شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا از طریق این لینک ثبت نام نمائید.     close
 

تالارهای گفتمان جی تاک

جدیدترین موضوعات انجمنها دانلود تولبار جی تاک


بازگشت   تالارهای گفتمان جی تاک تاریخ ، فرهنگ و هنر ادبيات داستان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 25th January 2008   #11

haleh

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست

 

قلبم تند تند ميزد، يه نفس عميق كشيدمو زنگ خونشون رو زدم. پرستو از پشت آیفن جواب داد وقتى ديد منم درو باز كرد رفتم تو. خونشون توی يه آپارتمان چهار طبقه بود كه توى هر طبقه دو واحد قرار داشت. كيف محل كارم دستم بودو آروم از پله ها بالا ميرفتم. چون وقت کافی نداشتم ديگه خونه نرفتمو يه سره از سر كار راه افتادم سمت خونه پرستو که بهش برنامه تمرینش رو بدم. در خونشون نيمه باز بود، يه یاالله گفتمو رفتم تو. درو كه کامل باز کردم جلوم يه هال مربع شکل نسبتاً بزرگ بود كه سمتِ راستش با يه فاصله نه چندان نزديک آشپزخونه قرار ميگرفت. ديدم پرستو از ته آشپزخونه داره مياد طرفم.
من_ سلام خانم خونه
پرستو_ سلام مرد زحمت كش
من_ چقدر ناز شدیا، نارنجی خيلى بهت مياد. مخصوصاً به اون موهاى روشنت خانمی.
پرستو هم يه چشمک زد تعارف كرد نشستم روی يكى از مبل هاى توی هال.
من_ آخیش
پاهام خيلى ذوق ذوق ميكرد، از نرم بودن مبل يه لبخند نصفه نيمه رو لبم اومد اما از بس خسته بودم اون لبخند هم زیاد دووم نیاورد. فکر کنم خستگی از صورتم فریاد میکشید چون پرستو هم متوجه احوال من شد
پرستو_ معلومه حسابى خسته ای
من_ اوهوم
پرستو_ بذار الان برات شربت درست ميكنم حالت مياد سر جاش عزيزم
من_ هر چى كه درست ميكنى فقط شيرين شیرینش كن
پرستو_ چـــــــشم
چند دقيقه بعد با يه سينى شربت اومد پيشم، يكى از لیوانارو گذاشت جلوى من اونیکی هم گرفت تو دست خودشو نشست روی مبل رو به روى من. لیوانو نگاه كردم از رنگ زرد شربت حدس ميزدم شربت آبلیمو باشه. لیوانو برداشتم يكم مزه مزه كردم بهم مزه داد. از عطش زیاد يه ضرب رفتم بالا.
پرستو_ اوووه، چه خبرته بابا. ميخواى بازم برات درست كنم؟
من_ نه مرسى
پرستو_ خب چه خبرا؟
من_ خبر سلامتى
پرستو_ از سر كار مياى نه؟
من_ اوهوم
پرستو_ خب پاشو يه آب به صورتت بزن صورتت دوده گرفته
توی آينه دستشويى به صورتم نگاه انداختم، دیدم راست میگفتا، چقدر صورتم کدر شده بود. يكم صابون ماليدم روش بعدشم آب زدم، دوباره صورتمو توی آینه نگاه كردم گفتم آها حالا شد يه چيز. لامسب آدم تو اين شهر راه كه ميره انگار توی كارخونه زغال سازى قدم ميزنه. از دستشویی اومدم بيرون دیدم پرستو از روی مبل پاشد با يه حوله نرم که توی دستش بود اومد طرفم، گرفتم صورتمو خشك كردم ديدم داره صورتمو نگاه ميكنه
من_ هوم؟ چيزى شده؟
پرستو_ تو از منم سفيد تریا ناجنس
من_ ديوونه، اين حرفا رو بى خيال بريم سراغ برنامه
پرستو_ آخ جون
من_ خب برو عقبتر یکم با فاصله واستا ببينم چى به چيه
كمى رفت عقبتر منم رفتم از توی کیفم یه ورق کلاسُر کندم رفتم به ديوار پشت سرم تكيه زدمو شروع كردم آنالیز كردن استایل بدنش. يه تاپ نارنجی کمرنگ پوشيده بود با يه شلوار برمودا سفيد روشن نسبتأ تنگ. همونطور كه ميدونستم استایل بدنش آس بود، و رو حساب تجربه ميدونستم بدنش زياد كار نداره. خلاصه بعد از چند دقيقه اينور انور كردنش يه برنامه براش نوشتمو قال قضيه رو واسه حاج خانم كندم.
پرستو_ بيا بريم اطاقمو نشونت بدم.
در اطاقش رو كه باز كرد از مرتب بودنش تو دلم احسنت گفتم، همه چيز سر جاى خودش بود. چيزى كه خيلى جلبِ توجه ميكرد تعداد زياد عروسکایی بود كه يه كنج اطاقش چيده شده بود. رفتم جلوشون خندم گرفته بود از انواع اقسام عروسکا اونجا چینده بود.
من_ مى گما پس فردا بابات ورشکست شد ميتونى با این عروسکا مغازه بزنى حداقل از گشنگى نمیری
پرستو_ پس فردا يه همچين اتفاقى اگه بيافته خرج بنده رو هم شما لطف ميكنى حضرت والا، منم استراحتمو ميكنم
من_ اون كه صد البته. اما خدايى تو هم بايد يه روز اطاق مارو ببينى کپ ميكنى
پرستو_ چطور؟
من_ فرض كن الان مثلاً اطاقو تميز ميكنم دوباره چند ساعت ديگه خودم توی شلوغیش گم ميشم
پرستو_ والا دور از تصور نيست، بس كه كار ميكنى همش دربو داغون ميرسى خونه، مادر پدرتم كه لنگۀ خودت، ديگه كى وقت ميذاره واسه تميز كردن يه اطاق
من_ اوهوم
سكوت سنگینی بینمون افتاده بود، هیجان عجيبى داشتم. تپش قلبم رفته بود بالا و همين حالت ها رو توی چهره و طرز نفس كشيدن پرستو هم ميديدم. ميدونستم اگه بيشتر از اون اونجا بمونم يه خبرایی ميشه، اما اصلاً دلم نمى خواست كارم به اين زودی ها به اينجاها بكشه.
من_ خب عزيزم، بهتره ديگه من برم. نگرانم ميشن، تو هم بشين سر درست امتحانتو خوب بدى
پرستو_ امتحان ندارم فردا
من_ كلاً گفتم، خب امری فرمایشی خریدی چیزی؟
پرستو_ ديدم با خنده داره نگام ميكنه گفت قبلنم بهت گفتم گاهى وقتا اصلاً نمى تونى طبيعى دروغ بگى.
يه نیشخند زدم يكم کلمو مالوندم توی چشماى عسلیش نگاه كردم. يكم اومد جلوتر دستامو آروم گرفت توی دستش. سرمو برگردوندم سمت ديوار كه مثلاً به عروسکا نگاه كنم، اما همه حواسم پيش پرستو و رفتارش بود. يكم ديگه اومد جلوتر، نفسم تندتر شده بود. گرماى لبشو روى گونم حس كردم، برگشتم نگاش كردم ديدم با همون لبخند همیشگیش نگام ميكنه.
من_ ديوونه
يه چشمك بهم زد، اينقدر چهرش معصوم شده بود كه بی اختیار سرمو بردم جلوتر لبمو آروم گذاشتم روی لبش يه بوس كوچيک زدمو يكم ديگه لبمو رو لبش نگه داشتم. بعدش خودمو كلاً كشيدم عقبو يكم ازش فاصله گرفتم
من_ بشين سر درسات شيطون، بعداً بهت زنگ ميزنم. فعلاً بهتره برم
پرستو_ ترسو
من_ همينطورى كه میخندیدمو ميرفتم سمت در بلند گفتم اوهوم. **
تاریکی آسمون خيلى غليظ شده بود، پاشدم هر چى چراغ روشن توی خونه بود رو خاموش كردم كه توی تاريكى دنبال خودم بگردم. استریو اطاقمو روشن كردم صداى marliyn manson که از چهار تا باند غول پیکر توی اطاقم پخش میشد کل خونه رو پر کرد. مثل عادت هميشگى باهاش بلند بلند داد میزدم.
Every body say
Are you mother ****ers ready, for the new shet?
Stay love me the betch
Come on, never come in
This is the new shet
Stay love me the betch
Do you get it?
Noooooooooooo
Do you wan it?
Yeeeeeeeeeeah
This is the new shet
Stay love me the betch
با صداى زنگ موبيلم از خواب پاشدم. فكر ميكردم بايد صداى ساعت باشه اما هر چى ميزدم روش صدا قطع نمى شد. يكم همون جور كه روی تخت نشسته بودم موهامو مالوندم كم كم مغزم درک كرد صداى موبايله كه مياد، تا پاشدم برم بردارمش قطع شد. روی صفحه مبایل رو نگاه کردم نگين بود، شمارشو گرفتم ببينم اين وقت صبح چى كارم داره. با همون صداى نخراشیده بعد از خوابه خودم گفتم
من_ سلام
نگين_ با يه حالته تعجب و با صداى بلند گفت اُاُاُاُه تو هنوز خوابى؟ نزديک ظهره ديگه؟
من_ اى درد بگيرى تو، يه روز حالا من سر كار نرفتما، اگه گذاشتى راحت بگيرم بخوابم.
نگين_ بى احساس
من_ چى كار دارى حالا؟
نگين_ گفتم واسه ظهر بريم بيرون
من_ نمیام حوصله ندارم
نگين_ اَه. بداخلاق، خب توی اون چهار ديوارى میپوسی تو
من _ به خودم مربوطه
نگين_ معلوم نيست امروز از كدوم دنده پاشدی همش پاچه ميگيرى.
من_ آره تو هم برو رد كارت بابا
نگين_ خدافظ
تق تلفن رو قطع كرد. بلند گفتم ****
موبايلو نسبتاً محكم گذاشتم روی ميز كامپيوتر. توی آينه قدی اطاق خودمو نگاه كردم، دو سه تا فوشه ديگه هم به خودمو دادمو رفتم سر و صورتمو آب بزنم.
چند دقيقه بعد آخرين چیزی كه واسه صبحونه لازم داشتم رو توی سفره گذاشتم که خیر سرم شروع کنم به خوردن اما از بس از رفتار تندم با نگين كلافه شده بودم كه هيچى از گلوم نمى رفت پائين. آخر سر رفتم گوشى رو برداشتم که زنگ بزنم بهش.
من_ سلام
نگين_ خيلى سرد گفت سلام
من_ ميتونى يكم وقت بذارى بيايى پيشم، فكر كنم بايد ببينمت
ديدم ساكته چيزى نميگه، ادامه دادم
من_ از رفتار صبح معذرت ميخوام، دست خودم نبود. پس متظرتم، نهار مى بينمت ديگه؟
نگين_ ببينم چى ميشه
من_ با پر رویی تمام گفتم ببينم چى ميشه رو بى خيال، سر راه دو تا پيتزا هم بگير با خودت بيار، از بس خودم از طرز حرف زدنم ناراحت شدم اشتهام کور شد صبحونه نمى خورم.
يكم ديگه واسش حرفاى قشنگ زدم كه دوباره شد همون نگين قبل. تلفن رو قطع كردمو سفره و دمو دستگاه رو جمع كردم خودمو انداختم روی مبل. استریو اطاقم روشن بود و pantra داشت با تمام قدرتش مى خوند. همينطورى كه آهنگو گوش ميكردم كم كم رفتم تو فکر كردم كه ببينم بقيه ماجرا با پرستو به كجا كشيد ...
** مادرم_ فرهاد اون گوشى رو بردار با تو كار دارن
پاشدم رفتم تلفن رو برداشتم
من_ بله
پرستو_ خيلى بدى
من_ اِاِاِ، کوتا بيا بابا. بشين سر درست دختره شيطون
پرستو_ نميخوام، خير سرم شام هم درست كرده بودم كه باهم بخوريم.
من_ اوه اوه، يه كارى نكن پاشم بیاما
پرستو_ هر كى نياد
من_ نمیام
پرستو_ ترسو، لوس
من_ آره ميترسم منو درسته بخورى
پرستو_ پر رو
همینجوری سر به سرش گذاشتم اما از لحن صداش احساس کردم جداً خورده تو ذوقش كه یهویی ول كردم اومدم خونه خودم. بهش گفتم پس منتظرم باش تا بیست دقیقه ديگه ميام پيشت. دویاره لباسام رو پوشیدم به مادرم گفتم ميرم خونه يكى از دوستامو از خونه زدم بیرون.
چند دقیقه بعد داشتم از پله ها ميرفتم بالا كه رسیدم به در خونه پرستو توی طبقه دوم. در رو خودش برام باز كرد، ديدم نیشش تا بنا گوشش بازه
من_ با خنده گفتم زود باش شام منو حاضر كن بخورم فرار كنم
پرستو_ شما بيخود كردى فرار كنى
رفتم نشستم روی مبل پرستو هم رفت طرف آشپزخونه
پرستو_ مگه نميخواى بيايى كمک ناجنس؟
من_ از همونجا روی مبل بلند گفتم پس تو اونجا چى کاره ای! زن بايد بشوره بپزه بده به مرد، مرد هم عين من ميخوره مى خوابه وسلام.
همين جورى حرف میزدمو ميخنديدم. پرستو از آشپزخونه اومد بيرون يه دونه زد پس کلم با خنده گفت
پرستو_ پس كوفت هم بهت نمى دم بخورى، پاشو برو خونتون
من_ خب بابا تسليم، تسليم. حالا چى كار بايد بكنم؟
پرستو_ بيا تا بهت بگم
خلاصه توی آشپزخونه اينقدر مشغول ردیف کردن غذا شده بودم كه آخر سر نگاه كردم ديدم همه كارها رو خودم كردم. سفره هم خودم چیندمو دست پرستو رو كشيدم بردم طرف ميز ناهارخوری.
من_ ديدى مرد به من میگنا. همه کارارو خودش ميكنه، غذا میپزه، میشوره، میسابه ميده زن بخوره لذت ببره. حتی اگه لازم شد لقمه رو میجوه ميده دهن زن.
يه دونه زدم پس كله خودم بلند گفتم خاک تو سرت كه از مردى هيچ بویی نبردى زن زلیل بيچاره. پرستو هم هر هر مى خنديد. از بس سر شام تيكه انداختمو خنديديم كه نفهميديم چقدر خورديم، من كه احساس ميكردم دارم ميتركم. بدون اينكه به ميز دست بزنيم پاشديم رفتيم تو هال.
روی مبل سه نفره نشسته بوديمو همینجور که پرستو از كنار خودشو چسبونده بود به من دستشو گرفته بودم توی دستامو تو سكوت نوازششون ميكردم.
پرستو_ چقدر داغى تو
من_ اوهوم
پرستو_ چرا؟
من_ چون جناب عالى كنارم نشستى
پرستو_ با خنده گفت ديوونه
يكم ساكت شد، احساس کردم میخواد چیزی بگه اما بیخیال میشد. بالاخره سکوت من مجبورش کرد صحبت کنه
پرستو_ راستش وقتى توی اطاق بوسم کردی منم داغ شدم، انگار گر گرفتم
يكم تو چشماش نگاه كردم، خندم گرفت. دنبالِ يه چيزى ميگشتم اذيتش كنم حالا خود علت پيش اومده بود
من_ خب، ميخواى يه بار ديگه بوست كنم قشنگ داغ بشى؟
یکم با خنده نگام کرد سرشو انداخت پایین و با تكون دادن سرش جواب مثبت داد. حیوونی نمیدونست من چقدر کرم دارم
من_ خب پس چشماتو ببند. رو به روتو نگاه كن، اون لباتم يكم غنچه كن.
وقتى همه اين كارا رو كه گفتم كرد، يكم صورتمو بردم جلو خيلى آروم روى گونش رو بوسيدم. زدم زير خنده از مبل پاشدم رفتم رو يه مبل دیگه نشستم قیافه متفکر پرستو رو نگاه کردم که تازه فهمید چقدر عمیق رفته سر کار.
پرستو_ لوس، پر رو، سادیسمی
منم از سادگی اون هر هر ميخنديدم. يه پرتقال از روی ميز برداشتمو بى توجه به درى وری های پرستو شروع كردم به پوست کندنش. اونم كم نياورد پريد اومد پرتغال رو ازم گرفت نشست روی پام
من_ Wow
همینجور که پشتش به من بود خودشو توی بغلم جا داد و مشغول پوست کندن پرتغال شد. توی زمانی که داشت پوست پرتغالو میکند دستامو دور شکمش حلقه کرده بودمو سرمو کنار سرش میگذاشتمو زیر گوششو پشت گردنشو میبوسیدم. هر چی میگذشت سرعت پرستو برای کندن پوست پرتغال بیشتر میشد آخرش هم وقتی کارش تموم شد خودش رو خم کردو همینطور که روی یکی از پاهای من نشسته بود و نگام میکرد پاهاش رو از کنار مبل آویزون کرد پایین.
یکی از تیکه های پرتغال رو برداشتم بردم نزدیک دهنش، خیلی آروم شروع کرد خوردن، واسه خودم هم یکی برداشتم که وسط راه پرستو پرتغالو از دستم گرفت خودش گذاشت دهنم. یه حال عجیبو غیر قابل توصیفی داشتم. حس میکردم دمای بدنم به اوج خودش رسیده. پرستو خیلی آروم همینجور که تو چشمای من نگاه میکرد دکمه های بالایی پیرهنم رو باز کرد. تماس انگشتای لطیفش با تن داغم احساسمو بیشتر میکرد. پیش دستی که پرتغال توش بود رو برداشتم گذاشتم رو میز جلوم. دستام دور کمر پرستو حلقه کردمو کشیدمش طرف خودمو در نهایت آرامش لبامون به هم قفل شد. **
صداى زنگِ خونه منو از تو فکر كشيد بيرون، پاشدم درو باز كردم. طبق انتظارم نگين بود. رفتم در خونه رو باز کردمو از روی عادت به در تكيه زدمو پله ها رو نگاه ميكردم كه ديدم نگين با همون استایل معرکش و چشماى سبز شیطونش ظاهر شد.
من_ سلام عزيز
نگين_ عزيزو مرض. اولاً سلام، دوماً اگه عزيزم پس چرا گاهى پاچه ميگيرى؟ البته خودم دلیلشو میدونم، گاهى چت ميزنى ديوونه
لپ سرخ رنگشو كشيدم با خنده گفتم
من_ حالا فعلاً بيا تو، وقت زياده واسه چرت و پرت گفتن
اينو گفتمو با خنده دستامو به علامت تسليم بردم بالا كه چک و لقد نگين طرفم نياد. با خنده رفتيم تو، يه خورده كه حرف زديم از زور گشنگى پاشدم در جعبه های پیتزاها رو باز کردم یکم بو کشیدم بزاق دهنم به شدت ترشح شد، صندلی رو کشیدم کنار نشستم روش که شروع کنم به خوردن.
نگين_ پس صبر كن من برم دستامو بشورم الان ميام
من_ باشه
از بس گشنم بود ديگه منتظر اومدنش نشدم، تا نگين رفت دستشویی روی چند تيكه از پيتزا سس ریختمو گذاشتمشون روی هم ديگه شروع كردم خوردن. چند لحظه بعد نگين رسيد سر ميز، دیدم با حرص داره لپای منو که داشتن منفجر میشدنو نگاه میکنه. با همون دهن پر گفتم
من_ هوم؟
نگين_ هومو كوفت
من_ اوهوم
زد زير خنده گفت تو آدم نميشى. صندلی رو کشید کنار، نشست روشو خودشم شروع كرد به خوردن.
من_ به نفعته تند تند بخورى چون اگه من پیتزامو تموم كنم به مال تو هم رحم نمى كنم
نگين_ غصه منو نخور، معدۀ من کوچیکه با نصف اين پيتزا هم سير ميشه. مثل جناب عالى که نیستم، بعدم با حرص ادامه داد هیولا
منم هر هر میخندیدمو مى خوردم. پيتزا كه تموم شد پاشدم رفتم سمت هال خودمو انداختم روی مبل سه نفره اونجا.
نگين_ يه وقت تعارف نزنى ها
من_ اينجا عين خونۀ خودته تعارف واسه چى بزنم
نگين_ پر رو، کمم نمى ياره
من_ اوهوم
نگين_ الان تقريباً نزديکه دو سال ميشه باهاتم خودمو كشتم اين اوهوم رو از دهنت بندازم نشد كه نشد، تازه بعضى وقتها از دهن خودم هم در ميره، اين ديگه نوبرشه والا
من_ زياد به اين قضايا فكر نكن، اون مغز نداشتت منهدم ميشه
يكم متلك بهم ديگه پروندیمو وقتى سادیسمم خالى شد مثل همیشه خفه خون گرفتم.
چند دقیقه ای نگین واسه خودش حرف زدو سعی میکرد منو بخندونه اما وقتی دید عین یه مجسمه خنثی اونجا نشستم بیخیال شد. یکم نگام کرد گفت
نگين_ اى بابا، تو كه حالت ميزون بود پسر
من_ شنيدى ميگن خنده های يه آدم گذراستو درد و غمش موندگار! منظورشون امثال من بوده كه بدبختانه تو كشور كمم نداريم. دست خودم نيست نگين وقتى ظرفيت ظاهر سازیم تموم ميشه ديگه نمى تونم كاريش بكنم.
نگين_ هنوز نتونستى بعد از اين چند ماه با خودت كنار بيايى؟
من_ كاش درد من يكى دوتا بود. وقتى چشمامو ميبندم قيافه معصومشو اون چشماى عسلیش يادم مياد، تنم گر ميگيره نگين. پدر اين دلم بسوز كه كارش شده دل بستن.
نگين_ زياد غصه نخور، حل ميشه بالاخره
من_ نوش دارو بعد از مرگ سهرابه ديگه
يه سيگار روشن كردم و بازم ساكت شدم
نگين_ اما جداً دختر خوبى بود. يادم مياد اون دفعۀ اولی كه بهم زنگ زد گفت آقا فرهاد منو معرفى كردن. وقتى قرار گذاشتیمو اومد باشگاه، ديدمش بازم تو دلم به انتخابت احسنت گفتم. خيلى برات ارزش قائل بود، حتی وقتى به شوخى پشت سرت بهت تيكه مینداختم جبهه ميگرفت و ازت دفاع ميكرد. جلسه دوم كه اومد گفت تو بهش برنامه دادى و فقط همونايى كه تو بهش گفته بودى رو انجام میدادو گاهى از من كمک ميگرفت. چقدر سریع بدنش فرم ورزشى به خودش گرفت، مخصوصاً شیکمشو كمرش عالى بود. وقتى بهش ميگفتم چقدر خوب پيشرفت ميكنى ميگفت همون روز اول فرهاد بهم گفته بود استعداد بدنیم عاليه، منم تأكيد میكردم كه همينطوره. نفسش رو خالى كردو ادامه داد اى روزگار.
توی تمام زمانى كه نگين حرف ميزد صحنه هاى اون اتفاقات رو توی ذهنم بازسازى ميكردم. یاد روزى كه توی پارک بهش گفتم استعداد بدنیت عاليه افتادم. روزى كه تو خونشون بهش برنامه دادمو تشویقایی كه بعداً ازش ميكردم. بى اختيار اشكم خيلى آروم آروم از گوشه چشمم ميريخت.
نگين_ حالت خوبه؟ نميخواستم زيادى ناراحت بشى اما فكر ميكردم احتياج دارى يكم خودتو خالى كنى.
همینجور که بیخیاله اشکای روی صورتم بودم به نگین اشاره كردم بياد طرفم. پاهام روی ميز بود و خودم روی مبل لم داده بودم. سیگارمو توی جا سيگارى فشار دادم، همينجور كه نگين داشت مینشست كنارم محكم دستشو گرفتم کشیدمش طرف خودم، فشار اينقدر شدید بود كه پرت شد محكم خورد به تنم، تا خواست حرف بزنه لبمو فشار دادم روی لبشو وحشیانه شروع كردم ماليدن بدنش.
تقريبا يک ساعتی ميشد كه بيدار شده بوديمو نشسته بوديم كنار هم روی مبل کانالای تلوزیون رو بالا پائين ميكرديم.
من_ اگه حالشو دارى بريم بيرون يكم چرخ بزنيم
نگين_ آره، چرا كه نه
چند دقیقه بعدش با ماشین نگین از اين خيابون میپیچیدیم تو اون خيابون از اونیکی به يكى ديگه، همين جورى میچرخیدیم كه موبيلش زنگ خورد. برداشت صحبت ميكردم منم از اين ور هى اذيت ميكردم. نگين هر حرفى ميزد بجاى طرف مقابلش اون سمت گوشى من جواب ميدادم طورى كه حتى طرف بشنوه. نگين هم میخنديد هى بهم ميگفت ساكت منم بدون توجه به حرفاش همينجورى دنبال بهونه ميگشتم كه اذيتش كنم. از بس متلک بارش كردم که ديگه با خنده از دوستش عذر خواهى كردو تلفن رو قطع كرد.
نگين_ همینجور که بلند بلند میخندید گفت اى درد بگيرى ديوونه سادیسمی كه نمیتونی يه دقيقه تونى مثل آدم بشينى
من_ الهى آمـــــــين
نگين_ ديوونه
من_ كى بود حالا؟
نگين_ شقايق بود، واسه فردا شب يه پارتى نسبتأ خودمونى ترتيب داده ميگفت حدود سی نفرى ميان. منم دعوت كرد البته به همراه يه بادیگارد كه منم جز تو كسى رو ندارم. فردا شب برنامتو هماهنگ كن باهم بريم، خوش میگذره.
من_ بى خيال بابا حوصله داريا
نگين_ لوس نشو
من_ اين كارا ديگه از ما گذشته حسش نيست اونم توی اين شرايط. يه مشت خل چل ميزنن میرقصن الكى خوشحالى ميكنن از اين طرف ۹۰% مردم تو بدبختیشون دارن غرق ميشن.
نگين_ حالا شما نمى خواد اداى مادر ترزا رو در بيارى
من_ ابله من پدر ترزام، مادر ترزا عمته
نگين_ همون، من اين حرفا حاليم نيست فردا با من مياى. نگاه کن از صبح چقدر حالت بهتره.
من_ حالا تا فردا وقت زياده بذار ببينيم چى پيش مياد
يكم ديگه تو سر و كله هم زديم و تقريباً نزديکای خونه كه رسيديم بهش گفتم ميخوام يكم قدم بزنم. در نهايت آدرس خونه دوستشو گرفتم كه اگه يه وقت تصميمم عوض شد خواستم برم پارتى بتونم پیداشون كنم.
در ماشینش رو بستمو خم شدم از پشت شیشه بهش يه بیلاخ نشون دادم اونم همینکارو كردو خنديدو گازشو گرفتو رفت. آسمون رو نگاه کردم گرگ و ميش بود، باد خنکی میوزید. دستامو دور بدنم حلقه كردمو همينطورى كه سرم پائين بود رفتم سمت خونه، به خلاء مغزى رسيد بودم. عين يه بچه با سنگای كف خيابون فوتبال بازى مى كردمو شوتشون ميكردم اينور اونور. وقتى رسيدم خونه زياد دوام نیاوردمو از خستگی زياد خوابيدم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
haleh ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 25th January 2008   #12

haleh

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست

 

صبح خيلى زود از خواب بيدار شدم، ساعتو نگاه كردم توی همون حالته کسلی و خواب آلودگی خندم گرفت، بدنم عادت كرده بود كه اون وقت صبح حتى اگه ساعت زنگ نزد بيدار بشه. خواستم دوباره بخوابم اما اين شیکم وامونده بس كه قار قور ميكرد بهتر ديدم فعلاً به فكر اين نيم وجبی باشم. از تخت پریدم پایین رفتم آشپزخونه زير سماور رو روشن كردمو رفتم يه آبى به سر و كلم بزنم. توی آينه چشمم به خنده روی لبم افتاد به خودم گفتم چه عجب يه روز صبح نق نق نميكنى! نیشت بازه! جواب دادم چيه به ما نمياد یه دقيقه عين آدمها باشيم؟ به خودم گفتم خب نُچ. همينجورى با خودم حرف میزدمو كل کل میکردمو سوت ميزدم تا كم كم وسايل صبحونه حاضر شد، نشستم پاى سفره و طبق عادتم خفه خونِ محض گرفتم كه با آرامش يه چيزى بخورم. تازگیا خيلى سریع ظرفييت آدم بودنم پر ميشد، چند دقيقه ای نگذشته بود كه ديگه از اون احساس آرامشه خیالی چند دقيقه پيش هيچ اثرى باقى نموند. فكرم دوباره مثل جت اينور اونور ميرفت. انگار نه انگار همين چند دقيقه پيش از گشنگى داشتم میمردما. توی توهمات خودم میچرخیدم كه ديدم شکری كه تو ليوان ريخته بودم چند دقيقه ای ميشه که حل شده اما من همين جورى قاشق رو توی ليوان تكون ميدادم. يه پوزخند مسخره زدم
** پرستو_ هو ديوونه حواست كجاست؟
من_ هوم؟
پرستو_ ميگم كجايى؟ دو ساعته اون لیوانو دارى هم ميزنى اگه سنگ هم توش بود الان حل شده ديگه.
من_ آها، ببخش حواسم نبود
پرستو_ پيش كى بود كلک؟ بازم شيطونى كردى؟
من_ پيش تو، به آينده!
پرستو_ آينده هم مياد، هر چه پيش آيد خوش آيد
من_ تو درست میگی، هر چى بخواد بشه ميشه، از دست منو تو هم هيچ كارى بر نمياد
پرستو_ پس راحت باش، مثل همیشه بخند.
یه نگاه به اطراف انداختم، اکثر میزهای دایره ای شکل کافی شاپی که توش نشسته بودیم خالی شده بود. سعى كردم يه لبخند بزنم، اما اونم مصنوعی بود. نگران بودم. دليلشم خوب ميدونستم، خوابو خوراکم شده بود پرستو. بدجورى به هم وابسته شده بوديم. از نگاه کردن دلسوزانه پرستو حس كردم بازم فهميد كه الكى دارم براش نقشه يه آدم ریلكس رو بازی ميكنم. دستامو از روی ميز گرفت دستش، تو چشمام نگاه كرد گفت
پرستو_ من دوستت دارم نگران هيچى هم نباش. باشه؟
دستهاشو کشیدم طرف خودم، بوسیدمو سعى كردم از اون حالت در بيام. **
پاشدم يكم قدم بزنم تو خونه دوباره بيام صبحانه رو بخورم، سعى ميكردم كمتر به اين مسائل فكر كنم كه حداقل اين روز آخری رو بتونم يكم آرامش داشته باشم. زمان مثل همیشه با سرعت بی نظیر خودش میگذشتو منم تا تونستم از سكوت خونه استفاده كردمو فكر كردم. نزديكاى عصر بود كه ديگه حوصلم سر رفته بود، مونده بودم پارتی رو برم، نرم. دو دل بودم به خودم گفتم خب ميرم اگه حال نداد فوق فوقش ميزنم بيرون ديگه، بريم شاید يكم از اين حالت در اومديم. زنگ زدم به نگين گفتم امشب ميام، نزديک خونه دوستش قرار گذاشتيم كه همدیگه رو ببینیمو باهم بريم اونجا. رفتم جلو آينه قدی اتاق يه نگاه كلى به خودم انداختم، يه پيرهن آستين بلنده زرشکی با شلوار و كفش مشكى پوشيده بودم، موهامو دادم عقبو کت مشکیمو هم برداشتم و آماده شدم كه از خونه بزنم بيرون.
زودتر از زمان موقر جايى كه با نگين قرار داشتم رسيدم، يه سيگار روشن كردمو منتظر شدم تا بياد. انتظارم زياد طول نكشيد كه ۲۰۶ مشکیش كنارم ترمز زد. منم واستادم هم سیگارمو تموم کنم هم یکم مرض داشتم اذيتش كن.
نگين_ ديوونه چرا سوار نميشى؟
من_ بذار اين تموم بشه میام
نگين_ بيا تو ماشين بقيه اش رو بكش
من_ نُچ، هوس كردم همينجا تموم کنمش
یکم صبر کردمو با نیشخند سیگارمو میکشیدمو نگاش میکردم. وقتى ديدم به اندازه كافى حرص خورد یدونه زدم ته سيگار رفتم سوار شدم
من_ خب بگاز بريم خوشگل
نگين_ اگه ميدونستم تيپ نسبتاً تیره ميزنى منم مشكى يا يه چيز تو همين مايه ها میپوشیدما
من_ باز از اون حرفا زدی! تو كه ميدونى الان خيلى وقته جز همين تیره ها چيز ديگه اى نمیپوشم
نگین ماشينو زد تو دنده راه افتاديم سمتِ خونه دوستش
من_ حالا مهمونى به چه مناسبتیه؟
نگين_ تولد شقایقه
من_ ووه ووه، مردم چه حالى دارنا. واسه تولد اين همه مهمون دعوت ميكنن. من كه يادم نمياد تا حالا تولد واسه خودم گرفته باشم جز همون دبستان اون موقع ها. یه چند قرنی ميگذره
نگين_ به قول خودت تو آدميزاد نيستى
من_ اوهوم
ديگه تا خونه دوستش صحبت خاصى نشد. چند دقیقه بعد جلوی در خونه شقایق واستاده بودمیو نگین زنگِ خونه رو زدو رفتيم تو. در رو که باز کردیم یه راهرو سنگی جلومون بود که از کنار دیوار سمت چپ حیاط تا خود ساختمون ادامه داشت. خونۀ خيلى با عظمتى نبود اما بازم بدک نبود. يه حياط مستطیل داشت كه سمتِ راستش يه باقچه بزرگ بود تا جلوی ساختمون كه وسطش يه آلاچیقو يه استخر بود. آروم آروم با نگين راه ميرفتيم سمت خود ساختمون، خود خونه دوبلکس بود. مثل اينكه اين دوستش شقايق زيادى نگين رو دوست داشت كه زرت از ساختمون اومد بيرون به استقبالش، شایدم به استقبالمون. در كل اصلاً مهم نبود چون به هيچ وجه با ويژگيهاى مورد علاقه ظاهرى من همخونى نداشت، به قول خودم شبيه حلبی له شده بود. راهنماییمون كرد سمت ساختمون خودش هم جلوتر رفت تو بلند گفت بچه ها نگين هم اومد، يه چند نفر ديگه هم فرت اومدن دم درو ماچو بوسه اين ضعيفه بازى ها. منم همون جور سنگین و رنگين سلام عليك كردمو رفتيم تو. سریع تو چند ثانيه كل محیط رو يه دور نگاه كردم دستم بياد چى به چيه، از در که رفتيم داخل يه هال جلومون بود كه هم سمت چپش هم سمت راستش دو تا محوطه مستطیل شكل ديگه هم بود، رو به رومون يكم سمت راست پله هایی بود كه ميرفت طبقه بالا. اونطور که شقایق میگفت مهمونا حدوداً ۳۰ نفرى مى شدند، كه متأسفانه اكثرشون دختر بودن. فهميدم خيلى از دخترا تنها اومدن واسه همون كمتر احساس آرامش كردم. عين يه پسر مؤدب با فاصله پيش نگين واستاده بودمو منتظر بودم اين مسخره بازی هاشون تموم بشه
نگين_ فرهاد جان من الان برميگردم. برم بالا مانتو اينا رو آویزون كنم سریع ميام
من_ باشه
يكم صبر كردم شقايق كه مثل همیشه خیلی عمیق به چشمای من نگاه میکرد با لبخند اومد طرف من
شقايق_ چه عجب ما شما رو هم ديدیم آقا فرهاد، خيلى وقت بود قسمت نمى شد
من_ اختيار داريد، به هر حال زندگیه ديگه
شقايق_ بله بله
من_ نگين بهم ميگفت همه دخترا با دوستى آشنايى ميان، اما همين جورى كه نگاه انداختم ميشه گفت نصفه دخترها پسرى همراهشون نيست!
شقايق_ يه چند نفرى كه قراره بيان اما بعضی ها ترجيح دادن تنها بيان. چطور؟
من_ ترجيح ميدادم پسرها بيشتر باشن، بگذريم
شقایق_ به هر حال اميدوارم بهتون خوش بگذره
من_ مرسى، راستى شنيدم تولدتونه. تبريك ميگم
شقايق_ واى مــرســـى. متأسفانه هيچ كس نميدونه روز تولدتون كيه مگرنه ما هم لطفتون رو جبران ميكرديم
ميخواستم سر به سرش بذارم اما هيچ منفعتی برام نداشت. هم خودش دوست پسر داشت هم اينكه اينقدر قيافه اش در پیت بود كه خودم هيچ کششی سمتش نداشتم اونم با اون لباس یه سره تنگ صورتی و آرایش غلیظش، با اون موهای فِر پُف دارش که بدتر گند زده بود به قیافش. ترجيح دادم ساكت شمو درو دیوار رو نگاه كنم. شقایق هم فكر كنم فهميد كه ديگه نبايد به حرف زدن ادامه بده تشكر كرد و رفت. يكم كه صبر كردم نگين هم از پله ها اومد پائين. یه لحظه جا خوردم. با خودم گفتم از دست اين دختر خدايا، خندم گرفت. خوبه ميدونه وقتى با من مياد جايى من روش حساس ميشم اگه کسی بهش چپ نگاه كنه ميريزم بهما. همیشه ميگفتم يكم مراعات كن درست لباس بپوش. دختریۀ دیوونه يه لباس یه سره بدون آستین تنگ مشکی نگین دار تنش کرده بود که تضاد خیلی عجیبی با بند سفیدش ایجاد کرده بود. جلوی لباس از بالای سینه هاش یه بندی بود که میرفت پشت گردنش قفل میشد، پایین لباسش هم یکم پایینتر از زانوش پارچه به صورت شیبدار چاک ميخورد. پشت كمرش هم بعداً ديدم، از پشت گردن تا وسطای فیله کمرش بیرون بود که همین باعث شده بود بدن نسبتاً عضله ایش بیشتر خودشو نشون بده.
اومد كنارم گفت
نگين_ چيه، حرصت گرفته؟
من_ بعداً كه تنبيه شدى ياد ميگيرى به حرفای من گوش بدى.
نگين_ توی ماشين هم الكى گفتم كاش ميگفتى منم مشكى بپوشم چون خوب مى شناسمت، ميدونستم تيره میپوشی منم خونه همين رو پوشيدم
من_ خوبه همين ديروز به حسابت رسيدما! اما لعنتى خودم يه جورى ميشم اينجورى مى بينمت، واى به حال بقيه.
نگين_ شما غصه بقیه رو نخور، اگه ميتونى خودت قدر بدون
من_ فعلاً بريم يكجا بشينيم تا ببينيم خدا چى مى خواد
با نگين آروم رفتيم طرف يكى از سالن ها، با چند نفرى كه اونجا نشسته بودن سلام عليک كرديم، بین پسرای سالن یه پسره نشسته بود که آبروی هر چى پسر بود فكر كنم برده بود. توی نگاه اول يه لحظه فكر كردم ترنسه. با اون ابروهای ورداشتۀ نازکشو دستای ظریفش که یه دونه مو به زور میتونستی تو دستاش و صورتش ببینی. حتی چندشم میشد باهاش دست بدم، اما بى خيال شدم، دستامو بردم جلو همون جور با جدیت كه از اول تو صورتم بود باهاش دست دادم، دستشو نصفه نيمه آورد جلو منم زدم به سيم آخر
من_ پسر جون اينجورى كه دست نميدن!
بعد با اونیکی دستم دستشو از ساعدش گرفتم آوردم جلوتر، وقتى كف دستش كامل با كف دستم مچ شد يه فشار نسبتأ محكم دادم گفتم
من_ اينجورى دست ميدن، عين یه مرد
طرف گرخیده بود. از نگاه و رفتار من لالمونی گرفته بود. نگين با هل دادن شونۀ من بهم فهموند بريم اونور تر، منم تا جايى كه ميشد رفتم اونورتر كه از پسره دور بشيم، نشستيم كنج سالن.
يكم كه گذشت ديگه صدای ضبط و اينا رو بلند كردنو بقیه هم واسه خودشون شاد و شنگول ميزدنو میرقصیدند.
تقريباً یک ساعت بيشتر بود كه اونجا بوديمو من به معناى واقعى مغزم ديگه داشت مى تركيد. نميدونم از فشار عصبی تفكر زياد بود يا از سر و صداى اونجا اما طورى شده بودم كه خود نگين هم فهميد نبايد دورو برم بچرخه. از موقعیت استفاده کردو رفت پیش چند تا از دوستان خودش که با اونا یه حال احوالی بکنه. يكى دو بارى اومد پيشم حالمو پرسيد که منم تو جواب بهش میگفتم
من_ بهترم، تو بهتره برى پيش رفیقات بذار من تنها باشم بهترم ميشم. اگه كسى چپ نگات كرد بدون مقدمه صدام كن كه دنبال يكجا ميگردم اين عصبانیتو خالى كنم.
نگين_ مى گما جاى اين حرفها پاشو دستتو تو بده به من بيا وسط يكم برقصیم حالت جا میاد.
من_ از اون حرفها زدیا!
نگين_ لوس
من_ خوش گلدی
نگين رفتو منم هر چى تكنيک بلد بودم پياده ميكردم كه زودتر از اون حالته عصبى بيام بيرون. ياد يه موضوعى افتادم.
** چند روزى بود که حس ميكردم انگار پرستو از يه چيزى ناراحته، اما به روى خودش نمى ياره. میگفتم شايد پريود مغزى شده بايد دوره اش بگذره، واسه همون بيشتر دورو برش میگشتمو بهش محبت ميكردم. بعد از گذشت چند روز ديگه از كنجكاوى خسته شده بودم، باهاش توی پارک همیشگی قرار گذاشتم.
روی نیمگت کنارم نشسته بودو رو به رو رو نگاه میکردو توی دنیای خودش بود.
من_ پرستو، عزيزم، گُلم، نميخواى بگى چى شده كه اين چند روز بهم ريختى؟
پرستو_ چيز مهمى نيست عزيزم
من_ نگو مهم نيست، پرستو توی اين چند ماهى كه باهم بوديم من خيلى از اخلاقاتت دستم اومده. منو تو كه چيزى نداريم از هم مخفى كنيم. بگو ايراد كجاست تا جايى كه در توانم باشه سعى ميكنم قضيه حل بشه
پرستو_ آخه نمیخوام تو با اينهمه مشغله كه دارى فكرت سر اينم مشغول بشه
من_ همه مشغلۀ دنيا با شاد بودن تو از بين ميره، اين چه حرفیه ميزنى عزيزم. خب حالا هم عين هميشه هر چى تو دلته صاف بريز بغل خودم كه خوب قدر اين حرفهارو ميدونم
کشیدمش بيشتر طرف خودم دستامو انداختم دوره شونش با اونیکی دستم هم يه دستشو تو دستم گرفتمو آروم نوازش ميكردم.
من_ من گوش ميكنم
پرستو_ حتی نميدونم از كجا شروع كنم. قضيه برميگرده به تقريباً دو هفته پيش. توی راه برگشت از مدرسه با بیتا و نيلوفر بوديم كه يه چند تا پسر افتادن دنبالمون. ما هم طبق معمول محل نمیزاشتیم، فقط يه روز بیتا زيادى شارژ بود يكم سر به سرشون گذاشت اونا هم قضيه رو جدى تر گرفتند، به حدی که تا هفته پيش انگار يكیشون حتى تا دم خونه منو تعقيب ميكرده، چند بارى جلومو تو مسير راه گرفته، من بهش ميگم خودم نامزد دارم برو پى كارتو اين حرفها اما ول كن نيست که نیست. بیتا اينا كه تو رو ديده بودن ميگفتند خب چرا فرهاد كارى نمى كنه منم گفتم فرهاد در جريان نيست، نميخوام بهش بگم الكى ناراحت بشه ما بايد خودمون اينا رو رد كنيم برن. اما هر كارى ميكنيم ول كن نمى شن مخصوصاً اون پسره كه به من گير ميده. الان هم تا خود پارک دنبالم بود اما فكر كنم ديد دارم ميام پيش تو یهویی غيب شده. واقعاً ديگه نميدونم چى كارش كنم
من_ كل ماجرا همينه؟
پرستو_ همش همين بود
من_ خب، فكر نمى كنم مسئله خاصى باشه، بذار يكم فكر کنم بالاخره يه راه حلى چيزى واسش پيدا ميكنم. فعلاً پاشو بريم خونه دیرت نشه عزیزکم، نگران هيچى هم نباش. بذار من فردا رو فكر كنم واسه پس فردا بهت میگم چی كار كنى.
لبخند قشنگ صورتش نشون میداد چقدر خوشحال شده. با هم دیگه تا خونۀ پرستو پیاده راه رفتیمو از هر دری که شد حرف زدیم. وقتى رسوندمش خونه با خودم گفتم خب پيش پرستو كه خوب تونستم نقش بازى كنم، حالا فردا كارى با پسره ميكنم كه ديگه دورو ور اون منطقه پيداش نشه. دلم نمى خواست حتی آب تو دل پرستو تكون بخوره واسه همون تصميم گرفته بودم بدون اينكه خودش بفهمه به پسره حالى كنم قضيه چيه.
صداى زنگ مدرسه پرستو اينا بهم فهموند كه آماده باشم، رفتم انتهاى كوچه از توی بقالى منتظر شدم تا ببينمش، جمعيت زياد نبودنو زود تونستم اکیپ سه نفره پرستو با دوستاش رو تشخيص بدم. از فاصله نچندان نزديک بدونه اينكه كسى متوجه بشه پشتشون راه افتادم. از پشتشون هم ميتونستم دونه دونه بشناسموشون پرستو كه وسط بود، بیتا هم از وول وول خوردنش كه طرف خيابون بود كاملاً تابلو بود اون يكى هم مى بايست نيلوفر باشه، دورو اطراف رو نگاه كردم اثرى از پسر مزاحمی نبود. تقريبا پنج دقيقه ای ميشد كه اون دورو اطراف رو از فاصله دور زير نظر داشتم كه ديدم چهار تا پسر سر يه كوچه واستادن كه زوم كردن به پرستو اینا. وقتى بچه ها به سر اون كوچه رسيدن روشونو برگردوندن به اون سمت خيابون كه حتى پسرا رو نگاه هم نكنن. سه تا از اون پسرا هم بعد از اينكه پرستو اينا ازشون رد شدن افتادن دنبالشون. ميدونستم اگه عصبانى بشم ديگه حاليم نيست چى كار ميكنم واسه همون همش با خودم حرف میزدمو تلقین ميكردم كه يه همچين اتفاقى تو كشور ما زياد ميفته بايد با حرف زدن قال قضيه رو بكنم، نبايد كارو به خشونت برسونمو این حرفا.
همینجور که پسرا پشت بچه ها راه میرفتنو چرت و پرت میگفتن بالاخره بیتا با حالت عصبانى برگشت یه چیزایی بهشون گفت، به نظر میرسید که بهشون توپیده. اما پرستو با نيلوفر هيچى نمیگفتن، میدونستم خودشون رو نگه میدارنو هیچی نمیگن. از اينكه ميديدم عزیزم داره اذيت ميشه کفری شده بودم. ديگه اوج جنون من زمانى بود كه ديدم يكى از پسرا در نهايت حقارت بازوی پرستو رو چسبيد نگهش داشت پرستو هم عصبانى شد با اون يكى دستش محكم زد تو دست پسره بعدش تند تند شروع كرد از اونجا دور شدن. به خيابون نگاه انداختم جز يه چند تا اکیپ دختر، ديگه هيچ خبرى نبود. تا به خودم اومدم ديدم كيف شركتو با کتم رو اون سمت خيابون انداختم زمینو دارم میدوم سمت اون عوضی ها. ديگه نمى تونستم خودمو كنترل كنم به معناى واقعى خون جلو چشمامو گرفته بود. شايد تو حالته عادى عقلم بهم اجازه نميداد که به يه دعواى سه نفر به يكى تن بدم اما اون شرايط فرق داشت، یه جورایی مغزم رفته بود مرخصى. اون عوضی ها اينقدر گرم بودنو ميخنديدن كه اصلاً نفهميدن يه روانى داره ميره طرفشون. فقط زمانى فهميدن چى به چيه كه من همینجور که میدویدم پریدم از پشت با زانو کوپیدم به ستون فقزات همون پسره که وسط اون دوتای دیگه راه میرفت. طرف با شدت از بغل خورد به صندوق عقب يه ماشين عن شد رو زمين ديگم پا نشد، توی همون زمان يكى ديگه از پسرا برگشت طرفم تا برگشت یقشو گرفتم بدون مكث با كلم محكم دو بار گذاشتم تو پیشونیش كه پیشونیش پاره شد، چنان ضربه محكم بود كه خودم يكم گيج شدم، همين باعث شد در حد چند ثانيه هيچ كارى نتونم بكنم. اون يكى عوضی كه هنوز سرپا بود هم از فرصت استفاده كرد محكم با مشت کوبید تو چونم كه حس كردم چونم از جاش در اومد، فقط تونستم یقش رو بگيرم كه حواسش ديگه از سر و صورت بره که همینطور هم شد. با دستش محكم میکوبید روی ساعد من كه یقش رو ول كنم اما من سفت چسبیده بودمش. وقتى دوباره حواسم سر جاش برگشت ديگه جونى توی دستم نبود كه بخوام یقش رو نگه دارم دستامو ول كردم با نوک پام محكم کوبیدم تو بیضۀ پسره كه اونم افتاد زمين. یه نگاه به پایین خیابون انداختم پرستو اينا رو ميديدم كه از دور دارن مى دوند طرف من. دلم نمى خواست توی اون شرايط كه سر و صورتم داغونه منو ببينه، رفتم اون پسره رو كه با زانو کوبیده بودم پشت كمرشو روی زمين برگردوندم ديدم هنوز نفس ميكشه و از درد به خودش مى پيچه. چشماش نيم باز بود، با مشت دستامو گذاشتم رو دهنش فشار دادم گفتم
من_ عوضی اون دخترى كه دست کثافتت بهش خورد خانم منه، به ولاى على اگه يه بار ديگه بشنوم دورو برش بودى خونتو ميريزم، حالیــــــــت شـــــــــــــــــد؟
پسره اينقدر درد داشت كه حتى جون نداشت جواب بده فقط يكم کلش رو بالا پائين كرد كه يعنى آره فهميدم. صداى پرستو كه از دور صدام ميزد منو به خودم آورد سریع پاشدم دویدم طرف جايى كه کیفمو انداخته بودم زمين، ديدم يه دختره کیفو کتمو برداشته داره مياره طرفم با شتاب از دستش كشيدم بيرونو دویدم از اونجا دورو شدم. **

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 27th January 2008   #13

haleh

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست

 

آروم دستمو ميكشيدم روی چونم همونجايى كه پسره مشت زده بود. با حرص نفس میکشیدمو تو حال و هواى خودم بودم. سیگارو از روی ميز رو به روم برداشتم روشن كردم پاکتو فندکو انداختم روی ميز. يكم كه گذشت چشمم افتاد به يه دختره كه روی چند تا مبل اونطرف تر از من نشسته بودو ذُل زده بود به من. يكم نگاش كردم كه بى خيال ما بشه اما ول كن نبود. برام اصلاً مهم نبود، همینجوری کامهای عصبانی سنگين از سيگار میگرفتمو به گذشته فكر ميكردم. ديدم دختره از جاش پاشد با پر رویی بی نظیر خودش بسته سیگارو فندکم رو برداشت يه دونه سیگار از توش برداشت روشن كرد دوباره نشست سر جاش، تو دلم گفتم بفرما تو دم در بده!
دختره_ چرا اينقدر خسته اى؟
من_ خسته نيستم
دختره_ چشمات چيز ديگه اى ميگن
يه کام عميق از سيگار گرفتم يكم تو چشماش نگاه كردم
من_ چه آهنگِ مسخره ای!
دختره_ از چه نظر؟
من_ معنا و مفهومش، موسیقیش هم فوق العاده ضعيفه
دختره_ رشتۀ تحصیلیت موسيقى بوده؟
بدون توجه به سوالش سیگارو تو جا سيگارى فشار دادم و گفتم
من_ چقدر هواى اينجا خفست
بعدشم پاشدم رفتم سمت حياط. نگين هم که پيش چند تا دختر نشسته بود بهم نگاه كرد دستشو تكون داد كه يعنى كجا ميرى منم بهش حالى كردم ميرم حياط. توی حياط رو به روى باقچۀ بزرگی که توش بود واستاده بودمو به درخت های توش نگاه ميكردم كه پشتشون استخر و آلاچیق قرار ميگرفت. آروم آروم قدم زنون رفتم سمتِ آلاچیق و نگاهم روی تنۀ درختهای نسبتاً کوچیکش میچرخید. اون موقع كه من داخل آلاچیق شدم كسى توش نبود، چند دقیقه که گذشت حس ميكردم كسى داره از پشت سرم مياد توی آلاچیق. برگشتم ديدم همون دختره كه چند دقيقه پيش توی سالن باهام حرف ميزد، با دو تا لیوان که توی دستش گرفته بود داره میاد طرفم
دختره_ من كه گفتم چشمات خستست تو الكى انكار كردى. بيا برات دوا آوردم بخور حالت جا مياد.
يكى از لیوانارو داد دست من بعدش لیوان خودش رو آروم زد به لیوان من ادامه داد
دختره_ به سلامتى هرچی آدمه اخمو
يه پوزخند زد و دوباره نگاهمو بردم روی درختا.
دختره_ خب چرا نميخورى؟
من_ از اين چيزا خوشم نمياد، تا حالا هم لب نزدمو نخواهم زد.
لیوان رو در حالتى كه بهت زده رفتارای منو نگاه ميكرد دادم دستش رفتم سمت ساختمون. جلوی در که رسیدم به نگين اشاره كردم بياد
نگين_ جانم، بهتر شدى؟
من_ من دارم ميرم، بهتره اينجا نمونم.
نگين_ اِاِاِ!
نذاشتم حرفشو ادامه بده
من_ مراقب خودت باش حواست باشه كسى نگاه چپ بهت كرد بهش بگو فلانى رو مى ندازم به جونتا
نگين هى به يه حرفى منو چند ثانيه بيشتر نگه مى داشت كه بالاخره شقايق فهميد من دارم ميرم، واسه همون اومد پیشمون
شقايق_ چى شده نگين؟ آقا فرهاد چرا نمیاد داخل؟
من_ با اجازه رفع زحمت ميكنم، فقط اين نگين رو هم سپردم دست شما، انشالله همگى خوش باشیدو رنگ بدبختى رو نبينيد.
ديگه وانستادم ببينم چى ميگن پشتمو كردم بهشونو برگشتم سمت در خروجى، توی راه همون دختره هم با همون حالته متعجب داشت ميرفت پيش بچه ها که پشت سر منبودن، منم بدون اينكه محلش بذارم از کنارش رد شدمو از خونه زدم بيرون. توی راه با خودم غر غر ميكردم، ميگفتم عجب کس خلیم من با که اين اعصاب نداشته پاشدم اومدم پيش يه مشت علافه خل. توی مسیر يه فلافل گرفتم خوردم چون اصلاً حوصله آشپزى نداشتم، بعدشم يه راست رفتم خونه كه بگيرم يكم زودتر بخوابم. با خودم براى بار چند هزارم تصميم گرفتم كم كم واقعيت رو بپذیرمو كمتر بهش فكر كنم، چون اگه همينجورى پيش ميرفتم كارم واقعاً تموم بود. اما مگه ميشد به اون فرشته فكر نكرد؟ اى خدا عجب روزگارى شده ها.
** پرستو_ فرهاد
من_ جانم خانمى
پرستو_ امشب با مامانم در مورد تو حرف زدم، با اينكه سعى ميكرد يه طورى رفتار كنه كه بهم بقبولونه واسه اينجور برنامه ها هنوز زوده اما ميگفت با اين چيزهايى كه تو ازش بهم گفتى به نظر نمياد پسر بدى باشه. ميگم كه ميخواى ببينيش؟
من_ نه ديوونه، بيام ببينمش چى چى بگم!
پرستو_ بگو ميخوام بيام خواستگارى، دخترتون رو بدبخت كنم!
من_ اون كه سر جاش، اما ابله يكم فكر كن با اين وضعيتى كه من دارم چى چى بگم آخه. هشتم گرو نهمه، ننه باباتم يه بیلاخ خوشگل حوالم ميكنن ميگم برو رد كارت كه هنوز جاى سفت نشاشیدی. **
بازم صداى لعنتی ساعت بود كه گند زد به خوابم، يعنى پاشو كه باز سگ دو زدن شروع شد. خونه تو سكوت خاص خودش غرق بود، چقدرتوی اون مکان تنهايى مشهود بود. بهر حال پاشدم و يه چيزى خوردم و زدم کوبیدم رفتم شركت. توی سالن اصلی شرکت واستاده بودمو مشغول سلام علیک با چند نفر از بچه های شركت بودم
من_ خب حسابی اين چند روز نفس راحت كشيديد ديگه اين قيافه مارو نديد
جهانى_ نه اتفاقاً، اكثر بچه ها ميگفتند جاى شما چقدر خالیه
تو دلم گفتم خب بس که خرید ديگه، من خودم از خودم فراریم شماها دلتون تنگ شده بوده؟ واسه چى چيه من دلتنگ بوديد ديوونه ها؟ اخم من؟ غم من؟ شايدم چیکو. همينجورى با خودم ونگ ونگ میكردمو ميرفتم پيش آقاى كاظمى كه ببينم چه كارایى رو بايد انجام بدم. مرتيكه از نبودنم استفاده کرده بود هزار تا كار ريخته بود سرم. خلاصه تا آخر شب در گير کارای شرکت بودم. به محض اينكه ذهنم ميرفت سمت پرستو به خودم نهیب میزدمو فكرم رو به يه چيز ديگه معطوف ميكردم. كارهاى شركت كه تموم شد هوا تقريباً تاريک شده بود، با اينكه خسته بودم اما نميدونم چرا دلم ميخواستیکم قدم بزنم. كيف دستیم رو انداختم روی دوشم همينجور كه آروم آروم واسه خودم راه ميرفتم كُتی که توی دستم بود رو هى از اين دست ميدادم اونیکی دوباره بعد از چند لحظه ميدادم اونیکی. سرم پائين بود و به موزائیکایی كه روشون قدم ميزدم نگاه ميكردم. چقدر بی نظم سر جاشون قرار گرفته بودن، خیلی هاشون هم لق شده بود، خيلى جاها تقريباً چاله ميشد. يه پوزخند زدم نگاهمو بردم سمت كف خيابون، ديدم اون از موزائیکا بدتره. همۀ خیابون از آسفالتای تیکه تیکه پر بود. سطح خيابون به شدت ناهموار بود. با پوزخند گفتم اينهمه دولت حرف ميزنه، مردم ناراحتن كه چرا ماشیناشون اينقدر زود داغون میشه! با همه این حرفا نمیدونم دولت چرا وقت نمیزاره یکم به وضعیت این خیابونا برسه. به خودم اومدم گفتم منه منگولم به چه چيزهايى فكر میکنما! خیر سرمون دو دقیقه اومديم قدم بزنيم، بى خيال بابا.
به هر حال كشور ما با همين جذابیتهای بی نظیرش اينهمه توريست داره ديگه! مگرنه ديگه چى چى داره؟ شروع كردم نگاه كردن مغازه های كنار خيابون، عوض اينكه عين یه آدم به اجناس نگاه كن همش داخل مغازه ها رو نگاه مى كردمو از خلوت بودن داخل مغازه و شلوغ بودن پشت شیشه ها ميخنديدم. توی اکثرشون خلوت بود اگه كسى هم پيدا ميشد دست خالى ميومد بيرون. اينم از وضع اين مغازه داراى بدبخت. اما خودمونیما واسه اينكه يه چيزى گیرشون بياد كلى ميكشن رو قیمته اون لباس يا شلوار يا هر چيزى، بعدم كه مشترى مياد ميگن چون شمایی مثلاً ۲۰% تخفيف بهتون میدمو اين چرتو پرتا، مشتریه هم كلى خر کیف میشه كه ايول رفتم خريد ۲۰% تونستم تخفيف بگيرم در حالى كه ۴۰% هم ضرر كرده، يه كلاه از سر تا پاش كشيدن روش.
نیشخند تمسخر آميزى روی لبم بود و هر دقيقه يه مسأله خنده داره تازه ای رو از كشورم پیدا میکردم که به باد انتقاد بگیرم. نگاهمو دادم طرف مردم. مثل عادتم توی چشماى بقيه نگاه مى كردمو سعى ميكردم حالت های درونى شخص رو از چشماش بفهمم. خيلى خنده دار بود. مثلاً دختره رو میدید که از دور داره توی همون مسیری که راه میری در جهت مخالف حرکت میکنه و بهت نزدیک میشه. طرف از فاصله دور مثلاً منو آنالیز ميكرد وقتى ميرسيد نزديكتر و ميخواست از كنارم رد بشه عوض اينكه مثل من بهم نگاه كُنه نگاهش رو از روی من برمیداشت يكجا خيره میموندو از كنارم ميگذشت. خنديديم با خودم گفتم واقعاً كه ما مردم چقدر بدبختيم، تموم زندگیمون شده يه ظاهر خشک و خالى كه توش هم هيچى نيست. بهر حال مملكت گل و بلبل كه ميگن همينه ديگه، همه چیزش بايد بهم بخوره. وقتى خیابونا عجيب غريبه مردمش هم بايد عجيب و غريب باشن خب. من موندم چرا روانشناسا ميان ميگن که ما در عجبیم چرا اينهمه عمر اين مردم پائينه! خب منگلا همه اينا مال استرسو فشار عصبیه زياد مردمه ديگه. همۀ ما اساس زندگیمونو گذاشتیم روی يه چهار پایه رفتیم واستادیم روش. و هر پایۀ اون رو يكى از رفتارای مسخرمون قرار داديم.
يكيش شده ظاهر سازى كردن
يكيش شده همش حرف مردم
يكيش شده ترس از تغیر
یکیش شده فكر زیرابی زدن و زیرابی رفتن واسه چندر غاز
خب بابا وقتى يكى از اين پايه ها يكم بلرزه، چقدر ميتونى رو اين چهار پایه واستی؟ اساس زندگیت آیا سست نمیشه وقتی یکی تو رو میگیره به باد انتقاد؟ میلرزی! واسه اینکه از اون گردباد فرار کنی جلو یارو دُلا راست میشی بعدش که رفت رد کارش پشت سرش هر چی خواستی میگی. مسخره نیست؟ آخه آدمه عاقل كه اينجورى خودشو اسیرو ابیر مردم نمى كنه كه. آدم عاقل از روی این چهار پایۀ لعنتی مى پره پایین و روی زمينه خدا راه ميره. بدون هیچ استرسی. بدون توجه به حرف بقیه، بدون توجه به ترس از تغیر. گوره باباى بقيه، ببين دلت چى مى خواد، تا كى وایه اینو اون آدم فيلم بازى كُنه، كه آخرش چى؟ كه دو تا آدم بيان ازمون تعريف كنن بگن فلانى خيلى فلانو بهمانه؟ اگه آدم لنگه اينه که دو نفر هى ازش تعريف كنن بره امين آباد خودشو بسترى كُنه بهتره.
خلاصه همين جورى غر غر مى كردمو از رفتارای مردم اين شهر وانفسا ميخنديدم. به خودم گفتم آخه ابله حالا كه خودت اينهمه ايراد ميگيرى مگه خودت اينجورى نيستى؟ يكم فكر كردم جواب دادم خب منم يكى از همينام ديگه. باز به خودم گفتم پس خفه شو برو خونه بابا.
روزها همينجور میومدنو ميرفتن.
تقريباً چند روزى از اون پارتى كه با نگين رفته بودم گذشته بود كه نگین شام دعوتم كرد خونۀ خودش. چون وقت نشد برم خونه لباس عوض كنم و باهاش راحت بودم از همون شركت يه سره رفتم اونجا. بعد از کلی راه بالاخره رسیدم خونشون. توی آينه آسانسور يه نگاه به خودم انداختم، پیرهن مشكى رو دور كمرم مرتب كردمو موهامو باز دادم بالا برگشتم سمت در که آماده باشم با اون چشماى جذاب سبز رنگ نگين رو به رو بشم. از آسانسور كه اومدم بيرون مثل هميشه دم در به استقبالم واستاده بود. عوض سلام يه چشمک بهم تحويل دادیمو رفتيم تو، وقتى از جلو در رفت كنار كه وارد شم چشمم به سالن پذیرایی افتاد كه ديدم يه دختره داره مياد سمت در، يكم زوم كردم روی قیافش فهميدم اين همون دخترست كه شب تولد شقايق چند بارى باهام حرف زد که منم اصلاً تحويلش نگرفتم. با اینکه از حضورش جا خوردم اما خودمو جمئ جور کردمو باهاش دست دادم و سعى كردم مثل وقتى که با نگين تنها بودم زيادى رفتارای بچه گونه از خودم بروز ندم.
نگين_ فرهاد جان ايشون هم بنفشه جون از دوستاى گل منه، اون شب توی پارتى هم بودن نميدون دیدیش يا نه
من_ بله آشنايى دارم خدمتشون. روم رو برگردوندم طرف بنفشه ادامه دادم در كل خوشبختم از ديدار مجدد
بنفشه_ لطف دارى شما، آقاى اخمو
من_ با خنده گفتم زندگیه ديگه، بالا پائين داره
توی پذیرایی نشسته بوديمو از اينور اونور صحبت ميكرديم. خلاف سری های پيش، نگين يكم رسمى تر لباس پوشيده بود. يه پيرهن آبى روشن آسمونى با يه دامن لى روشن كه تا يكم پائين زانوش رو پوشونده بود تنش کرده بود. بنفشه هم يه لباس آستين كوتاه مجلسی زرشکی پوشيده بود با يه شلوارِ مشكى. يكم كه حرف زديم نگين پاشد به هوای غذا ردیف کردن رفت سمتِ آشپزخونه. احساس كردم بنفشه دیگه زيادى نگاهم ميكنه تا خواستم بهش يه چيزى بگم اون شروع كرد
بنفشه_ لباس مشكى هم بهت مياد، اون شب هم اگه اشتباه نكنم زرشکی بود تنت بود، اونم بهت مييومد
من _ به من اكثر رنگا مياد. اما زرشکی به شما نمياد، همون رنگای روشن بهتره.
تو دلم خنديديم گفتم اين از حملۀ اول كه زدم برجکتو داغون كردم. چون بدون توجه به حرفهاى من و نگاهای من بهم خيره ميموند من هم راحت تر آنالیزش ميكردم. اما در كل به نظرم خيلى جذاب ميومد. مخصوصاً با اون موهاى پر کلاغیش كه از بالا بسته بود و به غیر از يه چند تار موش که از اطراف صورتش اومد بود پایین، بقيه اش رو ريخته بود پشتش. زياد زیور الات نداشت و همين يكى ديگه از نکته های مثبتش بود. بنده خدا همچين حرف من روش اثر كرد كه لال شد
من_ شما تشنتون نيست؟
بنفشه_ نه چطور؟
من_ من كه حسابى تشنمه، اين نگين هم كه هنوز مهمونداری رو ياد نگرفته، من از سر كار اومدم عوض اينكه به من يه نوشیدنی بده ميذاره ميره.
بنفشه يه لبخند زدو منم پاشدم رفتم پيش نگين كه داشت چند تا کاهو روی يه تخته خورد ميكرد. از بغلِ كمرش يه وشگون ازش گرفتم اونم نامردى نكرد با لگد زد به ساقه پام.
من_ با خنده گفتم، ميگم وحشى كاش بهم ميگفتى مهمون دارى حداقل کاندوم بى حسى ميگرفتم بتونم کفاف هر دوتونو بدم
نگين_ با خنده گفت خفه شو پر رو
يكم از شير آشپزخونه آب خوردم خواستم كه ادامه مسخره بازی هامو با نگين بكنم که بنفشه هم اومد سمت آشپزخونه واسه همون ديگه نشد كارى بكنم. به كمک هم ميز رو چیندیمو توی سكوت شامو خورديمو يكم بعد از شام من پاشدم به هوای خسته بودن خداحافظى كردم که از اونجا بزنم بیرون. موقعى كه داشتم کفشامو میپوشیدم چشمم افتاد به صورت بنفشه که مثل عادتش توی چشمای من غرق شده بود
بنفشه_ اگه شكالى نداره من شمارت رو از نگين ميگيرم بعداً يه تلفنى بهت ميكنم
من_ نه چه اشكالى، خوشحال ميشم صحبت كنيم، البته نه جنگ.
هر دو خنديديمو نگين هم با تعجب نگامون ميكرد كه از چى حرف ميزنيم. خلاصه از خونه زدم بيرون و به سمت خونه خودم راه افتادم. توى راه خونه هر جایی رو كه نگاه ميكردم فقط دخترا رو ميديدم. خنده دار بود انگار كه اصلاً مردى توی عالم جز خودم موجود نيست. حس ميكردم چشمام هم تابلو شدن واسه همون عوض اتوبوس و اين حرفا سوار تاكسى شدم كه زودتر برسم خونه تا يه وقت عمل ناشایستی از من سر نزنه. توى مسير برگشت وقتی فکرم رفت سمت پرستو ديگه نتونستم منحرفش كنم.
** چند ماه از دوستیمون ميگذشت، جز همون یکباری كه نصفه نيمه باهم ****** كرديم و فقط من ارضاش كردم ديگه باهم ****** نداشتيم. توى مسير برگشتن از مدرسه تو همون پارک هميشگى باهم نشسته بوديم. دیدم پرستو عجیب قریب نگام میکنه
من_ هوم؟
پرستو_ فرهاد مامان اينا پس فردا مى خوان برن مسافرت منم به هوای امتحانها قرار شد بمونم خونه
من_ اوهوم، خب که چی؟
پرستو_ خبو كوفت، بايد بيايى پيشم يكم كمک كنى كه منم بهتر درسامو بخونم.
من_ آها از اون جهت؟! چشم، به روى چشم
تا چشم به هم زدم شد فردای اون روزو جلوی خونشون واستاده بودمو آماده میشدم که زنگ خونشون رو بزنم تا برم بالا و ... **

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
haleh ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 30th January 2008   #14

haleh

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست

 

چند شب بعد از اون شبی که رفته بودم خونۀ نگین و شام با هم بودیم، توی بالکن واستاده بودمو سيگار ميكشيدم كه صدای زنگ خوردن مبايلم از توی اطاقم اومد. رفتم تو اطاق روی صفحۀ مبایل رو نگاه کردم شماره نا شناس بود. با خودم گفتم جواب بدم، ندم. چون حوصله نداشتمreject كردمو سعى كردم با صداى ياور كه از استریو اطاقم پخش ميشد تنهايى خودمو پر كنم. چند لحظه بعد دوباره مبایل زنگ خورد و همون شماره بود. گفتم عجب سیریشیه ها، جواب دادم ببينم طرف دردش چيه
من_ بله
با كمال تعجب با همون جمله اولش شناختمش، صدای بنفشه بود كه از اون ور خط ميومد
بنفشه_ سلام منم بنفشه، انگار كه بدموقع زنگ زدم كه reject كردى
من_ نه شماره ناشناس بود منم تو حال و هواى خودم بودم اين بود كه جواب ندادم. خب خوبى؟ اين طرف ها؟
بنفشه_ مرسى ممنون. زنگ زدم حالت رو بپرسم، ببينم هنوز اخمویی يا بهتر شدى!
من_ زياد به اين مسائل فكر نكن، خودم هنوز خودمو نشناختم
بنفشه_ موافقم، پس الان زياد وقتت رو نمى گيرم، ميخواستم ببينم براى فردا شب برنامۀ خاصى چيزى دارى؟
من_ نه، تا شب شركتم بعدشم كه ميام خونه. چطور؟
بنفشه_ ميخواستم اگه موافق باشى شام باهم باشيم.
من_ اون وقت مناسبت خاصى داره اين شام؟
بنفشه_ شايد
من_ پس توی اين عالم فقط خودم مرموز نيستم
بنفشه_ خنديد گفت دقيقاً
من_ باشه مشكلى نيست، كجا بيام؟
بنفشه_ شرکتت كجاست؟ من خودم يه ساعتی كه فردا مشخص ميكنيم، توی مسیر ميام دنبالت.
آدرسو بهش دادمو همون جور كه گنگ ميزدم تلفن رو قطع كردم. برام مفهوم نبود كه چرا قرار گذاشت. اصلاً واسه چى زنگ زد؟ حالمو بپرسه؟ كه چى بشه مثلاً؟ اصلاً به اين چه مربوطه؟ گفتم ولش كن بابا اينقدر فكر نكن، ميريم هم فاله هم تماشا ديگه.
فردا ظهر توی یکی دیگه از خیابونای این ویرونه راه میرفتمو دنبال آزمایشگاه مورد نظرم میگشتم که بنفشه زنگ زدو قرار رو براى ساعت ۶ محكم فیکس كرديم. تا عصر انقدر درگیر کارای شرکت بودم که اصلاً نمیفهمیدم زمان چطور گذشت. فقط یه لحظه به خودم اومدم دیدم اگه بخوام سر وقت برسم باید سریع راه بیفتم سمت جایی که با بنفشه قرار گذاشته بودم. یه آبی به سرو کلم زدمو از شرکت زدم بیرون.
توی پیاده روی نزدیکترین خيابون اصلى به شركت بغل بانكى كه قرار گذاشته بوديم واستاده بودم و همينطورى كه ماشینا رو نگاه ميكردم سیگارمو ميكشيدم. با اينكه خسته بودمو دلم ميخواست برم خونه استراحت كنم اما بدم هم نمى اومد با بنفشه باشم. خلاف اخلاق و رفتارى كه از خودم بروز ميدادم یه جورایی به دلم نشسته بود. انتظارم زياد طول نكشيد كه يه زانتیا نقره ای راهنما زد اومد سمت کنار خیابون. راننده رو نگاه كردم بنفشه بود كه با دست بهم علامت ميداد. سیگارمو انداختم پائين يكم با پام روش فشار دادمو رفتم سمت ماشين.
من_ سلام
بنفشه_ سلام، واى چه ترافیکی بودا، زياد كه معطل نشدى
من_ نه بابا، حدس ميزدم بمونى توی ترافيک .اسه همون خودم هم يكم لفطش دادم كه ديرتر برسم
بنفشه_ خسته نباشى
من_ سلامت باشى، خب برنامه چيه؟
بنفشه_ من يه رستوران خوب سراغ دارم. ميريم اونجا زياد هم از اينجا دور نيست.
من_ باشه
بنفشه_ کمر بندتو نميخواى ببندى؟
منه كس خل هم که حواسم زياد ميزون نبود نگاهم رفت روی شلوارم ديدم کمربندم که میزونه. نزدیک بود بهش بگم كه كمربند شلوارم كه ردیفه یهویی فهميدم منظورش كمربند ايمنى ماشين بوده. نزديک بود سوتی رو بدما! کمربندو كشيدم جلو وصل كردم سر جاش
من_ مگه خطرناک میرونی كه اين سوسول بازى ها لازمه؟!
بنفشه_ اى همچين. آخه يكم از هيجان خوشم مياد
من_ اوهوم
بنفشه ماشین رو زد توی دنده و راه افتاد. یکم که گذشت سيستم ماشینش رو روشن كرد صداى پينک فلوید پيچيد تو ماشين. يه لبخند اومد رو لبم كه حداقل تو اين زمينه يكم باهاش به تفاهم رسيدم.
بنفشه_ اون شب بعد از اينكه رفتى، با نگين نشستيم غیبتت رو كرديم، فهميدم فقط متال گوش ميكنى با داريوش.
من_ آره
جواب دادنم همه کلیشه ای شده بود، فكرم اينور اونور میچرخیدو با آهنگ زمزمه ميكردم. بنفشه هم ديگه چيز خاصى نگفتو سرعتشو بيشتر كرد كه زودتر برسيم. همونطور که خودش گفته بود زیاد طول نکشید که به جایی که مد نظرش بود رسیدیم. یکم جلوتر از يه ساختمونه بزرگ تجاری خيلى شيک ماشين رو پارک كرديم و راه افتاديم سمت ساختمون. طبقه فكر كنم چهارمش رو نشون داد كه يعنى بايد بريم اونجا. جاى خيلى باکلاسی بود، اگه به خودم بود هيچ وقت يه همچين جاهايى نمى رفتم. با خودم ميگفتم اين يه جارو پا روی اخلاق و مرام مردونگی ميذارم چون اگه بخوام پول چيزى رو حساب كنم هيچى تو جيبم نمى مونه. از آسانسور اومدیم بیرون رفتیم سمت سالن اصلی رستوران. سالن تقريبا شلوغ بود باهم رفتيم پيش مسئول اونجا، بنفشه به مسئولش گفت ميز رزرو كرده بودم. تو دلم گفتم دِ بيا خانم چه برنامه اى چینده اى خدا. خلاصه راه افتادیم سمت میزی که یکی از گارسن های اونجا به ما نشون داد. سر ميز نشسته بودیم که منو رو برداشتم يه نگاه به ليست غذاها بكنم. بنفشه با لبخند مثل همیشه توی صورتم میچرخید، منم از روی عادت فقط قیمتا رو نگاه مى كردم و از وحشت آب دهنمو قورت میدادمو يه لبخندِ الكى هم به بنفشه ميزدم. تو دلم گفتم واى خدا اين غذاها ديگه چى چين؟ چند نوع كباب اينجا نوشته! مگه چند نوع كباب داريم ما؟ يه كباب کوبیده یکی هم برگ ديگه. پس اينا چى چيه دیگه؟ همينجور كه توی منو میچرخیدم بنفشه منو رو از توی دستم گرفت
بنفشه _ خب آقاى اخمو چى ميل دارن؟
من_ هوم؟ چه ميدونم، اصلاً هر چى خودت ميخواى براى منم بگير.
بنفشه_ اِ! خب من هوس كباب كردم.
من_ باشه خوبه بدک نيست
بنفشه_ چه نوع کبابی ميخواى؟
کپ کردم. اى خدا من چه مى دونم اسم اون کبابا چى چى بود. يكم فكر كردم شايد يادم بياد اما زهى خيال باطل. ديدم ضايع است اگه زيادى فكر كنم واسه همون معطل نکردم بهش گفتم
من_ همون کوبیده يا برگ هر كدوم خودت میپسندی منم همون رو ميخورم.
بنفشه یکی از گارسن ها رو صدا كرد سفارش رو داديم بهشو بعد از چند دقیقه يه نفس راحت كشيدم كه اين يه قسمت به خير گذشت. هى با خودم غر غر ميكردم كه آخه اينجا آخه کجاست پاشدی اومدی؟ آخه عتیقه پول توی جيبت به بالاتر از شهر رى ميخوره که مياى اينجاها؟ ديوونه. احمق.
بنفشه_ كجايى تو؟ چرا یهویی انقدر ميرى توی فكر؟
من_ هان! آها هيچى. جدى نگير، همینجام. يكم كارو بار شرکت فكرمو مشغول كرده
انتظارمون زياد طول نكشيد که غذا رو آوردن منم از بس عصبى بودم با سرعت بی نظیر خودم توی خوردن همه رو باهم ميرفتم بالا و هى با خودم نق نق ميكردم. اصلاً نفهميدم چى شد چى نشد. غدا که تموم شد انقدر تشویش وجودمو گرفته بود که ترجيح داديم پاشم بريم بيرون. بنفشه هم غذاش رو نصفه ول کرد رفتیم کل پول رو حساب کردو از ساختمون اومديم بیرون که بریم سمت ماشين.
من_ بنفشه من ميخوام يكم قدم بزنم. اگه ميخواى تو برو
بنفشه_ نه خب باهم قدم ميزنيم، اتفاقاً خيلى وقته قدم نزدم
به خودم گفتم بيا حالا اگه اين دمب منو ول كرد؟! خيابون زياد شلوغ نبود، به خودم ميگفتم عجب پیاده روی گنده ای داره ها، چقدر پهنه! پیاده روهای طرف ما نصف اينه تقريباً. با تمسخر گفتم يعنى چقدر تضاد توی يه كشور ميتونه باشه؟ تو اين مدتى كه راه ميرفتيم يه گدا هم دورو برم نديدم، انگار كه اصلاً اينجا ايران نيست. کیفمو تو ماشينه بنفشه گذاشته بودم و فقط کتم دستم بود، يه پيرهن خاكسترى تنم بود با همون شلوار و كفش مشکی هميشگى، کت مشكى رنگم هم دستم بود و همینجور که راه میرفتیم به رو به روم خیره بودم.
بنفشه_ فرهاد
من_ هوم؟
بنفشه_ خودم نميدونم چرا اينجام. چرا باهات قدم ميزنم. چرا خودم اومدم دنبالت. خودم هم متعجبم. اما شايد چون تا حالا كسى مثل تو باهام رفتار نكرده بود اينجورى خودم دارم تقلا ميكنم.
من_ با تعجب نگاش کردم گفتم من كه كارى نكردم، مگه چطورى رفتار كردم
بنفشه_ يه جور بی تفاوتی توی رفتارات هست. يه غرور جالب
من_ كجاش جالبه؟ گاهى خودم خسته ميشم از ظاهر سازی و اين مسخره بازى ها
بنفشه_ حق دارى. منم خسته شده بودم از بنفشه ای كه همش از بالا نگاه ميكرد. بنفشه ای كه همش با اينو اون بازى ميكرد.
من_ اميدوارم منم یه روزى بتونم از شر اين غرور لعنتى خلاص شم
بنفشه_ میدونی! توی صورت هر پسرى كه نگاهم ميكردم و باهام حرف ميزدن اينو حس ميكردم كه طرف از خداشه با من باشه. اما توی چشماى تو كه به ظاهر خسته هستن اصلاً چنين چیزی رو نديدم، حتى همين الان هم نيست. اينه كه منو اينجورى مشتاق كرده
من_ چى بگم والا. از يه دل خسته چه انتظارى ميشه داشت!
بنفشه_ چرا خسته؟ تو چرا اينقدر ناراحتى؟
من_ بى خيال، دور بزنيم؟
باهم ديگه برگشتيم كه بريم سمت ماشين. يكم كه گذشت حس كردم يه چيز ظريفى روی دستم حركت ميكنه. دستمو نگاه كردم دیدم بنفشه انگشتای دستشو کرده بود لای انگشتای دستمو خيلى آروم جلوشو نگاه ميكرد. خواستم دستمو از دستش بكشم بيرون اما نميدونم چى شد كه حوصله فيلم بازى كردن رو ديگه نداشتم. شايد گرما و لطافت اون دستا خيلى از خاطراتمو برام زنده ميكرد. فكرم كاملاً منهدم شده بود، نميدونستم کجام و چى داره پيش مياد؟ گویى كه زمان از حركت واستاده بود. فقط زمانى به خودم اومدم كه كنار ماشين رسيد بوديم و بنفشه منو تكون ميداد
بنفشه_ بازم غرق شدى كه پسر. نميخواى سوار بشى؟
من_ ميشه خودم برگردم خونه؟ بهتره تنها باشم!
بنفشه_ چيزى شد؟
من_ نه، نه، هيچى نيست، فقط الان بايد تنها باشم.
ديدم بنفشه هنوز مات و مبهوت رفتار منه، رفتم اون سمت ماشين کیفمو برداشتم برگشتم جلوش
من_ واقعاً ازت ممنونم، اما جداً لازم نبود اينهمه زحمت بكشى. موفق باشى
بنفشه_ اين حرفها چيه، خودم ميخواستم. مرسى كه وقت گذشتى. بعداً حرف ميزنيم فرهاد … جان.
اين جان رو يكم با فاصله گفت. با تعجب برگشتم نگاش كردم كه سریع سوار ماشين شدو حركت كرد. كلافه شده بودم. کیفم رو انداختم روی دوشمو از حرصم يه سيگار روشن كردم و تند تند کامهای سنگين ازش ميگرفتم. با خودم ميگفتم يعنى بايد بعد از اين چند ماه يه بار ديگه شروع كنم؟ آيندۀ نامفهوم لعنتى واسم شده بود كابوس. مثل هر باری كه عصبى ميشدم اين بار هم نتونستم جلوى فكر پرستو رو بگيرم ...
** پرستو_ فرهاد جونم
من_ جونم عسلم
پرستو_ يه مهمونى هستش ميخوام عزیزمو به دوستام نشون بدم پُز بدم
من_ خب برو نشونش بده
پرستو_ اِ لوس، منظورم تو بودى ديگه
من_ آها، خب من فعلاً وقت ندارم شما اگه مايليد میتونید با منشیم هماهنگ كنيد.
پرستو_ پر رو. خودم کلۀ اون منشیتو میكنم
من_ موافقم، قديمى شده يكم هم پيره. يه دختر جوونتر جاش بيارم بهتره
پرستو_ فرهااااااااااااااد
من_ واى كر شدم ديونه. من اصلاً غلط بكنم از اين كارها بكنم، صد بار گفتم اينجورى جيغ نزن گوشام كر شد.
پرستو_ حقته دفعه آخرت باشه از اين حرفا میزنیا. ميام خودمو ميكشم
من_ الهى فداش بشم من، قربونت برم شوخى كردم عزيزم
پرستو_ خب پس به تفاهم رسيديم واسه مهمونى ديگه؟
من_ پس گفتيد كه وقت قبلى هماهنگ نكرديد؟
پرستو_ فرهاد باز شروع کردیا، جيغ میزنما
من_ خب بليط چى، گرفتيد؟
تا خواست جيغ بزنه سریع پريدم وسط
من_ باشه باشه تسليم، ميام هر چى شما امر كنيد سلطان بانو. حالا چه روزی هست؟
پرستو_ پس فردا تشريف فرما ميشى خونۀ بیتا اينا، ورق بيار آدرس رو بنويس
من_ بفرما شيطون
آدرس رو گفت يكم حرف زديم و قرار شد من تقريباً وسطای مهمونى برم كه هم بتونم از شركت برم خونه يه لباس درست حسابى بپوشم بعدشم زياد حوصله نداشتم بين رفیقاش بلولم.
تا چشم بهم زدم شد پس فردا. سریع از خونه زدم بيرون چون ميدونستم ديرتر از زمانى كه به پرستو قول داده بودم ميرسم. يه شلوار مردونه مشكى پوشيده بودم با يه لباس استرج سفيد كه ميدونستم كه قشنگ با اين شلوار ست ميشه. سر راه يه بسته گل گرفتمو رفتم سمت خونه بیتا، دوسته پرستو. زنگ رو زدم، آیفن رو يه دختره برداشت كلى سر و صدا از تو خونه مييومد. به خودم گفتم خدا بخير كُنه کارمون نكشه به كلانترى با اين سر و صدا. خلاصه بعد از اینکه خودمو معرفی کردم طرف در رو باز كردو رفتم داخل ساختمون. به خودم گفتم حالا یه جور رفتار ميكنم که از جذبۀ من هیچکدومشون جیکشون هم در نياد. سادیسمم به شدت تحریک شده بود و میخواستم امشب حسابی كرم بريزم. از آسانسور كه اومدم بيرون پرستو با چند تا از دوستاش دم در واستاده بودن، گرخیدم. با پر رویی خاص خودم گفتم
من_ سلام، ماشالله. اگه ميدونستم اينقدر مهبوبم يكم زودتر میومدما
تا اينو گفتم جیغ و ویغ بچه ها رفت بالا هر کدومشون یه چیزی باره من كرد. يكى گفت واقعاً كه، اونیکی ميگفت چه پر رو، اون يكى از پرستو وشگون ميگرفت. همینجور که میخندیدم دویدم طرفشون گفتم ول كنيد حاج خانومو ببينم ضعیفه ها.
خلاصه با خنده و سر و صدا وارد خونه شدم. حدود ده نفرى از دوستاى پرستو همگى بودن بدبختانه حتی يه دونه پسر هم اونجا نبود. بیتا اومد طرفم گفت
بیتا_ سلام آقاى رزمنده
من_ سلام از بندست سردستۀ ضعیفه ها. آروم بهش نزدیک شدم در گوشش گفتم ميگم كه من یه جورایی الان در وحشت بسر ميبرم. اينهمه دختر، اونوقت من يه نفر؟ كاش به يه پسرى چيزى زنگ ميزدى بياد حداقل يه يار كمكى داشته باشم.
بیتا_ حيف كه پدرام دوست پسرم قراره بياد مگرنه خيلى خوب ميشد تنهايى گيرت مینداختیم تا جا داشتیم اذيتت ميكرديم
من_ واسه شما فسقلیها هنوز خیلی زوده كه منو اذيت كنيد
پرستو دستمو كشيد برد اون طرف سالن به چند نفر از دوستاش منو معرفى كرد بعدشم باهم نشستيم روی يکی از مبل های توی سالن پذیرایی. ياد حرف خودم افتادم که خیر سرم دم در گفتم يجورى رفتار ميكنم كه اينا جیکشون هم در نياد. نگاشون كن انگار نه انگار اينجا نشستم، جیغ و ویغشون كه كم نشده هیچی. انگار جری تر هم شدن، از دست همشون خندم گرفته بود.
من_ پرستو زود يه كارى كن فرار كنيم، من همچین احساس باحالى ندارم
پرستو_ بابا الان يه چند نفرى ميان، احتمالاً پدرامو چند تا از دوستاش ميان
من_ حالا مناسبت اين مهمونى چى چيه؟
پرستو_ هيچى، همين جورى دوره هميم
من_ همتون دیوونه اید، بابا از وقتتون استفاده كنيد، يعنى چى كه فرت فرت مهمونى میگیرید؟
پرستو_ اين چيزا به شما مربوط نيست، تازه از اين به بعد توی اكثر مهمونی ها شما هم با بنده مياى شازده
من_ جان اون ننت من يكى رو بى خيال شو تا همینجاشم مغزم از سر و صداى اينا داره مى تركه.
صداى آهنگو بردن بالاتر نصفشون ريختن وسط سالن شروع كردن رقصيدن. خدا خدا ميكردم اين پسرا زودتر پیداشون بشه اما زهى خيال باطل. منم از روى ناچارى سرمو با میوه ها گرم كرده بودم كه هى نيان پيله بشن بگن بيا وسط و اين حرفها. كم كم پیش دستی رو به روم از ازدیاد پوست میوه داشت منفجر ميشد كه شکر خدا زنگو زدنو چهار تا پسر هم داخل شدن. توی همون برخورد اول فهميدم دو نفرشون با دو تا از دخترهای این جمع رفیقن اون دو نفر ديگه هم دست بيل بودن. همشون اومدن طرفم، منم پاشدم سلام عليک كردم دوباره نشستم سر جام البته خيلى ریلكس تر. گوش شیطون کر ديگه اين دخترها هم زيادى شیطونی نمى كردن. اون دو تا پسر كه ميدونستم اومدن اينجا که ارواح عمشون بتونن واسه خودشون دوستى بَرده ای ضعیفه ای چیزی جور كنن خیلی تابلو با اون صورتای لپ انداختشون بقيه رو نگاه ميكردن. دخترها هم فكر كنم رو حساب همين دو تا پسر ساكت شده بودن. تو دلم از دست رفتارای مسخرشون غوغایی بود. به حالشون ميخنديدم كه مثل همیشه بازم در گير ظاهر هستن. توی دلم طرف صحبتم رو دخترا قرار دادمو گفتم، شماها كه تا همین الان اينهمه بالا پائين میپریدید چه معنى داره که رفتيد عين يه دختر خوب نشستيد يه گوشه؟ که چى؟ كه مثلاً پسره بگه واى چه دختر نجیبیه اين؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واسه خودم حرف ميزدم كه پدرام كه يه پسر قد بلند بود با موهاى مشکی هم اندازه من كه فرق وسط باز كرده بود با تكون دادن من منو از اون حال خودم كشيد بيرون
من_ جانم عزيز؟ بابا قدرت ویبره رو يكم آروم كن جان مادرت، اين بدن تِستِره زلزله هشت ریشتر نيست كه
پدرام_ همينطورى كه مى خنديد گفت ديدم حسابى تو فكرى هر چى صدات كردم متوجه نشدى
من_ اشكال نداره اما سعى كن دفعه آخرت باشه. يه چشمک تحويلش دادم دستامو بردم جلو ادامه دادم، ميتونى منو فرهاد صدا كنى
پدرام_ باهام دوباره دست داد گفت آشنايى دارم خدمت تون آقاى جنگنده
من_ اوه اوه. پس اين کلاغا توی گوش تو بيچاره هم غار غار كردن؟
پدرام كه هنوز با طرز حرف زدن من آشنايى نداشت هر لحظه ميزد زير خنده. تقريباً باهم گرم گرفته بوديم، يعنى اين اخلاق خودمه. اگه بخوام و حال داشته باشم تو كمترين زمان ممكن به يكى همچين حال ميدم كه خر کیف بشه اگرم حال نداشته باشم که عمراً حتى یه سلام خشک و خالی کنم كه بخواد رابطه اى شروع بشه. از قديم گفتن كرم از خود درخته.
از بس تيكه و متلک به اينو اون انداختمو با پدرامو بچه ها خنديديم كه سرم یه جورایی درد گرفته بود. تيكۀ آخر کیکی كه جلوم بود رو هم خوردم و پاشدم رفتم پيش پرستو كه اون سمت پيش بیتا نشسته بود
من_ عزيزم ديگه كم كم بريم، دير وقته ها
پرستو_ باشه، الان ميريم من لباسمو بپوشم باهم ميريم
بیتا_ اِ ، زوده حالا
من_ نه بیتا خانم، بهتره بريم من هم زياد انرژى واسه موندن ديگه ندارم.
بیتا_ هر جور كه خودتون راحتید
پرستو دست منو گرفت باهم رفتيم سمت يه راهروی دراز كه آخرش میرسید به یه اطاق که روی درش یه کار دستی خیلی قشنگ نصب بود. یه قلب بود با گلهای مصنوعی قرمز و صورتی. رفتيم توش همونطوری که حدس میزدم فهميدم اينجا اطاق خود بیتاست. مانتوى پرستو روی تخت ديده ميشد رفتم سمت مانتو، بازش كردم كه خودم تن پرستو كنم، پرستو اومد طرفم مانتو رو گرفت دوباره انداخت روی تخت. اومد جلوتر لبشو گذاشت روی لبم شروع كرد مکیدن. گذاشتم يكم كار خودشو بكنه بلكه بى خيال بشه اما ديدم نخیر خانم تازه گرم شده، از خودم جداش کردم گفتم
من_ بپوش بريم ديگه جيگر
پرستو_ همين؟
من_ پس چى؟
پرستو_ بى احساس. الان خيلى وقت باهم نیودیما، با خودت نمگى عزيز من يه احتیاجاتیم داره؟
من_ لبشو بوس كردم گفتم ميدونم عزيزم، اما اينجا جاش نيست
پرستو_ اتفاقاً اينجا هيجان داره ها. کلی کیف میده
من_ ديوونه، ميدونم هيجان داره اما حس خوبى ندارم گُلم
پرستو_ هر چى آقا خوشگل بفرمايند.
روی پیشونیش رو بوسیدم لباسشو عوض كرد، مانتوش رو خودم تنش کردمو رفتيم سمت سالن اصلى. چند نفرى هم كه نفهميده بودن ما داريم ميريم با ديدن پرستو توی مانتو گرفتن قضيه چيه. همگى اومدن دم در كه مارو بدرقه كنن. پدرام اومد جلو شمارم رو خواست منم که هميشه روی چند تا از کارتای شركت شمارمو داشتم يكى از کارتارو دادم بهش و از اونجا با عزيزم زديم بيرون. **

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
haleh ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 30th January 2008   #15

haleh

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست

 

با اينكه حتی ديشب دير تر از خود نگين خوابم برد اما زودتر از همه پاشدم. اونم چون بدنم عادت كرده بود صبح زود از خواب بيدار بشه. از روی تخت پاشدم رفتم طبقه پایين ديدم هيچ خبری نيست. خواستم برم صداشون كنم اما بى خيال شدم. یکم توی خونه چرخ زدم تصمیم گرفتم از ویلا بزنم بیرون. رفتم سمت اطاق برادر بنفشه همون اطاقی که دیشب توش خوابیده بودم. از توی كمد برادرش يه گرمکن برداشتمو روی لباساى خودم پوشیدمو راه افتادم سمت در و از ويلا زدم بيرون.
هواى مرطوبش، بوي سبزی و تازگیۀ درختاش يه محیط فوق العاده رو ايجاد كرده بود. از يكى از مردم محلی اونجا پرسيدم نونوایی كجاست؟ اونم با همون لهجۀ شیرینش بهم آدرس دادو رفت. تا نونوایی ای که بهم آدرس داد راه زیادی نبود.
چند دقیقه بعد با چند تا نون سنگک توی دستم داشتم صوت زنون برمیگشتم سمت ویلا. کلید انداختم در حیاط رو باز کردمو بعد از رد شدن از باغچۀ قشنگ حیاط رسیدم به ساختمون خود ویلا. خيلى آروم در آهنی قرمز رنگ ويلا رو باز كردم كه كسى بيدار نشه. آروم رفتم سمت آشپزخونه كه ديدم بنفشه بيدار شده داره چایى دم ميكنه.
من_ بــــــه سلام به صاحب خونۀ سحر خيز
بنفشه_ با یه لحن خیلی سرد گفت سلام
از لحن صداش تعجب کردم، ازش پرسیدم
من_ بنفشه حالت خوبه؟ ديشب بد خوابيدى؟
بنفشه_ نه، خوبم
خواستم بگم لحن صدات يه چيز ديگه ميگه اما گفتم شايد چون تازه از خواب پا شده اینجوریه
من_ برو نگین رو بيدار كن يكم سر و صدا كنه خوابمون بپره
بنفشه_ بهتره خودت نگين جونتو بيدار كنى
اينو گفت و از كنارم رد شدو از پله ها رفت بالا. مونده بودم چى شده كه اين اينجورى رفتار ميكنه! نه به برخورد اين چند روز آشناییمون نه به الان. رفتم بالا يه چند بار در اطاقى كه نگين توش بود رو زدم از همون پشت در انقدر بلند بلند صداش زدم تا از خواب بيدار شد و شروع كرد فحش دادن كه اين چه طرز بيدار كردنه، سكته كردم و اين حرفها.
چند دقیقه بعد سر سفره نشسته بوديمو مشغولِ خوردن بوديم. از رفتار و نگاه های سردِ بنفشه، نگين هم تعجب كرده بود. به من اشاره كرد که چشه منم شونه هامو انداختم بالا كه يعنى نميدونم
نگين_ بنفشه جونم چيه، پکری چرا؟
بنفشه_ چيزى نيست، ديشب زياد خوب نخوابيدم يكم کسلم.
حس ميكردم دروغ ميگه. حالا اصل قضيه چى بوده رو دیگه نميدونستم. صبحونه رو كه خورديم بنفشه پاشد رفت توی اطاق خودش بيرون هم نيومد. دو سه بارى نگين رفت پيشش اما به اونم نميگفت چى شده. دوباره ساعت رو نگاه کردم، ديگه تقريباً دو ساعتی شده كه خودشو توی اطاقش اسير كرده بود. ديدم نمى تونم بى تفاوت بشينم، نگران شده بودم كه چى شده! آروم رفتم سمت اطاقش، يه چند ضربه آروم به در اطاقش زدم
بنفشه_ كيه؟
من_ منم صاحب خونه. اجازه ورود ميخوام
هيچى نگفت منم پر رو پر رو دستگیره رو دادم پائين ادامه دادم
من_ سكوت علامت رضاست، پس يا الله
دیدم روی تختش پشت به در اطاق نشسته و سرش هم پائين گرفته. ديگه مطمئن شدم يه خبرای مهمی بايد باشه. خيلى آروم رفتم طرفش، سرش رو بالا نياورد منم ترجيح دادم واسه اينكه يكم جو اطاق بهتر بشه سر خودمو به وسايل اطاقش گرم كنم. شروع كردم الكى درو دیوارو نگاه كردن و بازرسى كردن محیط. تخت خواب یه نفرۀ چوبیش که رو انداز صورتی کمرنگی روش انداخته بود با لوستر صورتی رنگش ست قشنگی شده بودو آدمو یاد دوران بچگی که پر از سادگیه مینداخت. گوشۀ دیگۀ اطاقش میز آینه توالتش بود با یه صندلی کوتاه چرخ دار که فهمیدم مخصوص همون میز بوده. دوباره بنفشه رو که همچنان سرش پایین بود نگاه کردم. خیلی آروم رفتم پيشش با فاصله نشستم کنارش روی تخت. همينجور ذل زدم به صورتش كه پائين رو نگاه ميكرد
بنفشه_ كارى داشتى؟
من_ اوهوم
بنفشه_ خب؟
من_ صبح كه ديدمت از نگاه كردنت فهميدم يه خبرایی بايد باشه. فكر كردم با نگين زديد به تيپ و تار هم اما اينطور نبود. فكر هم نكنم واسه بد خوابيدن باشه چون خود من يه عمره بد ميخوابم اما صبح حداقل بازم يه انرژى چيزى دارم. اومدم ببينم قضیه چيه اگه بتونم حلش كنم
بنفشه_ هه، خواهشاً اداى آدمای نگرانو در نيار
من_ با تعجب گفتم جانم؟
ديدم اگه بخوام يكى من بگم يكى اون بگه جری تر ميشه. ترجیح دادم مثل همیشه وقتی یکی عصبیه با زبان بدن باهاش حرف بزنم تا آرومتر بشه. خيلى آروم دستامو گذاشتم رو شونه های ظریف و نرمش خيلى آروم و ملایم يكم پوستش رو ماساژ دادم تا ببينم چه بايد كرد. به محض اينكار سرشو سراسیمه آورد بالا از جاش پاشد رفت اون سمت تخت پشت به من واستاد. ديگه واقعاً مونده بودم چى كار كنم. پاشدم رفتم پشتش برگردوندمش ديدم پشت چشماش اشك جمع شده
من_ اِ، گريه ديگه چرا؟ اى بابا. بنفشه؟ بى خيال بابا، هر چى باشه با هم دیگه حلش ميكنيم
بنفشه_ با صداى لرزونش كه به سختى كنترل ميكرد به کنایه گفت آره؟
من_ قول ميدم
بنفشه_ خجالت بكش. به تو هم ميگن مرد؟ ديشب صداتون تا آسمون ميرفت. حداقل ميتونستى به اون نگين بگى آروم تر جيغ بزنه كه من نشنوم
من_ من ...
بنفشه_ هيچى نگو. يعنى تو واقعاً نفهميدى من بهت علاقمند شدم؟ هر كى بود اينو میفهمید. يكم فكر كن، چرا الان اینجایی؟ آيا غير اينه كه خودم به اصرار آوردمت؟ غیر اینه که خودم اومدم دنبالت؟ يعنى اينقدر حقیر شدم؟
ديگه نتونست جلوی گریش رو بگيره، تا خواستم نگهش دارم برگشتو رفت سمت در از اطاق رفت بيرون. اعصابم نافرم قاطى شد. اصلاً نمیخواستم اينجورى بشه. هيچ حركتى نتونستم بكنم. مونده بودم برم دنبالش يا نه اما ميدونستم الان اينقدر کفری و ناراحت بود كه هيچ كاريش نمى تونستم بكنم. عين ديوونه ها تو اطاقش رژه ميرفتم. از اينور به اونور. چند لحظه از رفتن بنفشه نگذشته بود که صداى در اطاق منو از حال خودم كشيد بيرون
من_ بله؟
نگين درو باز كرد اومد توی اطاق
نگين_ اين چش شد گريه كنون رفت بيرون خونه؟
من_ برو از اطاق بيرون
نگين_ وااا!
من_ بذار تنها باشم بايد فكر كنم. برو چند دقيقه ديگه خودم ميام پيشت برات تعریف میکنم
نگين كه نسبتأ روی اخلاقیاتم شناخت داشت ديگه نه نو نیاوردو درو بستو رفت بیرون. بازم قدم زدنای عصبیم شروع شد، صداى لرزون بنفشه عين پتک تو سرم ميخورد. چقدر اين جملش بهم فشار میاورد "به تو هم میگن مرد؟ یعنی اینقدر حقیر شدم؟" عصبى خنديديم، بلند به خودم ميگفتم واقعاً حس ميكنى لیاقت كلمه مرد رو دارى عوضى؟ خاک تو سرت كه اينجورى با احساسات يه آدم بازى ميكنى. تو ******** هم نيستى چه برسه به مرد، آشغال. يعنى ميخواى بگى نميدونستى دوستت داره؟ برو خودتو سيا كن پسر، از همون شب توی پارتى حس كردى جذبت شده. پس چرا اينجورى كردى؟ زدم تو پیشونیه خودم، دست خودم نبود كه چى كار ميكنم. وجدانم به شدت داغ كرده بودو وجودمو به محاكمه كشيده بود. خب لعنتى منم بهش وابسته شدم، اما چى كار كنم كه ميترسم؟ با عجز گفتم خدايا من بايد چى كار كنم؟ نشستم روی تختش فكر كردم، فكر كردم، فكر كردم.
چند دقیقه بعد زيپ گرمکن سبز رنگ برادر بنفشه رو كه تنم بود كشيدم بالاتر كه نسيمی كه ميومد تن عصبیم رو بيشتر از اين نلرزونه. تقريباً بعد از چند دقیقه تفكر بالاخره تصميم خودمو گرفته بودم. پاشدم از اطاق اومدم بيرون و بعد از برداشتن گرمکن برادر بنفشه از یه اطاق دیگه، راه افتادم که از ویلا بزنم بیرون. بدون توجه به سوالهاى نگين که از توی آشپزخونه بلند بلند ازم میپرسید و نگاه های متعجب بنفشه با اون چشماى سرخش که توى حياط کنار استخر واستاده بود، با سرعت از حیاط رد شدمو از ویلا زدم بیرون. راه زيادى تا گلخونه ای كه ميخواستم برم نبود، طبق برنامه ريزى ديگه بايد ميرسيدم بهش.
چند دقیقه بعد با يه دسته گل که دستم بود داشتم برمیگشتم سمت ويلا. زنگ رو زدم نگین جواب داد وقتی فهمید منم در رو باز کرد رفتم تو. وقتی از حیاط رد میشدم بنفشه رو نديدم اما نگین توی هال روی مبل نشسته بود داشت با کانالای تلوزیون ور ميرفت
نگين_ لوس، هيچ معلومه تو چته؟ تو كه از اين دختر بدتری.
با تعجب و از روی کلافکی واستادم ببینم دردش چیه. یکم منو نگاه کرد دوباره ادامه داد
نگین_ ميگى برو از اطاق بيرون چند دقیقه ديگه خودم ميام برات قضيه رو تعريف ميكنم بعدش یهویی لباس میپوشی از ويلا ميذارى ميرى
من_ ناز ناز بازى نكن سوسول. ببينم بنفشه كجاست؟
نگين_ فرستادمش حموم
بدون اینکه بهش توجه کنم از پله ها رفتم بالا رفتم توی اطاق بنفشه. دست گل رو گذاشتم روی ميز آينه توالتش. کارت سفيد رنگى هم كه از گل فروش گرفته بودم از توی جیبم در آوردم روش نوشتم: " حقارت مال امثال منه، نه عزیزی مثل تو.
از پله ها رفتم پایین دیدم نگین هنوز داره با تلوزیون ور میره و خیلی عصبی کانالا رو بالا پایین میکنه. دلم نیومد بیشتر از این اذیت بشه رفتم طرفش. کنترل رو ازش گرفتم تلوزیون رو خاموش کردمو نشستم مبل کناریش.
من_ حالا حتماً میخوای بدونی چی شده؟
نگین_ خب معلومه که میخوام بدونم
من_ به خاطر کار دیشب ماست که حالش اینجوری شده
نگین_ کار دیشب! کدوم کار؟
من_ با تعجب گفتم نمیدونی یا خودتو زدی به اون راه. برنامه شیطونیه نصف شب رو میگم.
نگین_ لبشو گاز گرفت گفت نــــــــه!
من_ آره.
با اینکه میدونستم تقصیر نگین نبوده اما از حرصم دنبال یکی میگشتم که این اشتباه رو بندازم رو دوشش تا شاید از عذاب وجدانم کم بشه. ادامه دادم
من_ میدونی توی اطاق چی بهم گفت؟ آتیش گرفتم نگین. برگشت گفت حداقل میتونستی به نگین جونت بگی آرومتر جیغ بزنه!
حیونی نگین وا رفت. یکم سرش رو با ناراحتی تکون داد بدون اینکه چیزی بگه پاشد از پله ها رفت بالا. همونجوری که از روی حرصم با قدرت نفس میکشیدم نگاهش کردم. پاشدم یه سیگار روشن کردم تا شاید حرصمو سرش خالی کنم.
تا چند ساعت بعد از اون جريان هر كى توی حالو هواى خودش بود. از وقتى كه برای نگین قضيه رو تعريف كردم بیچاره همش تقلا ميكرد كه مثلاً برای بنفشه جبران كنه. انقدر بالا پایین کرد که آخر سر زور زورکی مجبورمون كرد که از ویلا بريم بيرون و یکم توی شهر بگردیم، اما انقدر کلافه بودم که ترجیح دادم بمونم خونه. بعد از یکمی سرو کله زدن با نگین دست از سر من برداشتو با بنفشه حاضر شدن رفتن يكم توی شهر دور بزنن که منم يكم تنها باشم نفس بكشم. يكم كه واسه خودم توی خلوت فكر كردم احساس آرامشه بيشترى بهم دست داد. شايد از تصمیمی که گرفته بودم مطمئن تر شده بودم. رفتم توی آشپزخونه كه يه چیزی واسه شام رديف كنم. با يه تخمین كوچولو كه مواد اوليه آشپزخونه رو زدم ديدم راحت ترين چيز واسه پختن استانبلیه. چند دقیقه ای مشغول آماده کردن غذا بودم وقتی در پلوپز رو گذاشتم تقریباً خیالم از بابت غذا راحت شد. زنگ زدم به نگين گفتم شام رو رديف كردم تا بیست دقیقه ديگه خودتون رو برسونید كه غذا حاضره يخ نكنه. بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم ديدم بهتره بيكار نشینم، شروع کردم يكم دست به سرو كول خونه كشيدمو روی میز غذاخوری توی سالن رو هم چیندم. مثل عادت هميشگى بعد از مرتب كارى یکم رفتم عقب، سمت کنج سالن و سعى كردم با لذت بردن از نظم اون محيط خستگى رو از تنم بيرون کنم. خير سرم تا خواستم ولو شم روی مبل نگين با بنفشه از راه رسیدن.
نگين_ با جیغ و داد مختص به خودش وقتى سفره رو ديد گفت وای بنفشه ببين خانمه خونه چى كار كرده!
بنفشه هم يه لبخند زدو از پله ها رفت بالا
من_ تا آماده ميشيد که بيايد سر سفره من غذا رو ميكشم
سر شام همه ساكت بوديم. گاهى نگين از روی عادتش يه چيزى میپروند اما وقتى ديد من مثل هميشه فكرم مشغوله بنفشه هم زياد بهش حال نميده بى خيال شد. سعى ميكردم بیشتر سرم توی بشقاب خودم باشه اما گاهى كه با بنفشه چشم تو چشم ميشدم حس ميكردم عمیق و با تردید نگام میکنه. شام كه تموم شد بنفشه به هواى شستن ظرفا بشقاب ها رو به كمک نگين برداشت رفت توی آشپزخونه. از توی هال به نگين اشاره كردم كه بياد پیشم
من_ نگين، من روی دسته گلى كه براى بنفشه تو اطاقش گذاشتم نوشتم كه بايد باهات خصوصى حرف بزنم. اگه ديدى داريم باهم حرف ميزنيم بذار راحت باشيم
نگين_ خيالت راحت، بعد از گذشته اين همه وقت خوب مى شناسمت
به شوخی زدم کنار بازوش و بسته سیگارو با فندکو از روی میز برداشتم رفتم توی حياط. يكم كه توی حیاط چرخ زدم رفتم روی تاپ دو نفرۀ سفید رنگی كه يه گوشه از حياط بود نشستم. بدجور دمغ شده بودم. دردایی كه توی خلوت و تنهايى هميشه رو دوشم حسشون ميكردم بازم پیداشون شده بود. با خودم زمزمه ميكردم
اى غرق در هزار غمه بى دوا وطن
اى طعمۀ گرگ عجل، مبتلا وطن
مرغابیان طعمه
گلگون قبا وطن
عزيز وطن، غريب وطن، بینوا وطن
بیکس وطن، غريب وطن، بینوا وطن
مادر ببين عروس وطن بى جهاز شد
مادر ببين دست اجانب دراز شد
هر شقه اش نصيب پلنگو گراز شد
عزيز وطن، غريب وطن، بینوا وطن
بیکس وطن، غريب وطن، بینوا وطن
نميدونم چقدر با خودم تنها بودم كه ديدم بنفشه با يه سينى كه روش يه استكان چایى بود اومد نشست روی تاپ و لیوان رو گرفت طرفم. استکانو كه برداشتم ديدم قند نياورده
من_ پس قندت كو صاحب خونه
بنفشه_ اى واى، الان ميرم ميارم
من_ نمى خواد
بنفشه_ آخه…
من_ گاهى زندگى باهات يه كارایى ميكنه كه با هزار تا شيرينى هم دهنت شيرين نميشه. بشين سر جات بى خيال.
با تعجب نشست سر جاش. مثل هميشه ساكت بودمو به صداهاى اطراف گوش ميكردم، حس ميكردم بنفشه سعی میکنه يه چيزى بگه اما انگار سكوت براى اونم سنگين بود و مثل من قدرت شکستنش رو نداشت. آخر سر ديگه طاقت نياورد
بنفشه_ بيا بريم تو، نگين داره فيلم ميبينه
من_ تو برو، فيلم مال شماهاست، نه امثال من
بنفشه_ ميشه بدونم چرا صدات اينقدر غمگينه؟
من_ واقعا میخوای بدونی؟
بنفشه_ آره
يه نفس عميق كشيدم چند لحظه چشمامو بستم كه ببينم از كجا شروع كنم. رومو كردم به طرفشو شروع كردم از اولين برخوردم با پرستو تا آخر ماجرا رو با اکثر جزئیاتش براش تعريف كردم. گاهى وسط حرف زدنم خودم صدام میلرزیدو زور زوركى خودمو نگه ميداشتم. حرفم كه تموم شد بنفشه براى بار هزارم توی چشماى من كه مسلماً از اشکی که پشتش جمع شده بود برق ميزد خيره شد. آروم با انگشت شصتم اشكهاى صورتشو پاک كردم
بنفشه_ متأسفم
من_ چى بگم والا، این تازه یکی از وزنه هاییه که روی دوشم مثل یه حمال همه جا میکشمش
بنفشه_ خب همه اين اتفاق ها درست. اما آيا اينا دليل ميشه اينقدر به خودت سخت بگيرى؟
من_ نه، اما توی زدگیم یه چیزی رو واقعاً درک کردم " تصمیم گيرى سر بعضی دو راهى ها خيلى سخته "
كمى ساكت شديم تا از اون حالته ازدیاد احساس و غم بيايم بيرون. از اینکه براى يه نفر تا آخر ماجرا رو تعريف كردم احساس میکردم سبکتر شدم.
من_ ظهر كه توی اطاق اون حرفهارو بهم ميزدى در واقع حرفهاى دل خودم بود كه سعى ميكردم خفشون كنم
بنفشه_ تونستى خفشون كنى؟
من_ نه
بنفشه_ خب!؟
من_ ميخوام بازم سر پام واستم. یه دستمو گذاشتم روی قلبم ادامه دادم اگه افتخار بدى كليد اين دل پر خاطره رو ميسپارم دست شما
آروم دستشو آورد بالا گذاشت روی دستم كه جلوى قلبم گذاشته بودمش گفت
بنفشه_ اميدوارم بتونم مهمون خوبى براى اين دل پر خاطره باشم
من_ اميدوارم. پس حالا بهتره بخندى
يكم لبخند زد كه با تحریک و تشويق من خندۀ عمیقی روی لباش نقش بست.
بنفشه_ دوستت دارم فرهاد. الان هم پاشو بريم تو، مهمونمون تنهاستا
دست توی دست هم رفتيم توی ساختمون. نگين توی هال نشسته بود مارو ديد قضيه رو گرفت
نگين_ با خنده گفت مبارک باشه
من_ اشاره كردم به قلب بنفشه گفتم مبارک صاحبش باشه
بقیۀ شب هم مثل دیشب به شیطونی و مسخره بازی گذشت. توی دستشويى واستاده بودمو مسواک ميزدم که یهویی نگين عين جن ظاهر شد. صبر كرد تا من دهنمو بشورم. یه آب به صورتم زدمو از اونجا اومدم بیرون ببینم دردش چیه
نگين_ مى بينم كه بازم شروع كردى
من_ چى بگم والا
نگين_ پس با اين حساب ما باز يه مدتى رنگ آقا چیکو رو نمى بينيم ديگه؟
من_ فكر كنم همين طور باشه. خودت كه جنسیت زنا رو بهتر ميشناسى
نگين_ اميدوارم اين يكى مثل قبلیا به آخر نرسه
من_ خدا از دهنت بشنوه
چون همگى خسته بوديم زود رفتیم توی همون اطاق هاى دیشبی. نمیدونم چرا اما حوس کردم قبل از خواب یه سیگاری به بدن بزنم. لب پنجرۀ اطاق واستاده بودمو تاریکی شب رو نظاره میکردم. توی حال و هوای خودم بودم که صدای در زدن اومد.
من_ بفرمائید
در باز شدو دیدم بنفشه اومد توی اطاق
بنفشه_ نخوابیدی هنوز؟
من_ میخوابم. موقعش باید بشه
بنفشه_ گفتم بیام قبل از خواب بهت شب بخیر بگم
اینجور حرفا علاوه بر آروم کردن دلم یه دنیا خاطره رو برام زنده میکرد.
من_ ممنون از لطفت. خوب بخوابی
یکم نگام کردو از اطاق رفت بیرون. دیگه زیاد معطلش نکردم سیگار که تموم شد خودمو انداختم روی تخت که به یه عالم دیگه سفر کنم. شايد بعد از مدتها يكم خوب خوابيدم، يه خواب بدون هيچ خواب و کابوسی. نمیدونم شايد بيهوش شده بودم. الله و عالم.
مثل دیروز صبح زودتر از بقیه از خواب پاشدم. بعد از اینکه یکم توی خونه قدم زدم گفتم برم نون بگيرم، رفتم توی یخچالو نگاه کردم دیدم به اندازه كافى هست. بهتر ديدم يكم توی اين هواى مشت اول صبح، توی حياط قدم بزنم. رفتم بالا پیرهن مردونه مشکیم رو تنم کردم اما دکمه هاش رو نبستم. بدون اینکه به زمان توجهی داشته باشم توی حیاط قدم میزدمو از این هوا لذت میبردم. بعد از چند دقیقه برگشتم داخل. فکر میکردم توی این چند دقیقه که من توی حیاط بودم بچه ها بیدار شده باشن اما زهی خیال باطل. با خودم گفتم صد رحمت به خرس، اینا رو ول کنی فقط بخوابن. رفتم آشپزخونه شروع كردم چایى دم كردن و مرتب كردن سفره. هر چى صبر كردم ديدم نخیر قرار نيست اينا از خواب پاشن. آروم از پله ها رفتم بالا در اطاق بنفشه رو آروم باز كردم اما اونجا نبود، با خودم گفتم حتماً توی اطاق خواهرشه. اونجا رو هم چک کردم نبودن. آخرين اطاقی که مونده بود اطاق مادر پدرش بود كه ديدم هر دوتاشون روی تخت كنار هم خوابيدن. ازشون خندم گرفت، نه به ديروز صبح كه بنفشه كارى به كسى نداشت نه به الان كه كنار نگين خوابيده. توی خيال خودم میگفتم حتماً نگين از روی حرصش ديشب با بنفشه لِز كرده، از فكرهاى خودم خندم گرفت آروم رفتم بالا سر بنفشه که دمر روی تخت بود. حیوونی خيلى عميق خوابيده بود، خيلى آروم انگشتمو گذاشتم روی گونه اش خيلى آروم آوردم پايين تر روی گردنش و روی شونه هاش. یکم تکونش دادم خيلى آروم دم گوشش اسمشو صدا زدم. چند باری که صداش کردم بعد از اینکه يكم صداهاى خفيف از خودش در آورد چشماشو باز كرد، اما پلکاش خيلى بهم نزديک بودن انگار كه داشت منو تار میدید شايدم نميديد. با انگشت اشارۀ دستم خيلى آروم دماغش رو غلغلک دادم كه ديگه كامل چشماشو باز كردو يه لبخند زد
بنفشه_ با همون صداى خوابالو گفت صبح بخير
من_ صبح تو هم بخير عزيز طلا، بلند شو كه صبحونت حاضره
آروم دست منو تو دستش گرفت همينجورى تو صورتم نگاه ميكرد. صورتش بدون آرايش خيلى ساده تر و معصومتر شده بود، به حدى صحنه قشنگى بود كه دلم میخواست ببوسمش اما هنوز نمى تونستم خودمو مجاب کنم که اينقدر زود تغیر کنم. يكم ازش فاصله گرفتم نگين رو نگاه كردم كه عين خرس خواب بود. یهویی از شدت سادیسم زياد يه نقشه باحال زد به سرم
من_ بنفشه مبايل نگين كجاست؟
بنفشه_ فكر كنم اونور باشه، دم کیفش رو نگاه كن
رفتم سمت کیفش که گوشه اطاق روی صندلی گذاشته بود، یکم دورو برش رو گشتم خبری نبود. کیفش رو برداشتم توش رو نگاه كردم مبایلش رو پيدا كردم، صداش رو از silent در آوردمو تا ته بردم بالا. با خنده رفتم سمت نگین خیلی آروم موبايل رو گذاشتم بغل گوشش روی بالشت. بنفشه با تعجب نگام میکرد تا شاید بفهمه من چی کار دارم میکنم. رفتم مبایل بنفشه رو برداشتم باهاش زنگ زدم به مبایل نگین. چند لحظه بعد صدای وحشتناک مبایل نگین کل اطاق رو پر کرد. وقتى صداى بلند زنگو شنيدم خودم خوف کردمو پشيمون شدم اما ديگه دير شده بود. نگين با وحشت از جاش پريد، فکر کنم تا حالا توی عمرش اينجورى از خواب بيدار نشده بود. با تعجب يكم اينور اونورو نگاه كرد بعدش مبایلش رو برداشت یکم روی صفحش رو نگاه کرد، فکر کنم از بس چشماش پف کرده بود هیچی نمیدید. Answer رو زدو گوشی رو برد سمت گوشش.
نگین_ الو
من_ سلام علیکم
نگین_ هان؟ شما؟
من_ منم دیگه
نگین_ آقا صبح کله سحر زنگ زدی مزاحم میشی؟ مگه خودت ...
نزاشتم حرفش رو بزنه گفتم
من_ آبجی اگه پشت سرت دم پنجره رو نگاه کنی میبینی کیه!
نگین با شتاب برگشت طرف پنجره با بهت زدگی نگام میکرد. من که تا اون لحظه به زور جلوی خندۀ خودمو نگه داشته بودم دیگه نتوستم مقاومت کنم. همینجور که روی زمین پهن شده بود بلند بلند میخندیدم. از خندۀ من بنفشه هم خندش گرفته بود، یکم همینجوری خندیدیم بعدش که عقلم اومد سر جاش سراسیمه از روی زمین بلند شدم که یه وقت نگین شوخی آفریقایی باهام نکنه. دیدم روی تخت نشسته سرشو گرفته بین دستاش نفس میکشه. دوباره خندم گرفت، بنفشه هم خودشو به دیوار تکیه زده بودو انگشتش رو میگرفت جلوی دماغش که مثلاً به من حالی کنه نخندم. اما مگه میشد
نگين_ الهى بعضى جاهات از كار بيفته كه آخر سر تو آدم نميشى. ديوونه، ابله، پر رو، سادیسمی، روانی
ترجيح دادم قبل از اينكه اين حرفها به عمل تبديل بشه از اطاق فرار كنم. با خنده از اطاق زدم بيرون درو بستمو از پشت در با صدای بلند گفتم
من_ زود بيايد پائين كه صبحونتون آمادست
چند دقیقه بعد سر سفره نشسته بودیمو مشغول بودیم. نگين از روی حرصش تا جا داشتم اذيتم كرد كه خودشو خالى کنه منم همش میخندیدمو سر به سرش ميذاشتم.
همینجوری عقربه های ساعت بدون توجه به هیچ چیز تند تند میچرخیدن. چند ساعتی به نهار مونده بود كه توی سالن نشسته بودیمو بحث ميكرديم که نهار امروز رو کی ردیف کنه
من_ خب پس نتیجه رأى گيرى رو اعلام میکنم. نگين جان نهار دست شما رو میبوسه ديگه
نگين_ غلط كردى، پس تو اينجا چى كاره ای سادیسمی
بنفشه_ اِ، نگين اذيتش نكن عزیزمو. اصلاً خودم براش غذا میپزم بدم بچم بخوره
من_ ياد بگير نگين نصف تو هم وزن نداره، ببين چه مهربونه
همينجورى سر به سر هم میزاشتیمو بحث ميكرديم آخر سر نتيجه این شد كه نگين نهار رو آماده کنه، منو بنفشه هم تنهايى بريم بيرون يكم گشت بزنيم. چون از موقعی که اومده بودم هیچ جا نرفته بودم.
نگین_ پس زیاد دیر نکنیدا، جای منم خالی کنید نامردا
من_ با خنده گفتم اتفاقاً جات اصلاً هم خالی نیست، بمون اینجا دیوارا رو متر کن
نگین_ بدجنس
بنفشه_ فرهاد اذیتش نکن دیگه
من_ جناب عالی زودی حاضر شو که بریم.
با هم از پله ها رفتیم بالا هر کی رفت توی اطاق خودش، که حاضر شه. از روی عادتم جنگی لباس پوشیدمو به چند دقیقه نکشید که توی حیاط کنار ماشین بنفشه تکیه زده بودمو سیگار میکشیدم. بعد از کلی اینور اونور کردن حاج خانم هم تشریف فرما شدن.
بنفشه كليد ماشینش رو جلوم تكون داد كه بگيرم بشينم پشت فرمون
من_ نه خودت بشين
نشستیم توی ماشینو آماده شدیم که از این چهار دیواری بزنیم بیرون. بنفشه ماشین رو زد تو دنده و حركت كرديم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند :
قدیمی 2nd February 2008   #16

haleh

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست

 

چند دقیقه ای بی هدف همینجوری توی خیابونا گشتیم که بنفشه گفت
بنفشه_ خب كجا بريم؟
من_ وقت كه داريم بزن بريم لب دريا، بدجوری هوس كردم
بنفشه_ پس محكم بشين. يكم با محبت نگاهم كرد یهویی بلند گفت پس پيش به سوى دریا
من_crazy
چند دقیقه بعد رسیدیم جایی که میخواستیم. ماشین رو پارک کردیمو پیاده راه افتادیم سمت ساحل. ساحل زياد شلوغ نبود، خوشبختانه آفتاب هم زيادى اذيت نمى كردو هوا خيلى ملايم بود. مثل عادت هميشه خيلى آروم رفتم جلوتر لب دريا واستادم یه چند تا نفس عميق كشيدم. با خودم گفتم چقدر اين صدا آرامش بخشه، صداى جريان آب كه ساكن نيست. همونی که توش زندگی موج ميزنه، حركت ديده ميشه. تو خيالات خودم میچرخیدم كه بنفشه دستمو گرفت توی دستشو خودشو از بغل چسبوند بهم. هر دو ساكت بوديم و به صداى آرامش بخش موج ها و نسيم خيلى ملایم كه ميخورد به صورتمون دل داده بودیمو لذت مى برديم.
بنفشه_ ميخواى همينجورى اينجا واستی؟
من_ خب چى كار كنيم؟
بنفشه_ قدم بزنيم خوبه ها
دستشو كشيدمو شروع كرديم آروم كنار ساحل راه رفتن
بنفشه_ احساس خيلى خوبى دارم، حس میکنم دلم آسوده شده. چيزى رو كه ميخواست به دست آورده، مغزم آروم گرفته. تو پیشمی و كنار دريا باهم داريم راه ميريم، ديگه آدم از زندگيش چى مى خواد؟!!
من_ خوشحالم كه خوشحالى
اين حرفى بود كه بهش گفتم اما توی دلم به سؤالش جواب ميدادم كه اينا شرايط لازمه زندگى هست اما اصلاً هم كافى نيست. تو عاشق باش اما پول نداشته باش، پفکم نمى تونى بخرى بدى زنت بخوره. يه خونه بخواى بگيرى خیر سرت مستقل بشی باباتم ورشکست ميشه. اونم چند مترى! ۴۵ متر جنوبى ترين نقطه تهران كه اگه بخواى بياى مركز تهران، هر روز باید چند ساعت توی راه باشى. دختر تو چه ميفهمى مشكلاته زندگى يعنى چى؟ خونه که داری، ويلا دارى، با اين سنت ماشينى دارى كه باباى من با چند برابر سن تو هنوز اسمشو نمیاره
بنفشه_ حواست كجاست؟
من_ هیچی، همینجام عزيز
بنفشه_ ميگم از طرفای ماشين خیلی دور شديما، ميخواى دور بزنيم
من_ اوهوم
فرمون رو پیچوندیمو همون مسیری که رفته بودیم برگشتیم. گه گدارى يه قايقی میومدو با سرعت از جلو دیدمون رد ميشد. همینجوری که آروم راه میرفتیمو به اطراف نگاه میکردیم گاهی چند نفرى رو میدیدم كه توی آب دارن بازى ميكنن. توجهم جلب شد سمت چند نفری که یکم دورتر از ساحل داشتن به شدت آب بازی میکردن، یکم که دقت کردم فهمیدم باید جمعشون خانوادگی باشه. داشتم نگاشون میکردمو مثل همیشه دنبال سوژه میگشتم تا نقد کنم.
من_ بنفشه اینا رو نگا
بنفشه_ ایول. چه باحالن!
من_ آخه چی چیش باحاله. بنده خدا مادر خانواده رو نگاه کن، با اون مانتو و لباسای تنش رفته بود توی آب تا شاید چند دقیقه ای از واقعیت سخت زندگی فرار کنه.
بنفشه_ پس چی کار باید میکرد؟ مینشست لب ساحل و افسوس میخورد؟
من_ نه بابا. بحث من چیزه دیگست. حرف من سر اون همه لباسای تنشه. چقدر خنده داره که توی کشوری که میگن اجباری توی دینش نیست میان حجاب رو اجباری میکنن. اونم چه حجابی! تنها سودی که این حجاب نداشته آرامش زن و مرد بوده.
بنفشه_ اینو جداً راست میگی
من_ والا به خدا. بابا جون من یکی نیست بهشون بگه آخه یه نگاه به وضع مملکت بکنین ببینین به چه روزی افتاده. اگه بری خارج یا یه قول ما مسلمونا "کافرستان" میبینی هر کی توی حال خودشه. زن لخت میاد توی خیابون مردم اگه نگاشم بکنن فقط واسه خندیدنه. اون وقت مملکت عزیز خودمونو نگاه کن! اگه ساق پای یه دختر یا زن یکمش معلوم باشه پسره انقدر نگاه میکنه که خودشو خیس کنه.
بنفشه_ چی کار میشه کرد.
من_ هیچی. اینجاست که میگن باید بسوزی و دم نزنی
توی دلم گفتم واقعاً وضعیت ما با اون قوم بَدَوی 1400 سال پیش هیچ فرقی نکرده. فقط جاهلیتمون هم تیریپ باکلاس شده.
چند دقیقه ای واستاده بودیمو تماشاشون میکردیم که آخر سر بنفشه طاقت نیاورد گفت
بنفشه_ كاش لباس اضافه با خودم میاوردم ميرفتيم آب بازى ميكرديم، خيلى هوس كردم
یکم با تعجب نگاش کردم گفتم
من_ دو ساعت واسه عمم نطق نکردم که! بیخیال شنا کردن بيا بريم يه ايدۀ خوبی دارم
دستشو كشيدمو تند تند رفتم جايى كه حدس میزدم بايد قایق های دو نفره كرايه بدن. چند دقیقه بعد رسیدیم همونجا دیدم یه چند تا قایق خالی هست که میشه کرایشون کرد. رفتیم پیش مسئول قایق شروع کردیم صحبت کردن. با اينكه اولش يارو ناز و نوز ميكردو سر قیمت چونه میزد اما آخر سر يه دونه از قایق ها رو با كمک خودش هل داديم توی آب. بنفشه رو سوارش كردم خودم هم رفتم نشستم كنارش
مسئولِ قايق_ حواستون باشه زياد دور نشیدا، من نگاهتون ميكنم
من_ با اینکه فهمیدم منظورش از این حرف چی بود اما خندیدم گفتم، نگاه نکردی هم نكردى، هردومون شنا بلديم. بنفشه رو نگاه كردم ادامه دادم، بلدى ديگه؟
بنفشه_ آره اما اميدوارم مجبور نشم توی دريا اون جلوها شنا كنم
من_ وقتى با منى هر چيز عجيبى امكان داره، كم كم عادت ميكنى
شروع كرديم باهم ديگه پا زدنو از ساحل دور شدن. هر چى بيشتر ميرفتيم صدا کمتر و كمتر ميشد، و چقدر مطلوب بود آرامشى كه حس ميشد، تهى بودن از جنجال و سر و صدا. چند دقیقه ای به طور مداوم پا میزدیمو میرفتیم جلوتر تا اینکه بنفشه گفت
بنفشه_ فرهاد خيلى دور شدیما، من ميترسم
يه نگاه به ساحل انداختم دیدم راست میگه، خيلى دور شده بوديم اما اگه به من بود که تا ناکجا ميرفتم جلو. شايدم حواسم نبود كه دارم چى كار ميكنم. یکم نگاش کردم گفتم
من_ ميخواى بپریم توی آب؟
بنفشه_ نـــــــــــــــه!
من_ بنده خدا زرد کرد از سؤالم. خندیدم گفتم باشه پس ديگه پا نميزنيم. اما بذار ببينيم جريان آب با ما چى كار ميكنه و کجا میبرتمون
بنفشه_ باشه، اما اينجا یجورایی سردم شده
من_ طبيعیه، بیخیالش باش
تحت تأثيرِ محيط اطرافم بودم. شايدم توی خلصه رفته بودم، اما هر چى كه بود فوق العاده آرومم كرده بود.
بنفشه_ به چى فكر ميكنى؟
من_ به هَستى
بنفشه_ دنبال چى ميگردى تو؟ خيلى برام جالبه ، اينهمه فكر ميكنى كه چى رو بفهمى؟
من_ دنبال حكمت ميگردم
بنفشه_ با کنجکاوی پرسید منظورت چيه؟
من_ ببين بنفشه ما يه حكيم داريم يه حاكم. حاكم بودن خوبه اما حكيم بودن بهتره. يه بزرگى ميگفت اگه دنبال حكمت ميگردى در اسرار هستى تفكر كن، بهش ميرسى
بنفشه_ جالبه
من_ ببین بنفشه مثلاً حواستو بده به عظمت همینجایی که ما هستیم. زیر قایق رو نگاه كن، فكر ميكنى زیرا ما چقدر عمق باشه؟ اصلاً معلوم نيست. ببين عظمت خدا رو که چه جهانى خلق كرده. ميليونها ميليون موجود زنده اون زير دارن زندگى ميكنن كه ماها حتى نمى تونيم ببینیمشون. غذاشون آمادست، هركدوم خط مشقشون مشخصه و دارن در راستای همون هدفی که براشون تعین شده حرکت میکنن. بنفشه این دنیا خیلی بزرگه. خیلی بزرگتر از اون چیزی که ماها تصورشو میکنیم. الان دانشمندا اعلام کردن بشر هر چیز مادی رو که پیدا کرده دو تا سه درصد دنیاست. پونزده تا شونزده درصدش ضد مادست و بیش از هشتاد درصد دنیا ماده ایه که ماها حتی نمیشناسیمش. بهش میگن مادۀ تاریک. بنفشه دنیا خیلی بزرگه. خدا خیلی بزرگه.
بنفشه_ ميدونى فرهاد گاهى وقتها كه دست خودت نيست حرفاى خيلى عمیقو با احساسى ميزنى. از حرفات موهاى تنم سيخ شده. انگار يه جورى بزرگى خدا تنمو لرزوند.
وقتی بنفشه حرف میزد چشمامو بسته بودمو با تموم وجودم نفس میکشیدمو بزرگی و قدرت خدا رو حس میکردم. بجاى اينكه با حرف زدن حس خوبمون رو كم كنيم شروع كرديم برگشتن سمت ساحل تا اين يارو صاحب قايق خودشو نکشته.
تقريباً نصف راه رو برگشته بوديم که بنفشه خودشو خم كرد سمت من، سرشو گذاشت روی پاهام
بنفشه_ ميشه خودت پا بزنى؟
من_ چرا كه نه، پرنس جان مى خوان استراحت كنن!
بنفشه_ يكم خنديد گفت دوستت دارم
دستامو از سينه ام جدا كردم آروم گذاشتم روی سرش موهاشو نوازش كردمو به پدال زدن ادامه میدادم. نگاه بنفشه روم سنگينى ميكرد، دوباره صورتشو نگاه كردم دیدم مثل عادتش توی صورت من واسه خودش میچرخه
من_ چيه باز تو اینجوری نگام ميكنى؟
بنفشه_ مال خودمه دوست دارم نگاه كنم، مشكلى دارى داداش؟
من_ نه اوستا. عشقم ميكنیم تازه
دستش رو آورد بالا خیلی آروم با انگشتاش میکشید روی گونه ها و دور صورتمو گردنم. دستشو كه روی گردنم بود گرفتم بوسيدم يكم از سر جاش اومد بالاتر، به طبع منم ناخود آگاه يكم مايل شدم سمتش، اتوماتيک وار لبامون بهم قفل شد. نميدونم چند دقيقه توی اون حالت بوديم كه بالاخره بنفشه دوباره سرش رو گذاشت روی پاهاى منو همينطور كه چشماش بسته بود لبخند عميقى روی صورتش ديده ميشد. با اينكه حواسم بهش بود اما سعى كردم تندتر پدال بزنم كه زودتر برسيم به ساحل.
دیگه تقريباً رسيد بوديم كه موبايل بنفشه زنگ خورد.
بنفشه_ فرهاد خودت جواب بدش. مبایل توی جیبمه
از جیبش مبایل رو برداشتم جواب بدم دیدم نگينه
من_ با خنده گفتم سلام آشپز باشى
نگين_ سلامو كوفت، کجایید؟
من_ توی دريا روی يه قايق دو نفرۀ خیلی خوشگل. جاى تو هم حسابى خالى كلى كيف كرديم تا بعضى جاهات بسوزه
نگين_ به همين خيال باش، زنگ زدم بهت بگم سر راه كباب بگيري بياری، الان ميخوام برنج کته کنم
من_ اونوقت پس تا الان چى كار ميكردى شما؟
نگين_ ديدم شماها رفتيد عشقو حال منم هوس آب تنى زد به سرم پريدم توی استخر تا همين الان. جاتونم خيلى خالى بود هه هه
من_ واقعاً كه نوبرشی
تلفن رو قطع كردم با حرص با خودم گفتم خير سرم ميخواستم حرص نگینو در بيارما، اما اون ديگه دست منو از پشت بسته
بنفشه_ چى ميگفت؟
من_ هيچى، خانم جاى نهار رديف كردن رفته توی استخر آب تنى تا الان. برگشته ميگه كباب بگيريد میخوام کته بذارم
بنفشه_ الاهى، خب اونم اومده تفريح ديگه
من_ از دست شماها چى بگم والا، حيف كه الان دستم بهش نمى رسه مگر نه اگه الان اینجا بود مینداختمش توی دريا تا خود ساحل دنبالمون شنا كنه.
بر خلاف وقتى كه احساس رضايت از زندگيت نميكنى زمان به سرعت میگذشتو ما نفهميديم چطور غروب شد. بنفشه و نگين توی اطاق های بالا بودن داشتن بارو بندیلشون رو میبستن. منم كه از همون روز اول هيچى با خودم نياورده بودم روی مبل توی سالن پائين نشسته بودمو سیگار میکشیدمو منتظرشون بودم بيان كه برگرديم سمت خونه. كه هم من اين روز آخرى رو يكم استراحت مى كردم و با خانوادم باشم و هم چون برادرو پدر بنفشه داشتن ميرفتن خارج کشور، بهتر ديدم بنفشه هم پيش اونا باشه.
روزها سپرى میشد و ذهنیت منو بنفشه رو روز به روز بيشتر از قبل به هم نزديک ميكرد. تقريباً اواخر ساعت ادارى شرکت بود كه دوباره براى يه سرى كار كه بايد شب انجام ميدادم بجاى اينكه برم خونه رفتم شركت. روی یکی از مبل های سالن اصلی شرکت نشسته بودمو چایی میخوردم. بعد از اینکه لیوان چاییمو که خالی شده بود گذاشتم روی میز سررسیدمو برداشتمو شروع کردم به چک کردن برنامه های این هفته. باز چشمم افتاد به جمله ای كه براى اون روزِ به خصوص از قبل نوشته بودم. دو روز ديگه تولد بنفشه بود و من چون از بچگى هزار تا سودا هميشه دنبال خودم ميكشیدم اكثر چيزاى مهم رو از روی عادت مینوشتم. توی فكرم بود كه باهاش بيرون قرار بذارم یا خونه. مونده بودم چى كار كنم. ميخواستم فردا حتماً ببينمش، با خودم گفتم بذار ببينيم تا چند ساعت ديگه چی میشه بعدش بهش خبر ميدم. بعد از اینکه کارام تموم شد قبل از اینکه راه بیفتم سمت خونه زنگ زدم خونه بینم اگه خریدی چیزی لازمه بگیرم.
من_ سلام مادر عزیزم
مادرم_ سلام پسر گلم. خسته نباشی
من_ سلامت باشی. من کارم شرکت تمومه داشتم میومدم خونه گفتم ببینم خریدی چیزی نداریم سر راه انجام بدم؟
مادرم_ نه، فقط بابات کت شلوارش رو داده بود خشکشویی اگه تونستی یه سر بزن. خشکشویی سر شهرک
من_ الان که فکر نکنم باز باشه. حالا فوری لازم داره؟
مادرم_ فوری که نه، نهایت فردا ظهر خودش میره میگیره.
من_ قضیه چیه؟
مادرم_ نمیخوای بگی که یادت نیست؟ فردا شب عروسی دعوتیما
من_ آها. تو که میدونی من حوصله این جور جاها رو ندارم. خودتون برید خوش باشین.
مادرم_ حالا بیا خونه صحبت میکنیم.
تلفن رو قطع کردمو از شرکت زدم بیرون. توی راه با خودم فکر میکردم حالا که هیچ کس خونه نیست چرا الکی بریم بیرون جیبامونو خالی کنیم؟ میایم خونه راحت و آسوده. آره اينجورى بهتر بود، موبايلو از توی کیف برداشتم زنگ زدم بهش
بنفشه_ به به، بالاخره شازده خوشگله بعد از چند وقت ما رو تحويل گرفتن!
من_ عزيزِ دلى اين حرفها چيه. ما كه هميشه مزاحم هستيم خانم خانما
بنفشه_ تا باشه از اين مزاحمتا كه من عاشقشم
من_ بنفشه واسه فردا چى کاره ای؟ تقريباً طرفای عصر
بنفشه_ والا شايد با بهناز(خواهرش) برم بيرون
من_ اگه بتونى برنامت رو با من هماهنگ كنى واقعاً عالى ميشه، آخه يه كاره مهم باهات دارم
بنفشه_ گفتى واسه چه ساعتی؟
من_ طرفای۵ ۶ اون موقع ها
بنفشه_ چون تویى باشه، اگه دیدم برنامم با بهناز ناجوره میندازمش يه وقت ديگه
من_ كارت درسته
بنفشه_ خب فردا باید بيام طرف شركت؟
من_ والا ميخوام خونۀ ما همديگر رو ببينيم حالا اگه دوست داشتى بيا از شركت باهم ميريم خونه، اگه نه كه من ميرم بعداً تو بيا
بنفشه_ حالا چرا خونه؟ به هر حال براى من فرقى نداره، اما فكر كنم با خودت بيام بهتره
من_ باشه پس طرفای ۶ بهم خبر بده بيا سمت شركت
خداحافظی کردیمو تلفن رو قطع کردمو تند تر حرکت کردم که زودتر برسم خونه. با خودم فکر میکردم چه روز قشنگی میشه فردا.
زمان مثل برق و باد میگذشت. تا چشم به هم زدم شده بود فردا و با بنفشه به سمت خونۀ ما در حرکت بودیم. تقريباً نزديكاى ساعت هفت بود كه رسيديم دم آپارتمان ما
من_ درسته محلش مثل مال شما باکلاس نيست، اما سكوت اينجا رو خيلى دوست دارم
بنفشه در حالی که دزدگیر ماشینش رو میزد اومد سمت من که داشتم در حیاط رو باز میکردم. یه چشمک زدو باهم ديگه رفتيم تو و بعد از طى كردن حیاط و پله ها رسيديم به خونه. درو باز كردمو رفتیم تو و کفشامونو در آورديم. قبل از اينكه بنفشه بخواد شروع كنه به بازرسى كردن گفتم
من_ چشماتو ببند
بنفشه_ واسه چى؟
من_ گوش كن ببين بهت چى ميگم. چشماتو ببند باز هم نكن
بنفشه_ باشه
چون ميدونستم خيلى شیطونه واسه همون روسریش كه روی شونش بود رو برداشتم پيچيدم دورِ چشمش كه مطمئن بشم چيزى رو نمیتونه ببینه
بنفشه_ حالا نمى شد يكم شلتر میبستی؟ چشو چالمو داغون كردى
من_ نق نق نكن دیگه، یه دقيقه صبر كن
بنفشه_ كجا داريم ميريم؟
من_ سر قبر من، ميريم اطاقم
وقتى توی شركت نشسته بودمو بنفشه بهم زنگ زدو گفت تا ۳۰ دقیقه دیگه ميرسم شركت، زنگ زدم خونه. چون ميدونستم هنوزم مامان اينا خونه هستن به كامران گفتم اون هدیه ای كه من گذاشتم روی تختم رو بذاره روی استریو اطاق، اطاق رو هم يكم مرتب كنه كه شب مهمون دارم. با بنفشه وارد اطاق شديم لامپ رو روشن کردم که ببینم وضعیت اطاق چطوریه. يه نفس راحت كشيدم كه حداقل این دیوونه خونه يكم مرتبه. دوباره لامپ رو خاموش کردمو بنفشه رو بردمش طرف چپ جلوى استریو نگهش داشتم، برگردوندمش طرف خودم طورى كه پشتش به استریو بود. روسرى رو از روی چشماش باز كردم، اطاق تاريکه تاریک بود. آروم رفتم طرف آباجور و روشنش کردم. نور آبى تيره يكم اطاق رو روشن كرد.
بنفشه_ چه نور قشنگی داره
من_ اوهوم، حالا ميتونى پشتت رو نگاه كنى
با كنجكاوى برگشت پشتشو نگاه كرد ديد روی استریو دو تا كادو روی هم گذاشته شده. با تعجب برداشتشون برگشت طرفم، دیدم با حيرت نگام میکنه
من_ تولدت پيش پيش مبارک عزيزم
بنفشه_ من، من، تو از كجا ميدونستى فردا تولد منه؟
من_ ديگه ديگه
تو همون حالته بهت زدگى كادو ها رو گذاشت روی زمين خودشو انداخت تو بغلم. از لطافت بدنش بازم غرق در آرامش شدم، مثل هميشه گرم به خودم فشارش دادمو ساكت موندم تا يكم حالش بياد سر جاش. كم كم خودشو ازم جدا كرد. رفتم سمت در لامپ اصلى اطاق رو روشن كردم همۀ اطاق روشن شد
بنفشه_ اين بود اطاقى كه ميگفتى شتر با بارش گم ميشه؟ اينجا كه مرتبه!
من_ آره قبل اينكه بيايى شركت به كامران سپردم يه دستى به اطاق بكشه.
بنفشه همينجورى اطاق رو نگاه ميكرد بعدشم با كنجكاوى رفت سمت در که بره بيرون. همينطورى كه دست منو گرفته بود و منو با خودش ميكشيد شروع كرد نگاه كردن همه جا
بنفشه_ چه باحاله
من_ خونه خونست ديگه
بنفشه_ اما جداً سكوت غلیظی داره
من_ اوهوم
یکم که توی خونه گشت زد گفتم
من_ تو نميخواى كادو هاتو باز كنى؟
بنفشه_ اوه، آره بيا بريم پيش خودت باز كنم ببينم آقامون چى كار كرده واسه ما
من_ پس اون مانتو روسری رو بده من آویزون کنم دم در
مانتو روسر کرم رنگش رو ازش گرفتم بدم دم در برگشتم پیشش. یه شلوار لی نسبتاً تنگ با یه تاپ حلقه ایه مشکی با یه شلوار لی نسبتاً تنگ پوشیده بود، یه کمربند خیلی خوشگل مشکی با دونه های فلزی طلایی هم دور کمرش بسته بود که زیبایی قشنگی به لباسش میداد. يه چشمک بهش زدمو دست در دست هم رفتيم سمت اطاقم. توی اطاق که رفتیم بردمش طرف تخت دو طبقۀ خودمو برادرم. با اينكه تقريباً هم قد خودم بود اما احساس كردم مى تونم بلندش كنم بزارمش روی تخت. دستامو گذاشتم دور بازوهاش بلندش كردم به كمک خودش نشوندمش روی طبقه بالايى تخت، بعدشم كادو ها رو كه روی زمين گذاشته بود برداشتم دادم دستش، خودم هم پريدم بالای تخت. روی تخت يكم رفتيم عقب به ديوار تكيه دادیمو پاهامونو رو به جلو دراز کردیم. بنفشه يكم ديگه منو نگاه كرد بعد با ذوق اول هديه بزرگه رو برداشت شروع كرد با ظرافت باز کردن. یه آن ياد پرستو افتادم وقتى كه توی پارک کادویی كه بهش داده بودمو با آرامش باز ميكرد که منم از دستش كلافه شده بودم. نا خودآگاه از روی حرصم یه پوزخند زدم سعى كردم حواسمو بدم به بنفشه. ديگه تقريباً يه طرف كادو رو باز كرده بود كه بستۀ مستطیل شكل مشكى رنگه خود هدیه مشخص شد. آروم از كاغذ كادو کشیدش بيرون، يكم با تعجب نگاهش كرد چون هيچى روی جلدش نبود که مشخص کنه اين چيه. به راحتى جايى كه اين بسته باز ميشد رو پيدا كردو آروم درش رو باز كردو توش رو نگاه كرد. شادی عجبی توی صورتش دمید. با ذوق گفت
بنفشه_ واى نگاه كن، تو دیوونه ای فرهاد
من_ شک نكن
بنفشه_ خيلى عالیه، يكم بيشتر به كادو نگاه كردو ادامه داد یه ست كامله كامله واقعاً! جداً مرسى
من_ اميدوارم به كارت بياد
بنفشه_ حتماً مياد، با اينكه زيادى آرايش نمى كنم اما اين يه سته کامل معرکست. از اين به بعد هر وقت بدونم تو ميخواى منو ببينى از همين ها استفاده ميكنم
من_ راستش نميدونستم چى به دردت ميخوره، اين شد كه ترجيح دادم اينو بگيرم كه البته توی بازار خودمون جايى رو سراغ نداشتم. ماه گذشته كه یکی از فاميلای مامانم از فرانسه ميومد به ذهنم خورد اين ست لوازم آرایش رو كه مامان توی مجله داشت بگم بخره بياره. خلاصه مبارکت باشه
بستۀ لوازم آرایش رو گذاشت كنارش، خودشو بيشتر چسبوند به من. سرشو گذاشته بود روی بالا سينمو آروم نفس ميكشيد
من_ اون یکی رو نميخواى باز كنى؟
همينطورى كه دستامو تو دستاش گرفته بود گفت
بنفشه_ خودت بازشون كن ميخوام دستاتو توی دستام بگيرم
من_ عزیزم حالا چرا دستاى منو عين اين متهما سفت گرفتى! ول كن بذار كادو رو برات باز كنم
دستامو آروم ول كرد دور كمرمو گرفت. از كارش خندم گرفته بود، كادو رو از جلوی پاش برداشتمو سعى كردم برخلاف میل خودم که ترجیح میدادم با پاره کردن کاغد کادو از شرش خلاص شم، اون رو آروم باز كنم. بعد از چند لحظه دو تا كتاب خيلى مفيد كه قبلاً خونده بودمو از داخل کاغذ کادو كشيدم بيرون
بنفشه_ ايول، كتاب
من_ اونم چه کتابایی، بايد بخونى ببينى چى دورو برت ميگذره
آروم دستاشو از دور كمرم آزاد كردو کتابارو از دستم گرفت با همون نگاه اول و يكم ورق زدنه يکيش با تعجب نگاهم كردو گفت
بنفشه_ اين كتاب مال خودته، نه؟ نو نيست
من_ آره، مال خودمه، كتابه خيلى مفیدیه واسه جهت دار كردن زندگى. توی هر چند صفحه هم يه يادگارى از من ميبينى. چون كتاب يكم فلسفی و عميقه مجبور بودم هر چند صفحه يا خلاصه نويسى کنم يا نكات مهمش رو دورو بر صفحه بنویسم.
بنفشه_ واقعاً عالیه، همه چيزت عجيبو حيرت آوره
آروم كتابو همونطور كه توی دستش بود آوردم صفحه اول. توجه هر دومون رفت روى جمله ای كه با خط درشت اونجا نوشته بودم. صدامو يكم صاف كردم بلند خوندمش
من_ آنانكه خورشيد را به زندگى ديگران هديه ميكنند، نمى توانند خود از آن بى بهره باشند.
بنفشه لبخند آرامش بخش عميقى روی صورتش اومد. كتابو بست گذاشت كنار پاش ذل زد به چشماى من. بدون توجه به موقعیت نشستنم آروم لبشو گذاشت روی لبمو با فشار مکیدشون.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
haleh ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 2nd February 2008   #17

haleh

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست

 

نميدونم چقدر گذشته بود اما حس میکردم کمی سرعتمون زياد شده. دستمو که داشتم باهاش پشت کمرش رو لمس میکردم آوردم جلو تا یکم از هم فاصله بگیریم. لبشو جدا كردو همدیگه رو نگاه كردیم. همونطوری كه از پشت دراز میکشید روی تخت، دست منم كشيد طرف خودشو مجبورم كرد روش دراز بكشم. بدون توجه به موقعيتمون لبامون بهم قفل شد و بازی شروع شد.
تقریباً یک ساعتو خورده ای از اون جریان گذشته بود، توى هال نشسته بودمو همش با موهام ور ميرفتم كه نريزه روی صورتم. همیشه بعد از حموم اینجوری میشدو کلافم میکرد. سیگاری که توی دستم بود رو توی جاسیگاری فشار دادم گفتم
من_ خانمی! بیا دیگه. دو ساعته از حموم اومدی بیرون رفتی توی اون اطاق بیرونم نمیای. کمک نمیخوای؟
بنفشه_ اومدم آقای غر غرو. یکم دیگه صبر کن
کمی که گذشت بنفشه هم از اطاق اومد بيرون. همینجوری که با فاصله از من توی هال واستاده بود دستاشو زده بود به کمرشو منو نگاه میکرد. صورتش از اولشم جذابتر شده بود، همینجوری با عشق توی صورتش میچرخیدم
بنفشه_ بهت گفتم كه ست لوازم آرايشه عاليه
من_ زيبايى مال تو. ازش لذت ببر
با خنده اومد نشست توی بغلم گفت
بنفشه_ فرهاد ممكنه براى فردا که نه اما براى پس فردا یه مهمونى بگيرم، اول ميخواستم فقط دخترها باشيم اما دلم مى خواد تو هم توی مهمونى باشى. مياى؟
من_ شما جون بخواه، مهمونى اومدن كه سهله
بنفشه_ آخ جون، پس امشب به اونايى كه مد نظرم بودن زنگ ميزنم ميگم كه با دوست پسراشون بيان تا تو هم راحت باشى
من_ آره كاره خوبى میکنی. اما در كل فرقى نداره چون خيلى وقته دخترا رو ديد نزدم. بگو خوشگل کنن بيان يكم هيز بازى در بيارم
بنفشه_ آروم زد تو سرم با یه اخم ساختگی گفت تو بيخود مى كنی شيطونى كنى. جناب عالى فقط بايد منو ببينى
وقتى اخم ميكرد چهرش جذابترو بانمکتر ميشد. يه بوس از لپش كردمو پاشدم كه تا از گشنگی نمردیم یه چیزی رديف كنم بخوريم.
همونطور که اونشب دو نفری با هم برنامه ریخیتم، قرار شد که واسۀ فردای روز تولدش مهمونی رو برگزار کنیم. قرارمون این شد که مهمونی جنبۀ دیداری و دور هم جمع شدن داشته باشه تا یه جشن تولد.
ساعت رو نگاه کردم دیدم تقريباً چند ساعت ديگه بايد برنامم رو هماهنگ کنم كه برم خونشون. تا به قول خودش توی مهمونى حضور پايدار داشته باشم. چون از صبح زياد راه رفته بودم، روی حساب داغ بودنم بدنم كلى عرق كرده بود. از آقاى كاظمى يه چند ساعتی زود تر اجازه گرفتم برم خونه تا یکم به سرو وضعم برسم. برخلاف تصورم بدون كليد كردن و سوال پیچ کردنم قبول كردو با خوشحالی از شرکت زدم بيرون. با سرعت رفتم خونه يه دوش گرفتم يه چيزى هم خوردمو يه ست رسمى تنم کردمو حركت كردم سمت خونۀ بنفشه.
توی مسير از خستگی زیادی توی ماشينه راننده خوابم برد اما شكر خدا چون بهش سپرده بودم كجا میخوام پياده شم بيدارم كردو بعد از اینکه پولشو دادم راه افتادم توی کوچه و شروع کردم چک کردن پلاک ها. بعد از یکم گشتن خونشون رو که يه آپارتمان ۹ طبقه بود پیدا کردم. همين جورى بالا رو نگاه مى كردم و متعجب بودم از اينكه مردم چطور توی يه همچين آپارتمان هایی زندگى ميكنن. با خودم گفتم با اين حساب احتمالا ۵۰ واحدى بايد باشن ديگه، اما وقتى رفتم جلوتر و زنگ های طبقه ها رو نگاه كردم تعجبم بيشتر شد حدود ۱۰ واحد بيشتر نبود. از تعجب یه بار دیگه هم شمردم ببینم درست دیدم یا نه. بعداً وقتى رفتم توی خونشون فهميدم خونشون دوبلکس بوده. به هر حال زنگ رو زدمو بعد از چند لحظه بنفشه كه منو توی آیفن تصويرى ديده بود راهنماییم كرد برم بالا. آسانسور تو طبقه ۶ واستادو آروم درش کنار رفت، ديدم بنفشه دم در یه خونه واستاده. با همون شادی که اکثر وقتا توی صورتش دیده میشد به استقبالم اومد، از تو خونه آهنگ پخش ميشد اما صداش زياد بلند نبود.
من_ سلام ملكه زيبايى
بنفشه_ سلام شاهزاده سوار بر اسب سفيد من
من_ اوهو، چه لقب هایی!
بنفشه_ از خودت ياد گرفتم، بيا تو كه چند نفرى از دوستام اومدن
آروم درو باز كردو رفتیم تو. وسعت و بزرگی هال رو که دیدم تحت تأثیر قرار گرفتم بهتر بگم کپ کردم. باز به خودم گفتم آخه منو چه به اينجاها! خودمو جمو جور كردمو به دوستاى بنفشه كه اومد بودن طرف هال سلام كردم. داشتم از روی عادت کفشمو از پام در میاوردم که ديدم بنفشه با تعجب نگام ميكنه
من_ هوم؟
بنفشه_ آروم در گوشم گفت نمى خواد کفشاتو در بيارى. همه كفش دارن
منم دوباره پامو كردم توی کفشمو با بیخیالی سمت چپمو نگاه كردم ببينم اونجا چه خبره. ديدم يه خانمه داره مياد سمت ما. با روى باز و صميمانه نزدیک ما ميشد، گفتم
من_ سلام
خانمه_ سلام، خيلى خوش اومديد. چرا دم در واستادید؟ بنفشه جان راهنماییشون كن سمت پذیرایی
من_ ممنون از لطفتون
با بنفشه رفتيم سمت پذیرایی كه حدوداً چند کیلومتری از در ورودى فاصله داشت. كف چوبی خونه كه رنگ روشنش به آدم انرژى ميداد با دیوارهای فوق العاده تمیزو سفيدش و وسیله ها كه با سلیقه قشنگى چینده شده بودن و هماهنگی رنگاشون که همه قهوه ای بودن با تیرگی و روشنیۀ مختلف جلوۀ خيلى قشنگى به محیط داده بود. رفتيم نشستيم روی يكى از مبل های اونجا، اولش تنها بوديم اما چند دقيقه بعد چند تا از دوستاش هم اومدن سمت ما
بنفشه_ آروم دم گوشم گفت خوش تيپ شدیا، چه عجب يكم تيره رو ول كردى
من_ چى كار كنيم ديگه، مهمونیه عزیزمونه ميخواستى مشكى بپوشم؟
يه ست رسمى طوسی روشن پوشيده بودم با كفش هميشه مشکی خودم. ديدم اوضاع مناسبه يكم دیدش بزنم شروع كردم نگاه كردنش، يه لباس مجلسی يه سره بنفش پوشيده بود كه استایل سکسیش رو فوق العاده جذابتر كرده بود. آرايش مضون صورتش هم زیبایی مضاعفی بهش داده بود. وقتى حس كردم دوستاى بنفشه دارن ميان سمت پذیرایی رومو از صورتش برگردوندم شروع کردم درو دیوار رو نگاه كردن. دوستاش اون سمت سالن پيش هم نشستن و شروع كردن با همدیگه صحبت كردن.
بنفشه_ من برم يه لحظه پيش بچه ها ميام
من_ باشه
بنفشه_ حواست باشه قرار شد فقط منو نگاه كنى ها، شيطونى نكنى ناقلا
من_ بدو برو زبون نریز كار دستت میدما
با خنده پاشد رفت پيش دوستاش. تحت تأثير زيبايى خونه قرار گرفته بودم، شروع كردم نگاه كردن دقيق خونه. چند دقيقه ای نگذشته بود كه دیدم يه دختر فوق العاده جذاب از ته سالن پيداش شد، با اينكه رو حساب عادتم جز يه نيم نگاه بهش ننداختم اما تو همون لحظۀ كم، تفاوت زیادش با بقيه كاملاً مشهود بود. يه لباس هم رنگ بنفشه تنش بود، يه سره تا بالاى زانوش که رون های خوش تراشش رو تا حدودی پوشونده بود. كفش پاشنه بلنده مشکیش كه بنداش رو دوره ساق سفيدش بسته بود هم جلوۀ متفاوتى بهش داده بود. چشمام به كمد مثلثی شكل كنج سالن بود اما حس ميكردم دختره مستقيم داره مياد طرفم. يه جور خاصى شده بودم. دلم نمى خواست توی اون شرایط تنها بشينم. با خودم نق ميزدم که اين بنفشه هم رفته پيش رفیقای داغونش منو ول کرده به امون خدا. همینجوری مشغول بودمو از نزدیک تر شدن دختره به خودم بیشتر مغشوش میشدم كه خوشبختانه همون موقع بنفشه از پيش دوستاش بلند شد اومد طرف من. با دختره توی یه زمان به من رسيدن. بنفشه رو کرد به دختره با خوشحالی گفت
بنفشه_ ايشون فرهاد هستن. بعد اشاره كرد به دختره ادامه داد، بهناز، خواهرم
وقتى گفت خواهرم یکم خيالم راحت شد، با لبخند از جام بلند شدم دستامو بردم طرفش سلام كردم. دست دادو رفت سمت راسته سالن روی يكى از مبل ها نشست، تقريباً ۳ تا مبل بين ما فاصله بود.
من_ همونطور که بنفشه رو نگاه میکردم گفتم فكر نمى كردم خواهر باشید، البته ته چهرتون ميشه يه چيزهايى پيدا كرد كه مثل هم باشه، اما كلاً سخت میشه فهميد با هم خواهرید
بنفشه اومد كنارم نشست دستم توی دستش بود و واسه خودمون صحبت ميكرديم. گاهى نگاه های خواهرش روم سنگينى ميكرد اما زياد محلش نمیزاشتمو سرم توی دنياى خودم گرم بود. ياد اون شبى افتادم كه بنفشه دم رستوران بهم گفت هر كسى رو كه ميديدم باهم حرف ميزنه توی نگاهش نياز رو ميديدم اما چشماى سرد تو چيز ديگه اى ميگفت. یادم اومد توی اون لحظه که بنفشه حرف میزد یه رفتار خشک و مغرورانه رو توی خيابون ازش تصور ميكردم كه به گفته خودش بعد از آشنايى با من و دیدن سادگی توی زندگیم كم كم غرورش از بين رفته. اما همون رفتار خودپسندی رو توی نگاه های خواهرش به وضوح ميديدمو حس میکردم، همين ناراحتم ميكرد. شايد داشتم خودم رو توی یه آينه واقعی ميديدم
بنفشه_ موافقى؟
من_ با چى؟
بنفشه_ ۲ ساعته پس چى ميگم این وسط؟
بهناز_ احياناً حواسشون پيش دوستاته، با یه حس نفرت انگیز ادامه داد پسرا همشون همینن
من_ با اینکه از طرز حرف زدنش بدم اومد اما با لبخند نگاهش كردم گفتم نظر لطفتونه اما نه، حواسم پيش بقيه نبود، اشاره كردم به بنفشه ادامه دادم، وقتى عزيزى به مهربونیه اين فرشته دستهاى تو رو گرم تو دستهاش فشار بده شايد ناخودآگاه از دنياى پر دغدغه امروزى جدا بشی، یه جورایی توی خلصۀ بی وزنی رها بشی
رومو برگردوندم سمت صورت بنفشه كه با عشق نگاهم ميكرد. با اينكه حس ميكردم خواهرش از حاضر جوابی من وا رفت اما به روى خودم نياوردم. دلم نمى خواست از همين ابتداى آشنايى همش بين ما كل كل باشه، چون به هيچ وجه حوصله اين چيزا رو ندارم.
ديگه تقریباً بقيه كسانى هم كه دعوت بودن اومدنو خوشبختانه اکثرشون با دوست پسراشون بودن. كمى كه گذشت صدای آهنگو يكم بيشتر كردنو همه واسه خودشون خوش بودن. دوباره حس کردم نگاه کسی روم سنگینی میکنه. اطراف رو نگاه کردم دیدم بهناز باز اومده نزدیکای من نشسته داره منو با غرور نگاه ميكنه. تو دلم گفتم عجب پر روییه ها، با اينكه يه بار تا ته خورده بازم ول كن نيست. بدجور کرمم گرفته بود با خودم گفتم بزار يكم اذيتش كنم بخندم. پاشدم رفتم مبل بقلیم نشست، بینمون يه مبل خالى بيشتر نبود، نميخواستم بقيه بشنون چى ميگم
من_ بهت نمى خوره زياد سنى داشته باشى
بهناز_ ۲۳ سالمه
من_ عمراً، خيلى باشى به زور ۱۹
همينجور كه از ارضا شدن آرومه سادیسمم با لذت نگاهش ميكرد ديدم بنده خدا از رک گویی من وا رفت اما سریع خودشو جمع كرد. دوباره بعد از چند لحظه سکوت ادامه دادم
من_ حالا مشقات رو نوشتى اين وقت شب اينجا نشستى؟
بهناز_ شوخى دارى؟
من_ من با بابامم شوخى نمى كنم، چه خودتو تحويل گرفتى!
اون بیچاره كه خودشو آماده كرده بود حرف بزنه از جواب دادن من خفه خون گرفتو روشو انور كرد. تو دلم با شرارت گفتم آخى، چه حالى ميده آدم اين سادیسمو خالى كنه سر بچه هاى مغروری مثل اين. سیگارمو از روی میز کوچیک رو به روم برداشتم و يه دونه اش رو روشن كردمو به جمعيت خیره شدم. یه لحظه نگاهم افتاد به بهناز ديدم داره نگاهم ميكنه و فكر ميكنه. فهميدم منتظر بهونست که متلک بندازه حرصش رو خالی کنه، كه همينطور هم شد
بهناز_ واقعاً كه، اين سیگارای بیکلاس چيه ميكشى!؟
من_ بشين سر جات کوچولو، اون سیگارای باکلاس واسه امثال شما بچه سوسولاست كه يه پک از اينا نميتونيد بزنيد.
يكم نگاش كردم خيلى آروم با خودم زمزمه كردم سه هيچ
بهناز_ من سوسولم!؟
من_ اوهوم
بهناز_ بده همون سیگارو واست تا ته ميكشم
من_ وقتى پاکت سیگارو گرفتم روش نوشته بود براى كودكان زير ۲۰ سال ممنوع
هر کاری کردم ديگه نتونستم جلوى خندمو بگيرم. حس كردم تا حالا هیچ کس اینجوری پشت سر هم به این بنده خدا نریده. حیوونی رنگو روش وا رفت. اگه غريبه بود ککم هم نمیگزید اما اون هيچى هم که نبود خواهر بنفشه بود، واسه همون دوباره نگاش كردم گفتم
من_ زياد حرفاى منو جدى نگير، يكم شوخی كرديم تنوع ايجاد بشه
بدون اينكه چيزى بگه پاشد رفت. منم سر خودمو با میوه ها گرم کرده بودم. دیگه بهناز رو ندیدم، نمیدونم کجا رفته بود. احساس تشنگی کردم پاشدم رفتم سمت آشپزخونه، يه لیوان آب از روی ديوارۀ اُپن آشپزخونه بردارشتم. از تشنگی زیاد یه سره همشو خوردمو یکم كل سالن رو نگاه كردم یه آماری بیاد دستم. دخترا پسرا نشسته بودن بعضی ها هم واسه خودشون اون وسط میرقصیدن. بنفشه طرف پذیرایی پیش یکی از دوستاش نشسته بود، وقتی منو دید برام دست تکون داد، یه چشمک بهش زدمو برگشتم سمت مبلی که روش نشسته بودم. خلاصه توی هیچ کدوم از سالن ها از بهناز اثری ندیدم. بنفشه تند تند بهم سر مى زدو چون ميدونست من وسط برو نيستم بى خيال من میشدو ازم اجازه ميگرفتو ميرفت پيش دوستاش كه تنها نباشن. بقيه مجلس هم سرم يا به خودم گرم بود يا با پسرا يكم گپ میزدم يا اينكه بنفشه مييومد يه احوالى ازم میپرسید شارژم ميكرد. همینجوری با بنفشه که کنارم نشسته بود مشغول حرف زدن بودیمو دوستاش رو به من معرفی میکردم که صدامون زدن واسه شام. انگار اکثر افراد زياد اشتها نداشتن اما من از بس ميوه خورده بودم گشنه ترم شده بودم، پاشدم دست بنفشه رو هم آروم گرفتم باهم رفتيم سمت ميز
من_ اووووه. چه خبره اينهمه غذا!
بنفشه_ چيه زياد؟
من_ آره بابا، کلیش ميمونه
بنفشه_ فداى سرت
مثل بقیۀ وسایل خونه روی ميزو هم خيلى با سليقه چينده بودن. چند سينى اُلویه، چند سینی هم سوسیس وکالباس بود كه دورو برشون با گوجه و خیارشور قاچ شده تزئین شده بود. لیوانا با قاشق ها رو هم به صورت دایره وار يه گوشۀ ميز چینده بودن
من_ بنفشه من وحشتناک گشنمه ها
بنفشه_ مى شناسمت، تو كى گشنت نبوده که این بار دومت باشه!!
با خنده يکی از بشقاب ها رو برداشتم شروع كردم پر كردن. ترجيح دادم با الویه شروع كنم، يه چند تا تيكه نون هم برداشتیمو با بنفشه رفتيم توی اطاق خود بنفشه كه راحت غذا رو بخوريم. اطاقش که البته بیشتر به یه خونه شبیه بود تا یه اطاق همونطور كه حدس ميزدم کاملاً مرتب بود، هر چيزى سر جاى خودش.
من_ اطاق قشنگیه
بنفشه_ مرسى عزيزم
ديگه حرف نزدمو يه بسملا گفتمو يه سره بشقابو خالى كردم. وقتی بشقاب خالی شد رو کردم به بنفشه که هنوز مشغول بود با خنده گفتم
من_ من بازم گشنمه
بنفشه_ نــــه! جدى ميگى؟ میترکیا
من_ نه چيزيم نميشه، برو اينو واسم پرش کن خانمى. کالباس بذار با گوجۀ زياد يه چند تا نون هم بيار
بنفشه_ از دست تو گامبو. اميدوارم این سری سير بشى چون ميترسم منم بخورى
من_ اونم به موقعش
بنفشه_ ديوونه
با خنده از اطاق رفت بيرون، زياد طول نكشيد كه با یه بشقاب پر برگشتو بازم شروع كرديم خوردن. انگار نه انگار كه همین چند دقیقه پیش یه بشقاب خالی کرده بودم.
من_ ميدونى تو مثل اين کاتالیزورا عمل ميكنى، بغلم كه ميشينى غذا سریع هضم ميشه ميره پى كارش
تو همين حرفها بوديم كه در اطاق رو زدن، بنفشه رفت درو باز كرد. بهناز بود كه اومد تو
من_ به به مهمون هم كه داريم. با خنده ادامه دادم پس واجب شد يه بشقاب ديگه هم به سلامتى مهمون افتخاریمون غذا بخوريم
بنفشه_ يكى زد تو كلم با خنده گفت شما لطف ميكنى اين آخرين بشقابتونه، ميترسم بعدش از جات نتونى تكون بخورى
بهناز_ واقعاً! اومدم براتون نوشیدنی بيارم بعد از غذا بخوريد يكم گرم شيد
من_ با تعجب گفتم گرم شيم؟
بنفشه_ بهناز فرهاد اهل اين چيزا نيست، منم واسه همونه ديگه نمى خورم
بهناز_ پس كه اينطور، جالبه والا
بدون توجه به متلکای بهناز يكم صافتر نشستمو جدّى تر غذامو خوردم، اونم يكم نشست توی اطاق بعدشم پاشد رفت
بنفشه_ حرفاشو زياد جدى نگير
من_ چى بگم والا، از رفتار جووناى اين دوره در عجبم
بنفشه_ نفسش رو خالى كردو با بيحالى گفت فكر كنم مشكل اصلیش با منه، توی طول هفته شايد چند كلمه بیشتر با هم حرف نزنیم اونم همش کنایست، از دستش خسته شدم
من_ درست ميشه، بهتره هواش رو داشته باشى. هيچى نباشه دختره، تو بهش محبت كن مسائل خود به خود حل ميشه
بنفشه_ به قول خودت، چى بگم والا
تو همون حالو هوا شروع كردم غلغلک دادنشو اينقدر مسخره بازى در آوردم تا حالو هواش بهتر شدو با خنده از اطاق رفتيم بيرون. چند تا از دوستاش داشتن آماده میشدن که دیگه رفع زحمت کنن، بقيه هم ديگه زیاد ننشستن. كم كم خونه خالى شدو در نهايت جز منو بنفشه و بهناز با مادرش كسى خونه نموند. با كمک بنفشه شروع كرديم يكم مرتب كردن اونجا
مادر بنفشه_ اى واى، شما چرا زحمت ميكشيد
من_ اين حرفا چيه، شما بهتره استراحت كنيد. من خودم با كمک بنفشه كه مثل خودتون یه پا ملکست همه چى رو جمع ميكنم
مادر بنفشه_ مرسى پسرم
از آشپزخونه اومدم بیرونو رفتم طرف ميز كه بقيه وسايل رو ببرم. چند دقيقه ای بيشتر طول نكشيد كه همه چيز رو ريختيم توی آشپزخونه
من_ خب، من ديگه برم عزيزم
بنفشه_ يه لحظه واستا من برميگردم. دستشويى دارم داره بیچارم ميكنه، نریا زودى ميام
با خنده ردش كردم رفت. خودمم رفتم به ميز غذاخوری توی سالن پذیرایی تكيه دادمو سیگارمو روشن کردم. همینجوری مشغول بودم كه بهناز اومد طرفم
من_ يه وقت خسته نشى اينقدر به مادر خواهرت كمک ميكنى ها
بهناز_ حوصله نداشتم كمک كنم
اومد كنار من به ميز تكيه داد. فاصلش خيلى با من كم بود، حرارت زیاد بدنش از آستین و كمرش كه از لباسش بيرون بود با شدت میخورد به تنم. بدون توجه بهش يكم خودمو كشيدم كنار و ازش فاصله گرفتمو يه پک سنگين از سيگار گرفتمو دودشو توی هوا فوت كردم.
بهناز_ تا چند وقت ميخواى با بنفشه بمونى؟
من_ يعنى چى؟
بهناز_ ميگم چند ماه ميخواید باهم بمونيد؟
من_ من هيچ وقت روابط عاطفى واسۀ یه دوستى موقتى برقرار نمى كنم
بهناز_ پس بنفشه به دردت نمى خوره
با تعجب نگاش كردم. از اينكه اينقدر راحت زیرآب خواهر خودشو ميزد متأسف شدم
من_ هر كسى رو حساب تجربه هایی که داره تو زندگیش انتخاباتی ميكنه. یه پک دیگه به سیگار زدمو مونده بودم حرفایی که رو دلم مونده بود رو بهش بزنم یا نزنم. دود سیگارو دادم بیرونو دلمو زدم به دریا گفتم بنفشه دختر خوبیه، مثل تو هم نیست كه سعى دارى خود واقعیت رو پشت يه بهنازی كه خودت واسه خودت ساختى له كنى، اما متأسفانه تنها سودى كه تا الان برات داشته داغونتر شدن خودت بوده
بهناز با حيرت منو نگاه ميكرد، ميدونستم زدم وسط خال. دلم واسه اينجور افراد ميسوزه، يكى بايد کمکشون كنه كه دوباره زنده بشن. فقط بايد شروع كنن، راه آمادستو فقط يه start مى خوان. يكم نگاش كردم ادامه دادم
من_ اينجورى با تعجب نگام نكن. تا دلت بخواد امثال تو رو ديدمو باهاشون حرف زدم پس خوب ميدونم چى ميكشى. اما بدون اين راهش نيست. جز اينكه زودتر پير ميشى هيچ سودى برات نداره بهناز. برو با خودت خلوت كن و فكر كن كه كى بودى، چقدر زنده بودی و الان چى هستى!
نميدونم چى شد اما اون ظاهر مغرورش كه سعى داشت با پوشيدن کفشای پاشنه بلند حتى از پسرا هم بره بالاتر یهویی خالى شد. چشماشو نگاه کردم داشت برق میزد. اشک پشت چشم رو خوب مى شناختم
من_ راحت باش، اگه نياز داشتى خودتو خالى كنى اون اشکارو نگه ندار. سیگارمو تو جا سیگاری رو ميز فشار دادم ادامه دادم، همه ما خونۀ آخرش دوباره مى شيم خاک، همين خاكى كه شايد مدتهاست بهش توجه نميكنى. خاک غرور نداره، همه رو تو دل خودش جا ميده.
مثل موقع هايى كه دلم خيلى به حال كسى ميسوزه متوجه نبودم كه چه حرف هايى دارم ميزنم، رومو برگردوندم سمت بهناز از نیمرخ نگاهش كردم. گوله اشكى رو ديدم كه خيلى آروم از روی گونش سر ميخورد ميرفت پائين. بدون اینکه چیزی بهش بگم ازش دور شدمو رفتم سمت در. سرمو با مبايلم گرم كردم كه بنفشه اومد. با اونم خداحافظى كردمو با همون احساس غریبی كه داشتم رفتم توی آسانسور.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
haleh ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 3rd February 2008   #18

haleh

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست

 

از ساختمون که اومدم بیرون چند دقيقه ای به آسمونه شب كه بازم ستاره هاش زير ابرا قايم شده بودن نگاه كردم، چه حال غريبى داشتم! شايد باطن خسته و شکستۀ بهناز منم تحت تأثير قرار داده بود، شايدم چون ظرفيت ظاهر سازی و خنده كردنم پر شده بود اينجورى شده بودم، در كل با احساسى غمى كه داشتم خیلی آروم راه افتادم سمت خونه. توی مسیر، نزدیکای خونه چشمم به پارکی افتاد كه هر وقت حالم گرفته بود خودمو توش گم میکردم. راهمو کج کردم سمت پارک. مثل هميشه خلوته خلوت بود، بعد از کمی راه رفتن بالاخره روی تاپ مخصوص خودم نشستمو همينجور كه از سیگار کام میگرفتم خيلى آروم تاپ میخوردم
** حدود يک ماه از اون شبى كه با پرستو و دوستاش توی استخر زده بودیم تو سرو کله هم ميگذشت. ديوانه وار به هم علاقمند شده بوديم، بايد هر روز صداى همديگه رو میشنیدیم. شنیدن صداش مثل آبه خنکی بود كه براى لحظاتى، فشار بی امان زندگی رو که از کودکی روی دوشم ميكشم از وجودم دور میکرد.
چند وقتى بود كه حس ميكردم بازم پکره، با خودم گفتم بهتره اينقدر سؤال پیچش نكنم. احتمالاً داره يه دورۀ سخت رو میگزرونه، بهتره مثل هميشه پشتش باشمو بهش روحيه بدم تا كم كم از اين وضعيت خلاص شه. در کمال ناباوریم هفته بعدش هم به همين منوال گذشتو من ديگه واقعاً نگرانش شده بودم كه چى شده که پرستوی من، عزيزِ دلم با اينكه سعى ميكنه واسه من فيلم بازى كنه تا من از ناراحتت بودنش غمگین نشم داره اذيت ميشه!
من_ پرستو جان، عزيزم من نگرانتم، نميخواى به من بگى توی این مدت چی شده كه اينجورى ناراحتى؟
پرستو_ من كه ناراحت نيستم
من_ عزيزم ميدونم اينقدر دوستم دارى كه نميخواى يه وقت منم به خاطرت ناراحت بشم، اما باور كن وقتى حس ميكنم داری اذیت میشی اما از روی عشقت دم نمیزنی بيشتر عذاب ميكشم
پرستو_ چيزى نيست عزيزم، شايد مال خستگی و كم خوابیه، شایدم واسه درسام باشه که سنگین شدن، قول ميدم سریع خوب بشم
من_ چى بگم والا، باشه باز بهت زنگ ميزنم، مراقب خودت باش
پرستو_ خيلى دوستت دارم
من_ من بيشتر عزیز دلم
تلفن رو قطع كردمو شروع کردم عین دیوونه ها توی شركت رژه رفتن. تو دلم غوغایی بود، بلند میگفتم اى خدا اين چشه؟ چرا به من نميگه؟ همینجوری با خودم درگیر بودم که یهویی ذهنم رفت سمت بیتا، با خودم گفتم بهتره از پدرام آمارش رو بگيرم. آره راه حلش همينه
تلفن رو دوباره برداشتمو توی لیستم دنبال اسم پدرام گشتم تا پیداش کردم. زنگ زدمو خدا رو شکر بعد از چند تا بوق خوردن گوشی رو برداشت
پدرام_ بله
من_ سلام پدرام جان
پدرام_ بــــــــه سلام فرهاد خان گل. آقا چه عجب، اینطرفا. تحويل گرفتى زنگ زدى
من_ لطف دارى عزيز، شما واسه ما خيلى عزيزى
پدرام_ چاكريم
من_ پدرام جان يه مسئله اى هست ميخوام ببينم اگه بشه به كمک هم حلش كنيم بره رد كارش
پدرام_ در خدمتم آقا
من_ الان ميتونى صحبت كنى؟
پدرام_ آره الان خونم اتفاقاً بیتا قراره بياد پيشم، داشتم يه دستی به سر و كول خونه میکشیدم
من_ جداً؟ چه خوب كه مياد اونجا
پدرام_ چطور؟
من_ ببين پدرام جان، الان حدود ۱۰ روزى ميشه پرستو یه جورایی ناراحته، هر چى ازش سوال ميكنم طفره ميره اما ميدونم يه مسئلۀ مهمى پيش اومده كه اينجورى ريخته بهم. ديگه دارم از نگرانی ديوانه ميشم، الان با خودم فكر ميكردم یهویی به ذهنم خورد شايد بیتا بدونه اين چشه
پدرام_ خب يه كارى كن، بذار بیتا كه رسيد خونه من ميگم بهت زنگ بزنه يا نه اصلاً شماره بیتا رو بنويس خودت زنگ بزن
من_ نه من منتظر تلفن ميمونم، اينجورى راحت ترم
پدرام_ پس خبرت ميكنم
تلفن رو قطع كردمو کیفمو برداشتم بدون توجه به منشى از شركت زدم بيرون، نميدونستم ميخوام كجا برم، فقط وقتى تو خیابونا بين مردمى كه همه اندازۀ يه دنيا مشكل و گرفتارى دارن راه ميرفتم احساس همدردى ميكردم. همینجوری بی هدف راه میرفتم که مبایلم زنگ خورد، شماره ناشناس بود حدس زدم باید بیتا باشه
من_ بله
بیتا_ سلام فرهاد
من_ سلام بیتا، رسيدى پيش پدرام
بیتا_ نه زنگ زدم بهش که بگم يكم ديرتر میرم پيشش اونم قضيۀ تو رو گفت، بهتر دیدم زنگ بزنم
من_ لطف كردى
قضيه رو براى بیتا هم تعريف كردم اما اونم با اينكه متوجه تغيير رفتار پرستو شده بود چيزى نميدونست
من_ اى بابا حالا چى كار كنم از دست اين دختر
بیتا_ نگران نباش ته توشو برات در ميارم
من_ اگه بتونى كه خيلى خوب ميشه، بدجور نگرانشم
من_ از صدات و حرف زدنت معلومه
خداحافظى كردو قطع كرد. منم يكم ديگه راه رفتم برگشتم شركت كه تا يه اتفاقى نيفتاده بقيه كارا رو ردیف كنم.
از اون جريان چندين روز گذشته بود و همچنان نميدونستم پرستو چشه، حتی بیتا هم آخر نتونست برام کاری بکنه. تا اينكه اون شب بعد از ساعته كارى شركت بهم زنگ زد
من_ سلام عزيزم
پرستو_ سلام
من_ چرا صدات گرفته، تو كه ظهر خوب بودى، نكنه! ببينم گريه كردى؟
پرستو_ با همون صداى گرفتشو لرزونش كه تو صداش بود گفت آره خيلى.
نتونست خودشو نگه داره زد زیر گريه
با شنیدن صدای هق هقش حس میکردم سرعت ضربان قلبم کمترو کمتر میشه. ديگه داشتم ميمردم از نگرانى. بین گریه کردناش فقط تونست بگه كه الان خونست تا من برم پيشش. قرار شد دم خونشون ببینمش.
بدون توجه به هیچ چیزی از شرکت با سرعت زدم بیرونو سر اولین خیابون تا خونۀ پرستو یه دربست گرفتم. نزدیکای خونشون که بودم زنگ زدم بهش و بهش گفتم حاضر شه بیاد بیرون. از استرس تمام صورتم عرق کرده بود. فقط دعا دعا میکردم طوریش نشده باشه.
راننده_ آقا حالتون خوبه؟ چرا اینقدر قرمز شدید؟ عرق هم که کردید؟
من_ خوبم. فقط تندتر برید اگه میشه
سر کوچشون كه رسيدم هنوز پرستو از خونه بیرون نیومده بود. دوباره شمارش رو گرفتمو گفتم که پایین منتظرتم. به راننده گفتم
من_ عزیز اگه لطف کنی منتظر بشی ممنون میشم. احتمالاً لازم باشه تا یه مسیر دیگه هم زحمت مارو بکشی
راننده_ خواهش میکنم
با همون تشویش و نگرانی از ماشین پیاده شدمو با قدمای خسته رفتم سمت در آپارتمان پرستو اینا. نگران بودم نكنه طوریش شده باشه خداى نكرده، اما وقتى از در اومد بيرون همين كه ديدم سالمه باز يكم خيالم راحت شد. قربونش برم چشماش كاسۀ خون بود بسكه گريه كرده بود. سریع رفتم طرفش دستشو گرفتم، چقدر يخ بود! بردمش طرف ماشین روی صندلی عقب نشستیمو به راننده آدرس پارکی رو که همیشه با پرستو اونجا میرفتیم رو دادم. توى راه هيچ حرفى با هم نزديم یعنی جونی تو بدنمون نبود که چیزی بگیم. سرشو گذاشته بود روی سينمو دستامو توی دستاش گرفته بود. با اينكه ميدونستم بى صدا داره گريه ميكنه جلوشو نگرفتم.
چند دقیقه بعد روی صندلی های یه ميز دایره ای شكل كوچيک، توی پارک جلوى آبميوه فروشى نشسته بوديم. دو تا ليوان شير موز گرفتم آوردم دادم بخوره يكم حالش بهتر بشه. اولش نمى خورد اما وقتى ديد من لحظه به لحظه بيشتر از اون داغونتر میشم لیوان رو از دستم گرفتو تا آخر خورد. هنوز ساکت بودیم، يكم دورو برو نگاه كردم، شلوغ نبود اما حس خوبى نداشتم. پاشدم دست پرستو رو گرفتم رفتيم روی يه نيمكت نشستيم كه ببينم چى شده.
من_ خب من گوش ميكنم
پرستو_ نميدونم از كجا بايد شروع كنم
من_ از هر جا كه دلت مى خواد، فقط تورو جون خودم قسم میدم ديگه نریز توی خودت كه من طاقت نارحتیتو ندارم
پرستو_ من ميترسم، من نميخوام ازم ناراحت بشى
من_ كى از عشقش ناراحت ميشه كه من دوميش باشم؟ حرفها میزنیا، دستاشو بيشتر توی دستم فشار دادم ادامه دادم، خب شروع كن
پرستو_ مامان اينا مى خوان از ايران برن!
من_ با تعجب نگاش کردم گفتم يعنى چى؟
پرستو_ چند بارى بابا رو حساب كارای شرکتش تصميم گرفته بود بره استرالیا، اما هر سرى يه چيزى ميشد نمیرفتیم. ديگه خيلى وقت بود صحبتش توی خونمون نبود تا همين ۱ ماه پيش كه بابا خيلى جدى كارها رو دنبال ميكرد، به خدا فرهاد من از همون اول مخالفتمو اعلام کردمو گفتم نميخوام بيام اما اونا اصلاً توجهى نكردن. توی اين ۱۰ روز كه هر روز حالم بدتر میشد منتظر بودم كه بهمون ويزا ندن. تا اينكه صبح بابا زنگ زد خونه فهميدم ويزا رو برای کل افراد خانواده صادر کردن. بغضش شدیدتر شد، ادامه داد بابا ميگفت واسه ۴ روز ديگه بليط ميگيرم. وسايل خونه رو هم قرار شده عموم بعداً بفروشه پولشو حواله كنه اونور.
چى داشتم مى شنيدم؟ چرا؟ چرا بعده اين همه مدت؟ چرا بعده اين همه مدت كه پرستو تیکه ای از وجودم شده؟ به خودم اومدم پرستو دستهاى منو كشيده بود تو سينه اش سرشو گذاشته بود روی دستامو گريه ميكرد. ديگه چرا بايد اينهمه تحمل ميكردم؟ خيلى بى صدا اشكم جوشیدو اومد بيرون. چند دقيقه ای توی حالو هواى خودمون بوديم كه پرستو گفت
پرستو_ فرهاد، تو عشق منى، من باهاشون نميرم. امشب بهشون ميگم ميمونم پيش مادر بزرگم زندگى ميكنم اما از تو جدا نميشم، من بدون تو مى ميرم
خواستم حرف بزنم اما اينقدر غم رو گلوم بود كه صدام در نمى اومد. آروم از جام پاشدم دستشو گرفتم بلند كردم يكم جلوى خودم نگهش داشتم، با چه حسرتی نگاهش ميكردم! پیشونیش رو بوسیدمو بدون اينكه چيز ديگه اى بگم تا خونشون رسوندمشو خودم بدون توجه به زمان و مكان شروع كردم راه رفتن.
خيلى فكر كردم، هر چى بيشتر ميگذشت بيشتر به بُنبست ميرسيدم، جدا شدن از پرستو برام ناممکن بود. عين ديوونه ها وسط ناراحتى از حرص ميخنديدم، بعد يهو خنده رو لبم میماسیدو دوباره همون چهرۀ تکیده خودنمایی ميكرد. دست از پا دراز تر از روی گشنگی زياد برگشتم خونه، هوا تاريکه تاريک شده بود. كليد انداختم رفتم توی خونه. چراغ های روشن خونه، هواى گرمش، بوي غذا، همه وجود نازنينِ مادرمو توی گواهی ميداد. بخاطر اون هم كه شده سعى كردم اين قيافه داغون رو جمع كنم اما نشد، کفشمو بغل ديوار جفت كردم و بدون اينكه دنبال كسى بگردم رفتم توی اطاق خودم. شايد فقط صداى ياور بود كه بايد به دادم ميرسيد. استریو رو روشن کردمو گوش سپردم به صداش
چه رنجی از محبت ها کشیدیم
برهنه پا به تیغستان دویدیم
نگاه آشنا در این همه چشم
ندیدیمو ندیدیمو ندیدیم
سبک باران ساحل ها ندیدند
به دوشِ خستگان باریست دنيا
مرا در موج حسرت ها رها كرد
عجب يار وفاداریست دنيا
عجب آشفته بازاریست دنيا
عجب بيهوده تکراریست دنيا
از صداى آهنگ مادرم فهميد كه من برگشتم، اومد در اطاقمو باز كرد منو ديد گفت
مادرم_ اِِ، سلام، كى اومدى؟
من_ الان رسيدم، سلام
مادرم_ با خنده گفت من نفهميدم، ناقلا شدیا
گلوم گرفته بود، هيچى نداشتم بگم. تو دلم گفتم لعنتى الان وقته بغض كردنه آخه؟ توی سکوت خودم نگاهمو ازش دزدیمو الكى كشوى کمد رو كشيدم بيرون كه مثلاً دنبال چيزى ميگردم
مادرم_ اتفاقى افتاده
من_ نه
مادرم_ به من دروغ نگو، چى شده باز؟
من_ چیز خاصی نیست. توی شركت با يكى از پيک موتوری ها دهن به دهن شدم یکم عصبیم
برگشتم نگاهش كردم، چقدر از حال من دمغ شد. ناراحتیه ندیدن ديگۀ پرستو یهویی ناپديد شد، يادم اومد كه يه عشق بزرگترى هم تو قلبم دارم كه جلوم واستاده و بخاطر يكم ناراحتى من اينجورى خنده رو لبش ماسیده. اشک پشت چشمام بيشتر شده بود، نميخواستم بيشتر از اين ناراحتش كنم. سیگارمو از روی ميز كامپيوتر برداشتم بدون اينكه نگاهش كنم تا یه وقت اشكهاى منو ببينه رفتم توی بالکن. همینجوری مشغول کام گرفتن از سیگار بودم که صداى بسته شدن در اطاق رو شنيدم برگشتم ديدم از اطاق رفته بيرون كه يكم با خودم تنها باشم. صداى ياور هنوز پخش میشدو منو یاری ميكرد تا راحت تر خودمو خالى كنم. بعد از چند دقیقه برگشتم توی اطاق مادرمو صدا زدم، ميخواستم اگه بتونم باهاش مشورت كنم. اومد توی اطاق گفت
مادرم_ جانم
من_ يكم وقت دارى؟
مادرم_ الان ميام بذار يه سر به غذا بزنم
با سر تأكيد كردمو رفتم نشستم روی تخت بین دو طبقه، منتظر شدم كه بياد. چند لحظه بعد درو باز كرد اومد تو
من_ صندلى رو بيار نزديكم بشين
مادرم_ خب!
من_ نميدونم از كجا شروع كنم برات بگم. قضيه از تقريباً ۶ ماهه پيش شروع شد. توی آموزشگاه زبان يه دخترى رو بر حسب اتفاق دیدم كه مهم نيست چى شد چى نشد كه، كه، باهم دوست شديم. اصلاً باورم نميشه اين همه مدت گذشته باشه. ما خيلى به هم وابسته شديم، خيلى خيلى زياد.
مادرم_ خب! حالا مشكلى بینتون پيش اومد؟
من_ بين ما نه، اما، امروز پرستو بهم زنگ زد از بس گريه كرده بود صداش در نمى اومد، بردمش بيرون فهميدم كه قراره بخاطر كاره پدرش همگى برن استرالیا، براى زندگى، واسه همیشه
مادرم_ آها
من_ گفت براى ۴ روز ديگه بليط گرفتن
مادرم_ خب
من_ من اينقدر ناراحت بودم كه هيچى به خود پرستو نگفتم اما پرستو ميگفت امشب به مادر پدرش ميگه باهاشون نميره ميمونه با مادربزرگش ايران زندگى ميكنه اما از من جدا نميشه.
مادرم با دقت به حرفم گوش ميكرد. ادامه دادم
من_ خيلى فكر كردم، خيلى زياد. رفتن پرستو مثل قسمت شدن تیکه ای از وجودمه. اما تو ميدونى من هيچ وقت فقط زمان حال رو نديدم، دارم به آينده فكر ميكنم، آيا بدون پدر مادر سختش نيست؟ اونم واسه كسى كه فقط ۱۸ سالشه؟
مادرم_ چرا سخته. يه لحظه واستا من برم اين سیب زمینی ها رو هم بزنم نسوزه الان ميام ببينيم چى كار بايد كرد
من_ باشه
آبه دماغم رو كشيدم بالا، يكم صدام رو هم صاف كردم كه حیوونکی مادرم كه اين همه خسته از سر كار مياد داغونتر نشه. انتظارم زياد طول نکشید كه دوباره اومد. من هنوز همونجوری روی طبقه اول تخت به ديوار تكيه داده بودمو پاهامو تو بغلم گرفته بودم.
من_ كار درست چيه؟ من واقعاً نميدونم بايد چى كار كنم. هر چى بيشتر فكر ميكنم بيشتر به بمبست ميرسم، دليلشم ميدونم چون همۀ تفکرم احساسیه. با بُغضی که دوباره تو گلوم افتاده بود ادامه دادم مامان من واسه پرستو، واسه رشد كردن فكرش، واسه شناسوندن خودم و اخلاقیاتم، كم زحمت نكشيدم كه همينجورى بتونم ازش بگزرمو دور باشم.
مادرم_ میفهمم چی ميگى، اما بذار يكم منطقی تر بررسى كنيم، باشه؟
سرمو تكون دادمو منتظر شدم ببينم چى مى خواد بگه
مادرم_ كاش خود دوستت، اسمش چى بود، پرستو. الان اون هم اينجا بود ميشد خيلى بهتر تصميم گرفت. نظر شخصى من اينه که اون با اون سنش همونطور كه خودت ميدونى نياز شدید داره كه با خوانوادش زندگى كنه. همونطور كه تو با وجود اينكه بيشتر وقتت رو دارى كار ميكنى يا كارهاى ديگت رو خودت انجام ميدى و تا حدودی مستقلی هنوز هم با ما زندگى ميكنى. ميفهمى كه چى ميگم
من_ پس اين دل صاحاب مرده رو چى كارش كنم؟ مگه شهر هرته که فرتی يه خونه ای كه بنا شده رو بشه ويرون كرد
مادرم_ اگه تو به اين مسأله اينقدر سخت نگاه ميكنى پس بيچاره اون مادر پدرایی كه بچشون رو که از جونشون بیشتر دوست داشتنو عمرشونو واسش میدادنو اون همه براش زحمت کشیدن، وقتى از دستش ميدن چى ميكشن!
چقدر حرفش تکونم داد، لال شدم. با خودم گفتم تا الان هميشه به كسى كه عزادار اعضاى خانوادش بود ميگفتم خدا بهتون صبر بده، به هر حال زندگیه و مرگ حقه و از اين چرت و پرتا، اما الان كه تو شرايط يكم مشابهش هستم ببين چطورى دارم له ميشم!
من_ ميترسم اگه اين بار بخورم زمين ديگه جونی براى پا شدن نداشته باشم!
مادرم_ نگران نباش، خدا کریمه
من_ آره، با كنايه گفتم واسه من كه خيلى بوده
مادرم_ خودتو كنترل كن، چرا همش نيمۀ خالیه لیوانو ميخواى ببينى؟ تن سالم ندارى كه دارى. ذهن خوب ندارى كه دارى، خانواده خوب ندارى كه دارى، اينقدر ناشکری نكن پسر
با کلافگی سرمو بين دستام گرفتمو سرمو گذاشتم رو زانوم كه تو بغلم آورده بودم. مثل اكثر وقتها تنها صدايى كه از من شنيده میشد سكوت بود و سكوت. حس كردم مادرم داره از اطاق ميره بيرون، قبل از اينكه بره بيرون صداى استریو رو برد بالاتر، صداى ياور با قدرت بيشترى پخش شد توی اطاق و مادرم از اطاق رفت. با خودم ميگفتم كاش دنيا وامیستاد، كاش تو همون روزهاى قشنگ وامیستادو جلوتر نمى رفت، اما زهى خيال باطل. خاطراتم از روز اول آشناییم با پرستو تا امروز عين يه فيلم از جلو چشمام رد میشدو من مثل یه زندونی که پشت میله ها اسیر شده، فقط شاهد گذشتنشون بودم. اون نگاه معصومش، لبخند عمیقش، گرمای وجودش كه ميدونستم فقط پناهگاه تن خستۀ منه يادم میومدو روحمو میسوزوند. با بغض گفتم آخه جواب اين همه زحمته من براى يه نهال بايد اينهمه حسرت باشه خدا؟
نميدونم چقدر با خودم حرف زدم، وقتى چشمامو باز كردم همۀ خونه توی سكوت زندونی شده بود. در اطاق بسته بودو هیچ نوری توی اطاق وجود نداشت. از روی تخت داشتم میومدم پایین که دستم به مبایلم خورد، برداشتم بینم ساعت چنده، نصف شب شده بود خدايا. من اصلاً كى خوابم برد! شايدم خدا دلش به حالم سوخت گفت بذار بخوابونمش تا مغزش زيرِ اين همه فشار نترکیده. راه افتادم سمت در اطاق که برم بیرون. کم کم چشمام به تاريكى عادت كرد برگشتم روی تخت رو نگاه کردم برادرمو ديدم كه روی طبقه بالاى تخت جای من خوابيده بود. آروم از اطاق رفتم بیرونو راه افتادم سمت آشپزخونه، يكم آب خوردم و روونه شدم سمت دستشويى. توی آينه قیافمو نگاه کردم، رگه های ملافه و بالش كه روی صورتم مونده بود خط خطی های قرمزى ايجاد كرده بود، لباس كارم هنوز تنم بودو خيلی چروکیده شده بود، شايدم تو خواب كشتى گرفته بودم و خودم خبر نداشتم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
haleh ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 5th February 2008   #19

haleh

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست

 

ظهر توی شركت نشسته بودمو داشتم توی کیفم دنبال مبایلم میگشتم. از بس وابستگى عاطفیم با پرستو زياد شده بود كه مجبور شدم يه دونه موبايل قسطی بگيرم. زنگ زدم به پرستو که یکم دلمو آروم کنم. از وقتى بحث رفتنش جدى شده بود ديگه مدرسه هم نمى رفت.
من_ عزيزم نهار خوردى؟
پرستو_ از ديروز جز اون شير موزی كه برام گرفتی هيچى نخوردم، اصلاً اشتها ندارم
غم و سردى صداش جونمو به آتيش ميكشيد، چشمامو بستم یکم فکر كردم كه آيا تصميمم درسته يا نه.
من_ باشه، الان ميام دم خونتون خودم میبرمت بيرون
تا خواست حرف بزنه گوشى رو قطع كردم اس ام اس زدم تا ۴۰ دقيقه ديگه ميرسم، آماده باش. وسایلمو برداشتمو بدون توجه به هیچ کس از شرکت زدم بیرون.
دم در خونشون كه رسيدم يه تک زنگ زدم به مبایلش كه بياد پائين. انتظارم زياد طول نکشید كه اومد بيرون. حالا ميفهمیدم چرا اين یک ماه همش رنگای تيره و اكثراً مشكى میپوشید. زيرِ چشماش گود رفته بود، چند لحظه از اينكه اينقدر تحت فشار بوده با ناراحتى نگاهش كردم، شايد فهميد كه از ناراحت بودنش بيشتر از هميشه شیکستم. دستاى سردمو با دستاى سرد ترش گرفت، بدون هيچ حرفى جلوى خونشون توی صورت هم نگاه ميكرديم. بغض گلومو به شدت اذيت ميكرد، خيلى مسخره بود كه تو اون شرايط به خاطر اینکه جو رو عوض کنم یهویی يه لبخند مصنوعی زدم اما اينقدر مصنوعی بود كه با اينكه لبخند رو لبم بود اما اشكم خيلى آروم از گوشۀ چشمم چکید پائين. پرستو رو كشيدم تو بغلم، برام مهم نبود کسی ما رو توی اون وضع ببینه حتی پدر مادر پرستو. هيچى مهم نبود، من با زحمت آشیونۀ گرمى واسه هردومون ساخته بودم كه دست نامرد روزگار داشت با لذت خرابش ميكرد. ميخواستم حداقل از ته مونده های اين ویروونه استفاده كنم كه بيش از اين حسرت نخورم. كمى كه گذشت احساس كردم حالم بهتره، خودمو ازش جدا كردم رو پیشونیش رو بوسیدمو آروم شروع كرديم راه رفتن. با خودم گفتم یک ساعت پيش چقدر گرسنم بود اونوقت الان هيچ احساسى از گشنگی در خودم نمیبینم. توی راه بغل يه ساندویچی واستادمو برای دو نفرمون يه دونه سانویچ گرفتم، نصفش کردمو همونجا شروع کریدم خوردن. با اینکه اصلاً گرسنم نبود زورکی یه چیزی میخوردم که پرستو هم بخوره. آخرسر هم نصفش اضافه اومد که گذاشتمش توی كيف پرستو كه شب بخوره.
تو پارک داشتم ميرفتيم به سمت نیمکت سبز رنگى كه خيلى وقتها گرماىِ تن همدیگه رو روی اون حس ميكرديم. جاى هميشگى نشستم اما نه مثل هميشه پرشور و هيجان، بیشتر مثل بيمارِ قلبى كه ديگه روحى تو عضله هاش نيست. باد خنکی میوزید، بر خلاف هميشه سردم بود. سكوت عجيبى سايه افكنده بود که بالاخره شکوندمش
من_ بابات براى ۳ روز ديگه بلیطو فیکس كرد؟ يا ممكنه ديرتر بريد!
پرستو_ من باهاشون نميرم. ديروز خيلى بهشون گفتم، با اينكه ميگفتند بايد برم اما نميرم. خودت ببين توی اين ۱ ماه با اينكه هر روز صداتو مى شنيدمو میدیدمت چى به سر جسمو روحم اومده! اگه برم ميدونم مى ميرم.
هيچ جوابى نداشتم كه بدم، مثل هميشه هر چى ميگذشت آتيش عشقم نسبت بهش بيشتر ميشد.
من_ پرستو اون لیوان آب خوردنتو بده، ميخوام توی اون يكم آب بريزم که هم تو بخورى هم من. بهتره الان كه باهم هستيم حداقل عين ویروونه ها نباشيم
بدونِ اينكه نسبت به حرفم عكس العملى نشون بده همون کیفی که براش خریده بودمو از کنارش برداشت گذاشت روی پاشو از توش لیوان سفيد رنگشو كه روش يه قلب طلایی رنگ دیده میشد داد بهم. پاشدم رفتم سمت شير آبى كه اون سمت پارک بود، اول يكم خودم آب خوردم بعدش دوباره لیوانو پر كردم كه ببرم واسه پرستو. از دور ميديدم كه چه با حسرت به همه جا نگاه میکنه. به اين پارک، به آدماش، به درختاش، به زمينش. لیوان که پر شد برگشتم سمت پرستو. وقتى منو ديد به احترامم از جاش پاشد. ياد روز و شبایی افتادم كه براى هم قانون مشخص ميكرديم كه براى خوشحال کردن همدیگه چه كارا بكنيم. يكيش اين بود كه نهايت احترامو براى هم بذاريم. وقتى از جاش پاشد بازم لرزیدم، كمى كه نگاهش كردم رفتم نشستم کنارشو سعى كردم بازم بشم براش همون فرهاد پر انرژى كه يكم بیارمش رو فرم. نمى تونستم غمگين ببينمش.
شروع كردم باهاش شوخى كردن، غلقلکش دادم خلاصه هر كارى كه ميتونستم واسه خندوندنش كردم. اگه كسى از کنارمون رد میشد از مسخره بازى هاى من مى خنديد. به هر دختر پسری كه مثل ما زوج بودنو از کنارمون رد میشدن ميگفتم، اى مردم خوب به اين ملكۀ زيبايى كه كنار من نشسته نگاه كنيد، شما افتخار دیدن یک مغز فراری رو دارید که به زودی از کشور فرار میکنه. اينقدر گفتمو گفتم تا يكم وضعيته رنگو روى پرستو بهتر شد. به قول خودش قلبش دوباره پمپاژ كرد تا گرمش کنه. چون زيادى فعالیت كرده بودم از خستگى چند دقيقه ای ساکت شدمو شروع کردم به نوازش کردن دست پرستو رو كه توی دستم گرفته بودم.
پرستو_ فرهاد
من_ جونم عزيزم!
پرستو_ تو چرا هر وقت من صحبت از موندنم و زندگى با مادر بزرگم میکنم هيچ عكس العملى نشون نمیدی؟
من_ نگرانتم، خيلى زياد
با تعجب بهم نگاه ميكرد، يه نفس عميق كشيدمو خودمو آماده كردم كه حرف اصل کاری رو بهش بزنم
من_ پرستو حرف من چقدر برات ارزش داره؟
پرستو_ يه دنيا، ميدونى اگه بگى بمير مى ميرم
من_ اتفاقاً برعكس، ازت ميخوام كه زندگى كنى. زنده باشى، مثل گذشته.
يكم نگاش كردم دستشو گرمتر به خودم فشار دادمو ادامه دادم
من_ پرستو ديشب بعد از اينكه رسوندمت خونه، تا چند ساعت همين جورى عين ديوونه ها راه میرفتمو فكر ميكردم، اما هر چى بيشتر فكر ميكردم كمتر به نتيجه ميرسيدم. تصميم گرفتم قضيه رو با مادرم در جريان بذارم، خيلى باهم حرف زديم. فكر کنم حرفاش همه منطقى بودن
پرستو با نگرانى و كنجكاوى توی چشمام نگاه ميكرد، ادامه دادم
من_ من فكر ميكنم بهتره كه تو بخاطر هردوتامون، بخاطر خودت كه ميدونى قد يه دنيا برام عزیزه و هم به خاطره من و احترامى كه براى من قائلی با خانوادت زندگى كنى
پرستو_ يعنى ميگى ...
من_ حرفشو قطع كردم ادامه دادم، آره. هيچ وقت نمى تونم تصور كنم كه آيندۀ فوق العاده ای كه اونجا انتظارت رو ميكشه بخاطر خودم كه هیچیم هنوز مشخص نيست تباه بشه. دست سرنوشت مارو داره از هم دور ميكنه، اگه قسمت باشه دوباره بهم وصلمون ميكنه. اما بدون که تیکه ای از وجودمو توی وجودت به امانت ميذارم كه به حرمتش نفس بكشى.
اشكام همینطور که حرف میزدم آروم از گوشۀ چشمم مييومد پائين، ادامه دادم
من_ بهم قول بده. تو رو جان من قول بده كه بخاطر دورى از من اينجورى نشى. پرستو نمى دونى وقتى مى بينم ناراحتى چقدر خمیده ميشم! بهم قول بده
به جاى حرف زدن مثل عادتش خم شد رو سينمو تا جا داشت خودشو خالى كرد. وقتى خودشو از روی سينم جدا كرد لیوان آبى كه دستش بود رو بوسيد گرفت طرفم گفت
پرستو_ اين ماله تو. اميدوارم هيچ وقت فراموشم نكنى كه من نمى كنم
من_ به همين نظم دقيق عالم، تا زندم عشقتو توی دلم زنده نگه ميدارم.
چند لحظه ای هر کدوممون توی دنیای خودمون بودیم. از جام پاشدم بردمش طرف تاپ که یکم بهش حال بدم. کیفشو ازش گرفتمو رفتم پشتش شروع كردم هل دادن. چون ميدونستم خیلی حساسه به اینکه کسی محكم هلش بده واسه همون تا جايى كه قدرت داشتم محکم هلش ميدادم. اوايل اعتراض كرد، نق نق كرد، خواهش کرد، اما ديگه آخراش نميدونم چه حالى بهش داده بود كه مى خندید، شايد خنده ای از ته دل كه بعداً فهميدم از اون خنده ها بوده كه از گريه سوزناک تره. جيغ میکشیدو بلند اسممو صدا ميكرد. فکر کنم هر کی توی اون پارک بود اسم منو یاد گرفت، منم بی خیال دنیا محکم هلش میدادم. بعد از چند دقیقه بالاخره رضايت دادمو ديگه تاپ رو هل ندادم. رفتم جلوش از فاصله نه چندان نزديک فقط نگاهش كردم. نگاش کردم كه همه صحنه ها رو توی ذهنم ثبت كنم. بعد از اينكه از تاپ پياده شد لمس شده بود، دستشو انداخته بود روی دوش منو به کمک من راه میومد. يكم که راه رفتيم حالش بهتر شد، کیفش رو از روی دوش من برداشت، از حرصش يه وشگون محكم از لپم گرفت
من_ هـــــــــــــــوی ولش كن، کندیــــــش
پرستو_ حقته، مگه نميدونستى نبايد محكم حولم ندى
من_ آخه مزه داد. اوووی اوووی جون من ول كن اين لپو كبود شد دیوونه
بالاخره لپمو ول كردو با خنده و شوخی راه افتاديم سمت خونۀ پرستو كه برسونمش. مثل هميشه نفهميديم چطور رسيديم در خونه، کلیدو انداختو در رو باز کرد. برگشتو مثل همیشه تو چشمام کرد
من_ پرستو، دوست دارم توی اين روزاى باقى مونده به اندازۀ تموم عمرم نگات كنم كه وقتى نبودى بتونم صورتتو به خاطرم بيارم.
پرستو_ اين چيزى نبود كه من از آيندم ميخواستم
من_ بهت زنگ ميزنم، فعلاً برو خونه یکم استراحت کن. شام هم میخوریا، يادت باشه قول دادى.
زمان خيلى سریع ميگذشت، ميدونستم چشم بهم بزنم ميشه ۳ روز دیگه و پرستو پرواز ميكنه.
فرداى اون شب که بردمش پارک طرفای ظهر بود که پرستو زنگ زد به موبايل
پرستو_ سلام
من_ سلام از ماست خانمى
پرستو_ فرهاد! پاشو بيا اينجا
من_ هووم؟ چى كار كنم؟
پرستو_ ميگم پاشو بيا خونمون تنهام. مامان اينا تا شب نمیان خونه، رفتن ایلو تبار رو ببينن. تا شب ۱۰۰ جا بايد برن
من_ الان؟ وسط كارم آخه
پرستو_ من این چیزا رو نميدونم، خودت یه کاریش بكن
من_ چى بگم والا، امر امرِ شماست. بذار پس برم يه صحبتى با اين كاظمى بكنم ببينم چه ميشه
تلفن رو قطع كردمو رفتم پيش كاظمى براش يه مختصرى از ماجرا رو تعريف كردمو گفتم ميخوام تا روز پروازش پيشش باشمو مرخصى ميخوام. خلاصه تونستم دو روز مرخصى بگیرمو و با خوشحالى از شركت زدم بيرون، با خودم گفتم پيش به سوى خونۀ ملكۀ زيبايى. **
از روى تاپ پاشدم. ساعتو نگاه كردم، حتى يادم نميومد كى اومده بودم توی پارک كه حساب كنم چند دقیقست توی خلصۀ وجود خودم فرو رفته بودم. آروم آروم راه افتادم سمتِ خونه. با خودم ميگفتم زندگى همينه ديگه، يكى رفت يكى ديگه اومد.
بعد از گذشته چندين ماه از پرواز كردن پرستو، با ورود بنفشه به زندگيم حالم تقريباً بهتر شده بود. بازم گاهی بقیه چهرۀ خندون من رو با يه لبخندِ واقعى نه يه خندۀ مسخرۀ مصنوعی مى ديدند. كار كردنم تو شركت برگشته بود به حالت قبل و به قولِ معروف مثال زدنى شده بودم. همه چيز عالى بود، شكر خدا رو میکردیمو تلاش ميكرديم. هردومون سعى ميكرديم طوری رفتار کنیم که همدیگه رو از هم راضى نگه داريم. بنفشه هم به اصرار منو نگين باز دوباره ورزش رو شروع كردو من شدم مربیه اون.
تقريباً به آخرای بهار نزديک میشدیمو هوا كم كم رو به گرمىِ تابستونیه خودش ميرفت. از آقاى كاظمى خداحافظى كردمو از شركت زدم بيرون كه برم دم باشگاه بنفشه دنبالش که يكم باهم باشيم. زودتر از زمان تموم شدن ورزشش رسيدم واسه همون دم باشگاه منتظرش شدم تا بياد. انتظارم زياد طول نکشید كه بنفشه با يكى از دوستانش که باهم باشگاه میرفتن از در اومد بيرون. به خاطر اینکه بدون اطلاع قبلى رفته بودم بنفشه كلى غافلگیر شدو خوشحال شد. با خوشحالی رو كرد به دوستش گفت
بنفشه_ معرفى ميكنم ايشون دوستم ملیکا بعدش منو با دستش نشون داد ادامه داد ايشون هم آقا فرهاد گل ما، مربی و عشق بنده
با دختره سلام عليک كردمو بعد از چند لحظه با بنفشه از پيش ملیکا دور شديم كه بريم يكم حالو هوامون بهتر بشه.
من_ چيه؟ خيلى خسته اى نه؟
بنفشه_ آره خيلى
من_ از قیافت معلومه. چيز قند دار ندارى با خودت؟
بنفشه_ نه
به دورو بر یه نگاه انداختم آخراى كوچه يه بقالى ديدم. سریع رفتم دو تا شوکولات کاکائویی گرفتم آوردم دادم به بنفشه بخوره يكم بهتر بشه. شروع کردیم آروم آروم تا دم ماشينش رفتيمو نشستیم توی ماشین. چند دقيقه بدونِ اينكه ماشينو روشن كنه باهم حرف ميزديم. بهش گفتم
من_ خب بهتر شدى كه؟
بنفشه_ آره، الان خوبم. نميدونم چرا همش سرم یه جورایی سنگين ميشد
من_ اوهوم. الان كه رو به راهى، بگاز بريم كه بقیۀ روز در انتظار ماست
ماشينو روشن كرد و بر خلاف هميشه كه میگازید خيلى آروم شروع کرد رانندگی کردن. با خودم گفتم امروز اين چقدر عوض شده، چه خبره؟! اهميت خاصى ندادمو بهتر ديدم باهاش کمی صحبت كنم
من_ خب ديگه تقريباً آخراى اين هفته بايد بيايى برنامتو عوض كنما
بنفشه_ باشه
من_ كلاسهاى دانشگاهتو چی کار ميكنى؟
بنفشه_ حوصله درسارو ديگه ندارم
من_ چطور؟
بنفشه_ همينجورى
از جواب دادنای یک کلمه ایه بنفشه و سکوتی که ميكرد فهميدم بهتره ساكت باشم تا خودش يكم حال و هواش بهتر بشه. خيلى تو فكر بود، تو فكر چى رو نميدونم. چندين دقيقه هر دومون توی سكوت خودمون بوديم كه بنفشه يه نگاه بهم انداخت ديد منم لبو لوچم آويزون شده، گفت
بنفشه_ چت شد يهو؟
من_ هيچى، نگرانِ يه عزیزیم
بنفشه_ كى؟
من_ جناب عالى. تو امروز يه چیزیت هست بنفشه
بنفشه_ چيزى نيست، مال خستگیه باشگاهه
يكم تو چشماش نگاه كردم، نگاهشو ازم دزدیدو حواسش رو داد به خيابون. تو دلم گفتم چه دنياى قشنگى شده که عاشق ها اينقدر راحت به هم دروغ ميگن. "چيز مهمى نيست مالِ خستگیه؟" يه پوزخند مسخره تو دلم زدمو گفتم احساسم ميگه مال خستگى نيست.
شايد بنفشه متوجه حالته بی قراری من شد يكم سرعتو ماشینو بيشتر كردو گفت
بنفشه_ من كه هوس بستنى كردم، ميريم یه جای باحال. خیالتم از بابت من راحت باشه
چند دقيقه بعد جلوی يه بستنى فروشى واستاد. با اینکه تازه عصر شده بود اما زيادم خلوت نبود. پاشديم باهم رفتيم دو تا بستنى گنده قیفی گرفتيم و از بس با يارو فروشنده حرف زدم تا جايى كه ميشد همين جورى گوله های بستنى رو میچیند روی هم. آخر سر هم يه چیزی سر هم كردمو پول اضافی بهش ندادم.
از شوخى کردن اجباریه خودم با فروشنده يكم از اون حالت در اومده بودم، با بنفشه نشستيم توی ماشين و خيلى آروم شروع كرديم خوردن. بنفشه رو نگاه كردم از دیدن اینکه يكم چهرش شاد تره بيشتر خوشحال شدم گفتم
من_ مى گما، بيا مسابقه
بنفشه_ چه مسابقه ای؟
من_ هركى زودتر کل بستنیش روخورد برندست
بنفشه_ خب پس از همين الان بگو جایزه چى ميخواى به من بدى؟
من_ به همين خيال باش، از همين الان منو برنده فرض كن
بنفشه_ اگه باختى چى؟
من_ توی همين خيابون جلوى مردم یک دقيقه بهت كولى ميدم
زديم زير خنده و با شمارش معکوس بنفشه شروع كرديم تند تند خوردن. اولش سخت نبود اما ديگه وسطای بستنى كه رسيده بودم تمام فک و دهنم از شدت سرما درد گرفته بود. نگاهم به بنفشه بود كه اون هم با من با سرعت جلو ميومد. با خودم گفتم نكنه اين زودتر تموم كنه مجبورى ازم كولى بگيره؟ واسه همون دهنمو تا جایی که میشد باز کردمو یهویی بستنى رو با قدرت فشار دادم توی دهنم. انگار قیافم خيلى ديدنى شده بود كه بنفشه یهویی با تمام وجود زد زيرِ خنده. آينه ماشينو چرخوندم طرف خودم ديدم لپام چنان باد كرده كه داره مى تركه، تمام دوره دهنم هم بستنى شده بود. بنفشه همين جورى مى خنديد، منم با دهن پر همينطورى كه داشتم از درد میمردم گفتم
من_ خودت كه از من بدتری!
بنفشه_ اينقدر دهنت پره نمى فهمم چى ميگى
بی خیالش شدمو سعى كردم سریعتر اين تیکه ای كه تو دهنم مونده بود رو قورت بدم. بالاخره موفق شدمو خیر سرم مردونگیمو به بنفشه ثابت کردم. وقتى همش رفت پائين هنوز دهنم سِر بود، يكم طول كشيد كه بهتر شدم. ديدم دورو بر دهن بنفشه هم کلی بستنى مالیده شده حتى نوک دماغش هم یه تیکۀ کوچیک مونده بود.
من_ اى حيف كه جاى شلوغیه مگرنه اون لباتو كه اينجورى برق ميزنه میکندم
بنفشه_ جناب عالى فعلاً واسه خودتو تميز كن تا من نپریدم بخورمشون
من_ پر رو، ناسلامتی مملكت اسلامیه ها
همينطورى سربه سر هم میزاشتیمو مى خنديديم. چند دقیقه بعد از اینکه بنفشه هم بستنیش رو تموم کرد ماشينو روشن كردو راه افتاديم كه اون بره سمت خونۀ خودش منم وسطای راه پياده بشم چون دو جا كار داشتم. خیابونا مثل همیشه شلوغ بود و همه مردم توی هم میلولیدن. چند دقيقه بعد رسيديم جايى كه بايد با بنفشه خداحافظى ميكردم.
من_ ببين يه جا پارک گير بيار اينجورى وسط خيابون واستی خوب نيست.
ماشينو برد جلوتر پيچيد توی يه كوچه همون اولش نگه داشت با كنجكاوى منو نگاه كرد. یکم توی چشماش نگاه کردم گفتم
من_ بنفشه درسته مدت خيلى زيادى از دوستیمون نگذشته، اما احساسم خيلى با وجودت پيوند خورده. ميدونم که اتفاق مهمی افتاده اما ایشالاه به خوشى بگذره که بازم بتونم بنفشۀ خودمو با خندۀ واقعیش نه يه خندۀ زودگذره مصنوعی ببينم.
از بهت زدگیه بنفشه فهمیدم مثل هميشه زدم وسط خال. شايد از حرفم خیلی متعجب شده بود چون فقط توی چشمام نگاه ميكرد. خم شدم طرفش پیشونیش رو بوسیدمو از ماشين پياده شدمو راه افتادم سمت جايى كه بايد برم.
به سرعت کارایی که باید انجام میدادمو ردیف کردمو راه افتادم سمت خونه. از پکر بودن بنفشه خودمم ناراحت شده بودمو احساس ميكردم انرژیم گرفته شده.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
haleh ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
قدیمی 6th February 2008   #20

haleh

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 777
تشکر از دیگران: 216
تشکر شده 1,938 بار در 600 پست

 

فصل اخر

توى مسیر برگشت به خونه همش فكرم انحراف ميزد به پرستو، اما نميخواستم به ادامۀ ماجرام بهش فكر كنم چون هربار كه اون قسمت رو دوره ميكردم چند روزى ميريختم بهم. اميدوار بودم خونه شلوغ باشه که حداقل اونجا يكم از اين حال و هوا در بيام اما وقتى رفتم توی خونه از سكوت عمیقش فهميدم هیچ کس خونه نيست. با بيحالى رفتم توی اطاقم ديدم برادرم روی تخت خوابش برده كتاب درسیش هم از تخت افتاده پائين. هوا نسبتاً تاريک شده بود، چراغ اطاق رو كه روشن گذاشته بود خاموش كردمو در اطاق رو آروم بستم كه حداقل برادرام آرامشش بهم نخوره. رفتم سمت آشپزخونه بعد از يكم آب خوردن همۀ خونه رو توی تاريكى غرق كردمو خودمو ولو كردم روی مبل. قدرت گول زدن خودمو نداشتم، سیگارمو روشن كردمو همينجور كه دودشو ميدادم هوا چشمامو بستم...
** پرستو_ سلام
من_ سلام عزيزم، وسایلت رو بستى؟ آماده ای؟
پرستو_ با همون صداى غم زدش كه جیگرمو میسوزوند گفت آره
من_ زنگ زدم بگم كه من شب ميام فرودگاه
پرستو_ عزيزم، عمرم، نمى خواد اون وقته صبح از خوابت بزنى، نميخوام اذيت بشى
من_ اين حرفها چيه، اگه به خواب باشه که الان چند روزى هست شبا چند ساعت بيشتر خوابم نمیبره. شمارۀ پروازتو بگو من یادداشت میکنم
قبل از اینکه خداحافظی کنیم ساعتی كه قرار بود پرستو اينا برن فرودگاه رو هم ازش پرسیدمو با بيحالى تلفن رو قطع كردم. به خودم گفتم ميبينى چقدر زود ميگذره؟! انگار نه انگار همين چهار روز پيش توی پارک بهت گفت چهار روز ديگه ميخوايم بريم.
انقدر فکرم درگیر بود که تا آخرای شب ديگه نفهميدم چطور گذشت. نصف شب از تاكسى پياده شدمو آروم آروم رفتم سمت سالن پروازهای خارجى. بیرونش مثل هميشه پر از ماشينو آدم بود. بعضي ها دمغ بودنو بعضي ها خوشحال. اما ميدونستم اگه كسى هم ناراحت باشه در مقابل غمو ناراحتیه دل من ناراحتیش هيچى نيست. وارد سالن شدمو سر و صدا بيشتر به طرفم هجوم آورد. مونده بودم حالا توی اين شلوغى چطوری پيداش كنم! روی نوک پنجه يكم واستادمو يه نگاه كلى انداختم اما بازم نديدمش. شروع کردم آروم تو سالن راه رفتن و نگاه كردن مردم، همینجوری مشغول بودم كه از پشت ديدمش، يه شلوار لى آبى كمرنگ پاش بود با مانتوى مشکی و یه شال آبى تيره. سرجای خودم میخکوب شدمو فقط نگاش کردم. خيلى بى تفاوت بين انبوه فاميل و آشناهاشون واستاده بود و زور زورى اگه مجبور ميشد يه سرى تكون ميداد. گلوم از ناراحتى اذيت ميشد، يكم اطراف رو نگاه كردم چشمم افتاد به جايگاه صندلی ها. رفتم روی يكيش نشستمو ذُل زدم به پرستو، گویی كه كس ديگه اى توی اين سالن وجود نداره. مغزم از صدا تهى شده بودو فقط و فقط بدن ایستادۀ بی حرکته خستۀ پرستو رو نظاره ميكردم. تصميم گرفتم بدون توجه به فامیلاش برم پيشش اما خودمو كنترل كردم تا یه موقعيت مناسب پيش بياد.
خاطراتمون، بوی تنش، اون محبتش، صداى قشنگش، شوخی هاش، شیطتنتش، همگى توی ذهنم میومدو رد ميشدو یه ضربۀ دیگه به روح خستم میزد. نميدونم چقدر توی فكر بودمو نگاهش ميكردم كه ديدم دارن ميرن سمت اون درى كه مسافرهای خارجى ميرن وسایل رو تحويل بدن. چون گذرم زياد به اينجاها افتاده بود خوب ميدونستم حالا حالاها هستن، ميرن وسایل رو تحویل بدنو و بعداً برمیگردن.
پدرش ساک پرستو رو گرفت و جلو جلو رفت، پرستو هم با مادرش راه افتادن که برن. قبل از اينكه از در بره تو برگشت و يه نگاه خیلی خاص به سالن انداخت انگار كه دنبالِ كسى ميگشت، با خودم گفتم نكنه بره تو ديگه نياد بیرون! تو اين گیرو دار بودم كه مادر پرستو خيلى آروم پرستو رو برد داخل و ديگه هيچى نديدم. از عشق زياد توی اون چند لحظه از جام نصفه نيمه پاشده بودم. دوباره خودمو ولو كردم روی صندلی و سعى كردم خودمو كنترل كنم. با صداى خانمى كه كنارم نشسته بود به خودم اومدم
خانم_ آقا مثل اينكه حالتون خوب نيست، آب ميخورید؟
من_ نه، مرسى ممنون
دوباره نگاهمو بردم به در، نزديکای در يهو بیتا رو ديدم. بدون توجه به حرف زدنای خانمی که روی صندلی بغلی من نشسته بود عين يه آدم مسخ شده رفتم پيش بیتا. چند لحظه بعد رسیدم بهش، از ديدن من شوكه شد، دستامو كشيد آورد كنار
بیتا_ تو اينجا چى كار ميكنى؟
من_ اينا رفتن فقط باراشونو تحويل بدن ديگه؟ با بغضی كه تو گلوم بود ادامه دادم، دوباره میاد بیرون که؟
بیتا_ آره ميان، خیالت راحت. يه دستمال کاغذی از توی كيفش آورد بيرون ادامه داد بيا بگير اشکات رو پاک كن، تموم صورتت خيس شده.
من_ نفسمو خالى كردم گفتم ميبينى بیتا دنيا چطورى باهام بازى ميكنه؟
بیتا_ حق دارى، من خودم اصلاً نفهميدم چى شد چى نشد!
از زور خستگى تكيه دادم به ستونی كه كنارش ايستاده بودم، چشمامو بستمو سعى كردم بيشتر به خودم مسلط بشم. چند لحظه بعد با تماس دست كسى با شونه هام چشمامو باز كردم. پدرام بود كه داشت شونه هامو ميماليد
من_ سلام
پدرام_ سلام عزيز، نبينم ناراحتیتو
بیتا_ اِ، پدرام نمى بينى مگه حالش بده! اذيتش نكن
من_ اهميتى نداره، بزار راحت باشه
يكم پدرام واسه خودش نطق كردو ساكت شد. بیتا هم رفت طرف در، قرار شد وقتى پرستو اومد بیارتش اينور كه شايد بتونم براى بار آخر توی عمرم ببينمش. نميدونم چقدر گذشته بود، اصلاً انگار توی اين دنيا چیزی به اسم گذر زمان دیگه وجود نداشت، پدرام از سکوت من ساكت شده بودو توی فكر بود. چند دقیقه بعد بیتا با عجله اومد طرفم گفت
بیتا_ الان ميان، يكم صورتتو درست كن اون خودش خيلى داغونه، بهش يكم روحيه بده
من_ يه پوزخند زدم گفتم وجودمون داره تيكه تيكه ميشه ميگى دلدارى بدم؟
سرشو تكون دادو انگار فهميد چه حرف بی ربطی زده بود. تند رفت نزديکاى در واستاد. يكم صورتمو دست مالى كردم كه از حالت مرده متحرک بودن یکم بيام بيرون. همينجور كه نگاهم به در بود پرستو با مادرش اومدن بيرون. پرستوی من كه هميشه قرص راه ميرفت حالا شونه هاش عين من از فشاری که روش بود خمیده شده بود. شده بوديم مثل دو تا بره كه مى خوان سلاخیشون كنن اما هيچ كارى از دستشون بر نمياد. همینطور که پرستو بین آشناهاشون واستاده بود بیتا آروم در گوشش يه چيزی گفتو پرستو سراسیمه وار نگاهش به سمتی که ما ایستاده بودیم چرخید، چند لحظه بعد تونست منو پیدا کنه. سر جاش میخکوب شده بود، بیتا سریع پرستو رو برد يكم اونطرف تر شروع كرد باهاش حرف زدن. نمى فهميدم چى ميگه، اما نگاه قفل شدۀ پرستو به خودم بهم فهموند که اصلاً حرفای بیتا رو نمیشنوه. چند لحظه بعد رفتن پيش مادرِ پرستو يه چيزى بهش گفتنو ازشون دور شدن. يه دايرۀ نصفه زدنو راهشون رو كج كردن طرف جايى كه منو پدرام واستاده بوديم. با هر قدمى كه پرستو نزديكتر ميشد تپش قلب منم میرفت بالاتر، تا جايى كه فقط يک متر بين منو پرستو فاصله بود. رو به روى هم واستاده بوديمو توی سکوت مطلق، يه دنيا حرف به هم ميزديم. اما نه به زبون آدما، از نگاهش مى فهميدم چى داره ميگه اونم به طبع مى فهميد درون داغون من داره چه نغمه ای سر ميده. بیتا بغل پدرام واستاده بودو هردوشون به ما نگاه ميكردن، بی اختیار مثل عادت هميشگى دستامو آروم از کنار باز كردم، پرستو بغضش تركيد، همينطورى كه بى صدا از روى ناتوانى هق هق ميزد اومد توی بغلم. ديگه چيزى نمیفهميدم، موهاى تنم سيخ شده بودو محكم به خودم فشارش میدادمو تكون مى خورديم.
با خودم ميگفتم چطورى دلم مياد ازت جدا شم؟ چطورى ميتونم؟ نميدونم چقدر گذشته بود كه از هم جدا شديم. زير چشماش مثل من گود رفته بود، اما بخاطر اشكایى که از چشماش جارى شده بود چشماى عسلیش برق عجيبى ميزد. چقدر دلم براى ديدن چشماى پرستو كه برقش از روى شیطنت و شادى بود تنگ شده بود!
پرستو_ هيچ وقت فراموشت نمى كنم
م_نميدونم برای چندمین باره که این حرفو میزنم اما دلم مخواد بدونى هيچى جز ناراحت بودن تو كمرمو خم نمى كنه. يكم تو صورتش نگاه كردم ادامه دادم، قولت يادت نره پرستو. قولت يادت نره
بیتا_ فرهاد جان فكر كنم ديگه بهتره با پرستو بريم پيش مادرش اينا، به هواى دستشويى اومديم اينور
یهویی برگشتم نگاهش كردم. چنان با غضب نگاهش كردم كه از ترسش يكم رفت عقب، اما سریع خودمو جمع كردم، اون كه گناهى نداشت. اما هيچ كدوم از رفتارام دست خودم نبود، سرمو انداختم پائين يه بار ديگه پرستو رو بغلم کردمو گفتم
من_ خيلى دوستت دارم عزيزم
پرستو_ تو همه چیزم بودی و ميمونى
چند دقيقه بعد همينجور كه به ستون پشت سرم تکیه داده بودم داشتم خداحافظی کردن پرستو رو با فامیلاشون که برای بدرقشون اومده بودن رو میدیدم. هر چند ثانيه يه نيم نگاه بهم مى انداخت. دستم تو جيبم بودو نگاهش ميكردم. سردم شده بود، خيلى سرد. مادر پرستو از در رفت تو پرستو هم خيلى آروم همينطورى كه با کیفی كه توی دستش بود ور ميرفت پشت سر مادرش حرکت میکرد. قبل از اينكه از در بره تو برگشت و نگاهم كرد. دستشو آورد بالا، چيزى كه توی دستش ديدم وجودمو منهدم كرد. توپى كه اون روز توی استخر بهش يادگارى داده بودم توی دستش بودو باز بهم نشون داد كه چقدر براش عزيزم. برگشت و رفت تو، اما هيچ وقت نديد كه وقتى برگشت منم از تو جيبم لیوان آبى كه بهم داده بود رو آوردم بالا و به طرفش گرفتم. پرستو رفت گویی كه قسمتى از دلم ازم جدا شدو پر كشيد. **
اشكمو پاک كردمو توی همون تاریکیه خونه سیگارمو تو جا سيگارى فشار دادم. از روی مبل پاشدم برم لب پنجره يكم هوا بخورم. همونطوری كه ميدونستم بازم بدجور ريختم بهم.
دست خودم نبود اما یادآوری تک تکه اون لحظات باعث ميشد روز به روز ضعیفتر بشم. سعى كردم با اون حال خرابم یه چند روزی زياد دورو بر بنفشه نچرخم كه حداقل روی اون بیچاره تأثير منفى نزارمو کاری نکنم که به خاطر ناراحتى من دمغ بشه.
از اون روزی که بعد از شرکت رفته بودم دم باشگاه بنفشه برای دیدنش چند روزی گذشته بودو توی این مدت فقط يكبار با بنفشه تلفنى حرف زده بودمو به بهونۀ این كه كارهاى شركت زياد شده خستگی كارى رو بهانۀ بی حوصلگیم كردم. ظهر كه توی شركت بودم احساس كردم دلم براى بنفشه خيلى تنگ شده، بازم مثل هميشه با گذر زمان يكم حالم بهتر شده بود. به خودم گفتم امروز ميرم پیشش براى جبران مافات. بعد از اینکه کارای شرکت تموم شد از شركت زدم بيرونو تصميم گرفتم بدون اطلاع قبلى برم سمت خونش، چون ميدونستم این موقع روز توی هفته جايى نميره. سر راه چند تا شاخه گل رز خيلى قشنگ گرفتمو همينجور كه فكر ميكردم راهى خونشون شدم. چون چند بارى بعد از اون مهمونى اون شب رفته بودم خونشون با آرامش زنگ خونشون رو زدم. خواهرش آیفن رو جواب داد
بهناز_ بله!
من_ شاهزادۀ سوار بر اسب سفيد آبجیتونم!
بهناز_ باش تا اموراتت بگذره
من_ با اينكه زياد از طرز حرف زدنش خوشم نيومد اما گفتم شما هميشه به ما لطف داشتى، بنفشه جون هست؟ براش گل آوردم تقديم كنم برم.
سكوت عجيبى توی گوشى پيچيد، بعدشم گوشی رو گذاشت. با خودم گفتم احتمالاً رفته بنفشه رو صدا كنه، تو دلم همینجوری به رفتارای مسخرۀ بهناز فوش میدادم كه در آپارتمان باز شدو بهناز از در اومد بيرون. با شالی كه روی سرش انداخته بود و مانتوى سفیدش که دکمه هاش رو نبسته بود اومد جلو. من همينجورى با تعجب نگاهش ميكردم، گفتم
من_ به به، خواهر كوچولوى عشق من چى شده اومدن از دم در خوش آمد بگن! راضى به زحمت نبوديم
بهناز_ يه پوزخند زدو گفت بهت گفته بودم به درد هم نمیخورید. خودت بى خيال نشدى. بنفشه پريشب رفت اين نامه رو هم گذاشت چون ميدونست دلت هواى اون نامردو ميكنه
دیگه از لحن حرف زدنش و نفرتی که توی صداش موج میزد چندشم شد، گفتم
من_ درست صحبت كن بچه جون، هيچى نباشه بنفشه خواهر بزرگترته
رفتم جلو با عصبانيت نامه رو از دستش گرفتمو بدون اینکه چیزی بهش بگم با سرعت از اونجا دور شدم. با خودم ميگفتم تو قبرتم كنن همينجورى کینه ای هستى دخترۀ دیوونۀ احمق. اصلاً حواسم به حرفهاى بهناز نبود، اما كمى كه گذشت واستادمو به خودم گفتم يه لحظه صبر كن ببينم، بهناز چى گفت؟ بنفشه رفته؟ كجا رفته؟ يه نگاه به نامۀ توی دستم كردم و بهتر ديدم برم توی همون پارک نزديک خونۀ بنفشه اينا اونجا بخونمش. چند دقیقه بعد رسیدم به پارک. خوشبختانه خلوت بود و با وجود اينكه آفتاب ديگه تو آسمون نبودو روی خیابونا سايه افتاده بود اما هوا هنوزم گرم بود. رفتم روی تاپی كه قبلاً چند باری روش نشسته بودم نشستمو آروم نامه رو باز كردم

"سلام عزيزم
چى بگم كه شرمم مياد چيزى بگم
اما بدون از ته دلم دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت.
نميدونم اين نامه كى به دستت برسه اما تازه ميفهمم معناى موندن سر دو راهى كه اون شب صحبتش رو ميكردى يعنى چى. من براى ادامه تحصيلم يا بايد ميرفتم انگليس يا ميموندم پيش تو. شايد مدت زيادى باهم نبوديم اما خيلى چيزا ازت ياد گرفتم. استقامت و اينكه بعد از سختی بايد پاشد رو از رفتارات ياد گرفتم.
من با همه درد دلم تنهات ميذارم به اين اميد كه يه روزى يه كسى در حد و اندازۀ بزرگِ خودت قسمتت بشه. ميدونم كه برات سخته، اما ازت خواهش ميكنم دوباره بلند شو.
منو ببخش بخاطر نيمه راه بودنم.
ديدار به قيامت"

يه پوزخند مسخره زدمو خيلى بيحال شروع كردم آروم تاپ خوردن. توی دلم گفتم سالی که نکوست از بهارش پیداست. اينقدر خستگى رو حس ميكردم كه حتى زورى واسه گريه كردن نداشتم. همينجور كه تاپ مى خوردم آسمونو نگاه كردمو گفتم من مگه چقدر بدى توی اين دنيا كردم كه اينقدر با من بازى ميكنى؟ از روى حرص ميخنديدم ادامه دادم، بچرخ تا بچرخیم اى روزگارِ لعنتى.
با کلافگی از روى تاپ پريدم پایینو همينجور كه کتمو انداخته بودم روی دوشم راه افتادم كه برم سمت خونه. توی پارک چشمم به پیرمردی افتاد كه داشت به چمنا آب ميداد. رفتم طرفشو در كمال حیرتش شاخه هاى گل رو دادم بهشو با همون نگاه سردم ازش دور شدم.
چند روزى از اون قضيه میگذشتو چون فردا جمعه بود شركت هم تعطيل بود. شده بودم مثل آدمايى كه توی یه دنياى ديگه سير ميكنن. نه خنده هام واقعى بودن نه گریه هام، نه حرصم و نه چيز ديگه. نگاهم عميق شده بود و همه چيزو يه جور ديگه ميديدم. با خواب غريبه شده بودمو ساعت ها مینشستمو به ديوار اطاقم نگاه مى كردم و هيچى نمیخوردم. وقتى به خودم میومدم میدیدم دور تا دور مبلى كه توی اطاقم روش نشسته بودم پر از سيگار شده. پامیشدم جمعشون میکردمو دوباره ...
ساعت رو نگاه كردم نزديکاى نيمه شب بود. کرایۀ رانندۀ آژانس رو دادمو از ماشين پياده شدم، يه نگاه به سالن ورودى فرودگاه انداختمو خيلى آروم رفتم داخل سالن. مثل هميشه جمعيت زيادى اونجا جمع شده بودن. بعضى ها شاد بودن و بعضى ها غمگين، اما شايد بى تفاوت ترين شخص توی اون فرودگاه اون شب من بودم. خيلى آروم قدم بر میداشتمو ميرفتم سمت همون صندلی كه شب رفتن پرستو روش نشسته بودم. از دور ديدم كه يه پسره جوون اونجا نشسته، توی اون محوطه بازم صندلی خالى بود اما فقط اونجا رو ميديدم، دلم نمیخواست روی صندلی دیگه ای بنشینم. به ديوار تكيه دادمو منتظر شدم از اونجا پاشه. نميدونم چقدر گذشته بود چون از روى بی تفاوتی ديگه توجهى به گذر زمان نمى كردم، پسره پاشد و منم حركت كردم سمت صندلی. خيلى آروم نشستم روی صندلی و نگاهمو هدایت کردم به سمتى كه اون شب پرستو اونجا واستاده بود. خاطراتم با پرستو از روز اول آشنايى تا روز آخر عين يه فيلم زنده از جلو چشمم عبور میکردو دوباره تكرار ميشد. مثل تیکه چوبی که توی دریا با ناتوانی محض با هر موجی به اطراف میره هیچی دست خودم نبود، حتی اگه میخواستم هم نمیتونسم جلوی افکارمو بگیرم. با اينكه هوا گرم بود من از سرما دستامو کرده بودم توی جيبمو بغضمو نگه ميداشتم. يه نگاه اجمالى به دورو اطرافم كردم هيچ چهرۀ آشنايى نديدم، دستامو از جيبم آوردم بيرون و خودمو بيشتر توی صندلی فشار دادم. خيلى آروم اشک پشت چشمامو آزاد كردم، اشکایی كه از يه دل داغ و پر سوز سرچشمه ميگرفت به آرومی میجوشیدو از گوشۀ چشمام مسير صورتمو به پائين طى ميكرد. توی سكوت عميق خودم به درِ خروجى كه آخرين نقطه ای بود كه پرستو رو ديده بودم خيره بودم. سایه ای محو از پرستو ميديدم، با خودم گفتم چقدر زود گذشت. تو با اطلاع قبلى رفتی و بنفشه هم ...
صداى موبايلم سکوتمو شكست، نميخواستم جواب بدم اما روی صفحه رو كه نگاه كردم فهميدم نگینه
نگين_ سلام
با همون صداى خفه و بغض آلودم سلام كردم
نگين_ صدات چرا اينجورى؟ خواب كه نبودى
يه پوزخند زدم تو دلم گفتم خواب! چه واژۀ غريبى.
من_ الان فرودگاهم
نگين_ چيه باز مسافر دارى؟
من_ بغضم بيشتر شد گفتم، داشتم. پريد!
نگين_ كى بود حالا كه اينقدر واسش پکری؟
من_ بنفشه
نگين_ كى؟ كدوم بنفشه؟
من_ مگه ما چند تا بنفشه داريم!
حس كردم اونور گوشى کپ كرد
من_ آب دماغمو کشیدم بالا گفتم چند روز پيش رفتم دم خونشون خواهر احمقش از طرف بنفشه يه نامه بهم داد. الان يه هفته اى ميشه از ايران رفته.
بدون اينكه به بقیه حرفهاى نگين توجه كنم تلفن رو قطع كردمو موبايلو خاموش كردم. سعى كردم توی سكوت خودم شوریه مزۀ اشک رو توی دهنم حس كنم كه به يادم بياره مزد و پاداش دوباره زنده شدنم چيزى جز مردن نبود. سیگارمو روشن كردم و بی توجه به بقيه مردم به جلوى در که پرستو دستشو آورد بالا و توپ رو بهم نشون داد نگاه كردم.
حدود يک ساعت بعد از در خروجى محوطه سالن فرودگاه خارج شدم. جلوى درش واستادمو مثل عادتم به آسمون خيره شدم
با صداى نچندان بلند گفتم:

من از اول روز دانستم كه اين عهد، كه با من ميكنى محكم نباشم
كه دانستم كه هرگز سازگارى، پرى را با بنى آدم نباشد.

پایان
بی سرزمین تر از باد

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
پاسخ با نقل قول
haleh ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است :
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



پد از بين برنده سـموم بدن كينوكي

مزیت های کینوکی:
پد دفع سموم بدن کینوکی - Kinoki (فیلترینگ بدن انسان ) از بین برنده سموم مضر موجود در خون تهیه شده از سرکه طبیعی گیاه اعجاب آور بامبو



» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید ...
 

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 16000 تومان

 


Powered by vBulletin Version 3.8.6 & Our Members
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.5.2
Host & Support By Kimiahost Co
© Copyright 2005-2010 Gtalk.ir
سایت سرگرمی و تفریحی * ثبت هاستینگ و دامنه * سایت سرگرمی و عکس های جالب * فروشگاه تکچین ، فروشگاه اینترنتی تکچین هدایای جالب و لوکس * ست مروارید عشق * سایت یک در یک ، فال و طالع بینی ، عکس ، مقالات آموزشی، پیامک های جالب *آموزش لاغری در 10 دقیقه *شارژ موبایل با باطری قلمی *بهترین هدیه روز مادر و روز زن *راه های افزایش قد + حرکات جادویی *ساعت LED آدیداس adidas *ساعت بدون عقربه Gucci *دستگاه کپی SMS و شماره تلفن *ست چاقوی میراکل بلید *دماسنج عشق *سایت هدفمند سازی یارانه ها *برچسب ضد اشعه امواج مضر موبایل * ساعت و گردنبند جادویی آرامبخش *پک سفیدکننده دندان اصل Whitelight * کرم موبر باله آ اصل - Balea Cream *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *خرید زیور آلات ، بدلیجات ، مروارید *پنل ارسال sms *تبادل لینک با ما - رنک 3 به بالا