تونی منطقی تر فکر کنی
:اوهوم
باشه ,امیدوارم
خوب دیگه کاری نداری؟
_نه ,مرسی که زنگ زدی ,فردا بهت زنگ می زنم ببینم در چه حالی
:باشه ,مرسی
_یادت رفت
:چیو؟
_که بگی شاهین و ببوسم
(همیشه آخر تلفنامون به شوخی می گفتم شاهین رو ببوس)
:بی حیا
_ااااا,شوهرمه خوب,باید ببوسمش دیگه
:حالا حتما من باید بگم؟
_آره دیگه بی اجازه ی تو که نمیشه
:نکه از من اجازه گرفته بودین که بچه درست کردین؟؟؟
_استغفرالله
دوره آخرت زمون شده دختر مجرد چه حرفا میزنه؟بچه رو خدا تو دلم گذااا...
پریدم وسط حرفش
:آره آره
یه کم دیگه چرت و پرت گفتیم ولی زیاد سر حال نبودم خداحافظی کردم خوابیدم.
(بعد اینکه شاهین تهران قبول شد رویام خودش کشت که تهران قبول بشه بعد قبولیه رویا ازدواج کردن درس شاهینم که تموم شد همونجا شروع به کار کرد رویا سال اول قبول شده بود یک سال از من زود تر درسش تموم شد ,بعد اونم به خاطر کار شاهین موندگار شدن)
هنوز چشمام گرم نشده بود که سینا مثل الاغ پرید وسط اتاقم
:همیشه باید جفتک بپرونی؟
_بیا و خوبی کن, اومدم واسه نهار صدات کنم
حوصله ی کل کل نداشتم
:برو میام.
بعد نهار آمدم تو اتاقم دیدم سهراب 2 باره زنگ زده
شمارشو گرفتم
_سلام
:سلام خوبی؟چه خبر ؟امروز چی کار کردی؟
_مرسی ,هیچی فقط کارارو تحویل گرفتم
:اها,
نمی دونم چرا ولی باز داشتم مثل اون موقع ها باهاش حرف میزدم خیلی سرد
سهرابم متوجه شده بود یه کم سر به سرم گذاشت بازم همون جوری جوابشو می دادم
:یاسی؟
یه کم مکث کردم
_چیزی شده؟
:نه
_یاسییییی؟
:گفتم نه ,یه کم اعضابم خورده
_چرا؟به من مربوطه؟
:نه
(مونده بودم چی بگم که گیر نده)تو خونه یه چیزی شده بود ناراحتم کرده
می دونستم قانع نشده ولی دیگه ادامش نداد
_بعد از ظهر میام دنبالت بریم بیرون هم روحیت عوض شه هم برام تعریف کنی صبح رفتی چی شد
:نه ,امروز نمیشه
_چرا؟
:یلدا قراره به خاطر من بیاد
_خوب زود تر میام
:شرکتی که
_اشکالی نداره می خوام ببینمت
بیشتر از این بهانه می آوردم ناراحت می شد
:باشه ,کی میای؟
_4 خوبه ؟
:آره
_مواظب خودت باش عزیزم
:مرسی تو هم
_یاسی؟نمی دونم چرا حس بدی دارم
چیزی نگفتم
دوباره مثل غریبه ها شدی, نمی دونم چی شده اگه نمی خوای بگی, اذیتت نمی کنم فقط می دونم تا اینجاشم خیلی سخت بهت نزدیک شدم نمی خوام 2 باره خراب شه
چیزی نگفتم
_می بینمت عزیزم
بازم ساکت بودم
_نمی خوای چیزی بگی؟
:چی بگم؟
_هیچی ,حالا می بینیم همو
:باشه خداحافظ
_خداحافظ
اعصابم خورد شده بود دلم می خواست سر یکی داد بزنم
سعی کردم به هیچی فکر نکنم ساعتمو کوک کردم خوابیدم.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان
|
|
|
|
3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
|
|
|